-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
.
.
من تو را با خونِ دل از یاد بردم، لطف کن...
هرکجا چشمت به من افتاد کج کن راه را...!
#هادی_معراجی
دکلمه: #رضا_وکیلی
#حضرت_شعر
.
نفسنفس همه تمرینِ سختجانی بود
زمانهای که فقط مرگ، جاودانی بود
کسی که آینه، او را به ما نشان میداد
اسیرِ پیرترین حالتِ جوانی بود
چه بافهها که همه روی دارِ حسرت رفت
چه حرفها که گرفتارِ لالمانی بود
در ازدحامِ زبانبازها، زبان بستیم
که حرفِ عشق، فقط بازیِ زبانی بود
چقدر مصدرِ دیدن که صرفِ حسرت شد
که پاسخِ أرنی، اخمِ لنترانی بود...
#محمد_شریف
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
تا توانی به جهان خدمتِ محتاجان کن...
به دَمی یا دِرَمی یا قلمی یا قدمی...!
#پوریای_ولی
#حضرت_شعر
.
.
.
یک نفر در شهرِ ما از حالِ ما آگاه نیست...
سر به زیر و خنده بر لب، گولِ ظاهر خوردهاند...!
#زهرا_عسگری
#حضرت_شعر
.
.
.
.
زهر است عطای خلق، هر چند دوا باشد...
حاجت ز که میخواهی، جایی که خدا باشد...!
#واعظ_قزوینی
#حضرت_شعر
.
پا به ماهِ غمم ولی هر روز
پایِ چشمان ماه میخندم
و به اینکه چقدر ساده شدهست
روزگارم تباه، میخندم!
در هیاهوی زیر سیگاری
باز له میکنم غرورم را
باز میسوزم و نمیبینی
باز از فرطِ آه میخندم
مثل خرگوشِ خستهای هستم
آلتِ دستِ مَردِ شعبدهباز
روزها در قفس گرفتارم
شب، درونِ کلاه میخندم!
سرطان بدیست تنهایی
از درون میخورد وجودم را
مینشینم کنار بیکسیام
و به بخت سیاه میخندم
گاه از ترس اینکه لال شوم
با خودم حرف میزنم تا صبح
یاد شبهای با تو میافتم
جای تو قاهقاه میخندم
طبق برنامه هیچکس دیگر
زنگ این خانه را نخواهد زد
چند روز است مردهام اما
خبری نیست، شرط میبندم!
#امید_صباغ_نو
#حضرت_شعر
#غزل
.
وقتی #حزین_لاهیجی از بیکسی میگه
میشه این:
.
تنگ میکرد به من گوشهی تنهایی را...
وای اگر در همه آفاق کسی داشتمی...!
#حزین_لاهیجی
#حضرت_شعر
.
.
.
در این آشوب گفتم با دماوند از چه خاموشی...؟
به سردی گفت فرزندم، جوابِ ابلهانم من...
#حسین_جنتی
#حضرت_شعر
.
.
.
نمیدانم...
شاید تنها مرگ به این غم پایان دهد...!
#ناشناس
#حضرت_شعر
.
.
میفرماید که:
به بیدردان بیانِ دردِ دل، دردِ دگر باشد...!
#ابوالحسن_فراهانی
#حضرت_شعر
.
.
چه میپرسی ز حالم؟ سنگ میبارد، بلورم من...
به رسوا کردنِ ایوب مشغولم، صبورم من...!
#حسین_جنتی
#حضرت_شعر
.
.
.
هر چه کنی کِشت، همان بِدرَوی...
کارِ بد و نیک چو کوه و صدا ست...!
#پروین_اعتصامی
#حضرت_شعر
.
.
.
ز پیله بافتنم خستهام ولی چه کنم...؟
امیدوارم و زندانِ آدمی ست امید...!
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
.
.
.
هفتپشتم به عاشقی مردند
من چنان عاقلم که میپوسم
یارمی، روزگارمی... اما
از تو چون روزگار مأیوسم
میروم با خودم بمیرانم
این من خسته را نیاسودم
کاش معشوقهی بدی بودی
کاش نامرد بهتری بودم...!
#بهدین_اروند
#حضرت_شعر
.
.
آتشم در زیرِ خاکستر، نهان و بیصدا...
مصلحت فعلاً خموشی ست، مدارا میکنم...!
#خبیر_عاصی
#حضرت_شعر
.
.
.
منی که در شکفتگی نشانه میشدم کنون...
زمانه در شکستگی مرا مثال میزند...!
#حسین_منزوی
#حضرت_شعر
.
.
ما که دل کندیم از او، دیگر چه فرقی میکند؟
با سگانِ زرد باشد یا شُغالانِ سیاه؟
#علی_اکبر_یاغی_تبار
#حضرت_شعر
.
در عین همراهی به من همواره شک داشت
چون گل به گلدانی که سر تا پا ترک داشت
من زندگی میکردم، او بازی، برایش_
این دلخوشیها جنبهی دلخوشکُنک داشت
حساس بود و هی به آدم پیله میکرد
اخلاق و رفتاری شبیه شاپرک داشت
احساس او هرگز مرا دارا نکرده ست
سارای من سیبی که دستم داد، لک داشت
این زندگی آیینه دق شد، پس از او_
با مرگ در من بازتابی مشترک داشت
من همچو دریا اهل بخشش بودم ای کاش
دستان من هم مثل او قدری نمک داشت
#جواد_منفرد
#حضرت_شعر
#غزل
.
واپسین ایام دانشگاه دل تسخیر شد
عشق از در آمد و ناگاه دامنگیر شد
شهریاری در درونم ترک درس و مشق کرد
نمرههایم یکبهیک بازیچهی تقدیر شد
هر چه کوشیدم کسی دورت نباشد باز هم
جزوهات سرتاسر دانشکده تکثیر شد
قصهی دلبستنم پایان زیبایی نداشت
با برادر گفتنت این نابرادر پیر شد
سالها از آخرین دیدارمان با هم گذشت
آنچه من در خواب دیدم عاقبت تعبیر شد
آمدی حالا که در من هیچ عشقی زنده نیست
آمدی اما نفهمیدی که خیلی دیر شد
#هادی_معراجی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
نیکنامی را به زهد ظاهری نتوان خرید...
زان که شیطان هم به تسبیح و دعا ظاهر شود
#پری_حبیبی
#حضرت_شعر
.
.
.
چنان زی که ذکرت به تحسین کنند...
چو مُردی نه بر گور نفرین کنند...!
حضرتِ #سعدی
#حضرت_شعر
.
نیمهجان با نفَسِ بوی تو برمیگردد
این مبارز که به اردوی تو برمیگردد
من ضمانتشدهی مکتب عشقم، صیاد!
هر کجا هم رَود آهوی تو برمیگردد
ای به دلدادگیات شیفته! با این عاشق
مچ نینداز که بازوی تو برمیگردد
عمر، خونیست که از زخم عمیقم رفته
عمر، آبیست که در جوی تو برمیگردد
دل شکستیّ و کسی نیست بگوید این غم
بومرنگ است؛ شبی سوی تو برمیگردد
آنکه ما را به زمین زد تو نبودی؟! باشد
پس چرا وقت گِله روی تو برمیگردد...؟
#سید_سعید_صاحب_علم
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
آتشم بر سر، درونم شیون است
پیکرم آواره در پیراهن است
#جلیل_جهانسوز
#حضرت_شعر
.
لذت پر زدن و کنج قفس یعنی تو
عشق یعنی تو و معنای هوس یعنی تو
رفتی و مرگ از آن راه که رفتی آمد
بعد در گوش دلم گفت نفس یعنی تو
هیچ کس بعد تو مثل تو نشد در دل من
شد یقینم که برایم همه کس یعنی تو
باد بی موقع تو را از بغلم دور انداخت
زردخرمالوی افتادهی گس یعنی تو
زده ام فالی و دیگر تو نمیآیی نه!
بستن محمل و فریاد جرس یعنی تو
دل من سوی تو پرواز که کرد از سرِ باند
تازه فهمید که شنهای طبس یعنی تو!
#علی_کاملی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
#آه_بکشیم
نمیدانم ز منع گریه مقصد چیست ناصح را...
دل از من، دیده از من، اشک از من، آستین از من...!
#محمود_فدایی_مازندرانی
#حضرت_شعر
.
دخترِ سعدی! هلاکِ بوسهای شیرازیام
آنقدر مستم که حتی با لبی هم رازیام
تا که بابا "مشرفالدین" برنگشته زود باش
کمتر از اینها بده با خندههایت بازیام
مادرت من را نبیند پشتِ در، بد میشود
رویگردان از "اتابک خان" و حکمِ قاضیام
لولِ لولم شوخِ شیرینکارِ شهرآشوبِ من!
اینهمه شور و شر از شهرِ شراب آوردهام
خنجر ابرو! چشمهایت غارتِ قومِ مغول
زخمی از نازِ تو و مغلوبِ مژگان تازیام
خواندهام رقصِ تو را در بوستانِ شیخ اجل
عاشقِ پروانگیهایِ تو و طنازیام
نیست همرنگِ لبانت در گلستانِ انار
با فقط یک باب از بوسیدنت هم راضیام
مثلِ بابای تو من هم کار و بارم شاعری ست
تکه نانی دارم و اهلِ غزلپردازیام
اهلِ این دوره که نه، از قرنِ دوری آمدم
ساکنِ آینده و برگشته سوی ماضیام
من همین هستم که میبینی: زلال و سادهدل
خسته از هرچه ریا و هرچه ظاهر سازیام
این غزل تقدیمِ تو، با من عروسی میکنی؟
ای فدای "بله"یِ تو دلبرِ شیرازیام!
#شهراد_میدری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
قطرهقطره نبودنهایت را جمع کردهام!
اگر بغض امان دهد؛ امشب، گلویی تازه خواهم کرد!
#تقی_نور_محمدی
#حضرت_شعر
.
.
عشق یک سینه و هفتاد و دو سر میخواهد...
بچهبازیست مگر عشق؟ جگر میخواهد...!
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
.
.
.
.
«نه آرامی، نه امیّدی، نه همدردی، نه همراهی»
دلم تنگ است از دستِ «ندارم»های تکراری...
#علی_کاملی
#حضرت_شعر
.
مسیحِ خستهی مصلوب! مریم نیز کافر شد
تماشایی شدی، تنهاییات هفتاد کشور شد!
بنوشان جامی از خون دلت، حتّی یهودا را
سرِ مستی سلامت! باز وقت شام آخر شد
زلیخایی نبود و هیچ یعقوبی تو را نگریست
وَ تنها مرگ - مرگ مهربان - با تو برادر شد
ولی تنهاییات را با کسی قسمت مکن هرگز
که من یکبار قسمت کردم و چندین برابر شد
#عبدالحمید_ضیایی
#حضرت_شعر
#غزل