-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
.
فقیر و خسته به درگاهت آمدم، رَحمی...
که جز وِلای توأم نیست، هیچ دستآویز...!
حضرتِ #حافظ
#حضرت_شعر
.
.
.
تو را خبر ز دلِ بیقرار باید و نیست...
غم تو هست... ولی... غمگسار باید و نیست...!
#رهی_معیری
#حضرت_شعر
.
.
بر چه مینازی بشر، پُست و مقام و منصبت...!؟
بر أجل فرقی ندارد عاقبت سرباز و شاه...!
#جواد_الماسی
#حضرت_شعر
.
عشق، مانند زخم روی تنم
مثل باری که روی دوشم ماند
جملهی من تورا نمیخواهم
همهی عمر توی گوشم ماند
با حضورش چقدر خوشحالی
حس خوبی به زندگی داری
تویی و ابتدای خوشبختی
منم و قرصِ خواب، بیداری
در کنارش لب تو میخندید
آن زمانی که گریه میکردم
او سرش روی شانههایت بود
من به دیوار تکیه میکردم
من به سیگار، من به تنهایی
من به این درد اکتفا کردم
با همین دستهای یخبسته
دستهای تو را رها کردم
از خودم خستهام، از این حسرت
از غمی که نشسته بر جانم
عشق، آه این جنونِ لاکردار
کمرم را شکسته میدانم
کمرم را شکسته میبینی؟
از دل خستهام خبر داری؟
منتظر نیستم که برگردی
زخم بر روی زخم بگذاری
#شکیلا_اسماعیلی
#حضرت_شعر
#غزل
.
از خوابِ سیبِ سرخ، بیدارم نکن دنیا
در سایهسار باغِ گل، خارم نکن دنیا
دلخستهام از هرچه نامش "زندگی" باشد
از نو به این اندوه، وادارم نکن دنیا
افتاده برهم پلکهایم خسته از تقدیر
از غصهها دیگر خبردارم نکن دنیا
ویران نکن روی سرم هفت آسمان غم را
جا مانده زیر کوه آوارم نکن دنیا
دست از سرم بردار و لطفاً بیخیالم شو
کنج قفس از نو گرفتارم نکن دنیا
شبهای تارت بعد از این "لطفی" ندارد، نه
زخمی زخمه زخمهی تارم نکن دنیا
صادر نکن هی حکمِ جلب گریههایم را
هی اشک پشت اشک، احضارم نکن دنیا
حالا که میدانی تهی از آرزو هستم
از درد و درد و درد، سرشارم نکن دنیا
هرکس که آمد طعنهای بر روزگارم زد
لطفاً تو دیگر طعنهای بارم نکن دنیا
با شوق سویت آمدم،: سرخورده برگشتم
حالا که رفتم دیگر آزارم نکن دنیا
بدرود اگرچه زود، اگرچه دیر، اگرچه تلخ
از خواب سیبِ سرخ، بیدارم نکن دنیا
#شهراد_میدری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
من تو را با خونِ دل از یاد بردم، لطف کن...
هرکجا چشمت به من افتاد کج کن راه را...!
#هادی_معراجی
دکلمه: #رضا_وکیلی
#حضرت_شعر
.
نفسنفس همه تمرینِ سختجانی بود
زمانهای که فقط مرگ، جاودانی بود
کسی که آینه، او را به ما نشان میداد
اسیرِ پیرترین حالتِ جوانی بود
چه بافهها که همه روی دارِ حسرت رفت
چه حرفها که گرفتارِ لالمانی بود
در ازدحامِ زبانبازها، زبان بستیم
که حرفِ عشق، فقط بازیِ زبانی بود
چقدر مصدرِ دیدن که صرفِ حسرت شد
که پاسخِ أرنی، اخمِ لنترانی بود...
#محمد_شریف
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
تا توانی به جهان خدمتِ محتاجان کن...
به دَمی یا دِرَمی یا قلمی یا قدمی...!
#پوریای_ولی
#حضرت_شعر
.
.
.
یک نفر در شهرِ ما از حالِ ما آگاه نیست...
سر به زیر و خنده بر لب، گولِ ظاهر خوردهاند...!
#زهرا_عسگری
#حضرت_شعر
.
.
.
.
زهر است عطای خلق، هر چند دوا باشد...
حاجت ز که میخواهی، جایی که خدا باشد...!
#واعظ_قزوینی
#حضرت_شعر
.
پا به ماهِ غمم ولی هر روز
پایِ چشمان ماه میخندم
و به اینکه چقدر ساده شدهست
روزگارم تباه، میخندم!
در هیاهوی زیر سیگاری
باز له میکنم غرورم را
باز میسوزم و نمیبینی
باز از فرطِ آه میخندم
مثل خرگوشِ خستهای هستم
آلتِ دستِ مَردِ شعبدهباز
روزها در قفس گرفتارم
شب، درونِ کلاه میخندم!
سرطان بدیست تنهایی
از درون میخورد وجودم را
مینشینم کنار بیکسیام
و به بخت سیاه میخندم
گاه از ترس اینکه لال شوم
با خودم حرف میزنم تا صبح
یاد شبهای با تو میافتم
جای تو قاهقاه میخندم
طبق برنامه هیچکس دیگر
زنگ این خانه را نخواهد زد
چند روز است مردهام اما
خبری نیست، شرط میبندم!
#امید_صباغ_نو
#حضرت_شعر
#غزل
.
وقتی #حزین_لاهیجی از بیکسی میگه
میشه این:
.
تنگ میکرد به من گوشهی تنهایی را...
وای اگر در همه آفاق کسی داشتمی...!
#حزین_لاهیجی
#حضرت_شعر
.
.
.
در این آشوب گفتم با دماوند از چه خاموشی...؟
به سردی گفت فرزندم، جوابِ ابلهانم من...
#حسین_جنتی
#حضرت_شعر
.
.
.
نمیدانم...
شاید تنها مرگ به این غم پایان دهد...!
#ناشناس
#حضرت_شعر
.
.
میفرماید که:
به بیدردان بیانِ دردِ دل، دردِ دگر باشد...!
#ابوالحسن_فراهانی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
طراحیِ لبهای تو هنگامِ تبسم
تصویر ترَک خوردنِ صد باغ انار است
#علی_اکبر_مقدم
#حضرت_شعر
.
روزی تو بودی، عشق بود و حال خوش هم بود
دنیا گرفت از من تمام آنچه دستم بود
وقتی کتابم را بخوانی خوب میفهمی
تنها دلیل بغض اشعاری که مبهم بود
در چهرهی غمگین من تصویر یک لبخند
چیزی شبیه جشن شادی در محرم بود
با هر که دست دوستی دادم رهایش کرد
تنها کسی که تا ابد همراه شد غم بود
از جان آدم چیز با ارزشتری هم هست؟
من جان فدایت کرده بودم باز هم کم بود
#هادی_معراجی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
از من خبرِ عمرِ به سر رفته چه پرسی...
جز هیچ مگر رفت و به جز هیچ مگر بود؟
#امیری_فیروزکوهی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
تنها و دلگرفته و بیزار و بیامید...
از حال من مپرس که بسیار خستهام...!
#محمد_علی_بهمنی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
مرد اگر گریه کند، معترفِ ضعفش نیست...
رود، اشکیست که از کوه حکایت دارد...!
#رهی_کاوه
#حضرت_شعر
.
.
.
منی که در شکفتگی نشانه میشدم کنون...
زمانه در شکستگی مرا مثال میزند...!
#حسین_منزوی
#حضرت_شعر
.
.
ما که دل کندیم از او، دیگر چه فرقی میکند؟
با سگانِ زرد باشد یا شُغالانِ سیاه؟
#علی_اکبر_یاغی_تبار
#حضرت_شعر
.
در عین همراهی به من همواره شک داشت
چون گل به گلدانی که سر تا پا ترک داشت
من زندگی میکردم، او بازی، برایش_
این دلخوشیها جنبهی دلخوشکُنک داشت
حساس بود و هی به آدم پیله میکرد
اخلاق و رفتاری شبیه شاپرک داشت
احساس او هرگز مرا دارا نکرده ست
سارای من سیبی که دستم داد، لک داشت
این زندگی آیینه دق شد، پس از او_
با مرگ در من بازتابی مشترک داشت
من همچو دریا اهل بخشش بودم ای کاش
دستان من هم مثل او قدری نمک داشت
#جواد_منفرد
#حضرت_شعر
#غزل
.
واپسین ایام دانشگاه دل تسخیر شد
عشق از در آمد و ناگاه دامنگیر شد
شهریاری در درونم ترک درس و مشق کرد
نمرههایم یکبهیک بازیچهی تقدیر شد
هر چه کوشیدم کسی دورت نباشد باز هم
جزوهات سرتاسر دانشکده تکثیر شد
قصهی دلبستنم پایان زیبایی نداشت
با برادر گفتنت این نابرادر پیر شد
سالها از آخرین دیدارمان با هم گذشت
آنچه من در خواب دیدم عاقبت تعبیر شد
آمدی حالا که در من هیچ عشقی زنده نیست
آمدی اما نفهمیدی که خیلی دیر شد
#هادی_معراجی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
نیکنامی را به زهد ظاهری نتوان خرید...
زان که شیطان هم به تسبیح و دعا ظاهر شود
#پری_حبیبی
#حضرت_شعر
.
.
.
چنان زی که ذکرت به تحسین کنند...
چو مُردی نه بر گور نفرین کنند...!
حضرتِ #سعدی
#حضرت_شعر
.
نیمهجان با نفَسِ بوی تو برمیگردد
این مبارز که به اردوی تو برمیگردد
من ضمانتشدهی مکتب عشقم، صیاد!
هر کجا هم رَود آهوی تو برمیگردد
ای به دلدادگیات شیفته! با این عاشق
مچ نینداز که بازوی تو برمیگردد
عمر، خونیست که از زخم عمیقم رفته
عمر، آبیست که در جوی تو برمیگردد
دل شکستیّ و کسی نیست بگوید این غم
بومرنگ است؛ شبی سوی تو برمیگردد
آنکه ما را به زمین زد تو نبودی؟! باشد
پس چرا وقت گِله روی تو برمیگردد...؟
#سید_سعید_صاحب_علم
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
آتشم بر سر، درونم شیون است
پیکرم آواره در پیراهن است
#جلیل_جهانسوز
#حضرت_شعر
.
لذت پر زدن و کنج قفس یعنی تو
عشق یعنی تو و معنای هوس یعنی تو
رفتی و مرگ از آن راه که رفتی آمد
بعد در گوش دلم گفت نفس یعنی تو
هیچ کس بعد تو مثل تو نشد در دل من
شد یقینم که برایم همه کس یعنی تو
باد بی موقع تو را از بغلم دور انداخت
زردخرمالوی افتادهی گس یعنی تو
زده ام فالی و دیگر تو نمیآیی نه!
بستن محمل و فریاد جرس یعنی تو
دل من سوی تو پرواز که کرد از سرِ باند
تازه فهمید که شنهای طبس یعنی تو!
#علی_کاملی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
#آه_بکشیم
نمیدانم ز منع گریه مقصد چیست ناصح را...
دل از من، دیده از من، اشک از من، آستین از من...!
#محمود_فدایی_مازندرانی
#حضرت_شعر