8367
﷽ ؛ هذا من فضل ربی♡ خودِ طاهره اباذری هریس [ چاپ شده ها: یک مشت بغض کال ] کپی با نام نویسنده آزاد صفحه ی اینستاگرام من: Instagram.com/_u/TahereAbazariHerisi7
دلم واسه صدات تنگه دلبر،
خیلیم تنگه!
برای تو که فرقی نمی کنه،
فقط محضِ قرارِ دلِ بی قرارِ من زنگ بزن و تا برداشتم بگو:
عه! اشتباه شده! اشتباه گرفتم شماره رو!
بعد اشتباهی یه شب تا صبح حرفای اشتباه تر بزن که من فقط گوش کنم صداتو...
که مرهم بذارم رو زخم دلتنگیام،
که آروم کنم دل بی تابمو...
باور کن چیزیم نیست،
من حالم خوبه،
خوبِ خوب
کنار اومدم با همیشه نبودنات،
فقط...
دلم واسه صدات تنگه دلبر،
خیلی تنگ!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
مامان هیچوقت لباس عروس نپوشیده بود،
حتی روز عروسیش!
یعنی عمه کوچیکه م نذاشته بود که بپوشه، گفته بود ما مادرمون مریضه و جا واسه این تشریفات نداریم فعلا و با همین بهونه ی الکی، یه عمر حسرت رخت سفیدِ عروس پوشیدنو گذاشته بود به دلِ مادرِ تازه عروسِ من!
بچه تر که بودم، موقع بافتن موهام برام از اون موقعا می گفت که حتی نذاشته بودن بره آرایشگاه و براش مشاطه گر آورده بودن خونه...
دست می کشید توی موهامو با خنده تعریف می کرد که چقدر دلش میخواسته روز عروسیش موهاشو شینیون کنه و تاج عروس بذاره، اما مشاطهگر پیر و اختصاصی خانواده ی پدری بلد نبوده و کلی با اتوی موی قدیمی کف سرشو سوزونده بوده تا موهای موج دارشو فرتر کنه!
یه وقتایی که به شوخی می گفتم مامان بذار از نو برای تو و بابا یه عروسیِ مفصل بگیریم که لباس عروس و شینیون و تاج عروس و آرایشگاه و کلی مهمون و بزن بکوبم داشته باشه، می خندید و می گفت:
دیگه خیلی دیره!
میگفت:
توی زندگیِ هر آدمی یه حسرتای کوچیکی هستن که هیچوقت از یاد نمیرن، هیچوقت آتیششون توی دل آدم خاموش نمیشه، دردشون فراموش نمیشه، تا ابد حسرت میمونن...
می گفت:
درسته الان دیگه اون جوون ۱۸ ساله نیستم که واسه یه لباس سفید اونقدر ذوق و شوق داشته باشم و برام مهم باشه اما بعد این همه سال، بار حسرتِ اون یه روز رو دوشِ دلمه هنوز!
میگفت:
بعضی حسرتا شاید خیلی کوچیک و سطحی به نظر بیان،
اما اندازه ی یه اقیانوس عمیقن،
غرق می کنن آدمو!
راستشو بخوای این روزا بیشتر فکر می کنم به مامان و حسرتاش،
به عمه ی کوچیکم و کاراش،
به خودم،
به تو،
به حسرتای کوچیکی که تا ابد به دلم میمونن،
به حسرتای کوچیکی که خیلی بزرگن...
مثل جانم شنیدن از لبات،
مثل ترکیب اسمم با صدات،
مثلِ...
مثلِ گرفتن دستات!
#طاهره_اباذری_هریس
#عاشقانههاییکهوشبر
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
پارسال همین موقعا، قشنگ ده سال جوون تر بودم :)
Читать полностью…
من گوشی آیفون دوست ندارم، از عزیزان بندرعباسی اگه کسی هست، برای منم ادکلن اورجینال بگیره بفرسته 😂
ممنون
میزان تنهایی یک انسان، اغلب نسبت مستقیمی با امتناع او از پذیرش ابتذال جمعی دارد. تنهایی، بهایی است که ذهنهای اصیل برای تسلیم نشدن در برابر توهمات پذیرفتهشده در جامعه میپردازند.
بله دوستان!
که هر چیزی پایانی دارد
جاده
رفاقت
عشق
حتی زندگی
که هر چیزی در این دنیا
پایانی دارد
غیر از غم
غیر از غم
غیر از غم...
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
دختر که باشی می شوی رویای بعضی ها
دختر شدن یعنی همین، دنیای بعضی ها!
سنگ صبور مادر و عشقِ پدر، یعنی...
یک قلب کوچک می شود دریای بعضی ها
دختر که باشی خواهرت یعنی وجودت هم...
آغوشِ خواهر می شود معنای بعضی ها
دختر که باشی می شوی جان برادر هم...
یعنی دلیل غیرت زیبای بعضی ها
دختر که باشی می شوی لبخند یک عاشق
گاهی دلیل گریه ی شبهای بعضی ها
دختر که باشی او اگر دارا نباشد هم...
چون عاشقی پس می شوی سارای بعضی ها
سیبی هوس کردی ولی تنها به یک علت...
باشی همیشه، تا ابد، حوای بعضی ها
دخترکه باشی می شوی همسر و گاهی هم...
هم می شوی مادر و هم بابای بعضی ها!
در یک کلام و ساده، وقتی دختری یعنی...
هستی امید و شادی دنیای بعضی ها!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
غم هایت را به من بده...
حیفِ لب های توست اگر نخندد!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
دست انداختم دورِ بازوش. زور زدم تا از جلوی زرق و برقِ چشم کور کنِ ویترین مغازه دورش کنم.
با اکراه و سر به زیر، با قدم های سنگین، همراهم شد. سر خم کردم و پیشانی تکیه دادم به سرشانه اش. سعی کردم صدایم بی تفاوت باشد. سعی کردم بخندم.
- حالا طلا که واجب نیست، نخریم هم میشه!
صدای او اما، بی هیچ تلاشی، غمگین بود و خسته.
- حلقه چی؟ اونم نخریم؟
او که نمیدید، من ولی شانه بالا انداختم برایش.
- نقره میگیریم، بَدَل میگیریم!
من که نمیدیدمش، ولی او انگار ابرو در هم کشیده بود برایم. صدایش سخت تر شده بود، بم تر.
- بقیه ش چی؟ گیریم که اونو بَدَل گرفتیم، وسایل خونه رو چیکار کنیم؟ خونه رو چیکار کنیم؟
دست هایم را بیشتر پیچیدم دور بازویش. هوا سردتر نشده بود؟
- خب قسطی میخریم، خورد خورد میخریم. وامم که میدن، ها؟
پوزخند زد. بی صدا بود، من ولی بلند شنیدمش.
- چقدر وام میدن مگه؟ بعدش چی بخوریم؟ چی بپوشیم؟ ندیدی قیمتارو؟ مگه چقدره روزیِ گنجشکیِ ما دو تا؟ اون به کنار، خودِ مراسمو چیکار کنیم؟ اونم قسطی؟
کمی اخم کردم.
- خب نگیریم مراسمو، نمیمیریم که!
نمیدیدمش و حس میکردم هر لحظه افتاده تر شدنِ شانههایش را.
- نمیمیریم ولی مردم نمیگن این همه سال کار کرد و پول جمع کرد، بعد یه مراسم نگرفت برای کسی که میخواستش؟ نمیگن نتونست یه عروسیِ ساده بگیره براش؟
دست کنار کشیدم و در آن شلوغیِ پیاده رو، میانِ جمعیت، ایستادم رو به رویش و سر بلند کردم تا صورتش را ببینم و ببیندم! پا کوبیدم روی زمین.
- مگه به حرف مردمه اصلا؟ مگه اهمیت داره حرف چنتا خاله خانباجی؟
نوکِ بینیش قرمز شده بود، انگار که او هم سردش بود و نمیدانست! دست جلو آورد تا چند تار موی پریشان را، کنار بزند از جلوی نگاهِ پریشانترم.
- یعنی حسرتِ لباسِ عروس پوشیدنتم، بره کنارِ بقیه ی حسرتامون؟ یعنی نبینمت توی لباسِ عروسی؟ حرف مردم به جهنم، دلِ تو چی؟ دلِ من چی؟ اونم به جهنم؟
حرصم گرفت. دستش را گرفتم و راه افتادم و او را، دنبال خودم کشیدم؛ شبیه کوهی که کشانده باشمش به دنبالِ پر کاهی...
- برو خداتو شکر کن که سالمیم! فکر کن توی این اوضاع، مثل خیلیا غم و غصه ی پول دوا و دکتر و هزینه ی بیمارستان داشتیم، اون موقع چی؟
پوزخندش صدادار شد بالاخره!
- یعنی چون از ما بدبختترشم هست، با بدبختی خودمون خوش باشیم؟
غمم گرفت. ساکت شدم؛ یعنی چاره ای جز سکوت نداشتم. خودش کنارم راه میآمد و صدایش اما، از ته چاه بلند میشد انگار!
- ولی من یه عمر جون کنده بودم واسه این روزا. جوونی نکردم اصلا! این اوضاع، اون چیزی نبود که فکرشو کرده بودم! نمیدونم تهش چی میشه...
دستش را محکم تر گرفتم؛ درست مثلِ کسی که بخواهد دیگری را، وسطِ خیابانِ شلوغی، ببوسد و نتواند!
- تهش همه چی خوب میشه. تهش همه چی درست می شه. میگذره همه چی...
میدونی چیه که مهمه؟
سر برگرداند سمتم و کمی خم شد تا بهتر ببیندم. دستم را محکم تر گرفت؛ درست مثلِ کسی که بخواهد دیگری را، وسطِ خیابانِ شلوغی، ببوسد و نتواند! مختصر سری تکان داد به معنای ندانستن.
- مهم اینه داریم همو! هَرچیم که بشه، خواستنمون که تموم نمیشه، دوست داشتنمون که گرون نمیشه!
نه مگه؟
نگاهش، ول کنِ نگاهم نبود؛ اتصالی کرده بود انگار! چشم هایش میدرخشید و خبری از اشک نبود. چشم هایم میدرخشید و خبری از اشک نبود. سری به دو طرف تکان داد و سکوتش را دو دستی، جوری چسبید که شک کردم به بغض داشتنش! مگر نگفته بودند مرد گریه نمیکند؟ آن هم دروغ بود یعنی؟ سر چرخاند رو به آسمان و پلک زد چندین بار و نفس روی نفس کشید، عمیق!
بعد، انگار که با خودش کنار آمده باشد، دست انداخت دور شانههام. به خودش فشردم. راه افتادیم، آرام و سنگین...
- تو چه زبون بازی بودی و نمیدونستم بچه! از کجا یاد میگیری این حرفارو؟
خندیدم، الکی! هیچ نگفتم و سکوتم را دو دستی، جوری چسبیدم که شک نکند به بغض داشتنم!
و بعد با خودم فکر کردم جز دوست داشتن، چه داشتیم ما؟ جز عشق، چه چیزی برایمان باقی مانده بود؟ ارزان تر از هم را خواستن، چیز دیگری هم بود در آن لحظه؟
ترسیدم، لرزم گرفت! اگر همان هم، از دستمان میرفت چه؟ فهمید انگار...
سرش را پائین آورد و روی سرم را بوسید؛ عمیق، طولانی، بغض دار...
- آخ گفتیا ولی!
مهمه تویی!
مهم ما بودنمونه!
بذار آسمون به زمین بیاد،
زمین به آسمون بره،
تو فقط باش...
دورِ بودنت بگردم!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
مثل خیابان های باران خورده ی پائیز...
وقتی که هستی حال و احوال دلم خوب است!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
نیستی
و دلتنگی
خیابانیست بی انتها...
که از هیچ سمتی
قرار نیست به تو ختم بشود!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
چیز جدیدی نیست!
من همیشه
میلِ عجیبی به ممنوعه ها داشته ام؛
به سیگار
به کتاب های صادق هدایت
به شعرهای شاملو
به تو...
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
من بعد از تو
اگرچه نمُردم اما...
تمام شدم در دلتنگی!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
#پیام_ناشناس
سلام خوبیی✨🥲
@artnazanin_2
من کلاس های آنلاین آموزش طراحی چهره رو شروع کردم دارم برگزار می کنم خوشحال میشم عضو کانالم بشی و همراهم باشی❤️❤️
هزینه کل دورم ( ۶ ترم ) که بچه ها می تونن ۰ تا ۱۰۰ طراحی چهره رو یاد بگیرن برای ظرفیت محدود فقط ۲۹۰ هزار تومانه😭😍❤️
@HarfBeManBot
من به نوازش،
من
به دستانِ تو محتاجم!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
به کم قانعم کرده است دلتنگی...
دلخوشی کوچکی میخواهم
شبیه شنیدنِ صدایت
از آن طرفِ گوشی!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
ندارم خواب آرامی مگر در کنج آغوشت...
بیا درمان بکن این شب نخوابیهای دائم را!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
کاش لااقل وقتی میخوابم
دیگه خوابِ بیمارستان نبینم
گناه دارم :(
شاعر شدم که چشم تو را مثنوی کنم...
در عمق هر نگاه تو مضمون تازه ایست!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
دختر که باشی
میشوی دنیای بعضی ها :)
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
به صبح شنبه می مانی...
در غربت!
به غروب جمعه می مانی...
در دلگیری!
و به عصرهای سه شنبه...
در کسالت بار بودن!
هرطور که بخواهی حساب کنی
دوست داشتنی نیستی،
من اما به طور احمقانه ای...
عاشقت هستم!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
این خانه با زندان چه فرقی میکند بی تو؟!
تبریز یا تهران! چه فرقی میکند بی تو؟!
هر روز من پائیز، هر روزم غم انگیز است...
شهریور و آبان چه فرقی میکند بی تو؟!
عمری دوام آورده ام این رنجِ بودن را...
یا سخت، یا آسان! چه فرقی میکند بی تو؟!
رفتی و رفت از دستِ من بعد از تو دیوانه!
هم درد و هم درمان! چه فرقی میکند بی تو!
آواره ام در کوچه های شهر این شبها...
بی چتر، بی باران! چه فرقی میکند بی تو؟!
کوچیده از قلبِ من تنها خدا حتی...
این کفر با ایمان چه فرقی میکند بی تو؟!
در خود گرفتارم، قفس تقدیرِ من بوده...
این خانه با زندان چه فرقی میکند بی تو؟!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
مثلِ یک لیوانِ چایِ کهنه و سردم رفیق...
از دهان افتاده ام، من را نمیخواهد کسی :)
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
بیا و کمی عاشقم باش
به خاطر خودم نمیگویم...
حیف است،
پائیز هدر میرود!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TaraneNevesht
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
باید زیر باران ببارم این بغض های لعنتی را...
دور از چشم های مادرم،
جوری که هیچ کس با خبر نشود!
به پائیز بگویید کمی زودتر بیاید،
پای آبروی یک مومن درمیان است!
#طاهره_اباذری_هریس
🦋 | @TahereAbazariHerisi7
کسی چه میداند
سال ها بعد
وقتی تو
موهای کنار شقیقه ات سفید شده باشد
و شده باشی یک کارمند منضبط
که شور جوانیش را
لابه لای دفترهای اداری جا گذاشته باشد
و من
زنی آرام و کدبانو شده باشم
که هر پاییز تکیه بر صندلی لهستانی کهنه
که جیر جیر میکند
جلوی بخاری
با عینک نمره بالا
برای زمستان فرزندانم شال گردن آبی می بافم
در کدامین کوچه پس کوچه ی غرور
کدامین فصل سکوت
کدام بعد از ظهر بی حوصلگی
یا کدامین لحظه ی حماقت و بی پروایی
دوستت دارم را
و عشق را جا گذاشتیم
که نسل اندر نسلِ بعد از ما هم...
تاوان فصل های سرد دلتنگی و بی عشقی را...
با غروب های جمعه ی نهفته در هر روز
و هر لحظه شان
پس خواهند داد؟!
#طاهره_اباذری_هریس
#عاشقانههاییکهوشبر
🦋 | @TahereAbazariHerisi7