theworldasisee | Unsorted

Telegram-канал theworldasisee - تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

14826

محمود مقدّسی دکتری فلسفه کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی در اینجا از دغدغه‌هایم درباره زندگی، فلسفه، روانکاوی و ادبیات می‌نویسم @TheWorldasISee ارتباط : @mahmoodmgh http://instagram.com/mahmood.moghaddasi

Subscribe to a channel

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

http://meet.google.com/nqh-zdzg-nne

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

▫️معمّای جدایی

تحلیل فیلمِ "داستان ازدواج"

بخشی از کارگاه "درباره عشق"

مدرّس: محمود مقدّسی (روان‌درمانگر)

تهیه کارگاه:

/channel/AbanCourses/6


@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
آموختن، حتی در سخت‎‌ترین روزها هم به من کمک کرده است. حتی نمی‌توانم دقیق توضیح بدهم که چه کاری با من یا برای من می‌کند. امّا حالم را عوض می‌کند. انگار نفسِ آموختن برای بعضی آدم‌ها (به هر دلیلی) کارکردی آرامش‌بخش دارد. آدم را بزرگتر می کند؟ احساس سنگینی به آدم می‌دهد؟ مثل سفر و کشف جاهای تازه است؟ بیرون کشیده شدن از شرایط موجود است؟ صرفِ لذّتِ فهمیدن است؟ نمی‌دانم. هرچه هست، وجدی را تجربه می‌کنم که همزمان بی‌قرار و آرامم می‌کند. هیچ وقت نتوانسته‌ام این را درست برای کسی توضیح بدهم. نشان فرهیختگی یا چه و چه هم نیست. همزمان نشانِ بلد نبودنِ زندگی و گیر افتادن توی سر خود هم نیست. یک جور هیجان و آرامش توأمان است. هر کسی به دلیلی با چیزی یا چیزهایی آرام می‌شود. یادگیری هم، فارغ از به کار آمدن یا نیامدنش و حتی گاهی فارغ از موضوعش، این کار را با من و احتمالاً بعضی آدم‌های دیگر می‌کند. مثل یک جور تغذیه شدن و بعد با احساس سیری آرام گرفتن است.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

لیست دوره‌های برگزارشده‌:

▫️رشد و بحران

▫️درباره‌ی عشق

▫️درماندگی و امید

▫️جعبه‌ابزاری برای فکر کردن به معنای زندگی

▫️تصمیم‌گیری در زندگی روزمره

▫️اندیشه‌هایی برای پایان

▫️احساسات طبیعی در فرایند سوگ

▫️مصائب بچه‌های خوب

▫️چگونه سوگ ما را تغییر می‌دهد

▫️روایتی برای پایان

—————————
دوره‌ی «روان‌درمانی اگزیستانسیال»:

▫️ترم 1: مقدمه
▫️ترم 2: زندگی، مرگ و اضطراب (1)
▫️ترم 3: زندگی، مرگ و اضطراب (2)
▫️ترم 4: مرگ و روان‌درمانی؛ آزادی و مسئولیت (1)
▫️ترم 5: آزادی و مسئولیت (2)
▫️ترم 6: احساس گناه وجودی؛ تغییر در روان‌درمانی
▫️ترم 7: تصمیم‌گیری؛ مواجهه با تنهایی
▫️ترم 8: تنهایی (1)
▫️ترم 9: تنهایی (2)
▫️ترم 10: تنهایی و روان‌درمانی
▫️ترم 11: تنهایی و معنای زندگی
▫️ترم 12: احساس پوچی و پرسش از معنای زندگی
▫️ترم 13: جست‌وجوی معنا در جهانی خالی
▫️ترم 14: معنای زندگی و مداخلات درمانی

—————————
دوره‌ی «پرسش‌های بزرگ فلسفی»:

مقدمه:
▫️ترم 1: از فلسفه چه انتظاری می‌توان داشت؟

مبحث «خودشناسی فلسفی»:
▫️ترم 1: خود چیست؟
▫️ترم 2: ناخودآگاه
▫️ترم 3: دیگر نظریات درباره خود و جمع‌بندی

مبحث «سرشت واقعیت»:
▫️ترم 1: انواع واقعیت؛ واقعیت فردی
▫️ترم 2: واقعیت مشترک؛ واقعیت عینی
▫️ترم 2.5: روایاتی فلسفی از واقعیت عینی

مبحث «اخلاق و زندگی خوب»:
▫️ترم 1: قلمروی اخلاق؛ زندگی خوب (1)
▫️ترم 2: زندگی خوب (2)؛ پیش‌شرط‌های اخلاق
▫️ترم 3: جبر و اختیار، امکان دیگرگزینی
▫️ترم 4: نظریه‌های اخلاق (1)
▫️ترم 5: نظریه‌های اخلاق (2)
▫️ترم 6: روان‌شناسی رشد اخلاقی
▫️ترم 7: نظریه‌های اخلاق (3)

مبحث «فلسفه‌ی دین»:
▫️ترم 1: فلسفه‌ی دین چیست و به چه کار می‌آید؟
▫️ترم 2: دیندار بودن به چه معناست؟
▫️ترم 3: تجربه‌ی دینی
▫️ترم 4: تصورات گوناگون درباره‌ی خداوند
▫️ترم 5: از خدا چه انتظاری می‌توان داشت؟
▫️ترم 6: معمای وجود خدا
▫️ترم 7: معنویت (دینی و غیردینی)

مبحث «فلسفه‌ی سیاسی»:
▫️ترم 1: فلسفه‌ی سیاسی چیست و آشنایی با آن به چه کار یک شهروند می‌آید؟
▫️ترم 2: در جست‌وجوی آزادی و عدالت
▫️ترم 3: شیوه‌های حکمرانی و کنشگری سیاسیِ مردم

مبحث «زیبایی‌شناسی»:
▫️ترم 1: چرا زیبایی‌شناسی؟
▫️ترم 2: فلسفه‌ی هنر (۱)
▫️ترم 3: فلسفه هنر (۲)
◽️ترم 4: زیبایی‌شناسی زندگی روزمرّه (۱)
◽️ترم 5: زیبایی‌شناسی زندگی روزمرّه (۲)

مبحث «معنای زندگی»:
▫️ترم 1: درد فلسفی یا رنج روان‌شناختی
▫️ترم 2: فیلسوفان چگونه به مسئله‌ی معنای زندگی فکر می‌کنند؟
▫️ترم 3: پر کردنِ خالیِ زندگی
▫️ترم 4: من کجا ایستاده‌ام؟

—————————
دوره‌ی «اطلس دنیای درون»:


مبحث «مبانی»:
▫️ترم 1: وقتی از دنیای درون حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟ (۱)
▫️ترم 2: وقتی از دنیای درون ... (۲)
▫️ترم 3: وقتی از دنیای درون ... (۳)
▫️ترم 4: وقتی از دنیای درون ... (۴)

برای کسب اطلاعات درباره‌ی دوره‌ها به کانال @AbanCourses مراجعه کنید، و برای تهیه‌ی دوره‌ها به آیدی @Aban_Workshops پیام بدهید

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️مکثِ طولانی و عجیب شدنِ همه چیز

به دستت نگاه کن. طولانی نگاه کن. کمی که می‌گذرد، چیز متفاوتی می‌بینی. این دست، دیگر دستِ تو نیست. یک شیئ جاندار نرم است که تو داری به آن نگاه می‌کنی. این دست، حالا هم دستِ تو هست و هم نیست. با اراده تو تکان می‌خورد امّا اکنون به چیزی جدای از تو، عجیب وحیرت‌انگیز تبدیل شده است. تنها چند لحظه نگاه کردن به دستت کافی است که آن رشته پیوستۀ آگاهی را از هم باز کند و از همین جهانِ آشنا، چیزی غریبه و عجیب بیرون بکشد.

به صورت خودت در آینه نگاه کن. تنها زمان کوتاهی لازم است که خودت را در برابر پیکرۀ جاندار ناآشنایی بیابی که هم تو هست و هم تو نیست. نام خودت را چندین بار تکرار کن. کمی نمی‌گذرد که نامت هم برایت غریبه و نامفهوم می‌شود. به قصّّۀ زندگی‌ات فکر کن. آن را شمرده شمرده برای دیگری بگو، می‌بینی بیرون ایستاده‌ای و داری آدمِ دیگری را می‌بینی که هم تو هست و هم تو نیست. می‌بینی که داری خطوط زندگیِ کسی را روایت می‌کنی که هم او را می‌شناسی و هم نمی‌شناسی. با خودت می‌گویی این منم؟ می‌بینی، هیچ چیز متفاوتی در مورد من/او وجود ندارد. یک قصّه است مثل قصّۀ همۀ آدم‌ها. انگار سنگ خورده باشد توی شیشه آگاهی‌ات. چیزی می‌شکند و به زمین می‌ریزد.

این آگاهیِ عجیب به آگاهی، این نگریستنِ از بیرون به خود، این آشنایی‌زداییِ گاه خوف‌انگیز، همیشه حیرت‌زده‌ام می‌کند. هربار که به نحوی زندگی از مسیرِ معمولش خارج می‌شود، این لحظاتِ غربتِ هشیاری به سراغم می‌آیند. مثل همین روزها که همه چیز انگار مثل قبل هست و نیست. هر روز ناگهان از خودم پرت می‌شوم بیرون و برای لحظاتی به خودم نگاه می‌کنم. آ‌وقت همه‌چیز آشنا و غریبه می‌شوند. این زندگی ِمن هست و نیست. این شهر من هست و نیست. این کشور من هست و نیست. این بدن من هست و نیست. این من هست و نیست.

چه آگاهیِ کشدارِ بهت‌زده‌ای. دست خودم را می‌گیرم و بیرون می‌آیم. خودم را دوباره پرت می‌کنم میان چیزها و کارها. آدم دیوانه می‌شود اگر اینقدر طولانی همه چیز را از بیرون ببیند. آدم دیوانه می‌شود اگر زندگی اینقدر طولانی متوقف و ناآشنا بشود.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

چهل و یک ساله شدم. راه زیادی را طی کردم و چهل و یک ساله شدم. تنم و روانم خاطرۀ همۀ آن راه‌های رفته را در خودش دارد. حالا خسته‌ای پر از شوقم. ناامیدی امیدوارم و گیرافتاده‌ای آزادتر از همیشه‌ام. حالا از هر زمانی متناقض‌تر و از هر زمانی یکپارچه‌ترم.

کمی پیش یک مانیفست طولانی در مورد چیزهایی که در این سال‌ها دربارۀ زندگی آموخته‌ام، نوشتم تا با شما در میان بگذارم. دیدم همۀ آن حرف‌ها درست هستند امّا یک جای کار می‌لنگد. آخرِ متن نوشته بودم بیش از همیشه آموخته‌ام که در سکوت، تماشا کنم و بگذارم جهان با من حرف بزند و تغییرم بدهد. دیدم آن متن همه چیز بود جز این آموختۀ اصلی‌ام. پس رهایش کردم.

خیلی از آن حرف‌ها را یا می‌دانید یا این‌طرف و آن‌طرف خوانده‌اید. برای همین بگذریم و به همان سکوت برگردیم. مختصر اینکه چهل و یک ساله شدم؛ پر از شوق زندگی، دانستن، تجربه کردن و دوست داشتن و پر از خستگی، مه‌گرفتگی و زخم‌های کوچک و بزرگ. همین.

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️فهم اضطراب

(به همراه پرسش و پاسخ)

سخنران: محمود مقدّسی

موسسه پانوراما- آذر ۱۴۰۳


▫️بخش‌های ارائه:

۱.مقدمه

۲. توصیف تجربه اضطراب

۳. تحلیل اقسام اضطراب و علل و فرایندهای آن‌ها (فهم اضطراب)

۴. با اقسام گوناگون اضطراب چه باید کرد؟ (چاره‌جویی برای اضطراب)


@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

چاپ سوم کتاب "نواختن بی‌وقفه" منتشر شد.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️ذهن‌های شلوغ و جهانِ پرآشوب

تجربۀ مهی غلیظ و لحظات گاه و بی‌گاهی از پیدا شدن. تجربۀ لحظاتی طولانی از ناخوشی و لحظات کوتاهی از خوشی و رضایت. تجربۀ نگرانی طولانی و لحظاتِ کوتاهی از آسودگی. تجربۀ فکرهای پیوسته و سبکی ناگهان. زندگی چه شکل غریبی پیدا کرده. البته نه برای همه. بیشتر برای کسانی که زیاد فکر می‌کنند. بیایید این را قبول کنیم که همه به یک اندازه فکر نمی‎کنند. همه هم به یک اندازه نگران نمی‌شوند. فکرهای همه هم به یک اندازه از کنترلشان خارج نمی‌شود. آن‌ها که بیشتر از بقیه فکر می‌کنند حالا بیش از همیشه در جهانی زندگی می‌کنند که محتوای آشوبناکی برای فکر کردن به آدم می‌دهد. آن وقت نتیجه‌اش می‌شود همین تجربه‌ها که گفتم. انگار آدم بخواهد سرش را (که بازار مسگرهاست) بگذارد سر راه و فرار کند.

بعد تازه، فکر نکنید یک نفر و دو نفر و ده نفر اینطوری‌اند. نه، میلیون‌ها آدم همین حس و حال را دارند. آخر آدم‌های پر از فکر (که همه چیزِ یک اتفاق را در نظر می‌گیرند)، از فکرهای زیادِ توی سرشان خیلی با بقیه حرف نمی‌زنند. برای همین هر کدام فکر می‌کنند فقط خودشان اینطوری هستند. ولی اینطور نیست. قبیلۀ آدم‌های فکری خیلی بزرگ‌تر از چیزی است که تصوّرش را بکنید. جهان هم که تا دلتان بخواهد محتوا جور می‌کند برای آدم. این مدل بودن اصلاً بد نیست. اتفاقاً خیلی خیرها هم دارد برای بقیه و برای خود آن آدم. ولی مسئله این است که همیشه تحت کنترل باقی نمی‌ماند و گاهی آن بازار مسگرها به راه می‌افتد. بخشی از این فکری بودن چاره دارد (مثلاً دارو و رواندرمانی و حتی گذر عمر) بخشی از آن هم مثل اثر انگشت آدم است و برای همیشه می‌ماند.

گاهی فکر می‌کنم طبیعت و جامعه برای بقای خودشان یک جور ساز و کار توزیع شخصیت دارند. جهان باید به تعداد کافی آدم‌های زیادی فکری داشته باشد و به تعداد کافی آدم‌های بی‌خیال. مهم نیست که هر کسی توی سرش با چه چیزی درگیر است و چه رنجی می‌برد. مهم این است که کار دنیا بگردد و ظاهراً که تا اینجا گشته است.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
سوگواران را گُم نکنیم

سرعت اتفاقات زیاد است و سوگواران جا می‌مانند و گاه فراموش می‌شوند. سرعت اتفاقات زیاد است و سوگواران جدید با داغِ تازه جای سوگواران قبلی را می‌گیرند وآن‌ها که پیش‌تر صدای دردها و همراه اشک‌هایشان بودیم، خود را جداافتاده و دور می‌بینند. سرعت اتفاقات زیاد است و ما ناگزیر باید بدویم، امّا داغدیدگی نمی‌‌دود. داغ آرام قدم بر می‌دارد و با قدم‌های خودش پیش می‌آید.

سرعت اتفاقات، ما را مستعدِ فراموشی می‌کند. نه اینکه بد یا فراموش‌کار باشیم، این خصلتِ دویدن و رسیدن داغ‌های تازه است. امّا همین ما توان درنگ کردن هم داریم، توان سر چرخاندن و دوباره دیدن هم داریم، و چون انسانیم و هیچ چیزِ انسانی با ما بیگانه نیست، می‌توانیم آهستگیِ سوگواری را به یاد بیاوریم و به سوگورانِ جامانده در زمان برگردیم؛ به مادران و پدران، به همسران و به فرزندان جامانده در سال‌ها و دهه‌های قبل، در دی ماه و در جنگ. می‌توانیم برگردیم و بگوییم که فراموششان نکرده‌ایم، که می‌دانیم آن‌ها چه رنجی کشیده‌اند و می‌کشند، که رنجشان بی‌بها نیست، گم نمی‌شود، تنها نیستند، عزیزشان جایی در درون ما زنده است، و اندوهشان دردِ مشترک ما است.

می‌گویی همۀ این‌ها که چیزی را عوض نمی‌کند و عزیزِ رفته، عمرِ از دست رفته و داراییِ بربادرفته را بر نمی‌گرداند. می‌گویم بله، امّا جانِ آنکه مانده را نگه می‌دارد. آدم به آدم زنده است، به به یاد ماندن، به دیده شدن، به شنیده شدن و به یاری‌های هرچند کوچک در مواقع نیاز. تنها می‌گویم در این دویدن، اگر رمقی برایمان ماند حواسمان به قدم‌های آهستۀ سوگواران هم باشد. و این کار اصلاً کوچک و کم‌اهمیت نیست.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️ لبه‌ی دشوارِ می‌توانم و نه دیگر نمی‌توانم


گفت: روی یک لبه ایستادم. یک‌ طرفش من می‌تونم، از پسش برمیام، سر پا میشم، کمک می‌کنم بقیه هم سرِ پا بشن و تاب بیارنه، یک طرفش هم نمی‌تونم، دیگه کم‌ آوردم، بسّه دیگه چقدر باید بِکِشم و اصلاً دیگه نمیخوام باشمه. یک طرفش پاشدن و دنبالِ کارهای مهم رفتنه و طرف دیگه‌‌اش میل به مردن و نبودن و فکر خودکشیه. یک روز اینم، یک روز اون. گاهی هم این وسطم. نه نای ساختن دارم و نه جونِ خودکشی کردن. می‌خوابم، گیجم، با اضطراب منگم. این نوسان رو هم دیگه نمی‌فهمم حتی. چرا بعضی روزا واقعاً می‌تونم برای خودم و بقیه کاری بکنم و بعضی روزا مثل یک تیکه گوشتِ تحت فشارم؟ باور کن، اون وقتا حتی فکر می‌کنم استخون دیگه‌ای برای خورد شدن توی تنم نمونده. خیلی عجیب شدم برای خودم. حال خودمو نمی‌فهمم. گاهی پر از شور زندگی و گاهی پر از تمنّای مردنم.

گفتم: بگم طبیعیه، فکر می‌کنی دارم دلتو خوش می‌کنم؟

گفت: آره. کار دیگه‌ای از دستت بر نمیاد.

سکوت کردم. همچنان فکر می‌کردم این حرف درست است. آخر نوسان بین مرگ و زندگی در شرایط آشفتگیِ همه چیز، واقعاً طبیعی است. دست بالا به طور غریزی با زندگی است ولی حضور پررنگ مرگ و ویرانی در هوا، بازی را به هم می‌زند. امّا باز کمی بعد زندگی به حکمِ غریزه راه خودش را باز می‌کند و اندکی که گذشت باز فشار مرگ راه را می‌بندد و این قصّه اغلب در نهایت به نفع زندگی ادامه پیدا می‌کند. امّا نمی‌توانستم روی حرفم بایستم و این چیزها را بگویم. او این حرف‌ها را لازم نداشت. می‌پرسید از کجا می‌فهمیدم؟ به یک دلیل ساده. من آن روز بعد از مدّتی در روزِ می‌توانمِ خودم بودم و یادم بود که نمی‌توانم دقیقاً چه شکلی است و در آن موقعیت آدم واقعاً نمی‌تواند این حرف‌ها را جدی بگیرد.

گفتم: جای سختیه‌. این نوسان خیلی سخته. بسّه واقعاً.

نفس عمیقی کشید و لبخندی زد‌.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

بر آستانه جهان ایستاده‌ام. می‌گویند این است آنچه تجربه خواهی کرد. انتخاب کن. نگاه می‌‌کنم. چه زیباییِ دلربایی، چه عظمتِ خیره‌کننده‌ای، چه پیچیدگی حیرت‌انگیزی. می‌گویم جهان می‌ارزد، زندگی می‌ارزد. بی‌درنگ قدم بر می‌دارم. فریادی امّا حیرتم را می‌دَرَد. ناله‌ای دل‌آشوبم می‌‌کند و نگاه خیره غمگینی همه آن زیبایی را از پیش چشمانم می‌برد. فریاد می‌زنم: نه نمی‌ارزد، نمی‌ارزد. جهان با این همه رنج و تباهی نمی‌ارزد. کمی بعد امّا دوباره زیبایی از راه می‌رسد. حیرت میخکوبم می‌کند و لذت و شوق قلبم را در بر می‌گیرد. بعد دوباره هراس، خیلِ رنجدیدگان، اندوه، اضطراب‌. و دوباره زیبایی، دوباره رنج، دوباره حیرت، دوباره زشتی، درد. نفسم بند می‌آید. در آستانه می‌نشینم. نای قدم برداشتن ندارم. فریاد می‌زنم: رهایم کن. رهایم کن. من هیچ کجا نمی‌روم. بگذار بر آستانه، نیامده، نرفته بمانم. من برای جهانت ساخته نشده‌ام. تنها رهایم کن. بگذار مخلوقت نباشم.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

از خیابانی که تو در آن جان‌ دادی، عبورِ بیهوده ماشین‌ها مانده است و سرمایی که با بهار هم نمی‌رود. از آن زمستان، تقویم ایستاده و زمان نمی‌گذرد. ما را هم انداخته‌‌اند توی چرخ‌گوشت. تنها صدای خرد شدن می‌آید.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️با دمپایی دویدن در زمینِ اقتصاد

گفت: همۀ چیزی که الان نیاز دارم پوله. هیچ وقت تا این اندازه به پول نیاز نداشتم. هیچ موقع هم فکر نکرده بودم که پول در آوردن می‌تونه سخت‌تر از چیزی بشه که بلدم. من همیشه کار کردم، همیشه هم دستم به دهنم رسیده و کاملاً در نموندم. یعنی اینطوری نبوده که نداشته باشم. امّا هیچ وقت اینقدر بهش نیاز نداشتم و اینقدر درآوردنش سخت نشده بود. می‌دونی از چی می‌ترسم؟ از اینکه نتونم اونقدری که لازم دارم پول در بیارم. امّا بیش‌تر از اون، از این می‌ترسم که همۀ زندگیم درگیر پول در آوردن بشه. مدلی که من هستم این نیست. من ذهنمو برای چیزهای دیگه هم لازم دارم. راستش یک ترس دیگه هم دارم، اینکه پول در آوردن باعث بشه کسی بشم که نمیخوام؛ یعنی یک جورایی از اینی که هستیم بیام پایین و کیفیتم رو از دست بدم. این روزا، این روزای مزخرفِ تعلیق همه چیز، این روزایی که اصلاً معلوم نیست کار به کجا می‌رسه و من دیگه عادت کردم بدترین سناریو رو در نظر بگیرم که بتونم از خودم مراقبت کنم، پول در آوردن شده اولویت اصلیم. شاید این وضعیت هُلم بده و کارهای جالبی بکنم. شاید اصلاً بتونم رابطه‌ام رو با پول تغییر بدم و یک جور دیگه بازی کنم. امّا شایدم اونی بشم که نمیخوام. می‌دونی شبیه کی‌ام؟ شبیه کسی که با دمپایی و پیژامه، داشته باغچه‌های توی کوچه رو آب می‌داده ولی یک‌هو افتاده وسطِ یک مسابقه دو عجیب و غریب که اگر واستی یکی با تیر می‌زدندت؛ از این عقب نمون، از اون عقب نمون، از جمع جدا نیفت، وانتسا، بدو، سریع بدو. امّا آخه با دمپایی؟ اصلاً من که داشتم برای خودم باغچۀ دمِ درو آب می‌دادم. اینجا چه کار می‌کنم؟

روایت‌اش خیلی صادقانه و عمیق بود. مثل همیشه دردش را پیچیده بود لای سؤال و شوخی تا زهرش را بگیرد. امّا روایتش زهر داشت، غم داشت، ترس داشت و تنها یک روایت از میلیون‌ها روایتِ دردناک مشابه این روزها بود. اینکه من چه گفتم و او چه گفت، طولانی است. آخرش هر دو کمی آرامتر بودیم امّا سهمی از دلشوره برای هر دوی ما مانده بود. از آن موقع به این فکر می‌کنم که نسبت ما با همه چیز از جمله پول و تجربه‌های زندگی دارد تغییر می‌کند. حالا دیگر با دمپایی دویدن به تجربۀ هر روزه همۀ ما تبدیل شده است.


@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️من انگار کوه کندم این چندماه

گفت: هیچ کس از اضطراب‌های یک ذهن وسواسی توی این روزها حرفی نمی‌زنه. انگار فقط یک مدل مسئله داریم و یک مدل راه‌حل. کاش آدم‌ها می‌فهمیدن ذهن‌های مختلف مدلشون با هم فرق داره و توی موقعیت یکسان، اضطراب‌های متفاوتی رو تجربه می‌کنن.

گفتم: می‌فهمم چی میگی. ولی بیشتر میگی برام؟

گفت: من فهمیدم که ذهنم یک هو روی بعضی چیزها قفل میشه. اون‌وقت شبانه روز در مورد همون موضوع فکر می‌کنم و هر بار تکرار و تکرار. وقتی شرایط سخت میشه، مثلاً توی این چندماه، ذهنم بیشتر مستعد چنین گیر افتادنی میشه. گاهی یک موضوع و گاهی چندتا، مثل خوره روحم رو می‌خورن. میشن مسئله مرگ و زندگی. اضطرابای دیگه، فقط به این اضطراب اضافه میشن یا تشدیدش می‌کنن، ولی جای اونو نمیگیرن. اصلاً باعث میشن حل‌ناپذیرتر بشه. بعد آدما میان از این میگن که تاب‌آوری مهمه، باید برای غم دی و اضطراب جنگ و فشار اقتصادی جا پیدا کنیم توی روانمون و از این حرفا، ولی من هنوز روی همون موضوع‌های خودم قفلم. حس می‌کنم توی درد کشیدنم تنهام. حس می‌کنم گیر می‌افتم توی ذهن خودم. البته فهمیدم فقط من نیستم که اینطوریم. دیگه می‌دونم خیلی‌های دیگه هم همینن ولی ازش حرف نمی‌زنن. گاهی فکر می‌کنم یک عالمه آدم توی سکوت درگیر اضطراب‌هایی هستن که هرچند به موقعیت ربط داره ولی خیلی شخصی و حتی گاهی بی‌ربطه. به نظرت اینو چه کار باید کرد؟ چرا یک ذهن وسواسی نمی‌تونه مثل آدم رنج بکشه و توی هر اتفاقی اینقدر به طور شخصی هم به در و دیوار نخوره؟

گفتم: باهات موافقم. خیلی‌ها توی سکوت تجربه‌اش می‌کنن. اصلاً گفتن از اضطراب‌های ذهن وسواسی با یک جور شرمی همراهه. امّا اینکه چه کار میشه کرد رو واقعاً نمی‌دونم. یعنی راه‌حل واحدی نداره. دارو، رواندرمانی، بزرگ‌تر شدنِ دنیای آدم، بیشتر شدنِ تجربه‌های زندگی و کمتر شدنِ استرس‌های محیطی کمک می‌کنه قطعاً. ولی اینو می‌دونم که همین سؤالی که داری از خودت می‌پرسی هم شبیه همون فکرهاست. چرا حتماً باید جوابشو داشته باشی؟ دنیای اطرافمون دیوانه است. اوضاع خیلی خرابه. هر لحظه خبری میاد که تنظیم ذهن آدمو به هم می‌ریزه. خب هر ذهنی یک جور واکنش نشون میده. درسته اضطرابت مستقیماً مالِ اتفاقات اون بیرون نیست ولی آتیشش از همونجا میاد. تو مقصّر یا دیوانه نیستی. همین که شرم نداشتی و ازش گفتی خیلی خوبه. فکرهایی شبیه این، با شرم و سکوت سخت‌تر هم میشن. کاش بشه بارشون رو پیش کسی زمین گذاشت. اون وقت، ذهن آدم خالی‌تر میشه و اجازه نفس کشیدن به آدم میده.

گفت: می‌فهمم که فهمیدی. ولی هنوز کامل نفهمیدی. من انگار کوووه کندم این چندماه، این چند سال، توی این زندگی.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️درباره‌ی دوره:

اضطراب؛ آنکه تجربه‌اش کرده باشد می‌داند از چه چیز حرف می‌زنم. و کیست که کم یا زیاد تجربه‌اش نکرده باشد. اضطراب گویی شناختنی نیست. گاهی حتی معلوم نیست چرا شروع می‌شود و چطور پایان می‌یابد. تنها آن حال بدِ بی‌قراری است که می‌آید و آدم را از همه چیز و حتی از خودش قطع می‌‌کند. اضطراب که می‌آید، فکر که از کار می‌افتد، سراسیمگی که آدم را فرا می‌گیرد، آن‌وقت تنها کاری که باقی می‌ماند، گریختن از آن به هر نحوی است. آن‌وقت این شیوه‌های گریختن از اضطراب می‌شود زندگی آدم.

امّا اضطراب شناختنی است. روانشناسی، روانپزشکی و علوم اعصاب دانش زیادی دربارۀ اضطراب، منشاء و عملکرد آن به ما داده‌اند که می‌تواند به کار فهم اضطراب بیاید.

در این دوره ابتدا کمی از چیستی، معنا، اقسام و کارکردِ هیجانات حرف می‌زنیم و با این مقدّمات بحث از اضطراب را آغاز می‌کنیم.

▫️هزینه:

خارج از ایران: ۴۰ دلار (پی‌پل)
ایران: ۱.۴ میلیون تومان

▫️برای دانشجویان و افرادی که محدودیت مالی دارند، شرایط حمایتی در نظر گرفته شده است

▫️شروع دوره: شنبه، ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
▫️ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر:
@aban_workshops (تلگرام و اینستاگرام

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

این جلسه تحلیل فیلم چند سال پیش برگزار شده بود. اگر فیلم داستان ازدواج رو دیدید، شاید این تحلیل هم به کارتون بیاد 👇

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️و بالا آوردن همۀ این‌ها را

این از معدود دفعاتی است که ابتدا عنوانِ یک متن به ذهنم می‌رسد و بعد به محتوای آن فکر می‌کنم. حتی به این هم فکر کردم که آن "و" در ابتدای این عنوان چه می‌گوید. دیدم آن "و" یعنی یک دنیا اتفاق افتاده است که همه از آن‌ها با خبریم و تنها یک خبر باقی مانده: اینکه فارغ از درست و غلط، فارغ از آینده و گذشته و فارغ از اینکه در این مسیرِ طولانی نهایتاً چه باید کرد، من دلم می‌خواهد همۀ این سال‌ها را بالا بیاورم (و دیده‌ام در این پُری و احساس تهوّع تنها نیستم). ته‌اش که یاد گرفته‌ایم بجنگیم، ادامه بدهیم و پیِ عقلانیتی بگردیم تا شاید زمانی اوضاع برای خودمان و آیندگانمان بهتر از این بشود. امّا حقِ این بالا آوردن، نتوانستن، کم آوردن، از ریز و درشت ِهمۀ این تحمیل‌ها، اضطراب‌ها، خشم‌ها، غم‌ها و سوگ‌ها به ستوه آمدن را بعد از این و همیشه باید به خودمان بدهیم.

باید ادبیاتِ تهوّع داشته باشیم و از این مسمومیت طولانی که تاریخچۀ زندگی هر کدام از ما شده است، حرف بزنیم. باید دست برداریم از این روانشناسی‌گری که می‌گوید قربانی نباشید و از آن انقلابی‌گری که می‌گوید باید کار را یکسره کرد و چه جای نالیدن است. ما به جایی برای روایت کردن نیاز داریم. به بالاآوردن در میانۀ راهی طولانی. به خشم داشتن نه فقط به حکومت که به جهان، به هستی و به همه چیز. ما، برده و باخته‌مان، تاریخچه فشار و فقدانیم. از همۀ سال‌های کودکی و بزرگسالیمان بگذر، همین چندماه را ببین. من یکی که بعضی روزها تنها یک چیزم: فریادی فروخورده و قلبی مچاله. گاهی دردم می‌گیرد از اینکه اینقدر یاد گرفته‌ام بمیرم و بعد بنشینم و بگویم خب، اشکالی ندارد، زنده‌ایم، بیا ادامه بدهیم و ببینیم چه باید کرد. انگار هر روز صبح همۀ این‌ها را بالا می‌آورم و بعد تبدیل به آدمِ معقول (و البته لت و پار) همیشه می‌شوم و به کارم ادامه می‌دهم. حتی همین معقول بودن و ادامه دادن را هم می‌خواهم بالا بیاورم.


@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

در کانال آبان می‌توانید بعضی از دوره‌های قابل‌تهیه سال‌های اخیرم رو ببینید. این دوره‌ها دو دسته هستند: دوره‌های کوتاه با عناوین خاص و دوره‌های ترمیک بلند با عنوان واحد امّا موضوعات متفاوت.

طی سال‌های گذشته، دو سال و نیم شنبه‌ها رواندرمانی اگزیستانسیال تدریس کردم، حدود سه سال دوره‌ای با عنوان پرسش‌های بزرگ فلسفی که با رویکرد فلسفه کاربردی و با هدف بازسازی جهان‌بینی طراحی شده بود و در حال حاضر هم مشغول تدریس دوره‌ اطلس دنیای درون هستم که قرار است مسیری طولانی با محوریت شناخت احساسات و عواطف و هیجانات را پیش ببرد.

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

▫️سوگ و فشار همرنگی


بخشی از کلاسِ "اطلس دنیای درون"

مدرّس: محمود مقدّسی

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

فایل‌های مربوط به کتاب زندگی آزموده از استفن گراس:

🔹 وقتی تشویق، اعتماد به نفس را از بین می‌برد.

🔹 هدیه‌ی درد

🔹 دلبستگی‌ و دروغگویی

🔹️پارانویا و نوازش

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️از اضطراب‌ داشتن، مضطرب نشوید


این سطح از اضطراب، همه‌اش مالِ من نیست. بخش زیادی از آن به زندگی در جهانی با این همه اتفاق، خبر، مسئله و پیچیدگی بر می‌گردد. شاید این تعبیر رابرت لیهی را شنیده باشید که «کودک متوسط امروز همان سطح اضطراب بیمار روان‌پزشکی دهه ۱۹۵۰ را نشان می‌دهد». این یعنی نفسِ زندگی در این زمانه اضطرابی را به انسان تحمیل می‌کند که چندان برای ما آدم‌ها طبیعی نیست. حالا به این وضعیتِ پایه، شرایط ایران و همه تعلیق‌ها و نابسامانی‌هایش را هم اضافه کنید. چالش‌های زندگی فردی و فشار آن ناظرِ سختگیر درونی را هم به آن اضافه کنید. اضطرابی که فرزند، همسر، پدر و مادر و دوستانمان گهگاه روی ما بالا می‌آورند را هم اضافه کنید.

نتیجه‌اش می‌شود این درگیری هر روزه من و شما با اضطراب. نتیجه‌‌اش می‌شود دردهای پوستی، مفصلی، عضلانی، گوارشی و ... . نتیجه‌اش می‌شود روی هوا بودن، حال خود را نفهمیدن و خود نبودن. همه این‌ها یعنی بودن در این زمانه درد خاصی از جنس اضطراب دارد که همه‌اش مال من نیست و سرزنش‌اش هم برای من نیست. فقط هم من نیستم که تجربه‌اش می‌کنم. آدم‌های زیادی در سکوت با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. آدم‌ها با اعتیاد (که خوددرمانیِ اضطراب است)، با خوردن افراطی، با خوابیدن، با بازی‌های کامپیوتری و با اقسام دردها و ... تلاش می‌کنند این سطح بالای اضطراب را مهار کنند.

با این‌ همه، این زمانه برای این دردش چاره‌های گوناگونی هم پیدا کرده است که یکی از آن‌ها داروست. از گرفتن دارو با نظر پزشک نترسید. گاهی دارو جلو این همه مستهلک شدن را می‌گیرد و کمک بزرگی به آدم می‌کند.

شما برای مهار اضطراب و زندگی با آن چه کار می‌کنید؟ اگر حوصله داشتید بنویسید، شاید به کار کس دیگری هم بیاید.


@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

گاهی راه خانه‌ام‌ را گم می‌کنم، آنقدر طولانی که از خودم می‌پرسم من اصلاً خانه‌ای دارم؟ داشته‌ام؟ خواهم داشت؟

گاهی در خواب‌هایم به خانه می‌رسم امّا بی‌کلید و بی‌کسی که در را باز کند. آن‌وقت در آستانه می‌ایستم و چشم‌انتظار آنقدر این‌پا و آن‌پا می‌کنم تا از خواب بیدار شوم.

گاهی هم خوابی می‌بینم آنقدر طولانی که در آن به خانه می‌رسم، در را باز می‌کنم، آرام می‌گیرم و به خواب می‌روم. دیشب چنین خوابی دیدم. صبح انگار همه اندوه جهان از دلم رفته بود. برای ساعتی به همه دنیا لبخند می‌زدم.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️کودکی که آرام‌آرام بر می‌گردد

آدم در زمانۀ جنگ و مرگ، توان بازی کردن، خیال‌ورزی، اعتماد کردن و خیلی چیزهای دیگرش را از دست می‌دهد. ناامنی که می‌آید، زندگی روزمرّه که از کار می‌افتد، آینده که مبهم می‌شود، ذهن که قرارش را از دست می‌دهد، آن کودکِ آسیب‌پذیری که بازی و خیال‌پردازی و اعتماد می‌کرد، پَس می‌کشد و جایی پنهان می‌شود و تا تمام شدنِ آخرین صدای انفجار و خطرِ آخرین گلوله و صدای خشنِ آخرین فریاد، بیرون نمی‌آید. اینگونه است که زندگی در بحران زمخت، جدّی، کوچک، نیمه‌جان و پر از خالی و شکاف می‌شود.

روان در مواجهه با ناامنی، تا جای ممکن هیچ بخشی از خودش را نمی‌کشد امّا بخش‌های آسیب‌پذیرتر، ظریف‌تر و زنده‌ترِ خود را پس می‌کشد، به پستو می‌برد و به طریقی در سکوت زنده نگه می‌دارد، تا شاید دوباره امنیتی از راه برسد و باز فرصتی برای این سطح از زنده بودن برایش فراهم شود. برای همین است که در زمانۀ بحران خیلی از ما ازخودبیگانه، منجمد، تلخ و به جهان بی‌اعتماد می‌شویم. امّا تنها کمی که امن شدیم، دوباره توان اعتماد کردن، بازی کردن و خلاقیتمان باز می‌گردد. دوباره گویی آرام‌آرام یخی باز می‌شود و زندگی صورتی آشناتر، زنده‌تر و بازیگوشانه‌تر پیدا می‌کند.

کم‌کم دارم یاد می‌گیرم خودِ در میانۀ بحرانم را تنها بخشی از خودم بدانم و فکر نکنم دیگر همه چیز از دست رفته و من تمام شده‌ام. فهمیده‌ام آن آدمی که جای هیچ چیزی را ندارد، توانِ بسیاری از کارها را از دست داده و حتی خیلی چیزها را به یاد نمی‌آورد، نسخۀ بحران‌زدۀ من است و قرار نیست برای همیشه در آن بمانم. فهمیده‌ام زندگی حتّی با کمی امنیت دوباره بر می‌گردد و باز گرم می‌شوی و گاه از خودت می‌پرسی من واقعاً همان آدمم؟ چرا فکر می‌کردم من و جهان و همه چیز با هم تمام شده‌ایم؟

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️رؤیاهای روز در روزهایی که مثل هیچ روزی نیستند

رؤیاهای روز؛ تصاویر و فکرهایی که بی‌هوا در بیداری به ذهن آدم می‌آیند و برای لحظاتی او را با خود می‌برند.

چه بسیار لحظاتی که در خیالمان جای دیگری هستیم، کار دیگری می‌کنیم، کسِ دیگری در کنار ما است، گذشته جور دیگری اتفاق افتاده، آینده مسیر متفاوتی می‌رود، فردا روز دیگری است و ما هم آدم‌های دیگری می‌شویم. رؤیاهای روز تلاش روان برای غلبه بر محدودیت‌های خواستن و بودن در جهان واقعی‌اند. ما با این رؤیاها، فکر می‌کنیم، زنده می‌مانیم، تاب می‌آوریم، بر اضطراب‌هایمان غلبه می‌کنیم، امیدوار می‌شویم و از دنیایی که برای کامیابیِ ما ساخته نشده است فاصله می‌گیریم. ولی این رؤیاها چندان در اختیار ما نیستند. تنها پس از گذشت زمانی کم یا زیاد می‌فهمیم که ما را با خود برده‌اند. گاه عامدانه ادامه‌شان می‌دهیم و گاه دیگر نمی‌شود و به دنیای بیرون باز می‌گردیم.

این روزها، روزرؤیاهایم را رصد می‌کنم: چقدر به گذشته می‌روم! چقدر جلوی بعضی اتفاقات را می‌گیرم! چقدر بعضی کارها را نمی‌کنم! چقدر به آینده می‌روم! روزهایی را می‌بینم که خیلی چیزها برای من و برای همه آسان‌تر شده است وچقدر همین اکنون را با دلشوره و دلتنگی و اندوه کمتری سپری می‌کنم. در این رؤیاها، جهان جای دیگری است، یک جایِ خیلی دیگر و اتفاقات کوچک اینقدر دشوار و جان‌کندنی نیستند. گاهی هم ولی این روزرؤیاها دردناک‌ می‌شوند. ناگهان‌ می‌بینم زمان زیادی نفس نکشیده‌ام و در دلم ترکیبی از انقباض و آشوب را تجربه می‌کنم. حالا دیگر فهمیده‌ام رویاهای روزهای عادی یک چیزند و رؤیاهای روزهای بحران‌زده یک چیز دیگر. گاهی زمین تا آسمان فرق دارند. در یکی بیشتر در خیالِ زندگی بهتری هستم و در یکی دارم به هر طریق به دنبال امنیتی، آرامشی، پناهی و قطعیتی می‌گردم.

اگر حوصله داشتید و حواستان بود، شما هم بنویسید که این روزها با این رؤیاها (خوش و ناخوش‌اش) کجا می‌روید و این رؤیاها با شما چه می‌کنند؟

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️اسمش استمرار یافتن است

وقتی اتفاق سهمناکی می‌افتد یا تغییر بزرگی رخ می‌دهد، چیزی حیاتی، نادیدنی و پیچیده‌ در ما به خطر می‌افتد: حسِ پیوستگیِ زندگی و استمرارِ من. برای فهمش تنها لازم است به خودتان نگاه کنید. چقدر همان آدمِ پیش از دی‌ماه هستید؟ من که نیستم. واقعاً چهار ماه بر شما گذشته؟ برای من که انگار خیلی خیلی زیادتر از این حرف‌ها است. حتی بعضی خاطراتم را از دست داده‌ام. شهر برایتان همان شهر است؟ برای من که نه. انگار هم هست و هم نیست. آدم‌ها و محیط برایتان همان است که بود؟ برای من که تنها تازه بعضی چیزها دارند کمی شبیه قبل می‌شوند. جهان برایتان همان جهان است؟ برای من این یکی که به طرز عجیبی تغییر کرده است و گاهی نمی‌فهمم دیگر در کدام جهان زندگی ‌می‌کنم. جانِ شما همانقدر است که پیشتر بود؟ من که هر روز وصله و پینه از این‌طرف و آن‌طرف جمع می‌کنم که به زندگی‌ام برسم.

همۀ این‌ها یعنی چیزی از جنسِ پیوستگی و تداوم از دست رفته است. یعنی همۀ آن اتفاقات (از آن روز تا حالا) آنقدر سهمیگن بوده‌اند که دیگر زندگی آن زندگی نیست و من دیگر آن من نیستم. نتیجه‌اش چیست؟ بیش از همه خستگی، احساس گمگشتگی، جداافتادگی، نوعی غربت در میان اشیاء، آدم‌ها، خیابان‌ها و حتی آب و هوا. امّا روان برای زنده ماندن به این امرِ نادیدنیِ پیچیده بی‌اندازه نیازمند است. برای همین است که دوباره به خیابان می‌آید. کارهای معمولش را می‌کند، به دیدار دوستانش می‌رود، لباس‌های سابقش را می‌پوشد، مثل گذشته از خودش و چیزهای دیگر عکس می‌گیرد، خوردنی‌های سابقش را (حتی با قیمت بیشتر) می‌خورد، پیِ تجربه‌های پیشین‌اش می‌رود، با همه سختی‌اش سفر می‌کند، دوباره هر طور شده کتاب می‌خواند و ... .

باز یافتنِ حسِ پیوستگی زندگی و استمرار من، برای روان حیاتی است و به طرز عجیب و حیرت‌آوری هرطور شده آن را بدست می‌آورد. اسمش عادی‌سازی نیست. اسمش فراموش‌کاری نیست. اسمش رها کردن نیست. اسمش سِر شدن نیست. اسمش به هر چیزی تن دادن نیست. اسمش استمرار یافتن است. اسمش زنده ماندن است. روان آدم حیرت‌آور است. به طریقی زنده می‌ماند که حتی انتظارش را هم نداری.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

این وزنه سنگین را از روی سینه‌ام بردار. من سال‌‌هاست نفس نکشیده‌ام. اگر قرار بود بمیرم، بی همان چند دَمِ آغازین می‌مُردم. امّا نشد. بی‌هوا، بی‌هوده زنده‌ام. این وزنه سنگین را بردار شاید با نفس کشیدن مُردم.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️تو احمق نبودی و نیستی، اوضاع خراب است

تقصیر تو نیست، اوضاع خراب است. تو آدمِ ضعیفی نبودی، اوضاع خراب است. تو دیوانه نبودی و نیستی، اوضاع خراب است. تو احمق و گیج نیستی، اوضاع خراب است. خودت را محاکمه نکن، تو نمی‌توانستی برای هر تصمیمت به جای یک دولت یا به جای کل جهان فکر کنی و بعد تصمیم بگیری. تو نمی‌توانستی همه چیز را پیش‌بینی کنی و تازه اگر پیش‌بینی می‌کردی نمی‌توانستی باور کنی، یا حتی اگر باور می‌کردی که به اینجا می‌رسیم، چیزی نمی‌توانست تو را یکسره مصون کند. تو هرقدر هم هشیار می‌بودی نمی‌توانستی به جبرهای گوناگون غلبه کنی.

تو رفته‌ای و داری درد می‌کشی (کم هم نه)، مانده‌ای و داری درد می‌کشی (لحظه به لحظه)، رشته مورد علاقه‌ات را خوانده‌ای و داری درد می‌کشی (می‌گویی کاش کار پولسازتری می‌داشتی)، رشتۀ مورد علاقه‌ات را نخوانده‌ای و داری درد می‌کشی (چون همان که قرار بود علیرغم بی‌علاقگی از نظر مالی مصونت کند هم نمی‌کند)، وارد رابطه شده‌ای و داری درد می‌کشی (از دوری، از هزینه‌های رابطه، از نگرانی برای او و خودت و از ابهام آینده)، جدا شده‌ای و داری درد می‌کشی (که حالا باید همۀ این‌ها را تنها از سر بگذرانی، یا علاوه بر درد همه، دردِ تنهایی و زخم‌های جدایی را هم داری)، مشاوره و درمان رفته‌ای و داری درد می‌کشی (آخر جادو که نیست، دردِ بیرون را که یکسره چاره نمی‌کند)، کمکی از کسی نگرفته‌ای و داری درد می‌کشی. واقعیت این است که نمی‌شد درد نکشی. بیا و این درد ِاضافه که «می‌شد درد نکشی» و تو اشتباه بودی که داری اینطور درد می‌کشی را تا جای ممکن کمتر بکشیم.

اوضاع خراب است و این خرابی آنچنانِ هر کدام از ما را آنچنان‌تر کرده. اوضاع خراب است و این خرابی، هزینه‌های نحوۀ بودن هر کدام از ما را بیشتر کرده است، همین. اگر اوضاع بهتر بود، هر کدام از ما آدم معمولی‌ای بودیم که با همۀ نقص‌ها و ندانسته‌هایمان زندگی می‌کردیم و برای دردهای معمولمان هم دنبال چاره‌ای می‌گشتیم. بیا و خرابیِ اوضاع را به حساب خودت ننویس. بیا سهمِ دردِ ناگزیرمان را برداریم و شانه زیرِ بار دردهای جدیدی نبریم.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️دوباره گُمت کردم
(اتاق درمان، اینترنت و ناامنیِ پیوند)

ما در اتاق‌های درمان پیِ چیزی می‌گردیم؛ پیِ آزادی، دانستن، کاستن از رنج، شنیده شدن، به کمک دیگری فکر کردن، دیدن، کمتر ترسیدن، خود بودن، زخم‌های دلبستگی را التیام دادن، با تکرارهای خود کاری کردن، دیگری را فهمیدن، سوگواری کردن، از دست دادن را تاب آوردن، از انکار کاستن و به واقعیت نزدیک‌تر شدن، ترمیم شدن، نمردن و سفر کردن.

اتاق‌های درمان و حضور درمانگرها، کم یا زیاد و برای زمانی کوتاه یا بلند به قسمتی از زندگی و رابطه‌های بخشی از ما تبدیل شده‌اند. در این بین اینترنت هم به ما امکان داده است که به جای اوّلین مشاورِ در دسترس، به سراغ هر مشاور یا رواندرمانگری برویم که احساس می‌کنیم این جستجو‌ها با او و با شیوه و دانش او بهتر پاسخ می‌گیرند. اینگونه است که ما بخش امنی از زندگی و روانمان را جایی می‌سازیم دور و نزدیک.

آن‌وقت یکی از ایران با درمانگری در بیرون از ایران ارتباط بر قرار می‌کند، یکی از خارج ایران به سراغ درمانگری در داخل می‌رود، درمانگری از ایران می‌رود و به مراجعینش وصل می‌ماند، مراجعی از ایران می‌رود و رابطه با درمانگرش در ایران را حفظ می‌کند و ... .

امّا اینجاست که اینترنت قطع می‌شود. اینجاست که آن اتاق‌های امن ناامن می‌شوند. یک‌بار، دوبار، سه‌بار. رابطه تابِ این میزان قطع و وصل شدن و فاصله را ندارد. دلبستگی‌های از پیش ناایمن دوباره به ترس و اجتناب دچار می‌شوند. آن وقت فاصله‌ای طولانی می‌افتد و این رابطه‌ها قطع می‌شوند. آن‌وقت این رابطه‌ها می‌روند در پلتفرم‌هایی که نگرانیِ دیدن دیگری هست و ناامنی بر هر جلسه حاکم می‌شود. آن‌وقت با این اقتصادِ ویران، اتاق درمان که سست شده است، دیری نمی‌پاید که جایش را از دست می‌دهد و از دست می‌رود.

آن وقت ترمیم‌هایی نیمه‌کاره با زخمی‌ تازه رها می‌شوند. آن‌وقت رابطه‌های قابل‌ترمیمی از دست می روند و روان‌های رو به رشدی سردرگم می‌شوند. آن وقت این راه نفس کشیدن و فکر کردن و ترمیم شدن هم سخت‌تر و بسته‌تر می‌شود. آن‌وقت اینترنت و اقتصاد، جهانِ ما را بیشتر و بیشتر از ما می‌‌گیرند.

ممکن است بگویی این هم درد است که تو داری؟ بله، این هم یکی از دردها است و در رابطه عمیق و نزدیک‌ درمانگر و مراجع، گاه درد غیرقابل‌تحملی هم می‌شود.

@TheWorldasISee

Читать полностью…

تجربه‌ بودن | محمود مقدّسی

.
▫️درباره جعبه‌ابزار یک کنشگر سیاسی

حالا دیگر شاید بتوان از جعبه‌ابزار یک کنشگر سیاسی یا جعبه‌ابزار فکری هر شهروندی گفت که می‌خواهد فراتر از یک موضع شخصی با دیگران سخن بگوید و بخشی از یک دعوت یا کنشِ سیاسی جمعی باشد. چرا این جعبه‌ابزار ضروری است؟ بخشی به دلیل پیچیدگی امر سیاسی و بخشی به دلیل هزینه‌های عملی کنشگری سیاسی برای خود فرد و برای جامعه.

اولین ابزار شاید دانش تاریخی باشد. کنشگری که پیوستگیِ تاریخی تحوّلات را نفی می‌کند و به هر دلیل قائل به گسست یک جنبش اجتماعی از تاریخچه پیش از خود است، در پی این نگاه کوتاه مدّت ممکن است درگیر اختراع دوباره چرخ یا توهّم همه‌توانی در قلمرو سیاست و اجتماع
بشود، یا در پیِ به فرجام‌ نرسیدن مطلوبش ناامیدی و خشمی عمیقی را تجربه کند و به دام بدبینی به مردم یا هر کنش جمعی بیفتد.

دومین ابزار، دانش سیاسی به طور خاص و آگاهی از سرشت علوم انسانی به طور عام است. کنشگر سیاسی با اموری در حوزه علوم انسانی روبرو است که بیش از علوم تجربیِ طبیعی احتمالی هستند و برای فهم آن‌ها نه شناخت یک نظریه که آگاهی از چندین نظریه ضرورت دارد. کنشگری که دانش‌اش تنها بر یک نظریه سیاسی یا لوازم و نتایجِ خاص آن استوار باشد، همه چیز را به روایت آن نظریه و چاره‌جویی‌های آن فرو خواهد کاست و به جای درکِ حقیقت امر سیاسی، پرسش از چه باید کرد را به شیوه همان نظریه می‌پرسد و به گونه‌ای دوری به شیوه همان نظریه هم پاسخ می‌دهد. او اینگونه با درکِ ایستا و ناقص از امر سیاسی در تله ساده‌سازی افراطی جامعه و مسائل آن می‌افتد.

سومین ابزار، میزانی از دانش روانشناختی به خصوص روانشناسی اجتماعی و همینطور میزانی از آگاهی به جامعه‌شناسی است. او باید بداند که وقتی از مردم حرف می‌زند از چه حرف می‌زند و آگاه باشد که پویایی‌های گروهی در سطح اجتماع چگونه می‌توانند با ایجاد تقابل گروهی و ساخت خودی و دیگری، امر سیاسی را به جای نقد حکومت به تقابل گروهی و برتری جویی متقابل تبدیل کنند.

این فهرست را با چند جزء دیگر می‌توان تکمیل کرد. ممکن است بگویید چرا اینقدر همه چیز را سخت می‌کنید، همین سختگیری‌ها و روشنفکربازی‌ها است که ما را به چنین انسدادی رسانده است. پاسخ من این است که مسئله همینقدر دشوار و نیازمند مجهز بودن است. این را معمولاً بخشی از کنشگران سیاسی بعد از سرخوردگی در یک جنبش اجتماعی متوجه می‌شوند و در پی آن برخی کنشگری را رها می‌کنند و برخی به ساخت این جعبه‌ابزار روی می‌آورند.

در حوزه پزشکی اینکه دردی زیاد است جوازی برای دور زدن علم پزشکی و توسل به شیو‌ه‌های دلبخواهی نمی‌شود. در حوزه علوم انسانی هم همینطور است. شدّت درد جوازِ ساده‌سازی یا به کار بردن تفکّر غیرنقاد یا حتی تفکّری فنی و مهندسی در حوزه مسائل جامعه را نمی‌دهد. مسئله پیچیده است و پیچیده می‌ماند. زمین سخت سیاست، آدم‌ها را بعد از هزینه‌دادن‌های بسیار ناگزیر از شناختن قواعد خودش می‌کند. همه ما از جمله خودِ من باید این مسئله را جدی بگیریم.

@TheWorldasISee

Читать полностью…
Subscribe to a channel