4861
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
ساعت دوازده شب به بعد
هجوم نرسیدن ها
به اوج جان آدمی ست .
تا طلوع سپیده دم...
#عادله_زمانی
@adelehz
امروز تقریباً دوساعتی توی یه محیط آزاد، نزدیک یه کافه نشسته بودم. منتظر کسی بودم تا بتونم یه کاری رو انجام بدم و چون غیرمترقبه یه جایی گیر افتاده بود، منم مجبور شدم منتظر بمونم.
یه دختر و پسر هم چند متر اونطرفتر اومدن و نشستن.
توی این فاصله اول قهوه سفارش دادم و خوردم. دیدم ظاهراً قراره بیشتر منتظر بمونم، گفتم چایی هم بگیرم.
هر بار میرفتم چیزی بگیرم، من و این دخترخانوم چشم در چشم میشدیم.
توی تمام این مدت، دریغ از یه بطری آب که آقاپسر بخواد برای دختره بخره!
آخرش هم پاشدن و همونجوری لبتشنه رفتن.
خانمهای گل؛
ببینید، من رک باهاتون حرف میزنم.
چرا وقت و انرژی و احساستون رو خرج اینجور آدمها میکنید؟
من اصلاً این صحبتهای روشنفکرانه رو درک نمیکنم که: «وا مگه مرد وظیفهشه چیزی بخره؟!»
بله، مرد موظفه!
پول برای مرد یه ارزشه، همونطور که وقت و زمان و انرژی شما برای خودتون یه ارزشه.
داری وقتت رو میذاری برای کسی که حتی تو رو لایق یه هزینهی کوچیک، مثلاً یه فنجون قهوه یا یه بطری آب، نمیدونه!
در حالی که خودت میتونی کار کنی، پول دربیاری و برای خودت هزینه کنی؛ بدون اینکه دنبال کسی راه بیفتی و فقط اعتمادبهنفس اون رو بالا ببری!
خانمها، برای خودتون، وقتتون، انرژیتون و احساستون بها و ارزش قائل بشید.
مردی که حاضر نیست بهای ارزشهای شما رو بپردازه، چیزی جز سوهانِ عمرتون نخواهد بود..
#عادله_زمانی
@adelehz
من همیشه در زندگیام، آدمِ شب بودم؛
آدمِ شروع از نیمهشب،
آدمِ فکر کردن به آدمها در سکوت شب،
دلتنگ شدن در شب،
خندیدن در شب،
و قدم زدن در خیابانهای شبزده.
من همیشه عاشق شب بودهام.
و هیچوقت آن آدمی که شبها هستم، شبیه نسخهی روزم نبوده و نخواهد بود.
شاید چون شبها، به خودِ واقعیام نزدیکترم؛
بیپیرایهتر، بیدفاعتر و کمی هم صادقتر با قلبم.
#عادله_زمانی
@adelehz
احساسات عوض میشوند
خیابانها و شهرها
فصل ها و یا حتی آدمها عوض میشوند.
اما عطرها ...
عطرها و حسی که ایجاد میکنند هرگز تغییر نمیکنند.
صدسال بعد از مرگ ،بازهم با عطری که روزگاری عاشقی کنی طعم عشق را بیاد می آوری..
حتی اگر دیگر عشقی باقی نمانده باشد .
#عادله_زمانی
@adelehz
خبر خوبی تو راهه ..
پاییز قشنگمون کم کم میاد
امیدوارم واقعا یه پاییز سرد و واقعی باشه🥺
جمعه خودِ سکوت است .
هر صدای دیگری در جمعه اضافه ست وقتی تمامهفته در سروصدا دویده ای باید جمعه را در سکوت به تماشای غروب بنشینی...
@adelehz
#عادله_زمانی
دایی احمد
تو هرگز خبردار نمیشوی
که من امشب مجموعه آرشیو عکسهای یک عکاس را از میدان فردوسی در سال ۸۱ ،زیر و رو کردم تا شاید تورا
گوشه ای از عکسهایش بیابم.
و نیافتم...
چون تو همان روزی که در میدان فردوسی ،زیر باران دنبالم آمدی تا چتر را به دستم برسانی ..
گم شدی ..
همین ،عزیز گمشده ی ناپیدای من
#عادله_زمانی
@adelehz
کنار درِ ساختمان قدیمی دبیرستانی که در آن درس میخواندم، یک ساعتفروشی قدیمیتر بود؛ سالهاست همانجاست و دکور و ظاهرش هیچ تغییری نکرده است.
یادم میآید وقتی از امتحانات نهایی برمیگشتم، یا بعد از آخرین امتحانها، پیش از کنکور، کنار ویترین خاکگرفتهاش میایستادم و به تنها ساعت زنانهی برند کاسیو، با بند چرمی قهوهای، زل میزدم.
اصلاً سلیقهی من نبود، اما دوست داشتم به آن ساعت کوچک نگاه کنم.
سالها بعد، چند روز پیش، از آن خیابان گذشتم.
ساختمان مدرسه تخلیه شده بود. شکل خیابان عوض شده بود؛ خیلی چیزها دیگر شبیه گذشته نبودند. اما ساعتفروشی هنوز سر جایش بود.
و عجیبتر از همه اینکه همان کاسیوی بندچرمی، هنوز با وقار در دل ویترین نشسته بود.
سالها گذشته است.
خیلی چیزها عوض شدهاند؛ اما بعضی چیزها انگار قرار نیست حتی تا آخر عمر تغییر کنند.
با این حال، دردناکترین قسمت ماجرا این است که آنچه تغییر میکند، گاهی ماندگارتر از آن چیزیست که تغییر نمیکند.
سرِ ساعت دوازده ظهر، روبهروی دبیرستانم، فهمیدم سالها پیش بخشی از خودم را در همان کوچه جا گذاشتهام؛ درست کنار همان ساعتفروشی و همان کاسیوی بندچرمی.
#عادله_زمانی
@adelehz
کسی می گفت عشق مرز ندارد .
نه عزیز من عشق مرزهای زیادی دارد
آنچه مرز ندارد درد است .
درد در همه جای جهان یک رنگ است یک جای وجودت را میسوزاند.
درد مسافری بی مرز است از تنی به تن دیگر
#عادله_زمانی
@adelehz
درد و بلات بخوره تو سر هرچی آدم بی معرفته ...
حقا که بهشت حقته...
اگر آن سالها بیشتر میفهمیدم در راه برگشت از مدرسه، آنقدر تند راه نمیرفتم. زیر باران سرد پاییزی خودم را در کوچهها پنهان نمیکردم. میگذاشتم برگها بروی کیف کودکانهام فرو افتند و خلوتی کوچههای سرد مرا نترساند.
اگر آن سالها میفهمیدم در راه مدرسه، بجای غصهی مشقهای نانوشته را خوردن، پاییز را نفس میکشیدم .
اگر آن سالها
اگر آن سالها میفهمیدم...
👤عادله زمانی
@TweetyChannel | MAhsa
شهریور عاشق انار بود،
اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد...
آخر انار شاهزاده ی باغ بود
تاج انار کجا و شهریور کجا !
انار اما فهمیده بود
میخواست بگوید او هم عاشق شهریور است،
اما هر بار تا می رسید فرصت شهریور تمام میشد...
نه شهریور به انار می رسید
و نه انار می توانست شهریور را ببیند؛
دانه های دلش خون شد و ترک برداشت
سالهاست انار سرخ است،
سرخ از داغی و تندی عشق...
و
قرن هاست شهریور بوی پائیز می دهد !
#ناشناس
@adelehz
در تمام جبهه های جهان که در جنگهای طولانی مدت فتح شدند .
در سرزمینهایی که فاتحان آن را با لبخند و غرور به خود ضمیمه کردند .
حتی در بالا ترین نقطه های جهان چیزی ارزشمند تر از این وجود نداشت .
چیزی که در آغوشت و آغشته به عطر جانت عصیان کرده بود .
آغوشت فراتر از تمام سرزمینهای دور جهان،نهایت فتح برای یک فاتح بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
@zhuanchannel
انتقام من همیشه این شکلی بوده: دیگه هیچوقت از من پیامی نمیبینی، هیچ حرف دلگرمکنندهای ازم نمیشنوی و تحت هیچ شرایطی دیگه به من دسترسی نخواهی داشت.
این رو برای خودتون تبدیل به یه قانون کنین: وقتی کسی بهتون بیاحترامی کرد، دیگه هیچوقت اجازه ندین مثل قبل به شما و زندگیتون دسترسی داشته باشه.
Zhuaan
این روزها مشغلههای روزمره، شکل منظم و آرامِ خانهداری قدیم را از بسیاری از خانهها گرفته است.
یادم میآید وقتی بچه بودم، مادرم هر دوشنبه، سرِ ساعت، لباس میشست. لباسشویی را در حمام گذاشته بود؛ چون آن سالها حمامها بزرگتر بودند و معمولاً پیش از ورود به حمام، رختکنی تعبیه میشد. حالا که فکر میکنم، چه فکر جالبی بود؛ با حفظ حریم شخصی، لباسهایت را درمیآوردی و بعد از حمام، بیآنکه نگران سرما خوردن باشی، فرصت داشتی لباس تمیزت را بپوشی.
من عاشق بوی تمیزی و بوی تایدی بودم که هفتهای یکبار در اتاقها میپیچید. وقتی مادرم پردههای نازک و توری را در لباسشویی غرق آب میکرد، من بوی اندک خاک نشسته بر پردهها را که حالا با رطوبت آمیخته بود، نفس میکشیدم.
ظهرهای داغ تابستان، وقتی مادرم پردههای نیمهخیس را به چوب پردهها میآویخت تا بیچروک خشک شوند، دور از چشمش صورتم را که از گرما ملتهب و داغ بود، به پرده میچسباندم و از خنکای لذتبخش آن، تنم میلرزید.
ما تا هفته بعد لباسهای تمیز داشتیم؛ و هفته بعد، روز از نو، روزی از نو...
اما این روزها، هر فرصتی که پیدا شود، دکمه روشن شدن لباسشویی زده میشود و کل این فرایند به پایان میرسد. نه لذتی در آن هست، نه طعمی از آن دلخوشیهای کودکانه که بخواهی آرامآرام مزهشان کنی. هرچه هست، شبیه وظیفهای خودکار انجام میشود.
چند شب پیش، نیمهشب، در تاریکی، سبد لباسهای شستهشده را به حیاط خلوت بردم تا روی بند پهن کنم. حتی به خودم زحمت ندادم چراغ را روشن کنم.
اما هنگام پهن کردن سومین تیشرت، ناگهان از خودم پرسیدم:
«چی شد که دیگر از تاریکی نمیترسم؟»
من مگر همان دختربچهای نبودم که شبها از رفتن به حیاط میترسیدم، چون شنیده بودم چند شب قبل، چند خانه آنطرفتر، دزد آمده است؟
اصلاً کی اینقدر شیردل شدم؟
به تیشرت چهارم که رسیدم، با خودم گفتم:
«از روزی که با سیاهیِ درون آدمها مواجه شدم.»
از روزی که فهمیدم آدمهایی که میخندند، اما درونشان چیز دیگری میگذرد، گاهی از هر تاریکیِ شبانهای ترسناکترند.
آخرین لباس را روی بند انداختم و به سمت روشناییِ داخل خانه برگشتم.
حجم تاریکی را پشت سرم، در حیاط خلوت، رها کردم و دیگر به آن نگاه نکردم.
نه از آن رو که دیگر از تاریکی نمیترسم؛
بلکه چون بعد از شناختن تاریکیِ آدمها، فهمیدهام هیچ شبِ سیاهی، به اندازه بعضی آدمها تاریک نیست.
#عادله_زمانی
@adelehz
امروز کمی زودتر رسیدم خونه و گفتم تا بقیه اعضای خانواده نیومدن ناهار درست کنم .
از ساعت یازده ونیم رفتم تو آشپزخونه و الان اومدم بیرون !!!
به عنوان کسی که ازدواج نکرده به همه ی مادران و همسران بخاطر صبر شون آفرین میگم .
و حق تو دهنی زدن به همسر یا فرزندی که از ناهار و شام تون ایراد میگیره رو براتون محفوظ میدونم !!
خداشاهده پاهام بی حس شد .
چیه این کارِ خونه
جان آدم و از بدن خارج میکنه..
خسته نباشید خانم ها ...
@adelehz
نامم را بخاطر بسپار!
زنی که با گل ها و گنجشک ها
همخانه بود و
خیابان های بن بست را
دوست نداشت ...
فریده یوسفی
@adelehz
وقتی کوچکتر بودیم یکسری لذتهای کوچک و ارزان داشتیم که هرزگاهی به آنها می رسیدیم و غرق خوشی می شدیم .
کلا نسل قانعی بودیم .قناعت به ما کمک میکرد تا بسادگی خوشحال شویم و این موهبت بزرگی ست که بتوانی به راحتی لبخند بزنی.
از جمله آن لذتهای کوچک ،نشستن پای بساط قندشکنی مادر و یواشکی تکه های نرم قند ها را توی دهان گذاشتن بود .
آخ که آن شیرینی چقدر تکرار نشدنی بود انگار بعد آن هرگز قندی به آن طعم نخوردیم ...
سختی زیاد کشیدیم اما خوشبخت بودیم که شادی هایمان گرو اما و اگر نبود همینکه اراده میکردیم بهانه ای برای خوشی می یافتیم .
راستش آن روزها طعم خوبی داشت
طعم قند مکرر...
#عادله_زمانی
@adelehz
ما را نه زری است، نه نثار سیمی
جز تحفه عجز بندگی، تقدیمی
چون شاخ گلی که خم شود پیش نسیم
از دوست سلامی و ز ما تسلیمی!
~ بیدل دهلوی
@adelehz