31886
«اگر همهٔ ما یکسان بیاندیشیم، در واقع نمیاندیشیم.» - والتر لیپمن
- واحد بهروزی همهٔ ما ایران است
نامش محمدمهدی بود و فقط چند روز تا پایان سربازیاش مانده بود. در درگیری مرزی با طالبان جان باخت. بین میزان حساسیت جامعه نسبت به مرگ اعضایش و میزان مدرنشدگی ارتباطی مستقیم وجود دارد. اصلاً میتوان از میزان واکنش جامعه به مرگ، «درجهسنجی» برای سنجش میزان مدرن شدن یک جامعه ساخت. آنچه گفتم بازی واژگانی نیست؛ واقعاً تفکری پشت آن است: هر چه جامعه مدرنتر میشود بهای جان بالاتر میرود. یک جامعۀ پیشرفته برای ارتقای امید به زندگی و تسهیلات جسمانی ساخته شده. از این رو میزان حساسیت نسبت به مرگ یک کنش عاطفی نیست؛ بلکه کنشی کاملاً عقلانی است. این جامعه است که قیمت جان انسانهایش را تعیین میکند؛ با باورهایش، رویکردش و عقلانیتش.
نباید برخورد با طالبان را - طالبانی که به عنوان یکی از نیروهای اصلی که قیمت جان را در جغرافیای ما به کف رسانده - به حکومت واگذار کرد. جامعۀ ایران به عنوان ماهیت مستقلی که اصلاً میتواند خُلق خاورمیانه را عوض کند، باید از ظرفیت خود بهره برد و با کنش مدنیِ مستقل از حکومت چیزهایی را به ناهمسایۀ اسلحهپرست و تمدنگریز بفهماند.
خودمان را فریب ندهیم. واحد بهروزی همهٔ ما «ایران» است و این حتی ارتباطی با «ناسیونالیست بودن» ندارد، بلکه مبنای حرکت برای بهبود است. یک کشور و ملت پیدا کنید که در دنیای واقعی مردمانش توانسته باشند فارغ از واحد ملیاش خوشبخت شوند. دوست داشتن ایران و ایرانی یک گزینۀ انتخابی نیست، بلکه باید مبدأ هر گونه اندیشه و کنش سیاسی باشد.
یکی از بزرگترین شگفتیهای من این است که پیش از انقلاب انبوهی نیروی انقلابی شبانهروز برای سرنگونی شاه میجنگیدند، اما اگر نوشتهها و گفتههای همۀ آنها را زیر و رو کنید، محض رضای خدا، یک نفر پیدا نمیشود که حدس زده باشد از پس انقلاب ممکن است جنگی هشتساله سر برآورد؛ و البته اینان یکی از دیگر مدعیتر بودند! دلیلش این بود که مبدأ تفکر آنها ایدئولوژیهایشان بود، نه ایران. همهچیز به سادهترین و خطیترین دوگانۀ «دوستـدشمن» تبدیل شده بود و هر اندیشه و تحلیلی غیر از این سرکوب میشد.
اما ایران نفس پیچیدهای دارد. باید از نیروهایی که ساتور در دست دارند و دائم ذهنیت ایرانیان را تجزیه میکنند حذر کرد. دیدیم چگونه جماعتی ضدایرانی کمین کردهاند تا با تظاهر به دوستی، از خون جوانان سوءاستفاده کنند و واگنهای ارتجاعی و پوسیدۀ خود را به جنبش مترقی ایرانیان ببندند. نه! دوست داشتن ایران شرط اول است و دوست داشتن ایران هم پیچیده نیست: کسی که ایران را دوست دارد سرباز وظیفهٔ ایرانی را هم دوست دارد.
مهدی تدینی،
نویسنده و مترجم
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- مسئلهٔ پنجاهوهفتیها
آنکه معتقد است عاری از اشتباه است، پیشاپیش فرصت اصلاح را از خود گرفته است و آنکه با دیدهٔ انصاف به تاریخ پیش و پس از پهلویها بنگرد، خدمات آنها به این وطن را با دیدهٔ احترام خواهد دید.
طبعاً شاه نیز اشتباهاتی داشت اما خب «پنجاهوهفتی بودن» نماد شرارت و ایستادن در جای اشتباه تاریخ است. کشوری رو به توسعه که با اندک اصلاحاتی به وطنی صدبار بهتر برای زندگی تبدیل میشد را با «چریکبازی و ما به هر قیمتی انقلاب میخواهیم» به دامان جمهوری اسلامی انداختند و بسیاری حتی در حکومتی که خود ساختند نیز زندگی نکرده و به همان کشورهایی که شبانهروز به آنها «مرگ بر» میفرستادند خزیدند.
مسئلهٔ پنجاهوهفتیها، مسئلهٔ تکرار مشتاقانهٔ اشتباه است. آنکس که اشتباهش را به دیدهٔ افتخار مینگرد، مشتاقانه آماده است تا دوباره و دوباره همان اشتباه را تکرار کند. امروز مسئلهشان با رضا پهلوی صرفا همان پهلوی بودن اوست، وگرنه او بارها اعلام کرده است «به رأی مردم هرچه باشد پایبندم». اما اینان چونان همان نیاکان چریکشان به هر قیمتی آنچه خود میخواهند را خیر مطلق پنداشته و مشتاقانه شما را به تکرار همان اشتباه ۵۷ تشویق میکنند.
ایران در نگاه آنان نه وطن، میهن و محل زندگی که بستر گسترانیدن ایدههایشان به هر قیمتی است و بس. اما ایران امروز، ایران ۵۷ نیست...
محمد الف
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- «این مرد بیمار» در شرف مرگ است!
این «مرد بیمار ما»، جمهوری اسلامی را میگویم، به بیماری کهولت مبتلا شده و عمرش را کرده است. من شش ماه پیش در اوج جنبش پیشبینی کردم که آیندهٔ ایران میتواند شیبه به ونزوئلا باشد و نوعی توازن پنجاه-پنجاه بین نظام و مخالفانش برقرار خواهد شد اما حالا که شش ماه گذشته، بهوضوح نشانههایی از بر هم خوردن توازن قوا به نفع مخالفان به چشم میخورد.
آن زوال درونی، آن فروپاشی درونی که اولین نشانههایش از اواخر شهریور پارسال شروع شد نهتنها متوقف نشده که حتی شدت هم یافته است. حالا به نظرم توازن پنجاه-پنجاه به توازن نامتعادل هفتاد-سی یا حتی هشتاد-بیست به ضرر حکومت تبدیل شده است.
ریزشهای درونی نظام مستمراً در این شش ماه ادامه یافته و شدیدتر شده است. قدرتنماییهای همیشگی نظام، بهرغم اعدامها و دستگیریها و دیگر فشارها، آن جانمایه و قدرت سابق را ندارد. در فضا بوی اضمحلال و زوال حاکمیت بهوضوح به مشام میرسد. قدرتنمایی میکنند اما آن وحشت و رعبی را که قبلاً ایجاد میکردند دیگر اثر ندارد.
روال همهٔ نظامهای استبدادی همین است. دورهٔ ظهور و اوج و زوال دارند و جمهوری اسلامی به دورهٔ زوالش رسیده است.
در ابتدای مطلب از جمهوری اسلامی به عنوان «مرد بیمار» یاد کردم که برگرفته از توصیف امپراتوری رو به زوال عثمانی است که به آن «مرد بیمار اروپا» میگفتند. جمهوری اسلامی هم همهٔ منابعش را مصرف کرده و همهٔ ارگانها و اندامهایش پوسیده شده و دچار ریزش و فروپاشی از درون شده است.
امپراتوری عثمانی بدون تظاهرات خیابانی ساقط شد و همینطور امپراتوری شوروی. درون حکومت که موریانهخورده باشد کار تمام است و فقط مسئله زمان در میان است. شوروی و عثمانی چنان از درون موریانه خورده بودند که بدون تظاهرات خیابانی و بدون دخالت بیرونی فروریختند.
حالا اگر از من بپرسید چند سال دیگر این اتفاق در اینجا میفتد؟ میگویم احتمالاً سه تا چهار سال. همینجوری امروز سرانگشتی یک حسابی کردم که شاید خیلی علمی نباشد اما خودم به صحتش اعتقاد دارم شاید یک مقدار شهودی یک مقدار هم علمی. به نمونههای زیر توجه کنید:
امپراتوری چین نهصد سال حکومت کرد و در صد سال آخر معروف به «قرن تحقیر» دورهٔ زوالش شروع شد. امپراتوری عثمانی، ششصد سال حکومت کرد و شصت سال آخرش دچار زوال شد و امپراتوری شوروی، هفتاد سال حکومت کرد و هفت سال آخرش دچار زوال و عاقبت فروپاشی شد. همه در ده درصد پایانی دچار زوال و نابودی شدند. این جمهوری چهلوچهارساله هم سه چهار سال از عمرش مانده البته اگر دورهٔ زوال را از آبان نود و هشت حساب کنید میشود یکی دو سال. به هر حال این«مرد بیمار» به نظرم عمرش را کرده است.
بیژن اشتری،
نویسنده و مترجم
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
انقلاب اسلامی یک معیار است، معیاری برای سنجش، برای تفکیک خیرخواهان ایران از دشمنانش. مسئله هم اینجا محمدرضاشاه، نظام پهلوی یا پادشاهی نیست. مسئله چیزی به مراتب مهمتر است. مسئله جان نیم میلیون انسانی است که در جنگ ایران و عراق کشته شدند، مسئله دهها هزار ایرانیای هستند که به دار آویخته شدند، مسئله میلیونها ایرانیای هستند که ایران دیگر خانهشان نیست، مسئله کشوری است که در یکی از مهمترین بزنگاههای تاریخ، در مسیر رشد و پیشرفت بود و حالا در جادهای یکطرفه به سوی قهقرا میتازد، مسئله میلیونها ایرانی هستند که در فردای انقلاب زاده شدند و از زندگی، پیشرفت، جوانی و آزادی هیچ بهرهای نبردند.
نسلی که در فردای آن انقلاب زاده شد حق دارد از آن انقلاب و انقلابیونش خشمگین باشد؛ حق دارد افکار و اعمال انقلابیون را به قضاوت بنشیند و بپرسد که این چه مسیری بود که رفتید؟ این چه مملکت ویرانی است که از خود بر جای گذاشتید؟ این چه میراث شومی است که سهم و سرنوشت نسلهای بعدتان کردید؟
اتفاقاً نسل ما در پرسیدن این سؤالات بهاندازهٔ کافی صریح نیست. ما مدام در میان واژهها میگردیم، ما مدام از صراحت لهجه و قوت کلاممان میکاهیم؛ به هر صورت، آنهایی که انقلاب کردند پدران و مادران ما هستند. یک رابطهٔ عمیق عاطفی در این میان وجود دارد. کسی دلش نمیخواهد والدینش را مورد
نقد جدی قرار دهد. اما نسلهای بعد، این چنین مهرباننخواهند بود. آنها این رابطهٔ عمیق عاطفی را ندارند. آنها سختگیرانهتر به قضاوت نسلی خواهند نشست که بهخاطر دستمالی، کل قیصریه را به آتش کشید و بر خرابههای آن قیصریه شورهزاری گسترانید که نخست قربانگاه خویش بود، و حالاتابوت و زندان و شکنجهگاه فرزندانش است.
بامداد اعتماد
ــــــــــــــــــ
•• اگر مشتاق خواندن تحلیلهای روز هستید، به ما بپیوندید:
@andiiishe
- عاشقان مبهمگویی و گریز از مصداقها
گاهی وجود مصداق ما را از بحث کردنها و دلیل آوردنهای فرساینده بینیاز میکند. علت علاقهٔ ایدئولوژی چپ به پیچیده کردن هر بحث و کشاندنش به عرصهٔ جدل، آگاهی از شکست در سطح مصداقی بحث است. مثلاً ملیگرایان میتوانند ژاپن را نشان دهند و بگویند این کشور با اتکا به ارزشهای ملیاش ساخته شد و هنوز هم تمامی جشنها و آیینهای ملی در آن برگزار و پاس داشته میشوند. طرفداران پادشاهی، میتوانند هلند، کانادا، سوئد و بسیاری از کشورهای دیگر را نشان دهند و بگویند اینها نمونههای موفقی از سیستم مدنظر ما هستند.
ولی اگر از چپها بخواهید یک مثال یا مصداق بیاورند و بگویند در فلان کشور تحت حاکمیت چپها و کمونیستها کدام موفق شدهاند، چه حرفی برای گفتن دارند؟ شوروی استالینی؟ کامبوج خمرهای سرخ؟ کوبای کاسترو؟ در این حالت آنها مجبورند با فرار از این سطح روشن بحث، موضوع را پیچیده کنند و پشت نقاب جمهوریخواهی پنهان شوند، حالآنکه جمهوریهای موفق هم بر اساس اندیشههای لیبرالیستی برپا شدهاند و مصداق جمهوری دموکراتیک خلق متکی به آراء کمونیستی میشود چیزی مثل کرهٔ شمالی!
به همین علت چپ علاقه دارد مبهم باشد و بحثها را گنگ و پیچیده کند در حالی که صورت مسئله خیلی ساده و پاسخ بسیار روشن و جلوی چشم است.
پوریا ذوالفقاری،
نویسنده و روزنامهنگار
ــــــــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- جمهوری اسلامی و بحران قیچی
جمهوری اسلامی که با بحران بنیانکن بیحجابی روبرو شده برای مقابله با این بحران، راهکاری را انتخاب کرده که میتواند به بحرانی بزرگتر از بحران نخست تبدیل شود. گرچه این نظام همیشه در لبهٔ بحرانها زیسته و با ایجاد بحرانی تازه بحران قبلی را به حاشیه رانده اما این بار قضیه فرقی اساسی دارد.
بحران بیحجابی برای نظام حلشدنی نیست و مثل موریانه مشغول جویدن پایههای ایدیولوژیک حکومت است. راهکار حکومت برای مقابله با این پدیده که بزرگترین دستاورد جنبش مهسا است، پیگرد قضایی بیحجابان و پلمب فروشگاهها، رستورانها، مراکز خرید و غیره است. خود این «راهکار» در صورت تداوم و گسترش میتواند به بحران دیگری برای نظام منجر شود که خطرش کمتر از بحران نخست نیست. در واقع جمهوری اسلامی دارد خود را درگیر یک «بحران قیچی» میکند؛ بحرانی که دو لبهٔ تیز دارد که همدیگر را تشدید میکنند.
بحران قیچی بدترین نوع بحرانی است که یک حکومت دیکتاتوری میتواند بدان دچار شود. جمهوری اسلامی اگر از انقلاب پاییز گذشته قسر در رفت صرفاً به خاطر عدم تمایل قشر خاکستری برای پیوستن به این انقلاب بود، زیرا این قشر بنا به ماهیتش اصولاً به هر عاملی که احساس کند امنیت مالیاش را تهدید میکند حساس است. اما حالا،همین قشر که چندین میلیون کاسب و مغازهدار ستون فقراتش را تشکیل میدهد با رژیمی روبروست که بیمحابا به پلمب کردن کسب و کارشان رو آورده است.
در پاییز گذشته رژیم توانست به این قشر بقبولاند که مخالفان اگر به قدرت برسند امنیت مالی آن ها را از بین خواهند برد اما حالا خود رژیم تبدیل شده به عامل اصلی در از بین بردن امنیت مالی قشر خاکستری. از مشاهدات شخصی خودم میگویم که شدت عصبانیت صاحبان کسب و کار از این احساس ناامنی مالی، آن هم در وضع خراب اقتصادی فعلی، بسیار بالاست و بعید نیست که ادامهٔ پلمب کردن اماکن تبدیل به تکانهای برای ورود جدیتر خاکستریها به صحنهٔ اعتراض و اعتصاب و دیگر نافرمانیهای مدنی شود. جمهوری اسلامی نظام خودویرانگری است که هر کاری برای بقا بکند به ضد خودش بدل میشود.
بیژن اشتری،
نویسنده و مترجم
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- بلای پروپاگاندا بر سر دیکتاتور
پروپاگاندا یا تبلیغات سیاسی، برای دیکتاتورها در حکم شمشیری دو لبه است. فایهٔه پروپاگاندا برای دیکتاتور، ذهنشویی عمومی و بسیج کردن مردم حول آرمان های واهی و تحریف واقعیتهاست؛ مقوله ای که برای بنده و شما کاملاً آشناست و نیاز به توضیح اضافه ندارد. اما پروپاگاندا زمانی برای دیکتاتور خطرآفرین و مهلک میشود که او دروغهایی را که دستگاه تبلیغاتی خودش ساخته و پرداخته کرده، راست میانگارد و بر همین اساس سیاستگذاری میکند و ماشین حکومتیاش را به جلو میراند.
استالین در زمانی که میلیونها نفر از مردم شوروی به دلیل سیاستهای غلطش بر اثر گرسنگی در حال مرگ بودند تحت تأثیر فیلمهای تبلیغاتی سینمای شوروی گمان میکرد که روستاییان در اوج رفاه و تنعم به سر میبرند و میزهای غذای آن ها از فرط سنگینی تاب ورداشته و آنان از صبح تا شب کار دیگری ندارند جز خوردن و نوشیدن و بالالایکا زدن و رقصیدن در دور میزهای پر از کباب و شراب. او با اتکا به همین تصاویر سیاست مرگبار کشاورزیاش را ادامه داد و هر اعتراض و مخالفت و قصوری را به گردن دشمن خارجی و عوامل داخلیاش انداخت.
چائوشسکو، حاکم دیکتاتور رومانی، سه ماه مانده به سرنگونی و اعدامش با آرای نود و هفت درصدِ به اصطلاح نمایندگان مردم برای یک دوره دیگر رییس جمهور کشورش شد. او واقعاً خیال میکرد که نود و هفت درصد مردم طرفدارش هستند و عامهٔ مردم او را میپرستند. آنقدر از محبوبیت و جایگاه محکم خود در رأس قدرت مطمئن بود که شورش عمومی مردم کشورش را باور نکرد و آن را اغتشاش مشتی فریبخوردهٔ خارجی تصور کرد. او در حساسترین دوران حکومتش که مردم خود را برای سرنگونیاش آماده میکردند، برای یک سفر رسمی عازم ایران شد. او فقط زمانی پی به واقعیت برد که صدای مخالفان را در یکی از همان تظاهراتهای به اصطلاح میلیونی پروپاگانداییاش شنید که البته دیگر خیلی دیر شده بود. بهت و حیرت چائوشسکو در آن تظاهرات باید برای هر دیکتاتوری عبرتآموز باشد هر چند که دیکتاتور ها هرگز هیچ درسی از تاریخ نمیگیرند و محکوم به گام برداشتن در مسیرهای تکراریاند.
دیکتاتوری که گول پروپاگاندای تولیدی رژیم خودش را میخورد و تظاهرات پنجاه هزار نفری را به استناد تیتر اول روزنامهٔ حکومتیاش، تظاهرات پنج میلیونی و چهبسا دهها میلیونی میپندارد و گزارشهای تولیدی رادیو و تلویزیون خودش را دربارهٔ گل و بلبل بودن مملکت عین واقعیت میپندارد، ناگهان چشم باز میکند و با جامعه و مردمی روبرو میشود که کاملاً برایش غریب و باورنکردنیاند و البته این آگاهی زمانی به دست میآید که به قول معروف خیلی دیر شده است.
بیژن اشتری،
نویسنده و مترجم
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
نقشهٔ بالا نمایانگر جهان هزار سال پیش از میلاد مسیح است؛ حدود سه هزار سال قبل.
این آخرین دورانی است که هنوز بشر به صورت قبیلگی زندگی میکرده است. دشتها برای چرای دام فراخ بودند و عمدتاً معیشت جوامع از شکار و چرای دام تأمین میشد و شبانی و چوپانی نظام قبیلگی را اقتضا میکرده است.
پانصد سال بعد کورش میآید و حکومتی را پی میریزد متشکل از نژادها و اقوام گوناگون و برای نخستینبار جوامع مختلف بشری این فرصت را پیدا میکنند که تجربههای مدنیشان را با یکدیگر به اشتراک بگذارند و به تعبیر هگل بهواقع، «مدنیت» از همان مقطع تبلور مییابد.
دو هزار و پانصد سال بعد، کسانی شیک و پیک در جرج تاون و تورنتو و استنفورد نشستهاند و برای همان گهوارهٔ مدنیت نسخهٔ بازگشت به نظم قبیلگی میپیچند. بیاعتنا به اینکه آن دشتهای فراخ و آن گلههای پرشمار برای چوپانیِ اکثریت خلق دیگر وجود ندارند و بشر بیش از همیشه نیازمند همکاری و مشارکت است نه تفرق و گسیختگی.
آیا خبر دارید در استنفورد شماری از مدعوین و سخنرانان حاضر نشدهاند هنگام پخش سرود «ای ایران» پا به داخل سالن بگذارند؟
دکتر ناصر کرمی،
نویسنده و اقلیمشناس
@andiiishe
- راه نجاتی برای جمهوری اسلامی نمیبینم!
گرچه جمهوری اسلامی عموماً بهعنوان یک نظام اقتدارگرا (دیکتاتوری) شناخته شده است اما خصوصیات آن شباهت بیشتری به نظامهای توتالیتر (تمامیتخواه) دارد.
مهمترین خصوصیت نظام توتالیتر، دخالتش در خصوصیترین جنبههای زندگی انسان است و اسلام که ایدیولوژی نظام جمهوری اسلامی است، بیش از هر دین و آیین و مکتبی در عمیقترین وجوه زندگی خصوصی انسانها دخالت میکند.
جمهوری اسلامی چند خصوصیت دیگر هم دارد که او را شبیه به معروفترین نظامهای توتالیتر تاریخ کرده است. لیونارد شایپرو، صفات ویژهٔ یک حکومت توتالیتر را اینگونه فهرست میکند: «اصالت رهبر، انقیاد نظام قضایی، دخالت رژیم در زندگی خصوصی مردم، مشروعیت رژیم بر اساس تأیید ظاهری تودهای و تسلط گروه خاص حاکمان بر اقتصاد و سیاست و رسانه.» بنا به همهٔ این معیارها جمهوری اسلامی بهنظرم یک نظام توتالیتر است که در درجهای بدتر از یک نظام دیکتاتوری متعارف قرار دارد.
باری، این نظام عمرش را کرده و حالا بر سر دوراهی مرگ و زندگی رسیده است. هانا آرنت میگوید: «سرشت نظام توتالیتر این است که هر ماه که بگذرد باید افراطیتر شود.» آرنت اسم این خصوصیت را گذاشته: «حرکت مستمر جنونآمیز جنبشهای توتالیتر»؛ معنای این حرف این است که جنبش توتالیتر فقط تا زمانی در قدرت میماند که بتواند مستمراً به حرکت رو به جلوی خود ادامه دهد. درست شبیه به دوچرخهسواری که برای نیفتادن باید مدام رکاب بزند. اما جمهوری اسلامیِ توتالیتر دیگر قادر به رکاب زدن نیست. حجاب اجباری که در حکم دیوار برلین نظام است در آستانهٔ فروپاشی قرار دارد، اعتراضات مردمی چنان شکافی در کلیت نظام ایجاد کرده که پرشدنی نیست، ایدیولوژی حکومتی به اوج فرسودگی رسیده و انحصار رسانهای به یُمن گسترش اینترنت از دست نظام خارج شده است.
توتالیتاریسم اسلامی به پایان عمر خویش رسیده و نظام باید انتخاب سختی بکند، بین: رها کردن شیوهٔ حکمرانی توتالیتر و تبدیل شدن به یک دیکتاتوری متعارف یا اصرار بر ادامهٔ شیوهٔ قدیمی و از دست دادن همهچیز.
جمهوری اسلامی توتالیتر دیگر نمیتواند رو به جلو حرکت کند و به قول آرنت: «چارهای ندارد جز از دست دادن تمام دستاوردهای قبلیاش»، اما گذار از دیکتاتوری توتالیتر به دیکتاتوری متعارف بهراحتی انجامپذیر نیست. شوروی توتالیتر و چین توتالیتر به لطف رهبران خردمندشان، جامعهٔ نسبتاً آرامشان و اقتصاد نسبتاً با ثباتشان از این گذر به سلامت گذشتند و کلیت نظام خود را حفظ کردند. اما جمهوری اسلامی با این جامعهٔ بهشدت ناآرام، با این اقتصاد بهشدت بحرانزده و با این فقدان حاکمان خردمند چگونه میتواند از این گذر به سلامت عبور کند؟ من که راه نجاتی برایش نمیبینم.
بیژن اشتری،
نویسنده و مترجم
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- فدرالیسم؛ دمیدن شیپور از سر گشادش!
مشکل بسیاری از خارجنشینانی که در کسوت خبرنگار و فعال سیاسی و اپوزیسیون و... اظهارنظر میکنند این است که متوجه قدمت و عظمت هویتیِ تاریخ ایران نیستند. چیزهایی را در کشورهای محل سکونتشان میبینند و همان را برای ایران و ایرانیان تجویز میکنند.
تلاش برای اسطورهسازی با مثلاً برجسته کردن یک سخنرانی بهعنوان بخشی از پروژهٔ تاریخسازی برای مردمی که ملت شدنشان زورکی بوده و عمر کوتاهی دارد، قابل درک است. همانند رفتن سراغ کتابی تازه تألیفشده که نویسندهاش تاریخ و اساطیری دروغین اما جذاب آفریده و تبدیل آن به فیلم یا سریال برای ایجاد باور (یا وهم) داشتن ریشههای مشترک در مردمی که پدران و مادرانشان در گذشتهای نهچندان دور هریک مهاجری از سرزمینی دیگر بودهاند.
فدرالیسم هم گاه برای مردم چنین سرزمینهایی جواب میدهد که اینچنین کنار هم ساکن شدهاند و بعد برای ملت خوانده شدن، خود را به هم دوختهاند. تکهتکه کردن ملت و سرزمینی هزاران سال یکپارچه با فدرالیسم دقیقاً دمیدن شیپور از سر گشادش است.
مردمی که انبوهی متن تاریخی و سنگنوشته دارند که در آنها نام کشورشان آمده و ملت نامیده شدهاند، نیازمند این قبیل نسخهها نیستند. آنها ریشههای هزارساله دارند و کارنامهٔ ملیشان انباشته از آموزههای فکری و سیاسی و فرهنگی و آیینهای کهن است. دلیل بیاعتنایی ایرانیان به آن دسته از اپوزیسیونی که فکر میکند حرف تازهای برای زدن دارد، همین است. ملتی با عمری طولانیتر از تاریخ نهایتاً میتوانند به کسانی که با پیشنهاد ارائهٔ تعریف تازه از سرزمین و هویتشان وارد عرصه میشوند، پوزخند بزند و از کنارشان رد شوند.
عکس هم مربوط به بخشی از طاق بستان کرمانشاه است. بنایی که قدمتش به قریب دوهزار سال پیش میرسد و نام «ایران» بر دیوارهاش نگاشته شده است.
پوریا ذولفقاری،
نویسنده و روزنامهنگار
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- مزیتهای ژئوپلیتیکیِ بر باد رفتهٔ ایران!
امروز در اخبار خواندم که جمهوری اسلامی برای بسته نشدن جادهٔ ارتباطیاش با اروپا از طریق ارمنستان، حاضر شده به جنگ دولت باکو برود. ظاهراً این همه غیرت برای حفظ یک جادهٔ ترانزیتی قابل ستایش است و آدم به خودش میگوید اینها چقدر به منافع ملی و ژئوپلتیکی کشور توجه نشان میدهند. اما اگر کمی عمیقتر نگاه کنید متوجه میشوید که جمهوری اسلامی در طول حیاتش ایران را به یک سیاهچالهٔ ژئوپلیتیک تبدیل کرده است.
ایران به طور طبیعی میتوانست چهارراه جهانی باشد و شرق آسیا را به اروپا وصل کند. ایران میتوانست بهترین کشور منطقه برای مسیرهای ترانزیت بینالمللی و عبور خطوط انتقال نفت و گاز باشد. ما میتوانستیم بهترین مسیر تجاری بین شرق و غرب و بین شمال و جنوب جهان باشیم. ما میتوانستیم سالیانه صدها میلیارد دلار از همین طریق کسب درآمد کنیم و کشورمان را از حیث اقتصادی شکوفا سازیم. اما این اتفاق رخ نداد، چون حاکمان مملکت در عوالم دیگری سیر میکنند و اهداف دیگری در سر دارند که با سازندگی و شکوفایی ایران در تضاد است.
نتیجه اینکه همسایگان ایران بهسرعت مشغول طراحی و اجرای انواع مسیرهای ریلی و جادهای شدهاند که ایران را دور میزند. ایران آسانترین مسیر برای وصل کردن ترکیه به افغانستان و پاکستان و چین است اما ترکیه ترجیح داده با احداث کریدور لاجورد، از طریق آسیای میانه به این مقاصد برسد. یا نگاه کنید به کریدور زنگزور ترکیه که آشکارا ایران را نادیده گرفته. چینیها پروژهٔ عظیم «کمربند، راه» خود را بدون در نظر گرفتن ایران دارند پیش میبرند. چابهار با آن مزیتهای بالقوهاش جای خود را به بندر گوادر پاکستان داده است. بروید و ببینید چینیها چه جادههای عظیم و حیرتانگیزی در پاکستان ساختهاند. شاید صدها میلیارد دلار فقط در این کشور همسایه ما سرمایهگذاری کردهاند. آنوقت مای بیچاره حتی نتوانستیم خط لولهٔ گاز خودمان به پاکستان و هند را عملیاتی کنیم. ما لوله کشی کردیم تا لب مرز پاکستان اما آنها کل پروژه را رها کردند و نتیجهاش بیست و هشت میلیارد دلار ضرر برای ما بود. چرا؟ چون هند و پاکستان ترجیح دادند گازشان رااز ترکمنستان بگیرند و پروژه تاپی را عملیاتی کنند.
به تنگهٔ هرمز نگاه کنید که قبل از انقلاب، مهمترین تنگهٔ ژئواستراتژیک دنیا بود اما جمهوری اسلامی آنقدر کشورهای عربی خلیج فارس را ترساند که آنها حالا بیشتر نفتشان را از طریق لوله و از مسیرهای امن دیگری منتقل میکنند، به طوری که حالا حتی بسته شدن تنگهٔ هرمز هم تاثیر چندانی در تجارت نفتی آنها نخواهد داشت.
بله، این سیاهچالهٔ ژئوپلیتیک ایرانی، ثمرهٔ بیش از چهار دهه سیاستهای نادرست داخلی و خارجی جمهوری اسلامی است.
بیژن اشتری،
نویسنده و مترجم
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- بوی ایران
وقتی با تور به تاجیکستان رفتم افتخاری عجیب وجودم را فرا گرفت زیرا آنجا تنها جاییست که انسان احساس ایرانی بودن میکند؛ حتی بیشتر از خود ایران!
از لحظهٔ ورود به فرودگاه «دوشنبه» که این بیت حافظ را بر آن نوشتهاند: «رواق منظر چشم من، آشیانهٔ توست/ کرم نما و فرود آ، که خانه خانهٔ توست» این حس شروع میشود.
زبان زیبای فارسی با تلفظ کهن خراسانی، اندیشه را تا دوردستهای دوران «سامانیان» واپس میبرد. با آن لغات فراموششدهٔ کهن دری و پهلوی.
وارد شهر که میشوم، تمام کوچهها و خیابانها، با اسامی ایران باستان نامگذاری شده و تندیسهای «خیام» و «پسر سینا» و «رودکی» و «فردوسی» همهجا به چشم میخورند.
واحد پولشان «سامانی» است که ناخودآگاه شکوه شاهنامه را در دل متجلی میکند. نامهای زنانِ گیسو فروهشتهٔ آنها، با آن لباسهای شاد و رنگی اینهاست: دلربا، دلکش، دلبر، فرنگیس ، مشکافشان، گیسوسیاه. نام مردانشان: سیاوش، ایرج، فریدون، فرهاد.
همهٔ شهر به سبک ایران باستان، غرق سرور و آواز، رامشگری و خنیاگری است و در تقویمشان دوازده ماه سال را عزا پر نکرده است. پیش از نوروز، همهٔ مردم در کوی و برزن مینوازند و میرقصند. روز اول نوروز در مکان بزرگی به نام «نوروزگاه» که به شیوهٔ تخت جمشید آراسته شده، جمع میشوند و هزاران هزار انسان، دستافشان و پایکوبان، شادی میکنند.
مکانهای جغرافیایی کشورشان برای اهل ادبیات و تاریخ، یادآور نامهایی رؤیایی است: جیحون، بدخشان، خجند و... حتی مکانهایی که جزو تاجیکستان نیستند، ولی وقتی در آن فضا قرار میگیری نامشان به یادتان میآید: خوارزم، بخارا، سمرقند، ذهن را به هرسویی میکشانند.
فاصلهٔ ده ساعتهٔ دوشنبه تا نزدیکترین ساحل فرارودان را با شوقی کودکانه طی میکنم و در ذهنم گذر کیخسرو از جیحون و تیر آرش و تسلیم شدن سیاوش که میگفت: «یکی کشوری جویم اندر جهان/ که نامم ز کاووس ماند نهان.»
ابتدا اندوه میخوردم که چرا این تکه از بدنهٔ ایران جدا شده، ولی بعد اندیشیدم که همان بهتر که جزو ایران نیست، تا حداقل بر روی این کرهٔ خاکی که روزگاری چهل و چهار سرزمینش، زیر پای پادشاهی داریوش بود، زمین کوچکی باقی مانده باشد که رنگ و روی ایرانی به خود گرفته باشد و بوی ایران بدهد.
- دکتر امید مجد
ـــــــــــــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- رضاشاه پادشاهی مقتدر اما نه خونریز!
من نه ارادتی به دیکتاتوری دارم نه اراداتی به حکومت سلطنت مطلقه. اما با کسانی که از رضاشاه به عنوان یک دیکتاتور خونخوار یاد میکنند نیز مخالفم. رضاشاه را باید در ظرف زمانی خودش بررسی کرد. او در دورهای حکومت میکرد که در اروپا دیکتاتورهای خشنی مثل هیتلر و موسولینی و فرانکو و سالازار حکم میراندند و در روسیه هیولایی چون استالین. بااینحال رضاشاه، در قیاس با این دیکتاتورها، بسیار دموکرات بود و مرتکب هیچ نسلکشی یا قتلعامی نشد. کل مقتولین رضاشاه از انگشتان دو دست تجاوز نمیکنند (مدرس، عشقی، تیمورتاش و...). موقعی که حزب کمونیست ایران غیرقانونی اعلام و سرانش محاکمه شدند حداکثر حکم برای آنها ده سال زندان بود (ارانی البته در زندان مرد).
غرض اینکه رضاشاه در قیاس با همهٔ شاهان ایرانی و چه بسا همتایان اروپایی و روسیاش کمترین قتل سیاسی را انجام داد. نه اردوگاه مرگ تأسیس کرد نه مثل حکومتهای اسلاف و اخلافش از کشته پشته ساخت. مقایسه کنید آمار اندک «قربانیانش» را با بیست میلیون قربانیان هیتلر و استالین. تازه رضاشاه در یک کشور عقبماندهٔ آسیایی حکومت میکرد و نه در مهد گوته و تولستوی. پس من نمیتوانم او را دیکتاتوری خشن و خونریز بنامم؛ هرچند رهبر اقتدارگرا، باابهت و کاریزماتیکی بود.
در این نوشته کاری به اقدامات عمرانی و نهادسازیهایش ندارم که بحث جداگانهای را میطلبد. فقط خواستم بگویم لقب «دیکتاتور خونریز» مطلقاً به این شاه ایرانی نمیچسبد. مدارای او در برابر مخالفانش به راستی تحسینبرانگیز است؛ بله تحسینبرانگیز!
بیژن اشتری،
نویسنده و مترجم
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- نه، اینبار دستوپا زدن فایدهای ندارد!
همانطور که پیشبینی میشد عاقبت غریزهٔ بقای جمهوری اسلامی در پی شوک ده ریشتری انقلاب «زن زندگی آزادی»، خطر حملهٔ نظامی خارجی و بحران فلجکنندهٔ اقتصادی، فعال شده است. حضرات که در پاییز امسال خطر سرنگونی را تا اعماق وجودشان، تا بن استخوانشان، حس کردند ظاهراً به این نتیجه رسیدهاند که باید تغییر و تحولاتی در سیاستها و عملکردهایشان به وجود آورند وگرنه بقای آن ها در بلندمدت و حتی چهبسا در میانمدت ناممکن خواهد شد.
بله، غریزهٔ بقا یا غریزهٔ صیانتنفسشان به کار افتاده است آن هم خیلی سریع و انقلابی.کوتاه آمدن در برابر آژانس بینالمللی انرژی اتمی از ترس احیای شش قطعنامهٔ شورای امنیت اولین نشانه از فعال شدن غریزهٔ بقای جمهوری اسلامی است. برای اینکه به رئیس آژانس بگویند قولهای این بارشان واقعی است او را نزد رییس جمهورشان بردند تا شخصاً از زبان او بشنود که نظام تسلیم خواست آژانس شده است. نشانهٔ بعدی، تجدید روابط دیپلماتیک با عربستان سعودی از ترس شکلگیری اتحاد عبری-عربی علیه جمهوری اسلامی است.
حضرات حاضر شدند حوثیهای یمنی را بفروشند در ازای تعدیل مواضع تلویزیون ایراناینترنشنال. میتوان حوادث دیگری از جمله بازگشت به تعهدات برجامی (امضای برجام) و عقبنشینی از سیاستهای تعرضطلبانهٔ منطقهای (شرکت در کنفرانس صلح با کشورهای عربی منطقه به زعامت ارباب شی جین پینگ) و تجدید نظر در سیاست اوکراینی (توقف فروش پهپاد و موشک به روسیه) و غیره را نیز انتظار داشت.
وزیر خارجهٔ جمهوری اسلامی عملاً برای مذاکره با آمریکاییها فقط کم مانده به پای آنتونی بلینکین بیفتد. همهٔ هارت و پورتهای انقلابیشان دارد مثل برف در زیر آفتاب تابستانی آب میشود چون بقای خود را در خطر میبینند؛ و شگفتی های دیگری را هم باید انتظار داشت. اگر تا دیروز رقصندگان دختر بر پشت بام خانهای دستگیر میشدند امروز رقصندگان اکباتانی در ملأ عام فقط تذکر میگیرند. خیلی ساده، دیگر زورشان نمیرسد. البته هنوز دست و پایی میزنند اما جان و رمقی برایشان باقی نمانده است. از سیاستهای تندروانهشان فقط پوستهای نازک باقی مانده؛ و اینها همه فقط بخش کوچکی است از تاثیرات انقلاب ملی ایران.
اما تشبثات نظام برای بقایش کافی نیست. جامعهٔ ایران نیازمند چنان تحولات رادیکالی است که این نظام از عهدهٔ انجامش برنمیآید. اذهان مردم ایران زیر و رو و جامعه بشدت متحول شده است. نو چارهای ندارد جز اینکه جایگزین کهنه شود. زایمانی در راه است که نمیتوان جلوی آن را گرفت. این همان نیروی قدرتمند زایندگی است که هیچ چیز جلودارش نیست. خواهینخواهی، دیر یا زود، میآید به رغم همهٔ این دستوپازدنها.
بیژن اشتری،
نویسنده و مترجم
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- چه نقدهایی بر منشور مهسا وارد است؟
آغاز: انتشار منشور همبستگی (منشور مهسا) طی روزهای اخیر، نقدهایی دامنهدار برانگیخت. آیا تدوین نوعی منشور همبستگی لازم بود؟ به گمانم قطعاً، درواقع این کار باید خیلی زودتر از اینها انجام میگرفت. آیا این منشور بینقص است؟ ابداً، منشور اشکالاتی منطقی دارد و نباید از نقد کردن آن هراسید. مهم آن است تا بهدوراز حب و بغض، بر پایۀ ارزشهای دموکراتیک و عشق به منافع ملی به تحلیل و نقد آن نشست.
ویژگیهای مثبتی در این منشور به چشم میخورند اما ازآنجاییکه این یادداشت نگاهی انتقادی خواهد داشت، از بندهای مثبت آن میگذرد و به شکلی حداقلی و با کمترین سختگیری ممکن، به قابل نقدترین مؤلفههای آن میپردازد.
یکم: بند نخست منشور میگوید «تعیین نوع حکومت از طریق همهپرسی [...] که در آن تمامی مقامات سیاسی و رسمی بهواسطۀ انتخابات آزاد و دموکراتیک انتخاب میشوند.» این بند را عملاً میتوان علیه امکان طرح فرم پادشاهی پارلمانی یا مشروطه تفسیر کرد، چراکه پادشاه در یک حکومت پارلمانی، بهعنوان مقامی رسمی و هرچند نمادین بر مبنای وراثت برگزیده میشود. من بهعنوان جمهوریخواه، طرفدار مدل پادشاهی نیستم اما پادشاهیخواهان دموکرات ایران حق دارند در دوران گذار، به نوع حکومت موردعلاقۀ خودشان رأی بدهند و هیچ بند یا تبصرهای نباید چنین حقی را از آنان بگیرد. باید تمامقد از حق انتخاب هموطنانمان حمایت کنیم تا مطمئن شویم، فرم حکومت آتی به شکلی کاملاً دموکراتیک انتخاب میشود. برکشیدن یک جمهوری، به زور فریب و خدعه به ضرر همۀ ما تمام خواهد شد. آن جمهوریای راستین است که بتواند در رقابتی عادلانه فرمهای رقیب خود را پشت سر نهد. درضمن فراموش نکنیم که پادشاهیهای واقعاً دموکراتیک (مثل سوئد، نروژ یا هلند) صدها بار از جمهوریهای آبکی (مثل حکومت اسد، روسیه یا همین جمهوری اسلامی) برتر هستند.
دوم: بند سوم منشور بر «تمرکززدایی از قدرت با سپردن اختیارات مالی، اداری و سیاستگذاری به نهادهای منتخب استانی، شهری و ناحیهای» تأکید میکند. تمرکزگرایی و تمرکززدایی از قدرت روی یک طیف قرار میگیرند، که یک سر آن به یک نظام کاملاً متمرکز و سر دیگر آن به فدرالیسم ختم میشود. صرفنظر از اینکه کفۀ ترازوی نگاه ما به کدام سو سنگینی کند، تصمیمگیری دراینباره نمیتواند بر عهدۀ این منشور باشد بلکه باید همچون فرم یا نوع حکومت (بند یکم منشور) از طریق سازوکارهایی دموکراتیک و بهواسطۀ رأی مردم در دوران گذار تعیین شود. اگر فرضاً این بند بر تمرکزگرایی هم تأکید میداشت، کماکان همین نقد بدان وارد بود.
سوم: متأسفانه در هیچکجای این منشور تأکیدی بر «ملت ایران» و نمادهای ایران نمیبینیم، بهنحویکه میتوانیم بدون تغییر مفادش، آن را برای سوریه، لیبی، افغانستان یا بسیاری از نظامهای مستبد دیگر هم بهکار بگیریم. این غفلتی حیرتانگیز و آشکار است. زمانی «همبستگی» ما به نحوی راستین تجلی مییابد که حول محور ایران دستهای هم را بگیریم، من قبل از آنکه مثلاً یک بختیاری باشم، یک ایرانی هستم و این ابداً تناقضی با علاقۀ من به خواستگاه محلی یا قومیام ندارد. در دنیای مدرن ما صرفاً بر مبنای «شهروند» بودنمان از حقوق انسانی برخورداریم نه بر مبنای باور، جنسیت و قوم یا قبیلهمان.
فرجام: به گمانم نقدهایی که از منشور مهسا شد، نشانی از پویایی جامعۀ ماست. این نقدها بار دیگر نشان داد ما با نسل پخمۀ پنجاهوهفتی طرف نیستیم. ضمنا نشان داد عشق به میهن در ما زنده است.
بهعلاوه ثابت کردیم که ما - نگارنده بهعنوان یک جمهوریخواه - و پادشاهی خواهان وطندوست، گرچه برای شاهزاده رضا پهلوی و منش او احترام بسیار قائلیم و او را انسانی مورد وثوق میدانیم، در زمانهای لازم نقدمان را هم نسبت به ایشان بیان میکنیم.
بهگمانم در عین داشتن تفکر انتقادی کماکان باید از رضا پهلوی حمایت کنیم، چهبسا اگر او در این شورا نبود با منشوری یکسره کمونیستی و صراحتاً ضدایرانی طرف میبودیم. کماکان امیدواریم منشور اصلاح شود. گرچه مسیر سنگلاخ است، رسیدن به مقصد شدنی است.
میثاق همتی
تحلیلگر سیاسی
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- میتوان هم «وطندوست» بود و هم «انسانگرا»
خود را «جهانوطن» میدانند که یعنی شأن ما در حدی نیست که جایی را وطن بدانیم و خلاصه اینکه «ما تماشاکنان بستانیم» اگر شما «تلخچشمان نظر به میوه» کنید و وطن! وطن!
بعد همینها که میگویند «انسان»گرا هستند و نه «خاک»پرست، «انسان» را به هزار تکه و پاره تقسیم میکنند و بر هرکدام نامی میدهند نه برای شناخت او که برای برساختن مذهبی مدرن که مومنانی دارد که مستحق پاداشاند و کافرانی که مستوجب عقوبت و …
و ایدئولوژی میسازند ویرانگر؛ همان چپهایی که تئوریهای اقتصادی و سیاسیشان جز فلاکت و فقر و گولاگ نیافرید، امروز میخواهند عرصههای دیگر شئونات انسانی را مانند اقتصاد «آباد» کنند.
هر گاه فرد/ افراد، باور یا ایدئولوژیای سخن از آزادی، کرامت انسانی، حقوق بشر، دموکراسی، انتخابات آزاد، حقوق زنان، شهروند، قانون، رفاه، توسعه و مانند اینها زد حتماً از او بخواهیم که آزادی، توسعه، دموکراسی و … مورد نظرش را تعریف کند و در حد توان حدود و ثغور آن را مشخص کند وگرنه «اشتراک لفظ دائم رهزن است» و ممکن است «آزادی» و «استقلال» و «جمهوری»اش مانند انقلابیان ۵۷ اساسا با آنچه یک ذهن مدرن و دموکرات در آن روزگار مراد میکرد متفاوت بلکه متضاد باشد و تنها اشتراک لفظ باشد.
میشود وطندوست بود و انسانگرا، میشود به تمامیت ارضی باور راسخ داشت و به حقوق «شهروندی» هم.
میشود پادشاهیخواه بود و دموکراسیخواه و میشود جمهوریخواه بود و ضددموکراسی و برعکس.
اینها هیچ کدام جمع اضداد نیستند که نشوند. میشوند.
اما با گفتمان انقلاب ۵۷ نمیشود گفتوگو کرد؛ نه اینکه نباید، نمیشود.
کسی که انقلاب ۵۷ را انقلابی آزادیخواهانه، ضداستبدادی و دموکراسیخواهانه معرفی میکند دروغ میگوید. اثبات این مدعا به هیچوجه - بر اساس مستندات تاریخی- دشوار نیست.
قاریان ایدئولوژی پنجاهوهفتی در بطن جامعهٔ ایران کمترین پایگاه اجتماعی را دارند و در رسانهها اما بیشتر حضور را. این عدم تناسب موجب میشود که خشمگین باشند و تلاش کنند از «دیگری» به عنوان «فحاش»، «شعبان بیمخ»، «سطلعنطلب» و غیره «انسانزدایی» -Dehumanization- کنند.
از همان زمان پیروزی انقلاب اسلامی تا اکنون
نیروهای پنجاهوهفتی همیشه تلاش کردند بدترین تحقیرها و دشنامها و نسبتهای ناروا به پهلویها روا بدارند. (مستدل موجود است در تاریخ و بسیاری از خودشان را هم اذعان کردهاند به این دروغها و تهمتها). امروز هم قصدشان تحقیر و حذف پهلویگرایان است.
آن روز که فرد دیگری را در لندن جای من جا زدند و بدترین دشنامها و تحقیرها را به من روا داشتند نه کسی گفتوگویی با من کرد و نه از حجم هجوم آن دشنامها ککش گزید.
سری به اکانتهای خانوادههای داغدار انقلاب ملی مهسا بزنید و گرایشهای سیاسی خانوادهها و کشتهشدهها را رصد کنید شاید شرم کنید از این همه فشاری که بر نیروهای وطندوست و ایرانگرا وارد میکنید.
بهزاد مهرانی،
نویسنده و روزنامهنگار
ــــــــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
جمهوری اسلامی، ماهها پیش و قبل از فرارسیدن زمستان، اروپا را از فصلی سخت میترساند. میگفت از سرما به چهکنم چهکنم میافتند. به جمهوری اسلامی محتاج هستند و راه دیگری ندارند. اما زمستان گذشت و هیچکدام از کشورهای غربی کاسهٔ چهکنم چهکنم، دست نگرفتند.
نهتنها زمستان سخت، نصیب خود جمهوری اسلامی شد و کشور با بحران قطع گاز روبرو شد، بلکه حالا با تصمیم قاطع زنان برای پایان دادن به ظلم ۴۴ ساله، تابستان سختی پیش روی علی خامنهای و یارانش است.
اپیدمی جسارت و شجاعت در ایران در حال گسترش است و هیچ مانعی جلوی آن را نمیتواند بگیرد.
تابستان سخت از آنِ جمهوری اسلامی و طرفدارانش است و لذت و آزادی از آنِ مردم غیرمتصل ایران.
امیر کلهر،
نویسنده و روزنامهنگار
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- آزمون دوباره/ بازنشر به بهانهٔ داغ شدن بحث بایکوت شبکهٔ اینترنشنال
دیروز دوستی فیلم گزارش مجتبی پورمحسن از تلویزیون اینترنشنال را برایم فرستاد. زیر فیلم نوشته شده بود: «ملتی که در سال ۵۷، توسعه و رفاه را با اسلام سیاسی تاخت زد.» از دیدن این عبارت شگفتزده شدم. برایم عجیب بود که در این برهۀ حساس، اینترنشنال در گزارشش، اینچنین توسعۀ عصر پهلوی را بستاید. شروع کردم به تماشای آن، تا میانۀ گزارش همچنان متعجب بودم، تا اینکه پردهها برافتادند. پیش از پرداختن به محتوای گزارش، بگذارید دلیل تعجبم از ستایش پهلوی توسط این رسانه را بگویم.
برخلاف باور اصلاحطلبان و برخی چپها، اینترنشنال علاقهای به پهلوی و مطرح شدنش ندارد. این رسانه در دورۀ ابتدایی فعالیت خود کوشید با پوشش جلسات مجاهدین، این گروه را بهعنوان بدیلی برای جمهوری اسلامی جا بزند، اما از همان تلاشهای نخست و پس از پخش زندۀ نشست مجاهدین با سیل عظیمی از انتقادها مواجه شد و بهناچار رویهاش را تغییر داد. رسانه با هر مشیای، محتاج مخاطب است، وقتی مخاطب او را پس بزند، چارهای جز تغییر موضع ندارد - صداوسیما از این منظر استثناست و به همین خاطر بازی را به رسانههای برونمرزی باخته.
اینترنشنال پسازاین شکست، رویکردش را عوض کرد؛ مجاهدین به محاق رفتند و اپوزیسیون غیرمذهبی و حتی منتقدان انقلاب ۵۷ جایشان را گرفتند، برخلاف بیبیسی فارسی که بزرگترین میداندهندۀ به اصلاحات بود، اصلاحطلبان در اینترنشنال جایگاه پررنگی نیافتند. بدینترتیب بسیاری از مخاطبان دلزدۀ از اصلاحات هم به اینترنشنال روی آوردند. عرصه برای طرفداران پهلوی هم باز شد و یکی از پربینندهترین برنامههای این تلویزیون نشست شاهزاده رضا پهلوی و گفتوگوی وی با برخی از مردم (در برنامۀ میدان) بود. اینترنشنال به برخی خبرنگاران علاقهمند به پهلوی نیز توجه نشان داد و با استخدام آنان کوشید تا مخاطبان منوتو را هم بهسوی خود جلب کند.
اما آیا اینترنشنال درمجموع، مُبلغ پهلوی است؟ بهگمانم هرگز! درواقع اینترنشنال با میدان دادن به منتقدان انقلاب ۵۷ و علاقهمندان به پهلوی کوشید بخش زیادی از ایرانیان را بهسوی خود بکشد تا در پیچهای مهم تاریخی حرف خودش را بزند و جریان مطلوب خود را بهعنوان بدیل رژیم برکشد. اینجاست که افرادی چون عبدالله مهتدی معرفی میشوند. مهتدی تا همین تابستان در عرصۀ سیاسی ایران محلی از اعراب نداشت. گویی او و هممسلکانش اصلاً وجود ندارند اما به ناگاه دوربینهای اینترنشنال بهقدری او را پررنگ کردند که بقیه حتماً باید با او ائتلاف میکردند.
اینترنشنال بخشی از دیپلماسی عمومی عربستان سعودی است و سعودیها هرگز خواستار سکولار-دموکراسی در ایران چه از نوع جمهوری چه از نوع پادشاهیاش نیستند. چهبسا ترس آنان از ظهور نظام پادشاهی سکولار-دموکرات در ایران بیشتر باشد، زیرا در این حالت شهروندان سعودی میبینند که میتوان در خاورمیانه هم نظام پادشاهی و هم دموکراسی داشت، و شاید در این حالت دیگر به اصلاحات مدنی بنسلمان قناعت نکنند.
اما به گزارش پورمحسن بازگردیم. گزارش دو بخش دارد؛ بخش نخست، توسعۀ اقتصادی و صنعتی شاه را میستاید، و بخش دوم توجه او به اسلام را نقد میکند و اینگونه تلویحاً وی را مقصر اصلی انقلاب معرفی میکند. دادههای گزارش درستاند؛ در دورۀ شاه توسعۀ اقتصادی و صنعتی محسوسی رقم خورد و دست اسلامگرایان هم بازتر از کمونیستها بود. اما تحلیل گزارش نادرست و سادهانگارانه است، زیرا بافت اجتماعی و سیاسی آن دوران را در نظر نمیگیرد. جامعۀ دورۀ شاه بسیار مذهبی بود. ضمناً دنیا در میانۀ جنگ سرد به سر میبرد و شوروی بیتابانه میخواست ایران را ببلعد. شاه برای عقب راندن کمونیستها و نظر به بافت مذهبی ایران، چارهای جز میداندهی به اسلامگراها نمیدید؛ اما خواستۀ او برکشیدن اسلام سیاسی نبود. او اسلام سیاسی را ارتجاع سیاه میدانست. منتها میخواست بهمدد باورهای مذهبی جلوی حل شدن کشور در شوروی را بگیرد. بهگمانش اسلامیون و کمونیستهای خداناباور نمیتوانستند باهم متحد شوند، ولی رویدادهای بعدی نشان داد که او اشتباه کرده و میزان انعطافپذیری آخوندها را دستکم گرفته است. در بخش انتهایی، پورمحسن رندانه به زندانیان «سکولار» عصر پهلوی اشاره میکند، بیآنکه بگوید این سکولارها درواقع دلباختگان به استالین و مائو بودند نه آن سکولار-دموکراتهای خوشنام امروزی.
هدفم از این یادداشت تشویق به تفکر مستقل است. میتوانیم افراد را بشنویم اما نباید حرف همه را دربست پذیرفت، باید بر ادعاهای آنان اندیشید و تحلیلشان کرد.
در سال ۵۷ در آزمون مردود شدیم. امروز در برابر آزمونی دوباره قرار گرفتهایم. بیاییم اینبار مردود نشویم.
میثاق همتی
تحلیلگر سیاسی
ــــــــــــــــــ
•• اگر مشتاق خواندن تحلیلهای روز هستید، به ما بپیوندید:
@andiiishe
- ادا و اصول مبتذل روشنفکری
برخی میگویند «خاک دیگر چیست؟ وطن چیست؟ تمامیت ارضی چیست؟ بهجای اینها به فکر مردم باشید!»
واقعاً از سر دلسوزی برای مردم این حرفها را میزنید؟ پس چگونه است که تمامقد در خدمت پروپاگاندا و لشگر سایبری رژیمی ضدمردمی قرار گرفتهاید که تنها دستاویزش برای بقا، القای آسیبپذیری ایران در برابر تنشهای قومی است، با این توجیه که اگر ما نباشیم ایران فرومیپاشد و جنگ اقوام دریای خون به پا میکند.
جز آزادی چه چیزی میتواند این مردم را نجات دهد و جز بقای رژیم چه خطری هستونیست این مردم را تهدید میکند؟ چگونه است که در بزنگاه نیاز رژیم به القای آسیبپذیری قومی ایران، ناگهان همهٔ دیگر خواستههای مردم را رها کرده و از این تریبون به آن یکی و از این رسانه به آن دیگری آتشبیار پروپاگاندای سایبری رژیم شدهاید؟
خوشبینانه میشود گفت حرفهایتان صرفاً ادا و اصول مبتذل روشنفکرانی ناآشنا با اقتضائات سرزمینی ایران است با افکاری منقضی و منسوخ. البته اگر خوشبینانه قضاوت کنیم، خیلی خوشبینانه.
پینوشت یکم: لطفاً در کنار تاریخ و شعر و فلسفه کمی هم جغرافیا بخوانید. به پیر به پیغمبر با نرودا و گادامر نمیشود همهٔ اقتضائات ژئوپلتیکی خاورمیانه را تفسیر کرد.
پینوشت دوم: آنچه یک گزاره را نادرست میکند صرفاً محتوا و ماهیت آن نیست. میتواند مقیاس زمانی و مکانی نامناسب آن هم باشد.
پینوشت سوم: ایران با آزادی میتواند به همهچیز برسد. دشمن مردم آنهاییاند که با لطایفالحیل ولو یک ثانیه به بقای این رژیم میافزایند.
دکتر ناصر کرمی،
نویسنده و اقلیمشناس
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- نگاهی به اپوزیسیون خارج از کشور
بهنظرم در رهبری اپوزیسیون جمهوری اسلامی در خارج کشور شاهد یک تغییر استراتژیک هستیم. گروه موسوم به جرج تاون با توییت چندی پیش آقای رضا پهلوی (در مورد تمایلش برای اضافه شدن افراد تازهای به گروه و مخالفت بقیهٔ اعضای گروه با این خواسته) عملاً رو به فروپاشی گذاشت و با اعلام خروج رسمی آقای اسماعیلیون این اتفاق افتاد.
دیدم اکثر تحلیلگران این فروپاشی را «شکست اپوزیسیون» تلقی کردهاند. من چنین نظری ندارم. اتفاقاً معتقدم که فروپاشی جرج تاون، موجب قدرتگیری هر چه بیشتر آقای پهلوی در رهبری اپوزیسیون خواهد شد و هژمونی وی را تقویت خواهد کرد.
ظاهراً فرصت دو ماههٔ اخیر پس از شکلگیری جرج تاون، آقای پهلوی را به این نتیجه رسانده که رهبری انفرادی اپوزیسیون کارآیی بیشتری دارد تا رهبری اشتراکی و ائتلافی. در ذهنیت ایرانیها هم رهبری فردی اصولاً طرفداران بیشتری دارد تا رهبری اشتراکی که برایشان اساساً پدیدهای بیسابقه است. آقای پهلوی در گروه جرج تاون خواسته و ناخواسته یکی از شش نفر بود و همین به کاریزمای او لطمه میزد. حالا او به تنهایی دارد هژمونی خودش را بر اپوزیسیون اعمال میکند.
در حافظهٔ تاریخی ایرانیها هم رهبری انقلاب، خواسته و ناخواسته، معادل با شیوهٔ رهبری آقای خمینی است. یعنی یک رهبری فردی مقتدرانه که از دیگران بیعت و همکاری میخواهد نه ائتلاف حزبی یا چیزی شبیه به این.
در نوفل لوشاتو افراد و گروههای سیاسی برای بیعت نزد آقای خمینی میرفتند نه ائتلاف. حتی سنجابی و جبههٔ ملی هم نهایتاً مجبور به تبعیت از آقای خمینی شدند. خمینی صراحتاً به سنجابی و فروهر که به نوفل لوشاتو رفته بودند گفته بود یا از من تبعیت میکنید یا «از نهضت انقلابی طرد خواهید شد» و آنها هم که واقعبین بودند تبعیت کردند. این نمونهٔ یک رهبری فردی قدرتمند انقلابی است که نیازی به ائتلاف کردن با هیچکسی ندارد چون مردم یکپارچه پشت سرش هستند. اذعان میکنم که این شیوهٔ رهبری در سال پنجاه و هفت جواب داد و من هیچ دلیلی نمیبینم که این شیوه در حال حاضر کارآیی خودش را از دست داده باشد. احساسم این است که آقای پهلوی هم متوجه این نکته شده است و ایضاً غربیها (با توجه به تمرکزی که روی ایشان کردهاند). خب این یک واقعیتیست که ایشان در داخل طرفداران زیادی دارد و الآن در موقعیتی است که هر چهره و جریان سیاسی که از بیعت با او سر باز بزند عملاً از جنبش اعتراضی طرد میشود.
طبیعی است وقتی چنین قدرتی دارد دیگر نیازی به شریک شدن رهبریاش با کس دیگری نخواهد داشت. شرایط به سرعت در حال متحول شدن است و رهبری اپوزیسیون هم دارد خودش را با شرایط تازه وفق میدهد.
بیژن اشتری،
نویسنده و مترجم
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- آیا «حاج امین الحسینی» را میشناسید؟
تردیدی ندارم بسیاری در ایران، حتی در میان محافل روشنفکری قاطعانه در مورد مناقشات اساسی خاورمیانه و فلسطین نظر میدهند بیآنکه به عنوان مثال با شخصیتی کلیدی و تاثیرگذار همچون حاج امین الحسینی و کارنامهٔ سیاسیاش آشنایی داشته باشند.
حاج امین الحسینی از سال ١٩٢١ تا آغاز جنگ جهانی دوم مفتی اعظم و نیز با نفوذترین رهبر سیاسی جامعهٔ فلسطینیان بود. او در مصر تحصیل کرده و از شاگردان فکری سید جمال و عبده محسوب میشد. وی سالها به مبارزهٔ سیاسی و گاه مسلحانه علیه نفوذ روزافزون یهودیان فلسطین ادامه داد. با آغاز جنگ جهانی دوم به عراق رفت و در کودتای طرفدار آلمان، برای سرنگون ساختن رشید عالی، نقش مهمی بر عهده گرفت. پس از سرنگونی حکومت رشید، امین الحسینی به آلمان رفت و مورد استقبال پرشور هیتلر و سران آلمان نازی قرار گرفت.
او با خود ایدههای بسیاری به آلمان برده بود. در آن زمان در میان نازیها در مورد شیوهٔ برخورد با یهودیان اختلافنظر وجود داشت. گرچه هواداران نابودی یهودیان بیشتر بودند اما گروهی نیز از ایدهٔ اخراج یهودیان از آلمان و فرستادن آنها به فلسطین و خاورمیانه طرفداری می کردند. امین الحسینی در جریان دیدارهای پرشمارش با هیتلر، هیملر، مولر و دیگر سران نازی تلاشهای بسیاری کرد تا آنان را نسبت به ایدهٔ نابودی دستجمعی تمامی یهودیان چه در اروپا و چه در خاورمیانه ترغیب نماید.
امین الحسینی به پیشروی قوای آلمان نازی که از لیبی به سوی مصر حملهور بودند، امید زیادی بسته بود. او بهصراحت در اعلامیههای خود وعده میداد، همراه با قوای آلمان وارد فلسطین میشود و تکتک یهودیان ساکن در فلسطین را خواهد کشت. با شکست نیروهای آلمان در نبرد سرنوشتساز العلمین، این امیدهای امین الحسینی بر باد رفتند. اما هیتلر و سران نازی او را تشویق کردند که در جبههای دیگر وارد عمل شود.
در یوگوسلاوی نازیها با نیرومندترین جنبش پارتیزانی اروپا دست و پنجه نرم میکردند. حضور سیاسی-نظامی الحسینی به عنوان یک رهبر محبوب و پرنفوذ مسلمان میتوانست مسلمانان بوسنیایی را به سود نازیها برای جنگ با پارتیزانها متحد کند.
الحسینی که در جنگ جهانی اول افسر ارتش عثمانی بود، با همکاری ارتش آلمان صدهزار بوسنیایی را به نفع نازیها مسلح کرد. زبدهترین آنها در لشکر مخصوص مسلمان وافناساس گرد آمدند. کارنامهٔ این نیرو، هولآور بود. حدود دویست هزار مسیحی صرب، ٢٢ هزار یهودی و چهل هزار کولی به دست نیروهای الحسینی به قتل رسیدند. روش مشهور او برای جدا کردن صربهای مسیحی از یهودیان در شهرها و روستا ها پوشاندن بازوبند آبی به صربهای مسیحی و بازوبند زرد به یهودیان بود.
پس از پایان جنگ و شکست آلمان، مارشال تیتو رهبر یوگوسلاوی، نام امین الحسینی را در ردیفهای بالایی لیست جنایتکاران جنگی تحت تعقیب قرار داد. اما او توانست بگریزد و مخفیانه به خاورمیانه بازگردد. او با همکاری اخوان المسلمین، مبارزه علیه یهودیان در فلسطین را سازمان داد و تا مدتی روابط گرمی با عبدالناصر و حکومت او داشت. الحسینی در سال ١٩٤٨ به ریاست «مجلس ملی فلسطین» رسید و در سال ١٩٥٤ به نمایندگی از فلسطین در کنفرانس مشهور کشورهای غیر متعهد در باندونگ اندونزی شرکت کرد. وی در سال ١٩٧٤ در بیروت لبنان درگذشت و پیکر او با شکوه تمام تشیع و در مقبرةالشهدای این شهر به خاک سپرده شد.
طوس طهماسبی
نویسنده و پژوهشگر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- جدال
جدالی در پیش است برای تسخیر فضاهای عمومی. یک سر این جدال جوانان و مردمیاند که سبک زندگی تحمیلی از سوی حکومت را که از دیرباز ابزاری بوده برای اعمال سلطه و تحکیم پایههای حکومت، بهتمامی نفی کردهاند و سر دیگر آن حقوق بگیران حکومتی و منتفع شوندگان از نظم موجود.
اولین بار ارسطو، فیلسوف یونان باستان بود که گفت «هر جباریتی مایل به منزوی کردن شهروندان از یکدیگر است، زیرا رمز حکمرانیاش پاشاندن بذر جدال و نفاق بین شهروندان است» و سپس در کتاب «نامههای ایرانی» مونتسکیو خواندیم که «جداسازی جسمانی که بهزور به شهروندان تحمیل میشود سنگبنای استبداد است زیرا این جداییها از برقراری ارتباط که پیشنیاز هرگونه مخالفت سیاسی سازمانیافته است جلوگیری میکند»
اغراق نیست اگر بگویم تقریباً همهٔ اندیشمندان علوم سیاسی که دربارهٔ جباریت و سازوکارهایش نظریه دادهاند بر اهمیت تسخیر فضاهای عمومی تاکید کردهاند. تاسیت فیلسوف یونانی مینویسد: «با نگاه به خیابانها و مکانهای عمومی میتوان چیزهای بسیار آموخت. اگر این فضاها در تسخیر نظامیان و گزمهها باشند پس بدانید جباریت بر آن جامعه حاکم است و اگر شهروندان آزاد این فضاها را در تسخیر خود داشته باشند پس بدانید جمهوریت حاکم است.»
حاکمان ماکیاولیست این درس ماکیاول در کتاب «تاریخ فلورانس» را خوب یاد گرفتهاند که «جبار موفق باید با حذف کامل عرصههای عمومی بر جامعه سلطه یابد. اندازهگیری اینکه یک کشور تا چه حد جمهوری است از آنجا معلوم میشود که چه تعداد از مردم چقدر از مکانها و فضاهای عمومی را به اشغال خود درآوردهاند. حاکمان با بیرون راندن مردم از خیابانها، بوستانها و تالارهای شهر باید با اعمال زور مردم را به عوالم خصوصیشان سوق دهند و آنها را از فضاهای عمومی حذف کنند. چنین مردمی همواره رام و مطیع خواهند بود.»
اما وظیفهٔ شهروندان خوب، به قول ارسطو، «فراخواندن بقیهٔ شهروندان به میادین و فضاهای عمومی شهرهاست. اجازه نباید داد جباریت، شهروندان را از قلمروهای عمومی دور نگهدارد و آنها را در عرصههای خصوصیشان محدود سازد.»
سرنوشت جامعهٔ ما در گروی این بزرگترین نبردی است که از پاییز گذشته آغاز شده است و همچنان ادامه دارد. از پس هر زمستانی بهار است و حالا «بهار ایرانی» بیتابِ از راه رسیدن است و فضاهای عمومی شهرها بیتاب تسخیر شدن توسط شهروندان آزاد.
بیژن اشتری،
نویسنده و مترجم
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- سمت آزادی
با پرروییِ تمام میگویند: «این زن، زندگی، آزادی باعث گسست جامعه از هم شده است. دیگر قشر مذهبی و قشر عادی مردم با هم دوست نیستند.»
هیچگونه دوستی مابین زندانیان اردوگاه آشویتس و کولیما با نازیها و کمونیستها وجود نداشت. قشر مذهبی اگر نمایندهاش فاطمه سپهری باشد، عزیزتر از جان دوستش دارم؛ و اگر نمایندهاش آن ماست به دستی باشد که آتشبهاختیار برای خصوصیترین شرایط زندگی دیگران تصمیم میگیرد و این را وظیفهای میداند که خدایش بر عهدهٔ او گذاشته، دشمنی من با او ابدی خواهد بود.
در چنین زمانهٔ سیاهی ما تنها یک سمت درست داریم و آن «سمت آزادی» است. میگویند «ما همه مردمیم و باید به عقاید یکدیگر احترام بگذاریم.» خیر هرگز چنین یاوهای حقیقت ندارد. من به حق بنیادی شما برای داشتن یک عقیده احترام میگذارم اما به خود عقیدهتان هرگز. گروهی که بهواسطهٔ عقیدهٔ دینیشان و به پشتوانهٔ زور، اسلحه، پول و پروپاگاندای مفت دولتی، برای زندگی میلیونها نفر تصمیم میگیرند دشمنان شمارهٔ یک آزادیاند و هرگز نمیتوان به عقیدهشان احترام گذاشت.
من به آن مذهبیای احترام میگذارم که میگوید: «چادر انتخاب من است اما دخترم انتخابش بیحجابی است و من در کنارش برای حق آزادیاش میایستم.»
محمد الف
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- پروفسور پوپ و آرزوی خاکسپاری در ایران
«آرتور آپهم پوپ»، متولد سال ۱۲۵۹ (۱۸۸۱ میلادی)، استاد و مورخ شهیر آمریکایی و متخصص در حوزهٔ آثار هنری ایران بود. معروفترین اثر وی کتاب «بررسی هنر پارسی» است که در سال ۱۹۳۹، توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد در شش جلد به چاپ رسید. این نخستین باری بود که چنین گزارش مفصلی از تاریخ هنر ایران، به جامعهٔ غرب معرفی میشد. این اثر تا به همین امروز هم از مفصلترین بررسیهای آثار تاریخ هنر ایران بهشمار میآید.
از آثار مهم دیگر پوپ میتوان به «مقدمهای بر هنر پارسی از قرن هفتم میلادی به این سو»، «شاهکارهای هنر ایران» و «معماری ایران» اشاره کرد.
از نظر اهمیت ایرانشناسی شاید بتوان گفت که از مهمترین اقدامات پوپ، گنجینهٔ تصاویری است که وی به همراه همسرش از ایران تهیه کرده است. پوپ در میانهٔ سالهای ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۹ مجموعاً نزدیک به دههزار تصویر از بناهای تاریخی ایران عکسبرداری کرد که هنوز هم پس از سالها در دانشگاههای دنیا مورد استفادهٔ ایرانشناسان قرار میگیرند.
پوپ در چهارمین «کنگرهٔ جهانی هنر و باستانشناسی» درخواست کرد تا پس از مرگ، پیکرش را به ایران منتقل کنند و او را در اصفهان به خاک بسپارند.
باغ شهرداری اصفهان در کنار زایندهرود در شرق پلخواجو با موافقت پروفسور پوپ برای این کار تعیین شد و نقشهٔ آرامگاه را طبق تمایل او، فروغی (فرزند ذکاءالملک) در خردادماه ۱۳۴۸ تهیه کرد. آرامگاه پوپ توسط «انجمن آثار ملی در ایران» در سال ۱۳۴۹ ساخته شد.
پوپ در مورد علت انتخاب اصفهان جهت بنای آرامگاهش چنین مینویسد: «اصفهان مورد عشق من است. در آنجا مهمترین کارهایم را انجام دادهام. هدف عمدهام از انتخاب آخرین منزلم در اصفهان، این است که به مردم ایران نشان دهم که اندیشمندان بزرگ، هنرمندان، سخنوران و رهبران خلاق و دانشمندان آنها، چنان اوصاف و خصائلی دارند که باعث ژرفترین ستایشهای متفکران مشابه سایر کشورهاست و نیز بدینجهت که ابراز سپاسگزاری و اخلاصم به ایران عزیز تنها زبانی نباشد و به زائرانی که بدانجا میآیند، ثابت کند اگر کسی در ایران به خاک سپرده شده، بدین سبب نیست که تصادفاً در آنجا جهان را بدرود گفته، بلکه در اثر اعتقاد راسخ به مقدس بودن آن سرزمین است و برای کسانی که به مقام معنوی ایران پیبردهاند، مزیت و افتخاری است که ایران را آخرین منزلگاه خود قرار دهند تا بدینوسیله ایمان خود را به این سرزمین کهن و مردان بزرگ آن و آیندهٔ باافتخاری که برایش پیشگویی میکنند، ابراز دارند».
در نهایت پروفسور پوپ در سوم سپتامبر ۱۹۶۹ (هشتم شهریور ۱۳۴۸) در سن هشتادوهشتسالگی درحالیکه ریاست افتخاری «موسسهٔ آسیا» در شیراز را بر عهده داشت، درگذشت. پیکر وی به اصفهان منتقل و در آرامگاهش به خاک سپرده شد. همسر وی، دکتر «آکرمن» نیز پس از فوت در سال ۱۳۵۵، در کنار شوهر خود دفن شد.
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- شرمندهام، نسل ما گند زد!
«داریوش شایگان»، فیلسوف ایرانی (درگذشتهٔ فروردینماه سال ۱۳۹۷)، طی واپسین سالهای عمر خود، گفتوگویی با نشریهٔ اندیشهٔ پویا داشت. فرازهایی از سخنان او با این نشریهٔ را باهم مرور میکنیم:
• متفكران نسل شما نگاه ترديدآميزى نسبت به مدرنيته داشتند. دربارهٔ چرايى اين نگاه توضيح میدهيد.
•• بله همينطور است. صحبت شما دربارهٔ نسل ما درست است، «غربزدگى» جلال آلاحمد بسيار بد است و راهحل او به بنبست ختم میشود. در كتاب «آسيا دربرابر غرب» و نيز «تاريكانديشى جديد» به اين مسئله پرداختهام.
ما گريزى از مدرنيته نداريم، ما بايد از رهگذر مدرنيتهٔ غربى، سنت شرقى را بكاويم. نمىتوان با خودِ سنت، خودش را نقد كرد. «هانرى كربن» كارى را انجام داد كه خودِ «آشتيانى» به عنوان يك محقق مسلمان نمىتوانست انجام دهد.
• به زعم شما دليل اين توقف ما در پیشرفت و توسعه چيست؟ حملهٔ مغول؟ استعمار؟ استبداد؟ انحطاط تفكر؟
•• ايران در دهههاى چهل و پنجاه داشت جهش مىكرد. ما از آسياى جنوب شرقى آن موقع هم جلوتر بوديم، ولى بعد انقلاب ۵۷، آنها پيش افتادند و موفقتر شدند.
علت عدم موفقيت ما بنظرم اين است كه ما شتاب تغييرات را تحمل نكرديم. حالا چرا؟ نمىدانم. همچنين ما روشنفكران آن دوره هم پرت بوديم و تحليل درستى از جايگاه خود در جامعه و جامعهٔ خود در جهان نداشتيم.
ما بايد خودمان را با همتايانمان در سطح منطقه مقايسه مىكرديم نه با انگليسىها و فرانسوىها. مىتوانم اين را بهعنوان يك اعتراف بگويم كه ما روشنفكران جايگاه خود را ندانستيم و جامعه را هم خراب كرديم. يكى ديگر از آسيبهاى جامعهٔ ما در آن هنگام چپزدگى شديدی بود كه با اتفاقات بيستوهشتم مرداد [سال ۳۲] هم تشديد شد.
من اگر چه چپزده نبودم و حتی ضدبلشويك به حساب میآمدم، اما اين فهم را نه بهواسطهٔ شعور خودم كه بهخاطر وضعيت، پايگاه و جايگاه خانوادگىام به دست آورده بودم.
البته بسيارى از روشنفكران اروپايى هم چپ بودند، منتها در آنجا تعادل برقرار بود. «رمون آرونى» بود در مقابل «سارتر» ولى اين جا «رمون آرونى» نبود، روشنفکری جلوی چپها نبود. ما با اسطورهها زندگى مىكنيم و اين بسيار بد است و يكى از نتايج چپزدگى است. به هيچچيزی نبايد اسطورهاى نگاه كرد.
• روشنفكران نسل شما چقدر از روش علمى براى تحليل جامعه استفاده مىكردند؟
•• در حد صفر! نسل كنونى جوانان ايران شعورشان از نسل ما بسيار بيشتر است، زيرا در دنياى ديگرى زندگى مىكنند. مخصوصاً زنان ايرانى بسيار جهش كردهاند. بايد اعتراف كنم، شرمندهام كه نسل ما گند زد!
انديشهٔ پويا،
شمارهٔ ٣٦
ــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
- دو برنامهٔ سال تحویل تلویزیون ایران به فاصلهٔ ۴ دهه از هم!
@andiiishe
- مسئلۀ اصلی ایران چیست؟
انیشتین میگوید: «اگر به مسئلهای بربخورم که یک ساعت برای حل کردنش زمان دارم، پنجاهوپنج دقیقۀ اول را صرف فکر کردن به مسئله میکنم و پنج دقیقۀ انتهاییاش را به حل مسئله میپردازم.»
وقتی در مسیر زندگی - چه در بُعد فردی و چه در بُعد اجتماعی - به مسئلهای برمیخوریم، نخستین وظیفۀ ما درک صحیح صورتمسئله است. باید ابتدا درد را بشناسیم و پسازآن است که میتوانیم بهسوی درمان درست حرکت کنیم.
مسئلۀ اکنون ایران چیست؟ البته که معضلات شایستۀ توجه بیشمارند اما بزرگترین مسئلۀ ما، مادرِ تمامی مسائل دیگر کدام است؟ نخست بیایید به دو موردی بنگریم که درواقع مسائل ما نیستند اما بهغلط توسط رسانهها و بهویژه برخی جریانهای چپ بهعنوان مهمترین مسائل ایران جا زده میشوند.
قطعاً اقتصاد امروز ایران، ویران است، عدهای میگویند مسئلۀ سببسازِ این ویرانی، ساختار نئولیبرالیستی اقتصاد است؛ اما آیا بهراستی چنین است؟ نه! جمهوری اسلامی یک نظام اقتصادی بهشدت بسته و دستوری دارد و بیشتر به نظامهای اقتصادی کمونیستی شبیه است تا نظامهای لیبرال. رژیم سعی میکند تا همۀ مؤلفههای اقتصادی را بهزور دستور و بخشنامه کنترل کنند، اینکه مدام شکست میخورد، موضوع دیگری است (درواقع چنین راهبردی از همان ابتدا محکوم به شکست است). تمامی بنگاههای بزرگ اقتصادی کشور به شکلی مستقیم و آشکار یا غیرمستقیم و پنهان، متصل به حاکمیت و نهادهای حکومتیاند. محال است بتوانید بدون بازی دادن حکومت یا بخشهایی از آن، کسبوکاری عظیم در ایران به راه بیندازید. خصوصیسازی به معنای واقعیاش وجود ندارد، بلکه شرکتها یا کارخانههای دولتی با برچسب «خصوصیسازی» به قیمتی نازل به نورچشمیهای غیرمتخصص واگذار میشوند. حتی اگر بخواهید کسبوکاری کوچک به راه بیندازید، حکومت با گرفتن تعهدهای بسیار از شما، شدیداً کارتان را به خودش گره میزند. این نئولیبرالیسم نیست، نقطۀ مقابل نئولیبرالیسم است.
ما با یک رژیم بهشدت تبعیضگرا طرفیم، عدهای میگویند مبنای این تبعیض قومیتی است، آیا درست است؟ البته که تبعیض سیستماتیک وجود دارد اما مبنای این تبعیض، نه قومیتی که مذهبی-ایدئولوژیکی است. مشکل اینجاست که در ایران، حکومتی اسلامگرایانه از نوع شیعیاش بر سر کار است. ازاینروست که زنان بر اساس بسیاری از قوانین عملاً شهروند درجهدو محسوب میشوند، سنیها به مناصب مدیریتی بالا راه نمییابند، مسیحیان و یهودیان در ساختار قدرت بهکار گرفته نمیشوند و بهاییان و خداناباوران از تحصیل محروم میگردند و حتی ممکن است به خاطر باورهایشان، جان و مال خود را هم از دست بدهند و نیز ازاینروست که استانهای عمدتاً سنینشین (کردستان و سیستان و بلوچستان) بیش از همه نادیده گرفته میشوند. مسئله البته فقط مذهب تشیع نیست، اگر مثلاً حکومتی از نوع سنیاش هم برقرار بود، باز مصیبت داشتیم. راهحل این مشکل، سکولاریسم است نه باد کردن قومیتگرایی، دیوار کشیدن میان اقوام گوناگون ایران و قرار دادن آنها در مقابل هم.
اگر اینها مسائل اصلی ما نیستند، پس مسئلۀ اصلی چیست؟ وقتی مسئلۀ اصلی را بهدرستی دریابیم، راهحلها نیز مقابل چشمانمان پدیدار میشوند.
مسئلۀ اصلی که بسیاری از مردمان عادی کوچه و بازار هم بهدرستی آن را فهمیدهاند این است: «حکمفرمایی یک نظام ایدئولوژیک مذهبی و استبدادی با یک اقتصاد بسته، رانتی و دستوری.» برای حل کردن مسائل بیشمار دیگر، نخست باید این مسئلۀ بزرگ را درک کنیم.
ما نیازمند برپایی یک حکومت سکولار-دموکرات و بهرهمند از اقتصاد آزاد هستیم. فرم حکومت میتواند پادشاهی یا جمهوری باشد اما محتوا باید سکولار و دموکرات باشد. حکومت باید تا جایی که میتواند آزادیهای اقتصادی شهروندان را تشویق کند و بستر را برای تسهیل سرمایهگذاری و داد و ستد با اقتصاد بینالمللی هموار سازد.
جمهوری اسلامی، کشور را ویران کرده، چون عشقی بدان ندارد. او فقط به بقای خودش میاندیشد و اهمیتی به اعتلای ایران نمیدهد. اگر میخواهیم ایران را پس بگیریم و دوباره بسازیمش، باید قبل از هر چیز عاشقش باشیم. اینجاست که قومیتگرایی و قبیلهگرایی، دیوار کشیدن میان هموطنانمان، و کتمان میهندوستی، نه راهحل که درواقع بخشی از مشکلاند.
شوربختانه برخی از چهرههای اپوزیسیون و متفکران ما حتی از شناسایی درست صورتمسئله هم عاجزند. آنان نسخههایی میپیچند که بارها شکست خوردهاند، هنوز هم به ایدئولوژیهای نخنما و کهنۀ چپ چسبیدهاند و میخواهند چرخ را از نو اختراع کنند.
لازم نیست تا چرخ را از نو اختراع کنیم، میتوانیم از تجارب بشری درس بگیریم و بر اساس عشق به ایران، با اتکای به عقل خودبنیاد، ایران را پس بگیریم و دوباره بسازیمش.
میثاق همتی
تحلیلگر سیاسی
ــــــــــــــــــ
•• اگر مشتاق خواندن تحلیلهای روز هستید، به ما بپیوندید:
@andiiishe
سخنی از وحید بهمن، تاریخپژوه،
در نقد و تحلیل منشور جورج تاون
هیچ قومیتی نمیتواند بگوید نوروز بیشتر از همه مال من است، نوروز متعلق به همهٔ ایرانیان است/ بین ایرانی بودن و تعلق به قومیتی خاص، تناقضی وجود ندارد/ امثال مجاهدین، چون توسط خمینی بازی داده نشدند، نقش اپوزیسیون به خود گرفتند.
•• پیشنهاد میکنیم حتماً بشنوید.
@andiiishe
وقتی ستارخان زیر آماج حملات بود و در شرف کشته شدن قرار داشت، سفارت روس به او پیشنهاد میکند برای در امان ماندن پرچم روس را بر سر در خانه نصب کند. ستارخان پاسخ میدهد: «من میجنگم که هفت دولت زیر پرچم ایران باشند و حالا شما میخواهید من زیر پرچم روس بروم؟»
به کجا رسیدهایم که برخی سر پرچم ایران لکنت بر زبان دارند!
مهدی تدینی،
نویسنده و مترجم
@andiiishe
- نمیفهمیدند، بااینحال بر نافهمیشان پای فشردند
صفایی فراهانی: «در سالهای ۵۳-۵۴ در خوزستان کار میکردم. آن موقع سد دز به بهرهبرداری رسیده بود و حدود ۳۰۰ هزار هکتار از اراضی زیر سد را با کانالهای آبیاری تحت پوشش قرار داده بودند. یکی از این کشتوصنعتها، مارچوبه کاشته بودند. یک شب با مهندسان آنجا صحبت میکردم. گفتم: شما خیانت میکنید. مردم ما مارچوبه نیاز ندارند. پاسخ داد که مارچوبه را تنی ۵۰۰۰ دلار صادر میکنم. آن موقع گندم تنی ۱۵۰ دلار بود. میگفت یک تن مارچوبه صادر کنیم و میتوانیم بیش از ۳۰ تن گندم وارد کنیم. این میشد خودکفایی، نه این که بخواهیم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را در کشور تولید کنیم.
معترض بودیم چرا در خوزستان در طرحهای بزرگ کشاورزی، مثلاً مارچوبه میکارند که در سبد غذایی ایرانیها جایی ندارد و صادر میشود و چرا نمیگذارید گندم بکارند تا گندم وارد نکنیم... بعداً فهمیدیم مصرف آب مارچوبه کمتر از گندم است و قیمت جهانی آن بیشتر. درواقع با این برنامه دو بار صرفهجویی میکردند: با کاشت مارچوبه، کمتر از کاشت گندم آب مصرف میشده و با صدورِ آن ارزی به دست میآمده که با آن میشده گندم زیادی خریداری کرد.
ـــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe