apjmn | Unsorted

Telegram-канал apjmn - عباس پژمان

3152

یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن لینک اولین پست کانال ؛ https://t.me/apjmn/3 کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده ؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman نوشته هایم در اینستاگرام ؛ Instagram.com/pejman_abbas

Subscribe to a channel

عباس پژمان

دنیای قشنگ آینه‌ها

مثل این بود که تصویرهایش هنوز در آینه بودند! وقتی با آینه روبرو شدم، تا لحظه‌هایی خودم را در آن نمی دیدم. فقط تصویرهای او را می‌دیدم که ظاهر می‌شدند و بعد دوباره می‌رفتند. چقدر تصویر آمدند و رفتند! تصویرهایی که قبلاً او از خودش در آن آینه انداخته بود. نمی‌دانستم چه مدت گذشت. اما در تمام مدتی که در برابر آن آینه  ایستاده بودم فقط تصویرهای او بودند که آمدند و رفتند. تصویرهایی که در همۀ آن‌ها داشت اجزای صورتش را با دقت نگاه می کرد، آن‌ها را می‌آراست، موهایش را شانه می‌کرد. گاهی آواز می‌خواند. گاهی غمگین بود. گاهی می‌خندید. گاهی با خودش حرف می‌زد. شاید آینه‌ها هم حافظه دارند، و گاهی که کسی آن‌ها را نگاه نمی‌کند تصویرهایشان را دوره می کنند. شاید من در یکی از این‌جور لحظه‌ها با آن آینه روبه‌رو شده بودم. شاید حواسش نبود که کسی جلویش ایستاده است و دارد حافظه‌اش را تماشا می‌کند... عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

وقتی پاییز به شهر آمده است

برگ‌‏ها، ارغوان ارغوان، به زمین می‌‏افتند.
آنجا، اینجا، همه جا برگ.
در را ببند، نور را کم کن، آرام بگیر.
کدامش بیشتر است؟ آرزوهایت یا امکاناتت؟

باران، تِپّ و تِپ، در حال باریدن.
خورشیدکوچولوی لَوَند در فکرِ رخ‌ نشان‌دادن.
وقتی پاییز به شهر آمده است راهی برو.
سلّانه سلّانه از کنار آن خانهٔ روی تپه گذری بکن.
لطف کن یک کم بیشتر زغال در آتش بریز.

یک یا دو هفتهٔ دیگر هالووین می‌‏آید.
صفحه و دکور را بچین و آماده کن.
تا بچه‌‏ها بازیِ کوچولویی بکنند.
و هنگامی که مشغول تماشای آن‌ها می‌‏شویم،
نگاهی به من کن و هوش از سرم ببر...

ون موریسون
سلاوی
عباس پژمان
انتشارات نگاه
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

شکوه خاطره

هرچند که دیگر هیچ چیز نمی تواند آن روزهای شکوهِ علفزار و زیباییِ گل‌ها را باز گردانَد، غمی نیست. یادِ آن چیزها هم که در گذشته باقی ماندند می‌تواند دل را به تپیدن وا دارد. [از فیلم #شکوه_علفزار]
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

عیش‌ها و آدم‌ها

وقتى بهار می‌آمد، حتى بهارِ کاذب، تنها مسئله این بود که کجا می‌توانی خوش‌تر باشی. تنها چيزى كه می‌توانست روزت را خراب کند وجود آدم‌ها بود و اگر می‌توانستی باهاشان قاتی نشوی همۀ روزت مال خودت بود. آدم‌ها همیشه محدود کنندۀ خوشحالی بودند مگر آن عدۀ قلیلی که خودشان به خوبی بهار بودند.

ارنست همینگوی
[عیش مدام]
ترجمهٔ عباس پژمان

فکر نمی‌کنم کسی باشد که این چیزی را که همینگ‌وی می‌گوید هیچ‌گاه تجربه نکرده باشد. واقعاً کم‌تر جایی هست که این محدودکننده‌های خوشحالی آنجا تشریف نداشته باشند. گویی اصلاً برای این «تکامل» یافتند تا هر جا احساس کردند عیشی دایر است آن را مُنَغّص کنند. مثل رسالتی که حتماً باید انجامش دهند. در هر حال کوشش خودشان را می‌کنند. حتی اگر کوشش بیهوده‌ای باشد. البته حتماً «عیشک‌»های خودشان را بیشتر محدود می‌کنند. یا حتی آن‌ها را نابود می‌کنند.

ضمناً این عیش‌ها و آدم‌ها را من برای عنوان این یادداشت ساخته‌‌‌ام. عیش‌ها و موش‌ها هم می‌شود به جایش گذاشت. یا حتی موش‌ها و آدم‌ها، که عنوان رمانی از جان استاینبک است و او آن را از شعری از رابرت برنز اسکاتلندی گرفته است.
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

شعرهایی از برنده جایزه نوبل در ادبیات ۲۰۲۶

_ تو چقدر خاطره با خودت حمل می‌کنی!

_ می‌توانی در خوابم به دیدنم بیایی؟

_ چه فایده دارد این همه گذشته را زیر و رو کردن؟

_گفتار در باب هدونیسم

_ خوشبختیِ وقتی که دوستت دارند

_ جایی که به آن سفر می‌کنی

@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

امروز ، ۲۰ اکتبر، زادروز آرتور رمبوست

نخستین ترجمه‌ی ادبی که از من چاپ شد بخش‌هایی از فصلی در دوزخ آرتور رمبو بود که در فصلنامه‌ای به نام کتاب صبح، از نشریه‌های تالار وحدت، چاپ شد. آن بخش‌ها را اخوان ثالث به سردبیر آن فصلنامه داده بود چاپش کند. چند ماه بعد هم فصل کیمیای کلمه‌اش در ماهنامه‌ی آدینه چاپ شد. آن‌ را هم باز اخوان به ادینه داده بود. فصلی در دوزخ را در دوران انترنی‌ام ترجمه کرده بودم. وقتی که در اواخر آن دوران با اخوان ثالث آشنا شدم آن ترجمه را دادم او بخواند و اگر ویرایشی لازم دید انجام دهد. یک روز که من هم در منزلش بودم او آن شعر را که هنوز چند صفحه‌ای از خواندنش مانده بود برداشت و شروع به خواندن کرد. رسید به آنجایی که رمبو می‌گوید رنگین کمان لعنتم کرده بود. گفت: «اِه! این چقدر شبیه یکی از شعرهای من است!» گفتم کدام شعرتان؟ آن وقت شعر را خواند:

پسینی می‌سپردم در چمن راه
فضا تاریک شد ناگاه و بی‌گاه
گل پژمرده‌ای می‌گفت و می‌ریخت
یقین پروانه‌ای غمگین کشد آه!

منظورش غمگین آه کشیدنِ پروانه بود که درواقع گل را دارد نفرین می‌کند. امروز دیدم ۲۰ اکتبر است، که زادروز رمبوست. با خودم گفتم یادی از او بکنم. آن وقت دوباره یاد این صحبت رمبو با اخوان افتادم. گفتم این شاید بهتر باشد. چون یادی از همهٔ گل‌هایی هم خواهد بود که در جوانی‌شان آواز می‌خوانند و بعد بر خاک می‌ریزند. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

گفتار اندر خوشبختیِ وقتی که دوستت دارند

روز از پی روز تا از خواب بیدار می‌شوم به تو می‌اندیشم. یک نفر برایم فریاد پرندگان را، عین جواهرات، در هوا گذاشته است.

آن کارسون
ترجمهٔ عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

کتاب‌های امسال

آلبوم خاطرات
چاپ سوم

هگل گفته بود اتفاقات مهم و شخصیت‌های بزرگ تاریخی دو بار در تاریخ ظاهر می‌شوند. بعداً مارکس گفت هگل فراموش کرد بگوید بار اول تراژدی می‌سازند و بار دوم کمدی.

نمی‌دانم هانس هارلین وقتی آلبوم خاطرات را می‌نوشت به این گفتهٔ هگل و مارکس نظری داشته است یا نه. اما واقعه‌ای در کتاب هست که انگار دو بار برای شخصیت اول اتفاق می‌افتد. بار اول هم واقعاً تراژدی است، و بار دوم حالتی از کمدی پیدا می‌کند. بار اول در دوران جنگ جهانی دوم روبه‌روی یک بیمارستان نظامی اتفاق می‌افتد، و بار دوم در زمان بازسازی آلمان روبه‌ٰروی مؤسسه‌ای اتفاق می‌افتد که کارش مرمت آثار هنری است. و هانس هرلین چقدر زیبا از اجرای این تکرار برمی‌آید.

«او در سمت چپ میز نشسته بود و قفسۀ بلندی پشت‌سرش بود با چند رديف از شيشه‌‏هايى كه رنگ‌‏ها را به‌شكل پودر داخل آن‌ها نگه مى‏‌داشتند. از هر رنگى كه قابل تصور باشد در ميانشان بود. يازده نوع فقط سبز شمردم. رنگى كه بیشتر به رنگ چشم‌‏هاى او مى‌‏خورد برچسبِ «سبز شوآيْنْ‏‌فورْت» داشت. وقتى كه سرش را از روى كارش بلند كرد و مرا دید همه‌چیز را فراموش كردم.»

Читать полностью…

عباس پژمان

به پیشگاه حافظ

تو آن خواستن را که همه دارند می‌شناسی،
و حتماً می‌دانی:
که اشتیاقی است که همه را،
از خاک‌‏نشین تا تخت‌‏نشین،
در قبضهٔ قدرتش دارد.
 
چه بس درد که با خود دارد، چه بس شادی،
و اگر مردی را به خون درغلتانَد،
مردی دیگر دلیرتر پا به میدانش می‌‏گذارد.
 
پس مرا ببخش استاد،
این گستاخی‌‏ام را بر من مگیر.
دست خودم نیست اگر نمی‌‏توانم،
از سرو روانم، آن دختر، چشم بردارم.
 یوهان ولفگانگ گوته
 
گوته در این سطرها ظاهراً به این بیت حافظ نظر داشته است:
 
حُسنِ بی‌پایانِ او چندان که عاشق می‌کُشد،
زمره­ای دیگر، به عشق، از خاک سر بر می­کنند.
 
مخصوصاً آنجا که می‌گوید: و اگر [آن اشتیاق] مردی را  به خون درغلتاند، مردی دیگر دلیرتر پا به میدانش می‌گذارد. ع. پ
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

گفتار در باب هدونیسم

زیبایی ناامیدم می‌کند. دیگر برایم مهم هم نیست چرا. فقط می‌خواهم ازش دور شوم. وقتی پاریس را نگاه می‌کنم دلم می‌خواهد پاهایم را دورش بپیچم. وقتی تو را در حال رقصیدنت تماشا می‌کنم وسعتی بی‌رحم در برابرم ظاهر می‌شود، حال ملوانی در دریایی مرده و آرام را دارم. در تمام شب آرزوهایی به گردی هلو‌ها را به بار می‌نشینم، اما وقتی به زمین می‌افتند دیگر جمعشان نمی‌کنم.

آن کارسون
عباس پژمان

آن کارسون کتابچه‌ای دارد به نام گفتارهای کوتاه، که عنوان‌های همهٔ گفتارهایش با Talk on  شروع می‌شوند. آدم یاد عنوان‌‌های فردوسی بزرگ در شاهنامه می‌افتد. گفتار اندر آمدن منیژه به نزد رستم، گفتار اندر رفتن رستم به سرِ چاه بیژن، گفتار اندر پدید آمدن زرتشت...

هدونیسم یعنی لذت‌گرایی، لذت‌جویی... ع. پ
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

نوبل ادبیات ۲۰۲۶

می‌توانی در خوابم به دیدنم بیایی؟
اگر بیایی خوشحالم می‌کنی.
خوش است دوستت را در دل شب دیدن.
حتی اگر برای لحظهٔ کوتاهی باشد.

آن کارسون
ترجمهٔ عباس پژمان

@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

نوبل فیزیک ۲۰۲۶ برای شکارچی نوترینوها

ذرات اسرارآمیز پرانرژای هستند به نام نوترینو که همه جا هستند. در همه جای کیهان هستند. اما بسیار گریزان‌اند. به‌خاطر همین به ذرات شبح یا ذرات شبح‌وار معروف‌اند. آن‌ها تقریباً هر چیزی که سر راهشان باشد به راحتی از میانش می‌گذرند؛ چه سیاره باشد، چه انسان باشد، چه هر چیز دیگری باشد. به هیچ چیزی هم آسیب نمی‌زنند. با این حال گاهی ممکن است یک نوترینو با هستهٔ یک اتم برخورد کند و  ایجاد کنش و واکنشی بشود.  این گریزپا بودن و بی‌ضرر بودن این ذره‌ها  باعث شده است عقیده‌ای پیدا شود. بعضی‌ها گفته‌اند ممکن است این‌ها پیغام‌هایی باشند که موجودات هوشمندی در کیهان برای زمین و جاهای دیگر می‌فرستند.

پرفسور فرانسیس هالزن، برندهٔ نوبل فیزیک امسال، فیزیکدان بلژیکی اصل آمریکایی و استاد دانشگاه ویسکانسین-مدیسون است. او پروژه‌ای را در سال ۲۰۱۳ در قطب جنوب راه انداخت تا این نوترینوها را مشاهده‌پذیر کند. او برای این کار هزاران آشکارساز نور را که حجمشان کلاً به اندازهٔ یک توپ بسکتبال می‌شد به کمک تکنیسین‌ها و مهندسان در حجمی معادل یک کیلومتر مکعب یخ تعبیه کرد. از آن پس نوترینوهایی که می‌خواهند از آن یخ یک کیلومترمکعبی عبور کنند بعضی‌هایشان به اتم‌های آشکارساز آن  برخورد می‌کنند و نور ضعیفی ایجاد می‌شود که بر اثر بازتاب شدن از یخ  مشاهده پذیر می‌شود. فیزیک‌دان‌ها می‌توانند آن‌ها را ببینند. دکتر هالزن درواقع یک‌جورهایی شبح‌گیر دنیای فیزیک هستند. امروز از پرفسور هالزن پرسیدند نظر خود شما دربارهٔ نوترینوها چیست؟ آیا ممکن است پیغام‌هایی از تمدن‌های فرازمینی باشند؟ گفت: «فکر  نمی‌کنم بخواهم وارد این بحث شوم. ما در حال حاضر مسائل واقعی و مهم‌تری در پیش داریم.» عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

منبع: مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

یک قهوهٔ دیگر

نَفَست خوشبوست
چشم‌هایت انگار دو جواهر هستند در آسمان
قدِ موزون داری‌و موهایی لَخت
که به روی بالِش ریخته‌ای
اما هیچ محبت از تو نمی‌بینم
یا هیچ قدردانی یا عشق
تو به من نیست که وفادار هستی
تو به آن ستاره‌های بالا وفادار هستی
یک قهوهٔ دیگر هم واسهٔ توی راه
یک قهوهٔ دیگر
پیش از آنکه به آن درهٔ پایین بروم
پدرت یاغی است
شغلِ او دوره‌گردی است
او به تو یاد خواهد داد
فقط چیزهای به‌دردبخور نگه داری
و چه جور شمشیر بزنی
او می‌‏داند چه جور از قلمرویش مراقبت  کند
هیچ بیگانه‌ای وارد آن نمی‌شود
او صدایش  می‌‏لرزد
وقتی بشقابی دیگر غذا می‌خواهد
یک قهوهٔ دیگر هم واسهٔ توی راه
یک قهوهٔ دیگر
خواهرت آینده را می‌بیند
مثل مامانت مثل خودت
تو بلد نیستی بنویسی یا بخوانی
هیچ کتابی در تاقچه‌ات نیست
لذتی که تو احساس کنی بی‌حد است
تو صدایت به چکاوک می‌ماندَ
وقتی در چمن می‌خوانَد
اما قلبت مثل اقیانوس است
رازآلود و تاریک
 
یک قهوهٔ دیگر هم واسهٔ توی راه
یک قهوهٔ دیگر
پیش از آن که به آن درهٔ پایین بروم

عباس پژمان
سلاوی
 
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

جان‌های زیبا در بوف کور

در یک قرن اخیر رمان‌های بسیاری بوده‌اند که تحت تأثیر نادیای برتون نوشته شدند! یکی از آن‌ها بوف کور صادق هدایت، دیگری شازده کوچولو و سومی تولد اشباح ماری داریوسک است. در مورد هر سهٔ این‌ها من این تأثیرات را نشان داده‌ام؛ برای بوف کور در من و بوف کور، برای شازده کوچولو در بخش یاداشت‌ها و توضیحات ترجمهٔ خودم از این کتاب، برای تولد اشباح هم در مقدمهٔ ترجمه‌ام از آن. در پست‌ «جان‌های زیبای هگل» نوشتم نادیا دربارهٔ چیست. حالا بد نیست نگاه هدایت و آنتوان دو سنت اگزوپری به این موضوع را هم بنویسم.

نادیا از سه بخش تشکیل شده است؛‌ مقدمه و دو بخش اصلی. مقدمه مربوط به اتفاقات سوررئال در زندگی برتون است، و از دو بخش اصلی یکی مربوط به زنی به نام نادیا و دیگری مربوط به زنی دیگر به نام سوزان. گفتم برتون این دو زن را در آن کتاب چیزی مثل جان‌های زیبای هگل می‌بیند، و خودش را در آن‌ها می‌شناسد. یا به قول هگل در قالب آن‌ها ظاهر می‌شود. بنابراین، نادیا و سوزان در آن کتاب انگار یک زن با دو صورت هستند. چون هر دو انگار چیزی مثل برتون هستند. جان‌های زیبای هگل هم در واقع همین معنی را دارد. جان‌های زیبا همه‌شان نسخه‌هایی از روح مطلق هستند. هگل در پدیدارشناسی روح در واقع سرگذشت روح مطلق را می‌نویسد. بوف کور هم یک مقدمه و دو بخش دارد. مقدمهٔ این هم باز صحبتی دربارهٔ سوررئال‌های زندگی راوی است، و از دو بخش اصلی یکی دربارهٔ زن اثیری است و دیگری دربارهٔ زن لکاته! هم‌چنان که می‌دانیم این‌ها هم در حالی که دو تا هستند اما در واقع یکی هستند!

بوف کور در واقع نقد هدایت بر عقاید برتون دربارهٔ زن  و مخصوصاً ازدواج است. برتون برعکس هدایت زن‌های بسیاری در زندگی‌اش «ظاهر شدند». سه بار با سه زن زیبا ازدواج کرد. ظاهراً معشوقه‌های بسیاری داشت. مهم‌ترین اثرش را هم دربارهٔ دو زن نوشت، و در آن اثر با آن‌ها همانندی کرد. اما هدایت زن را آن‌طور نمی‌دید که برتون می‌دید. او بعد از آنکه در دوران بلوغش شکست عشقی سختی را تجربه کرد دیگر برای همیشه دور زن و مخصوصاً ازدواج خط کشید.

راوی بوف کور هم، که شباهت‌های زیادی به خود هدایت دارد، در واقع ظاهرشدنی از نوع  برتونی‌اش را تجربه می‌کند. اما او در قالب پیرمرد خنزرپنزری «ظاهر می‌شود»! برتون یک بار در قالب یک زن نابغه و بار دوم در قالب زنی با زیبایی خیره‌کننده ظاهر می‌شود، اما راوی رمان هدایت بعد از وصلت با زن در قالب پیرمرد خنزرپنزری ظاهر می‌شود. «رفتم جلوی آینه، ولی از شدت ترس دست‌‌هایم را جلوی صورتم گرفتم. دیدم شبیه، نه، اصلاً پیرمرد خنزرپنزری شده بودم.» ضمناً آن دو تا پیرمرد قبرکن و پیرمرد خنزرپنزری هم که در عین حال هم دو تا هستند هم یکی، چیزی مثل روح مطلق هگل هستند. عباس پژمان

@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

چو پيراهن شوم آسوده‌خاطر

در آغوش‌گرفتن در واقع یک نوع گفت‌وگو بین دو نفر است که با بدن‌های آن‌ها صورت می‌گیرد. ظاهراً زبان بسیار کهنسالی هم هست و در همه جای دنیا در بین همهٔ اقوام و ملت ها رایج است. این گفت‌وگو معمولاً به ابراز همدلی یا همدردی، ابراز عشق، معاشقه، انتقال حس آرامش و امنیت اختصاص دارد. امروز گزارش یک مطالعهٔ علمی دربارهٔ در آغوش‌گرفتن خواندم که در دانشگاه بریستول انجام شده بود. پژوهشگرها چند تا سؤال را به شکل مکتوب بین پانزده هزار بزرگسال بریتانیایی توزیع کرده بودند. این سؤال‌ها به موضوع درآغوش‌گرفتن و تیپ‌های شخصیتی مربوط می‌شده است. یکی از سؤال‌ها از شرکت‌کنندگان می‌خواسته است بگویند چه نوع در آغوش‌گرفتنی به مدتی طولانی‌تر در یادشان مانده است. هفتاد درصد جواب‌ها به آغوش‌گرفتن‌هایی اختصاص یافته بودند که حسی از احساس آسایش، حمایت عاطفی و درک متقابل برای شرکت‌کنندگان آورده بودند. آن‌گاه پژوهشگرها تیپ‌های شخصیتی این شرکت‌کنندگان را از روی سؤال‌ها و جواب‌های دیگر بررسی کرده بودند. بعضی از آن‌ها همدلی شناختی بالایی داشته‌اند؛ یعنی راحت‌تر می‌توانسته‌اند دیدگاه دیگری را درک کنند. بعضی‌ها سطح همدلی عاطفی‌شان بالا بوده است؛ یعنی راحت‌تر می‌توانسته‌اند احساسات خود را با زبان بدن بیان کنند. بعضی‌ها هم ادراک بدنی قوی داشته‌اند. یعنی تصوری که از هر جزء از بدن خود داشته‌اند به واقعیت آن اجزا نزدیک بوده است. [در سال‌های اول کودکی تصویری از بدن هر کس در ذهن او شکل می‌گیرد. در خیلی‌ها ممکن است این تصویر با تصویر واقعی بدن مطابقت نداشته باشد.] بعضی‌ها هم کسانی بوده‌اند که عادت داشته‌اند دیگران را زیاد در آغوش بگیرند. اما در مقابل این‌ها هم کسانی بوده‌اند که کلاً آغوش‌گرفتن حس خوبی برایشان ایجاد نمی‌کرده. وقتی این را خواندم چند تا شعر هم از سعدی و حافظ و شاملو به یادم آمدند. سعدی و حافظ از حس خوش درآغوش‌گرفتن گفته بودند، اما شاملو از آغوش ناخوشایندی گفته بود.

سعدی:
قیامت باشد آن قامت در آغوش
شراب سلسبیل از چشمهٔ نوش

حافظ:
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

حافظ:
چو پیراهن شوم آسوده‌خاطر
گرش همچون قبا گیرم در آغوش

شاملو:
لمس تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد
داغی لبت جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم‌آغوشی با تو هم‌خوابگی چرک‌آلودی‌ست
حتی اگر خانهٔ خدا خوابگاهمان باشد...

عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

روز کوروش

دلم ایران و تو اسکندر تائیس اطوار
زدی و سوختی و کشتی و غارت کردی
مهدی اخوان ثالث

تائیس، روسپی مخصوص اسکندر بود! می‌گویند او بود که تخت جمشید را آتش زد. در شبی که لشکر یونان تصرف پاسارگاد را جشن گرفته بود، تائیس که مست کرده بود اسکندر را تشویق به آتش زدن ساختمان مخصوص پادشاهان هخامنشی کرد. بعد هم خودش مشعلی برداشت و ساختمان را با آن آتش زد. و ساختمان سوخت.

تائیس بعد از مرگ اسکندر با بطلمیوس ازدواج کرد و از آن ازدواج سه پسر زایید و از خودش به یادگار گذاشت.

معنی شعر اخوان
دلم مثل ایران بود و تو اسکندر تائیس صفتی که آن را مثل ایران کردی! همان کاری را با آن کردی که اسکندر روسپی‌صفت با ایران کرد؛ زدی، سوزاندی، کشتی، غارت کردی.
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

عطر غریب تو

وقتی که در شبی گرم در پاییز چشمانم را می‌بندم،
و عطر سینه‌های گرمت را استتشاق می‌کنم،
ساحل‌هایی شاد از برابرم می‌گذرند
که با آتش‌های خورشیدی ثابت‌حال چشم را خیره می‌کنند.

جزیرهٔ تنبلی می‌بینیم که طبیعتش
درختانی بی‌همتا با میوه های شیرین بار آورده است.
مردانی لاغراندام و وررزیده می‌بینم
و زن هایی که چشمشان با نگاهی بی‌قید به رویت خیره می‌شوند.

عطرت به سرزمین‌های دل‌انگیزی می‌کشاندم،
بندری می‌بینم که پر از بادبان‌ها و دکل‌هاست،
و در حالی‌که هنوز خستهٔ امواج اقیانوسم
عطر تمر هندی‌ای که در هوا می چرخد و دِماغم را پر می‌کند،
خود را در جانم با آواز ملاحان درهم می‌آمیزد.

شارل بودلر
برگردان عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

اگه به ادبیات، هُنر و موسیقی علاقه داری این‌جا برای تویه، همین حالا عضو شو ✅

/channel/Honarrvareh
/channel/Honarrvareh

Читать полностью…

عباس پژمان

فرق قهوه و داستان

آیا لذتی که از زیبایی ایجاد می‌شود حس خاصی است؟ اکنون که مطالعه در مغز و مخصوصاً مغز زنده قدری آسان‌تر شده است، خوشبختانه جواب دادن به این سؤال پشتوانهٔ کافی علمی دارد؛ و جواب هم «نه» است. نه! یعنی لذتی که با زیبایی ایجاد می‌شود هیچ فرقی با لذت‌های دیگری ندارد که از راه‌های دیگر ایجاد می‌شوند. مسئله درواقع از این قرار است که لذتی که با حس کردن زیبایی‌ها ایجاد می‌شود، همان لذتی است که با خوردن یک فنجان قهوه، برنده شدن در یک مسابقه، حل کردن یک مسئلهٔ ریاضی، قبول شدن در کنکور، معاشقه، حل شدن یک مشکل و هر چیز لذت‌بخش دیگر ایجاد می‌شود. البته هر کدام این‌ها در مدارهای مخصوص خود پردازش می‌شوند تا بروند لذت ایجاد کنند. اما آن لذتی که ایجاد می‌کنند برای همه یک جور است. همهٔ این لذت‌ها با دخالت ملکولی ایجاد می‌شوند که نامش دوپامین است و در نورون‌های منطقهٔ خاصی از مغز تولید می‌شود. به محض اینکه مدارهای آن منطقه تحریک شوند و مقدار دوپامین در سیناپس‌هایشان بالا برود، مغز ملکول‌هایی را که کارشان ایجاد لذت است وارد عمل می‌کند و آن حس خوش ایجاد می‌شود. شدت آن هم بستگی به مقدار دوپامینی دارد که وارد عمل شده بود. هر چقدر که مقدار بیشتری دوپامین وارد عمل شده باشد لذت بیشتری هم ایجاد خواهد شد. اینجا البته سؤال‌هایی هم سر بر می‌آورند! مثلاً اینکه اگر لذتی که از خوردن یک وعده غذای خوب احساس می‌کنی همان لذتی است که با خواندن یک داستان زیبا احساس می‌کنی، پس فرق این دو چه می‌تواند باشد؟ جوابش شاید یک چنین چیزی باشد: غذا را هرکس می‌تواند بخورد، همه هم آن را تقریباً یک‌جور هضم می‌کنند، اما زیبایی داستان‌ها را همه نمی‌توانند احساس کنند؛ یا همه نمی‌توانند یک‌جور احساس کنند. نوشتنش که بماند. لذت بردن از زیبایی‌ها و مخصوصاً خلق زیبایی‌ها، که در قالب آثار هنری صورت می‌گیرد، همیشه با خلاقیتی همراه است. در واقع این خلاقیت است که آن‌ها را از چیزهای لذت‌بخش دیگر جدا می‌کند. ارزش هنر به این خلاقیتی است که در آن هست. وگرنه خیلی‌ها از غذا بیشتر لذت می‌برند تا از شعر، داستان، موسیقی، نقاشی و غیره. یا همین‌طور از داستان‌های زرد و آبکی بهتر لذت می‌برند تا از داستان‌هایی که خلاقیت در آن‌ها به خرج رفته است. عباس پژمان

منبع: ‌مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌:ند.

@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

گفتار در باب جایی که به آن سفر می‌کنی

در سفرم به ویران‌جایی رسیدم. از سه دروازهٔ نیم‌باز و پرچینی درهم‌شکسته تشکیل می‌شد. درواقع از هیچ ویرانیِ دیگر تشکیل نمی‌شد. [ویرانه‌ای که] مکانی بوده که آمد و آنجا درهم شکست. بعد هم نور بر آن افتاد.

آن کارسون
برگردان عباس پژمان

شرح
خودش را دارد می‌گوید! ویرانی و درهم‌شکستگی‌اش را مثل ویرانه‌ای می‌بیند که انگار مکانی بوده است که آمده و در جایی درهم‌شکسته است. سه دروازه هم احتمالاً دهان و چشم‌ها هستند، که در پیری چیزی مثل دروازه‌های نیم‌باز می‌شوند. چون عضله‌هایی که باید آن‌ها را باز کنند دیگر نمی‌توانند کارشان را خوب انجام دهند. پرچین درهم شکسته هم باید تن درهم‌شکسته باشد. در واقع  طی عمر را، که آمدن از کودکی و رسیدن به پیری است، هم به سفر تشبیه می‌کند، هم به مکانی که از جایی می‌آید و به ویرانه تبدیل می‌شود. یک روز همه‌مان، اگر عمر طبیعی کنیم، به همین خواهم مانست. مثل ویران‌جایی می‌شویم که از سه تا دروازهٔ نیم‌باز و پرچینی درهم‌شکسته تشکیل شده است. و آنگاه نوری هم بر این ویرانه خواهد افتاد. این نور آگاهی‌ات از ویران شدنت خواهد بود. تجربهٔ ویرانی‌ات خواهد بود. ع. پ

Читать полностью…

عباس پژمان

کتاب‌های امسال

من و بوف کور
چاپ سوم

در آن بوف کوری که صادق هدایت خودش در هندوستان چاپ کرد، روایت با تصویر یک زن آغاز می‌شود و با تصویر یک جغد پایان می‌یابد. به نظر من همین دو تا تصویر به روشنی می‌گویند بوف کور دربارهٔ چیست. جغد در فرهنگ ایرانی نماد شومی یا نحسی  است. بوف کور هم با  زن شروع می‌شود و به شومی ختم می‌شود. از اینکه بگذریم، اولین دیدار راوی با دختر اثیری هم در روز سیزده بدر اتفاق می‌افتد. روز سیزده‌بدر هم یکی دیگر از نحسی‌ها در فرهنگ ایرانی است. آیا همین دو تا نشانه کافی نیستند تا به خواننده بگویند بوف کور از چه سخن می‌گوید؟ اما نشانه‌ها فقط به این دو تا محدود نمی‌شوند. خود بوف کور پر از این‌جور نشانه‌هاست! اگر بخواهیم از بوف کور بیرون بیاییم در داستان‌های دیگر هدایت هم می‌شود نشانه‌هایی یافت که می‌توانند به موضوع بوف کور اشاره داشته باشند. مثلاً همهٔ ازدواج‌های داستان‌هایش به بدبختی ختم می‌شوند‌. او در بعضی از نامه‌ها و صحبت‌هایش با دوستان خود هم گفته است بوف کور دربارهٔ چیست. در من و بوف کور از این نشانه‌ها صحبت می‌شود و ابهامات بوف کور با این صحبت‌ها روشن می‌شوند.
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

خطاب به حافظ

میخانه‌ای که تو ساخته‌ای از هر خانه‌ای بزرگ‌تر است،
شرابی که تو انداخته‌ای همهٔ دنیا نمی‏توانند تمامش را بنوشند.
آن مرغی که قدیم‌ها ققنوس بود،
در این خانه مهمان تو است!
 
تو آن موشی هستی که کوهی زایید.
هم تمامِ آنچه هست هستی، هم هیچ،
میخانه و می با هم هستی.
ققنوس و کوه و موش هستی.
جاودان در خود فروریزنده،
جاودان از خود پرکشنده-
ژرف‌ترین ژرفای بلندی‌ها هستی،
روشن‌ترین روشنیِ ژرفاها هستی،
مستانه‌ترین مستیِ مستان از توست،
تو شراب برای چه می‌خواهی؟
 
فریدریش نیچه
ترجمهٔ عباس پژمان
سلاوی
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

هم سینه پرآتش بِه، هم ...

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولٰی
این دفتر بی‌معنی غرق مِیِ ناب اولٰی

این غزل حافظ، که آن را در دوران پیری‌اش سروده است، خیلی غمگینم می‌کند. مخصوصاً به خاطر دو تا از بیت‌هایش. او در یکی از آن‌‌ها از فقرش می‌گوید، و درد می‌کشد و می‌نالد. آن هم در ایام پیری.

چون مصلحت‌اندیشی، دور است ز درویشی
هم سینه پرآتش بِه، هم دیده پرآب اولی

اینجا این درویشی معنی فقر یا تنگدستی هم می‌دهد. به خاطر همان مصراع دومش. در واقع، هم فقر معنی می‌دهد هم آزادگی و وارستگی. منظورش از مصلحت‌اندیشی هم یعنی مصلحت را در این ببیند که به خاطر فقرش آزادگی را کنار بگذارد و خود را وابستهٔ دیگران کند. در غزل‌های دیگرش هم باز از فقر و «مصلحت‌اندیش» نبودنش گفته است. گرچه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم / گر به آب چشمهٔ خورشید دامن تر کنم...

بیت دوم هم بیت آخر است:

چون پیر شدی، حافظ، از میکده بیرون شو
مستیّ و هوسناکی در عهد شباب اولی...

این شاید حتی از آن درویشی‌اش هم برایش دردناک‌تر بوده است. برای آدم‌های رمانتیک سخت‌ است پیر شدن. چون دل‌هایشان چندان پیر نمی‌شود. سیستم مغزشان این‌جوری است. بعضی از آن‌ها آثار بسیار غم‌انگیزی دربارهٔ این موضوع خلق کرده‌اند. مارکز آخرین رمانش را دربارهٔ این موضوع نوشت. گراهام گرین آخرین جملهٔ آخرین رمانش را به موضوع عشق اختصاص داد. صحنهٔ بسیار زیبایی در آن رمان خلق کرد تا بر اساس آن بتواند آخرین جمله‌اش را به عشق اختصاص دهد. خانم کارسون هم در پست قبلی از همین مسئله می‌گوید.

عباس پژمان
۲۰ مهر ۱۴۰۵
[روز حافظ]
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

چه فایده دارد این همه گذشته را زیر و رو کردن؟

دیروز نمی‌توانستم بنویسم. هم برق منطقه ظاهراً خراب بود و ده بار قطع شد، هم اینترنت بیش از هر روز دیگر بازی درآورد. این‌قدر اعصابم خرد بود که عکس یک خانم دیگر را با عکس جوانی‌های آن کارسون اشتباه گرفتم... حالا چیزی را که دیروز می‌خواستم بنویسم امروز می‌نویسم.

آن‌قدر که دیروز اعلام اسم آن کارسون به عنوان برندهٔ نوبل خوشحالم کرد شاید هیچ اسم دیگری اگر به جای این اسم بود نمی‌توانست خوشحالم کند. گاهی یک خاطرهٔ خوش می‌تواند معنی دیگری به هر اسم بدهد. کارسون مترجم هم هست. اول بار هم که با او آشنا شدم با ترجمه‌هایش از شعرهای سافوی او بود. در واقع فقط از آثار یونان قدیم ترجمه می‌کند. آخر استاد آن دوره از ادبیات یونان هم هست. من هم در واقع به‌خاطر سافو بود که با او آشنا شدم.

و اما صجنه‌ای در بلندی‌های بادگیر هست که خیلی در ذهن من تأثیر گذاشت. این صحنه از صحنه‌هایی است که در سال‌های دور در رمان‌ها خوانده‌ام و هیچ وقت از یادم نرفته‌اند. بعد از ترجمه‌های سافوی آن کارسون، ترجمه‌اش از آنتیگونه و تعدادی از شعرهای خودش را هم خوانده بودم. در یکی از آن شعرها بود که دیدم آن صحنهٔ بلندی‌های بادگیر در ذهن او هم سخت تأثیر گذاشته بوده است:

و من در پایینِ پله‌ها آن بخش از بلندی‌های بادگیر را می‌خواندم
که در آن هیث‌کلیف در قلب طوفان به پنجره چنگ می‌زند و می‌گرید
و خطاب به آن روحی که از جانش بیشتر دوستش دارد می‌گوید: بیا تو! بیا تو!
من هم روی قالی زانو زدم و هق‌هق گریه کردم.
او خوب بلد است توله‌ها را دار بزند، آن امیلی.

با صدای ضعیف در جوابش می‌گویم این مثل خوردن قرص آسپیرین نیست.
خانم دکتر هاو می‌گوید غم یک فرایند طولانی است.
و اخمی به چهره می‌نشاند و می‌گوید چه فایده دارد این همه گذشته را زیر و رو کردن؟...

تو چقدر خاطره با خودت حمل می‌کنی!»
این را مادرم این اواخر به من گفت.
گفت: «چرا باید این همه بار با خودت حمل کنی؟»
و من گفتم: «خب، کجا می‌توانم این بار را زمین بگذارم؟»
آنوقت صحبت را عوض کرد و از چیزی دربارهٔ فرودگاه‌ها گفت.

احساس می‌کنم چیزی از روح تی اس الیوت در آن کارسون حلول کرده است. عباس پژمان ۱۷ مهر ۱۴۰۵

@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

نوبل ادبیات ۲۰۲۶

«تو چقدر خاطره در یادت حمل می‌کنی!»
این را مادرم این اواخر به من گفت.
گفت: «چرا باید این همه بار با خودت حمل کنی؟»
و من گفتم: «خب، کجا می‌توانم این بار را زمین بگذارم؟»

آن کارسون
ترجمهٔ عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

نوبل پزشکی ۲۰۲۶

کارل دایسروث»، «پیتر هگمان» و «گئورگ ناگل» به‌خاطر کشف پروتئین مخصوصی در غشاء بعضی آلگ‌ها، قارچ‌ها و میکروب‌ها برندهٔ جایزهٔ نوبل در رشتهٔ پزشکی امسال شدند. این پروتئین به نور حساس است و می‌تواند به عنوان کانال یونی در غشاء آن‌ها عمل کند. کشف این پروتئین دانشمندان را قادر ساخته است تا آن  پروتئین را با حامل‌های خاصی فقط وارد نورون هایی در مغز حیوانات کنند که می‌خواهند فعالیت آن‌ها را مطالعه کنند. اکنون با این روش می‌توانند ببینند مثلاً حافظه چگونه کار می‌کند. 
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

نوبل پزشکی ۲۰۲۶ به کاشفان پروتئین اپتوژنتیک تعلق گرفت

اپتوژنتیک در سال ۲۰۰۴ شروع شد و در سال ۲۰۰۸ تکمیل شد. تکنیکی است که با آن می‌توان روی نورون‌های مشخصی در مغز تمرکز کرد. به طوری که می‌توان فقط خود همان نورون‌های مشخص را تحریک کرد. بدون اینکه نورون های دیگری هم تحریک شوند. هر نورون مغز اتصالات بسیاری با نورون‌های هم‌نوع خود و نورون‌های انواع دیگر دارد. به طوری که تا یک نورون تحریک شود هزارها نورون دیگر را هم می‌تواند تحریک کند. کار واقعا سختی است فقط نورون‌‌های مشخصی را در این میان تحریک کردن! اپتوژنتیک از این قرار است: میکروب‌ها، قارچ‌ها و آلگ‌ّهایی هستند که در غشاء این‌ها پروتئین‌هایی هست که به نور حساس است. مثل همان رودوپسین‌هایی که در شبکیهٔ چشم ما هستند و به نور حساس‌اند. این پروتین‌ها در غشاء این موجودات تک‌سلولی نقش کانال‌های یون را دارند. یعنی در تماس با بعضی نورها باز می‌شوند و باز که شدند یون‌هایی از داخل سلول بیرون می‌ریزد. این بیرون‌ریختن یون‌ها باعث می‌شود تعادل الکتریکی غشاء به هم بخورد و پتانسیل عملی ایجاد شود که در واقع پیغامی است برای آن سلول که باید به طرف آن نور برود یا از آن پرهیز کند. این پروتئین‌های حساس به نور را فرگشت در غشاء آن‌ها به وجود آورده است تا آن‌ها را از بعضی نورها برحذر دارد یا به طرف بعضی نورهای دیگر بکشاند.

پژوهشگران می‌آیند ژن تولید کنندهٔ این پروتئین را از آن تک سلولی‌ها استخراج می‌کنند. سپس این ژن را با حامل‌های مخصوصی به موش‌ها یا بعضی حیوانات دیگر تزریق می‌کنند. در مغز موش بیش از ۱۰۰ نوع نورون هست. کار سختی است ژن را طوری به حیوان تزریق کنی که فقط وارد یک نوع مشخص از نورون‌های مغزش شود. این کار را ظاهراً برای هر نوع نورون با انتخاب حامل مخصوصی انجام می‌دهند. خلاصه، ژن فقط وارد نورونی که مورد نظر است می‌شود. و وقتی وارد شد شروع خواهد کرد پروتئینی برای کانال‌های یون یا پمپ‌های آن نورون تولید کردن که به نور مخصوصی حساس است. آن وقت اگر آن نور مخصوص را به حیوان بتابانند کانال‌های آن نورون هم که از این پروتئین ساخته شدند در تماس با آن نور باز خواهند شد. با باز شدن این کانال‌ها جریانی از یون‌ها در آن‌ها برقرار خواهد شد که تعادل الکتریکی نورون را به‌هم خواهد زد. آن وقت نورون هم که تعادل الکتریکی‌اش به‌هم خورده است آتش خواهد کرد. و پژوهشگران این آتش کردن‌ها را در دستگاه اف‌ام‌آرآی مشاهده خواهند کرد. به این صورت است که اکنون می‌شود فعال شدن سیناپس‌های حافظه [وغیره] را هم در موش‌هایی که دارند خاطره‌ای را به یاد می‌آورند مشاهده کرد.

منبع: مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

جان‌های زیبای هگل در شازده کوچولو

من فقط در خودم ظهور کردم- در بخش یادداشت‌های ترجمه‌ام از شازده کوچولو نشانه‌‌هایی را در آن داستان شرح داده‌ام که آشکارا می‌گویند آنتوان دوسنت‌اگزوپری شازده کوچولو را تحت تأثیر نادیای آندره برتون نوشته است. آندره برتون در سرتاسر عمرش وارستگی و آزادی مطلق در تفکر و تخیل را تبلیغ کرد. مخصوصاً برای نویسندگان و هنرمندان. خودش هم یک چنین شخصی بود. رها از هر تعلق مادی و معنوی و با تخیلی کاملاً آزاد. به‌خاطر همین بود که خود را شخص منحصربه‌فرد و تنهایی می‌دید. اما او وقتی سی سالش است یک روز تصادفاً دختری به نام نادیا را در خیابان می‌بیند. با هم به صحبت می‌نشینند. برتون می‌بیند این دختر انگار تجسم همان وارستگی ‌و آزادی مطلق در تفکر و تخیل است که او به تیلیغش برخاسته است. برایش مثل این بود که خود اوست که در قالب این دختر ظهور کرده است.

آنتوان دوسنت‌اگزوپری شازده کوچولو را در دوران اقامتش در آمریکا نوشت. در دورانی که آندره برتون هم در آمریکا ساکن شده بود. باری، راوی شازده‌کوچولوی او هم، که خلبان و در واقع خود اوست، خود را شخصی معرفی می‌کند که وارسته از دنیای دیگران است و از مدد تخیل نیرومندش چیزهایی می‌تواند ببیند که دیگران نمی‌توانند ببینند. بنابراین او هم خود را تنها و منحصربه‌فرد احساس می‌کند. آن‌وقت یک شب هواپیمایش نقص فنی پیدا می‌کند و او مجبور می‌شود در قلب صحرای کبیر فرود اضطراری ‌کند. خلاصه، شب را می‌خوابد و صبح که می‌شود ناگهان کودکی بر او «ظهور» می‌کند. واژه‌ای که خود سنت اگزوپری به کار برده apparition است، که معنی اصلی‌اش همان «ظهور» می‌شود. «این بود که مات مات آن ظهور را نگاه می‌کردم و چشم‌هایم از تعجب گرد شده بود.» شازده‌کوچولو کتابی است که کم‌تر کسی هست آن را نخوانده باشد! پس حتماً می‌دانید که شازده کوچولو هم چقدر موجود وارسته‌ای است و تخیل نیرومند و کاملاً آزادی دارد. باری، خلبان آن کتاب هم خودش را در شازده‌کوچولو می‌بیند. یا به قول هگل در قالب شازده کوچولو ظهور می‌کند.

اما نکته‌ای هم اینجا هست. نشانه‌های دیگری در خود کتاب شازده کوچولو و در شرح حال سنت اگزوپری هستند که آشکارا می‌گویند شازده کوچولو هم خود سنت اگزوپری است. او کودکیِ سنت اگزوپری است. بنابراین سنت اگزوپری در واقع خودش را در خودش پیدا می‌کند! مثل اینکه او مغرورتر از آندره برتون بوده است! چون که ظاهراً هیچ کس را پیدا نکرد که شبیه او باشد. این بود که فقط در خودش توانست ظهور کند. خودش را دوباره در تخیلش خلق کرد و در او ظهور کرد. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

زندگی را بردار

زندگی را بردار، به جای آن منشورهای بی‌عمق؛ حتی اگر رنگ‌هایشان ناب‌تر باشند،
و به جای این ساعتِ همواره پنهان،
به جای این مرکب‌های هول‌انگیزِ شعلهٔ سرد،
به جای این سنگ‌های بیش از حد رسیده.
این قلب ضامن‌دار را بردار،
به جای آن برکهٔ زمزمه‌کن
و آن پارچهٔ سپیدی که در آنِ واحد هم در هوا می‌خواند هم بر زمین،
به جای آن دعای عقدی که پیشانی مرا با پوچیِ مطلق پیوند می‌دهد...

از شعر Plutôt la vie
آندره برتون
ترجمهٔ عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…
Subscribe to a channel