321
شاعر، نویسنده و فیلمساز کتابها: «بینظمی»، نشر چشمه (برنده جایزه کتاب سال قیصر امینپور، تقدیر شده جایزه احمد شاملو و...) «نابهجایی»، نشر مروارید کانال پادکستِ «رادیو بینظمی»: @radiobinazmi
«من فکر میکنم اُمید دروغین بدتر از نااُمیدی است»
بهرام بیضایی/ گفتوگو با نوشابه امیری
کتاب جدال با جهل
و میروم
در بادِ بد
که میبَرَدم
اینسو و آنسو
چون
برگِ خشکیده.
• پل ورلن
شعر مینوشت و همین او را دیوانه کرد.
Songs from the Second Floor (Roy Andersson, 2000)
داستایفسکی برای فعالیت سیاسی محکوم به اعدام میشود. اعدام لغو، اما تنها اجرای مناسک آن کافی بود تا داستایفسکی را برای همیشه از پا درآورد. او در رمان ابله میگوید: «اعدام انسان به جرم قتل مجازاتی بس فراتر از خود جنایت است. اعدام شدن بس وحشتناکتر از کشتهشدن به دست راهزن است.»
تصویری از تندیس فئودور داستایفسکی محکوم به اعدام.
Le 15/8 (1973) dir. Chantal Akerman & Samy Szlingerbaum 🇧🇪
Читать полностью…
ده سال بعد از حالِ این روزام
با کافههای بیتو، درگیرم
گفتم: «جهانِ بیتو، یعنی مرگ»
ده ساله رفتی و نمیمیرم!
ده سال بعد از حالِ این روزام
تو، تویِ آغوشِ یکی خوابی.
من گفتم و دکتر موافق نیست!
تو بهتر از قرصای اعصابی.
ده سال بعد از حالِ این روزام،
من چهل سالم میشه و تنهام
با حوصله، قرمز، سفید، آبی
رنگینکمون میسازم از قرصام
میترسم از هر چی که جا مونده
از ریملِ با گریهها جاری،
از سایهروشنهای بعدازظهر،
از شوهری که دوستش داری
ده ساله که لبهامو میبندم
با بوسههای تلخِ هرجایی.
ده ساله وقتی شعر میخونم،
لبخندِ رویِ صندلیهایی
یه عمر بعد از حالِ این روزام،
یه پیرمردم تویِ یه کافه
بارون دلم می.خواد، هوا اما
مثل موهایِ دخترت صافه
- حسین غیاثی
کلمه چون شیشهی شکسته
در زخم فرو میرفت
هوا سرد بود
و تنها دشنام گرممان میکرد.
- رضا بروسان
کلمهی اندوه بیگمان برای بیانِ شکنجههای تحملناپذیری که هردم جانم را میفشرد نارساست. این شکنجههای روحی ناگهان به ما روی میآورند. بروز آنها بستگی به چگونگی زمان دارد؛ نخست همهچیز به روی ما میخندد و ما به روی همهچیز میخندیم، ولی لحظهای بعد ناگهان بخارِ دودآسایی از تهِ جانمان برمیخیزد و میانِ خواهشهایمان و زندگی حایل میشود، صفحهی کبودی میسازد که ما را از جهانِ خارج جدا میکند، چنانکه دیگر گرما و عشق و رنگ و موسیقی آن، مانند نوری که بشکند تنها بهصورت مجرد و بههمآمیختهای به ما میرسد. میفهمیم، ولی متأثر نمیشویم و کوشش نومیدانهی ما برای درهمشکستن صفحهی حایلِ روح، ما را به انواع جنایات، کشتن یا خودکشی میکشاند...
| ایزابل
| آندره ژید
| ترجمهی اسماعیل سعادت
یکیشون هی میگه: «شاه دلت گرفت. آقای محترم شاه دلت گرفت.»
نمیدونم اصطلاح بازیه یا چی؛ ولی خواستم بهش بگم که استاد، شاه دل من هم گرفته، خیلی هم گرفته.
Four Nights of a Dreamer (1971) - Robert Bresson
Читать полностью…
یهلحظه نشستم و به این فکر کردم که چرا دیگه پاهام رو حس نمیکنم و چی اینقدر مضطربم کرده. بعد دیدم که توی همین چند روز، چقدر از چیزهای مختلف آزرده شدم و چقدر توی خودم مچاله شدم و چقدر به خودم پیچیدم از هرچیزی.
دیگه این جسم هم تاب اینهمه فشار و خودآزاری و خودغریبی نداره. جونه دیگه آقا جان، مگه چقدر میتونه تحمل کنه و کم نیاره؛ خب نمیکشه دیگه بعد اینهمه سال توی برزخ بودن و جهنمکردنِ همهچی.
دیگه چیزی ازم نمونده جز زبان و کلمه و بهقول پیثارنیک: «فقط کمی ترحم غریب برایم مانده، ترحم بر خودم و بر همهی آدمها.»
.
صدای زنی زیبا را
میبوسد وُ میگذارد
در ضبط صوت
میگیرد
مقابل عکسی از کوهستان
صبر میکند
تا شاید او با صدایش بازگردد
.
#آرمین_یوسفی
.
برشی کوتاه از شعری بلند| مجموعه شعر بینظمی
نشر چشمه
.
موسیقی: گروه "او و دوستانش"
تو زیبایی
اما زمان
مثل ساعت شنی
چیزی از تو را کم میکند
که دیگر پیدایش نمیکنی
• از بینظمی
کمی خون در شقیقهها
کمی آتش در انگشتان
چهرهی تو را رسم میکنم
بر پوستهی بیخوابی
کمی خون بر لبها
کمی آتش در چشمان
(و بادبادک خندهات
که به ستارهها گیر کرده است)
من چهرهی تو را رسم میکنم
همانگونه که در آن زیستهام
تو باز برای من راه میروی
در منظرهای واقعی
هر یک از گامهایت در گذشته جاری است
اما با چنان ارزشی
که آتشی از برگهای خشکیده
افروخته شود
با بویی فراموشنشدنی
ژرالد نوو | ترجمهی رضا سیدحسینی
| جنگ اصفهان
و برگ خشکیده چگونه به درخت بازگردد؟
Читать полностью…
داشتم فکر میکردم به اینکه وقتی میمیرم، دوست دارم که زندگی خوبی داشتم باشم، توی قلب آدمهایی که دوستشون داشتم. خوبه که آدم خوب زنده بمونه؛ چه وقتی هست و چه وقتی میره.
Читать полностью…
اضطرابِ روحی نشانهیِ بزرگی نیست. هرگونه ناهماهنگی میانِ انسان و محیط، میانِ زندگی و قوانین آن، حتا در نزدِ مردانِ بزرگ، نهتنها نشانهیِ بزرگیشان نیست، بلکه خود دلیل بر ناتوانیِ آنهاست. چرا بکوشیم این ناتوانی را بپوشانیم؟ مگر آنکه ناتوانتر است سزاوارِ عشق نیست؟ بهعکس، او بیشتر شایستهیِ دوست داشتن است، زیرا بدان نیاز بیشتری دارد. من هرگز چنان قهرمانانی که دستِ بشر به دامانشان نرسد پدید نمیآورم. من از آن ایدئالیسمِ ترسویی که انظار را از دیدنِ فلاکتهایِ زندگی و ناتوانیهایِ روحِ آدمی منحرف میکند بیزارم. باید این حقیقت را، به ملّتی که حساسیّت فراوان در برابر القائاتِ گمراهکنندهیِ سخنانِ پُرزرقوبرق دارد، گفت که: قهرمانِ دروغین ساختن نشانهیِ بزدلی است. من تنها در جهان یک قهرمانی میشناسم و آن، جهان را آنچنانکه هست دیدن، و به دوستیش دل بستن است.
| زندگی میکل آنژ
| رومن رولان
| ترجمهی اسماعیل سعادت
بهقولِ آقای اخوان، «گر هر ستاره ماه شود، باز شب، شب است».
Читать полностью…
این هم جالب بود. از خطرات نزدیکشدن به یه شاعره.
Читать полностью…
«تشریح پیاز»
بیمغز، در عوض تو در تو
مغز اما چیست جز روابط تویهها؟
گشودن دوایر بیمرکز آشفتن رابطههاست
و
مدّ بینایی
- بیژن الهی
روی نیمکت کناری، یه نفر دراز کشیده و ماتحتش رو گرفته سمت من. جلوم سهتا مرد مسن و یه معتاد حکم بازی میکنن. شوخیهای بامزهای دارن احتمالاً که من نمیفهمم؛ چون ترکی بلد نیستم. یهو صداشون رفت بالا و معتاده برگشت سمتم و اعتراضش رو به من گفت. من که نمیفهمیدم چی میگه، چون حکم هم بلد نیستم (این هم از عوارض تنهاییِ مادامالعمره)؛ ولی مشخص بود که حق باهاش نیست، چون فیلم بازیکردن، توی رفتارش داد میزد.
توی راه که میاومدم تا اینجا، هیچکس شبیه تو نبود.
من چیز مهمی ندارم، ... یک دهم ثانیه... صبر کنید... لحظاتی است که تنم روشن میشود... بسیار عجیب است... بهناگه درونم را میبینم. میتوانم ضخامت لایههای گوشتم را تشخیص دهم... و مراکز درد را حس کنم، حلقهها را، قطبها را، نوک درد را. آیا این شکلهای زنده را میبینید؟ این هندسهی رنج مرا میبینید؟ برخی از این درخششها کاملاً شکل افکارند، از اینجا تا آنجا... به من میفهمانند... هنوز مرا نامطمئن باقی میگذراند. نامطمئن واژهی درستی نیست، وقتی «این» میخواهد ظاهر شود، در خود چیزی مغشوش و پراکنده حس میکنم... جاهایی در... درونم مهآلودند، گسترههایی به چشم میآیند. پس، سوال یا هر موضوعی را از خاطرهام برمیکشم، خود را در آن فرومیکنم، هر ذرهی شن را میشمارم... و تا جایی که میبینمشان... ـــــبا دردی که بیشتر میشود، مجبور میشوم به آنها توجه کنم، به آن فکر میکنم! ـــــفقط منتظر فریادم هستم... و تا آن را شنیدم ـــــشی، این شی وحشتناک، کوچکتر میشود، و باز هم کوچکتر، و خود را از منظر درونی من پنهان میکند...
| آقای تست
| پل والری
| بازگفت از شش یادداشت برای هزارهی بعدی، ایتالو کالوینو
| ترجمهی لیلی گلستان
خفه شو بابا نمیفهمی که ما حامی شأن و مقام انسانیم...؟!
• دیالوگ دو شیاد؛ تانگوی شیطان (بلا تار، ۱۹۹۴)
توان معاشرت با هیچکسی رو ندارم. به استیصال کامل رسیدم. تا انتهاییترین کنج تنهایی عقب کشیدهم. نه میخوام کسی کاری برام کنه و نه حوصله دارم کاری واسه کسی کنم. فقط به رهایی کامل نیاز دارم؛ بی هیچ بندی؛ بی هیچ توقعی. یه زمانی از جامعه فرار میکردم اما حالا از همه بیزارم. واقعاً روانم رو به آستانهی فروپاشی میکشن. این هم ماجرای ما بوده دیگه؛ عمری خشم، عمری آزردگی. شبیه این ماهیها شدهم که توی یه لیوان کوچیک ایستاده میذارنش و نه میتونه جم بخوره، نه میمیره که خلاص شه.
Читать полностью…
۱ فوریهی ۱۹۶۳
ساعتِ ۱۳. شعر به دادم میرسد؟ نه. نه نوشتنش، نه خواندنش. این همانچیزی است که سالهاست نمیخواهی بهش اقرار کنی. شعر تنهایی بسزیبایی را برپا میکند. اما حقیقت کلاً یک چیز دیگریست: نباید بنویسی. تهوع دارم. نه، میترسم. میدانم باید خودکشی کنم. این کار را میکنم؟ نه. مرگ از هرچیز دیگری بیشتر میترساندم. حالا، دلم با فاجعه نیست. کلماتِ بزرگ. بیحوصلگیام پیشِ شعر از همینجا میآید. شعرهای وایههو را باز خواندم و کتاب را انداختم دور. هر اصطلاح سرراستی در باب رنج درم حسهای نفرتانگیزی به وجود میآورد. انگار که موش صحرایی خورده باشم. دلم فقط یک چیز میخواهد: به نفیام وفادار بمانم. ببینم به کجا میرسد. ببینم، بفهمم. همدست شوم با خودم.
برنامهام را فراموش کردم.
| از «یادداشتهای روزانه»
| آلخاندرا پیثارنیک
از خود پرسیدم «از میان مضامین حزنانگیز کدامیک، مطابق با تفاهم جهانی بشری، از همه حزنانگیزتر است؟» جواب مسلم بود، مرگ. گفتم «و چه وقت این حزنانگیزترینِ مضامین از همیشه شاعرانهتر است؟» ~ این پاسخ هم آشکار است «وقتی با زیبایی پیوند خورد، پس مرگ زنی زیبا بیتردید حزنانگیزترینِ مضامین جهان است، و باز جای هیچ تردیدی نیست که مناسبترین لبودهان برای بیان این مضمون لبودهان عاشقی سرگشته است.»
| فلسفهی ترکیب
| ادگار آلن پو
| ترجمهی داریوش سبزیزار، فصلنامهی زندهرود
آن هیبت محو، پشت انعکاس شیشهی کافه که نمیشناسیاش، که ماشینها از میان صورتش عبور میکنند، منٕاَم. مناَم که نمیشناسیاش و عبور میکنی با ماشینها از میان صورتش.
عکس:
Lee Friedlander — Self-Portrait (1964/1969)
@armin_yusefi