321
شاعر، نویسنده و فیلمساز کتابها: «بینظمی»، نشر چشمه (برنده جایزه کتاب سال قیصر امینپور، تقدیر شده جایزه احمد شاملو و...) «نابهجایی»، نشر مروارید کانال پادکستِ «رادیو بینظمی»: @radiobinazmi
کمی خون در شقیقهها
کمی آتش در انگشتان
چهرهی تو را رسم میکنم
بر پوستهی بیخوابی
کمی خون بر لبها
کمی آتش در چشمان
(و بادبادک خندهات
که به ستارهها گیر کرده است)
من چهرهی تو را رسم میکنم
همانگونه که در آن زیستهام
تو باز برای من راه میروی
در منظرهای واقعی
هر یک از گامهایت در گذشته جاری است
اما با چنان ارزشی
که آتشی از برگهای خشکیده
افروخته شود
با بویی فراموشنشدنی
ژرالد نوو | ترجمهی رضا سیدحسینی
| جنگ اصفهان
در این لاشه که کمخونی از داخل خالیاش کرده، در پیکرِ فلکزدهی پوکم، درد، جوری میپیچد که پژواکِ صدا در خانهیِ بیاثاث. روزهایی هست، طولانیروزهایی، که در من فقط درد میتپد و بس.
| در وادی درد
| آلفونس دوده
| ترجمهی عماد مرتضوی
فوتوشاتهای جدید آقای دفو خیلی عجیبه. انگار داره نماز میخونه.
Willem Dafoe, 2026. by Daniel Sannwald
@armin_yusefi
احتمالاً آدمی برای این حجم از اضطراب تکامل نیافته باشد.
نقاشی:
Tetsuya Ishida — Exercise Equipment (1997)
@armin_yusefi
اخوان هم میگه: گر هر ستاره ماه شود، باز شب، شب است.
@armin_yusefi
۳۶۵ روز گریه کردن
در سال ۲۰۱۱، لورل ناکادات پروژهای به نام 365 Days: A Catalogue of Tears انجام داد؛ یک سال تمام، هر روز از خودش در حال گریه کردن عکس گرفت. ۳۶۵ روز متوالی و ۳۶۵ عکس از عملی که در حالت عادی کاملاً شخصی و لحظهای به نظر میرسه: گریه کردن.
عکسها در مکانهای مختلفی گرفته شدن؛ از آپارتمانش در نیویورک گرفته تا هواپیما، قطار، هتل و حتی خانهی دوران کودکیاش. همین جابهجایی دائمی مکانها، مرز بین زندگی شخصی و پرفورمنس رو مبهم میکنه. دقیقاً معلوم نیست با یک لحظهی واقعی طرفیم یا با اجرایی که برای دوربین ساخته شده.
خود ناکادات این پروژه رو یک «تمرین احساسی» میدونست. بعضی روزها اشکها خودبهخود میاومدن، اما بعضی روزها باید خودش رو وادار به گریه میکرد؛ با فکر کردن به حیوان خانگیاش، خواندن اخبار یا گوش دادن به موسیقیهای غمگین. تقریباً مثل یک تمرین روزانه که باید انجامش بدی، حتی روزی که واقعاً آمادگی انجامش رو نداری.
برای من، جالبترین بخش پروژه همینجاست؛ جایی که گریه، کمکم از یک واکنش ناگهانی و احساسی فاصله میگیره و تبدیل به بخشی از زندگی روزمره میشه. تکرار، چیزی رو که ذاتاً استثنایی و دراماتیکه، از شدت خودش خالی نمیکنه، اما جایگاهش رو عوض میکنه.
شاید در پایان این ۳۶۵ روز، مسئلهی اصلی دیگر این نباشه که کدام اشکها «واقعی» بودن و کدامها ساخته شدند. وقتی گریه کردن خودش به یک عمل روزانه تبدیل میشه، مرز میان احساس و اجرای احساس هم کمکم از بین میره.
365 Days: A Catalogue of Tears در نهایت برای من بیشتر از اینکه مجموعهای دربارهی غم باشه، دربارهی تکرار و رابطهی پیچیدهی ما با احساساته؛ اینکه اگر یک احساس را آنقدر تکرار کنیم که تبدیل به عادت بشه، آیا هنوز همان احساس اولیه است یا کمکم به چیزی دیگر تبدیل میشه؟
@armin_yusefi
خودتان بهتر میدانید که «تنهایی» وقتی ناگهانی باشد، چه تجربهی تلخی است.
• فرانسوا تروفو / نامه به هلن؛ برگردانِ محسن آزرم.
«نامهات بسیاری از تردیدها را کنار میزند؛ تو را روشنتر میبینم، حرکتهای بدنت و دستهایت را، چنان سریع و مصمم؛ تقریباً یک دیدار است.»
کافکا در نامهای به میلنا، در مه ۱۹۲۰
@armin_yusefi
آقای بروسان میفرماد:
«برای تو چه بگویم
بگویم زخمم آنقدر عمیق شده که میتوان در آن درختی کاشت؟»
و انسلم کیفر این نقاشی رو متاثر از جنازههای رهاشدهی قرون وسطایی کشیده که درختی از بدنهاشون روییده. نقاشی توی موزهی متروپولیتنه.
Anselm Kiefer — Man Lying with Branch، ۱۹۷۱
@armin_yusefi
اندوهگین آن بُوَد که پروای آنش نَبُوَد که از اندوه پرسد.
تذکرهالاولیا، ذکر ابوعثمان حیری
کدام کلاغ آن تکهی تیز خاطره را به منقار گرفت و رفت.
@armin_yusefi
اینکه میگن هنر ذاتی نیست، حرف مفته. هنرمندبودن، شاعربودن و خلق همهش به درونی که داری، ساختی، ازت ساختن برمیگرده. بعد از یه لولی به بعد دیگه میشه فن که با تلاش بهتر میشه؛ ولی تو اون درون رو نداشته باشی، هرکار کنی نمیشه.
اصلا شما اگه یه زندگی نرمالی داشتی و حالت خوب بوده، هنرمند ازت درنمیآد. با یه سنگ صاف و صیقلی نمیتونی خط بندازی به صورت دنیا؛ باید زاویه داشته باشی و همهش زوایات بگیرن به اینورواونور.
حالا هرکی میخواد هرچیز دیگهای هم بگه، چرت گفته.
شاعربودن هم به نوشتن ربط نداره، ونگوگ شاعره، تاروفسکی شاعره، باخ شاعره ولی خیلی از اینها که مینویسن شاعر نیستن؛ نیستن دیگه آقا؛ حالا هزارتا کتاب هم چاپ کنن.
من حتی میگم خیلی از آدمها که هیچی خلق نمیکنن شاعرن.
و شمس تبریز در مقالات:
من کو؟
مرا خبر نیست
اگر مرا بینی، سلام برسان...
یک روح مریض زودتر از میکروب آدم را میکشد.
واکینگ دد - فصل ۴ - قسمت ۱۰
به نقل از جان اشتاین بک
آن هیبت محو، پشت انعکاس شیشهی کافه که نمیشناسیاش، که ماشینها از میان صورتش عبور میکنند، منٕاَم. مناَم که نمیشناسیاش و عبور میکنی با ماشینها از میان صورتش.
عکس:
Lee Friedlander — Self-Portrait (1964/1969)
@armin_yusefi
اینجا هیچ طریق دیگر نیست؛
الّا سکوت و تسلیم.
• شمس تبریزی
شبها. شبها، این شبهای پر خوف هولناک. شبهایی که هر ثانیهاش، هر دمش، شبهاست.
این شبِ شبِ شبِ شب.
این شبهای غمزده.
• عباس نعلبندیان / وصال در وادی هفتم
© Moonlight Interior, 1921. by Edward Hopper
@armin_yusefi
پیثارنیک: مینویسم تا تنهایی امانم دهد.
Читать полностью…
بلز پاسکال میگه تمامِ بدبختیهای بشر تنها ریشه در یک ضعف دارد: ناتوانیِ او در نشستنِ خاموش و بیدغدغه در کنجِ خلوت خویش.
Читать полностью…
و ما در نزدیکترین لمسهامان غریبه بودهایم.
نقاشی: درآغوشگرفتن، اگون شیله، ۱۹۱۷
@armin_yusefi
آدمهایی که از جنگ برمیگردن، دیگه اون آدم سابق نمیشن؛ اما اگه آدم تا ابد توی جنگ بمونه چی؟!
Читать полностью…
ملغمهی عجیبیه که نگران نگرانیهای خودت هم باشی.
نقاشی: فرانسیس بیکن _ ۱۹۷۷
@armin_yusefi
در نهایت چه برایمان میماند جز غمهایمان؟
© Egon Schiele - Cowering, 1912
اصولاً سینما و تئاتر هنر طبقاتی و بورژوازی نیستن. هردوی اونها از کف خیابون و برای طبقهی کارگر ساخته شدن. وقتی والتر بنیامین با دید مثبت و آدورنو با دید منفی از سینما با تعابیری مثل تکثیر مکانیکی، زوال هالهی یکتایی و صنعت فرهنگ یاد میکردن، دقیقاً منظورشون هنریه که به تولید انبوه رسیده تا در دسترس همه باشه. حتی وقتی این دو هنر آوانگاردتر و پیشروتر میشدن، بهخاطر مخاطب کمتر لوباجتتر و کمهزینهتر میشدن، مثل فیلمهای موج نوی فرانسه. بنابراین، من قاطعانه بهتون میگم که از تئاتر و سینمای طبقاتی هنر درنمیآد. حالا بحث ارکستر و اپرا فرق میکنه، چون از اول هنر بورژوا بودن.
Читать полностью…
اکنون رؤیا
پیرم میکند.
—بیژن الهی، علف ایّام، دیدن
شاید آنطور که باید دیوانه نبودهای هرگز!
Читать полностью…
دیدم که برنداشت کسی نَعشَم از زمین
خود نعشِ خود به شانه گرفتم، گریستم.
- عفیف باختری
سخن اندک و مفید،
چنان است که شمعی افروخته،
شمعی ناافروخته را بوسه داد و برفت....
مولانا؛ فیه مافیه
- حرف بزن، حرف بزن آنجلا، گور بابای معنا، تا وقتی حرف میزنی من تماماً نخواهم مُرد.
- من آنقدر عاشق توام که انگار با تو در وداعی ابدی به سر میبرم.
کلاریس لیسپکتور - دم حیات