bekhodat1aeman1d | Unsorted

Telegram-канал bekhodat1aeman1d - به خودت باور داشته باش

11285

بهترین کانال افزایش اعتماد به نفس سال تاسیس1399

Subscribe to a channel

به خودت باور داشته باش

💜💭
هرگاه‌زمین‌برتـو،تنگ‌شد...
یادت‌باشد،درهای‌آسمان‌بسته‌نیست!!
مناجات‌ِتو،شنیده‌
واشك‌هایت‌دیده‌می‌شود...
وخداوند،ازهمه‌به‌تومهربان‌تراست
🥰

شبتون خدایی 🤲❤️


💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

به ما یاد نداند که.......





💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

من برای حال خوبم،میجنگم!🌱
قوی بودن در دنیای من انتخاب نیست،
یک قانون اساسی و اجباریست.
اوضاع هرچقدر که میخواهد بد باشد
من شکست را نمیپذیرم!

به جای نشستن و افسوس خوردن
می‌ایستم و شرایط را تغییرمیدهم.
میجنگم،زخمی میشوم،زمین میخورم
اما شکست هرگز




💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

🥹💕🌸
گره‌های‌زندگی‌بازمی‌شوند...
آن‌جا،که‌خداوندرابااُمیدصدامی‌زنی
!!


سلام صبح بخیر و خوشی نصیب هر یکتان😍


💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

خدایا...
کمک کن دیرتر برنجیم
زودتر ببخشیم
کمتر پیش داوری کنیم
و بیشتر فرصـت دهیم

خدایا...
در "این شب زیبا"
دوستان و عزیزانم را
در مسیر خوشبختی
و آرامش قلبی قرار بده ...

🌙شب زیباتون بخیر 🌙



💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

تمام این جهان از وجود اونه




💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

تو قدرتمند تر از اونی ک کم بیاری☁️💙
پس چرا بیکار نشستی?! ♡
چرا از قدرتت استفاده نمیکنی?! ☆
چرا از این قدرتت
برا رسیدن به هدفات کمک نمیگیری✨
دلیل میخوای......؟
من بهت دلیل بگم .....؟
چه دلیلی محکم تر از خودت 🌻🌝
چه دلیلی پر قدرت تر از آرزوهاتو هدفات🦋🐚

پس واسه رسیدن بهشون از قدرتت استفاده کن از تمام تواناییت
با حال خوب بجنگ براش🪷





💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

آرام باش
تفکر کن ، توکل کن
سپس آستین‌ها را بالا بزن

آنگــاه...
دستان خــــدا را می بیني
کـه زودتر از تو دســـت بـه کار شده‌اند

🍃سلام
🌞صبحتون بخیر و خوشی




💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

قبل از این که
سرت را بالا ببری
و "نداشته‌هایت" را
به پیش خدا گلایه کنی...
نظری به پایین بینداز
و داشته‌هایت را شاکر باش...

✨شبتون بخیر💫




💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

ذهنتون رو درگیر آدم های نکنید.....




💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

وقتی یه راهیو شروع میکنی
متعلق به اون راهیی:))

نبایداجازه بدی
چیزی مانعت بشه
هردفعه خوردی زمین
دفعه بعدش با قدرت بیشتری بلندشو
دستتو بزاررو زانوهات پاشو
ادامه بده
زخمی ک شدی
بدون خودت مرحم زخماتی
صفرتاصد مسئولیت زندگیت باخودته
یا تلاش کن بشی چیزی که میخای
یا بشین لذت زندگیه بقیه رو بخور
الماس فقط یه تیکه زغال سنگه که تاجایی که تونسته دووم اورده
خودت واسه خودت
سنگ تموم بزار......




💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

زندگی باغی‌ست که
با عشق باقی‌ست
مشغولِ دل باش،نه دل مشغول
بیشتر غصه‌های ما
از قصه‌های خیالیِ ماست
اگر فرهاد باشی
همه چیز شیرین است


🌤صبحتون دل‌انگیز





💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

گاهی برآورده شدن آرزوی یک نفر
از مسیر قلب تو میگذره!
راه باش ، خدا واست جبران میکنه

🌟شبتون در پناه حق




💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

#قصاص_دل
#نویسنده_بانو_کهکشان
#قسمت_بیست‌و‌سوم

پنج سال از آن روزها گذشته بود.
پسرم ده‌ساله شده بود و من، زنی که دیگر شبیه گذشته نفس نمی‌کشید. طاهر را گه‌گاه می‌دیدم؛ اما نه آن طاهر سابق. مبدل به مردی تنها و گوشه‌نشین شده بود. همیشه سیگاری میان انگشتانش می‌سوخت؛ عادتی که هرگز به او نمی‌آمد. حتی پس از وفات پدر و مادرش نیز چنین شکسته و فرسوده ندیده بودمش. انگار زمان، انتقام خودش را آرام و بی‌صدا گرفته بود. لباس‌هایم را جمع کرده بودم؛ سهم من یک کیف سفری بود و سهم دانیال، تنها یک کیف کوچک. بعد از ده سال، بالاخره تصمیم گرفتم در همان روزی که مرا از خود راند، دوباره به سراغش بروم.
می‌دانید؟ با آن‌همه سال فاصله، باز هم دلم همان لرزش قدیمی را داشت؛ همان خوفی که سال‌ها پیش در سینه‌ام لانه کرده بود. دانیال پشت سرم می‌آمد؛ سایه‌ای کوچک از آینده‌ای که خودم ساخته بودم. وارد اتاق شدم. چشمان طاهر باز شد. بی‌حال، شکسته، نامم را صدا زد؛ کش‌دار، گویی از ته چاهی تاریک:
«د…یــ…ـا…ر…»
دوباره صدا زد:
«دیار…»
دانیال پشت سرم خودش را پنهان کرده بود. طاهر نام او را هم صدا زد:
«دانیال… پسرم، بیا این‌جا…»
اما با شنیدن صدایش، پسرم بیشتر به من چسبید؛ گویی غریبه‌ای را می‌دید که فقط نامش آشناست، نه حسش.
گیلاس قهوه را مقابلش گذاشتم و با اشاره‌ای آرام، دانیال را به جلو خواندم. با تردید آمد.
طاهر نگاهش کرد و گفت:
خیلی بزرگ شده…
گفتم:
ما هم بزرگ می‌شویم، طاهر خان.
مکثی کردم و به سرم اشاره زدم.
بزرگیِ عقلانی را می‌گویم.
گیلاس قهوه را برداشت. جرعه‌ای نوشید. بعد جرعه‌ای دیگر… و باز جرعه‌ای دیگر؛ انگار می‌خواست تلخی را با تلخی فرو ببرد.
بی‌آن‌که نگاهم کند، گفت:
«ترکم کرد… بلاخره ترکم کرد.
شوهرش شک کرده بود. گفت برو سراغ زندگی خودت… حتی گفت از همان اول همه‌چیز اشتباه بود.
یک ماه می‌شود هیچ خبری از او ندارم و عجیب این‌که… هیچ حسی هم برای از دست دادنش ندارم.»
«سکوت کرد، بعد ادامه داد:
حالا می‌فهمم چه اشتباهی مرتکب شدیم، دیار…»
گیلاس قهوه را روی میز گذاشت. دستانم را میان دستان لرزانش گرفت و گفت:
«به چشمانم نگاه کن!»
نگاهش کردم. پشیمانی، این بار بی‌نقاب، در چشمانش فریاد می‌زد. من اما خاموش ماندم.
او ادامه داد:
«بیا گذشته را فراموش کنیم.
من احمق بودم… نادان بودم… اما مرا ببخش، دیار.
بیا زندگی تازه‌ای آغاز کنیم.
از همان شبی که اتاقت را ترک کردی… نه، اتاق‌مان را… فهمیدم چقدر دوستت دارم. اما هنوز هم آن‌وقت‌ها نمی‌فهمیدم عشق یعنی چه.»
دانیال چادرم را محکم در دست گرفته بود؛ با چشمانی ترسان به طاهر خیره مانده بود. به طاهر نگاه کردم؛ نگاهی عمیق، سرد، تهی از هر حس. نگاهی که فریادهای بی‌صدای سال‌ها را در خود داشت.
آرام گفتم:
«قصاص… در برابر قصاص.»
سکوت، سنگین‌تر از هر قضاوتی، میان ما نشست. بعضی زخم‌ها التیام نمی‌یابند؛ فقط یاد می‌گیرند چگونه زندگی کنند.
و بعضی دیر می‌فهمند… خیلی دیر.

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

🚤#حکایت

روزی یک کشتی پر از عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود...

پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود  و به بازرگان گفت:

از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی. تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت...

سپس تاجر به معاونش سپرد که آدرس آن خانم را پیدا کند و برایش یک بشکه عسل ببرد
آن مرد تعجب کرد وگفت
از تو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی و الان یک بشکه کامل به او میدهی؟

تاجر جواب داد:
ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند و من در حد و اندازه خودم میبخشم...

پروردگارا...
کاسه های حوائج ما کوچک و کم عُمق اند، خودت به اندازه ی سخاوتت بر من و دوستانم عطا کن که سخاوتمندتر از تو نمیشناسیم...



💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

#قصاص_دل
#نویسنده_بانو_کهکشان
#قسمت_بیست‌و‌هفتم

شش ماه از مرگ پدرم گذشته بود. زمستان آرام‌آرام شهر را در آغوش سردش می‌فشرد. آن روز، همراه با دانیال در کوچه‌ای خلوت قدم می‌زدیم؛ هوای سرد گونه‌هایمان را می‌سوزاند، اما در دل، طراوتی عجیب جریان داشت؛ طراوتی شبیه زنده ماندن، شبیه دوام آوردن.
به سال‌های گذشته می‌اندیشیدم؛ به زنجیره‌ای از اتفاقات که بی‌وقفه بر من فرود آمده بود: به مرگ پدرم، به غربت، به خودم… و حتی به طاهر؛ مردی که اکنون، دور از من، در عذاب فهمیدن اشتباهاتش می‌سوخت.
و اعترافی که هنوز جرئت نمی‌کردم با کسی در میان بگذارم—حتی با خودم:
من هنوز طاهر را، در خفا، می‌پرستیدم.
نه دوست داشتن ساده؛ پرستشی خاموش، زخمی و ممنوع.
این یک حقیقت بود؛ تلخ، اما زنده.
وقتی به خانه برگشتیم، مردی را دیدم که در گوشه‌ای، دور از ساختمان حویلی، نشسته بود. پیش از آن‌که چهره‌اش را ببینم، عطر آشنایی به مشامم رسید؛ عطری که سال‌ها در جانم مانده بود.
چشمانم را بستم. در دل دعا کردم که او نباشد.
دست دانیال را محکم گرفتم و کوشیدم بی‌صدا از کنارش بگذرم. صورتش در سایه بود. به در رسیدم، کلید را در جا کلیدی گذاشتم که ناگهان صدایی از پشت سر، مرا میخ‌کوب کرد.
ایستادم. نه حرکتی، نه نفسی.
اما خودم را جمع کردم. در را گشودم. دانیال وارد خانه شد و من درست پشت سرش…
دستی از عقب مانع بسته شدن در شد.
— دیار… فقط یک لحظه… خواهش می‌کنم. فقط یک دقیقه فرصت بده…
صدایش لرزان بود؛ شکسته‌تر از همیشه.
دانیال هراسان میان من و در نگاه می‌کرد. او هم حس کرده بود. کودک نبود؛ می‌دانست پدرش این‌جاست. می‌دانست این حضور، یک واقعیت سنگین است. به سویم برگشت و گفت:
«مادر… بخاطر من اجازه بده. بگذار هرچه می‌خواهد بگوید… پدر است.»
به چشمان منتظرش نگاه کردم. همان نگاه، همان معصومیت، همان دلیل همیشگیِ ایستادنم در برابر دنیا. قبول کردم؛ در را کامل گشودم.
طاهر لحظه‌ای همان‌جا ایستاد. نگاهم کرد؛ خیره، بی‌پناه، گویی دنبال چیزی گم‌شده در صورتم می‌گشت. راه را برایش باز کردم و خودم جلوتر وارد خانه شدم. او در سکوت به تعقیبم آمد.
چشمانش که به دانیال افتاد، پر از اشک شد.
اما من، در بی‌تفاوتیِ آگاهانه‌ای پناه گرفتم که سال‌ها تمرینش کرده بودم.
به دانیال اشاره کردم:
«جانِ مادر، برو به اتاقت.»
سری تکان داد و رفت.
من رفتم قهوه آماده کردم دستانم می‌لرزید، اما نه آن‌قدر که قهوه بریزد. چند لحظه بعد، روبه‌روی طاهر نشستم. او به اطراف خانه نگاه می‌کرد، انگار دنبال ردپایی از من می‌گشت.
گفت:
«خانه‌ی قشنگی داری…»
بی‌آن‌که حتی نگاهش کنم، گفتم:
«این‌جا چه کار داری، طاهر؟»
او سکوت کرد و سکوتمان، از هزار فریاد سنگین‌تر بود.

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

"مادر موسی، پایان کار را ندید اما خداوند متعال را در آغاز کار، اطاعت کرد

▫️بنابراین ایمان به معنای دیدن نتایج و سپس انجام کاری نیست بلکهاعتماد به پروردگارت است هرچند که تمام ظاهر کار بر ضد تو می‌باشد".


💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

هر صبح آغازی دیگر است...
بر آنم که از این روز و لحظه لحظه‌ی آن
بهشتی زمینی بیافرینم
امروز روزِ بختِ من است.

🌼سلام
🌼صبح و روزتون زیبا و دل‌انگیز

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌


💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

      🌹✨بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ🌹           

🔘✨السـ🌼ــلام علیکم
🔘✨صبحِ تان پُر از نغمه های خوش😍
🔘✨امروز تان سرشار از موفقیت و پیروزی❤️

🕊✨ امروزسه شنبه

🌻 ۲۵/ حمل/۱۴۰۵ شمسی
🌹۱۴/ آوریل/۲۰۲۶میلادی
🌷 ۲۷/ شوال/۱۴۴۷قمری


💡

@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

#قصاص_دل
#نویسنده_بانو_کهکشان
#قسمت_بیست‌و‌ششم

بر سر مزار پدرم نشسته بودم. لب‌هایم آرام دعا می‌خواندنم و دستانم بی‌اختیار بر خاک سرد می‌لغزید. روحم اندکی تسکین یافته بود؛ نه از آن تسکین‌های کامل، بلکه آرامشی شکننده، شبیه نفس عمیقی پس از گریه‌ای طولانی. فردا قرار بود دوباره به لندن برگردم و خواستم آخرین لحظات حضورم را کنار پدر بگذرانم؛ برایش دعا کنم.
برای پدری که، با همه‌ی خطاهایش، فرزندی را پرورانده بود که هنوز ایستاده بود. مگر برای یک پدر، تربیت چنین فرزندی، کم افتخاری‌ست؟
قلبم به سکوتی عمیق رسیده بود. پدر دیگر به خانه‌ی ابدی‌اش رفته بود؛ جایی که یقین داشتم آرام‌تر و رها‌تر از این جهان است. نگاهی به برادرم نجیم انداختم و با اشاره‌ی چشم فهماندم که وقت رفتن است. برخاستیم و چند قدمی دور شدیم که ناگهان صدایی آشنا در گوشم طنین انداخت؛ صدایی که از دل گذشته می‌آمد.
«دیار!»
قدم‌هایم را تندتر کردم، بی‌آن‌که برگردم.
«دیارم!»
این واژه…
چه حس ناآشنایی با این «میم» آخر داشتم؛ گویی سال‌ها بود که دیگر حق نداشت کسی مرا این‌گونه صدا بزند. دوباره ادامه داد:
«تمام شهر کابل عطراگین از بوی خوش تو شده… می‌دانستم که آمده‌ای. حضورت را حس کرده بودم.»
این‌بار ایستادم. به‌سوی صدا برگشتم و با نگاهی سرد به صورتش خیره شدم؛ نگاهی بی‌هیچ لرزشی. نجیم با دیدنش خشمگین شد و خواست همان‌جا مشتی حواله‌ی صورتش کند، اما من مانع شدم.
همین سکوت و خونسردی‌ام، طاهر را به ادامه‌ی سخن جسورتر کرد.
«سه سال زجر و عذاب کافی نیست، دیار؟ در نبودت ویران شدم… بیا و برگرد به خانه و کاشانه‌ی خودت. من دیگر آن‌جا نمی‌روم؛ بدون تو و پسرم هیچم!»
دیدنش، هنوز هم می‌توانست آتش در قلبم بیفکند؛ اما این‌بار، من حاکم بر قلبم بودم، نه اسیر آن. با صدایی آرام، اما قاطع گفتم:
«طاهر، من طلاقم را می‌خواهم.»
لبخندش در همان لحظه فرو ریخت؛ گویی زمین زیر پایش خالی شد. آن‌چه گفتم، بازی با قلب هر دوی‌مان نبود؛ پایان یک بازی بود. طاهر همان‌جا، میان افکار درهم و فروپاشیده‌اش گم شد و من، بی‌آن‌که به عقب نگاه کنم، همراه برادرم از کنار او گذشتم.
در میانه‌ی راه، دستم در حصار دستان نجیم قرار گرفت. با صدایی آمیخته به نگرانی و ترس گفت:
«دیار، به خودت هستی؟ این حرف‌ها در مقیاس ما برابر نیست… طلاق؟! یا نکند دوست داری زنده به گورت کنیم؟ در قوم ما چنین رسم است.»
با نگاهی سرد و آگاهانه به او گفتم:
«نکند شما هم هنوز در همان قومِ پیش از بعثت اسلام مانده‌اید؟ با این‌همه آگاهی و دانشی که داری، هنوز هم به همان فکرها، لالا؟»
برادرم آهی کشید و سر تکان داد.
«اگر من هم مخالف باشم، کسی نیست که پای حرفم بایستد. اصول قریه همین است.»
با نگاهی آمیخته به افسوس گفتم:
«پس کسی نیست بیداری این مردم را رقم بزند؟ ما خودمان، با دست خودمان، خنجر در قلب خویش فرو می‌بریم و در نبود عدالت، آرام‌آرام نابود می‌شویم.»
نجیم دیگر چیزی نگفت. بی‌اعتنا به حضور طاهر، مسیر خانه را در پیش گرفتیم.
و من، در دل، می‌دانستم که این‌بار بازگشتم نه از سر ترس بود و نه اجبار؛ بلکه برای بستن آخرین گره‌ای که گذشته، هنوز به جانم انداخته بود.

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

دوست‌عزیز،مسئله‌این‌نیست‌که‌یك
نفـر،چگونه‌می‌میرد،بلکه‌مهم‌اینست
که‌چگونه‌زندگی‌کرده‌است...!!!

هرکه‌برعقیدهٔ‌توحیدبمیرد،پیروزاست
هرچند،ازهمهٔ‌دنیا‌محروم‌باشد...
وکسی‌که‌ازتوحیدغافل‌شود،زیان‌میکند
هرچندمالك‌تمام‌ثروت‌های‌دنیا‌باشد

ابوبکررضیﷲعنه‌دربستر‌خود،درگذشت
عمروعلی‌رضیﷲعنه‌هنگام‌نمازصبح،با
ضربات‌خنجرکشته‌شدند...
عثمان‌رضیﷲعنه،درحالیکه‌قرآن‌دردست
داشت‌کشته‌شد..
ابوعبیده‌بن‌جراح،براثرطاعون‌جان‌خود
را،ازدست‌داد
هرکدام‌ازآنها‌به‌شیوه‌ای‌متفاوت‌وفات
کردند...
اماهمهٔ‌آنهابرای‌خدا،زندگی‌کردند
♥️🌻





💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

َ
  ما وصبح از یک گریبان سر برون آورده‌ایم
  تازه رو دارد جهان را چهره خندان ما

  گوهر شهوار، گردد مهره گل در صدف
  گر بشوید بحر از گرد گنه دامان ما

               سلام صبح زیبایتان بخیر روزتان سرشار از انرژی😍

 



💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

      🌹✨بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ🌹           

🔘✨السـ🌼ــلام علیکم
🔘✨صبحِ تان پُر از نغمه های خوش😍
🔘✨امروز تان سرشار از موفقیت و پیروزی❤️

🕊✨ امروزدو شنبه

🌻 ۲۴/ حمل/۱۴۰۵ شمسی
🌹۱۳/ آوریل/۲۰۲۶میلادی
🌷 ۲۶/ شوال/۱۴۴۷قمری


💡

@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

#قصاص_دل
#نویسنده_بانو_کهکشان
#قسمت_بیست‌و‌پنجم

سه سال از اقامتم در کشور لندن می‌گذشت که روزی تماسی از افغانستان برایم آمد.
به صفحه‌ی تلفن خیره شدم؛ نامی که روی صفحه می‌درخشید، غباری از گذشته را در دلم تکان داد. چند بار پی‌هم زنگ خورد. دلشوره‌ای عجیب، آرام و خزنده، جان و روانم را در برگرفت؛ از همان دلشوره‌هایی که بی‌دلیل نمی‌آیند. سرانجام پاسخ دادم.
— سلام دیار!
صدایش خسته بود؛ خستگی‌ای که نه از کار، که از اندوهی عمیق می‌آمد. انگار بغضی سنگین در گلویش گیر کرده باشد و راه نفس را بسته باشد. با لکنت گفتم:
— علیکم سلام…
گفت:
— دیار…
و بغضش نگذاشت جمله‌اش را ادامه دهد. دستم را مشت کردم، انگار می‌خواستم لرزش درونم را مهار کنم. با صدایی آهسته اما فشرده گفتم:
— لالا، چرا این‌گونه حرف می‌زنی؟ مرا نترسان… درست بگو، چه اتفاقی افتاده؟
با صدایی درهم‌شکسته گفت:
— دیار… پدرم وفات کرده.
همین یک جمله کافی بود. گویی زمین از زیر پایم کشیده شد. سیل اشک‌ها بی‌اجازه سرازیر شد؛ نمی‌دانم چگونه، نمی‌دانم از کجا. فقط به یاد دارم لحظه‌ای که دوباره به خود آمدم، صدای چرخ‌های طیاره را شنیدم که بر زمین می‌نشست. من بازگشته بودم؛ به افغانستان. به کشوری که با خود عهد کرده بودم دیگر هرگز به آن برنگردم.
یک هفته از حضور مجددم گذشته بود. خانه و خانواده‌ام در اندوهی سنگین فرو رفته بودند. مادر، با صدایی آغشته به زجه، گفت که پدرت پیش از رفتنش گفته بود: «امیدوارم دیار مرا ببخشد…»
می‌گفت پدرم فکر می‌کرد با کاری که برای ازدواجم کرده، می‌تواند مرا از آن‌چه سرکشی می‌نامید، باز دارد؛ نمی‌دانست که با همان تصمیم، مرا به دریایی بی‌کران از اندوه پرتاب کرده است. مادر چنان می‌گریست که دل هر انسانی از جا کنده می‌شد.
اما حقیقت این بود که من پدرم و خانواده‌ام را مدت‌ها پیش بخشیده بودم.
بخشش، همیشه از سر فراموشی نیست؛ گاهی فقط برای سبک‌کردن روح است.
اما طاهر…
او برایم کوهی از نفرت شده بود. حتی نامش نیز در من انقباضی تلخ می‌آفرید.
هفت روز پس از مرگ پدرم، طاهر به خانه آمده بود. خانم برادرم گفت بعد از رفتن من، بارها آمده و سراغم را گرفته است. آن روز که پا به خانه گذاشت، خودم را از او پنهان کردم و حتی اجازه ندادم پسرم با او روبه‌رو شود.
وقتی می‌رفت، فقط شانه‌های خمیده‌اش را دیدم؛ شانه‌هایی که دیگر شباهتی به مردی مقتدر نداشت. لحظه‌ای در آستانه‌ی در ایستاد و نگاهش را به خانه دوخت.
در همان لحظه، لرزی از تنم گذشت.
اما ناگهان چشمانش برق زد.
چه چیزی را دیده بود که چنین شد؟
خانه را ترک کرد و من نفسی آسوده کشیدم. با این‌همه، ذهنم آرام نگرفت.
نکند از حضور من و پسرم آگاه شده باشد؟
اگر اتفاقی بیفتد چه خواهم کرد؟
اگر گذشته دوباره دست دراز کند و به حال من چنگ بزند؟
سوال‌ها یکی پس از دیگری می‌آمدند، بی‌پاسخ، بی‌رحم.
در نهایت، همه‌چیز را به خدا سپردم؛ همان‌گونه که گاهی انسان، از ناتوانی، نه از ایمان، تسلیم می‌شود.
کوشیدم جلو هجوم افکارم را بگیرم و باور کنم که بعضی درها، هرچند دوباره دیده شوند، دیگر حقِ باز شدن ندارند.

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

حکایت:

امانت‌داری و ترس از خدا
روزی مردی نزد یک تاجر بزرگ کار می‌کرد. یک روز تاجر مجبور شد سفر برود و مقدار زیادی پول را به آن مرد سپرد تا نگهداری کند.
چند روز بعد، مرد با خود فکر کرد: «هیچ‌کس نمی‌داند این پول نزد من است، اگر کمی از آن بردارم کسی متوجه نمی‌شود.»
اما ناگهان به یاد خدا افتاد و با خود گفت: «اگر مردم نبینند، خدا که می‌بیند.»
پس از آن فکر منصرف شد و امانت را همان‌طور که بود نگه داشت. وقتی تاجر برگشت، از صداقت و امانت‌داری او خوشحال شد و او را شریک خود کرد.





💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

برکت فقط در نان سفره نیست...
گاهی برکت آدمی‌ست
که با بودنش در سفره‌ی قلبت
زندگی‌ات را زیباتر و شیرین‌تر می‌کند


سلام صبح تان سرشار از شادی و تندرستی




💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

      🌹✨بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ🌹           

🔘✨السـ🌼ــلام علیکم
🔘✨صبحِ تان پُر از نغمه های خوش😍
🔘✨امروز تان سرشار از موفقیت و پیروزی❤️

🕊✨ امروزیک شنبه

🌻 ۲۳/ حمل/۱۴۰۵ شمسی
🌹۱۲/ آوریل/۲۰۲۶میلادی
🌷 ۲۵/ شوال/۱۴۴۷قمری


💡

@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

#قصاص_دل
#نویسنده_بانو_کهکشان
#قسمت_بیست‌و‌چهارم

طاهر ساکت بود و اما من ادامه دادم:
ماجرای قصاصِ دل را همین‌جا به پایان می‌برم.
زندگی را به لطف تو، شبیه هیولایی زیستم که هر روز تکه‌ای از روحم را می‌بلعید. کاش هرگز در مسیر تو قرار نمی‌گرفتم. با این‌همه، حقیقتی هست که از آن نمی‌گریزم: من تو را، به‌عنوان شوهرم، دوست داشتم؛ عاشقانه دوستت داشتم، برایت حرمت قائل بودم و پیوندی را که میان‌مان بود چون امانتی مقدس حفظ کردم. اما تو، با دستان خودت، همان پیوند را با خواری و ذلت شکستی.
امیدوارم خدا تو را ببخشد؛ زیرا من، دیگر توان داوری ندارم.
دست پسرم را گرفتم. با یک بکس بزرگِ سفری، از خانه‌ای بیرون آمدم که روزگاری گمان می‌کردم قرار است تمام عمرم را با زیبایی‌هایش معنا کنم. در دل آرزو کردم دیگر هرگز پایم به آن خانه نرسد. صدا زدن‌های طاهر برایم اهمیتی نداشت؛ صدایی بود که سال‌ها پیش، معنایش را از دست داده بود. با شتاب، راه میدان هوایی را در پیش گرفتم و وارد ترمینال شدم.
با آخرین نگاه، به کابلی که زمانی همه‌چیزم بود، پشت کردم. دست پسرم در دستم بود و آینده، هرچند مبهم، اما مالِ ما. آن‌جا را برای همیشه ترک کردم؛ برای آغازی نو، برای زیستی تازه، به‌عنوان زنی مستقل و مادری که جهانش را وقف فرزندش کرده بود.
آن‌گاه که طیاره به حرکت افتاد، نفسی کشیدم؛ نفسی آمیخته از آسودگی و دردی عمیق که سال‌ها گریبانم را گرفته بود. برای نخستین‌بار، طعم آزادی را چشیدم. سکوتی که سال‌ها در اعماق روانم ریشه دوانده بود، آرام‌آرام شکست. این سفر، سفرِ زندگی‌ام بود؛ سفری که طاهر در آن جایی نداشت. نه زجه‌هایش برای ماندنم، نه تلاش‌هایش برای بازداشتنم، هیچ‌کدام قلبم را نلرزاند. قلبم، پس از آن‌همه، به سنگی آرام بدل شده بود.
خوشحال شدم؛ نه از شکست او، بلکه از این‌که بالاخره فهمید حق از آنِ که بود و زندگی برای چه باید زیسته شود.
و پسرم… دانیالم.
کودکی که با بی‌اعتنایی‌های پدر بزرگ شده بود و به نبودن‌ها عادت کرده بود. او دلیل ادامه‌دادن من بود، معنای ایستادنم.
زندگی ادامه داشت.
و من، با رسیدنم به لندن، آغاز تازه‌ام را زندگی کردم؛ جایی که مردی حضور داشت، هرچند هنوز در نکاح همان مردی بودم که روزی زندگی را برایم به جهنمی دوم بدل کرده بود. اما این‌بار، جهنم بیرون از من بود، نه درونم.
و این، بزرگ‌ترین پیروزی من بود.

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

زندگی هرگز آسان نمیشود.....





💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

شهدای دیروز....

برای چند لحظه تفریح اینگونه باید تقاص داد آیا..‌‌؟؟


😞😔

Читать полностью…
Subscribe to a channel