bekhodat1aeman1d | Unsorted

Telegram-канал bekhodat1aeman1d - به خودت باور داشته باش

11285

بهترین کانال افزایش اعتماد به نفس سال تاسیس1399

Subscribe to a channel

به خودت باور داشته باش

شایع ترین علت نشناختن...

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

عاقل را اشارتی کافیست!

یک داستان از مثنوی معنوی


مردی برای خود خانه ای ساخت واز خانه قول گرفت که تا وقتی زنده است به او وفادار باشد و بر سرش خراب نشود و قبل از هر اتفاقی وی را آگاه کند.
مدتی گذشت ترکی در دیوار ایجاد شد مرد فوراً با گچ ترک راپوشاند.بعد ازمدتی در جایی دیگر از دیوار ترکی ایجاد شد وباز هم مرد با گچ ترک را پوشاند و این اتفاق چندین بار تکرارشد و روزی ناگهان خانه فرو ریخت. مرد باسرزنش قولی که گرفته بود را یاد آ وری کرد و خانه پاسخ داد هر بار خواستم هشدار بدهم وتو را آگاه کنم دهانم را با گچ گرفتی و مرا ساکت کردی این هم عاقبت نشنیدن هشدارها!

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

تقدیم به هموطنان برگشته به وطن❤️

کپی از صفحه میر احمد بهره

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

هيچ چيز آرامِش را
برايَت نَخواهَد آورد
مَگر خودِ تو...🌱
صبح بخیر

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

             ✨بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ✨
         
🔘✨السـ🌼ــلام علیکم
🔘✨صبحِ تان بخیر عزیزان ☺️
🔘✨امروز تان سراسر موفقیت✅
🕊✨امروز  دوشنبه

🌻  ۹/ سرطان/۱۴۰۴ شمسی
🌹 ۳۰/ ژوئن/۲۰۲۵میلادی
🌷 ۴/محرم/۱۴۴۶قمری

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

پیشنهادم برای افرادی که فکر می‌کنند رمان برای شان مفید واقع نمی‌شود‼️
از خواندن رمان انصراف دهید.
🚫

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

✰﷽✰

ليستى از پر بازدیدترین و خاصترین کانالهای تلگرامی تقدیم نگاه شما.

" ִֶָ⁠✿⃬⃝گــروه‌ مــبتکران" ִֶָ⁠✿⃬⃝
‍‌‍‌❥❥💠✿━━━━━━●
@tab_ahlesunnat
@Motakhallefin_channel
‍‌❥❥💠✿━━━━━━●

برای عضویت در هر ڪدام از ڪانال ها لطفا روی اسم شان ڪلیڪ نمائید....

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

طوفان آروم می‌گیره،
شب تموم می‌شه،
درد و رنج محو می‌شن،
و امید… هیچ‌وقت اون‌قدر گم نمی‌شه
که نشه دوباره پیداش کرد.

🌙⭐️شبتون آروم و پر از امید⭐️🌙

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: چهل و پنج

پدر، لگدی به پهلویش زد. دخترک از درد جمع شد، چون برگ خزان‌ زده‌ ای که زیر پای طوفان بیفتد. بهار آه کشید، صدای ناله‌ اش خفه بود، گویی نمی ‌خواست در برابر بی‌ رحمی، حتی صدای دردش را بشنوند.
دوباره موهایش را گرفت، کشید و به دیوار کوبید.
و داد زد تو هم مثل مادرت سرکش شده‌ ای!
لب‌ های بهار لرزیدند. میخواست بگوید مادرم… مادرم هم قربانی خشم تو شد…
اما جرأت گفتنش را نداشت. فقط گریه می‌ کرد.
بعد از دقایقی که چون سده‌ ای طول کشید، بهادر خسته از فریاد و ضرب، نفس ‌نفس‌ زنان از خانه بیرون رفت.
نزدیک به یک ساعت، بهار همان‌ گونه بی‌ جان بر زمین افتاده بود گویی تمام هستی‌ اش در زخم‌ های تن و دلش فرو ریخته بود. آهسته، با تنی سنگین‌ تر از کوه اندوه، از جا برخاست و به درون خانه رفت. سکوت سرد اطاق همچون پرده‌ ای تار بر روحش افتاده بود.
دست لرزانش به سوی موبایل رفت. شمارهٔ منصور را گرفت، اما او جواب نداد. نفسش برید، بغضش در گلویش شکست، آهی از عمق جان کشید و موبایل را خاموش کرد. خود را با همهٔ خستگی‌ ها بر بستر انداخت و چشم ‌های زخمی‌ اش را بست؛ چشمانی که دیگر توان دیدن نداشتند.
وقتی پلک گشود، اطاق تاریک بود ترسیده از جا پرید، چراغ اطاق را روشن کرد. ساعت دیواری با بی‌ اعتنایی نشان می‌ داد که از نه شب گذشته است. دستی به گیسوانش کشید و با زمزمه‌ ای لرزان گفت چطور اینقدر زیاد خوابیدم؟
موبایلش را گرفت ‌و به سوی آشپزخانه رفت خواست موبایل را روی طاق بگذارد، که ناگاه دید خاموش است. قلبش فرو ریخت، با دلهره گفت وای خدا! اگر پدر تماس گرفته باشد دوباره قیامت برپا می‌ کند…
موبایل را روشن کرد. هنوز ثانیه ‌ای نگذشته بود که چند پیام پشت هم رسیدند. با دیدن نام «منصور» دستش لرزید، گلو خشک شد و قلبش چون دف می‌ کوبید. پیام نخست را گشود:
«سلام بهار، تماس گرفتی، در جلسه بودم، نتوانستم جواب دهم.»
پیام دوم:
«بهار، چرا موبایلت خاموش است؟ خیریت است؟»
پیام سوم:
«بهار، هر وقت موبایلت را روشن کردی، تماس بگیر. نگرانت شدم.»
می‌ خواست پیام چهارم را باز کند که تماس منصور روی صفحه ظاهر شد. آب دهانش را با صدای لرزان قورت داد و تماس را پاسخ داد. صدای نگران منصور از آن سوی خط آمد:
«بهار، کجا بودی؟ چرا موبایلت خاموش بود؟ به پدرت زنگ زدم، گفت خانه دوستش است دانستم که باز ترا تنها گذاشته حرف بزن، خوب هستی؟»

ادامه دارد

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

‌📔#حکایت_مار_و_اره

ماری وارد مغازه نجاری شد. در حالی که به گوشه‌ای می‌خزید، از روی اره عبور کرد و کمی زخمی شد! با عصبانیت برگشت و اره رو گاز گرفت اما آسیب بیشتری دید. مار که حسابی کلافه شده بود، تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده اره رو از بین ببره. پس به دور اره پیچید و تمام قدرتش رو بکار گرفت تا اره رو خفه کنه، تا اینکه در نهایت مار توسط اره کشته شد...

گاهی اوقات ما با عصبانیت واکنش نشون میدیم و تصمیم میگیریم به کسانی که بهمون آسیب رسوندن صدمه بزنیم غافل از اینکه به خودمون آسیب می‌رسونیم. در زندگی گاهی اوقات بهتره از بعضی چیزها چشم‌پوشی کنیم، چون عواقب اون میتونه فاجعه بار باشه...

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

#حدیث_کوتاه

#قسمت_۱۷۳

🪴صيامُ ثلاثةِ أيَّامٍ من كلِّ شَهرٍ صيامُ الدَّهرِ ، وأيَّامُ البيضِ صبيحةَ ثلاثَ عشرةَ وأربعَ عشرةَ وخمسَ عشرة.

🌺روزه سه روز از هر ماه مانند روزه همه‌ی سال است و ایام بیض صبح سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم است.

#سنن‌النسائی2419

الَّلہُـــــمَّ صَل وَسَلَّمَ عَلَی نَبِيِّنَـــا םُבםב ﷺ


       

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

هیچ آغـازی
زیبــاتـر از ســلام

وهیچ آرزویی
ارزشـمنـد تــر از

ســلامتی نیست
هــر دو تقــدیم شمــا

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

💫آشفته دلان را
💫هوس خواب نباشد
💫شوری که به دریاست
💫به مرداب نباشد
💫هرگز مژه برهم ننهد
💫عاشق صادق
💫آنراکه به دل عشق
💫بود خواب نباشد

💫شبتان غرق در رحمت الهی💫

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

زندگی خیلی کوتاهِ

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

🌱

ݦیۅݩ ٺݦأݦ ݦࢪدݦ دݩیأ ٺۅ دݩیأی ݦݩ
ۺدے♥💍
مِهـࢪَٺ افٺاده بہ دلـم؛
      ضَـࢪَبان قلبم شدے... 💕🌱⦊

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

همدردی کودک افغانستانی در قالب یک شعر با ملت ایران
و اما از بی مهری های همسایه بگوئیم!

تجربه نشان داده که دولتمردان ایران همیشه در بزنگاه تاریخ -چه در حوادث داخلی و چه خارجی- از موج‌های مختلف برای مدیریت افکار عمومی مردم خود و بسیج آنان به نفع و حمایت از نیروی استفاده می‌کنند.

بارها دیدیم که مثلا در پاسخ به اعتراض‌های خیابانی مردم، دولتمردان ایران موج جدیدی راه انداختند. این‌ بار هم دستگاه‌های مختلف جمهوری اسلامی با استفاده از پیش‌زمینه‌ی مهاجرستیزی در ایران، چه در خلال جنگ ۱۲ روزه با اسراییل و چه حالا پس از آن؛ مدیریت افکار عمومی را در دست گرفته و افکار مردم را از جنگ دور کرده و به مهاجرستیزی توسل کرده‌اند.

در ایران دیواری کوتاه‌تر از مهاجر نیست و همین موضوع دستاویز مناسبی برای آنان شده است.

امیدواریم کرامت انسانی را حفظ کرده و بار خشونت و نفرت را بر دوش مهلجران نیندازند.

هرات تایمز

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

گاهی‌وقت‌هاگفتن‌یہ‌جملہ‌کوتاه‌مثلِ

«خدایا لطفا بهم کمک کن»

می‌تونہ‌زندگیت‌روجوری‌کہ‌حتی
فکرش‌روهم‌نکنی،تغییربده...
فقط‌کافیہ‌بہ‌اون‌بالایی‌اعتمادداشتہ‌باشی؛ اونوقت‌میفهمی‌کہ‌پیچیده‌ترین‌گره‌هابا ساده‌ترین‌راه‌بازمیشہ...🌱♥️

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

#حدیث_کوتاه

#قسمت_۱۷۷

✅از عبدالله بن عمرو بن عاص رضی الله عنهما روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند:

⚡️«لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يَرْحَمْ صَغِيرَنَا، وَيَعْرِفْ شَرفَ كَبِيرِنَا»

🥀«کسی که بر کودکان ما رحم نکند و حق و احترام بزرگان ما را نشناسد، از ما نيست».

#سنن‌ترمذی1920

الَّلہُـــــمَّ صَل وَسَلَّمَ عَلَی نَبِيِّنَـــا ‌مُحَمَّدٍ ﷺ


        

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

زندگی جنبش جاری شدن است ...
زندگی کوشش و راهی شدن است ...
از تماشاگَهِ آغاز حیات ،
تا به جایی که خدا می‌داند ...!

🍃🌼سلام
🍃🌞صبحتان بخیر و شادی

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

امیدوارم وقتی
یک روزِ هزارساله را که تحمل می‌کنی،
کسی باشد که آخرِ شب
شانه‌ات را لمس کند
و بگوید طاقت آوردی،
تمام شد، حالا استراحت کن...

✨💫شبتون بخیر و زیبا💫✨

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: پنجاه و سه

زبانش برید، خودش هم از گفتن آن‌ چه بر زبان آورده بود، خجالت کشیده باشد. اما زخم کلامش، از هر لگد و مشت کاری‌ تر بود.
بهار از شدت شوک، بر زمین افتاد. تنش لرزید، دلش ریخت، جانش در گلویش گره خورد.
بهادر جلو آمد، با دستانی لرزان از خشم، سیلی‌ای سخت بر سرش کوبید و فریاد زد خواهرم راست می‌ گفت! تو هم مثل مادرت بی‌ حیا هستی! من احمق بودم که از تو دفاع کردم! باید همان روز دستت را در دست همان دیوانه می‌ گذاشتم، تا لااقل شاهد عشق‌ بازی‌ ات با رفیق من نمی‌ بودم!
لگدی دیگر، این‌ بار به پیشانی‌ اش نشست.
بهار، دردمند و بی‌ صدا، تنها ناله ‌ای کوتاه کرد و بعد، خاموش ماند. دلش شکست. نه فقط از درد ضربات، که از واژگانی که پدرش چون تیشه بر ریشه‌ اش کوبیده بود.
بهادر که غرق نشه بود توان لت‌ و کوب همیشگی‌ اش را هم از دست داد. آرام گوشه‌ ای نشست، چشمانش را با دست گرفت و هذیان‌ وار گفت پس بگو آن بی‌ غیرت، بخاطر من نه… بخاطر دخترم در این خانه می‌ آمد! ای منصور نمک‌ حرام! نمک ام را خوردی و نمکدان ام را شکستی… به خدا قسم که زنده ‌ات نمی‌ گذارم! هر دوی‌ تان را از بین می‌ برم!
بهار با چشمانی اشکبار، نگاهی به پدرش انداخت. هق‌ هقش در گلو خفه شد. نمی‌ دانست چگونه پاسخ چنین کینه و قضاوتی را بدهد.
صدای پدر اما ناگهان ساکت شد. پلک‌ هایش افتاد و در همان حالتِ تهدید و خشم، خوابش برد.
بهار آهسته از جا برخاست. چشم به موبایلش انداخت که کنار بالشش نبود.
قلبش فروریخت.
با اضطراب نگاهش را به سمت پدرش چرخاند…
موبایل در دستان بهادر بود بهار بی‌ صدا دستانش را به سر گرفت. نفسش بند آمد. نجوا کرد وای او پیام‌ های ما را خوانده بهار! خدا لعنتت کند! چطور توانستی اینقدر بی‌ فکر باشی؟ حالا چه خاکی بر سرم کنم…
هوا روشن شده بود. نور سرد سحرگاهی، مثل لبهٔ تیغی از پنجره به داخل اتاق خزیده بود.

ادامه اش فردا شب ان شاءالله

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

می خوای لباس حجاب سفارش بدی اما می ترسی اون چیزی که میخوای نباشه ؟😔
یه کانال برات آوردم که سابقه چندین ساله داره تو زمینه خیاطی 😍🤩
بهترین کانال تلگرامی درسطح تلگرام🤩
بابهترین جنس و دوخت فوق العاده و متفاوت با هرجا 👌
بهت قول میدم یه بارسفارش بدی
مشتری پایه ثابت میشی❣
من خودم اونقدرگشتم تااینجاراپیداکردم
جدیدترین مدل حجاب وچادرسال جوین شین،

دوخت انواع لباس های شرعی❤️

مانتو،عبا❤️ نقاب،مقنعه❤️
کاپ ودامن❤️ عباجزائریی❤️

ارسال به سراسر کشور هم دارن🚚

بزن رولینک زیر وجوین شو فرصت محدوده،بدووووتالینک پاک نشده
👇👇👇👇

/channel/+awok1DKCmQIxMGI6
/channel/+awok1DKCmQIxMGI6
/channel/+awok1DKCmQIxMGI6

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: چهل و شش

بغض بهار شکست؛ اشک‌ ها بی‌ اجازه از چشم‌ هایش سرازیر شدند. تماس را بدون سخن قطع کرد. چند لحظه بعد، دوباره تماس منصور آمد. این بار پاسخ داد. صدای منصور آرام ولی پُر از نگرانی بود و گفت بهار، چیزی شده؟ بگو، خوب هستی؟
چشمانش را بست، اشک‌ ها را فرو داد و با صدایی که میان گریه و شهامت در نوسان بود، گفت من دوستت دارم.
منصور سکوت کرد. ثانیه‌ هایی گذشت تا صدای لرزان بهار دوباره بلند شد و گفت شنیدی؟ گفتم دوستت دارم.
منصور نفس عمیقی کشید، بعد با لبخندی غم‌ آلود گفت من هم دوستت دارم، بهار جان اما حالا بگو، چه شده؟
بهار آرام ولی مصمم گفت نخیر، آن دوستی ساده نیست. من عاشق تو شده ام.
منصور برای لحظه‌ ای خاموش ماند. فضای میان‌ شان از واژه‌ های نگفته پر بود. بعد آهسته گفت بهار جان، می‌ فهمی چی می‌ گویی؟ این حرف‌ ها درست نیست. من فقط چند سال از پدرت کوچکتر هستم این احساس تو اشتباه است.
بهار با گریه گفت من میدانم. اما قلبم این چیزها را نمی‌ فهمد. من میدانم که سن‌ مان فاصله دارد، میدانم که شاید در نگاه تو فقط دختر دوستت باشم… اما من تو را دوست دارم. هر صبح با یادت بیدار می‌ شوم، هر شب با خیالت به خواب میروم. تو همه‌ جای افکارم هستی. اگر این عشق نیست، پس چیست؟
منصور نفسش را در سینه حبس کرد. بعد با صدایی آرام ولی محکم گفت بهار پدرت به من اعتماد دارد. اگر بداند که دخترش عاشق رفیقش شده، دیگر نه به من اعتماد می‌ کند و نه به رفاقت. من حرف‌ هایت را ناشنیده می‌ گیرم تو هم وانمود کن که چیزی نگفته ‌ای. خوشحال می‌ شوم اگر دیگر برایم تماس نگیری از این پس، بیشتر به فکر پدرت باش. شب بخیر.
صدای قطع شدن تماس، چون تیزی خنجری در گوش بهار پیچید. موبایل از دستش افتاد. قطرات اشک، بی‌ تاب از چشمانش روان شدند باورش نمی‌ شد که این‌ چنین ساده، منصور او را رد کرده باشد . مغزش می‌ گفت که حق با منصور است، اما قلبش، قلبش نمی‌ توانست رهایش کند.
روی زمین نشست، زانوهایش را در آغوش گرفت و به گریه افتاد. گریه‌ ای که نه فقط بخاطر یک عشق ردشده، بل بخاطر سال‌ هایی که هیچکس دوستش نداشت بخاطر قلبی که همیشه تنها بود بخاطر دختری که جز مهربانی چیزی نمی‌ خواست اما همواره سهمش درد بود.

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

ساکنان قلب تانرا به دقت انتخاب کنید.

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

آدمی با امید زنده ست
تو همونی باش که امید هیچوقت
از جیب چپ پیراهنش کم نمیشه

الحق که دنیا هنوز قشنگیاشو داره:)


💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

خدایا !
هر که چشم میگشاید
روزش پراز شادی
رزقش را پر از برکت
قلبش سرشار ازمهربانی و ارامش قرار ده صبح زیبای تان بخیر

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

             ✨بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ✨
         
🔘✨السـ🌼ــلام علیکم
🔘✨صبحِ تان بخیر عزیزان ☺️
🔘✨امروز تان سراسر موفقیت✅
🕊✨امروز  پنجشنبه

🌻  ۵/ سرطان/۱۴۰۴ شمسی
🌹 ۲۶/ ژوئن/۲۰۲۵میلادی
🌷 ۳۰/ذوالحجه/۱۴۴۶قمری
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: چهل و چهار

بهار با خوشحالی بیرون شد. تمام شب در بستر خواب می‌ غلتید و یاد آخرین ‌بار افتاد که با مادرش به بازار رفته بودند و بعد، در رستورانتی ساده کباب خورده بودند. آن روز به خاطره‌ ای شیرین بدل شده بود.
صبح، پس از مکتب، با دوستانش به رستورانت رفت. قلبش با طعم نوستالژی و لذت در هم آمیخته بود. اما هنگام برگشت، درست وقتی نزدیک خانه رسید، نگاهش با چشمان آتشین پدرش گره خورد.
بهادر با چهره‌ ای بر افروخته به سوی او آمد. بهار ترسیده چند قدم عقب رفت. راحله پرسید چی شده بهار؟
اما پیش از آنکه پاسخی دهد، بهادر موهایش را از زیر چادر گرفت و داد زد بی‌حیا! تا حالا کجا بودی؟ رویت را کجا سیاه کرده آمدی؟
چشمان بهار پر از اشک شد. شرم و ترس گلوگاهش را فشرد. نگاه شرمسارش به راحله افتاد که با حیرت به صحنه نگاه می‌ کرد.
بهادر دوباره گفت سؤال کردم، نمی‌ شنوی؟
بهار با صدایی لرزان گفت پدر جان لطفاً موهایم را رها کنید… در کوچه‌ ایم، مردم نگاه می‌ کنند…
بهادر اطراف را نگریست و چشم‌ های کنجکاو رهگذران را دید. موهای دخترش را رها کرد و با خشمی نهفته، لگدی به پایش زد و گفت برو خانه حساب‌ ات را می‌ رسم!
بهار آخ گفت و به داخل خانه رفت. اما بهادر دست از سرش برنداشت. در خانه نیز موهایش را گرفت و گفت کجا بودی؟
بهار گریه‌ کنان گفت دیشب برای‌ تان گفتم! با همصنفی‌ هایم برگر خوردن میرویم. خود تان اجازه دادید…
بهادر سیلی محکمی بر صورتش زد و گفت حالا دروغ هم می‌ گویی؟ من تو را به مکتب فرستادم که به رستورانت ها بروی؟
بهار، با صورت سرخ‌ شده و اشکی جاری، به چشمان پدرش خیره شد و آهسته گفت به خدا قسم خود تان اجازه دادید.
اما بهادر دیگر گوش نمی‌ داد…
بهادر با دستانی سنگین، پر از خشم و بی‌ مهری، گیسوان دخترک را فشرد و او را چون پر کاهی بر زمین کشید. بهار، با چشمانی اشک‌ بار و دلی خسته، هیچ راه گریزی نداشت. دلش می‌ خواست فریاد بکشد، اما صدایش در گلویش شکسته بود. دنیا دور سرش می‌ چرخید، اما بغضی سنگین راه نفس‌ اش را بسته بود.
بهادر با صدایی پر از خشم فریاد زد من ترا به مکتب روان کردم که با هر دختر و پسر به رستورانت گردی بروی؟ رویت را سیاه کرده آمدی؟
دستش را بالا برد، و سیلی دوم بر صورت بهار فرود آمد؛ صدایش مثل شلاقی در فضای خاموش خانه پیچید. صورت بهار داغ شد، مثل آتش. چشم‌ هایش تار می‌ دید، اما نگا‌ه‌ اش هنوز پر از سکوت و التماس بود.

ادامه دارد

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

•قَالَ إِنَّمَا أَشْکو بَثِّی وَحُزْنی إِلَی‌اللَّهِ•
غمگین که می‌شوی، حواست باشدگوشِ خدا برای شنیدن غم‌هایت شنواترین است♥️

ببین چه قشنگ میگه:
رازهات پیش من جاشون امنه :)🌻

سوره یوسف|۸۶

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

امروز چهارشنبه
۱۴۰۴-۴-۴
متنی، شعری، حکایتی و...یادگاری بگذارید ان شاءالله😊...
👇👇👇

Читать полностью…
Subscribe to a channel