bishuoori | Unsorted

Telegram-канал bishuoori - کمپین مبارزه با بی‌شعوری

28151

بی‌شعوری یعنی؛ دانسته و عمداً اشتباهات و خطاهای خود را تکرار کنیم. تو کدامین چراغ را افروختی؟ برایم بنویس؛ @BishuooriAdmin http://instagram.com/bishuoori تبلیغات @Bishuoori_Advertising

Subscribe to a channel

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

سر و دیوار!


🖋 ایرج نوروزی

آدمی که دروغ می‌گوید نوکر شیطان است.
آن کسی که به دروغ گفتن عادت دارد، خود شیطان است.
آنکه دروغ‌های خودش را باور می‌کند شیطانی ابله است.
چه اخلاق گرا باشیم و چه دیندار، دروغ در هیچ اندیشه و آرمانی پسندیده نیست.
دروغگویی را می‌توان مانند کوبیدن سر به دیوار دانست، گرچه شاید رنگ و گچ دیوار آسیب ببیند، لکن سر حتماً می‌شکند، آن «سر شکسته دروغگو» می‌تواند خیلی از چیزها باشد، کمترین آن خدشه به اعتبار و اعتماد است، همان که سرمایه‌ای گران است و بیش از هر چیز در زندگی به داد انسان می‌رسد.
اگر این را می‌دانیم پس چرا سرمان را به دیوار می‌کوبیم؟
آیا پاسخ را باید نزد روانشناس و جامعه شناس جستجو کرد؟


درختی که پروردی آمد به بار،
بیابی هم اکنون برش در کنار.

"فردوسی"

T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

همین سی ثانیه نصیحت مادربزرگ به اندازه سال‌ها علم و مکتب و دانشگاه حرف برای گفتن داشت..


T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

در ژاپن، سوار شدن به قطار یک تجربه فرهنگی است، نه فقط یک تجربه جابجایی.

همه چیز از صف ایستادن تا سوار و پیاده شدن، بر اساس قوانین مشخص و احترام به دیگران انجام می‌شود/چندثانیه

T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

پدری که برای پسر نابینای خودش بازی‌های جام جهانی را به سبکی خاص گزارش می‌کند ..

او یک ماکتی از زمین فوتبال را روی یک مقوا پیاده کرده و با جابجایی دست فرزندش روی آن، موقعیت توپ و وضعیت بازی را برای او ترسیم می‌کند...❤️

T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

🌱 کاری زیبا در شهرستان کنگاور،استان کرمانشاه؛

اجاره رایگان ۵۳ باب مغازه ..

T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

یک روز خیلی خوب!

از دور معلوم بود دختری است که موتور می راند.
پای بر پدال گاز فشرده خودم را کنارش رساندم، فکم را پایین دادم، زبانم را شل کردم و مزه ریختم، نگاهم نکرد و شش دانگ حواسش به خیابان و رانندگی بود،  فرمان را آنقدر به سویش چرخاندم تا ترسید و جیغش درآمد، رفیقم از خنده ریسه رفت و گفت ای ولله داداش.

خلاصه که با رفقا خیلی خوش گذشت، انگار روزمان را ساخته بودیم، شب که در خانه را باز می کردم و آماده بودم آن ماجرای بامزه را برای خانواده تعریف کنم، شنیدن صدای گریه خواهرجان نگرانم کرد.
خدایا شد یک روز فقط خوش بگذرد و تلخی نداشته باشم؟

پدر که سر خواهر گریانم را بر سینه گرفته بود با حرکت چشم و ابرو مرا برای پیوستن به جمع دلداری دهندگان فراخواند.
چه شده؟
هیچ!
کسی جایی به خواهرم چیز ناجوری پرانده بود.

فکم پایین افتاد و زبانم شل شد، درمانده و مانده بودم چه بگویم که رنج خواهر را کمتر کند.


من که خواهر ندارم؟
چرا! جایی کسی را داری و خبر نداری!

T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

🌱 ژاپنی‌ها باز هم، پس از بازی با هلند، زباله‌های روی سکوهای ورزشگاه را جمع کردند.

T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

چرا گاهی حماقت از جنایت خطرناک‌تر می‌شود؟


ما معمولا از جنایت‌کار می‌ترسیم؛ از کسی که آگاهانه به دیگران آسیب می‌زند. اما تاریخ بارها نشان داده است که بسیاری از بزرگ‌ترین فاجعه‌های انسانی را نه چند جنایت‌کار، بلکه انبوهی از انسان‌های عادی رقم زده‌اند؛ انسان‌هایی که قضاوت شخصی خود را کنار گذاشته‌اند و به تکرارکنندگانِ شعارها، کلیشه‌ها و باورهای آماده تبدیل شده‌اند.

بانهوفر، الهی‌دان آلمانی که در برابر نازیسم ایستاد و سرانجام به دست حکومت هیتلر اعدام شد، در یکی از تأملات مشهور خود نوشت که "حماقت" می‌تواند دشمن خطرناک‌تری برای خیر و حقیقت باشد تا شرارت.
منظور او از حماقت، کمبود هوش نبود. او درباره‌ی پدیده‌ای سخن می‌گفت که در آن انسان، توانایی داوری مستقل خود را به قدرت، جمع، ایدئولوژی یا هیجان‌های جمعی واگذار می‌کند.

در چنین وضعیتی، دیگر مسئله این نیست که فرد چه اندازه باهوش است. تاریخ نشان داده که افراد تحصیل‌کرده، متخصص و حتی نابغه نیز می‌توانند گرفتار این دام شوند. آنچه از دست می‌رود، عقل نیست؛ استقلال عقل است.

جنایت‌کار معمولاً می‌داند چه می‌کند. می‌توان او را شناخت، افشا کرد و با او مقابله نمود. اما انسانی که دیگر خودش نمی‌اندیشد، خطر متفاوتی دارد. او نه از روی بدخواهی، بلکه با اطمینان و حتی احساس وظیفه، خطا را بازتولید می‌کند. به‌ همین دلیل است که گاه خطرناک‌ترین تصمیم‌های تاریخ، توسط کسانی اجرا شده‌اند که خود را انسان‌هایی کاملا معمولی و حتی درستکار می‌دانستند.

امروز نیز این پدیده فقط به حکومت‌های تمامیت‌خواه محدود نیست. شبکه‌های اجتماعی هر روز نمونه‌های کوچکی از آن را پیش چشم ما می‌گذارند. شایعه‌ای بی‌اساس هزاران بار بازنشر می‌شود. ادعایی آشکارا نادرست میلیون‌ها نفر را جذب می‌کند. بسیاری از افراد نه به این دلیل که حقیقت را بررسی کرده‌اند، بلکه صرفا چون "همه می‌گویند"، آن را می‌پذیرند و تکرار می‌کنند.

خطر واقعی از جایی آغاز می‌شود که انسان، حقِ اندیشیدن را از خود سلب کند. هرگاه هویت گروهی جای حقیقت را بگیرد، هرگاه وفاداری به یک جناح مهم‌تر از واقعیت شود، و هرگاه احساسات بر شواهد غلبه کنند، بذر همان پدیده‌ای کاشته می‌شود که بونهوفر درباره‌اش هشدار می‌داد.

شاید بزرگ‌ترین درس تاریخ این باشد که تمدن‌ها معمولا با کمبود اطلاعات سقوط نمی‌کنند؛ با کمبود تفکر انتقادی سقوط می‌کنند. کتابخانه‌ها می‌توانند پر باشند، اینترنت می‌تواند مملو از داده باشد، اما اگر انسان‌ها نخواهند خودشان بیندیشند، هیچ حجم از دانش آنان را نجات نخواهد داد.

و شاید به همین دلیل، خطرناک‌ترین جمله در هر جامعه این نباشد که "من اشتباه می‌کنم"، بلکه این باشد که "لازم نیست فکر کنم؛ دیگران قبلاً به جای من فکر کرده‌اند."
برداشت آزاد از دو منبع زیر
Dietrich Bonhoeffer (1951). Letters and Papers from Prison.
Hannah (1963). Arendt Eichmann in Jerusalem.

جامعه بهتری بسازیم

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

تراژدیِ ناتوانی یا شوکِ مسئولیت !

🖋 جعفر بخشی بی نیاز
نویسنده و روزنامه نگار


تمام تلاشش را کرد. زورش را زد. زیر باران موش آب کشیده شد. توی فاضلاب تا گردن فرو رفت. میخواست نجاتش دهد. تقلا کرد. به معنای واقعی کلمه. اما نشد. وقتی او را بیرون کشید ؛ مُرده بود. اینها بخشی کوتاه از یک ویدئوست که در فضای مجازی دست به دست می شود‌. قابی که تنها خبر از یک حادثه‌ی نجاتِ ناموفق نمیدهد بلکه یک سیمای کوچک از تراژدیِ هستی و معنایِ انسانیت را بازنمایی می کند‌. در این صحنه ما همزمان با تقابلِ سه نیروی درگیر روبرو هستیم. بارانِ بی‌ امانِ طبیعت ؛ ناتوانیِ مطلقِ ابزار و اراده‌ی خستگی‌ ناپذیرِ یک انسان. مردی که در میانه‌ی طوفان با تمامِ ایمان و باورِ خود برای نجاتِ توله‌ سگی در چاله‌ی فاضلاب می‌کوشد. او در واقع در حالِ جنگیدن با تقدیر است. در نزدیکی او مادرِ هراسان توله ایستاده. شاهدی بی‌ کلام بر تلاشِ بی‌ پایان و شکستِ قریب‌ الوقوع. اما نکته‌ی محوری و تحلیلیِ این ویدئو دقیقا در لحظه‌ی شکست نهفته است. در نگاه اول شاید فکر کنیم اندوهِ اصلی متعلق به مادرِ سگ است که فرزندش را از دست داده. اما وقتی دوربین بر چهره‌ی آن مرد زوم می‌کند معنای دیگری از تصویر استخراج می‌شود. اندوهِ مرد فراتر از یک سوگواریِ ساده برای یک موجود مُرده است. او دچارِ شوکِ مسئولیت شده است.

او نه به خاطرِ مرگِ توله بلکه به خاطرِ ناتوانیِ خویشتن در برابرِ آن خواسته‌ی صادقانه در حالِ فرو پاشی ست. اینجاست که مرز میان انسان و موجود مشخص می‌شود. انسان کسی نیست که همیشه بر شرایط پیروز می‌شود ؛ بلکه کسی ست که وقتی در برابرِ رنجِ دیگری دستِ خالی می‌ماند ؛ از شدتِ درد خودش را مقصر می‌ داند. این سرزنش‌ گریِ اخلاقی همان جایی ست که ما با آن با مفهومِ شرافتِ انسانی روبرو می‌شویم. این ویدئو به تعبیرِ دقیق خود یک کارگاهِ آدم‌ سازی ست. چرا که به ما می‌آموزد که ارزشِ یک انسان در میزانِ موفقیت‌های او نیست بلکه در میزانِ حضور او در لحظاتِ بحرانی ست. او ایستاد ؛ تلاش کرد و با تمامِ وجود در رنجِ آن موجود شریک شد. در این لحظه‌ی سیاه و بارانی تنها چیزی که به ذهن می‌رسد یک جمله‌ی عمیق است که می گوید : من برای همان که خواست اما نتوانست هم ؛ دعا می‌کنم. ما باید برای این آدم‌ها دعا کنیم. برای کسانی که نیتشان فراتر از توانشان بود. برای کسانی که در میدانِ نبرد با بی‌ عدالتی و حادثه ایستادند و هر چند مغلوب شدند و رفتند و نیستند ؛ اما از نظرِ اخلاقی بی‌شک پیروز میدان همان ها بودند.

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

سوگیری تایید چیست؟

چرا ذهن دنبال تایید خودش است؟


T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

▪️‌ پیراهن گل‌دار

✍🏻 محمد خیرآبادی  

سی سالی می‌شود كه رفته‌ای و در گوشه گوشه دنيا زندگی كرده‌ای. در پاريس بودی، در شانگهای، بيروت، دمشق، بمبئی، مسقط، ميلان، نيويورك، اسلو و... حالا دلت می‌خواهد برگردی به شهر خودت و يك كاری بكنی. می‌خواهی تاثيرگذار باشی. لباس گشاد با رنگ‌های شاد و شلوار جين پوشيده‌ای و كتانی سفيد به پا داری. موهايت سفيد شده و كمی قدت خميده. درِ ماشين را كه باز می‌كنی پروانه‌ای بزرگ و سفيد، پرواز می‌كند و می‌آيد بيرون. پياده می‌شوی و می‌دوی دنبالش. بلند می‌گويی: «واااای.... ببينيدش... چقدر قشنگه.» هيچ كس نگاه نمی‌كند. از كنار صف نانوایی رد می‌شوی. از كنار صف مرغ. از كنار درِ شيشه‌ای بانك كه آدم‌های زيادی پشت آن مانده‌اند چون ساعت كاری تمام شده. می‌زنی روی شانه رهگذرها و می‌گویی: «تو رو خدا نگاش كنين... من مثل اين پروانه هيچ جای دنيا نديدم.» پياده‌ها نگاه می‌كنند. راننده‌های توی خيابان نگاه می‌كنند. آدم‌های ايستاده جلوی بنگاه املاك كنجكاوانه چشم می‌چرخانند. كارگرهای ساختمانی از بالای داربست همه طرف را می‌گردند. هيچ كس چيزی نمی‌بيند. تو می‌گويی: «آخه چطور نمی‌بينيد؟ به اين سفيدی. به اين قشنگی.» مردی كه از دكه روزنامه خريده می‌گويد: «من فكر می‌كنم دچار توهم شدی.» جوانی كه سر زانوهای شلوار مد روزش، ريش ريش است می‌گويد: «پير شدی ديگه داداش، طبيعيه... با پيرهن گلدار كه چشم آدم، اون چشم ۴۰ سال قبل نميشه.» رفقايش می‌خندند.

تو می‌ايستی. شك می‌كنی كه نكند حق با آنها باشد. چشم‌هايت را می‌مالی. می‌بندی و باز می‌كنی. می‌بندی و باز می‌كنی. پروانه را ديگر نمی‌بينی. نيست. غيبش زده. نه در آسمان، نه روی بوته‌های كنار خيابان، نه روی سنگفرش پياده‌رو. خجالت‌زده سرت را می‌اندازی پايين. از راه رفته برمی‌گردی و سوار ماشين می‌شوی. شيشه را كه می‌دهی پايين، پروانه سفيد با رقصی آرام وارد می‌شود و روی صندلی عقب می‌نشيند. لبخندت را همه می‌بينند اما پروانه را نه. روز بعد شبيه همين اتفاق با يك رنگين كمان می‌افتد. هيچ‌كس نمی‌بيند و تو می‌بينی. دو روز بعد، تو به يك دسته بزرگ از پرنده‌های مهاجر در آسمان اشاره می‌كنی و باز همه با تعجب نگاهت می‌كنند. سه روز بعد، تو درباره گل‌های قرمزی صحبت می‌كنی كه نيمه‌شب‌ها در شهر باز می‌شوند و كسی نيست كه بداند درباره چه چيزی حرف می‌زنی. روز به روز تصاوير بيشتری جلوی چشمت ظاهر می‌شود كه از ديد ديگران پنهان است. حرفهایت خیلی‌ها را عذاب می‌دهد و جمعیت رو به رشد آدم‌هایی که نمی‌بینند آن چه را که تو می‌بینی، تو را می‌ترساند. می‌ترسی كه اگر اوضاع به همين منوال پيش برود، دنیایت تبدیل شود به دنیایی که هیچکدام از همشهری‌هايت از آن درکی ندارند. تصميم می‌گيری يك بار ديگر از اينجا بروی. بروی جایی كه آزارت به هيچ‌كس نرسد.

دنباله کار خویش

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

🚨 یک چالش اینترنتی می‌تواند از یک سرگرمی ساده به یک تهدید واقعی تبدیل شود!

📢 امروزه افراد سودجو با طراحی چالش‌های خطرناک در شبکه‌های اجتماعی، نوجوانان و جوانان را به انجام رفتارهای خطرناک تشویق می‌کنند. این چالش‌ها ممکن است به آسیب‌های جسمی، روحی، افشای اطلاعات شخصی و حتی تهدید جان افراد منجر شوند.

👪 والدین عزیز:
✅ با فرزندان خود درباره خطرات فضای مجازی گفتگو کنید.
✅ فعالیت آن‌ها را آگاهانه دنبال کنید.
✅ به هر مسابقه یا چالش اینترنتی اعتماد نکنید.
✅ موارد مشکوک را گزارش دهید.

⚠️ به یاد داشته باشید:
هیچ جایزه‌ای ارزش به خطر انداختن امنیت، سلامت و آینده شما را ندارد
.

تحلیل زمانه

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

ژان پل سارتر، فیلسوف  اگزیستانسیالیسم، در کتاب «هستی و نیستی» (1943) جایی می‌گوید:

«انسان مجموع آن چیزی نیست که از قبل دارد، بلکه مجموع آن چیزی است که هنوز ندارد — از آنچه می‌توانست داشته باشد.»

در واقع تو آن چیزی نیستی که تا امروز به دست آورده‌ای.
تو آن چیزی هستی که هنوز می‌توانی بشوی.
این جمله هسته اصلی درمان اگزیستانسیال است. بسیاری از ما خودمان را با داشته‌های گذشته‌مان تعریف می‌کنیم:
«من شکست خورده‌ام»
«من موفق بوده‌ام»
«من همان آدم قدیم هستم»
اما سارتر می‌گوید: انسان همیشه در حال «شدن» است. هویت تو یک قرارداد موقتی است، نه یک حقیقت ثابت.

سوالی برای تأمل:
اگر دیروزت را از تو بگیرند — امروز کیستی؟
و اگر جرئت داشته باشی — فردا می‌توانی چه کسی باشی؟

خودآگاه
مه‌اندود

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

🔻پروکسی برای تلگرام 

/channel/proxy?server=mt.corph.ru&port=443&secret=dd2ed7517b077ef414e24b106e0729335d

/channel/proxy?server=65.109.215.115&port=8443&secret=dd104462821249bd7ac519130220c25d09

/channel/proxy?server=91.107.174.85&port=8443&secret=dd104462821249bd7ac519130220c25d09

/channel/proxy?server=87.248.129.205&port=25565&secret=79e344818749bd7ac519130220c25d09

/channel/proxy?server=172.65.38.26&port=9443&secret=ee09db815a6d82a31fda76f872230c69d7706b676275696c642e6f7267

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

▪️ برو به عصر جنگ‌های تن‌به‌تن

✍ محمد خیرآبادی

دکترم از آن ارتشی‌های سابق و جنگ‌دیده‌ است. حاذق‌ترین پزشکی است که می‌شناسم. در تمام عمرم هیچ دردی نداشته‌ام که او برایش تشخیص و درمانی نداشته باشد. دیروز رفته بودم پیشش. وقتی داشت با من صحبت می‌کرد انگار داشت روی کاغذ نقشه‌ منطقه عملیات را می‌کشید. گفت: «قلبت محاصره شده. چربی‌ها مثل سیم‌خاردار دورش پیچیده‌ان.» بعد عینک را جابه‌جا کرد و با لحنی که بوی بازجویی می‌داد، از خواب و خوراک این روزهایم پرسید. خنده‌‌ای گوشه‌ لبم نشست. گفتم: «دکتر جان، تو که خودت می‌دونی اوضاع منو»

نگاهی به شکم جلوآمده‌ام انداخت؛ جوری که انگار داشت به یک انبار متروکه نگاه می‌کرد. لبخند نزد، فقط پوفی کرد که یعنی «وضعیت قرمز است». بعد شروع کرد به نوشتن. قلمش روی کاغذ جوری حرکت می‌کرد که انگار داشت فرمان عقب‌نشینی صادر می‌کرد. گفت: «این یک دستورالعمل نظامیه. یا اجرا می‌کنی، یا قلبتو توی همین چهل‌ و پنج سالگی دفن می‌کنی. تا آخرین کلمه‌اش رو اجرا می‌کنی. تاکید می‌کنم تا آخرین کلمه. فهمیدی؟ تنها راه خنثی کردن این بمب ساعتی همینه... نسخه رو با خودت می‌بری بعدا سر فرصت می‌خونیش». کاغذ را گذاشت توی پاکت و داد دستم.

توی آسانسور کمی با خودم کلنجار رفتم اما دیگر نتوانستم تحمل کنم و نسخه را باز کردم. نور زرد بی‌رمق آسانسور افتاد روی نوشته‌ها.

«فست‌فود ممنوع. فقط غذای خانگی؛ بخارپز، بی‌نمک»
توی دلم گفتم: «دکتر، تو که می‌دونی مادرم  که رفت، دیگه بوی غذای خونگی هم باهاش رفت. بعد از اون، خونه ما فقط ایستگاه سوخت‌گیری سریع بوده. کجای کاری؟»

«پیاده‌روی روزانه. حداقل چهل دقیقه.»
پوزخند زدم. به عشق کی؟ برای رسیدن به کدام مقصد واهی باید پوتین‌هایم را واکس بزنم؟

«نوشیدنی فقط آب و چای، مابقی مجاز و غیرمجاز ابداً.»
- «فهمیدی دروغ گفتم، نه؟ ولی دکتر، این یه ذره سهمیه رو از سربازِ خسته‌ات نگیر.»

«اگر می‌خواهی پنجاه‌سالگی را ببینی، سبک زندگی‌ات را تغییر بده.»
- «بی‌خیالِ پنجاه‌سالگی. صلح اجباری با زندگی، به دردِ من نمی‌خوره.»

«هیجان لازم است، اما استرس زهر است. در آرامش مطلق بمان.»
انگار داشت برای کسی که وسط میدان مین ایستاده، لالایی می‌خواند.
- «دکتر تو که اینقدر خوش‌خیال نبودی! زیر آوار اخبار جنگ و دلار ۱۸۰ تومنی و چک و قرض و قسط و اجاره،  آرامش کیلویی چنده؟ آرامش واسه من، مثل یه آتش‌بس موقته که هر لحظه با یه شلیک، هوا میشه.»

واقعا ناامید شده بودم، از دکتری که همیشه شفابخش‌ترین داروها را برام تجویز می‌کرد. آسانسور با تکان شدیدی متوقف شد. شبیه نشستن یک هواپیمای جنگی آسیب‌دیده روی باند. درِ فلزی با صدای ناهنجاری باز شد. خواستم نسخه را مچاله کنم و بیندازم توی سطل زباله‌ طبقه همکف، که چشمم به پشت کاغذ افتاد.

دکتر با خودکار قرمز، با خطی درشت و خشن، جوری که انگار دارد روی دیوار یک شهر اشغال‌شده شعار می‌نویسد، نوشته بود:
«عاشق شو! جنگ‌های امروزت را ببر به عصر جنگ‌های تن‌به‌تن.»

✔️روزنامه اعتماد | شماره ۶۳۳۱ | 1405 دوشنبه 4 خرداد | صفحه ۸ https://etemadnewspaper.ir/fa/main/page/3247/8/صفحه-آخر

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

نوشته‌؛ به دختران‌تون استقلال مالى ياد بديد تا در زندگى به دنبال يک شريک زندگی باشند، نه يک تأمين كننده مالى. و به پسران‌تون استقلال در امور خانه ياد بديد تا به دنبال يک شريک دوست‌داشتنی باشند، نه يک خدمتكارِ خونه.

روانشناسی

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

از کابل تا تهران پنجاه سال فاصله است، اما از تهران تا کابل فقط چند ماه.

این جمله که باید آنرا با طلا نوشت، از خانم زینت بیات، نویسنده و شاعر افغان، است. او در توضیح این سخن می‌گوید که افغانستان برای رسیدن به سطحی از توسعه فرهنگی، اجتماعی و سیاسی که امروز در ایران وجود دارد، به دهه‌ها زمان و تلاش نیاز دارد. اما ایران اگر در این برهه حساس از خطرات پیشِ رو غافل شود، ممکن است در مدت کوتاهی بسیاری از دستاوردهای خود را از دست بدهد و به وضعیتی مشابه آنچه امروز در افغانستان دیده می‌شود، گرفتار آید.

به باور او، ملت‌ها با همه تفاوت‌ها و تنوع‌های قومی، مذهبی، زبانی و فرهنگیِ خود، سرنشینان یک کشتی‌اند. اگر این کشتی آسیب ببیند یا به گل بنشیند، هیچ‌یک از سرنشینان از پیامدهای آن در امان نخواهند بود. او با اشاره به سرنوشت افغانستان پس از خروج نیروهای آمریکایی یادآور می‌شود که تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است در جنگ‌های داخلی هیچ طرفی پیروز واقعی نیست. آنچه پس از پایان درگیری‌ها بر جای می‌ماند، ویرانی، مهاجرت، فقر، عقب‌ماندگی و نسلی است که زخم‌های آن، سال‌ها بر پیکر جامعه باقی می‌ماند.

از همین رو، او  توصیه می کند که همه ی ما ــ از فارس و ترک، کرد و بلوچ، تا شیعه و سنی و دیگر گروه‌های اجتماعی ــ اختلافات و کدورت‌ها را کنار بگذاریم و برای دستیابی به آزادی، عدالت، امنیت و رفاه همگانی در کنار یکدیگر بایستیم.

بیاییم سخن خانم زینت بیات را ــ که بسیاری از ما در درستی آن تردیدی نداریم ــ هشداری جدی تلقی کنیم؛ هشداری که از ما می‌خواهد پیش از آنکه دیر شود، ارزش همبستگی، مدارا، گفت‌وگو و مسئولیت‌پذیری ملی را بیش از پیش درک کنیم و برای حفظ ایران، خانه مشترک همه ما، بکوشیم.

🖊 طاهره شیخ الاسلام

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

اندازه نگه ندار که اندازه نکوست!

🖊  ایرج نوروزی

آقای بازیگری فرموده‌اند «چرا باید توی ۴۲ سالگی ازدواج کنم، هرچی پول درآوردم رو بدم به یکی دیگه بخوره؟!»
شاید ایشان معجزه سده بیست و یکم باشند و بدون مادر از پدر زاده شده‌اند و ما خبر نداریم.
یعنی زن در خانواده اثر ندارد؟ گیریم در ظاهر شغلی نداشته باشد، مگر زحمت نمی‌کشد؟
آن یکی می‌گوید، دختران هم باید بروند خدمت اجباری، انگار اگر زنان نیز مانند آنان گرفتار گردند، مشکلاتشان حل می‌شود.
از سوی دیگر گروهی هیجان زده با تابلوی فمینیسم راه افتاده‌اند و از برتری زنان می‌گویند و بی‌نیازی از مردان را اسباب طرب و خنده کرده‌اند.
خواننده گرامی کمپین مبارزه با بی‌شعوری، مادر، همسر و دختران من و شما مفت خور نبوده و نیستند. پدر، شوهر و پسران من و شما نیز پول را  هدف ندانسته، بلکه آن را ابزار زندگی بهتر می‌دانند.
درکش سخت نیست که خانواده، رکن نخست و بلکه مهمترین ارکان جامعه است، همسران دزد اموال و زحمت یکدیگر نیستند، بلکه شریک هستند، ماجرای این یکی را از پا به سن گذاشته‌های تنها بپرسید تا معلوم شود این آب و رنگ و محبوبیت و استفاده از آن، تاریخ مصرف دارد و روزی انسان متوجه می‌‌شود بهای تنها نبودن، تلاش برای آن است.
روشن است که نباید شریک زندگی را برای پولش خواست، اما در روزگار بر باد رفتن یک شبه ثروت‌ها وای بر کسی که هنگام از دست دادن پول بی‌شریک و تنها باشد.
امروز که بازیگر مشهوری هستم شاید دور و برم آدم های ذوق زده ریخته باشند، فردا که پیر شدم چه؟
آن خانم‌ها وقتی جیغ کشان با من عکس می‌گیرند خوبند، از این رو من بی‌هنرم و تنها دزدان ثروت هوادارم هستند.
آیا آدم خردمند به جای توهین، تلاش نمی‌کند انتخاب درست همسر را یاد گیرد و نیمی از جامعه بعلاوه متاهل‌ها را متهم نکند؟

زبان در دهان ای خردمند چیست؟
کلیدِ درِ گنجِ صاحب هنر.
چو در بسته باشد چه داند کسی،
که جوهرفروش است یا پیله‌ور؟

خانم، آقای مشهور، حواست باشد چه می‌گویی و چه اثری بر جامعه و روزگار مردم می‌گذاری، اندازه نگه دار که اندازه نکوست و با توهین به جایگاه مادر و پدر خودت و دیگران بر زخم‌های بحرانی جامعه نمک مپاش.
زن و مرد، هر دو زحمت می‌کشند برای ساختن و نگهداری یک چیز مشترک، هر کدام به طریقی و راهی.

T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

تله‌ی قضاوت
آگاهی‌بخشی اخلاقی

قضاوت کردن ذاتا یک "نقص" نیست؛ بلکه یک سازوکار شناختی تکامل‌یافته است. اما همین سازوکار، اگر بدون آگاهی و کنترل عمل کند، به یکی از مهم‌ترین منابع خطا، تبعیض، تعارض و سوءبرداشت در زندگی مدرن تبدیل می‌شود.

▫️چرا دوست داریم دیگران را قضاوت کنیم؟

مغز انسان برای تحلیل سریع محیط تکامل یافته است، نه برای رسیدن به حقیقت مطلق. نیاکان ما در محیطی زندگی می‌کردند که تشخیص فوری این‌که دوست است یا دشمن؟، قابل اعتماد است یا خطرناک؟ یا همکار خوبی است یا نه ؟می‌توانست تفاوت میان بقا و مرگ باشد. به‌همین دلیل، مغز با اطلاعات اندک نیز به سرعت تصویری از دیگران می‌سازد؛ حتی از روی چهره، پوشش، زبان بدن یا چند جمله کوتاه. این فرایند، اگرچه از نظر تکاملی سودمند بوده، اما در دنیای پیچیده امروز اغلب به قضاوت‌های نادرست منجر می‌شود. 

▫️قضاوت از نگاه علوم مختلف
۱. روان‌شناسی شناختی
قضاوت سریع محصول میان‌بُرهای ذهنی (Heuristics) است. این میان‌بُرها سرعت تصمیم‌گیری را افزایش می‌دهند، اما احتمال خطا را نیز بالا می‌برند. مغز معمولا قبل از آن‌که شواهد کافی جمع‌آوری کند، نتیجه‌گیری می‌کند و سپس به دنبال شواهدی می‌گردد که همان نتیجه را تأیید کند (سوگیری تأییدی).

۲. روان‌شناسی تکاملی
تمایل به دسته‌بندی افراد، اعتماد به اعضای گروه خودی و احتیاط نسبت به غریبه‌ها احتمالا در طول تکامل انتخاب شده است، زیرا همکاری درون‌گروهی و تشخیص تهدیدها شانس بقا را افزایش می‌داد. اما همان سازوکار امروزه می‌تواند منشأ کلیشه‌سازی و تبعیض باشد. 

۳. جامعه‌شناسی
جامعه نیز ما را به قضاوت کردن آموزش می‌دهد. خانواده، مدرسه، رسانه‌ها، فرهنگ و شبکه‌های اجتماعی دائما به ما می‌آموزند چه کسی خوب، بد، موفق، محترم یا غیرقابل اعتماد است. بنابراین بخشی از قضاوت‌های ما اکتسابی هستند، نه ذاتی.

۴. علوم عصب‌شناختی
مغز انسان برای کاهش مصرف انرژی، اطلاعات را ساده‌سازی می‌کند. ساختن برداشت اولیه از دیگران، از نظر شناختی بسیار کم‌هزینه‌تر از تحلیل دقیق همه اطلاعات است. این صرفه‌جویی ذهنی، اگرچه کارآمد است، اما دقت را کاهش می‌دهد.

▫️آیا قضاوت کردن همواره مفید است؟
پاسخ علمی "بله" است اما با یک "اما"یی به دنبال آن.

قضاوت‌های اولیه می‌توانند در برخی موقعیت‌ها مفید باشند؛ مانند تشخیص خطر، انتخاب همکار، ارزیابی اعتماد اولیه یا تصمیم‌گیری در شرایط اضطراری.

اما وقتی این برداشت اولیه را حقیقت قطعی بدانیم، همان سازوکار به منبع خطا تبدیل می‌شود. پژوهش‌ها نشان می‌دهند انسان‌ها تنها در چند ثانیه درباره شخصیت، اخلاق، شایستگی و حتی گرایش‌های سیاسی دیگران برداشت‌هایی شکل می‌دهند، در حالی‌که دقت بسیاری از این برداشت‌ها محدود است. 

▫️مهم‌ترین آسیب‌های قضاوت عجولانه
- شکل‌گیری کلیشه‌ها و تبعیض
- کاهش همدلی
- ایجاد سوءتفاهم در روابط
- افزایش قطبی‌شدن اجتماعی
- تقویت سوگیری تأییدی
- جلوگیری از یادگیری اطلاعات جدید
- تصمیم‌های ناعادلانه در محیط کار، حوزه‌ی آموزش و قضاوت‌های حقوقی

مطالعات نشان می‌دهند بسیاری از برداشت‌های اولیه حتی پس از ارائه اطلاعات متناقض نیز به سختی تغییر می‌کنند؛ پدیده‌ای که اصلاح خطاهای ذهنی را دشوار می‌سازد. 

▫️چگونه می‌توان قضاوت را کنترل کرد؟
هدف، حذف کامل قضاوت نیست؛ چنین چیزی نه ممکن است و نه مطلوب. هدف، به تأخیر انداختن نتیجه‌گیری است.

پژوهشگران چند راهکار مؤثر پیشنهاد می‌کنند:
- بین مشاهده و تفسیر تفاوت قائل شویم؛ "او دیر آمد" یک مشاهده است، اما "او آدم بی‌مسئولیتی است" یک تفسیر.

- هنگام برداشت اولیه از خود بپرسیم: "چه شواهد دیگری ممکن است وجود داشته باشد؟"

- آگاهانه به دنبال اطلاعاتی باشیم که فرض اولیه ما را رد می‌کنند.

- پیش از نسبت‌دادن رفتار دیگران به شخصیتشان، شرایط محیطی را نیز در نظر بگیریم.

- مواجهه و تعامل با افراد متنوع، بسیاری از کلیشه‌ها را تضعیف می‌کند.

- تمرین ذهن‌آگاهی (Mindfulness) می‌تواند فاصله‌ای میان واکنش اولیه و قضاوت نهایی ایجاد کند و احتمال تصمیم‌های شتاب‌زده را کاهش دهد.
|منابع
1. Bjornsdottir, R.T., Connor, P. & Rule, N.O. (2024). Social Judgments From Faces and Bodies.
2. Capraro, V. (2024). The Dual-Process Approach to Human Sociality: Meta-analytic Evidence for a Theory of Internalized Heuristics for Self-Preservation.
3. Grossmann, I. & Eibach, R.E. (2024). Metajudgment: Metatheories and Beliefs About Good Judgment Across Societies.
4. Pedersen, E.J. & Van Boven, L. (2024). Social Judgment and Decision-Making: A Tale of Diverging and Converging Literatures.

|جامعه‌ای بهتر بسازیم|

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

گفت‌وگو

یکی از دلایل مهمی که آدم‌ها نمی‌توانند با هم گفت‌وگو کنند این است که اغلب وارد گفت‌وگو نمی‌شوند؛ بلکه وارد شکل‌های دیگری از ارتباط می‌شوند؛ مناظره، مجادله، تبلیغ، دفاع از خود، یا تلاش برای متقاعد کردن طرف مقابل.
در گفت‌وگوی واقعی، هدف "پیروزی" نیست؛ هدف "فهمیدن" است.

▫️شروط اساسی برای شکل‌گیری گفت‌وگو

۱. پذیرش امکان خطای خود
اگر من از ابتدا مطمئن باشم که حقیقت کامل نزد من است، دیگر دلیلی برای شنیدن تو ندارم.

۲. تمایز میان فهمیدن و تأیید کردن
بسیاری از افراد تصور می‌کنند اگر دیدگاه دیگری را بفهمند، باید آن را بپذیرند. در حالی‌که فهمیدن و موافقت کردن دو چیز متفاوت‌اند. می‌توان کسی را کاملا فهمید و همچنان با او مخالف بود.

۳. امنیت روانی
وقتی افراد احساس کنند قرار است تحقیر، تمسخر یا محکوم شوند، مغز وارد حالت دفاعی می‌شود. در این وضعیت، انسان کمتر می‌اندیشد و بیشتر از هویت خود دفاع می‌کند.
به همین دلیل در بسیاری از بحث‌های سیاسی، مذهبی و ایدئولوژیک، افراد در واقع از "هویت" خود دفاع می‌کنند نه از استدلال‌هایشان.

۴. توانایی تحمل ابهام
گفت‌وگو در فضایی رشد می‌کند که انسان بتواند مدتی با پاسخ‌های ناتمام زندگی کند. کسانی که به قطعیت فوری نیاز دارند معمولا زودتر به داوری می‌رسند و درِ گفت‌وگو را می‌بندند.

۵. جدایی عقیده از شخصیت
بسیاری از تعارض‌ها زمانی آغاز می‌شوند که نقد یک ایده به حمله به فرد تبدیل می‌شود. گفت‌وگو نیازمند این توانایی است که بگوییم: "من با این نظر مخالفم، اما تو را صرفا به خاطر این نظر، انسان بدی نمی‌دانم."

۶. گوش دادن برای فهم، نه برای پاسخ دادن
در بسیاری از مکالمات،
افراد در حالی که طرف مقابل حرف می‌زند، مشغول آماده کردن پاسخ خود هستند. شنیدن واقعی یعنی موقتا جهان را از چشم دیگری دیدن.

۷. فروتنی معرفتی
اندیشیدن واقعی زمانی آغاز می‌شود که انسان به محدودیت دانش خود آگاه باشد. هرچه فرد بیشتر تصور کند که همه چیز را می‌داند، ظرفیت گفت‌وگویش کمتر می‌شود.

▫️بزرگ‌ترین دشمن گفت‌وگو چیست؟
شاید بتوان آن را در یک جمله خلاصه کرد: تبدیل اختلاف نظر به تهدید هویتی.
وقتی فرد احساس کند تغییر عقیده به معنای از دست دادن حیثیت، ایمان، گروه اجتماعی یا تصویری است که از خود دارد، دیگر گفت‌وگو تقریبا ناممکن می‌شود. در آن لحظه، مسئله حقیقت نیست؛ مسئله بقاست.

شاید بتوان گفت، گفت‌وگو بیش از آن‌که یک مهارت زبانی باشد، یک فضیلت اخلاقی است؛ فضیلتی که از این باور آغاز می‌شود که هیچ‌کس مالک تمام حقیقت نیست، اما هر کسی ممکن است بخشی از آن را در اختیار داشته باشد.

▫️اگر تمایل به خواندن منابع خوبی در زمینه گفت‌وگو هستید، کتاب‌های زیر مفید خواهند بود:
۱. من و تو، بوبر؛ ترجمه ابوتراب سهراب و الهام عطاردی
۲. هنر انسان شدن، راجرز؛ ترجمه مهین میلانی
۳. ذهن درستکار، هایت، ترجمه امین یزدانی و هادی بهمنی
۴. فکرکردن بی‌درنگ و بادرنگ، کانمن؛ ترجمه حسین علیجانی رنانی

جامعه‌ای بهتری بسازیم

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

باز پس گیری معانی واژه ها گامی به سوی دموکراسی

طی سده‌ها در جامعه‌ای زیسته و بالیده‌ایم که بر پایهٔ اقتدار، ترس، زور و نابرابری استوار بوده است. در چنین شرایطی، برای بقا رفتارهایی را آموخته‌ایم که با رفتار مردم در جوامع دموکراتیک تفاوت‌های چشمگیری دارد. ما معمولاً این تفاوت‌ها را صرفاً «تفاوت فرهنگی» می‌نامیم، بی‌آنکه از خود بپرسیم ریشهٔ آن‌ها در کجاست.

این پرسش به تفصیل در دو کتاب
ما چرا چنین شدیم و در اسارت فرهنگ بررسی شده اند.

یکی از نکات مهمی که در این آثار مطرح شده، چگونگی دگرگون شدن معنای واژه‌ها در جوامع استبدادی است.
نظام‌های دیکتاتوری برای حفظ خود، از همان دوران کودکی و از طریق آموزش، کتاب‌های درسی و رسانه‌ها، مفاهیم را به گونه‌ای بازتعریف می‌کنند که به سود بقای آنان باشد.
برای مثال، واژهٔ «احترام» را جایگزین «ترس» می‌کنند. در نتیجه، بله‌قربان‌گویی، اظهار ارادت و اطاعت از مافوق، که اغلب از ترس سرچشمه می‌گیرد، به عنوان ادب و احترام شناخته می‌شود. به این ترتیب، زیردست خود را به جای ترسو و بزدل، مؤدب می‌پندارد و فرادست نیز به جای آنکه خود را ترسناک ببیند،  فردی محترم می انگارد. چنین برداشتی به حفظ روابط نابرابر و ساختارهای طبقاتی کمک می‌کند.

نمونهٔ دیگر را می‌توان در شیوهٔ خطاب کردن افراد مشاهده کرد. در بسیاری از جوامع مدرن، افراد صرف‌نظر از جایگاه اجتماعی خود از ضمیر «من» برای اشاره به خویش استفاده می‌کنند، اما در فرهنگ‌های سلسله‌مراتبی، افراد در برابر صاحبان قدرت خود را «جان‌نثار»، «خاکِ پا»، «مخلص» یا «چاکر» می‌نامند. به همین ترتیب، به جای یک خطاب ساده و برابر یعنی "شما"، از عناوینی چون «حضرت‌عالی»، «جناب‌عالی» و «سرکار عالی» استفاده می‌شود. این شیوه‌های زبانی بازتاب همان روابط نابرابری هستند که به تداوم نظام‌های قدرتمدار، پدرسالار و یا همان دیکتاتوری کمک می‌کنند.

نمونهٔ دیگر، مفهوم «خوب بودن» است. در فرهنگ مدرن، خوبی معمولاً با صداقت، مسئولیت‌پذیری و احترام به حقوق دیگران سنجیده می‌شود. اما در بسیاری از فرهنگ‌های استبدادزده خوب بودن با مطیع و حرف‌شنو بودن گره خورده است. از سوی دیگر، ابراز نظر مستقل، که در جوامع دموکراتیک ارزشمند شمرده می‌شود، در جوامع استبداد زده اغلب «بی‌ادبی» یا «گستاخی» تلقی می‌شود و پذیرش اشتباه و عذرخواهی نیز، که نشانهٔ بلوغ و مسئولیت‌پذیری است، معادل ... خوردن و اغلب از زیردستان انتظار می‌رود تا صاحبان قدرت.

این نمونه‌ها نشان می‌دهد که چگونه زبان می‌تواند به ابزاری برای بازتولید روابط نابرابر تبدیل شود.
هنگامی که مردم این مفاهیم را طبیعی و اخلاقی می‌پندارند، ناخواسته رفتارهایی را بازتولید می‌کنند که با روح دموکراسی ناسازگار است.

از این رو، یکی از گام‌های ضروری در مسیر دموکراسی، بازاندیشی در معنای واژه‌هایی چون احترام، وفاداری، فضیلت، ادب و حتی «خوب بودن» است و تا زمانی که فردفردِ ما متوجه این دگرگونی‌های پنهان در زبان و فرهنگ نشویم و برای بازپس‌گیری معنای واقعی واژه‌ها نکوشیم، روابط استبدادی همچنان در زندگی روزمرهٔ ما بازتولید خواهند شد و دستیابی به فرهنگی دموکراتیک دشوار خواهد ماند.

✍️طاهره شیخ الاسلام

به مناسبت بیست‌وششمین سال انتشار کتاب

"ما چرا چنین شدیم"  و

دهمین سال انتشار کتاب

"در اسارت فرهنگ"


نوشتارهای مربوطه:

رابطه فرهنگ و زبان (۱)

رابطه فرهنگ و زبان (۲)

رابطه فرهنگ و زبان (۳)

رابطه فرهنگ و زبان (۴)

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

پزشکان توجه کنند لطفا!

آزاده مختاری
...
اینکه برای یک ویزیتی که قبلا بهت وقت داده‌اند، مجبور باشی دو ساعت صبر کنی، اصلا قابل قبول نیست.
اینکه به چند مریض برای یک ساعت خاص نوبت بدی هم اصلا قابل قبول نیست.

T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

شما از شیوه‌ی رانندگی دیگری، با تقریب خوبی پی به میزان شعور و چگونگی شخصیت او می‌برید؛ آدم‌ها پشت سکان و فرمان، عموما سپرانداخته و نقاب‌افتاده‌‌ به پیش می‌رانند!


-Saam Givrad-

T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

ویدیویی در آذربایجان منتشر شده که در آن مرد جوانی در اواخر شب و زیر باران شدید، با تمام وجود تلاش می‌کند تا توله‌سگی را از داخل کانال فاضلاب بیرون بیاورد. مادر توله‌سگ هم با بی‌قراری و سوزِ دل منتظر دیدن فرزندش است، اما دیگر خیلی دیر شده بود...
شکستِ دل و اندوه این جوان در اینجا، بسیار بزرگتر از غم و اندوه مادرِ سگ است. او مانند طوق نجاتی برای جانی بود که صدایی برای تشکر از او نداشت ..

تحلیل زمانه

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

۱۰ خطای شناختی که باعث می‌شود فکر کنیم حق با ماست و دیگران را ناعادلانه قضاوت کنیم

۱. سوگیری تأیید — Confirmation Bias
تمایل به جستجو و پذیرش اطلاعاتی که باورهای قبلی ما را تأیید می‌کند و باعث نادیده گرفتن شواهد مخالف می‌شود.
مثلا شما فکر می‌کنید رژیم خاصی بهترین رژیم دنیاست؛ بعد فقط ویدئوها و مقاله‌هایی را می‌بینید که همان را تأیید می‌کنند و مطالعات مخالف را نادیده می‌گیرید.

۲. اثر دانای کلِ پسینی — Hindsight Bias
بعد از وقوع یک رویداد، فکر می‌کنیم نتیجه از ابتدا قابل پیش‌بینی بوده است.
مثلا بعد از شکست یک شرکت می‌گوییم: "از اول معلوم بود شکست می‌خوره"، در حالی که قبل از شکست این‌قدر مطمئن نبودیم.

۳. سوگیری نسبت‌دهی بنیادی — Fundamental Attribution Error
رفتار دیگران را بیش از حد به شخصیتشان نسبت می‌دهیم و نقش شرایط را کم‌اهمیت می‌بینیم.
مثلا اگر کسی دیر برسد می‌گوییم "بی‌مسئولیت است"، اما وقتی خودمان دیر می‌رسیم می‌گوییم "ترافیک بود".

۴. سوگیری خودخدمتی — Self-Serving Bias
موفقیت‌ها را حاصل توانایی خود و شکست‌ها را نتیجه عوامل بیرونی می‌دانیم.
مثلا اگر در امتحان نمره خوب بگیریم می‌گوییم "باهوشم"، ولی اگر بد بگیریم می‌گوییم "سؤال‌ها بد بود".

۵. سوگیری همگنیِ گروه بیرونی — Outgroup Homogeneity Bias
اعضای گروه‌های دیگر را «همه شبیه هم» می‌بینیم، در حالی که گروه خودمان را متنوع‌تر تصور می‌کنیم.
مثلا می‌گوییم "همه طرفداران فلان حزب شبیه هم‌اند"، ولی درباره گروه خودمان تفاوت‌های فردی زیادی می‌بینیم.

۶. توهم برتری — Illusory Superiority / Better-than-Average Effect
بیشتر افراد توانایی یا اخلاق خود را بالاتر از میانگین تصور می‌کنند.
مثلا اغلب راننده‌ها فکر می‌کنند از متوسط رانندگان بهترند.

۷. سوگیری نقطه‌کور — Bias Blind Spot
فکر می‌کنیم دیگران دچار سوگیری‌اند اما خودمان منطقی و بی‌طرف هستیم.
مثلا دو نفر بحث سیاسی می‌کنند و هر دو مطمئن‌اند که فقط طرف مقابل "متعصب" است و خودشان کاملاً منطقی‌اند.

۸. اثر هاله‌ای — Halo Effect
یک ویژگی برجسته (مثلاً جذابیت یا موفقیت) باعث می‌شود کل شخصیت فرد را مثبت یا منفی قضاوت کنیم.
مثلا چون یک نفر خوش‌ظاهر و خوش‌بیان است، فرض می‌کنیم آدم باهوش و قابل‌اعتمادی هم هست؛ بدون شواهد کافی.

۹. تفکر دوقطبی — Black-and-White Thinking / Dichotomous Thinking
دیدن دنیا در قالب "کاملاً درست یا کاملاً غلط" بدون پذیرش پیچیدگی‌ها و طیف‌ها.
مثلا اگر دوستی یک بار اشتباه کند، فوراً نتیجه می‌گیریم "آدم کاملاً بدی است" یا "دیگر هیچ ارزشی ندارد".

۱۰. قضاوت شتاب‌زده — Jumping to Conclusions
نتیجه‌گیری سریع با اطلاعات ناکافی و فرض کردن نیت یا شخصیت دیگران بدون شواهد کافی.
مثلا دوستتان دیر جواب پیام می‌دهد و فوراً فکر می‌کنید از شما ناراحت است، بدون اینکه دلیل واقعی را بدانید.
|منبع
Daniel Kahneman. Thinking, Fast and Slow. 2011

جامعه‌ای بهتر بسازیم

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

هنوز دبستانی نشده بودم، پدربزرگ مستاجر داشت، سوسن که دو سه سالی از من بزرگتر بود فرزند مستأجران بود و همبازی من در خانه پدربزرگ.
روی پله‌های خانه کنار هم می‌نشستیم و سوسن کتابی روی پایش بلند بلند داستان می‌خواند و من در همان روزگار او را زیبا می‌دیدم.
سوسن کتابخوان موجب شد از سال دوم دبستان من هم عاشق کتاب شوم، وسواسی عجیب و لذت بخش، کودکی غرق در رویای داستانهای خیالی پیرزنی جادوگر و سوار بر جاروی پرنده.
درس نمی‌خواندم، هنگام غذا خوردن هم کتاب جلوی من باز بود و شده بودم مایه خنده همه، آن روزها خانواده چیزی بود خیلی بزرگتر از امروز، شاید صد نفری بودند خاله‌ها، عمه‌ها، عموها و دایی‌ها و فرزندانشان، بچه‌های محله نیز جای خودشان را داشتند، حرف زدن از آنچه می‌خواندم برای آنها که مرا زیاد به بازی نمی‌گرفتند جالب بود.
تمام پول توجیبی من به جای خوراکی برای کتاب و مجله خرج می‌شد و آنقدر کم می‌آوردم که هر چه از چیزهای مربوط به بزرگسالان دم دستم می‌آمد می‌خواندم، حتی آگهی‌ها.
هنوز انقلاب نشده بود، سال اول راهنمایی، روزی در کلاس را زدند و کسی آمد و گفت:
برو دفتر که آقای مدیر پی تو می‌گردد.
آن دوران تنبیه بدنی چیزی عادی و روزانه بود، ترسیده و لرزان رفتم دفتر مدیر، پدرم آنجا کارنامه مرا در دست داشت و با اخم‌های درهم کنار میز او نشسته بود.
پیش مدیر ترسناک همیشه خشمگین ما شکایت برده بود از درس نخواندن و کتاب خواندن من.
مدیر پرسید:
چه می خوانی؟
چند کتاب و مجله را نام بردم، کتاب سنگین و پر برگی را از کیفم درآوردم و نشانش دادم.
آقای مدیر رو به پدر گفت:
"من ضمانتش را می‌کنم، از این به بعد بگذارید هر اندازه که می‌خواهد کتاب بخواند، درس هم نخواند مهم نیست..."
جریان به گوش خانم غزنوی آموزگار درس عربی هم رسید، درسی که یک کلمه از آن را نمی‌خواندم و بدترین شاگرد زیباترین خانم آموزگار عمرم بودم.
تصور کنید تائید خانم غزنوی چه غوغایی در سر و قلب آن نوجوان خل وضع و عجیب دوازده ساله راه انداخت.
روزگار ناگهان شیرین تر از پیش شد، انگار بال درآورده بودم، اجازه پیدا کردم همزمان عضو دو کتابخانه عمومی ویژه بزرگسالان شوم بعلاوه دسترسی آزاد به کتابخانه مدرسه و البته سخت نگرفتن درسهای عربی و ریاضیات.
این شکلی همه چیز از جمله مسیر زندگی من تغییر کرد و نام سوسن و خانم غزنوی آنچنان در ذهن من نقش بسته که هرگز فراموش نمی‌شوند.

حالا که شصت ساله شده‌ام، افسوس نمی‌خورم، اگر به گذشته بازگردم  خیلی از کارهایی که کردم را نمی‌کنم، اما قصه کتابخوانی را باز هم تکرار می کنم و شاید برایم بهترین کار تمام عمرم بوده است.

از جوانی چندبار کنکورهای گوناگون کارشناسی، ارشد و دکتری شرکت کردم، همیشه هم قبول شده‌ام، بدون یک خط و دقیقه درس خواندن.
روزگار ما کنکور چیز عجیب و غریب و دشوار و ظرفیت دانشگاهها خیلی کم بود.
اتفاقاً امسال هم ثبت نام کرده‌ام برای شرکت در ارشد تاریخ😂😂
مانند بسیاری از مردم دیگر کارم نابود شده است و خانواده در رنج است، دیگر نمی‌توانم از صفر کار دیگری را آغاز کنم، سر کلاس نشستن موجب می‌شود کمتر به تیره روزی خودم، مردم و کشور فکر کنم..‌

🖋 ایرج نوروزی

T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

پیچیده، محترم و ارزشمند باشید!
نه پشت سرِ کسی حرف بزنید،
نه در مورد خودتان و مسائل خصوصی زندگیتان به کسی بگویید...


officialbookes

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

جملهٔ معروف «خودت را بشناس» که بر سردرِ معبد آپولون در دِلفی نوشته شده و آن را به سقراط نسبت می‌دهند، جمله‌ای است که بارها شنیده و خوانده‌ایم.

بی‌تردید این سخن، لایه‌ها و معناهای گوناگونی دارد، اما آنچه من تا امروز از آن دریافته‌ام چنین است:

دلبستگیِ خود به مال، رفاه و دنیا را بشناس؛ حرصِ پایان‌ناپذیرت را برای بیشتر داشتن ببین. عشق خود به مقام و موقعیت اجتماعی، و نیز حسادت یا کینه‌ات نسبت به کسانی را که از تو موفق‌تر، ثروتمندتر یا زیباترند، در خود بشناس.

ترس‌ها، ضعف‌ها، نیازهای جسمانی، پیری و میراییِ خویش را بشناس و بدان که در انتخابِ والدین، خواهر و برادر، زمان تولد، رنگ پوست، چهره، توانایی یا ناتوانیِ جسمی، شهر و کشوری که در آن متولد شده‌ای، دین و مذهب، و حتی نام و نام خانوادگی‌ات، هیچ اختیاری نداشته‌ای.

اگر خود را چنین شکننده، میرا و آمیخته به ضعف‌ها بشناسی، دیگر به سبب دانش، مدرک تحصیلی، ثروت یا مقام، گرفتار غرور نخواهی شد. فروتن‌تر و مهربان‌تر خواهی گشت و مهم‌تر از همه، برای دیگران همان حقوق و آزادی‌هایی را خواهی خواست که برای خود می‌خواهی.

شناختِ خویشتن، انسان را به این آگاهی می‌رساند که ناتوانی‌ها و محدودیت‌ها، بخشی جدایی‌ناپذیر از وجود همهٔ انسان‌هاست و از دلِ چنین دریافتی است که قضاوت دربارهٔ دیگران کمرنگ می‌شود و چه‌بسا شفقتی عمیق نسبت به تمامیِ آدمیان در دل جوانه بزند.

و شاید بتوان گفت: هرچه انسان بیشتر خود را بشناسد، به انسانیت نزدیک‌تر می‌شود.

در اسارت فرهنگ

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

چه زرنگ!

زرنگ یعنی کسی که ذهن تیز دارد و بهترین واکنش ها را در مناسب ترین زمان از خود نشان می دهد تا به یاری این ویژگی بیشتر، بهتر و تندتر در کاری پیش رود.
برای جلوگیری از شستشوی چهره زشت دیوان از آدم های بد، با همان نام ها و صفات واقعی مانند کلاهبردار، رانتخوار، دزد، ستمگر و متجاوز به حقوق دیگران یاد کنیم، آنان زرنگ نیستند.

ایرج نوروزی

http://T.me/bishuoori

Читать полностью…

کمپین مبارزه با بی‌شعوری

🌱 دکان دوستی را نبند ..


اگر همه مغازه ها تعطیل شد، تو اما دکان دوستی را نبند.

اگر همه بازار ها  رو به کسادی رفت و همه سکه ها از رونق افتاد، تو اما بازار عشق را کساد مکن و سکه جوانمردی را از رونق نینداز.

اگر قحطی آب و نان آمد، تو اما نگذار که قحطی انسان نیز بیاید.

اگر  محتکران، خورد و خوراک را و مال و منال را دریغ کردند، تو اما نور و شور و جان و دل را احتکار نکن.

ما ورشکستگان جور روزگاریم اما نباید که برنشستگان  کشتی اندوه نیز باشیم.

اگر حتی هوا جیره بندی شده است، تو اما امیدت را حبس نکن، لبخندت را نیز و آرزوهایت را.

دست تنگی را به دلتنگی بدل نکن؛ باشد که فراخی دل، گشادگیِ روز و روزی نیز بیاورد...

عرفان نظرآهاری

Читать полностью…
Subscribe to a channel