bolbolibargegoli1397 | Unsorted

Telegram-канал bolbolibargegoli1397 - بلبلی برگ گلی

-

شعر، داستان، متن های ادبی و نقیضه پردازی و......

Subscribe to a channel

بلبلی برگ گلی

🔷لیست های طبقه بندی شده⚡️

              ✅لایف استایل و تغذیه سالم🔥

         ✅گنجینه کتاب صوتی🔥

    ✅توسعه فردی🔥

روانشناسی و‌خودشناسی🔥

ادبیات و شعر🔥

فلسفه و حقوق🔥

     ✅زبان انگلیسی و ترکی وعربی🔥

          ✅ اقتصاد🔥

               ✅ماساژ و یوگا🔥

همه این موارد👇👇
/channel/addlist/IacpmOeJwXBjMGM0

♦️پیشنهاد ویژه🧣🎁
تنهاباتو حرف‌هایی که آهسته گفته می‌شن
@tanhabato_ir👈

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

الفتيلة التي ضمتها الشمعة هي التي احرقتها، أوجع احتراقٍ هو الذي
يأتيك ممن كنتَ تضمه ..


همان نخ فيتيله اى كه شمع،
درون خود جاى داده،
آن را سوزاند!!

دردناكترين سوختن ها؛
از كسى مى رسد
كه او را
در آغوش گرفته اى...


#أدهم_شرقاوي

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_آخر


لبخندی زدم و گفتم؛ ممنونم سلمان.. ممنونم... سلمان نگاهشو بهم دوخت و گفت؛
_ خسته ام صبورا .. به اندازه تموم عمرم خسته ام، از جنگ و جدال و دعوا سر پول ... دلم آرامش میخواد، خونه و زندگی آروم با صدای بچه... نمی‌خوام از دستتون بدم، شما تموم دارایی منین....
بچه رو که خوابیده بود گذاشتم کنارش. سلمان صورتش رو آروم نوازش کرد و گردنش رو بویید، و همونجا کنار بچه خوابش برد.
چندروز بعد وسایلمون رو جمع کردیم.
نزدیک دوماه از زایمانم گذشته بود و کاملا سرحال شده بودم.
مرتضی کوچولو رو برداشتیم و راهی خونه ننه شدیم تا هم اونا رو ببینیم و هم خونه هارو.
با وارد شدن به شهرم مثل همیشه نفس راحتی کشیدم. به خونه رسیدیم و بعداز استراحت رفتیم، و خونه هارو دیدیم.
یه خونه ی ویلایی با دو تا اتاق خواب و پذیرایی بزرگ که حسابی نورگیر بود انتخاب کردیم.
تو چندروزی که خونه ننه مونده بودم کارای سند خونه انجام شد و چون نمیتونستم با مرتضی کار زیادی انجام بدم سلمان کارگر گرفته بود تا خونه رو تمیز کنن.
میدونستم بخاطر خرید خونه اوضاع مالیش بهم ریخته، پس سعی کردم وسایل زیادی نخریم و با کمترین چیزا رفتیم سر خونه و زندگی مون.
یاد خاطرات قدیم برام زنده شد؛ دوباره با کمترین امکانات داشتم زندگی جدیدی رو شروع میکردم اما این‌بار مرتضی کوچولو بغلم بود...
سلمان نگاهی بهم انداخت و گفت؛ چطوره؟
نگاهی به کاناپه سفید رنگ رو به روم انداختم و گفتم: عالیه ..
سلمان خندید و گفت؛ خیلی کمه.. میدونم، جبران میکنم.
دستاشو گرفتم و گفتم؛ تو جبران کردی عزیزم خیلی وقت جبران کردی...
سلمان منو تو بغلش گرفت و گفت؛ به نظرت بچمون نباید یه همبازی داشته باشه؟
خندیدم و گفتم؛ تا قبل عروسی خاله اش هیچ حسابی رو مادرش باز نکن باباجون...
همون لحظه صدای گریه پسرم اومد ، مرتضی کوچولویی که با اومدنش به زندگیم نور و روشنی آورد و منو از ظلم و تاریکی رها کرد...

پایان.

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه_وپنج



سلمان تشکر کرد. اردشیر خان بدون نیم نگاهی به من گفت؛
_ شنیدم خانواده زنت اومدن؟
سلمان گفت؛
_ آره داداش بخاطر اینکه آذر مشکلی درست نکنه بردمشون جای دیگه.
اردشیر خان اخمی کرد و گفت؛
_ این زن از دیشب تا حالا مثل گرگ تیر خوردست، بچه رو ببر پیشش ببینه خودتم این چندروز کنارش باش هرچی رشتمو پنبه نکن....
سلمان چشمی گفت و بعد از خوردن چای رفتیم به خونه خودمون.
آذر با دیدنمون از پله ها پایین اومد. همون اول هم نگاهش به بچه‌ی توی دستم بود.
نزدیک شد، پارچه ی روی بچه رو کنار زد.
با دیدن بچه آه سردی کشید و رو به سلمان گفت؛ مبارکه...
یخ زدم، ترسیدم از آهش.
بچه رو به دستش دادم، آذر بعداز مکثی بچه رو بغل گرفت.
بعد از چندلحظه بچه رو به دستم داد و با صدای بلند گریه کرد و به سرعت از پله ها بالا رفت.
سلمان دنبالش رفت. نمیدونستم باید چکار کنم، ناچارا از پله ها بالا رفتم.
آذر گریه میکرد و زیر لب چیزایی زمزمه میکرد.
سلمان گوشه ی اتاق نشسته بود و فقط نگاش میکرد.
نزدیکش شدم و گفتم؛
_ من ... من این بچه رو به دنیا آوردم اما تو میتونی براش مادری کنی، زیاد بودن مادرایی که بچه شون رو به دنیا نیاوردن اما به نحو احسن بزرگش کردن..
آذر با خشم بهم خیره شد و گفت:
_ خفه شو دختره‌ی عفریته ... داری خودتو شیرین میکنی با حرفات.. داری خودتو پیش این مرد شیرین میکنی... تو حتى سكوتتم بوی جاخوش کردن میده، ازت متنفرم، از تو و خانوادت... از هرچیز و هرکسی که بهت مربوط میشه متنفرم... اینهمه سال دکتر و دوا فایده ای نداشت، من ... من آذر کارم به جایی رسیده که یه دختر هفده ساله بهم بگه بشم دایه بچه‌اش...گمشو ... از جلو چشام گمشو....
مونده بودم این چه رفتاریه..
آذر شروع کرد به چنگ انداختن به صورتش..
سلمان جلو رفت تا دستاشو بگیره اما حمله کرد به سمتش و به سینه‌اش مشت میکوبید و صورتش رو خراش انداخت.
از پله ها پایین اومدم تا به بچه ام آسیبی نرسونه..
از سرو صدای زیادش همسایه‌ها بیرون اومده بودن..
اردشیر خان و ستاره هم وارد ویلا شدن، اردشیر خان رو به من پرسید؛ چه خبر شده؟ سلمان؟
همون لحظه آذر با موهای آشفته و صورت خونی پایین اومد، رفت جلوی اردشیر خان ایستاد و گفت؛
_ به به ... رفیق دزد و شریک قافله... بفرما چی شده؟ ترس از پریدن اموالت داشتی اومدی؟ من تو رو خوب میشناسم، فقط پول برات مهمه، انقدر بی رگی که اگه این داداش احمقتو جلوت سرببرن برات مهم نیست... چکار داری؟
اردشیر خان اخمی کرد و با شدت سیلی محکمی به گوشش زد.
آذر از گوشه ی لبش تفی به زمین پرت کرد و گفت: چیه ... حالا که رسید به اینجاش بزار به همه بگم... آهای سلمان احمق... غلام حلقه به گوش اردشیر ... اون چندماهی که خونه بابام بودم و ازت جدا، این به اصطلاح برادر وقتی مطمئن شد میخام طلاق بگیرم بهم پیشنهاد داد که خودم صیغه ات میکنم ... اما من جنس جلب این مرد و خوب میشناختم، دلش پیش اون املاکی که از راه دزدی به دست آورده... زندگی منو ده سال با دخالتاش تباه کرد، از این به بعد بشناسش....
سلمان با تعجب به دهن آذر خیره شده بود.
صدای گریه بچه و جیغ کشیدنای ستاره که به آذر فحش میداد باهم قاطی شده بود.
صورت سلمان از شدت خشم قرمز شده بود.
اردشیر خان روی مبل نشست و سیگار میکشید.
صداش کردم.... سلمان دستم رو گرفت و با شدت دنبال خودش کشوند.
پاش رو پدال گاز گذاشت و با سرعت حرکت میکرد.
نمیتونستم از ترس حرفی بزنم، گوشیم پشت سرهم زنگ میخورد نمیتونستم جواب بدم.
رسیدیم به در مشکی رنگی، سلمان نفسش رو فوت کرد و با چشمای به خون نشسته گفت؛
_ برو تو صبورا خانوادت منتظرن..
به آرومی گفتم؛
_ تو ... تو نمیای؟ حالت بده... بیا تو یه کم آروم شی.
سلمان که سعی میکرد خودشو کنترل کنه تا اشکاش نریزه با صدای پراز بغضی گفت؛
_ میام... میخام یه کم خلوت کنم با خودم..
از ماشین پیاده شدم و زنگ در و زدم.
تکتم در و باز کرد با دیدنش انگار دنیا رو بهم دادن بچه رو دادم بغلش و وارد خونه شدیم....
ننه با دیدنم منو تو بغلش گرفت و قربون صدقه ام میرفت.
نعمت و تکتم سرگرم بچه بودن، لباس هامو عوض کردم.
انقدر تو شوک بودم که نمیدونستم چکار کنم.
ننه گفت؛
_ دخترم این اسپندت کجاست، هرچی میگردم پیداش نمیکنم، چشمم کف پاش هزار الله اکبر ننه، قربونش بره.
لبخندی زدم و گفتم؛ نمیدونم...
ننه بی توجه به من رفت سروقت بچه، پوشکش رو عوض کرد و داد دستم تا شیرش بدم.
تکتم گفت؛
_ الهی خاله دورش بگرده مثل فرشته ها میمونه..
همون لحظه نعمت پرسید؛
_ آبجی اسمش رو چی میخای بزاری؟
لبخندی زدم و گفتم؛
_ شناسنامه شو گرفتیم.
ننه گفت؛
_ به سلامتی مادر ... نامدار بمونه برات، حالا چی گذاشتی اسم این گل پسرو ؟

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه_وسه


_ چه عجله ایه آخه، هنوز یه هفته مونده به تاریخش..
سمانه اخمی کرد و گفت؛ _ تو بهتر میدونی یا منی که زاییدم؟
چیزی نگفتم. ادامه داد:_ قبلش به شوهرت زنگ بزن ببرمت آرایشگاه محل یه کوچه بالاتر، اون تورو شهر ببر نیست، میمونی با این‌همه مو رو صورتت، بعد بچه ام وقت نمیکنی بری آرایشگاه..
سری تكون دادم و گفتم ؛ باشه..
با سلمان تماس گرفتم، از اینکه خواستم آرایشگاه محل برم تعجب کرده بود.
خیالش و راحت کردم که با سمانه میرم.
عصری منو سمانه باهم رفتیم به سمت آرایشگاه. مغازه کوچیکی که پشت در شیشه ایش با پرده‌ی صورتی رنگی پوشیده بود.
برخلاف تصورم خلوت بود و هیچ مشتری نداشت.
سمانه روبه آرایشگر گفت؛ _ خانمِ مهندس هستن تو کوچه ی ما، براش سنگ تموم بزار بند و ابرو داره، زایمانش نزدیکه یه رنگ ملایمم بنداز براش.
ترسیده گفتم؛ ضرر نداشته باشه؟
سمانه گفت؛ نه خیالت راحت دکلره نمیندازه، یه رنگ خالی..
دوساعت بعد، با صورتی که چنددرجه روشن تر شده بود و موها و ابروهای خرمایی رنگ، از آرایشگر خداحافظی کردم و به سمت خونه اومدم.
دم در از سمانه تشکر کردم حتی نمیتونستم از دست آذر تعارف کنم که به خونه بیاد.
سمانه گفت؛ _ حالا برو حموم خوب خودتو بشور و تمیز کن برا زایمان لازمه تمیز باشی صبورا جان..
تشکری کردم و گفتم؛ _ ممنون که جای خانوادمو برام پر میکنی....
داخل خونه رفتم، آذر با دیدنم مکثی کرد و گفت؛ _ دیر کردی، کجا رفته بودی با این شکم؟
آروم گفتم؛ _ جایی کار داشتم...
آذر پوزخندی زد و نگاهی به صورتم انداخت و گفت؛ _ از اون رنگ موهات معلومه کجا بودی.. چه بی سلیقه ای تو آخه با این سن کمت، انگار تو جوونی پیری...
آهی کشیدم از ته دلم، گفتم؛ مرفه بی‌درد چه میدونه از دل امثال ماها.. آره ماها تو جوونیمون پیر شدیم... کاش کسی به درد من مبتلا نشه....
ستاره دوباره سر و کله اش پیدا شده بودم. قشنگ متوجه میشدم این وسط خبرچینی میکنه. حوصله اش رو نداشتم، قبل از اینکه وارد پذیرایی بشه حوله ام رو برداشتم و رفتم حموم.
بعداز آرایشگاه حسابی سبک شده بودم. آب داغ و باز کردم و حسابی خودم رو شستم.
دوش آب و باز کردم و خودم رو به دست آب سپردم. نمیدونم چقدر زیر آب مونده بودم احساس درد کمر و زیر شکمم به سراغم اومد، دردم هر لحظه بیشتر میشد. شیر آب و بستم و به سختی خودمو به رختکن رسوندم...
نتونستم خودمو خوب خشک کنم. لباسم رو تنم کردم و رفتم سراغ گوشیم، شماره سلمان و گرفتم.
درد امونمو بریده بود، با صدای جيغم ستاره و آذر هردو به اتاقم اومدن...
ستاره دستم رو گرفت و منو به پذیرایی برد.
پرسید؛ چی شدی صبورا حالت خوبه؟
گوشیم رو ازم گرفت و به سلمان گفت؛ _ بیا گمونم وقتشه...
گوشیم رو گذاشت تو جیبش و رفت ساک بچه رو برداشت.از درد زیر شکم نمیتونستم بشینم... از جام بلند شدم
با نگاه من توجه هردوشون به سرامیک زیر پام که چند قطره ای خیس شده بود جلب شد...
آذر انگار که بهش برق وصل کرده باشن مثل دیوونه‌ها پرید سمتم و سیلی محکمی زیرگوشم کوبوند...
سرم گیج رفته بود، ترسیده و درمونده پرت شدم گوشه ی مبل.
ستاره دست آذر و گرفت و گفت؛ _ چته آذر چکارش داری؟!
آذر با خشم گفت؛ _ دختره  تموم زندگیمو به گند کشیده، نمیبینی... نمیدونی من حساسم؟ نمیدونییییی؟
صدای دادش توی خونه پیچیده بود، فقط گریه میکردم خدایا این چه سرگذشتی بود...
سلمان رسید، منو سوار ماشین کردن و به سمت بیمارستان رفتیم.
تو زایشگاه سر و صدای زائوها استرسمو بیشتر کرده بود. دکتر اومد و بعد از معاینه ام گفت باید صبر کنم..
درد امونمو بریده بود، هر چقدر سعی میکردم خودمو کنترل کنم و صدای جیغ و دادم از اتاق بیرون نره نمیشد...
دکتر و پرستار اومدن بالاسرم؛ دکتر با تشر بهم میگفت؛ _  تلاش کن دختر الان بچه ات خفه میشه... نفس عميق بكش... صداشونو نمیشنیدم، درد زیاد کر و کورم کرده بود..
حس میکردم استخونام دارن خرد میشن....
خدارو صدا زدم و با تموم وجودم تلاش کردم
صدای گریه ی بچه امیدی بود که به قلبم تزریق شد.
تموم دردها یادم رفت، بیخیال خودم و بدنم شدم و به موجود کوچولویی خیره شدم که تو بغلم گذاشته بودن.
چندلحظه بعد، منو به بخش بردن..
بچه م رو پرستار تو تخت کوچیک قابل حملی آورد کنارم گذاشت...
همون لحظه سلمان وارد شد؛ با دیدن من انگار خیالش راحت شده بود.
پرستار بهش تبریک گفت و ازش شیرینی خواست.
سلمان چشمش به نوزاد کوچولوی توی تخت افتاد، دستش رو تو جیبش کرد و بدون توجه تموم محتویات جیبش رو به پرستار داد...
نزدیک بچه شد؛ ناباور نگاهی بهش انداخت و همونجا کنار تختش زانو زد...
دستاش رو به صورتش گرفت و شونه هاش شروع کردن به لرزیدن....
باورم نمیشد که گریه میکنه، دلم براش سوخت...

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

هیزم شکنی در دوره قاجار

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

وَالهَجْرُ أقْتَلُ لي مِمّا أُراقِبُه
ُأنَا الغَريقُ فَما خَوْفي منَ البَلَلِ
—------------------------—
هجران کُشنده‌‌تر بُوَد زان‌‌چه حذر می‌‌کنم
من غریقم و چه ترسم که شوم خیس ز آبی

المتنبي
ترجمه: محمد حمادي

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاهویک


فروشنده که زن مهربونی بود وقتی نگاه هاج و واج مون رو دید لیستی از وسایلی که برای نوزاد لازمه رو به دستم داد و گفت؛_ این لیست و بردار و وسایلی که میخای رو از اینجا انتخاب کن..
خوشحال شدم و مشغول انتخاب با سلمان بودم. اول از پوشک شروع کردم. کوچیکترین سایزش رو انتخاب کردم و رفتم سراغ لباسا.
وسايل‌مون تقريبا کامل شده بود.
تخت و کمد و چیزهای بزرگتر لازم نداشتم، چون قرار نبود اینجا بمونیم..
غمى ته دلم بود، صدای آذر توی گوشم همش تکرار میشد... "بچه تو زاییدی برو شهر خودت... بچتو بزار برو.."
آهی کشیدم و خیره به خیابون روبروم شدم تا سلمان بیاد.
بعداز اومدنش راه نیفتاد، نگاهی بهم کرد و گفت؛ _ صبورا... اردشیر و ستاره فردا میان، نمیخام ته دلتو خالی کنم اما ممکنه وضع از این بدتر بشه، ازت میخام صبوری کنی مثل همیشه، فعلا آذر بهمون وعده داده در ازای مادری کردن برای بچه اموال و برمیگردونه، این مدت هم صبر کن..سعی میکنم درستش کنم..‌
نمیدونستم چی بگم، کاری از دستم برنمیومد، اگه مشکل بزرگ کردن بچه رو بدون شناسنامه نداشتم تا الان ده بار فرار کرده بودم.
در خودم نمیدیدم از عهده خودم و بچه بربیام... ناچار باید میسوختم و میساختم..
منتظر بودن تا خطایی ازم سر بزنه و بچه رو ازم بگیرن و بیرونم کنن!
به ناچار سری تکون دادم،
سلمان ادامه داد؛ _ صبورا، غذا بخور به خودت برس و به موقع اش از حقت دفاع کن... اینجا اگه بخوای بی زبون باشی برات خوب نیست، اینارو قبلا چندین بار بهت گفتم، دختر خوب بخاطر بچه مون ... بخاطر پسرمون.. راستی اسمشو چی بزاریم؟
نمیدونستم حرفم درسته یا نه ... اما ناخودآگاه از دهنم پرید و گفتم؛ _ مرتضی....
سلمان نگاه خیره شو بهم دوخت، غم تو نگاهشو حس کردم.
هردومون درمونده بودیم، نفسش رو فوت کرد و گفت؛ _ باشه... اگه تو دوس داری.. اسمشو میزاریم مرتضی...
پشیمون شدم یه لحظه، اما حس کردم سلمان زیاد واکنش بدی نشون نداد، سعی کردم بیخیال باشم....
به خونه که برگشتیم، آذر حاضر و آماده به خودش رسیده بود.
با دیدن من نگاهی به سرتاپام انداخت و رو به سلمان گفت؛ حال بچه چطور بود؟
سلمان سری تكون داد و گفت؛ _ خوبه خداروشکر دو هفته دیگه زایمانشه، من برم وسایل و بیارم از تو ماشین.
همونجا رو مبل نشستم تا استراحت کنم.
با رفتن سلمان، آذر با اخم رو بهم داد کشید؛
_ پاشو پاشو ...با اون لباسات نشستی رو مبل؟
نگاهی به پارچه ای که رو مبل بود انداختم و گفتم ؛ _ روکش داره میشورمش بعدا
آذر گفت؛ _ پاشو ببینم با من بحث نکن از بیمارستان اومدی و کثیفی همه جاتو برداشته.. پاشو تا خودم بلندت نکردم..
بازم اومده بودم تو این دیوونه خونه.
از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم.
با وارد شدن سلمان و دیدن لباس های بچه آذر به وضوح رنگش پرید...
اخماشو درهم کشید، پوزخندی زد و گفت؛
_ دلت خرید میخواست میگفتی این کولی بازیا چی بود از خودت درآوردی؟
حرفی نزدم. سلمان نگاهی بهش انداخت و گفت؛ _ دو هفته دیگه وقت زایمانشه، فرصتی نمونده بود، منم که حواسم به کل پرت کاراست، از فردا داداش میاد یکم وقتم آزادتر میشه...
آذر پشت چشمی نازک کرد و به سمت آشپزخونه رفت، سیبی گرفت به دستش و مشغول گاز زدن شد.
اون شب هم گذشت... خیلی سنگین شده بودم و اکثرا تا صبح نمیتونستم بخوابم.
وزنم بالا رفته بود و شده بودم نزدیک شصت کیلو.
صبح بلند شدم، نگاهی به خودم تو آینه انداختم؛ پیراهنمو زدم بالا.
شکمم جمع شده بود و حالت افتاده پیدا کرده بود.
شونه ای بالا انداختم و رفتم به آشپزخونه. مشغول آماده کردن صبحونه شدم.
آذر تا لنگ ظهر میخوابید، اما سلمان بیدار شد.
با دیدنم لبخندی زد و گفت؛ _ صبح بخیر خانوم....
سلامی کردم و مشغول صبحونه خوردن شدیم.
سلمان گفت؛ _ داداش اينا صبح زود راه افتادن برا ناهار میرسن، ناهار و از بیرون میگیرم تو خسته میشی، وقتی اومدن هم به ستاره و بچه ها بگو کمکت کنن، باشه؟
سری تکون دادم و گفتم؛ باشه، اینجا میمونن؟
سلمان با تعجب گفت؛ _ صبورا؟ ویلای بغلی برا اردشیره، نگو که نمیدونستی..
با تعجب گفتم؛ _ نه از کجا بدونم خب؟
سلمان سری تکون داد و با تاسف گفت؛
_ یکی مثل تو، یکی ام مثل آذر.. تو هنوز ازم نپرسیدی چی دارم چقدر دارم اما آذر... باورت نمیشه هر شب داره سر پول باهام بحث میکنه. نگاه به تیپش نکن، زنجیر تو پاش میندازه و قهوه میخوره و ادعای روشنفکری داره اما هنوز طرز فکرش مثل خاله خانباجی هاس... تا حالا بیشتر از ده تا دعا تو بالش و زیر تختم پیدا کردم!.
با تعجب گفتم؛ واقعا؟
سری تکون داد و گفت؛_ گرفتارم صبورا، همه طرف تحت فشارم و کلاف زندگیم بدجور سردرگم شده، برام دعا کن..
حرفی نزدم. سلمان از جاش بلند شد و رفت تا به کاراش برسه.

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل ونه


حرفاش مثل شمشير قلبمو زخمی میکرد..
با شنیدن کلمه بچه مون دیوونه شدم، نتونستم طاقت بیارم..

رفتم جلوش ایستادم و گفتم؛
_ اگه بخواین بچمو ازم بگیرین خودم یه بلایی سر هر دومون میارم....
سلمان با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت؛
_ بس کنین... خسته ام کردین.. نمیخوام... نه زن میخام نه بچه، دیگه نمیتونم این جهنم و تحمل کنم...
آذر از حرفم سواستفاده کرد و رفت سمت سلمان ایستاد و گفت؛
_ نشون بده اون روی سگتو... بزار سلمان ببینه این موش مردگی همش فیلمه ... بزار بشناسدت... میبینی سلمان جان ... من دلم از دست این دختر خونه... خودت میدونی که من یه کم حساسم، وقتی نیستی از قصد ریخت و پاش میکنه تا زجرم بده... یه چی میگم ده تا جوابمو میده.. من گناه کردم که رضایت دادم زن بگیری؟
دهنم از این همه دروغگویی و حاشا باز مونده بود...
نمیتونستم از خودم دفاع کنم، مثل همیشه لال شدم...
تند به سمت اتاقم رفتم و از آینه دیدم آذر، سیگاری روشن کرد و به سمت سلمان گرفت ...
داشتم خفه میشدم از این همه دورویی و ریا..
چطور این زن تونسته بود بعداز این همه بد و بیراه گفتن با یه کلام حرف من همه چیز و به نفع خودش بچرخونه؟

شب قبل از بس گریه کردم پلکام باد کرده بود.
سمانه نگاه ناراحتی بهم انداخت و گفت؛
_ شوهرتو سر لج ننداز صبورا... این مردا هرچقدرم دست و دلباز باشن تهش همینن! این همه رنگ و روغنی که این زنیکه به خودش میماله، منم بودم چشمم دنبالش بود و گوشم به دهنش... آخ که چقدر از اون زنجیر پاهای لختش بدم میاد، زنک با خودش نمیگه اینجا دهاته، محیط کوچیکه این چه وضعشه....
رو بهش گفتم؛
_ ولش کن سمانه بگو من چکار کنم؟ ننه‌ام گفت برا زایمانم تکتم و میفرسته کمکم، اونا بیان اینجا این وضع و ببینن دق میکنن، اصلا آذر قبول نمیکنه اونا بیان..
سمانه فکری کرد و گفت؛
_ باید یه کاری کنی، این همه التماسش کردی فایده ای نداشت باید با شوهرت حرف بزنی... رک بگم از خداشونه بچه رو بزاری و بری... اینا باید ترس بچه رو داشته باشن تا به حرفت گوش بدن، بگو تکلیفتو روشن کنه برات خونه جدا بگیره.
سکوت کردم. این همه نگرانی و استرس منو از پا درآورده بود..
من به اندازه کافی از بچگی درد و رنج دیده بودم.......
سلمان انقدر سرش گرم ساخت و ساز شهرک بود که شب خسته و کوفته میومد خونه، با کلی حساب و کتاب.
چندباری خواستم باهاش حرف بزنم اما وقتی فهمید موضوع چیه گفت فعلا نمیتونه تصمیم درستی بگیره...
آزار و وسواس آذر به اوج خودش رسیده بود، با حرفاش زجرم میداد..
نزدیک هشت ماه شده بودم و همچنان مثل قبل کاری ازم برنیومد.
تو این مدت آذر اجازه نداد سلمان حتی یه شب تو اتاق من سر کنه.
معده ام سوزش میکرد، بخاطر بزرگ شدن شکمم راحت نبودم و نمیتونستم مثل قبل کار کنم.

نزدیک ظهر شده بود، آذر تازه از خواب بیدار شده بود و با اخم اومد تو اتاقم.
نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت؛
_ هنوز خوابی؟ پاشو ... پاشو یه قهوه آماده کن...
بی حوصله گفتم؛
_ نمیتونم، حالم خوب نیست..
پوزخندی زد و گفت؛
_ باشه شازده خانوم...
میدونستم نقشه اش چیه، دوباره میخواست زیرآبمو بزنه، اما من واقعا توان مقابله باهاش و نداشتم...
حالم بدتر شده بود، نمیتونستم از جام پاشم، حسابی گرسنه ام شده بود و همین بیشتر بی‌حالم میکرد.
از صدای در فهمیدم آذر برا خودش غذا سفارش داده.
چند لحظه بود بوی پیتزا به مشامم می‌رسید، بزاق دهنم ترشح کرد و از گرسنگی دلم ضعف رفت...
همونجا روی تخت دراز کشیدم... درمونده خیره به در روبه روم موندم، اشک چشام بالشمو خیس کرده بود...

نمیدونم کی خوابم برده بود، با صدای گفتگوی آذر با کسی بیدار شدم.
هوا تاریک بود، صدای آذر میومد که میگفت؛
_ خودت برو رو گاز و ببین ... دریغ از یه آب گرم ... من نکردم و نمیکنم.. جای تموم وسایل و عوض کرده، نمیدونستم چی به چیه عزیزم، برا همین خودمم چیزی نخوردم اما برا تو پیتزا سفارش دادم اومدی گشنه نمونی...
سلمان در جوابش گفت؛
_ حتما حالش بده.. برم ببینم چی شده.....
آذر صداش بالاتر رفت و گفت؛
_ سلمان...چقدر میخوای بخاطر یه بچه از خودت نقطه ضعف نشون بدی.. آخه دو بار بهش کم محلی کن بزار آقاشو بشناسه، من بخاطر خودم نمیگم... شما غذا میخوردین منم یه لقمه کنارتون، این دیگه منتی نداره که عزیز من...
حرفی از سلمان نشنیدم فهمیدم که حریف این زن نمیشه و مونده سر جاش... ازش لجم ،گرفت، بیشتراز خودم که چرا باید از روز اول میموندم که حالا پاسوز این بچه شم....

از گرسنگی دستام میلرزید و پاهام جون نداشت که بلند شم.
قسمت پشت سرم درد گرفته بود و حالت تهوع داشتم...
میدونستم که تا صبحم سراغی ازم نمیگیرن.
از ترس جون بچم جیغی کشیدم و سلمان رو صدا کردم تا نجاتم بده.....

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

تلویزیون را روشن نکردم. به این نتیجه رسیده‌ام که وقتی حال آدم بد است، این حرام‌زاده فقط حال آدم را بدتر می‌کند. یه مشت چهره‌ی خالی از روح که پشت سر هم می‌آیند و می‌روند و تمامی هم ندارند. احمق پشت احمق، احمق‌هایی که بعضاً هم مشهور هم هستند.

عامه‌پسند
بوکوفسکی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

✍✍✍
معرفی کتاب📚📚

شما باید خوتان را آماده بکنید که با خواندن این کتاب وارد تونلی تاریک، عمیق و وحشتناک ذهن ناخودآگاه و خودآگاه خودتان بشوید.

رمان تونل نوشته ارنستو ساباتو با ترجمه مصطفی مفیدی که در انتشارات نیلوفر به چاپ رسیده است.
تونل همانند رمان بوف کور صادق هدایت، شروعش به قتل معشوقه اشاره داره و جالب است که هر دو راوی نقاش و دچار یک نوع خود بزرگ بینی مفرط یا بیماری پارانویا هستند. همین شروع قدرتمند رمان باعث می‌شود که ما با حرص و ولع کتاب را تا انتها دنبال بکنیم تا به حقیقت ماجرا پی‌ببریم. یکی از ضعف‌های که البته قابل چشم پوشی هستش، کمی تک‌بُعدی بودن کتاب و شخصیت اصلی قصه است.
  
تقریبا نیمی از پیرنگ داستان بر اساس فلسفه اگزیستانسیالیسمی و نیم دیگر پیرنگ بر پایه روانشناختی پی‌‌ریزی شده است. با توجه به اِلمان‌های اگزیستانسیالیسم که یکی از فاکتورهای اصلیش تنهایی است، در کتاب هم با تنهایی که منجربه بی تفاوتی می‌شود، روبه‌رو می‌شویم.
هنگامی که شروع به خواندن می‌کنیم، شخصیت اصلی داستان یادآور کارکتر مورسو در رمان بیگانه اثر آلبرکامو است.
ما با مونولوگ‌ و تک گویی‌های زیادی روبه هستیم

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل وهشت



سرخاک باباقلی رفتیم و حسابی باهاش درد و دل کردم ... ازش خواستم برام دعا کنه، خواستم من و بچه ام عاقبت بخیر بشیم.
رفتم به سمت خاک مرتضی... مرتضی همون یار قدیمیم... همون زخم کهنه‌ام... همون عشق ناتمومم.... بغض کهنه ام سر باز کرد. انگار بند دلم پاره شد..
ننه گوشه ی چادرش رو کشید روی سرش و به حالم گریه کرد...
بعداز چنددقیقه از جاش بلند و شدو دستمو گرفت؛ _ بمیرم برا دلت مادر، بمیرم برای جای غریبت مادر... پاشو... پاشو بریم...
سبک شده بودم، به خونه برگشتیم.
اون روز تا غروب نتونستم با کسی حرفی بزنم. بچه ها هم کاری به کارم نداشتن.
چندروزی گذشت.خاله و دخترا به دیدنم اومدن. همشون با من مثل گذشته بودن، اما حالشون مثل قدیم خوب نبود.
امشب شب خواستگاری تکتم بود.
سلمان خودشو رسونده بود تا کنار دایی کاظم حرف‌ها خواستگاری زده بشه.
ننه با دیدنش ازش کلی تشکر کرد و دعاش کرد.
سلمان نزدیکم شد و گفت ؛ خوبی صبورا؟ بچه چطوره؟
لبخندی زدم و گفتم؛ ممنونم.. چطور تونستی راضیش کنی بیای؟
سلمان گفت؛ _ یک درصد فکر کن که راضی میشد بیام اینجا، بهش گفتم تهران برام کاری پیش اومده، حتما باید بیام، سرراه رسوندمش خونه مادرش حالا یه شب میمونم فردا برمیگردم، دوباره برا عقدشون میام که ببرمت شمال...
تكتم بخاطر رسیدن به عشقش خوشحالترین بود. من هم براش خوشحال بودم، همین‌که تونستم دل خانوادمو شاد کنم برام کافی بود.
بعداز صحبت های اولیه، قرار بر این شد که بعد از آزمایش و خرید، دوروز دیگه عقد کنن.
اون‌شب بعد از رفتن مهمونا، همگی کنارهم شام خوردیم.
سلمان خسته بود و بعداز مدتها کنارهم تو اتاق خوابیدیم.
سلمان گفت؛ _ این مدت تونستی کمی استراحت کنی مگه نه؟
نگاش کردم و خندیدم.
ادامه داد؛_ باورت میشه نتونست یه وعده غذای حسابی درست کنه؟
پرسیدم؛ چرا؟
سلمان نفسش رو فوت کرد و گفت؛_ نمیدونم، میگه ناخونام میشکنه ظرف بشورم،آشغال میره لاش دستم بو میگیره، لباسم بو پیاز داغ میگیره... درکش نمیکنم، قبول نمیکنه که بیماره، منم واقعا دارم کم میارم... انقدر غر میزنه تا مجبور میشم از رستوران غذا سفارش بدم.. تازگیا بدتر شده، ازم یه لباسشویی جدید میخاد، میگه این یکی بخاطر اینکه لباسای ما توش شسته شدن کثیفن...
حرفی نزدم نمیدونستم چی بگم.
از آینده ام با این زن میترسیدم...
چه جوری باید به خانواده ام میگفتم که دارم با این شرایط زندگی میکنم؟ ننه حتما سکته میکرد.
صبح روز بعد سلمان قبل از رفتنش منو به خرید برد. پیراهن بارداری زیبایی به رنگ سبز برام خرید تا سر عقد تكتم بپوشم.
نگام کرد و گفت؛ _ صبورا جان تا اینجا هستی و به شهرتون آشناتری برو آرایشگاه، قرار نیست چون حامله ای خودتو عذاب بدی به اندازه کافی برات پول گذاشتم..
تشکری کردم. منو رسوند و بعداز خداحافظی قرار شد پس فردا برای عقد بیاد.
تموم این دوروز و مشغول انجام تدارکات عقد تكتم بودیم. قرار شد عقد تو خونمون برگزار شه. نتونستم برای خرید همراشون برم...
دو هفته مونده بود تا به شش ماه برسم و برام سخت بود.....
روز عقد شد و خونه حسابی شلوغ شده بود.
فامیلا با کنجکاوی نگام میکردن.
سلمان بعد از کمی تاخیر رسیده بود، کنارم ایستاده بود و با احترام به فامیلا خوش آمد میگفت.
انقدر خوشحال بودم که تلخی تموم بودن‌های با آذر یادم رفته بود.غافل از اینکه در آینده چه چیزهایی در انتظارمه.
کارای عقد تكتم تموم شد و بعداز هزاران بار تماسِ آذر به خونه برگشتیم..
با دیدن سلمان کنار من نتونست خودشو کنترل کنه و همون اول با تشر بهش توپید؛
_ به به سلمان خان.. دیروز و دیشبم حتما تهران کار داشتی، نه؟؟!
سلمان با خونسردی سلامی کرد و رفت روی مبل نشست...
آذر با خشم گفت؛_ چه سلامی سلمان... مگه ما باهم حرف نزدیم؟ مگه قرار نبود این دختر فقط برات یه بچه بیاره و بره... رفتی ولایتش چکار؟ اصلا این کیه؟ خانوادش کین؟ ننه بابا داره یا یکی مثل خودش پسش انداخته؟ با این سن کمش معلوم نیس چیکار کرده که بهت انداختنش... این‌همه سرتو مثل کبک نکن زیر برف. آخرین باری که اومدی خونه پدر و مادر من یادته؟ همون که اومدی دم در دنبالم کافی بود...
سلمان چشماشو بست و گفت؛ _ آذر جان ...کافیه صبورا حامله ست... نمیتونستم اومدنی هم تنهاش بزارم...
آذر با اخم گفت؛ _ چیکارکنم که حاملست. خوب حاملگی شو بهونه میکنی میکوبی تو سرم؟ اصلا من نمیخوام با این تو این خونه زندگی کنم... ازش بدم میاد، حالم از پوست سیاه سوخته اش بهم میخوره.. نمیتونم اون سکوت لعنتيشو تحمل كنم... از اسم نحسش بدم میاد، بفرستش بره ور دل ننه‌اش وقتی زایید برو بچه امونو بگیر و بیا طلاقش بده سلمان، من دیگه به اینجام رسیده....

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

.
زنان ایرانی، روستایی در آذربایجان غربی، ۱۳۴۷ خورشیدی

عکس از رُژه وود

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

◽️◽️◽️◽️

به جز شعر چه کسی بر این قایق سفید می راند؟



Toni Schneider - White on Black. Lake Bled, Yugoslavia. 1965.

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

کاظم چلیپا - کویر - دهه ی 1360

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

ارگ تاریخی بم
استان کرمان

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

همه‌ی ارتش‌های شما همه‌ی جنگنده‌های شما همه‌ی سربازان شما یک طرف، پسری که سنگی در دستاتش نگه داشته و آن‌جا ایستاده است تنهای تنها، یک طرف. در چشم‌های او من خورشید را می‌بینم. در خنده‌های او من ماه را می بینم.


غسان کنفانی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه_وشش


به آرومی لب زدم ؛ مرتضی...
همگی سکوت کردن، درکشون میکردم.
ادامه دادم؛
_ دوس نداشتم به این زودی اسمش از دهنمون بیفته، مرتضی جدای از همه چی پسرخاله ی خوبی برامون بود.
تکتم سعی کرد بحث و عوض کنه، با خنده گفت؛
_ ببینم صبورا تو این خونت چرا هیچی پیدا نمیشه ما بخوریم؟ مردیم از گشنگی، هوا میخوردین خودتون؟
خندیدم به حرفش. خواهرم چه میدونست من تا به الان چه روزایی رو گذروندم...
نخواستم دروغ بگم بهش، گفتم؛
_ تازه اومدیم اینجا برا همین خودمم نمیدونم چی به چیه. اون خونه کمی شلوغ بود نخواستیم اذیت بشین..
تا غروب سرگرم بچه و دردو دل کردن بودیم.
سلمان بالاخره برگشت، سعی میکرد خودشو خوشحال نشون بده اما من خبراز دلش داشتم.
حسابی خرید کرده بود، تکتم مشغول جابجایی خریدها شد.
بعد از کمی شوخی کردن با نعمت، اومد تو اتاق من و بچه ...
نگاش کردم و گفتم؛ خوبی ؟
سلمان پیشونی بچه رو بوسید و گفت؛
_ نمیدونم بهترین روز عمرمه یا بدترین ... حال خودمو نمیفهمم، اما تکلیفم روشن شده.......
پرسیدم؛ چرا؟
سلمان لبخندی زد و گفت؛
_ چندماه پیش وقتی تازه ازدواج کرده بودیم و آذر شروع کرد به اذیت کردنم و از طرف اردشیر تحت فشار بودم، یه شب تو خواب وقتی با اون مظلومیتت خوابیده بودی و کابوس میدیدی... اسم باباتو صدا میزدی... از خودم بدم اومد از اینکه میدونستم قراره چقدر اذیت بشی، از خدا خواستم بخاطر دل پاک توهم که شده یا بهم بچه نده، یا اگه میده به زندگی بی‌سرو سامونم، سرو سامون بده ... تکلیف خودم و زندگیم مشخص بشه... دیگه خسته شده بودم، اون روز خدا حرفمو شنيد صبورا ... بعد چندسال منو لایق پدر شدن دید و دست خیلی هارو برام رو کرد، من دیگه کاری با اون آدما ندارم.. میخام برا خودم زندگی کنم، آذر از اولشم برامن ساخته نشده بود...
نفس راحتی کشیدم و خیره به پدر و پسر رو به روم شدم...

چندروزی گذشت.
سجاد اومده بود تا تکتم و با خودش ببره.
تکتم خوشحال از اینکه دور از چشم ننه میتونه به نامزد بازیش برسه همراهش رفت.
سلمان دیگه به شهرک نمیرفت، با اردشیر خان قطع رابطه کرده بود.
ازش پرسیدم؛
_ آذر ... آذر چیشد؟ هنوز همونجاست؟
سلمان شونه‌ای بالا انداخت و گفت؛
_ خبر ندارم، راننده رو فرستادم و رفت یه سری مدارک و از ستاره برام گرفت و آورد. برام مهم نیست ... امروزم رفتم کارای طلاق و انجام بدم...
با اومدن ننه سلمان حرفش رو عوض کرد و گفت؛
_ مادر، میخام یه خونه بگیرم تو شهرتون، اونجا دوست و آشنا زیاد دارم میخام کار جدیدمو اونجا شروع کنم نظرتون چیه؟
ننه بلقیس لپاش گل انداخت و گفت؛
_ من که از کار و اینا سر در نمیارم ننه اما از خدامه دختر و نوه ام نزدیکم باشن، حالا چی شده یهو میخای بیای اونجا برا زندگی؟
سلمان گفت؛
_ همچین یه دفعه ای هم نیست... خونه تهران باب دل من و صبورا نیست، میخاستیم عوضش کنیم... گفتم بیایم یکمی نزدیکتر به شما بهتره. حالا انشالله که کارامون درست میشه..
خوشحال بودم.. باورم نمیشد کابوسام دارن تموم میشن......
#قسمت_اخر_صبورا


بعد از رفتن ننه و نعمت حسابی تنها شده بودم. بچه داری هم خیلی سخت بود و به تنهایی کارامو انجام میدادم.
حدودا یک ماهی اونجا مونده بودیم، تو این یک ماه سمانه دوبار بهم سر زده بود و اون هم مثل من خوشحال بود از اینکه خدا صدام رو شنیده.
روی تخت دراز کشیده بودم و به بچه شیر میدادم. سلمان بوسه ای به گونه ام زد و همونجا دراز کشید و گفت؛ امروز کارای طلاق تموم شد..
با تعجب گفتم؛ چه زود؟
سلمان گفت؛ توافقی بود، خودشم فهمیده بود که دیگه نمیتونم سوهان روح بودنش رو تحمل کنم، اونی که منو وادار به تحمل میکرد هم دیگه حناش برام رنگی نداره...
پرسیدم؛ پس تکلیف اموال چی میشه؟
سلمان اخمی کرد و گفت؛
_ نمیخوام.. اموال خودش رو قانونی پس بگیره... من مال خودمو بخشیدم اگه خودش خواست میتونه پس بده، اما دیگه نمیتونم زندگی خودمو و تو و این بچه رو بخاطر مال دنیا تباه کنم، این اردشیر و اونم آذر.. خودشون بدونن باهم من انقدری دارم که بتونم یه سرپناه براتون بگیرم، به بهرام سپردم یه خونه خوب برام تو شهرتون پیدا کنه، دو تا پیدا شده میبرمت خونه ننه بلقیس باهم میبینیم...


ادامه دارد.....

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه_وچهار


میدونستم چقدر منتظر این بچه بود و شیرینی وجودش رو مشکلات زندگی تلخ کرده بود.
ستاره وارد شد؛ همون لحظه پرستار گفت؛
_ خب همراه مادر بیاد کمک کنه تا به بچه شیر بده...
بدون هیچ تجربه ای به سختی شروع کردم به شیر دادن نوزاد کوچولوم....
موهای مشکی و پرش به خودم رفته بود، اما سفیدی پوستش که مثل مهتاب می‌درخشید به سلمان...
پسر کوچیکم رو به آغوش گرفتم و تموم وجودم پر شد از حس مادری... چطور میتونستم پاره ی تنم رو بسپرم دست غریبه...
اشکام از چشام جاری شدن..
ستاره نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _ سخت نگیر تازه اول راهی صبورا... راستی خواهرت زنگ زده بود به گوشیت، گفتم که زایشگاهی، گفتن که تا صبح خودشونو میرسونن..
وحشت زده نگاهی بهش انداختم و گفتم؛
_ چرا ... چرا گفتی ستاره؟ مگه نمی دونی شرایطمو، حالا چکار کنم؟؟
ستاره شونه ای بالا انداخت و گفت؛ _ دوبار تماس گرفته بودن، چی میگفتم بهشون؟ بالاخره که می فهمیدن..
حالم بدشده بود، درد زایمان و استرس داشتن بچه ام یه طرف، درد فهمیدن با هوو زندگی کردنم یه طرف..
اون لحظه نیاز داشتم سلمان کنارم باشه، برا همین از ستاره خواستم تا بهش زنگ بزنه بیاد.
وقتی از حیاط اومد پرستار گفت فقط یه نفر اجازه داره کنارم باشه، ستاره رفت بیرون.
نگاهی بهش انداختم و گفتم؛ _ سلمان ... ننه و تکتم دارن میان اینجا...
سلمان اخمی کرد و گفت؛ _ کی بهشون خبر داده؟
جواب دادم؛ ستاره..
سلمان نفسش رو با شدت فوت کرد و دستی لابلای موهاش کشید.
گریه هام شدت گرفت...
همزمان بامن بچه هم شروع کرد به گریه کردن.
سلمان کلافه گفت؛ _ گریه نکن صبورا جان دورت بگردم..تو الان فقط باید حواست به خودت و بچه باشه... درستش میکنم، میدونم که ستاره دهن لق از قصد آتیش بیار معرکه شده..
اشکامو پاک کردم و بچه رو از دستش گرفتم.
همونطور که بهش شیر میدادم گفتم؛ چه جوری؟
سلمان گفت؛ _ خودم بهشون زنگ میزنم میبرمشون ویلای یکی از دوستام، اونا که نمیدونن خونمون کجاست، توام مرخص شدی میریم اونجا، چندروزی حواسم هست آذر نیاد... صبورا جان .. بچه دنبال شیر میگرده گناه داره...
حواسم رفت پی نوزادم... نوزاد تازه متولد قشنگم که با لبای قرمز کوچولوش به دنبال شیر گشت...
سلمان با ستاره صحبت کرد و ازش خواست دوباره حرفی نزنه....
اون شب تا صبح نتونستم بخوابم، تموم حواسم پی بچه بود..
ستاره تا صبح کنارم موند، اما چه موندنی... پشتش رو به من کرد و رو تخت خالی کنارم خوابید. من هنوز نمیتونستم درست بچه رو تو بغلم بگیرم، چه برسه به شیر دادنش.
شب عجیبی بود، به پسرم نگاه میکردم، این بچه از بطن من اومده بود، از وجود من بود، نمیدونستم برای اومدنش خوشحال باشم یا استرس روبرو شدن خانوادم با آذر و بکشم...
بالاخره صبح شد، تازه هوا روشن شده بود که سلمان باهام تماس گرفت.
بعداز احوالپرسی گفت؛_ صبورا جان من اومدم دنبال ننه و بچه‌ها تازه رسیدن میبرمشون خونه...گفتم استراحت کنن تا تو مرخص شی میام دنبالت...
نفس راحتی کشیدم و ازش تشکر کردم.
بعد از مرخص شدن منتظر سلمان موندم تا بیاد دنبالمون.
متوجه تلفن‌های مشکوک ستاره شدم و حدس زده بودم که با آذر حرف میزنه.
به سلمان پیام دادم و گفتم که آدرس ویلا رو به ستاره نده، ممکنه خبرچینی کنه... چشمم ترسیده بود و نمیتونستم بهش اعتماد کنم.
تو راہ سلمان رو به ستاره گفت؛ _ زنداداش اول شمارو میرسونم..
ستاره گفت؛ میام همراهتون ويلا....
سلمان گفت؛ _ دستت درد نکنه حسابی خسته شدی از دیروز میبرمت خونه، مادر صبورا جان و بچه ها اومدن هستن کمکش میکنن.
ستاره با سمجی گفت؛
_ پس آدرس و بده تا بیایم اردشیر و بچه ها بچه رو ببینن.
سلمان اخمی کرد و گفت:_ بچه رو الان میبریم دست بوس داداش، چرا تو زحمت بیفته.. در ضمن نمیخام این چندروزی که خانواده صبورا هستن مشکلی پیش بیاد از طرف آذر، متوجه منظورم میشی که؟
ستاره دستپاچه گفت؛ چه مشکلی... خیالت راحت..
به ویلای اردشیر خان رسیدیم، سلمان بچه رو ازم گرفت و رفتیم داخل.
بچه ها با دیدنمون اومدن به سمتمون و ذوق زده نگاه میکردن.
اردشیر خان رو مبل نشسته بود. با دیدن سلمان و بچه ی تو بغلش عینکش رو از چشمش درآورد و بلند شد...
نزدیک شد و بچه رو از دستش گرفت؛ با حالت خاصی که تا الان اونطوری ندیده بودمش نگاهش میکرد....
صداش رو صاف کرد و گفت؛ _ مبارکه داداش... نور چشمی من خوش اومدی... پسر سلمانم ... اسمش رو میزاریم نادر...
سلمان با صورت سرخ شده گفت؛ _ چرا بهم زودتر نگفتین داداش، اسمش رو گذاشتیم مرتضی با اجازتون.
اردشیرخان با تعجب گفت؛ مرتضی؟ چرا مرتضی؟
سلمان گفت؛ _ اسم برادر مرحوم صبورا بود...دلش خواست نخواستم دلشو بشکنم ...
اردشیر خان سری تکون داد و گفت؛ خیلی خب...

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

تَتَمّه‌ی آفتاب را برایمان می‌گذارند،
که گرم شویم
و پس مانده‌ی سفره‌ها را، که بخوریم
و اندکی از شب را، که بخوابیم
و اندکی از صبح را، که بیدار شویم
و مقداری از موسیقیِ مبتذل را، که به آن گوش دهیم
و پیاده‌روهای تَنگ را، که قدم برداریم
و انگشتان بُریده شده را، که بنویسیم.

سپس از اقیانوس تا خلیجِ وطن را برایمان می‌گذارند، که برایش بجنگیم و بمیریم



محمد الماغوط

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

تشاؤم


حين جئنا هذه الأرض
وقلنا : "سوف نبني عالماً أجملَ".
كان الكونُ أجملْ ...
أوَلم يسمحْ لنا بالأسئلةْ
وبمنأى الحلمِ ؟
أمّا الآن
والطيرُ الذي ينُْبئنا طارَ
فقد حلَّ زمانُ القتلة
***ْ



هنگامی که به زمین آمدیم
و گفتیم جهان زیبایی می‌سازیم
هستی زیبا بود
مگر نه این است که اجازه پرسش و بلند پروازی به ما می داد؟
اما اکنون پرنده‌ای که بشارتمان می‌داد پرید
و روزگار قاتلان فرا رسیده است.



#سعدي_يوسف
برگردان محبوبه افشاری

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه_ودو


چند ساعت بعد آذر مثل همیشه آماده به خودش حسابی رسیده بود و از پله ها پایین اومد.
بدون هیچ حرفی به اتاقم رفتم و مشغول جابجایی لباس بچه تو ساکش شدم.
با دیدن این همه وسایل کوچولو دلم غنج میرفت.
صدای آیفون بلند شد.
بازش کردم، اردشیر خان و بچه ها وارد شدن.
آذر بدون هیچ حجابی با صورتی که لبخندی مصنوعی همه جاش رو پوشونده بود به استقبالشون رفت.
من هم پشت سرش رفتم.
بعد از سلام و احوالپرسی وارد شدن.
سلمان هم رسیده بود، حواسم پی آذر بود که با اعتماد به نفس کامل جلوی اردشیر خان برخورد میکرد و اردشیر خان هم برعکس رفتار سردش با زن‌ها باهاش خوب حرف میزد!
نهار و آوردن، با ستاره رفتیم تو آشپزخونه و مشغول شدیم.
ستاره پرسید؛ خوبی صبورا؟ خوش گذشت این مدت؟
پوزخندی رو صورتم نقش بست..
نمیتونستم این خانواده رو درک کنم....
معلوم نبود دوستی و دشمنی شون..
موقع نهار ، بحث زمینا پیش کشیده شد،
اردشیر خان رو به سلمان گفت؛ سلمان... تو و خانومت نمیخواین این زمینای مارو پس بدین؟ دعواتون تموم شد الان چندماهه دوباره لیلی و مجنون شدین پس تکلیف من چی میشه؟ کلی چک دارم دست مردم، برا دونه دونه ویلای شهرک باید حساب کتاب کنم.
سلمان رو به آذر گفت؛ _ والله از خودش بپرس......
آذر با وسواس، داخل بشقابش رو برای بار پنجم با دستمال پاک کرد و رو به اردشیر خان گفت؛ _ بیشتراز ده ساله که تو این خانوادم امانت دار خوبی بودم براتون اردشیر خان، درست، گفتی مال شما محفوظ، سلمانم که... من و اون نداریم، اما الان... رضایت دادم ازدواج کنه، درست، حالا که دختره باردار شده شرط من اینه که بچه رو بده به من بزرگش کنم هر موقع مطمئن شدم، مال شمارو برمیگردونم، این دخترم جایی تو قلب سلمان نداره دوس داره بمونه و مثل سابق به کارای خونه برسه دوس نداره طلاق بگیره....
ستاره نگاهشو بهم دوخت. از خجالت و خوردشدن غرورم نفسام به شماره افتادن، نتونستم حرفی بزنم.. مثل همیشه نتونستم...
اردشیر خان با لبخند مرموزانه ای گفت؛ _ اینکه سلمان یه زن داره اونم اول و آخرش خودتی درش شکی نیست... شرطت قبول بهت ضمانت میدم...
بیشتر از قبل از اردشیر متنفر شدم و سعی کردم این نفرت و از چشمام نخونن..
از پشت میز بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه.
سلمان چند لحظه بعد دنبالم اومد...
گفت؛ _ لعنت به من... لعنت به من که میدونستم چه شرایطی داری و آوردمت اینجا، روحتو زخمی تر کردم نمیزارم اینطوری که اینا میگن بشه صبورا بهت قول میدم...
خسته تر از همیشه رفتم و نشستم رو تختم. منتظر بودم تا برن به ویلاشون.
صدای خنده و گفتگوی آذر و بقیه از بیرون میومد. مثل همیشه غریبه بودم و سعی کردم چشمامو ببندم اما اشک اجازه نمیداد.
موقع رفتنشون بیرون نرفتم، نمیتونستم رفتارهای تحقیر آمیز اردشیرخان و تحمل کنم. بلند شدم و مشغول تمیزکردن ظرف میوه و شیرینی شدم.......
دو سه روزی گذشت؛ اینبار ستاره هم اومده بود کنار من و سمانه نشسته بود.
متوجه شدم سمانه جلوی دهنش رو گرفته و زیاد حرف نمیزنه.
ستاره پرسید؛ _ صبورا... خانوادت هنوز موضوع آذر و نمیدونن؟ وقت زایمانت نمیان؟ متوجه نمیشن؟
آهی کشیدم و گفتم؛ _ سلمان گفته شب اول و تو کنارم بمونی، بعدش میرم شهر خودمون تا ده روز که اونا نیان..
ستاره گفت؛ ولی اردشیر نمیزاره...
پرسیدم؛ چرا اردشیر خان نباید بزاره؟
ستاره جلوی زبونش رو گرفت و گفت؛
_ نمیدونم ... همینجوری خودم گفتم...
سمانه با ابروهاش اشاره ای زد بهم. نگاهی بهش انداخت و گفت؛ _ خدای صبورا هم بزرگه... یعنی بعد این‌همه سیاهی شب، روزِ روشن نمیاد؟ چرا میاد....
ستاره گفت؛ _ آخه چه جوری باید باهم بسازن تو یه خونه؟ وقت خودشو میگیره، بعد از زایمان دلش و سنگ کنه و زودتر بره...
سمانه گفت؛_ ما یه مثالی داریم، میگیم هوو و هوو رختشون رو تو یه تشت میشورن... اما جاری و جاری نه، شاید باهم ساختن خدارو چه دیدی؟ توام سعی کن صبورا بمونه سر زندگیش، میدونی که آذر مریض وسواس داره، روزی ده بار به صورتش کرم میماله و میشوره این زن بچه نگهدار نیست... فردا روزی میره و تو باید بچه رو نگهداری...
ستاره پشت چشمی نازک کرد و گفت:نمیدونم والا... شما زن زوله‌های تو کوچه همه چی بارتون میشه،و از جاش بلند شد و رفت......
بعد از رفتنش سمانه رو بهم گفت؛ _ اینا همشون از اون یکی بدترن، گوش به عقلت بسپر دختر.. فقط و فقط سلامت خودت و بچه ات برات مهم باشه. ببینم وسایل شو کامل خریدی؟
گفتم؛ آره اونایی که لازم بود و خریدم..
سمانه گفت: _ ساک بچه رو آماده کن... آخرین سونوگرافی و شناسنامه تو، هرچی که لازمه رو بزار توش.. یه دست لباس برا خودتم بزار برو حموم قشنگ خودتو بشور و تمیز کن...
خندیدم و گفتم؛

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه


سلمان به سختی منو به بیمارستان شهر رسوند.
سوار ویلچرم کردن و بردنم داخل.
دکتر بعد از معاینه و آزمایش یه ساعته متوجه شد فشارم افتاده و قندخونم خیلی پایینه..
پرسید؛ چه غذاهایی خوردی دختر؟ چرا انقدر فشارت پایینه؟
سری تکون دادم و گفتم؛ از صبح ناشتام ...
دکتر با تعجب سرمی برام نوشت و گفت؛
_ آخرین باری که سونو دادی کی بود؟
یادم نمیومد، دکتر از رفتارام متوجه شد که مشکلی وجود داره.
رو به سلمان گفت؛
_ خانومتون باید اینجا بمونه، بیست و چهار ساعت بخش زنان بستریش کنین، داروهاش رو بگیرین مایعات شیرین بهش بدین تا ببینم بچه تکون میخوره یا نه..
به سختی وارد بخش زنان شدیم.
سلمان سکوت کرده بود.
بعداز انجام کارای اولیه و شنیدن صدای قلب بچه دراز کشیدم تا سرمم بره.
بالا سرم بدون هیچ حرفی نشسته بود و نگام میکرد...
افکار مزاحم باعث شده بود که نتونم حس خوبی بهش داشته باشم..
نمیگم عاشقش بودم اما همون اوایل ازدواج، به واسطه خوبی‌هایی که بهم کرده بود کمی دلم آروم گرفته بود، که خراب شد ......
سلمان گفت؛
_ چی شدی صبورا ... تو نبود من چه بلایی سرت اومده؟
نخواستم سکوت کنم، تو خونه دیگه نمیتونستم از دست آذر باهاش دوکلوم حرف بزنم.
گفتم؛
_ بلاتکلیفی مثل خوره افتاده به جونم، تو مرد خوبی هستی سلمان و درحق من و خانواده ام لطف زیادی کردی اما ... اما من اگه میدونستم منو فقط بخاطر بچه میخوای و اینطوری باید قلب شکسته ام و هزار تیکه کنین، تو همون خراب شده میموندم و هیچوقت باهات ازدواج نمیکردم...
سلمان که توقع همچین حرفی رو ازم نداشت گفت؛
_ آخه... نمیدونم چی بگم صبورا جان.. حق داری بخدا خودمم موندم، اردشیر دستمو گذاشته تو پوست گردو.. انقدر درگیر کارا شدم که نمیتونم یه لحظه هم فکر کنم تکلیف این زندگی چیه...
با شنیدن اسم اردشیر اعصابم بیشتر بهم ریخت، داداشی که سلمان مثل پدرش دوستش داشت، اصلا براش مهم نبود که برادرش تو چه وضعی زندگی میکنه و فقط و فقط دنبال سرمایه اش بود.
اخمی کردم و گفتم؛
_ به من چه که شما مشکل داشتین، به من چه که آذر سرمایه اتونو برنمیگردونه، من چه گناهی کردم که الان بلاتکلیف اینجام؟ من نمیتونم تو اون خونه یه لحظه به حال خودم باشم، سلمان نزدیک نه ماهم شده هنوز یه جوراب برا بچه ام نخریدم، اونطور که باید تحت نظر دکتر نبودم... بچه ای که ده سال منتظرش بودی اینجاست تو شکم من.. چطور ذوق اینو نداری که براش اسم انتخاب کنی، این بچه اگه تو بطن آذر بود هم همینقدر برات کم اهمیت بود؟ چون صبورم باید انقدر تاوان بدم؟
سلمان شرمنده سرش رو پایین انداخت و گفت؛
_ تموم شیرینی پدر شدنمو، آذر برام زهر هلاهل کرد...
نتونستم حرفش رو باور کنم و گفتم؛
_ بخاطر همینه هنوزم با حرفاش خامت میکنه و از اومدنت کنار من حتی برای دو دقیقه منصرفت میکنه؟ نه ... من دیگه نمیتونم حرفاتو باور کنم.. رفتارهای دوگانه‌ات نمیزاره باورت داشته باشم...
حرفی نزد و سکوت کرد.
سرم رو برگردوندم تا نبینمش...
چند لحظه بعد بخاطر اثر داروها خوابم برد و نفهمیدم چه مدت خواب بودم....
بعد از بیدار شدنم سلمان رو بالای سرم دیدم.
با لبخند نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_ برات غذا گرفتم، پاشو بخور.
بدون هیچ حرفی مشغول شدم.
سلمان گفت؛
_ با داداش تماس گرفتم و باهاش حرف زدم، گفتم با این شرایط نمیتونم یه خونه‌ی جدا بگیرم و صبورا رو تنها بزارم از طرفی رفتارای آذر هم روانمو بهم ریخته....
پرسیدم؛ خب چی گفت؟
سلمان ادامه داد؛
_ مثل همیشه... با داد و فریاد بهم گوشزد کرد که حاصل یه عمر کار کردنمون دست آذره، باید به طوری ازش بگیرم و بعد هرکاری که دوس دارم بکنم.
دوباره همون بحث همیشگی شروع شده بود.
کلافه گفتم؛
_ وقت زایمانم نزدیک شده، نمیتونم بدون تکتم یا ننه بمونم، اونا بیان با این وضع روبرو شن؟
سلمان گفت؛
_ فردا اردشیر و ستاره میان شمال، برا زایمانتم ستاره کنارت هست، سعی میکنم ببرمت چندروزی کنار خانواده ات بمونی
پوزخندی زدم و گفتم؛
_ این موش و گربه بازی تا کی باید ادامه داشته باشه؟ یعنی خانوادم تا کی نباید به خونم بیان؟
سلمان دستی به موهام کشید و گفت؛
_ طاقت بیار عزیزم میدونم کم کاری کردم در حقت ... اما اگه مال و اموال اردشیر نبود یه لحظه هم تحمل نمیکردم...
درمونده حرفی نزدم و خیره به قطرات سرم شدم.
سلمان شب رو تو ماشین مونده بود.
بعد از مرخص شدنم به سمت بازار رفتیم تا برا بچه خرید کنیم...
وارد سیسمونی فروشی شدیم.
فروشنده با دیدنم گفت؛
_ خوش اومدین چه مادر کوچولویی در خدمتم..
با دیدن کلی لباس بچگونه روحیه ام باز شد و گل از گل هردومون شکفت...

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

تشویق مردم به سفید کردن پشت بامها جهت انعکاس نور خورشید و جلوگیری از گرم شدن زمین.سفيد كردن بام ارزان ترين راه براى مبارزه با گرمايش جهانيست

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

۲۹ بهمن سالروز درگذشت خسرو گلسرخی

(زاده ۲ بهمن ۱۳۲۲ رشت -- درگذشته ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ تهران) نویسنده و شاعر آرمانخواه

او پس از پایان تحصیلات در روزنامه اطلاعات، آیندگان و کیهان به نگارش مقالاتی در باب مسائل ادبی و هنری پرداخت.
در سال ۱۳۴۷ هنگامی که سردبیری بخش هنری روزنامه کیهان را داشت، با عاطفه گرگین، شاعر، نویسنده و پژوهشگر، پیوند زناشویی بست. در سال ۱۳۵۰ نوشته‏‌ای از او در ماهنامه نگین با سرنبشته «گرفتاری شعر در شبه‏ جزیره روشنفکران» به ‌چاپ رسید که بسیار گفتگو برانگیز بود.
وی در این نوشته شاعران آن روزگار را سرزنش می‌کرد که: «شاعر که ناخواسته و نادانسته زیر نفوذ سیاست هنری روزگارش قرار گرفته‏ است. او از کلمات و شرایط عینی زندگی می‌ترسد. شاعر در مقام تولیدکننده‏‌ای تکیه زده که منطبق شدن کالایش با ضوابط جاری حتمی می‌نماید. آیا شعر نمی‌تواند دهان‏ به‏‌دهان جریان و هستی گیرد و گردن نهادن به ایجاد آن‌گونه کالا ضرورت دارد؟... شاعر جا خالی کرده ‏است. او گوشه ‏نشین، حاشیه ‏پرداز و منزوی شده، به متلاشی کردن نقش تاریخی شاعر و حقیقت شعر نشسته‏ است... شاعر چون در کوران واقعیات نیست، چون در زندگی روزمره در میان مردم دیده نمی‌شود، شعر او نه رنگی از مردم دارد و نه رنگی از زندگی »
خسرو گلسرخی شاعر و نویسنده مبارز و آرمانگرایی مخلص بود. او آن‌گونه که می‌اندیشید، می‌زیست  و می‌سرود. سالهای ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۱ دوران خلاقیت و شکوفایی فکری او بود. دید سالم و هوشیارانه و منتقد او در اشعارش بازتابی گسترده داشت.
نوشته‌های گلسرخی، اعم از شعر و مقاله و تحقیق نشان می‌دهد که او به‌هنر جدای از مردم اعتقاد و دلبستگی نداشته و به‌همین دلیل در تمام آثارش به افشای چهره دشمنان مردم پای فشرده است. اشعار اولیه خسرو گلسرخی از حیث ساخت و تکنیک شعری ضعف‌هایی دارند، اما همین سروده‌ها نیز از حیث محتوا و اندیشه و عشق سرشار به مردم و مبارزه، در شمار صادقانه ترین و صمیمانه ترین سروده‌هاست.

آثار:
سرزمین من
پرنده خیس
خسته تر از هميشه مجموعه اشعار (به کوشش کاوه گوهرین و چاپ انتشارات آرويج)
ای سرزمین من مجموعه اشعار (به کوشش کاوه گوهرین)
سیاست هنر، سیاست شعر (با نام خ. گلسرخی)
نیما و حقیقت خاکی (با نام خسرو تهرانی)
ادبیات توده (با نام خسرو تهرانی)
واپسین دم استعمار نوشته فرانتس فانون (ترجمه با نام خسرو کاتوزیان)

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

هما

📸 ساسان نژادی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل وهفت


تو شکمت بچه منو داری و خودمو نداری، میدونم شرمندتم... از اینور رونده و از اونطرف مونده شدم.. حس خوبی ندارم به هیچی، آذر تازه قصد موندن کرده... تازه میخاد بچمونو بزرگ کنه... آدم نامردی نیستم اما میفهمم همه ی محبتاش الكيه، حتى میدونم این املاک و قصد نداره برگردونه، من آذر و خوب میشناسم......
با تعجب گفتم؛ _ پس چرا شرط گذاشته که در ازای مادری برای بچه املاک و برمیگردونه؟
نفسش رو محکم بیرون و گفت؛ _ اون فقط میخاد تو این زندگی باشه، کجا براش بهتر از اینجا؟ اندازه‌ی تموم دارایی من خرج کرده و پس انداز داره، از دست و دلبازیم سواستفاده کرده و هنوزم سیر نشده.. من دیگه بعداز اون رفتاراش وقتی که خواست همه چیزو بالا بکشه نمیتونم باهاش مثل اول باشم.. وقتی قبول نکردم که دوباره باهاش زندگی کنم میدونی بهم چی گفت؟
سرم رو به معنای نه تکون دادم.
ادامه داد؛ _ تهدیدم کرد که ازم تو دادگاه خانواده شکایت میکنه آبرومو میبره....
با تعجب از این‌همه وقاحت حرفی نزدم و ساکت موندم.
آروم گفتم ؛ _ من... من بچمو دوس دارم.. این زن بیماره.. وقتی تنهاست با خودش حرف میزنه.. هروز با دکترش صحبت میکنه و از خرابی حالش میگه، از کابوساش...
سلمان گفت؛ _ نمیدونم فقط نمیخام مدیون اردشیر بشم، لازم باشه هرچی که دارم و میفروشم و بجای اموالش میدم تا از دست این زن خلاص شم... فعلا تو برو چندروزی شهرتون بمون، هم حال و هوات عوض میشه و هم من اینجا سعی میکنم در نبودت راضیش کنم...
سری تکون دادم و بعد از رفتنش سعی کردم استراحت کنم.
صبح روز بعد حدودا ساعت یازده بود که راننده رسید. قبلش آذر مجبورم کرد تا براش قرمه سبزی درست کنم که ‌بی‌غذا نمونن.
تا لحظه ی آخر داشتم کار میکردم.
سلمان رفته بود دم در و مشغول سفارش کردن به راننده بود.
آذر با پوزخندی دم در ایستاد و گفت؛ _ ببین حتی باهات نمیاد ... دختر بیچاره آخه به چیه این مردی که نمیخوادت دل خوش کردی؟؟! برا خودت میگم که بچه تو بزاری و بری ولایتت، سلمان دوستت نداره!
چشماشو ریز کرد و گفت؛ _ خیلی وقت بود بهش قول یه شب رویایی و دونفری داده بودم... اما با وجود تو نمیشد.. یعنی اونطور که میخواستم نمیشد، میدونی منظور مو؟ شام دونفره و شمع و .... اما الان با رفتنت لطف بزرگی در حقمون میکنی......
داشتم از اینهمه وقاحت خفه میشدم. حرفی نزدم و مثل همیشه لال بدون خداحافظی از کنارش گذشتم.
صداش رو شنیدم که پشت سرم میگفت؛ _ برو که برنگردی!.
وقتی ماشین راه افتاد نفس راحتی کشیدم.
تموم راه به صدای آهنگی که از ماشین پخش میشد گوش میکردم و سعی کردم بعداز مدتها به چیزی فکر نکنم.
رسیدیم به شهر، دیگه از اون خونه ی قدیمی خبری نبود و خونه ی جدیدی که سلمان به نامم زده بود جاش رو گرفته بود. نعمت و تکتم با دیدنم ذوق زده به استقبالم اومدن و منو تو آغوش گرفتن.
ننه با صدای بلند دعواشون میکرد که صبورا بار شیشه داره انقدر فشارش ندین...
از اینکه بدون سلمان رفتم کمی ناراحت شدن اما بعدش به اندازه تموم این مدت حرف زدیم و رفع دلتنگی کردیم.
روبه ننه گفتم؛ _ ننه خیلی برا تكتم عجله داشتین چرا انقدر خواستگاریشو عقب انداختین؟
ننه با ناراحتی گفت؛ _ چی بگم دختر هرچقدرم عقب انداختم حریف این چشم سفید که نشدم اینا غریبه ان، خاله ات نیست که جهاز آنچنانی نخواد، دست خالی چی بدم بهشون؟ آخر این هفته میان برا حرفای آخر، نمیدونم والا...
تكتم با ناراحتی خیره به هردومون بود.
لبخندی زدم و بلند شدم از تو کیفم چکی که سلمان داده بود و درآوردم و دادم دست ننه، گفتم؛
_ اینو سلمان داده کادوی عروسی تکتم، انقدری هست که خرج جهيزيه شو بده.
تکتم با هیجان پرید و چک و از دست ننه کشید، با دیدن مبلغش جیغی کشید و گفت؛
_ صبورا ... باورم نمیشه تو رو خدا راست میگی؟
سری تکون دادم و گفتم؛ دروغم چیه...
نعمت گفت؛ _ داماد‌ پولدار داشتنم نعمتیه بخدا..
ننه چشم غره ای بهش رفت و رو بهم گفت؛
_ خدا خیرش بده مادر، خدا بیشتر بهش بده. من چطور باید از خجالت این مرد دربیام؟ شرمنده توام صبورا... شرمنده تو و دلت شدم مادر، شدی گوشت قربونی ما ...
لبخند مصنوعی زدم و گفتم؛ _ قربونی چرا مادر... خداروشكر من ... از زندگیم راضی ام. سلمان مرد خوبیه......
اون شب رو مثل گذشته همگی کنارهم خوابیدیم.
صبح روز بعد تکتم به کارگاه رفته بود.
رو به ننه گفتم؛ _ ننه خیلی وقته مزار نرفتم، باهم بریم؟
ننه گفت؛ _ بریم مادر، اما اگه بخوای ناراحتی کنی برا بچه ات خوب نیس...
خیالشو راحت کردم و راه افتادیم.
وقتی وارد قبرستون شدم انگار آرامش عجیبی وارد خونم شد. این قبرستون دوتا از عزیز ترین آدمای زندگیم رو تو خاکش داره...

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

از مجموعه عکسِ «این #شهر از آنِ کیست؟»

عکاس : سهیل آقازاده 📸

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

مراکش

photographer:
jack_wickes

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

🔵 برای بهمن محصص
ژازه تباتبایی

• هر چه می‌گریم
چکه‌های اشک‌هایم به شن‌ها فرو می‌روند.
جوی امیدی نمی‌شود،
تا در آن، به امید آمدنت شنا کنم.

•هزارها بار،
گل خشک عشق را
با قطره‌های اشک آب داده‌ام،
شاید، بار دیگر؛
شکوهش دنیا را خیره کند
و عطر دل‌آویزش،
دیوانگی‌ام را، رام کند.

• مرکب نبود
و کلمات می‌مردند،
با اشک خودم نوشتم
تا شاید آن‌ها زنده بمانند.

• غمی در چشمان من، لانه کرده
کودکان شفافش،
بر روی گونه‌هایم، سرسرک بازی می‌کنند.

• روزی که خنده،
بر تارهای نور نشست،
قطره‌های اشک،
ستاره‌های آسمان تاریکی شد.
شیطان، با سرانگشت نوشت:
«دوست ندار.»
و قصه‌ی تنفر،
موجش محبت را گریان ساخت.

Читать полностью…
Subscribe to a channel