book_dot_com | Unsorted

Telegram-канал book_dot_com - 📚بوک‌ دات‌ کام📚

467

کتاب یه دوست قدیمیه. دوستی که خیلی از ماها یه مدته باهاش قهر کردیم. بیاین با این دوست قدیمی آشتی کنیم!😊 گروه هم خوانی @Lets_read_a_book ناشناس چنل اگه نظری دارین خوشحال میشم اینجا باهام در میون بزارین https://t.me/BiChatBot?start=sc-319798-NVTYEM8

Subscribe to a channel

📚بوک‌ دات‌ کام📚

کمی با من
مهربان باش
عجیب این روزها
شعرهایم
بی وزن و آهنگ شده است...
کمی عاشق باش
من دوستت دارم

@book_dot_com 📚

Читать полностью…

📚بوک‌ دات‌ کام📚

📜 معرفی مجموعه کتاب "دونده هزارتو"

این مجموعه، یه ماجراجویی علمی-تخیلی پر از هیجانه که مخاطب رو به دنیای تاریک و پیچیده‌ای می‌بره. شاید این سری کتاب رو نشه یه شاهکار ادبی نامید، اما بی‌شک یکی از داستان‌های سرگرم‌کننده و پرکششه که ذهن خواننده رو درگیر می‌کنه.

داستان، روایتگر ماجرای گروهی از نوجوانانه که در فضایی محصور و پر از خطر به نام "هزارتو" بیدار می‌شن، بدون اینکه چیزی از گذشته خودشون به یاد داشته باشن. نویسنده با فضاسازی قوی و توصیفاتی دقیق، هراس و ابهامی که بر داستان سایه افکنده رو به‌ خوبی منتقل کرده و هزارتو رو به یکی از شخصیت‌های اصلی داستان تبدیل کرده. همین دنیای پرابهام و خطرناک، محیطی پرتنش و پر از معما رو برای قهرمانان نوجوان داستان به وجود آورده.

شخصیت‌های این مجموعه به‌ خوبی پرداخته شده‌ان. شخصیت اصلی، توماس، یک نوجوان معمولی با ویژگی‌های معمولی و نقاط قوت و ضعفه. دیگر شخصیت‌ها هم، در حالی که هرکدوم داستان و ویژگی‌های منحصربه‌فرد خودشون رو دارن، با تعاملات واقعی و پیچیده‌شون، داستان رو جذاب‌تر می‌کنن. با اینکه شخصیت‌ها قدرت‌های فراطبیعی ندارن، ولی در شرایط دشوار و ترسناک به قهرمان‌هایی تبدیل می‌شون که توانایی رویارویی با چالش‌ها رو دارن.

گفت‌وگوها و توصیفات داستان ساده و روان هستن، اما به خوبی جو تاریک و عجیب هزارتو و دنیای دیستوپیایی اون رو منتقل می‌کنن. این سبک روایت برای کسی که به دنبال داستانی سریع و هیجان‌انگیزه، کاملاً مناسبه و ذهن خواننده رو تا آخرین صفحه درگیر خودش نگه می‌داره.

این کتاب بیشتر از اونکه صرفا یک داستان علمی-تخیلی باشه، به ترس از ناشناخته‌ها، موضوع بقا و دوستی میان نوجوانان می‌پردازه. شاید بشه گفت نقدی غیرمستقیم به شرایط اجتماعی و روانی جامعه امروز هم داره چرا که نوجوانان برای نجات خود باید با یکدیگر همکاری کنن به هم اعتماد کنن و با سختی‌ها مبارزه کنن.

برخی ممکنه این مجموعه رو تکراری یا حتی ساده بدانن، چرا که شبیه به بسیاری از آثار دیستوپیایی دیگه، مثل بازی‌های گرسنگیه. اما با این حال، دشنر با سرعت بخشیدن به داستان و نگه‌داشتن خواننده در فضایی پر رمز و راز، اثری خلق کرده که خواننده را به صفحه بعدی می‌کشانه و باعث می‌شه تا سرانجام داستان رو دنبال کنه.

هر چند این داستان اشاره‌ای به مفاهیمی مثل دوستی و وفاداری داره اما به اندازه‌ای که به اکشن و ماجراجویی می‌پردازه عمق عاطفی یا پیچیدگی فلسفی نداره. و شاید اگه دنبال چیزی عمیق‌تر باشین تا حدی ناامیدتون کنه.

📚در کل، اگر به داستان‌های بقا، دنیای پسا-آخرالزمانی و ماجراجویی‌های پرخطر علاقه دارین، این مجموعه کتاب برای شماست.

پ.ن: این مجموعه دوتا جلد فرعی هم داره که داستان‌های قبل مجموعه اصلی رو بیان می‌کنه.

💬نظر شما درباره این مجموعه چیه؟

✍️نویسنده: آرونیا

@book_dot_com📚

Читать полностью…

📚بوک‌ دات‌ کام📚

بی‌خیال تمام دلواپسی‌ها
بی‌خیال،
به موسیقی دلنواز صبح گوش کن
فنجان چای را سر بکش
بگذار حال خوبمان، از یاد ببرد که امروز چند شنبه است...

@book_dot_com 📚

Читать полностью…

📚بوک‌ دات‌ کام📚

زندگیم خوب است
سازم کوک
صبحم قشنگ است و شبم آرام
قلبی دارم پر از عشق
و دوستانی پر از مهر
خوشبختی یعنی همین…
به همین سادگی!

@book_dot_com 📚

Читать полностью…

📚بوک‌ دات‌ کام📚

#از_یاد_من_برو

#پارت22

با دیدن من سرش را پایین انداخت و یک قدم به عقب برداشت:
- ببخشید.
داشت برمی‌گشت که مادر مقابلش ایستاد:
- نشناختیش؟
مرد سرش را با ضرب روی شانه چرخاند و دوباره به من نگاه کرد. من هم بی اختیار به او و به قد بلند و به شکم بزرگش زل زدم.
- پریوش!
صدایش آرام بود، خیلی آرام! شوکه بود. نمی‌توانست از جایش تکان بخورد.
صدای ترمز و جیغ لاستیک‌های ماشینی, جایی در همان نزدیکی,‌‌ ما را از جا پراند. مادر قبل از همه خودش را جمع کرد و به طرف راهرو دوید.
صدای برخورد در با دیوار دوباره شانه‌هایم را پراند. بی‌اختیار کمرم صاف شد و از ترس صدای فربد به سمت اتاق برگشتم.
فربد که توی درگاه در ظاهر شد بی اختیار جیغ کشیدم. ناخودآگاهم او را کاملا می‌شناخت.
مرد مقابل فربد ایستاد. دست‌هایش را به یقه فربد گرفت و تکانش داد:
- مرتیکه چه بلایی سر دختر من آوردی...؟ نامرد، پریوش اینطوری بود وقتی دست تو سپردمش؟
فربد دست‌های مرد را گرفت و فشرد و پایین انداخت:
- چند وقته نخواستی دخترتو ببینی، چند وقته طردش کردی؟ تو بگو خودت با دخترت چه کار کردی؟
این را گفت و پدرم را هل داد. پدرم... پدر من... می‌دانستم چرا من هیچ کدامشان را به یاد نداشتم!
فربد طول سالن را با دو سه قدم بلند طی کرد، از همان دم به من خیره بود. چشم‌هایش از خستگی خمار و از خشم قرمز بود!

برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚

Читать полностью…

📚بوک‌ دات‌ کام📚

#معرفی_کتاب

📖 مجموعه کتاب: دونده هزارتو
✍️نویسنده: جیمز دشنر
🔄بازگردان: آیدا کشوری
انتشارات: باژ
ژانر: علمی تخیلی

📜خلاصه کتاب: توماس در آسانسور از خواب بیدار می‌شود و می‌فهمد هیچ چیز جز اسمش را به یاد ندارد. پسرهای غریبه که او را دوره کرده‌اند… ترسیده و گیج در میان فراموش کنندگان. اما این‌ها مهم نیست چون به‌زودی باید برای حفظ زندگی خودش و بیشه نشین‌ها در هزارتویی پر از حیوان-ماشین‌های درنده بدود...

@book_dot_com📚

Читать полностью…

📚بوک‌ دات‌ کام📚

#از_یاد_من_برو

#پارت21

پای همان تخت به خواب رفته بودم. ته دلم از گرسنگی غنج می‌زد و در پس زمینه ضعف دلم، نوزادی با صدای بلند گریه می‌کرد.
صدای نوزاد کم‌کم تبدیل شد به صدای بلند مردی که در تاریکی‌های توی سرم دنبالم می‌کرد. دنبالم می‌کرد و داد می‌کشید: "پریوش... پریوش... دعا کن دستم بهت نرسه وگرنه می‌کشمت. می‌کشمت!"
به نزدیک‌ترین حد ممکن که رسید با تکان محکمی از خواب پریدم. من به هوشیاری رسیده بودم اما صداهای پس زمینه خوابم هنوز توی گوشم بود. صدای فریاد مردانه‌ای میان جیغ‌های زنی در هم آمیخته شده بودند.
از روی زمین جدا شدم. پتوی نازکی که احتمالا مادر رویم کشیده بود را کنار زدم. لبه‌ی تخت را گرفتم و با تکیه به آن از جا بلند شدم.
به طرف در رفتم. هر چه به سالن نزدیک‌تر می‌شد، صدا واضح‌تر و شفاف‌تر می‌شد.
تا چهارچوب در خودم را رساندم. کمرم در حال دو تکه شدن بود. تمام بدنم از ضعف رعشه گرفته بود. بی شباهت به پیرزنی علیل نبودم.
به دیوار تکیه دادم و سعی کردم از همانجا به صدایشان گوش کنم.
- تو بی‌جا می‌کنی با یک عمر آبروی من قمار می‌کنی! من با این کار جنابعالی دیگه نمی‌تونم تو بازار سر بالا بیارم؟
- توقع داشتی دست رو دست بذارم تا اون نونی که تو توی کاسه‌مون گذاشتی، جنازه‌شو برام بیاره؟
لحظه‌ای سکوت کرد. سکوتش شبیه آرامش قبل از طوفان بود.
- نکنه فربد رو هم دنبال خودت کشوندی، آوردیش؟
- اتفاقا الانه که برسه! اومده بود بازار به دعوا و داد و قال، حق داره زن، توی بی‌فکر دو روزه زنشو برداشتی آوردی اینجا، اون هم دو روزه مثل اسپند روی آتیشه! چی کار باید می‌کردم؟
مادر سکوت کرد و مردی بلند قامت وارد اتاق شد. موهای کم پشت، و ریش و سبیلی سفید داشت.

برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚

Читать полностью…

📚بوک‌ دات‌ کام📚

#از_یاد_من_برو

#پارت20

- مامان…
انگار پشت در بود که تا صدایش زدم با هراس توی اتاق دوید:
- جانم؟
سرم را به دیوار پشتم تکیه دادم:
- من با این بچه چه کار کنم؟
آرام به طرفم آمد. کنارم نشست. دستش را روی دستم گذاشت:
- بچه‌ته! چه کار می‌خوای بکنی؟
آهی کشیدم:
- کاش هیچ‌وقت حافظه‌ام برنگرده! هیچ‌وقت دوباره گذشته‌مو یادم نیاد.
- چی می‌گی تو؟! که چی بشه مامان؟
- من از بابای این بچه می‌ترسم. چطور روز و شب کنارش سر می‌کردم؟
لب‌هایش را به هم چسبانده بود. حرف نمی‌زد تا بغضش نترکد.
- شما هم راضی بودی که من با فربد ازدواج کنم؟
چشم‌هایش را بست. متاسف بود!
- هیچ‌کس فکرشم نمی‌کرد تو جلد فربد خوش مشربِ متینِ دلسوز، همچین هیولایی قایم شده باشه.
- بعد از اینکه کنعان مرد من راضی شدم با فربد ازدواج کنم؟
سرش را تکان داد:
- می‌شه بگی من چطوری تونستم فراموشش کنم؟
بل گرفت:
- اصلا کی گفته تو قرار بوده با کنعان ازدواج کنی؟ کنعان یه مدت تو این خونه زندگی کرد و بعدش هم رفت.
پاهایم را دراز کردم و خودم را کمی جلو کشیدم و گفتم:
- رفت؟ مگه نگفتی مرده؟!
دست‌هایش را توی هوا تکان داد:
- تو هم ول کن ماجرا نیستی ها!
از جا بلند شد:
- بعد از اینکه از اینجا رفت مرد!
خودم را آرام عقب کشیدم و خیره نگاهش کردم:
- پس دروغ گفتی تا من بی‌خیالش بشم؟ کنعان نمرده نه؟!
سرش را باز هم تکان داد:
- ولم می‌کنی یا نه؟

برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚

Читать полностью…
Subscribe to a channel