18810
اهدای کتاب اهدای کلمه است. کلمات نور هستند، باعث میشوند زندگی را بهتر ببینیم. ارتباط با ادمین @fara1358h @zarnegar503 زبان انگلیسی 👇 @Ladybug_English ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016 کتابخانه صوتی👇 @book_tips_audio
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت هشتم
بالاخره توانستم در یک خرداد گرم، امتحانات سال آخر دبیرستان را با موفقیت پشت سر بگذارم. با وجود آن که علاقهای به ادامه تحصیل نداشتم، تحت تاثیر اصرار پدرم سعی کردم تا بختم را در کنکور دانشگاه آزمایش کنم. حتی نگار که کمتر در کارهای من دخالت میکرد، مرا برای رفتن به دانشگاه تشویق میکرد. پیش خودم گفتم که اگر به خواستههای آنها بیتوجه بمانم، تنبل و بازیگوش به حساب خواهم آمد.
میدانستم سال اول شانسی ندارم؛ نیاز به فرصت بیشتر داشتم. غیر از کتابهای خودم، جزوات اضافی خریداری کردم تا یک بار و فقط یک بار به نبرد غول شاخدار کنکور بروم.نتیجه که آمد آه از نهادم برامد؛ نتوانسته بودم شاخ آن دیو را بشکنم و او بر سینهام نشسته و خنجر تیزش را در سینهام فرو برده بود.
آن همه زحمت خودم و ارزوهای پدرم بر باد رفت. خیلی مایوس شدم.پدر دلداریم داد که بخت خودم را دوباره بیازمایم و من آن چنان سرخورده شده بودم که نپذیرفتم. سربازی را بهانه کردم تا مدتی دور از محیط خانه و فضای سنگین پس از آن شکست خود را دوباره بسازم و بازیابم .پدرم مخالفتی نکرد و من راهی خدمت سربازی شدم.
موهای صاف و تقریبا روشن را که ان قدر دوستش داشتم تراشیده شد وان خانه گرم و خانواده مهربان از من دور و دورتر شد. روزگارم تغییر کرد؛ باید دوسال نان ارتش را میخوردم .سربازان جوان نگران بودند که محل خدمتشان پادگانی دور و غریب نباشد ولی من که تنها قصد فرار از خودم را داشتم بیتفاوت به دل نگرانیهای آنان مینگریستم و در دل گاه به آن همه دل آشوبی و اضطراب میخندیدم. کار دنیا عجیب نیست؟
من با روحیه بیخیالی و قلندری میهمان یک مرکز نظامی در تهران شدم؛ جایی که آرزوی بسیاری از سربازان بود. تهران برای من شهرستانی پشت کوهی حال و هوایی دیگر داشت، شهر هزار و یکشب، شهری که هیچ چیز نمیتوانست میان شب و روزش فاصله اندازد، شهر رنگ و نام و ننگ.
عصرها و جمعهها به وقت بیکاری در میدانهای بزرگ و پارکهای زیبایش به مردم و رفت و آمد انان نگاه میکردم، عجلهای که در رفت و آمد داشتند و شتاب زندگی برایم تازگی داشت. من از جایی امده بودم که زمان ارزش چندانی نداشت، وقت ندارم کلام رایجی نبود. تهران زیبا و زشت بود؛ شهری با همه امکانات ولی نه برای همه.
برجها،خانههای زیبا ماشینهای خارجی خوشرنگ، رستورانهایی که در آنها آدم سیر اشتهای خوردن مییابد و پارکها و..... هوسهای شبانه، اما روی دیگر این شهر بزک کرده، زشتی پنهان بود؛ فقر و خستگی، دویدن و به جایی نرسیدن، ماندن و درماندن.
بالاخره ان دو سال با تمام عتابها و خطابهای مافوقهایم به سر رسید و من میتوانستم دوباره و برای همیشه به جایی که دوستش داشتم و دلهایی که دوستدار من بودند باز گردم. برگشتم به شهرمان؛ چون کودکی که مادرش را دوباره یافته است ؛سلام مادر؛ طفلک جدا افتادهات دوباره باز برگشت. آغوشت را بر رویم باز کن و چهره سردم را با بوسه پر مهرت گرم نما سلام مادر؛ کودک گریزپایت بازگشته ،او را بپذیر ......
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
♥️♥️♥️
💎برترین کانالهای تلگرام:
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
اگر خواب،
گریه و موسیقی نبود
آدمیزاد چطور اندوهش را تاب میآورد؟
#کیمیا_رجبی
@book_tips 🐞
زندگی، رقصی ملایم است میان منطقِ ذهن و تپشِ دل.
@book_tips 🐞
🔴دسترسی ویژه به کانالهای ویژه 🔴
🗣🎭برای داشتن این مجموعه در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎭🗣
جهت هماهنگی در لیست"🤝
@HHo_bb
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت ششم
بابام دوباره رخت دامادی پوشید. میدونید! مجبور بود. باید یک زن میآمد تو زندگیش. چند سال از مرگ مادرم میگذشت و او هنوز مجرد مانده بود. وفاداری به زن جوان مردهاش نگذاشته بود و یا دل و دماغ ازدواج را از دست داده بود که دور و بر زن گرفتن نمیگشت.
رسیدگی به مزرعه و کار در خانه و سرپرستی بچه پسری که مدام بزرگتر میشد و با شیطنتهایش آتش بیشتر میسوزاند و مراقبت دوچندان میخواست، کار سختی بود. عاقبت ازدواج کرد؛ با اصرار عمههایم. حالا که فکر میکنم، میبینم کار درستی کرد. من ده ساله بودم که نگار آمد؛ زن بابایم را میگویم. حاصل یک جشن ساده و یا بهتر بگویم میهمانی نه چندان پرسروصدا، پای یک تازه وارد را به خانه ما باز کرد.
نگار از جایی دیگر میآمد؛ شهری نه چندان دور. پدرش زارع بود مثل ما و زود دخترش را فرستاده بود خانه شوهر. راست بوده یا نه، نمیدانم ولی اینطور میگفتند که شوهرش عقیم بوده و علاوه بر این که نگار را از مادر بودن محروم کرده بود، مرد زورگو و بد اخلاقی هم بوده.
اذیتهای فراوان و شوق مادر شدن نگار به جان آمده از دست شوهر بدخُلق را وا میدارد تا عقیم بودن او را بهانه کند و طلاق بگیرد. پدرش که برای پرکردن شکم خود و چند فرزند دیگرش درمانده بوده، زود در تدارک پیداکردن داماد دیگر بر میاید و عمههای پیگیر من میشوند ریسمان
وصل پدرم با نگار.
پدرم را هر طور بوده راضی میکنند تا دوباره پا به حجله گاه بگذارد؛ عروس نو با خودش اسباب و جهیزیه چندانی نیاورد ولی یک زندگی جدید آورد.
زیاد طول نکشید که اخلاق نگار دستم آمد؛ بد نبود، کاری و پر تلاش بود و بعد از مدت کوتاهی باری بزرگ از دوش پدرم برداشته شد. خانهاش نظم گرفت. پردهها که عوض شد و یکی دوتا فرش نو که آمد توی اتاقها، خانه ما جان دوباره گرفت؛ کهنگی و کسالت رفت، شادابی امد، خانه ما هم آب ورنگی گرفت. رفتارش با من هم بدک نبود. نمیگویم مادر دومی برایم شد، ولی هیچ وقت آزارم نداد، تحقیرم نکرد، داستان نامادری بدجنس را تکرار نکرد و خلاصه حضورش شد سفرهای پر از غذای گرم و نان تازه و رختهای شسته و خانه تمیز.
عمههايم میگفتند که مادر صدایش بزنم ولی نتوانستم. به تقلید از پدرم نگار صدایش میکردم. زندگی من هم در سایه حضور نامادری بهتر شد: لباسهای تمیز داشتم و اتاقی مرتب؛ بوی حضور یک زن مکان زندگی ما را زنده ساخته بود، زن زندگی میآورد اقای وکیل، زن زنده میکند......
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
درست زندگی کن و ایمان داشته باش که نیکی از تو به دیگران جاری خواهد شد؛
حتی اگر خود از آن نیکیها آگاه نباشی.
@book_tips 🐞
🔸🔻🔸🔻🔸
جهانآگاهی ✨
جایی برای لمسِ آرامشِ درون 💫
هر دلِ آگاه، نوری برای جهان است 💛
🦋 سفر آگاهی را آغاز کن
@jahan_999_agahi
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت پنجم
مادرم که رفت، پدرم برایم مادری هم کرد. همه فکر میکنند که ما بختیاری هستیم چون دور و بر ما پر است از لُرها، ولی ما تُرکیم؛ اجداد بابام از آن طرف رود ارس به ایران آمده بودند. خودش میگفت که وقتی بلشویکها در روسیه سر کار میاند پدر بزرگش فرار میکنه و هر چی داشته ورمیداره و اول میآید تبریز و بعد راهی جنوب میشه و میآید به شهر ما که اون موقع دهات حاصلخیزی بوده.
ما پشت در پشت نانمان را از زمین در میآریم. همه اونا کشاورز بودند پدرم آدم سختکوشی هست. همیشه سر زمینه ومشغول یک کاری. انگار خدا اون را برای کار و عرق ریختن آفریده. زمستانها هم که کشاورزی تقریبا تعطیله اون یک جوری سر خودش را با کار تو خونه گرم میکرد. گاهی که تکیه به دیوار میداد و زیر آفتاب بیجان زمستان خستگی در میکرد، فرصتی بود تا سر به سر من بگذاره، یا سیگاری دود کنه و با رضایت به دود سفیدی که از اون سیگار ارزون قیمت بر میخاست نگاه کنه.
پدرم مرد کاره و مثل این که خستگی و فرسودگی از کار برای او معنا نداره .نمیدونم شاید سرش را با کار گرم میکنه ،چون بعد از مردن مادرم بیشتر وقتش را در روی زمین میگذراند. با این که درس زیادی نخوانده عجیب میل داشت که من درس بخوانم و به اصطلاح برای خودم کسی بشوم.
برای همین تا پشت نیمکت مدرسه نشستم همیشه نگران درس و مشق من بود. وقتی مادرم مُرد او هنوز جوان بود ولی بیشتر فکرش به من و درس و آینده من بود. اون سالها خانه ما بوی زن دیگر نداشت و هر وقت دور و بریها با پدرم راجع به ازدواج مجدد حرف میزدند، پُک محکمی به سیگارش میزد و با خنده میگفت: "دیر نمیشه. زن را هروقت آوردی به خونه درد سرش تازهس" و بلند میخندید و بحث را عوض میکرد.
من در ان سالها زندگی خوبی را تجربه میکردم، به لطف نانی که از بازوی آماده و عرق پیشانی پدر بر سر سفره میاومد، قد میکشیدم و سر بر میآوردم. چون مادر مرده بودم مورد ترحم دوست و آشنا قرار داشتم و هیچ بچهای تو فاميل جرات نداشت که به من چپ نگاه کند، چه رسد به آن که آزارم دهد. شاید برای همین قدری ناز پرورده بار اومدم.
یک دلیل دیگر هم آن بود که هر چقدر از پدرم میخواستم که به او در کارهای مزرعه و باغ کمک کنم، اجازه نمیداد و مرا به رسیدن به کارهای مدرسه تشویق میکرد. فقط در تابستانها فرصت پیدا میکردم تا یک زندگی روستایی واقعی را تجربه کنم. تابستانها بوی خاک و گیاه زندهام میکرد و چقدر از این که سرو کارم با حیوانات میافتاد، شاد بودم.
ماهها و سالها گذشت و نمیدانم چطور و چگونه شد که بالاخره شتر ازدواج جدید جلوی در خانه ما هم خوابید. پدرم دوباره زن گرفت یا بهتر بگم که در اثر اصرار عمههایم با آمدن همیشگی زن دیگری به خانهاش موافقت کرد....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
پیچک سبز آرامش سرریز کوچه باغ خیالتان...
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت چهارم
"نمیدونم شهر کوچک ما را دیدهاید یا نه؛ آب و هوا و مردم خوبی داره، پدرم زراعت میکنه، اینقدر زمین و آب داریم که محتاج کسی نباشیم. من زود مادرم را از دست دادم، چیز زیادی از اون به خاطرم نمونده جز یک جور تصنیف که موقع خواباندن من به زبان محلی برایم میخواند.
گیلانی بود؛ اهل فومن. بلدید کجاست؟ "سرم را پایین آوردم تا جواب مثبت داده باشم. ادامه داد: "بابام سرباز بوده ،میافته گیلان، خودش میگفت که روی برجک نگهبانی مشرف به شالیزار، زنها و دخترها رو هر روز میدیده که برای کار میامدند روی زمین کنار پادگان. بابام اون جا مادرم رو میبینه و زیر نظرش میگیره. از اون خوشش میآد.
خودش میگفت که خدا خدا میکردم شوهر یا نامزد نداشته باشه که همین طور هم بوده و اون دختر هیچ مردی در زندگی نداشته؛ نه پدر و نه شوهر. مادرم، یتیم بوده و با خواهرای دیگرش برای گذران زندگی روی زمینای مردم کار میکردند. بالاخره با هم آشنا میشند و بابام که اخرای خدمتش بوده مادرم را خواستگاری میکنه. اولش مادر بزرگم موافق نبوده؛ مادرم کمک خرج زندگیش بوده و تازه بیچاره چیزی از مال دنیا نداشته تا جهیزیه دخترش کنه. بابام پافشاری میکنه.پدر و مادرخودش هم موافق نبودند. نمیتونستند یک دختری را ازیک جای دور با زبان و رسوم متفاوت به راحتی قبول کنند.
سماجت پدرم همه مانع ها را از سر راه ازدواجش بر میداره. عروسی سرمیگیره و مادرم با یک چمدون لباس ومقداری خرت و پرت میآد به ولایت ما. بابام میگفت تو طول راه همش گریه میکرده و اون مجبور بوده هی قربان صدقه عروس جوان برود تا او دوری از بستگان و شهر و دیارش را فراموش کنه.
زندگی مادرم عوض شد، خودش میشه خانوم خانه و چون زن زحمتکش و ساده و بیریایی بوده فامیل و آشنایان بابام زود قبولش میکنند. سال بعد من به دنیا میام. همه میگویند که خیلی شبیه مادرم هستم. راست میگند؛ چون وقتی با دقت به عکسش نگاه میکنم، مثل این که نسخه زنانه من است. "خندید و صورت من هم به لبخند باز شد:" مادرم زود من و بابام را ترک کرد. مثل این که فقط اومده بود که من را روانه این دنیا کنه و خودش بره به دنیایی دیگه.
سه سال بعد از به دنیا اومدن من بیمار میشه؛ یک بیماری سخت که کاری از دست کسی بر نمیاومده، حتی دکترهای تهران. بابام خیلی خرجش میکنه؛ میبردش پیش پزشکای خوب، ولی فایدهای نداشته. گفته بودند که سرطان خونه؛ زده به طحال و معالجه فقط مرگ را به تاخیر میاندازه.
بابام اصرار میکند و در تهران مادرم جراحی میشه، طحالش را برمیدارند ولی سرطان از خانه جان مادرم بیرون نمیره. یک روز سرد در اواخر پاییز مادرم، من و بابام و این دنیا رو تَرک کرد. ازش تصویر مبهمی در ذهن دارم. زن جوانی که در بستر دراز کشیده و دور برش زنها و مردهای فاميل دل نگران وغمگین نشستهاند و من کودکانه و سرخوشانه جست و خیز میکردم. سه سال بیشتر نداشتم. شمع وجود مادرم در حال خاموشی بود و من غرق در دوران کودکی به بازی و شادی مشغول بودم. "مردجوان اندکی سکوت کرد.
عضلات صورتش درهم فشرده شد و معلوم بود که یادآوری آن چه میگوید برایش تلخ است:" مادرم چند روز بعد مُرد و چهره زیبایش برای همیشه در خاک سیاه پنهان شد. بعدها وقتی بزرگتر شدم عکسی از او که من را در بغل گرفته بود به دیوار اتاقم نصب کردم. تو عکس لباس محلی گیلانی تنشه و من رو سخت به خودش چسبونده، مثل این که کسی میخواهد من را از او جدا کند.
بسیاری وقتها پای اون تصویر ایستادم و آن لالایی را که مادرم به گیلکی میخوند با بغض و گاهی گریه با خودم زمزمه کردهام ......
بوخوس می جانه دیل جانه زای
میکش تی گاواره
ماری تی ره بیداره .............
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
چه زمانی عذرخواهی مناسب نیست؟
💭 وقتی عذرخواهی از صمیم قلب نباشد و وقتی برای آرامکردن فرد دیگر یا برای خوبجلوهدادن خود صورت گیرد، کلمات عملاً بیمعنا میشوند.
علاوهبر این، هرگز نباید در مواقع زیر عذرخواهی کنید:
• فقط بهخاطر اینکه حس میکنید از شما توقع میرود. عذرخواهی باید ارادی باشد. باید تمایل واقعی برای جبران و دلجویی وجود داشته باشد.
• چون فرد دیگری حس میکند که شما باید عذرخواهی کنید.
• ازآنجاییکه فقط میخواهید کل این مسئله فراموش شود و به نظر میآید عذرخواهی سریعترین راه ممکن است.
• هنگامی که هنوز عصبانی هستید.
• زمانی که هنوز آمادگی عذرخواهی را ندارید.
• وقتی فکر نمیکنید واقعاً کاری ناشایست، بیملاحظه یا اشتباه انجام دادهاید.
• وقتی فقط میخواهید احساس بهتری در شخص دیگری ایجاد کنید؛ حتی اگر احساس میکنید هیچ اشتباهی انجام ندادهاید.
🔸 دیگران میتوانند متوجه شوند که آیا عذرخواهی شما از صمیم قلب است یا فقط دارید کلماتی را به زبان میآورید.
مهمتر اینکه تا زمانی که تمایل ندارید مسئولیت کامل اشتباهتان را به عهده بگیرید و اعتراف کنید که کار اشتباهی انجام دادهاید، به فواید عذرخواهی دست نخواهید یافت.
#قدرت_عذرخواهی
#بورلی_انگل
@book_tips 🐞
از پیله تا پرواز…
فقط کافیست به مسیر اعتماد کنی🦋
@book_tips 🐞
#محسن_چاووشی
#با_هم_بشنویم
#عشق_آسمانی
@book_tips 🐞
باید خودمون رو ببخشیم
گفتگوی
#مجتبی_شکوری با #سروش_صحت
#تروما
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت هفتم
نگار زود مادر شد. سال بعد از ورود او به خانه ما، تعدادمان بیشتر شد. یکی به ما اضافه شد که نگار را بسیار خوشحال کرد؛ یک طفل که خون پدرم در رگهای او جاری بود. من یک خواهر یافته بودم. حالا نگار پایش در خانه ما محکم شده بود. او تنها عنوان بانوی خانه را نداشت، سرنوشت مدالی دیگر هم بر سینه او نشاند؛ مادری.
خانه ما بزرگ بود؛ خانهای میان منازل شهری و روستایی. وسعت خانه به من اجازه میداد که در گوشه حیاط جادار خانه، اتاقی از خود داشته باشم. سرم به کار خودم مشغول بود؛ درس خواندن. چندان موفقیتی در این کارنداشتم چون جذابیتی برایم نداشت. در خانواده ما کسی درس درست و حسابی نخوانده بود. پدرم به سختی میتوانست بنویسد، نگار هم دست کمی از او نداشت. هیچ وقت ندیدم که کتاب یا روزنامهای بخواند ولی معلوم بود که خواندن میدانست.
بیشتر علاقه من متوجه دوچرخهای بود که مرا در وقت فراغت با خود به درون بیشه زارهای وسیع یا جنگلهای متراکم بلوط میبرد. دیگر به سنی رسیده بودم که میتوانستم در مزرعه به پدرم کمک کنم. این کار بیشتر از درسخواندن مرا راضی میساخت. با آن که خسته میشدم ولی حاضر بودم در زیر آفتاب و عرق ریزان به وجین یا درو مشغول باشم تا آن فرمولهای لعنتی که نمیدانم به چه درد آدم میخورد را یاد بگیرم.
منطقه ما پر اب است و ما سالهاست که شالیزار برنج داریم . عصرهای گرم خردادماه وقتی جوجه اردکهای افت خوار را برای شکار کرمهای موذی به درون شالیزار رها میساختم و پدرم را با آن چکمههای بزرگ در حال استراحت و خوردن چای یا کشیدن سیگار میدیدم دچار نوعی سر خوشی میشدم. نمیدانم چرا عصرهای شالیزار آن قدر در نظرم زیبا بود.
شالیزار تا چشم کار می کرد سبز بود وبا وزیدن هر بادی ساقههای بلند شلتوکها به نرمی به جنبش در میآمدند، گویی زنی شال سبز خود را در باد رها ساخته است.
زمان خیلی زود میگذشت و عقربههای ساعت زندگی من بی وقفه به دنبال هم میدویدند. نگار برای دومین بار باردار شد. سعی میکرد که این واقعه را از دید چشم پسر بالغ شده شوهرش مخفی نگاه دارد. بچه بعدی پدرم هم دختر بود. حالا من دو خواهر داشتم که با شیطنتهایشان خانه ما را در قیل و قال کودکانه غرق میکردند.
شاید بی جهت نبود که قدم دختر را خیر میدانستند، وضع کسب و کار پدرم بهتر شد. برنجهای او دچار افت نمیشدند و بارش مناسب هم او را از بابت کمی آب نگران نمیکرد غلات او پرمحصول بود وخرید ابزارهای جدید کشاورزی و یک شالیزار پهناور نشان میداد که ساز روزگار برای پدرم کوک شده است. من با آن که میلی به ادامه تحصیل نداشتم عزم خودم را برای پایان دادن به تحصیلات متوسطه و گرفتن دیپلم جزم کرده بودم.
سال آخر تحصیلم بود که نگارهم برای آخرین بار کودکی را به جمع خانواده اضافه کرد. این بار یک پسر؛ فرزندی که نگار سخت به دنبال آن بود. حالا جنس وقافیه پدرم جور شده بود، دوپسر و دو دختر داشت و رنج و تلاش او برای ساختن یک زندگی خوب برای خانوادهاش نتیجه داده بود. صورت گل انداخته پدرم وقتی همه دور سفره جمع بودیم و قربان صدقه برادر کوچکم میرفت حکایت از سرور و رضایتمندی او داشت. حیف که آن شادی و نشاط چندان نپایید؛ حیف......
(ادامه دارد)...
#دکتر_علی_رادان
چند می باشی اسیر این و آن
گر برون آیی از این، آنت کنم
#مولانا
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
ازدواج راه حل است یا چالش؟
بیشتر شنیده میشود اگر ازدواج کند خوب میشود انگار ازدواج درمانی است که بطور اتوماتیک فرد را درمان میکند و یا این که راه حلی است که فرد برای مسائلش در نظر میگیرد در صورتی که ازدواج چالشی است که نیاز به مهارت دارد قبل از ازدواج لازم است از جمله....
❣فرد آمادگی برای ازدواج را داشته باشد.
❣فرد مسائل کودکیش را حل کرده باشد.
❣فرد با تنهایی خودش کنار آمده باشد.
❣فرد خودش را بشناسد.
❣با والدینش تسویه حساب کرده باشد و به شفقت رسیده باشد.
❣مهارت رابطه را بداند.
❣مهارت حل مساله را بداند.
❣توقع سالم از ازدواج و رابطه را نیز بداند.
و آنگاه بداند که چگونه درست انتخاب کند و بعد ازاین آمادگیهای شناختی و هیجانی، با اضطراب بالا وارد چالشیترین انتخاب زندگیش(ازدواج)شود.
@book_tips 🐞
به نام عشق 💖
تو چراغِ خود برافروز...
در دنیای تاریک، هر یک از ما میتواند با برافروختن یک شمع، مسیر روشنایی را هموار کند. بذر نوری که در درون هر انسان نهفته است، با آگاهی و خودشناسی پرورش مییابد.
✨ نور وجودت را بیدار کن، زیرا:
"هر انسان جهانی در درون خود دارد."
شجاعتِ رو در رو شدن با تاریکی، نور را پررنگتر میکند؛ این نور تنها برای خودت نیست، بلکه چراغیست برای دیگران که در جستجوی نشانهای در تاریکی هستند.
هر یک از ما میتوانیم با برافروختن چراغی نه تنها خود را، بلکه دیگران را نیز از تاریکیها رها کنیم. پس در هنگامهی تاریکی، منتظر مشعل دیگران نباش...
✨ تو چراغ خود برافروز، که از شعلهی تو، هزاران شمع جان خواهند گرفت.
نورِ وجود خود را بپذیر و گسترشاش ده
"تو یکی نهای، هزاری...
تو چراغِ خود برافروز." 🔆
#نور
#آگاهی
#خودآ
#جهان_آگاهی
@jahan_999_agahi
به قدم چو آفتابم به خرابهها بتابم
بگریزم از عمارت سخن خراب گویم
به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم
به میانه قشورم همه از لباب گویم
✍#مولانا
@book_tips 🐞
حرفهای ساده اما عمیق....
قیمت ۵ دقیقه فراموشی!!!
(با لهجه ی شیرین یزدی و شیرازی)
@book_tips 🐞
زندگی یعنی هنر حفظ تعادل.
هم مهربان باش، هم مراقب خودت.
@book_tips 🐞
🍒🙃🍭به دنیای خلاقیت و شگفتی خوش آمدید
🗣دریچه ای به بهترین مطالب که
بصورت رایگان در اختیار قرار میگیرد
فقط👈 امشب
👇👇👇👇👇
/channel/addlist/iIs0Ls9pAy1lYzE0
🎁اگه ای اس ام آر دوست داری بیا اینجا
@Asmr_Relaxing_World👈
ما وقتی در روح خود کاوش میکنیم به چیزهایی بر میخوریم که بهتر میبود در همان اعماق روح پنهان بمانند...
#لئو_تولستوی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سوم
باید عجله میکردم. وقت رسیدگی کمتر از دو ماه دیگر بود .باید میرفتم زندان تا از متهمی که در بازداشت موقت بود وکالت بگیرم. دو روز بعد در اولین ساعت اداری در بزرگ و آهنین زندان برویم گشوده شد.
هیچوقت زندان را دوست نداشتم، شاید چون ارجمندترین عنصر حیات معنوی یک انسان را از او سلب میکند؛ آزادی را. سربازان جوان اوراق هویتیام را کنترل کرده و قاضی مستقر اجازه ملاقات را صادر نمود. در اتاقی که وکلا برای دیدار با موکلین خود آمده بودند، به انتظار نشسته بودم. یکی از آنها را میشناختم و سر و دستی برای هم تکان دادیم. موکلم را نمیشناختم.
زندانی جوانی وارد شد، به دنبال یک چهره آشنا میگشت. جلو آمد: "شما رامین اسدی هستید؟". لبخند که زد یعنی خودش بود. خوب در چهرهاش نگریستم. بیست و چند ساله مینمود. خوشقیافه و میانه بالا بود، یکی از آن چهرههای شرقی، با آن موهای سیاه و پرپشت و چشمهای سیاه. نقاش ازل نقشی زیبا بر رخسارهاش زده بود. دست دادیم.
دستی را فشردم که خونی ریخته بود؛ باورم نمیشد که آن دست، دست جان ستانی است. از مسعود پرسید. صدایش متناسب با چهرهاش بود. خوشطنین. گفتم که حالش خوب نیست و دفاع از او دیگر بر عهده من است. از وضعیت زندان پرسیدم، جواب داد که: "عادت کردهام. اولش سخت بود، باورتان میشود که شب اول و دوم گریه میکردم ولی آدم به همه چیز عادت میکند، من هم زود عادت کردم. فقط نگرانی از دادگاه و حکم قاضی دارم. این اذیتم میکند.
چطور میشود؟ آیا راه خلاصی برای من میبینید؟. "نمیخواستم بیهوده امیدواری دهم و قصد آن هم نداشتم که جوانی را مایوس سازم و یا بر اندوه و نگرانیاش بیافزایم: "باید تلاش کنیم ؛ هردو نفرمان. تو هم باید به من کمک کنی. کارمان آسان نیست ولی راهمان یکی است". خودکار و چند ورق سفید از کیفم در آوردم.
تا کاغذها را دید گفت: "ولی من همه داستان را با جزئیات برای بازپرس و آقای وکیل توضیح دادم". شاید آن قدر یک داستان را به کرات گفته بود که تکرار آن برایش ملال آور شده بود. خندیدم که: "حالا برای من هم بگو. از زبان تو که بشنوم گرم است ولی خواندن از روی کاغذ بیجان، سرد و بیحس. کاری هم نداری؛ گپی هم زدهایم و با هم بیشتر آشنا میشویم". تبسم که کرد یعنی قبول است.
شکلاتی از جیب در آوردم و تعارف کردم. نگاهی به آن کرد و گفت: "این جا دروبین دارد، اگر ببینند ایراد میگیرند. برای مواد مخدر است. خیلی سخت میگیرند ولی فایدهای ندارد و آخرش مواد وارد میشود و میرسد به دست آدمش". راست می گفت، چند لحظه بعد ماموری آمد و شکلات را از من گرفت و وارسی کرد و ان را باخود برد.
اشتباه کرده بودم، عذر خواستم؛ وکیل هم که باشی و مقررات زندان را ندانی تفاوتی با دیگران نخواهی داشت. باز از مسعود پرسید، گفتم که حالش خوب نیست و برای همین از من خواسته تا کار نیمه تمام او را دنبال کنم؛ ادامه دادم: "من مانند وکیل اول تو نیستم، او بر پروندههای جنایی متمر کز است و تجارب زیادی داره، ولی من را هم دست کم نگیر؛ مثل یک کرگدن پوست کلفتم و زود میدان را خالی نمیکنم.
".به این حرف اخرم خندید:" خوب؛ بگو، آمادهی شنیدنم. تو متهم به قتل حامد هستی؛ آن هم قتل عمد؛ هرچه لازمه بگو، هرچه میتواند به من در دفاع از تو کمک کند". چشمانش به روبرو خیره شد و بر پیشانیاش چروک افتاد، این یعنی که اماده واگویی بود، گفتن از آن چه تلخ بود و یادآوری از آن چه برایش هیچ حلاوتی نداشت.
لبانش که باز شد، چراغ قصهی پر غصه او روشن شد؛ روغن آن چراغ ماجرایی بود که بر او رفته بود....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
زندگی با تمام دردهایش هنوز هم زیباست..
هنوز هم خورشید لبخند میزند،
امید هر صبح در زیر پوست سردِ زمین به جریان میافتد.
که امید زیباست.
عشق زیباست. طلوع زیباست. شکفتن زیباست.
و زندگی با تمام دردهایش، هنوز هم زیباست.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت دوم
یکی دو روز بعد دنبال کاری رفتم که مسعود بر عهدهام گذاشته بود. با بیمیلی رفتم به دادگاه. اول صبح رفتم تا به وقت محاکمه شعبه برخورد نکنم. میترسیدم بخورم به یکی از محاکمات طولانی مدت دادگاه و مجبور شوم ساعت یا ساعاتی را با اعصابی فرسوده پشت در به انتظار بمانم. زیاد عجله کرده بودم ،کارمندان دفتری امده بودند ولی وقتی از مدیر دفتر سوال کردم:
"حضرات هستند؟ "با بیاعتنایی و بیآنکه به من نگاه کند، سرش را به علامت منفی به سمت بالا تکان داد. باید صبر میکردم و برای خود مشغولیت درست میکردم .خیلی زود یافتم ؛ متهمانی که با دستبند و پابند از سوی ماموران به این طرف و آن طرف برده میشدند. بیشتر جوان بودند و آماج نگاههای مراجعین. سابق بر این، پای متهم که به زندان باز میشد، موهای خود را به همراه آزادیش از دست میداد. سر تراشیده نشانی بود از مُهری بر پیشانی یک زندانی و حالا....زلفهای زندانیان بی آن که جان شیفته و والهای را بر باد دهد بر باد حوادث روزگار تکان میخورد. ذهنم درگیر بود و دیدگانم در مردان دربند؛ "بیش از آن که دست یا پایشان به بند شود، روح و روانشان در زنجیر شده است؛زنجیرهای بلند و آهنینِ جبر خانواده، محیط و جامعه بر قامت یک زندگی. زنجیرهایی ناگسستنی، ناشکستنی....".
اولین قاضی وارد شد و پشت سرش من. ایستادم تا مستقر شود و داخل شدم. لایحه را دادم تا اجازه مطالعه دهد. نگاهی به من کرد و گفت: "اول صبح شارژ شده از حق الوکاله کلان همزمان با طباخها زدهای بیرون".
اگر شوخی میگفت یا جدی ، خوب نگفت. روز را با نیش و کنایه بر اجرت کاری که پرداخت نشده بود، شروع کرده بودم. نمیتوانستم جواب ندهم، میخواست از سخنم برنجد یا نه: "اگر آن حقالوکاله را شما دیده اید، من هم مانند شما". قاضی خوشش نیامد. نمی توانستم برای آن که در کارم خللی پیش آید یا سنگی جلوی پایم افتد، لبخند کاذب بزنم یا تملقی چندشآور بگویم. روی کاغذ چیزی نوشت و کار راه افتاد. بایگان که پرونده را اورد، قطور مینمود؛ حق هم همین بود، خونی بر زمین ریخته و جانی تباه شده بود.
از صفحه اول شروع کردم؛ گزارش مامورین از یک نزاع و قتل. این اولین خون نبود و آخرین؛هم. رامین خون حامد را ریخته بود در حضور یک زن. جان نیز از تن مقتول گریخته بود بر سر همان زن .علت قتل تصاحب یک زن بود. قتل در یک روستای کوهستانی اتفاق افتاده بود، زیر نگاه پرندگان زیبا و بر فرشی سبز از گلها و ریاحین سبز و شاید قرمز. عشق زنی جنبیده بود تا نفسی را از جنبیدن بازدارد . عشقی که اولش شیرین و آخرش تلخ تمام شده بود. دو ساعتی به خواندن پرونده گذشت. برخاستم در حالی که ذهنم آکنده از شور مهر و شر قهر و تیرگی روان آدمی و خون و مرگ بود. باید میرفتم زندان و رامین را میدیدم .....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞