18810
اهدای کتاب اهدای کلمه است. کلمات نور هستند، باعث میشوند زندگی را بهتر ببینیم. ارتباط با ادمین @fara1358h @zarnegar503 زبان انگلیسی 👇 @Ladybug_English ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016 کتابخانه صوتی👇 @book_tips_audio
همه میتونن از روزهای خوب لذت ببرن اما این نحوهی تاب آوری روزهای سخته که آدمارو متمایز میکنه...
@book_tips 🐞
⭐️ جامع ترین بانک PDF کتابها، جزوات و ویدئو های آموزشی دانشگاهی، کنکوری ⬇️
Читать полностью…
بهترین شیوه زندگی آن نیست که نقشههایی بزرگ برای فردایت بکشی،
آن است که وقتی آفتاب غروب میکند، لذت یک روز آرام را چشیده باشی!
#دونالد_بارتلمی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سیزدهم
آمدن شور محبت یک بیگانه اشنا، شری شد برای وظیفهای که باید به آن میپرداختم؛ خواندن و خواندن و خواندن. عشق که امد، عقل رفت، همه چیز برایم رنگ احساس گرفته بود، حس شاعری پیدا کرده بودم، رویا زده بودم و هرچه رنگی از خرد در آن بود را خوار میشمردم.
البته گاهی به خود میآمدم و سعی میکردم که به واقعیتهای دور و برم بیاعتنا نباشم. بیشتر بعد از ناهار ظهر پدرم خسته از کار نیم روز زیر سایه درخت بزرگ و پیر گردو میخوابید، ان وقت فرصتی بود تا من در صورت آفتاب سوخته و دستان زمخت او دقیق شوم.
دستان پر پینه پدر شلاق نهیبی میشد که بر روح و روان من فرود میامد: "چه میکنی پسر؟ میخواهی چه کنی؟ از خدا شرم نداری از دستان آبله گرفته این پدر زحمتکش حیا کن. نان بیمزد و منت او را میخوری و به جای آن چه خواست دل اوست در باتلاق اوهام گرفتار شدهای. به خود بیا ..."
در جدال میان دل و عقل گرفتار بودم که...
یک روز نگین آمد مانند همیشه؛ ولی زودتر. من مشق علم میکردم که معلم عشق آمد. برخلاف همیشه که من به سراغ او میرفتم و باب سخن را میگشودم، او به سر وقت من آمد. در را که باز کرد و پا به درن اتاقم گذاشت دلم تپید. استقبال کردم و نشست.
نگاهی به کتابهای دور و برم کرد:
"خسته نمیشی؟ خوب حوصلهای داری به خدا. خودت را حبس کردهای، مثل زندانیها؛ کی آزاد میشی از این قفس؟" و خندید و من هم. نگاهش کردم؛ پروا رفته بود، جسارت آمده بود. نگاهها به هم خیره ماند. دستش را که بر روی دستم گذاشت، قلبم چون قلب گنجشکی اسیر به تپش افتاد، آن چنان میزد که صدایش را به وضوح میشنیدم.
دستها در هم حلقه شد و صورتها نزدیک .تا آن موقع هیچگاه به این حد زنی را در کنار خود نیافته بودم. حیا از میانه برخاست و التهابی جنون آمیز برجایش نشست. میل وصال بود که گلوی شرم را می فشرد و در حال کشتن او بود. از خود بیخود شده بودم، دیگر زمان و مکان برایم بیمعنی شده بود. تا به حال مستی را تجربه نکرده بودم ولی میفهمیدم که جرعه جرعه از بادهای مینوشم که در آخر مخمور و خراب بر جای خواهم ماند.
بوس و کنار بود و در هم غلطیدن ، نام بود که ازپی ننگ میرفت، حس غریبی داشتم، چیزی داشت از وجودم جدا میشد؛ پسری. در میانه آن غوغا وشور، آن حرارت همهمه و همنفسی، به یکباره همه چیز پایان یافت.......
من تنها نبودم.....آن اتاق صاحب دیگری هم داشت....آن که من سالها با او زندگی کرده بودم، شادی و غم را تجربه کرده بودم، خندیده و گریسته بودم و او در همه حال با من بود......مادرم . عکس او، خود او بود؛ عکس نبود، سایه ظهور بود.
نمیدانم که چه شد که لحظهای نگاهم به عکس افتاد، حس کردم مادرم سختتر از قبل مرا در آغوش خود میفشارد. ایا کسی یا چیزی میخواست طفل دلبند او را برباید؟ مادرم ترسیده بود؛ از چه؟ از که؟ چرا چشمانش به نگین خیره شده بود؟ چرا صورتش درهم شده بود؟ زن زیبای گیلک چه دیده بود که این چنین طفلش را در خود می فشرد؟
دستهایش را بر دور سینهام حلقه کرده بود؟ نمیتوانستم نفس بکشم، حس کردم دارم خفه میشوم: "رهایم کن مادر؛ چقدر میخواهی چشمانت را بر من بدوزی؛ هرکجا میروم چشمان تو همراه من است.آسودهام بگذار؛ مرا زادهای، از تو بیرون شدهام دیگر؛ زنجیر محبتم را از گردنت باز کن؛ برو؛در بیکرانه ارامش دنیای دیگر دور شو؛در منتهای کهکشان سکون ناپدید شو؛
در ابدیت تنهاییت فراموشم کن؛ رهایم کن ای جوان مرده مادر...." آن عکس و آن نگاه آبی شد بر آتش شهوت. درمانده و اشفته از نگین جدا شدم، چون صیدی بودم که صیاد او را از بند رها کرده بود؛ مبهوت بودم و سر درگم. بیشتر از من نگین بود که حال مرا در نمییافت. از اتاق بیرون آمدم، هوای تازه، حال تازه؛ چشم به آسمان دوختم، حال خوشی را در خود می یافتم، سبک شده بودم چون کاه مواج در حرکت بادی سبک ،چون پر جدا شده کبوتر .....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
انسانها
به ميزان حقارتشان توهين میکنند،
به ميزان فرهنگشان عشق میورزند،
و به ميزان كمبودهايشان آزارت میدهند ...
هرچه حقيرتر باشند،
بيشتر توهين میکنند تا حقارتشان را جبران كنند!
هر چه فرهنگشان غنیتر باشد،
بيشتر به ديگران عشق هدیه میدهند ...
و هرچه هويّتشان عمیقتر باشد
محترمانه تر رفتار میکنند؛
به اندازه دركشان میفهمند
و به اندازه شعورشان به باورها و حرف هايشان عمل میکنند.
@book_tips 🐞
هر کسی قبل از وقوع یک تراژدی،
هزاران آرزو دارد و پس از آن، فقط یکی...
📗#شهر_خرس
✍#فردریک_بکمن
@book_tips 🐞
زمان همیشه با همین سرعت میگذرد،
فقط احساسات هستند
که سرعتشان تغییر میکند.
هر روز میتواند
به اندازه تمام زندگی کش بیاید
یا به اندازهٔ یک تپش قلب بگذرد.
بستگی به این دارد
که آن زمان را چگونه میگذرانی...
📗#شهر_خرس
✍#فردریک_بکمن
@book_tips 🐞
کسی چه میداند من چقدر تلاش کردهام که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج وظیفهی انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد.
#برادران_کارامازوف
#داستایفسکی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت دهم
جوان زندانی به من نگاه کرد و ساکت شد. نمیدانم که قصه زیبای زندگی او بود یا محیط سرد و مغموم ملاقاتگاه زندان که دلم برایش سوخت؛ برای جوانیاش، زیبایاش، غم صدایش و روانی سخنش: "من امروز دادگاهی ندارم و وقتم را اختصاص دادهام به شما، ولی میترسم برایطولانیشدن گفتگویمان ایراد بگیرند". منظورم را فهمید.لبخندی زد و به دنبال ان آهی کشید :"
روزها مثل برق و باد میگذشت و من محبوس در اتاق خود زیر عکس مادرم به خواندن مشغول بودم.گویی مادر مراقب همیشگی و نگران دائمی پسرش بود. عیب از من بود یا کتابها که زود خسته میشدم .گاهی به حیاط خانه نگاه میکردم ؛ به مرغانی که به سرعت دانه از زمین برمیچیدند یا گربههایی که آن دور و برای پیدا کردن غذا پرسه میزدند. دیدن انها و کارهایشان مرا بیشتر به خود مشغول میکرد تا ان همه اطلاعاتی که در کتابها انباشته بود و معلوم نبود به چه درد من میخورند.
آرزو میکردم که ایکاش مرغ یا گربه بودم، چون تکلیفم با خود و دور و برم معلوم بود، ولی حالا بیانکه دل در نوشتهها داشته باشم اسیر کلمات شده بودم.
ظهرها بر سر سفره غذایی که کنار چاه آب مزرعه پهن میشد با خانواده همنشین بودم. همه بودند، حتی برادرانم که از مدرسه میآمدند با کیفهای پُر و شکمهای خالیشان. برای کارگران سفره جدا انداخته میشد. دستهایی که لقمه در سفره میجست و دهنهایی اماده بلعیدن و بدنهایی خسته و چشمهایی که کمتر از ساعتی بر هم گذارده میشد تا رخوت و بیحسی به درون جسم و جان خسته فرو رود. به امید آن که توش و توانی نو زنده شود.
کار آوردن غذا با من بود و نگار. او میامد که اخرین افزودنیها را روانه قابلمهها کند و چون حمل ان همه ظرف و غذا برایش سخت بود، من کمک کار او در حمل آن همه اسباب میشدم.
نمیدانم کی و چگونه بود که اولین نگاه نگین را بر خودم دوخته دیدم؛ توجهی نکردم و آن را به هیچ گرفتم. بعدها این نگاه تکرار و سنگین شد. زرنگ بود و دقیق؛ نگین را میگویم.
در پیش دیگران مرا به هیچ میگرفت، گویی نیستم ولی وقتی حواسها جای دیگر بود، حواس او پیش من بود. معذب بودم از نگاههایش و از این که بخواهم چشم در چشم او بدوزم هراس داشتم. من چندان آدم مذهبی نیستم، نمیگویم که به دین و ایین بیاعتقادم ولی چندان هم مقید نیستم؛ مثل بیشتر مردم.
با این حال سعی می کردم که در مقابل زنان زود وا ندهم و میدان را خالی نکنم.حس و حالم و شور جوانیام میگفت که انها ضعیف نیستند؛ برعکس ما مردان که در مقابل آنان ناتوان و دست بسته ایم، چه زمانی که آغوش مادر پناهگاه ماست و چه هنگامی که شور و شوق زندگی را در نگاه، لبخند یا تن زنی جستجو میکنیم.
پدرم برای آن که پسر اول و یادگار زن جوانمرگش راهی کلاس و درس در دانشگاه شود مرا از کار در مزرعه معاف کرده بود و فقط حمل غذا را به عهده من گذاشته بود. بیچاره نمیدانست که آب چندانی در این چاه نیست و گره بر نسیم هوا میزند.
اوائل هیچ توجهی به نگین نداشتم و او را چون خواهرش مَحرم و خودی میشمردم. میدانید!خصلت کار در روستاها و کار کردن مرد و زن در کنار هم، چشمها را تا حدی پاک و قلبها را سالم میسازد. در این محیط دیده و دل پلشت زود رسوا میشود. نگار به دلیل کار زیاد بر روی زمین و رسیدگی به کارگران گاهی خواهرش را برای سرکشی به غذا و حمل ان به جای خودش میفرستاد. معلوم بود که نگین هم آشپز ورزیدهای است. من تا نگین اخرین چاشنیهای تند را با دستی هنرمند به کام غذاها میریخت از اتاق خود بیرون نمیامدم. وقتی چند تقه به در میخورد یعنی دستور حرکت صادر شده است. من قابلمهها و او چند ظرف اب شیرین را برمیداشت، من از جلو و او از عقب سر من روانه میشد.
راه رفتنش تند و تیز بود؛ چابک و فرز. عمدا با قدمهای بلند فاصلهام را از او دور میکردم اما او هم خوب میآمد، ما فاصله سنی با هم نداشتیم شاید یکی دو سال بزرگتر از من بود یا من از او. او در زندگی بد اورده بود و حالا تقریبا به خانه ما پناهنده شده بود. تا قبل از ان روز که باب سخن گفتن با من را باز کرد خوب در او دقیق نشده بودم، اما ان روز که بیپروا و جسور لب به کلام گشود در او نگریستم؛ زیبا بود، از خواهرش سر بود به وجاهت و قامت.
بعدها که درمورد او بیشتر فکر کردم دیدم که من، نه مفتون خط و خال و ان قامت موزون که بیشتر فریفته سخنان او شدم. ان چشم و ابرو نبود که مرا به قربانگاه برد، زبان بود؛ زبانی که بالاخره گشوده شد. زبانی که آهنربای جذب من به نگین شد. او بود که سر سخن را با من باز کرد به بهانه تند رفتنم:
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت نهم
سر پدرم خیلی شلوغ شده و دنیا به او روی آورده بود. این را وقتی فهمیدم که برای مرخصیهای گاه و بیگاه به خانه بر میگشتم. در دوران مرخصی هم به هرشکلی بود در مزرعه یا باغ به پدرم کمک میکردم. عرق ریختن مرا که روی زمین میدید میگفت: "انصاف نیست که در تهرون گرفتار نظام باشی و اینجا اسیر ما " و من ان اسارت را بیشتر خوش میداشتم تا پرسه زدن در شهر بی در و پیکر تهران را.
نگار هم با سه بچه و کار در خانه و مزرعه دور و برش را بسیار شلوغ کرده بود. پدرم گفت: " چکار میخواهی بکنی؟ دَرست را از سر بگیر. قبول کردم به شرط آن که مدتی را به او در کارها کمک کنم. روزگار ما به خوبی میگذشت و غم و غصه از خانه سراغی از ما نمیگرفت. ورق زندگی ما زمانی برگشت که روزی نگار از کار زیاد پیش پدرم شکوه و ناله کرد و جواب شنید: "یکی را کمکی بیار". این حرف پدر مجوزی شد تا پای نگین به خانه ما باز شود. نگین کوچکترین خواهر نگار بود. من کاری به خانواده نگار نداشتم. آنها هم زیاد به خانه ما رفت و آمد نمیکردند.
گاهی نگار بچههایش را بر میداشت و چند روزی میرفت به شهر خودشان. میگفتند که نگین هم در زندگی شانس نیاورده و از شوهرش طلاق گرفته است. حرف این بود که شوهرش علاوه بر ان که از دود و دم مواد مخدر جانی تازه میکرد، برای پر کردن مخارج دودهایی که به هوا میفرستاد، شروع به جابجایی مواد ممنوعه میکند. بالاخره ان ملخک معتاد که چند بار از دست ماموران جستی زده و گریخته بود، به مشت انها میآید و به حکم دادگاه محکوم به حبس طولانی مدت میشود.
زن جوان و بیچارهاش که فرزندی هم نداشته جز طلاق و برگشت به خانه پدری که دیگر سایه پدر هم در آن وجود نداشت، چارهای نمیبیند.اینگونه بود که پای زن مطلقه به خانه ما باز شد. شايد یکی دوبار بیشتر نگین را ندیده بودم. ان بار که آمده بود خواهرش را ببیند.یک بار هم با شوهرش آمد؛ همان مردک کم حرف و دیلاق که چشمانش مرتب از این طرف به ان طرف میگشت و همه چیز را زیر نظر داشت.
کاری به آنها نداشتم ؛ سلامی و علیکی والسلام. اما این بار که آمد، قرار بود همنشین دائمی خواهرش باشد؛ مهمانی همتراز میزبان. نگین با یک ساک نه چندان بزرگ آمد. روز اول دو سه کلمه رد و بدل کردیم؛ خوشامد وتعارفات. سر سفره او را بیشتر میدیدم. از خواهرش زیباتر و در بیان خوشاداتر بود.
حالا که بعد از مدتها به او فکر میکنم میبینم که فقر خانوادهاش فرصتهای زندگی بهتر را از او گرفته بود. نگین در کارهای منزل به خواهرش کمک میکرد و وظیفه پخت غذا برای کارگران و بردن ان تا مزرعه و شالیزار برعهده او بود. در کار چابک بود و بار بزرگی را از دوش نگار برمیداشت. نمیدانم پدرم در مقابل کار او چقدر دستمزد تعیین کرده بود، ولی هرچه بود امدنش به خانه ما سبب شد تا نگار بتواند وقت بیشتری برای بچههایش بگذارد.
دو خواهر به خانه و بچهها میرسیدند وپدرم به شالیزار سبز می رسید و من سرم بعد از مدتی به کتاب و دفتر بند شد، با آن که دلم چندان در گرو اوراق نبود، میخواستم اَنگ آدم بیکار بیعار روی پیشانیام نخورد، میخواستم نشان بدهم که آدم به درد به خوری هستم، اما نمیدانستم که چرا فقط با قبولی در دانشگاه بود که معلوم میشد من هم داخل در جرگه آدم های حسابی هستم.
روزگار رنگ دلپذیری از لاجورد آسمانی را به زندگی ما پاشیده بود وسایه ابر سفید برف گونی برفراز دنیای ما قرار گرفته بود. دریغ که از ان ابر زیبا بعدها تنها جز لکههایی سیاه باقی نماند و وزش بادهای تند و بارش بلا و فتنه، روزهای صاف و روشن گذشته را نابود کرد. حالا که در این چاردیواری زندان به روزگار قبل از امدن نگین فکر می کنم ان را چون رویایی شیرین در یک خوابند بهاری می بینم......
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
این جهان وان جهان مرا مطلب،
کاین دو گم شد
در آن جهان که منم
#مولانا
@book_tips 🐞
فوتبال را دوست دارید چون این حس غریزی است. وقتی توپی توی خیابان جلوی پایتان قل بخورد، شوتش میکنید چون دوست داشتن فوتبال درست مثل عاشق شدن است؛ نمیدانید چطور در برابرش مقاومت کنید.
📘 #بریت_ماری_اینجا_بود
✍#فردریک_بکمن
@book_tips 🐞
یک لحظه میلرزاندت یک لحظه میخنداندت
یک لحظه مستت میکند یک لحظه جامت میکند
چون مهرهای در دستِ او، گه باده و گه مستِ او
این مهرهات را بشکند، والله تمامت میکند
#مولانا
@book_tips 🐞
📥 مجموعهای منتخب از کانالها و گروههای «علمی، فلسفی، تاریخی، سیاسی، هنری و Pdf کتابهای کمیاب».
{ تمامی منابع، شخصاً توسط نگارنده تأیید شده و اعتبار آنها تضمین شده است }
✨ برای ورود متن رو لمس کنید، یا کلید مربوطه را کلیک نمایید.✨
۴ نوع آدم که در زندگی همهی ما وجود دارند.
@book_tips 🐞
شاید راز زندگی همین باشد...
آمدن برای تجربه، نه تملک.
جنگیدن برای رشد، نه رسیدن.
و رفتن، وقتی دانستی هیچچیز واقعاً از آنِ تو نیست.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت دوازدهم
روزهایی که نگین برای بردن غذا نمیآمد چون درازگوشی که نعل کهنه و فرسوده و بار بسیار بر پشت دارد تا مزرعه خاموش و خسته راه میسپردم و روزهایی که او همراهیم میکرد، اسب تیز تکی را میمانستم که از شوق رهایی در دشتی فراخ سم بر سر ابرها میکوبیدم.
کم کم حال روحیم دگرگون شد. میل هم نفسی و هم سخنی با نگین را در درونم احساس میکردم. چه بگویم که دل از دست داده و مفتون شده بودم. من که غزال گریز پای صحرای بینام و نشان بودم، آن زمان به برهای دستآموز بدل شده بودم که قلاده عشق مرا به دنبال محبوب میکشاند.
گاهی خودم را سرزنش میکردم : "تو دیگه بچه نیستی پسر! به خودت بیا. چشمهایت را باز کن نگین یک زن مطلقه اس. مُهر شوهر اول در شناسنامه او خورده و هیچ وقت پاک نمیشود. اینجا تهران بی در و پیکر نیست که دیدی؛ همه با هم غریبه، همه باهم بیگانه و خاموش، انجا همه در حال فرار از هم هستند. اینجا برعکس همه چشمها به هم دوخته و همه زبانها حکایت از حال هم دارند و تمام قلبها اسرار مگوی هم را در خود پنهان کردهاند.
به خودت بیا! نگذار کار به تاسف دوست و ریشخند و زخم زبان دشمن برسد؛ از رسوایی بترس....". این نهیبها تا زمانی مرا به خود مشغول میداشت که آن چشمان جادویی و آن کلمات مسحور کننده را نمیشنیدم. با دیدن دوباره نگین و آن حرفهایی که در میانه راه با هم میزدیم دوباره آتش جذبه او در دلم شعله میکشید و باطل السحر تمام تشويشهایی میشد که از برملا شدن آن شور شیرین در خودم احساس می کردم.
نگین با غریزه زنانگی نفسهایی گرم که از درون شعلهور یک پسر شيدا برمیخاست را بر پشت گردن خود حس میکرد. او کار خود را کرده بود؛ به خوبی و تمام. از یک نفر که قراری جز کتاب و درس نداشت، بیقراری ساخته بود که تمرین درس عشق میکرد.
تقریبا از خواندن بازمانده بودم و شوق علم در دلم جای خود را به شور عشق داده بود. پدرم سرش به کار و سر وسامان دادن به مزارع و کارگران و بالا بردن کیفیت محصول گرم بود و از پسری که هوایی تازه از زندگی را تجربه میکرد غافل مانده بود. نگار تیز بود و هوشیار؛ گرفتاری زیاد باعث نشده بود که از من و خواهرش غفلت کند. گاهی نگاههای خشک و سرد او را به خود حس میکردم؛ به خصوص اوقاتی که در نگین و حرکات او خیره می ماندم.
نگاه های نگار بر من و نگین سنگینتر می شد. نه تشویش از چشمهایی داشتم که مرا میپایید و نه دلهره از زبانی که شاید به ملالتم گشوده میشد، آنچه به قلب من راه یافته و آن را به تسخیر خود در آورده بود شماتت هر ملالتگری را به هیچ میگرفت...
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
من در رویای خود
دنیایی را میبینم ...
که در آن هیچ انسانی ..
انسان دیگر را خوار نمیشمارد ...
زمین
از عشق و دوستی سرشار است ..
و #صلح و آرامش، گذرگاههایش را میآراید...
من در رویای خود دنیایی را میبینم ..
که در آن همهگان راه گرامی ِ آزادی را
میشناسند ...
حسد جان را نمیگزد ..
و طمع روزگار را بر ما سیاه نمیکند ..!
من در رویای خود ..
دنیایی را میبینم که در آن ..
سیاه یا سفید " از هر نژادی که هستی "
از نعمتهای گسترهی زمین سهم میبرد ..
هر انسانی آزاد است ..!
شوربختی از شرم ..
سر به زیر میافکند ...
و شادی همچون مرواریدی گرانقیمت ..
نیازهای تمامی ِ بشریت را برمیآورد ...
چنین است دنیای رویای من ...
#لنگستون_هیوز
@book_tips 🐞
🟢دسترسی ویژه به خبرهای داغ 🟢
✌️برای داشتن این مجموعه در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🤌
جهت هماهنگی در لیست 🫱🏼🫲🏼
@HHo_bb
پندی از علیاکبر دهخدا در امثال و حکم؛
عالمی را پرسیدند :
خوب بودن را کدام روز بهتر است؟
عالم فرمود :
یک روز قبل از مرگ!!
دیگران حیران شدند و گفتند :
ولی زمان مرگ را هیچ کس نمیداند!!!
عالم فرمود:
پس هر روز زندگی را روز آخر فکر کن،
خوب باش و عشق بورز،
شاید فردایی نباشد!
✍#دهخدا
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت یازدهم
پیش خودم میگفتم چه پسر عُنقی.
به اجنه بیسُم و دُم میماند تا آدمیزاد. و خندید؛ با صدای بلند. شوخیهایش برایم دلپذیر بود و صدایش. ول کن نبود: "یک کم به دور و برت نگاه کن، به آدمها. به دور و بریات".
حرفش معنا داشت. منظورش را نمیفهمیدم: "چقدر سرت توی کاغذاست. اخرش قولنج میگیریها". باز زد به خنده و من هم که تا به حال آن طور راحت با یک زن بگو بخند نداشتم، به حرفهایش خندیدم.......
این نگین بود که در شکستن یخ ان سکوت سنگین بین من و خودش پیشقدم شد؛ او بود که مرا به خود متوجه کرد؛ او بود که مرا علاقمند خود ساخت و در اخر شیفته و واله. گفت و گفت؛ گاهی درس خواندن مرا به تمسخر میگرفت:
"این قدرخودت را تو اون اتاق حبس میکنی که چی بشه؟ مثل زندانیها میمانی؛ فقط زنجیر به دست و پات نیست" اما دانههای زنجیر داشت درست میشد؛ با حرفهای نگین، باخندههایش و دلبریهای زیر پوستی که مرا بیشتر و بیشتر به او نزدیک میکرد. شاید راست میگفت.
کتابها چه به من میدادند و یا قرار بود بدهند؟مُشتی فرمول و اطلاعات خشک رنج آور که از به خاطر سپردن آنها معلوم نبود چه نصیبی خواهم بُرد. نگین حرف دل من را میزد، ساده و روشن. تا آن موقع هیچگاه به آن راحتی با زن یا دختری سخن نگفته بودم. این سخن گفتن و شنیدنها تکرار شد؛ فردا و پس فردا.
ان موقع میانه بهار بود و هوا دلکش و محیط مملو از رنگ سبز درختان و سایههای جاندار آنان و علفها و گلهای وحشی صد رنگ. روزها آمد و رفت و نگین گفت و خندید و مرا به وجد و شور آورد. بیشتر دوست داشتم تا او بگوید و من بشنوم و من میشنیدم و نوعی زایش رخوت و ارامش را در خود مییافتم.
دیوار حُجبی که میان خودم با جنس دیگر ساخته بودم به یکباره فرو نریخت، اما شاهد به وجود آمدن تَرَکهای بزرگ بر آن دیوار ضخیم بودم. حالا بیشتر نگین برای آماده کردن غذا میآمد تا خواهرش؛ چرایش را نمیدانستم، اما من منتظر او بودم. دوست داشتم او همراهم باشد تا مسیر راه برایم دلنشین شود.
مست میشدم از عطر ان همه گیاه جوان و بیشتر گفتاری نرم و مطبوع. ارام آرام حضورش چون کمندی نامرئی بر گردنم افکنده و سفت میشد. او مرا احاطه کرد؛ روح و روان و ذهن من به تسخیر او در آمده بود و سپس ......من دیگر نبودم؛ همه او بود، من کجا رفته بودم، بر سر من چه امد؟ به کجا پرتاب شده بودم که خودم هم نمیدانستم؟
چیزی از من برجای نماند جز یک اسیر.....یک مفتون.....یک شیدا.....عشق به ارامی به درونم لغزید و جای گرفت، آن چنان که ندانستم چگونه و از کدام روزن قلبم را پر کرد.صدای پای عشق را در خود میشنیدم چون زن بارداری که وجود یک موجود زنده را در درون خود حس میکند.
انتظار آمدن شور و شعف شیدایی را نداشتم. هیچگاه دل سنگی خود را آماده شکستن در برابر نگاههای ماهرویی نازک صدا نمییافتم. به خود آمدم در حالی که عاشق شده بودم و نام من نیز در جریده عشاق ثبت شده بود......
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
"آهای پسر، نفس برایم نماند، داری پرواز میکنی یا روی زمینی؟" صبر کردم تا برسد. با خنده ادامه داد: "حالا چند دقیقه دیرتر کوفت بخورند، نمیمیرند که". آن روز غذا کوفته بود. تا گفت کوفت، خندهام گرفت. در من خیره شد و گفت: پس خنده هم بلدی؟
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
... برای زنده ماندن دو خورشید لازم است: یکی در قلب، دیگری در آسمان...!
#نادر_ابراهیمی
@book_tips 🐞
#با_هم_بشنویم
#علیرضا_قربانی
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان
#مولانا
@book_tips 🐞🎶
🍃🌺🍃
گفت:« نماز کردند؟»
گفت:« آری»
گفت:«آه!»
یکی گفت:
«نماز همهی عمرم به تو دهم
آن آه را
به من ده!»
#شمس
#فیه_ما_فیه
@book_tips 🐞
اگر روزی خواستی گریه کنی
مرا صدا بزن
قول نمیدهم بتوانم بخندانمت
ولی میتوانم با تو بگریم
اگر روزی برآن شدی که بگریزی
در این که مرا صدا بزنی
هیچ درنگ مکن
قول نمیدهم از تو بخواهم که بمانی
ولی میتوانم با تو بگریزم
اگر روزی نمیخواستی با کسی سخنی بگویی مرا صدا بزن
تا با هم سکوت کنیم.
ولی اگر روزی مرا صدا زدی
و من پاسخت ندادم
به نزد من بشتاب
زیرا قطعاً من به تو نیاز خواهم داشت...
✍#گابریل_گارسیا_مارکز
@book_tips 🐞
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد، به زودی موفق میگردد؛ ولی او میخواهد خوشبختتر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبختتر از آنچه که هستند تصور میکند.
#منتسکیو
@book_tips 🐞