book_tips | Unsorted

Telegram-канал book_tips - Book_tips

18810

اهدای کتاب اهدای کلمه است. کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم. ارتباط با ادمین @fara1358h @zarnegar503 زبان انگلیسی 👇 @Ladybug_English ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016 کتابخانه صوتی👇 @book_tips_audio

Subscribe to a channel

Book_tips

درامتدادِ خاطره‌ها، هنوز صدایی می‌آید...
آرام و عاشقانه می‌گوید:
  مرا ببوس...
#با_هم‌_بشنویم

@book_tips 🐞🎶

Читать полностью…

Book_tips

📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: ششم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

✍ نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات:۵۳ تا ۶۱

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

/channel/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

معجزه کلمات ....

یک جمله‌ی درست،
می‌تواند زندگی را از نو معنا کند.

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃

بهانه ها بزرگترین ترمز و موانع پیشرفت مان هستن و از آنها به "دزد زمان "یاد می کنند...
یاد بگیریم بهانه ها رو از زندگی مان حذف کنیم

#اثر_مرکب
#دارن_هاردی
@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

 
#با_هم‌_بشنویم
#محمد_اصفهانی

شبی که آوای نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی
من همه جا پی تو گشته ام

@book_tips 🐞🎶

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت ۲۳

گفتم که موکل را دیدم  و حرف‌هایش را شنیدم. مسعود با صدایی ضعیف گفت: "به نظرم پسره همه ماجرا را نمی‌گه. چیزی را داره پنهان می‌کنه ..."بعد شروع کرد به سرفه‌کردن؛ اول آرام و بعد شدید. گفتم: "ولش کن؛ نگران نباش. تو به فکر سلامتی خودت باش، من حواسم جَمعه".

سرفه امانش نمی‌داد ولی با حالی نزار  ادامه داد: "بیا ببینمت. معلوم نیست که دیگه فرصتی برا ملاقات بعدی باشه. اگه ندیدمت منو حلال کن". این جمله آخری را با بغض گفت. سخت ناراحت شدم. سعی کردم دلداریش بدهم .مشتی حرفهای  قالب بندی شده تحویلش دادم از ان حرف‌های دل خوش کننده که در این جور مواقع  به بیمار بدحال می‌گویند.

روز بدی را می‌گذراندم. اول حرف‌های موکل از قتل و خونریزی و حالا سخنان یاس‌آور مسعود و نامیدی او از تلاش پزشکان برای  مداوایش.

آمدم دفتر و گفته‌های موکل را مکتوب کردم. نکات حساسی که گفته بود  و به خصوص درگیری و در نهایت صحنه  قتل‌ حامد را برجسته نمودم. مسعود از پنهان‌کاری موکل گفت، من هم احساس می‌کردم که سخنان او کامل نیست. شاید ماجرای قتل‌ همان‌طور رقم خورده که او گفت و شاید هم نه. مساله دفاع مشروع هم می‌توانست مطرح شود. بالاخره این حامد بود که راه را بر رامین و نگین بسته بود و موضوع چاقوی مقتول هم می‌توانست  ادعاهای موکل  را قابل قبول سازد.

همه‌چیز امکان داشت؛ قتل از روی خشم یا قتل  از سر ناچاری. پذیرش هر کدام می‌توانست نتیجه متفاوتی ایجاد کند.خونی ریخته شده بود؛ا گر ستمی بر مقتول رفته بود، طناب دار آماده بود تا بر گردن موکل حلقه  بزند. وظیفه من به عنوان وکیل این بود تا جلوی بوسه ترسناک و تلخ طناب اعدام بر حلقوم موکل را بگیرم؛

مشکل این بود که خودم نیز در صحت داستانی که رامین تعریف کرد در تردید بودم؛ تردیدی آزار دهنده که‌ مدام ذهنم را آشفته  و درگیر می‌کرد .......


#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

خوب، از این به بعد چه اتفاقی می افتد؟ به کجا می رویم؟ آیا مکانی به نام بهشت وجود دارد؟
- خیر جاناتان، چنین مکانی وجود ندارد.
بهشت یک مکان نیست و یک زمان هم نیست.
"بهشت یعنی کامل شدن"

#جاناتان_مرغ_دریایی
#ریچارد_باخ

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

من در این آبادی
پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری
ریگی
لبخندی ....

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: سوم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

✍ نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۲۶ تا ۳۴

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

/channel/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

هر شب، لحظه‌ای است برای سپاسگزاری از آنچه داریم و امید به فردا


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

#بانو_مرضیه
#با_هم‌_بشنویم
@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
من از تبار انارٍ سرخ دلشکستهٍ
من از نجوای نرم برگ ریزان باغ
من ازنوبرانه خرمالوی تُردٍ
آویزان درخت همسایه
من ازخوابهای آلوده به رنگ ارغوان
من ازهمهمه ی آرام نسیم
من ازدلبری بوته های داوودی باغچه
من ازقیل وقال کلاغ های شب زده
من ازغروب زود هنگامٍ
ریخته برشانه ی سرد کوچه ها...

من از پاییز می گویم.

#صبا_پورنگار
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه

#رسوایی قسمت بیستم

صبح‌ها تکلیف من بود که ظرف بزرگ غدا را از خانه به محل کار کارگران برسانم. در این سفر کوتاه نگین مرا همراهی می‌کرد. غذا دست پخت او بود، وقتی آخرین چاشنی‌ها را اضافه می‌کرد، ظروف غذاخوری را در سبد بزرگی قرار می‌داد و پشت سر من راه می‌افتاد. در بین راه فرصتی بود تا با نگین بگویم و از او بشنوم.

می‌گفتیم و می‌خندیدیم و شاد و خرامان از کنار هم بودن راه طی می‌کردیم. مسیر سبز بود از گیاهان خودرویی که دو طرف جاده را احاطه کرده بودند.در بعضی جاها تراکم و بلندی علف‌هاچنان بود که جز جاده خاکی روبرو چیزی دیده نمی‌شد. آن روز هم شاد و خرم از هم صحبتی با محبوب دیگچه بزرگی را بر سر حمل می کردم. می دانستم که هیچ‌کس در آن حوالی نیست، برای همین با صدای بلند می‌گفتم و می‌خندیدم.

بی‌پروا هر آن چه را در دل داشتم به نگین می‌گفتم. هوا همچنان گرم بود اما دل عاشق  من گرم‌تر از هوا در هوای یار می‌تپید. ناگهان علف‌های بلند سمت چپ من تکانی خورد و مردی بلند قامت، لاغر اندام و خاک آلود راه را بر ما بست. نگین جيغ کوتاهی کشید و پشت سر من پنهان شد. نگین از ترس می‌لرزید، انگار گرگ صحرادیده بود. با صدایی مرتعش گفت حا...حامد.

درست بود؛ حامد جلوی من ایستاده بود و با نفرت مرا می‌نگریست. از چشمانش خشم  می‌بارید. چکار داشت؟ آمده بود فحشی بدهد؟ یا بیشتر؟؛ نگین را جلوی چشمان من تحقیر کند یا حتی او را بکوبد و زیر پایش بیاندازد. او را چند سال پیش دیده بودم، اما در این مدت شکل و شمایل او تغییر زیادی کرده بود. رفاقت طولانی با دود و دم  و ماندن طولانی  پشت میله‌های زندان قیافه اورا عوض کرده بود.

چند سال قبل زمانی که با نگین به خانه ما امدند این‌طور نزار و فرو ریخته نبود. .از جان من یا ما چه می‌خواست؟ چکار داشت؟ هیچ‌کس آن دور و بر نبود. تقریبا ظهر شده بود. خورشید مستقیم به فرق سرم می‌تابید. از گرمای کلافه کننده بود یا روبرو شدن با این مرد دیلاق که تمام بدنم عرق کرده بود. با نیشخند گفت: "خوب خنده و کرکر راه انداختید. کبکتون خروس می‌خونه. چرا نخونه نگین خانوم؟. پسر جوون و مایه‌دار تور کردی و بهش حال می‌دی ما رو یادت رفت".

بد حرف می‌زد و تحریک کننده. نمی‌خواستم باهاش در گیر بشوم. حریف آن مفنگی بودم. کار زیاد بدن مرا ساخته بود، برای همین بدن ورزیده‌ای دارم. ولی می‌دانستم که درگیرشدن با حامد یعنی شر و من اینرا نمی‌خواستم. گفتم: "چیکار داری؟ چرا سر راه رو گرفتی؟ برو کنار". حامد با عصبانیتی که از کلامش معلوم بود جواب داد: "ببین بچه خوشگل! پول داری، تیپ داری، جوونم هستی، برو دنبال یکی دیگه، ناموس دزدی کار درستی نیس".

نگین که تا آن موقع ساکت بود داد زد: "من ناموس تو نیستم. من و تو دیگه غریبه‌ایم. دست از سرم وردار و الا می‌رم شکایت ازت می‌کنم، اون وقت باز می‌افتی تو هلفدونی". حامد جلو آمد، حالت هجومی داشت. چیزی مصرف کرده بود؟پاش روی زمین بود، اما معلوم بود که سرش در آسمان‌ها دور می‌زد.

با تندی نگاهی به نگین کرد و داد زد که: "خوب دک و پوز به هم زدی لکاته خانوم. خونه من که بودی نه قیافه درست و حسابی داشتی نه زبون دراز، چی شد؟ پول این یارو بت ساخته یا چیز دیگه‌اش. داخل آدم شدی". جلوتر رفت و با مشت ضربه‌ای به صورت نگین زد. چکار باید می‌کردم.

به این گفتگوی حال به هم زن ادامه می‌دادم؟ می‌گذاشتم هر کاری خواست با نگین بکند و یا هر چه خواست به من بگوید. نگین روی زمین افتاده بود و از کنار لبش خون می‌امد. حامد جلو رفت و روسری نگین رو کشید و مثل یک طناب کوتاه تو دست گرفت .حس کردم که اگر ساکت بمانم هم خیانت به نگین است و هم مردانگی خودم .....

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: یکم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

✍ نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۱۷ تا ۲۵

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

/channel/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

هنگام سقوط به قعر چاه خشم و نااامیدی آنچه بیشتر از همه نیاز داریم، شواهدی است که نشان دهد تنها نیستیم و هستند کس یا کسانی که در کنارمان باشند و دستمان را بگیرند.


#آلن_دوباتن

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

درامتدادِ خاطره‌ها، هنوز صدایی می‌آید...
آرام و عاشقانه می‌گوید:
مرا ببوس...

@book_tips 🐞🎶

Читать полностью…

Book_tips

شکر حق را کان دعا مردود شد
من زیان پنداشتم آن سود شد
بس دعاها کان زیانست و هلاک
وز کرم می‌نشنود یزدان پاک
 
#مولانای_جان

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت ۲۴

باید مسعود را می‌دیدم. رفتم بیمارستان. با همسرش دم در اتاقی که مسعود بستری بود  روبرو شدم، یکی دو نفر ناشناس نیز ان‌جا بودند. همسرش من را می‌شناخت. برخلاف همیشه  صورت بشاشی نداشت. اشاره کرد که وارد شوم. خودش نیامد. داخل شدم. از آن‌چه دیدم شوکه شدم. مسعود خشکیده شده بود؛ زار و نزار. شاید ده سال پیر شده بود.

جلو رفتم. من را که دید سعی کرد که بلند شود، نیم خیز شد. نمی‌دانستم چه بگویم. چه باید می‌گفتم: "چی کار با خودت کردی مرد؟" خواست لبخند بزند و زد؛ ولی تلخ و سرد. نشستم؛ یعنی دوست بیمارم چنین خواست. بی‌مقدمه گفت: "من کارم تمومه‌؛ می‌فهمی؟. هیچ امیدی ندارم که حتی بتونم صبح فردا را ببینم "صدایش ضعیف و مرتعش بود. فکر کردم که هر لحظه می‌زند به گریه و این کار را کرد. طوری گریه می‌کرد که نمی‌دانستم چگونه دلداریش بدهم.

متاثر شده بودم ولی نمی‌خواستم او را همراهی  کنم. هر قطره اشک من ریزش قطرات  بنزین بود بر آتش اندوه و مصیبت او. زدم به طنز گفتن: "آروم باش تو را خدا. من رو که می‌شناسی، اشکم در مشکمه؛ الانه که بزنم به گریه؛ اون وقت زنت صدای ما را می شنوه  و میاد تو و اونم به جمع ما ملحق می‌شه و هیچی؛ می‌شه یک کنسرت درست وحسابی. من که ترومپت می‌زنم تو چی؟".

مسعود زورکی لبخندی زد. شوخی من تا حدی بیمار بی‌قرار را آرام کرد. از پارچ آبی که کنار تختش بود لیوانی پر کردم و دادم دستش؛ کمی از آن را نوشید و به جای این‌که به من نگاه کند چشمش را دوخت به سقف اتاق:

"فکر می کنم هرلحظه این سقف باز میشه و فرشته‌ای می‌آد و می‌زنه روی شونم که پسر؛ دیگه وقت رفتنه؛ بار و بندیلت رو جمع کن که وقت ندارم. می‌دونی امروز چند جا باید سر بزنم و چند تا آدم بی‌خیال رو ملاقات کنم. یاللا پاشو، چقدر می‌خوای بچسبی به این تخت بیمارستان، چرا می‌زاری این همه امپول تو دستت فرو کنند و قرص‌های جور واجور تو حلقت بریزند، خسته نشدی ؟...".

باز گریه کرد، این‌بار بی‌صدا: "خسته شدم. به خدا خسته‌ شدم از این که هر دکتری بیاد یک چیزی بگه و بره. شدم موش آزمایشگاه. به بازوم نگاه کن. از بس آمپول توش فرو کردند یه جای سالم نداره. همه کادر پزشکی امید می‌دند ولی می‌فهمم که خودشون هم امیدی ندارند...."مقداری آروم گرفت و باز به سقف اتاق خیره شد.

من دنبال جمله‌ای بودم تا از بار غم و اندوه این دوست ناامید کم کنم ولی مسعود پیش دستی کرد و گفت:"وقتی مُردم دوست ندارم من رو این جوری، روی این تخت و با این حال بیچارگی به یاد بیاری. دوست دارم یادت بیاد چطور سالم و با نشاط رفتیم شمال؛ یادته؟ سال دوم دانشکده بود، تو شنا بلد نبودی و من تو دریا حسابی اذیتت کردم ......

به نظرت من دیگه دریا رو می‌بینم؟" این‌بار من بودم که برای خشک‌کردن اشک‌هایی که بی‌اختیار از چشمانم جاری بودم دنبال دستمال کاغذی می‌گشتم.......

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: پنجم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

✍ نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات:۴۴ تا ۵۲

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

/channel/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃

✂️ قیچی‌های رابطه

🔸 تا به حال فکر کرده‌اید روزی چند بار از قیچی‌های رابطه استفاده می‌کنید؟

قیچی رابطه یعنی هر رفتار کوچک یا بزرگی که به مرور، رشته‌ی صمیمیت میان شما و عزیزانتان—چه فرزند، چه همسر، و چه اطرافیان—را می‌برد و پیوند عاطفی را کم‌رنگ می‌کند.

✂️ نصیحت‌های تکراری
✂️ تذکرهای پیاپی
✂️ سرزنش و تحقیر
✂️ مقایسه کردن
✂️ جر و بحث و جدل
✂️ نفرین و بددهنی
✂️ کتک زدن
✂️ غر زدن و متهم کردن
✂️ مسخره کردن و بی‌احترامی
✂️ پیش‌بینی‌های منفی درباره آینده فرزند یا همسر
✂️ گله و شکایت‌های بی‌پایان

🔸 حالا یک لحظه فکر کنید...
اگر اطرافیانتان مدام با شما چنین رفتارهایی کنند، آیا هنوز دل‌تان به بودن کنارشان گرم می‌ماند؟
یا ترجیح می‌دهید از آنها فاصله بگیرید، سکوت کنید یا حتی تلافی کنید؟

+ گاهی فقط کافی است قیچی‌ها را زمین بگذاریم تا رشته‌ی محبت، دوباره جان بگیرد.
@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: چهارم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

✍ نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات:۳۵ تا ۴۳

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

/channel/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

"گاهی تنها آغوشی که لازم داریم، آغوش خودمان است… لحظه‌ای با خودت باش، خودت را ببین و در آغوش خویشتن آرام بگیر."


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت بیست و دوم


دیگر سخنی برای گفتن نمانده بود نه از جانب من و نه از سوی پسری که نزدیک به یک ساعت مدام گفته بود و من شنیده بودم. نگاهی دقیق به او کردم. در صورتش آثار ندامت نبود؛ گویی دست به قتل نزده و خونی نریخته است: "تکلیف من چه می شود؟ عاقبت کارم را چطور می‌بینید".

او بود که می‌پرسید و چقدر پاسخ دادن به این سوال سخت بود. نمی‌خواستم در اولین دیدار وحشت به جانش بریزم. هنوز جوان‌تر از آن بود که شب‌ها کابوس طناب دار و تجزیه بدنش در زیر انبوهی از خاک سرد را ببیند: "والله چی بگم. باید کار را با صبوری جلو برد. من قولی نمی‌دهم ولی با تمام توانی که دارم در کنار تو هستم. باید نگران باشی ولی هیچ‌وقت امیدت را از دست نده.

راستی! الان نگين چکار می‌کند؟ "با شنیدن اسم نگین چشمانش برق زد،گفت: "رفته خانه‌ مادرش. ما شهر کوچکی داریم. آبروی ما رفت؛ رسوا شدیم. دلم برای پدرم خیلی می‌سوزد. او یک عمر با آبروداری زندگی کرد و حالا پسرش متهم به قتل عمد شده است. دلم برای نگین هم می سوزد. اتهام او بدتر از من است، چون زن است. شاید برای من چندان عیب و ایرادی نمی‌گیرند که با یک زن مطلقه رابطه‌ای داشته‌ام، ولی برای نگین یک جرم نابخشودنی است.

خدا می‌داند که بین ما اتفاقی نیفتاد و نگین مثل آب زلال است ولی با حرف مردم چکار می‌شود کرد". راست می‌گفت. می دانستم که در جامعه بی‌در و دروازه  ما اگر از قتل و خون به ناحق ریخته بگذرند از آن چه اسمش را ناموس گذاشته‌اند نخواهند گذشت. به موکل دلداری دادم.

بعضی حرف‌ها را زدم که خودم هم راجع به درستی آن‌ها در تردید بودم ولی می‌بایست این پسر جوان را آرام و به آینده خوشبین می‌کردم. به وقت وداع دست گرمی به او دادم و با لبخند از او جدا شدم. در بیرون از زندان مرغ فکرم از این شاخه به آن شاخه پر می‌زد و مرا با خود به آینده‌ای غبار آلود جلو می‌برد.

گوشی تلفنم را که از انتظامات زندان گرفتم دیدم مسعود زنگ زده است. چند روزی بود از حالش بی‌خبر بودم. نمی‌دانستم دکترها برایش چه کرده و یا می‌خواستند بکنند. به مسعود زنگ زدم.

خواستم به او روحیه بدهم: "چطوری پهلوون؟دماغ مماغت که چاقه ایشالله؟ "با صدایی خسته و بی‌حال جواب داد: "چی بگم؛ چی می‌تونم بگم. می‌گذرونم تا ببینیم چی قراره به سرم بیاد. رفتی دادگاه و زندون؟ چی شد؟"

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

روزی دو نفر کنار رودخانه بحث می‌کردند که آب از کدام کوه می‌آید.
یکی می‌گفت از کوه شمالی، دیگری از کوه جنوبی.
آن‌قدر بحث کردند که صدای رود را دیگر نشنیدند.
در حالی‌که رود، آرام از کنارشان گذشت و به دریا رسید.
گاهی ما چنان در حرف‌های خود غرق می‌شویم که یادمان می‌رود رودخانه‌ی زندگی بدون ما هم جریان دارد...
بگذاریم رود حرفش را بزند....



@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

MAGNOLIA Magpolia NOBILITY & SELF-ESTEEM
"There is nothing noble in being superior to your fellow men. True nobility hies in heing superior to your former self
-Ernest Hemingway

بزرگی و عزت نفس
هیچ چیز بزرگی در برتر بودن نسبت به دیگران وجود ندارد.
بزرگی واقعی در برتری نسبت به خودِ گذشته‌ات نهفته است ...

✍#ارنست_همینگوی
@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت بیست و یکم

جلو رفتم. حامد روسری را مثل طنابی دور گردن نگین انداخته بود. از پشت سر ضربه‌ای به کمرش زدم، نقش زمین شد. زود از جا برخاست و در حالی که دشنام می‌داد به من حمله کرد. با او گلاویز شدم و دوباره بر زمینش زدم. زور بازوی زیادی نداشت، بیشتر عربده می‌کشید و هوار می‌زد.

وقتی متوجه شد که حریف من نیست، شروع کرد به فحش‌های ناموسی دادن به من؛ نگین را هم بی‌نصیب نگذاشت. از او به عنوان روسپی و هرجایی نام برد و مرا حرام‌زاده. به مادرم که بد و بیراه گفت، طاقتم تاق شد. جلو رفتم و مشت محکمی به صورتش زدم. نقش زمین شد ولی زود از جا برخاست. چیزی را توی دستش تکان می‌داد؛دقت کردم ، چاقو بود. ترسیدم؛ هیچ وقت در زندگی تا این حد تهدید نشده بودم. نمی‌دانستم که در استفاده از چاقو جدی است یا فقط برای ترساندن من آن را به رخم می‌کشد.

وقتی با چاقو به من حمله‌ کرد، فهمیدم که جان من و نگین هر دودر خطر است. از صورت حامد خون می‌آمد، شاید دندانش شکسته بود. چاقویش را هل داد طرفم؛ خودم را کشیدم کنار ولی نیش چاقویش به بازویم کشیده شد. خون از دستم جاری شد و نگین که مرا در آن حال دید شروع کرد به فریاد کشیدن و ضجه زدن. حامد جلو آمد و دوباره قصد حمله داشت. متوجه بودم که اگر کاری نکنم شاید دقیقه‌ای دیگر جنازه من روی زمین افتاده باشد.

هجوم که آورد جا خالی دادم و با پا ضربه محکمی به کمرش زدم .باز افتاد روی زمین. نمی‌توانستم بگذارم بلند شود. خودم را انداختم به رویش و دستش را چاقو در آن بود سفت گرفتم. هر دو روی خاک می‌غلطیدیم. بوی خاک و خونی که از بازوی من و صورت حامد می‌ریخت هردوی ما را تحریک کرده بود. مثل دو حیوان وحشی روی خاک در جدال بودیم. سعی کرد چاقو را به شکم یا سینه‌ام فرو کند ولی دستش را سفت چسبیده بودم.

متوجه بودم که از کشتن من ابایی ندارد. همینطور که در تقلا بود فحش هم می‌داد. آن چه مرا بیشتر   خشمگین می‌کرد سخنان زشتی بود که به مادرم  می گفت. یک دفعه نمی‌دانم که چه شد که دستم به  سنگی خورد. حال خودم را نمی‌فهمیدم. سنگ کف دستم را پر کرده بود. ان را کوبیدم تو سر حامد. یکبار، دوبار، سه بار. هیچی نمی‌فهمیدم ترس و نفرت هر دو با هم به من هجوم اورده بود. حامد فریاد بلندی کشید و دستانش شُل شد.او و من هر دو رهاشدیم. خون به شدت از سرش بیرون می‌ریخت. چطور شده بود؟ نگاهم به نگین افتاد که بالای سرما ایستاده بود و زنجموره می‌زد.

حامد بلند شد. سنگ را که در دست من  دید به طرف نگین  رفت. تلو تلو مي‌خورد و پشت سر هم فحش می‌داد: "پتیاره لکاته جن..ه، عروس صد داماد". بلند شدم تا اگر خواست آسیبی به نگین بزند از او محافظت کنم. دو سه قدم آمد جلو. مثل آدم‌های مست راه می‌رفت. یک دفعه افتاد. نگین جیغی کشید. خوشکم زده بود و می‌لرزیدم. رفتم طرف حامد، سر و صورتش با خاک و خون یکی شده بود. خِرخِر می‌کرد و پاهاش به‌شدت تکان می‌خورد. چند لحظه بعد هیچ صدا یا حرکتی از او دیده نمی شد. مُرده بود؛ به همین راحتی.

نگین گریه می‌کرد و من هاج وواج خودم را تکان می‌دادم تا خاک را از تن و لباسم دور کنم .حالا دستم به خون اغشته بود؛ ساعتی پیش یک عاشق شوریده بودم و الان یک قاتل رسوا.....

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

بگذار هر جور می‌خواهند قضاوت کنند. غیر از آن‌هایی که دوستشان دارم به عقیده‌ی هیچ‌کس اهمیتی نمی‌دهم.


📘#جنگ_و_صلح
✍#تولستوی
@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃


در دنیای امروز سه نوع آدم وجود دارد:

مسموم‌کننده‌ها
یعنی کسانی که دلسردتان می‌کنند و خلاقیتتان را زیر پا می‌گذارند و می‌گویند که نمی‌توانید کاری بکنید ...

سربه‌راه‌ها
یعنی کسانی که خوش‌قلبند اما سرشان به کار خودشان است. آنها به فکر نیازهای خودشان هستند. کار خودشان را می‌کنند و هرگز برای کمک به دیگران پا پیش نمی‌گذارند ...

الهام‌بخش‌ها
یعنی کسانی که پیش‌قدم می‌شوند تا زندگی دیگران را غنی کنند، روحیه آنها را بالا ببرند و به آنها الهام ببخشند. ما باید الهام‌بخش باشیم و خودمان را با افراد الهام‌بخش احاطه کنیم و با آنها معاشرت بیشتری داشته باشیم ...

#والت_دیزنی

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

بر هرچه، همی لرزی
می دان که، همان ارزی

✍مولانا

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

📕📗📘


🔴درود  بر همراهان عزیز  مطالعه گروهی


✅  برای مطالعه ی آبان ماه: کتاب #روان_درمانی_اگزیستانسیال  از #اروین_د_یالوم  را انتخاب کردیم. 

کتاب این دوره ماه  :
کتاب : #روان_درمانی_اگزیستانسیال
نویسنده: #اروین_د_یالوم 
ترجمه : #سپیده_حبیب


تاریخ شروع : 《۱۴۰۴/۰۸/۰۱》
تاریخ پایان : 《۱۴۰۴/۱۰/۳۰》


/channel/httpymFwLUyCrDIyNDY0

📕📗📘📙📕📗📘📙

Читать полностью…
Subscribe to a channel