book_tips | Unsorted

Telegram-канал book_tips - Book_tips

18810

اهدای کتاب اهدای کلمه است. کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم. ارتباط با ادمین @fara1358h @zarnegar503 زبان انگلیسی 👇 @Ladybug_English ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016 کتابخانه صوتی👇 @book_tips_audio

Subscribe to a channel

Book_tips

«در هوایت بی قرارم»

#شهرام_ناظری
#با_هم_بشنویم

@book_tips 🐞🎶

Читать полностью…

Book_tips

📕📗📘
🍃📚هفتاد و چهارمین کتاب  📚🍃


🔴درود  بر همراهان عزیز  مطالعه گروهی


✅  ضمن تشکر از مشارکت  شما عزیزان در نظر سنجی ؛ کتاب #مردی_که_می_خندد  از #ویکتور_هوگو  جهت مطالعه این دوره انتخاب شد

کتاب منتخب  دی و بهمن  :
کتاب : #مردی_که_می_خندد
نویسنده: #ویکتور_هوگو
ترجمه : #جواد_محیی



تاریخ شروع : 《۱۴۰۳/۱۰/۲۶》
تاریخ پایان : 《۱۴۰۳/۱۱/۲۹》


@book_tips🐞📚

📕📗📘📙📕📗📘📙

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃

#نغمه_های_سعدی

#باب_هشتم (در آداب صحبت)

🍃آداب ۵۳

✨ جوهر اگر در خَلاب افتد همچنان نفيس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسيس. استعداد بی تربيت دريغ است و تربيتِ نامستعد ضايع. خاكستر نسبی عالی دارد كه آتش جوهر عِلويست وليكن چون بنفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قيمت شكر نه از نی است كه آن خود خاصيت وی است. 

🔸چو كنعان را طبيعت بی هنر بود
🔹پيمبر زادگی قدرش نيفزود
🔸هنر بنمای اگر داری نه گوهر
🔹گل از خارست و ابراهيم از آزر


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃


🔴 چرا فروید مرگ اندیشی را بیماری روانی می‌داند؟



🔹فروید نخستین کسی بود که به صورت جدی مضمون مرگ را وارد روانشناسی کرد، اگرچه او خود، نگاه سلبی به مرگ داشت و معتقد بود که مرگ اندیشه ها، به دلیل بیماری روانی است که مرگ اندیشند و کسی که سلامت روانی دارد مرگ اندیش نخواهد بود –برعکس روانشناسانی که بعد از فروید آمدند و معتقد بودند که مرگ اندیشی نشانه ی سلامت روانی است- اما فروید برای اعتقاد خود دو دلیل داشت:

🔹اول: فروید معتقد بود که اندیشیدن درباره ی چیزی که تجربه اش نمی کنیم، معنا ندارد. اپیکور نخستین کسی بود که گفته بود ما مرگ را تجربه نمی کنیم و تا زمانی که در حال زیستنیم مرگ نیست و وقتی مرگ هست، زیستنی وجود نخواهد داشت و بنابراین موجود زنده ای نیست که مرگ را تجربه کند. ما آدمیان درد و رنج را تجربه میدکنیم چون درد و رنج در هنگام زیستنمان وجود دارد، اما مرگ را تجربه نمی کنیم چون وقتی مرده باشیم دیگر آگاهی و ذهن نداریم که مرگ را تجربه کنیم. ماجرای همان حکایت مولوی است از پشه ای که از دست باد به سلیمان شکایت برد و گفت که هرکجا هستم باد مرا پرتاب می کند و از دست باد امان ندارم. سلیمان هم در جوابش گفت قاضی عادل باید سخن شاکی و شاکی عنه را بشنود تا بتواند قضاوت کند. پشه گفت مشکل این است که من و باد اصلا نمی توانیم یکجا قرار بگیریم. داستان پشه و باد مثل داستان آدمی و مرگ است. تا آدمی هست مرگ نیست و وقتی مرگ هست دیگر آدمی نیست که آن را تجربه کند. آیا می شود به چیزی که نمی توان تجربه کرد فکر کرد؟ آیا وقتی ما به ثروت صد تریلیون دلاری نمیرسیم آیا درست است که به زمانی بیندیشیم که چنین ثروتی را خواهم داشت یا چنین اندیشه ای نشانه ی عدم سلامت روانی است؟

🔹دوم. دلیل دیگر فروید برای این ادعا که مرگ اندیشان سلامت روان ندارند کمی پیچیده است. فروید معتقد است چیزی که برای آن «زبان» وجود نداشته باشد هیچ وقت نسبت به آن آگاهی پیدا نمی شود. معتقد بود که وقتی ما تعبیر زبانی یک موضوع را به کار میبریم باید بتوانیم چیزی را در ذهنمان احضار کنیم. اما وقتی واژه ی مرگ را می شنویم چیزی درباره ی مرگ خودمان در ذهن ما احضار نمیشود. با شنیدن مرگ، مرگ همسایه به ذهن شما می آید نه مرگ خودتان. بنابراین فروید معتقد بود تعبیر زبانی «مرگِ من» تعبیر بی معنایی است و هیچ وقت آدمی نمی تواند درباره ی آن تصوری داشته باشد. فروید می گفت چیزی که در مرحله ی خودآگاه تصوری از آن نداریم هیچ وقت به ناخودآگاه ما هم نمی تواند راه پیدا کند، چون هرچیزی که بخواهد به ناخودآگاه راه پیدا کند حتما باید در خودآگاه حضور قبلی داشته باشد.

🔹فروید به این دو دلیل معتقد بود که مرگ اندیشی امری بیمارگونه است. اما چرا به رغم این، انسانها این مقدار مرگ اندیش اند؟ فروید میگفت مرگ اندیشی صورت مبدل یک ترس دیگر است. معتقد بود ترس دیگری وجود دارد و روان درمانگر باید ترس دیگر فرد را کشف کند و وقتی آن ترس را کشف کند دیگر ترس از مرگ و اندیشیدن به مرگ در آدمی از بین میرود.

🔹فروید برای آن ترس دیگر دو تعبیر به کار می برد (که یکی از آنها را باید کاملا فرویدی باشید تا بپذیرید و دیگری را می توانید فرویدی نباشید اما بپذیرید).او می گفت انسانها ترس از اختگی و عقیم شدگی دارند و از آن به ترس از مرگ تعبیر می کنند - این تعبیر را من که فرویدی نیستم نمی توانم بپذیرم.

🔹 تعبیر دوم فروید هم این بود که می گفت هر انسانی که ترس از مرگ و یا مرگ اندیشی دارد، در واقع ترس از عدم امنیت دارد یا به عدم امنیت می اندیشد و من به عنوان رواندرمانگرِ روانکاو باید بفهمم که فرد از چه چیزی احساس ناامنی میکند. اگر چیزی که به فرد احساس عدم امنیت می دهد برای او مکشوف شد، احساس عدم امنیت از بین می رود و وقتی احساس عدم امنیت از بین رفت دیگر آن فرد نه مرگ اندیشی دارد و نه مرگ هراسی. از این نظر فروید معتقد است که فرد مرگ اندیش و مرگ هراس سلامت روانی ندارد. آن طور که ارنست جونز زندگی نامه نویس فروید گفته، همیشه وقتی فروید با یک انسان مرگ اندیش و مرگ هراس روبه رو می شد بلافاصله سراغ این مسئله می رفت که بفهمد آن فرد از چه چیزی احساس عدم امنیت می کند. اما نکته ی جالب این است که به شهادت زندگینامه نویس فروید او در پانزده سال آخر عمر خود، مرگ اندیش شده بود و مدام اندیشه ی مرگ در ذهنش خلجان می کرد.

#اضطراب_مرگ
#مصطفی_ملکیان

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃

#داستان_کوتاه
#فلک قسمت نهم
شکایت آقای ناصریان در دادسرا به جایی نرسید و من یکی از هفت‌خان را رد کردم، ولی می‌دانستم که گره مشکلات من در دادگستری به این آسانی باز شدنی نیست. قیمت ملک و ساختمان مرتب گرون می‌شد و آتش ناصریان هم برای تصاحب خونه پیره‌زنی که دیگه از او در گور تاریک جز چند تکه استخوان بی‌گوشت و پیه چیزی برجای نمانده بود، مدام زیادتر می‌شد.

بکی دو ماه بعد منشی وکیلم زنگ زد که برم دفتر  و رفتم. وکیل قیافه گرفته‌ای داشت. گفت که شکایت علیه خانوم اعتباری تو دادسرا رد شده و می‌خواد به رأی اعتراض کنه. یک رأی یک صفحه‌ای هم داد دستم که با نگرونی و سرعت خوندم. دادسرا گفته بود که خانوم اعتباری به خاطر این که گمان می‌کرده دختر اون مادر بوده سوءنیت نداشته. همون حرفی که وکیل اولی بهم زد و گفت شکایت از فروشنده بی‌فایده‌س.

پول خیلی زیادی داده بودم که دود شد و رفت به آسمون. وکیل که ناراحتی من رو دید، شروع به رجز خوندن کرد: "به دادگاه شکایت می‌کنم و پدر همشون رو در می‌آرم و بازپرس بی‌سواد بوده" و از این حرفا. دیدم راهی اومدم که برگشت نداره. باید تا آخرش برم.

وکیل سرجاش نشست و گفت: "به محض این که حق‌الوکاله مرحله دوم رو واریز کردید لایحه اعتراض را تهیه و ارسال می‌کنم". باز پول می‌خواست. گفتم که چقدر باید بدهم؟ بی آنکه به من نگاه کند یک رقم گنده‌ای انداخت. بلند شدم. دیدم که بی آنکه شانسی داشته باشم می‌خواد مرا از بار سنگینی پول در جیب و کیفم خلاص کند. گفتم نه! وقتی خود شما امید چندانی ندارید چرا من باید داشته باشم؟ من ضرر زیادی داده‌ام و ضرر بزرگتر دیر یا زود خودش رو نشون میده، بنابراین من رو از این هزینه بی‌فایده معاف کنید. قبول دارم که حرف مفت زدن هم مفتی نیست، ولی جوری می‌گفتید که مشتری می‌شدم. خواست چیزی بگه و شاید حتی رقم را پایین بیاره که بلند شدم و بی‌خداحافظی در رو به هم زدم و اومدم بیرون...


ادامه دارد...


#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)

🍃آداب ۵۲

✨ خردمندی را که در زُمره‌ی اوباش سخن ببندد شگفت مدار که آوازِ بربط با غلبه‌ی دُهُل برنیاید و بویِ عنبر از گندِ سیر فروماند.

🔸بلندآوازِ نادان گردن افراخت
🔹که دانا را به بی‌شرمی بیانداخت
🔸نمی‌داند که آهنگِ حجازی
🔹فرومانَد ز بانگِ طبلِ غازی


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

زندگی، بازی‌ای است که در آن ادامه دادن مهم‌تر از پیروزی و شکست است


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

#نغمه_های_سعدی
@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃

سوره المدثر آیه 7 :

وَلِرَبِّكَ فَاصْبِرْ

ترجمه :

و بخاطر پروردگارت شکیبایی کن!

#کلام_پروردگار

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

#نغمه_های_سعدی

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃


سوره الصف آیه 3 :

كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ

ترجمه :

نزد خدا بسیار موجب خشم است سخنی بگویید که عمل نمی‌کنید!

#کلام_پروردگار


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

#نغمه_های_سعدی

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃


سوره مومنون (آیه ۱۱۸)

رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ


پروردگارا،ببخشای ورحم کن که تو بهترین بخشایندگان و مهربانان هستی



@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت پنجم

وکیل که تا آن موقع به داستان مراجعه کننده‌اش گوش می‌داد، پرسید: "ماجرای عجیبیه؛ یعنی اون خانم فروشنده از این که فرزند خوانده بوده اطلاع نداشته؟" و قبل از اینکه پاسخی بشنود رفت سراغ پاکت سیگارش. داشت ناپرهیزی می‌کرد. سهمیه‌ای که برای خودش معین کرده بود چهار سیگار در روز بود؛ اما کشش داستان پیرمرد باعث شده بود که پنجمین سیگار را آتش بزند و به دود سفید آن خیره گردد. وکیل پرسید: "دود سیگار اذیتتان نمی‌کند؟" و مرد سالخورده بی‌اعتنا گفت: "نه! چیز دیگری مرا آزار می‌دهد"

خب؛ می‌گفتید. آيا فروشنده شما را فریب داده بود؟ و از ماجرا اطلاع داشت؟". وکیل بود که سوال می‌کرد؛ با پُک محکمی که به سیگارش می‌زد منتظر شنیدن جواب مرد درمانده بود.

مخاطب به آرامی گفت: "واقعا نمی‌دانم. خودم هم گیج شده‌ام. یکی دو هفته بعد برام دادخواست اومد که معامله شما ایراد دارد و نمی‌دونم کی فضول بوده و از این حرفای حقوقی که حالم ازشون به هم می‌خوره. یک مشت بازی با کلمات و حرفایی که معلوم نیست قاضی و وکیل از کدوم قوطی عطاری در می‌آرند که هیچ بنی بشری تو کوچه خیابون نمی‌فهمه اینا چی  دارند میگند. صد رحمت به زبون آدمای نخستین. اون بیچاره‌ها با چهار تا گنگ بازی مطلب را حالی طرف می‌کردند ولی تو این دادگاه‌ها جوری حرف می‌زنند که آدم باید با خودش دیلماج ببره؛ خیار و قبض و نمی‌دونم کوفت و زهر مار دیگه. من تا اون موقع خیار جالیز را می‌شناختم و قبض برق خونمون را".

لبخند رو لب وکیل نشست در حالی که پُک‌های کم‌نفسی به سیگارش می‌زد. دوست نداشت که آن استوانه سفید را زود از دست بدهد. چرا اینقدر  وابسته به اين تکه کاغذ و محتویات آن شده بود؟از حرف‌هایی که پیرمرد راجع به زبان تخصصی حقوقی زده بود خنده‌اش گرفته بود ولی وقتی قیافه دَرهَم مراجعه‌کننده را دید، دلش نیامد که جلوی او بلند بخندد.

مرد سالخورده ادامه داد: "بعد از اینکه دیدم کار جدی شده و ممکنه خونه خراب بشم اینقدر رفتم سراغ شوهره تا راضی شد من رو با زنش روبه‌رو کنه. با پولی که از من بابت قیمت خونه گرفته بودند، یک خونه جدید خریده بودند. رفتم اونجا. خونه خوبی بود. به محض روبه‌روشدن با خانم اعتباری گفتم: "خوب من رو تو این چاه انداختی و قسر در رفتی. من چه هیزم تَری به تو فروخته بودم؟" 

زنم هم همرام بود. تا این حرف رو زدم، زنم سعی کرد آرومم کنه. خیلی اوقاتم تلخ بود. چایی آورد، خیلی تعارف کرد، نخوردیم. بالاخره زبون وا کرد که: "والله به پیر و پیغمبر، من از این ماجرا بی‌اطلاع بودم. روحم از اینکه بچه واقعی مادرم نیستم بی‌خبر بود. من تا چشم وا کردم تو اون خونه بودم. پدر داشتم، مادر داشتم، محبت اونا را داشتم. من بی‌پدر و مادر و بی‌ریشه نبودم..."

ادامه دارد...

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی

#باب_هشتم (در آداب صحبت)

🍃آداب ۴۸

✨ اگر جورِ شکم نبودی هيچ مرغ در دامِ صياد نيوفتادی بلکه صياد خود دام ننهادی.

🔸شکم بندِ دست است و زنجیر پای
🔹شکم بنده کمتر پرستد خدای

حکيمان دير دير خورند و عابدان نيم سير و زاهدان سدِّ رمق و جوانان تا طبق برگيرند و پيران تا عرق بکنند. اما قلندران چندان‌که در معده جای نفس نماند و بر سفره، روزیِ کس.

🔸اسير بندِ شکم را دو شب نگيرد خواب
🔹شبی زمعده‌ی سنگی، شبی ز دل‌تنگی


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت دهم

وکیل که تا آن موقع به حرف‌های شنیدنی مرد سالخورده گوش داده بود شروع به شمارش سیگارهایی کرد که کشیده بود. یک و دو و سه و چهار... زیاد بود. دو برابر سهمیه مجاز. می‌دانست که امشب بگو مگوی مفصلی با زنش خواهد داشت. خودش هم تعجب می‌کرد که این قدر بی‌خیال شده است. باز یک نخ دیگر از پاکت قرمز رنگ در آورد و آتش زد و به لبانش نزدیک کرد: "خوب! این از دعوای کیفری. چه بر سر دعوای حقوقی آمد؟ مهم اینه".

طرف که در این فاصله فرصتی یافته بود و با لیوان یک بار مصرف گلویش را با آب نه چندان خنک درون پارچ روی میز تازه کرده بود، مثل نوار ضبط صوت به صدا در آمد: "با محکوم شدن خانم اعتباری یا حتی زندان رفتن او چه دردی از من درمون می‌شد؟ من فقط می‌خواستم از این تارهای عنکبوتی که داشت هر روز بیشتر و بیشتر دور سرنوشت من قلاب می‌شد فرار کنم. دیگه اعتماد به وکیل جماعت نداشتم. ببخشید! من نباید جلوی شما این حرف رو بزنم. البته شما رو هم که درست نمی‌شناسم ولی دفتر خیلی از وکلا که رفتم توجه اولشون روی مبلغ دعوا بود. وقتی پزشکا برای علاج مریض سکه زیر میزی می‌گیرند  حرجی به شغل شما که پایه و اساسش مرافعه آدماست، نیست".

وکیل خندید و گفت: "معلومه که دل پر دردی از  وکلا دارید. وکیل جماعت هم تافته جدا بافته نیستند. باید دید که چه بر سر جامعه و ارزش‌های آن آمده که همه برای تصاحب پول بیشتر به تاخت می‌روند".

پیرمرد مثل این که توجهی به حرف وکیل نکرد، چون فوری گفت: "کدوم ارزش؟ مگه ارزشی هم باقی مونده؟ صد رحمت به راهزنا که سابق مردم رو سر گردنه‌ها لخت می‌کردند. باز خوبیش این بود که حرفای قشنگ و صد تا یک غاز تحویل طرف نمی‌دادند. من تو دادگاه هیچ شانسی نداشتم؛ چه کیفری چه حقوقی. خودم، پولم و اعصابمو علاف یک مشت حرف بی‌فایده کرده بودم. تو دادگاه حقوقی، هم آقای ناصریان و خانم اعتباری هر دو وکیل داشتند و فقط من بودم که تنها شرکت کرده بودم. تنها که نبودم، زنم همراهیم می‌کرد. آخه ناسلومتی اون هم مالک سه دانگ خونه بود. سعی می‌کردم اون بیچاره را تا حد ممکن از این آتیش دور کنم. سالهاست که مبتلا به دیابته. دکتر گفته استرس براش مثل سم می‌مونه. ولی اون روز خیلی اصرار کرد که بیاد. گفتم شرطش اینه که چیزی نگه و فقط گوش کنه. می‌دونید! چیزی که خیلی اذیتم می‌کرد این بود که هی مدام قیمت خونه و زمین بالا می‌رفت و من پیش خودم می‌گفتم که اگه معامله را باطل کنند و پولی را که دادم بگذارن کف دستم، تکلیف من چیه؟ این فکر مثل خوره من رو از درون می‌خورد و خالی می‌کرد. من چندان آدم مذهبی نیستم. همون اعتقادی که از بچگی از پدر و مادر و جامعه گرفتم رو حفظ کردم. اما به خدا و اینکه هر دست که بدیم همون رو خدا بهمون پس میده معتقدم. می‌دونم که هیچ کاری تو این دنیا بی‌حکمت نیست و گاهی هر کاری کنی حریف چرخ فلک نمیشی و تقدیر ناساز پشت ما رو به خاک می‌ماله..."

ادامه دارد...



#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

#نغمه_های_سعدی

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃


سوره طه آیه 8 :

اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ

ترجمه :

او خداوندی است که معبودی جز او نیست؛ و نامهای نیکوتر از آن اوست!

#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🌼دوستان خوبم🌼

نظرسنجی ساعت ۲۲ امشب قفل میشود . در فرصت باقی مانده کتاب مورد نظرتون را برای مطالعه این دوره انتخاب کنید .

سپاسگزارم ❤️💚

Читать полностью…

Book_tips

#نغمه_های_سعدی
@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃


سوره طه آیه 46 :

قَالَ لَا تَخَافَا ۖ إِنَّنِي مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَىٰ


ترجمه :

فرمود: «نترسید! من با شما هستم؛ (همه چیز را) می‌شنوم و می‌بینم!

#کلام_پروردگار

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت هشتم

مدتی گذشت تا اینکه از دادسرایی که به موضوع شکایت اون بابا، همون خان دایی رسیدگی می‌کرد، ابلاغی برام آمد. بچه‌هام اصرار داشتند که برای این پرونده هم وکیل بگیرم که قبول نکردم. گفتم من یک خونه خریدم، جرم که نکردم تا هی کیف‌کش این وکیل و اون وکیل بشم. رفتم؛  خانم اعتباری با وکیلش اومده بود و یک آقایی که حدس زدم شاکی باشد. بعله؛ خودش بود.

مردی میانه قامت با سبیل‌هایی پُرپشت که بیشتر موهایش سفید شده بود و قیافه جدی و درهمی داشت. او هم با خودش وکیل آورده بود. بازپرس به من گفت که با خودت ضامن آوردی؟ و من سرم را به علامت نفی بالا بردم. خندید و گفت: "یا دل شیر داری پدر جان یا علم غیب یا این که زدی به رگ بی‌خیالی".

محاکمه شروع شد. وکیل شاکی که بعدا فهمیدم نام او حسنعلی ناصریان می‌باشد، خیلی گَرد و خاک کرد. خانم اعتباری و من را همدست معرفی می‌کرد و هر چه جرم کلاهبرداری و بردن مال با نقشه قبلی بود را بست به بیخ ریش داشته من و نداشته خانوم.

نوبت اعتباری که رسید نگذاشت وکیلش چیزی بگوید. جیغ و داد راه انداخت که یک عمر با شرافت زندگی کرده و این وصله‌ها بهش نمی‌چسبه. آخرشم گفت که این خونه ارثیه مادرش بوده و آقای ناصریان دارد بدن مادرش را در گور می‌لرزونه. نوبت من که شد با آرامی و ناراحتی گفتم که من یک خونه خریدم، پول هم داده‌ام، دیگه باید چیکار می‌کردم؟ حالا افتادم تو چاه. من فقط یک گناه دارم و اون نداشتن علم غیبه. با ناراحتی و با انگشت خانوم اعتباری را نشان دادم و ادامه دادم: "من نمی‌دونم که ایشون می‌دونست که خونه مالش بوده یا نه، فقط می‌دونم که با این معامله من رو بیچاره کرد. من همیشه تو زندگی از دردسر فرار می‌کردم و حالا گرفتار بدترین اون‌ها شدم.

بازپرس نگاهی به من کرد و تو پرونده چیزی نوشت و از ما امضا گرفت. پیش خودم گفتم که شاید دستور جلب من رو بده. این بود که پرسیدم: "می‌تونم برم؟" و اون در حالی که از پشت میزش بلند می‌شد و کاغذهای روی میز رو مرتب می‌کرد، گفت: "من آدم شناسم. یعنی باید باشم. این شغل منه. شما شاید از این پرونده خلاصی پیدا کنی ولی تازه اول راهی. خیلی باید تو دادگاه‌های حقوقی بالا و پایین بری. آخرش هم چطور بشه معلوم نیست. باید به فکر یک جفت کفش آهنی باشی" و خندید.

در رو نشون داد که یعنی برم. بیرون اومدم. هم خوشحال بودم‌ که گرفتار جلب و وثیقه و این دردسرها نشدم و هم ناراحت از حرفای آقای بازپرس که تو دلم رو خالی کرد. بیرون از دادسرا نگاهی به آسمون صاف بالای سرم کردم و تو دلم گفتم: "اوسا کریم؛ تو بد مخمصه‌ای افتادم، خودت راه نجات برام وا کن، دستمو ول نکن که کارم بد جوری خرابه..."

ادامه دارد...

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی

#باب_هشتم (در آداب صحبت)

🍃آداب ۵۱

✨ حکيمی که با جُهّال دراُفتد توقعِ عزّت ندارد وگر جاهلی به ‌زبان‌آوری بر حکيمی غالب آيد عجب نيست که سنگی است که گوهر همی شکند.

🔸نه عجب گر فرو رود نفسش
🔹عندلیبی غُراب هم‌ قفسش

🔸گر هنرمند از اوباش جفائی بيند
🔹تا دلِ خويش نيازارد و درهم نشود
🔸سنگِ بد گوهر اگر کاسه‌ی زرّين بشکست
🔹قيمتِ سنگ نيفزايد و زر کم نشود


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃

#داستان_کوتاه

#فلک قسمت هفتم

چیکار باید می‌کردم؟ پسر یکی از دوستانم وکیل بود. رفیقم رو برداشتم و رفتیم سراغش. بچه که بود، دیده بودمش. جوان بود و دفتر ساده‌ای داشت. خیلی تحویل گرفت. بعد از شنیدن ماجرا و دیدن اوراق و دادخواست طرف گفت: "والله معامله شما دیر یا زود باطل می‌شود. چون فروشنده مالک نبوده و شما فقط می‌توانید پولی را که داده‌اید از فروشنده پس بگیرید".

پرسیدم که اگر از دست فروشنده به جرم کلاهبرداری شکایت کنم، دستم به جایی بند هست؟" با تلخی و سردی جواب منفی داد. خیلی ناامید شدم، واقعا راه به جایی نداشتم. احساس گوسفندی را داشتم که در آغلی برای ذبح نگهداری می‌شود و دائم صدای تیز شدن چاقوی سلاخ به گوشش می‌رسد.

دامادم گفت که بالای سر مغازه خیاطیش، یک وکیلی هست که کیا و بیای داره و برای خودش دم و دستگاهی راه انداخته و بد نیست که یک سری به اون هم بزنیم. شال و کلاه کردم و با دامادم رفتیم دفتر وکیل. مراجعه‌کننده زیادی داشت و بعد از تقریبا یک ساعت بالاخره نوبت ما شد. این وکیل تقریبا هم سن و سال اولی بود ولی حرف زن و زبون‌دار. قصه را گفتم. خیلی امید داد که شکایت به دادسرا می‌کند و فروشنده را به جرم کلاهبرداری تحت تعقیب قرار می‌دهد و از این حرفا. حس می‌کردم که خیلی بازار گرمی کرد، چون مدام  مثل کاسب‌ها زبون می‌ریخت. مطمئن نبودم. از هزینه پرسیدم. رقمی گفت که سرم سوت کشید. قیمت خون پدرم را می‌خواست. گفتم خبرتان می‌کنم و بیرون آمدم.

متحیر مانده بودم. بچه‌هام می‌گفتند که چاره‌ای نیست و برم وکالت بدم. دلم نبود ولی آخرش گفتم به جهنم! راه دیگه‌ای نداشتم. عاقبت با اون  وکیل قرارداد بستم. رفت دنبال شکایت از خانم اعتباری. دو ماهی گذشت خبری نشد. تلفن زدم پاسخگو نبود و می‌رفت رو منشی تلفنی. بی‌خبری بد دردی است. زنگ زدم به دفتر. هر بار منشی یک جوری دست به سرم کرد که: "دکتر موکل داره... دکتر مشغول نوشتن دفاعیه است... دکتر داوری داره". نمی‌دونم طرف دکتر بود یا نه؛ روی کارتش که ننوشته بود دکتر ولی منشی چپ و راست لفظ دکتر رو می‌بست به ناف وکیل. عاقبت چاره‌ای ندیدم و یک روز رفتم دفترش. از وضعیت پرونده پرسیدم. خندید که من سر دیگ هلیم که وانیستادم، باید صبر کنی. دادسرا در حال انجام تحقیقاته. پرسیدم که کی وقت محاکمه میشه؛گفت خبرت می‌کنم.دیدم که موقع عقد قرارداد یک ریز زبون می‌ریخت، مثل نادر قول فتح هند می‌داد و حالا با جواب‌های کوتاه مایل بود که من دُمم رو بگذارم رو کولم و برم، شده بودم زن صیغه‌ای؛ عروس یک شبه...

ادامه دارد...


#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی

#باب_هشتم (در آداب صحبت)

🍃آداب ۵۰

✨ هر که‌را دشمن پيش است اگر نکشد دشمنِ خويش است.

🔸سنگ بر دست و مار سر بر سنگ
🔹خيره‌رائی بود قياس و درنگ

و گروهی به خلاف این مصلحت دیده اند و گفته اند که در كشتن بنديان تامل اولی ترست بحكم آنكه تا اختيار باقيست توان كشت و توان بخشيد وگر بی تامل كشته شود محتمل است كه مصلحتی فوت شود كه تدارک آن ممتنع باشد. 

🔸نيک سهل است زنده بی جان كرد
🔹كشته را باز زنده نتوان كرد
🔸شرط عقل است صبرِ تيرانداز
🔹كه چو رفت از كمان، نياید باز


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت ۶

خلاصه که به کلی منکر این شد که از ماجرا مطلع بوده و حتی مقداری هم گریه کرد. حرف‌های اون به درد من نمی‌خورد، همین‌طور اون اشک‌هایی که می‌ریخت. گفتم که می‌خواهید چکار کنید؟ دیر یا زود رأی به نفع اون بابا صادر میشه و اسباب و اثاثیه من کف خیابونه. خانم اعتباری گفت که می‌خواد وکیل جدید بگیره و اون وکیل قول‌هایی داده.

من سواد زیادی ندارم ولی سال‌های دراز کاسبی و سر و کله زدن با انواع و اقسام آدم‌ها یک نوع شعور کوچه بازاری به من داده. می‌فهمیدم که این حرفا بی‌نتیجه است و دلخوشی واهی چون   مدعی تونسته سنگ پایینی که ارث نبردن این خانوم رو از جا در بیاره و معامله ما  که سوار بر اون ارث بوده هم با کله زمین می‌خوره.

به اون خانوم گفتم که بیاد معامله را به هم بزنیم و انگار اتفاقی نیفتاده. پول من رو بدهد و من برم پی کارم. قبول نکرد و هی وعده می‌داد که می‌تونه آب رفته را به جو برگردونه. دروغ می‌گفت، مثل اینکه با یک بچه طرفه، می‌خواست من رو سر بدونه. حرف اخر را زدم: "خانوم، به موهای سفید من نیگا کن، من رو بی‌خود بازی نده، راضی نشو که نتیجه یک عمر کار و زحمت من از بین بره. اگه به خدا و پیغمبر هم معتقد نیستی به حال من و این زن بیچارم که یک چشمش گریه است و یک چشمش خون رحم کن. نگذار من در این چند ساله آخر عمر بیفتم دنبال دادگاه و پاسگاه".

حرفای من اثری نداشت و فروشنده سفت و سخت حرف از وکیل و دادگاه‌ می‌زد. دیدم که فایده نداره، اون زن فکر می‌کرد پولی که از من گرفته یک غنیمته و اون رو سفت تو دستش نگه داشته بود. می‌دونید چیه؟ طمع و حرص آدم اندازه نداره. فکر می‌کرد اگه اون پول را بخواد   پس بده باید خونه رو بفروشه، حاضر نبود این کارو بکنه. آسایش خودش رو با بدبختی من بدست آورده بود. من این وسط شده بودم گوشت قربونی. من گرفتار دندون گرگ و پنجه شیر شده بودم. اون بابا ارث خواهرش را می‌خواست و این زن هم پول مرا خرج زندگیش کرده بود و در دعوای اون‌ها گوشت و پوست من بود که زیر دندون و چنگال اون‌ها ریز ریز می‌شد. انگار خون من آب جوبه؛ روان ولی بی‌ارزش‌...

ادامه دارد...


#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃

#نغمه_های_سعدی

#باب_هشتم (در آداب صحبت)

🍃آداب ۴۹

✨ مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه.

🔸خبيث را چو تعهّد کنی و بنوازی
🔹به دولتِ تو گنه می‌کند به انبازی


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

ما یاد گرفته ایم احساسات خود را سرکوب کرده و با این توجیه که این هم بخشی از زندگی ،است بار سنگین ،غم خشم و ترس فروخورده را به دوش بکشیم اما اگر این استرس پنهان و احساسات سرکوب شده به جسم ما آسیب جبران ناپذیر وارد کند چه؟
دکتر #گبور_مته به ما پیشنهاد میکند در عقایدمان مبنی بر جدایی ذهن و بدن تجدید نظر کنیم او در این کتاب ارتباط فیزیولوژیکی استرسهای مزمن با سیستمهای کنترل کننده ،اعصاب دستگاه ایمنی و هورمونها را با استناد به مشاهدات ،بالینی مصاحبه با بیماران و سایتهای علمی
مستدل میکند و نشان میدهد بسیاری از سرطانها اختلالات خودایمنی، فلج چندگانه و یا حتی آلزایمر با استرسهایی که بیشترشان
نتیجه ی آسیبهای روانی دوران کودکی ،هستند ارتباط مستقیم دارند اگر در ابراز خشم ،ناتوانید بیش از حد به جلب رضایت دیگران نیازمندید احساس میکنید به قدر کافی خوب نیستید یا... دکتر گبور مته به شما
توضیح میدهد که مستعد ابتلا به چه بیماریهایی هستید.


@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

#نغمه_های_سعدی

@book_tips 🐞

Читать полностью…

Book_tips

🍃🌺🍃


سوره ملك (آیه ۲۴)

قُلْ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَإِلَيْهِ تُحْشَرُونَ


بگو: اوست كه شما را در زمین آفرید و به سوی او محشور می‌شوید


@book_tips🐞

Читать полностью…
Subscribe to a channel