cheraghe_motaleeh | Unsorted

Telegram-канал cheraghe_motaleeh - چراغ مطالعه

4129

📜 آموزه‌هایی از سیره و تاریخِ عالمانِ اصیلِ امامیّه، بر پایه‌ی مخطوطات، اَسنادِ خاندانی و گزارش‌های کمیاب ⏳ تاریخ تأسیس: ٢٦ شهریور ۱۳۹۸ ✍🏻 نویسنده: @AliGhanbariBidgoli

Subscribe to a channel

چراغ مطالعه

میرزا حسن رشدیّه، پس از آن همه مصائبی که در زندگی‌اش تحمّل کرد، در آخر کار به قم پناه آورد و در سایهٔ حمایت آیةالل‍ه حائری یزدی به تأسیس مدرسه پرداخت. رشدیّه ۱۰ سالِ پایانیِ عمر خویش را در این سرزمین مقدّس سپری کرد و از اشارات مکتوبش پیداست که زندگی آرام و خوبی را در این شهر دوست‌داشتنی تجربه کرده است.

وی در یکی از نامه‌هایش تعبیر جالب‌توجّهی دربارهٔ شهر قم به کار برده و می‌نویسد:

«قم زیر ناودان رحمت است. به هر زحمتی باشد، خود را به این‌جا بکشانید. بیکار هم باشید، زندگی راحت برای شما میسّر است!»


📚 (ر.ک: سند شمارهٔ ١١٥ از کتاب "مجموعه اسناد میرزا حسن رشدیه تبریزی"؛ با تشکّر از جناب آقای باقریان‌موحّد)

📸 عکس بالا در ۸۷سالگیِ رشدیّه در قم برداشته شده است.

#پناه_من

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

📖 از تراکیبِ ادبیِ غریبِ دعای ابوحمزه در مفاتیح، عبارتِ «وَ خُذ عنّي بأسماعِ و أبصارِ أعدائي» است که به حسب ارتکاز مدرسه‌ایِ ما قاعدتاً باید این‌گونه می‌بود: «وَ خُذ عنّي بأسماعِ أعدائي و أبصارهم» تا مجبور نشویم دو مضافِ متوالی و یک مضافٌ‌الیه بیاوریم و تنوین را حتّی از مضاف اوّل هم بیندازیم!

البته در ضبط بحارالأنوار، «و خذ عنّي بأسماع أعدائي و أبصار حُسّادي» آمده که صحیح و منطقی است.

#ماه_خدا

🌙 @cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

«تا نه تصوّر کنی که بی تو صبورم
گر نفسی می‌زنم ز بازپسین است.


در خلال این چند روز اخیر، فوت آیةالل‍ه حجّت، استاد معظًم، أعلی الل‍ه مقامه، تأثّرات همه را زیاد کرد و رکنی و پهلوئی از روحانیت شکاف پیدا کرد. و بسیار موجب اسف است که روزگار فعلی و عصر کنونی دیگر تربیت این قبیل ... مردان علم و عمل را به مجتمع تحویل نخواهد داد.

... فوت ناگهانی آقای حجّت، که دو سه روز طول کشید کسالتشان، و روز آخر هم حالش خوب بود و فشارخون نبضی از ۸ که ضعف است به ۱٥ رسید و کاملاً بر خلاف گفتهٔ اطبّاء خوب شد، ولی استخاره آقای آقا مرتضی حائری کرده بود برایشان و خودشان گفته بودند استخاره برای من بکن. آیه آمده بود: لَهُ دَعوَةُ الحَقّ. فوراً (آقای حائری نقل می‌کرد) گفته بود: مهر مرا بیاورید، و شکسته بود. بعد تربت خواسته بود و در ضمن مشغول زیارت عاشورا و دعا شده بود و آخر کلامش هم شهادتین بود.

به‌هرحال، رجالٌ صدقوا ما عاهدوا الل‍ه علیه. فحقّ لنا أن نظمأ إلیهم و نعضّ الأیدي لفراقهم.»

✉️ (برشی از نامهٔ داماد آیةالل‍ه حجّت، سید هاشم موسوی زنجانی، به پدر بزرگوارش، اوائل بهمن ۱۳۳۱)


#سید_محمد_حجت_کوه‌کمری

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

🌙 رمضانیّاتِ «چراغ مطالعه»

👈🏻 رقعه‌ای ادبی به مناسبت آغاز ماه مبارک

👈🏻 رقعه‌ای دیگر در ستایش ماه خدا

👈🏻 حال و هوای مردمان عهد قاجار در ماه رمضان / ۱

👈🏻 حال و هوای مردمان عهد قاجار در ماه رمضان‏ / ۲

👈🏻 حال و هوای مردمان عهد قاجار در ماه رمضان‏ / ۳

👈🏻 گزارشاتی از حال و هوای مساجد تهرانِ عهد ناصری در ماه مبارک رمضان / ۱

👈🏻 گزارشاتی از حال و هوای مساجد تهرانِ عهد ناصری در ماه مبارک رمضان / ۲

👈🏻 بازارهای رمضانیِ مردم قاجار (۱)

👈🏻 بازارهای رمضانیِ مردم قاجار (۲)

👈🏻 استفتائی جالب از آیةالل‍ه شریعتمداری

👈🏻 افطار با بوسه بر ضریح کریمهٔ اهل‌بیت (ع)

👈🏻 قرائت دعای سحر با صدای حجّت‌الاسلام اخوان‌صدر


👈🏻 شهرٌ بهِ تهفو النفوسُ لخالقٍ

👈🏻 عَجِبتُ في رمضانَ مِن مُسَحِّرَةٍ

👈🏻 راسَلتُ مَن أَهواهُ، أَطلُبُ زَورَةً

👈🏻 رمضانُ يزعمُه الغواة مباركٌ

👈🏻 موسم ریا

👈🏻 رقعه‌ای ادبی به مناسبت شب قدر

👈🏻 تذکّر آیةالل‍ه گلپایگانی دربارهٔ کیفیّت اعمال شب‌های قدر (نیز در این‌جا)

👈🏻 بهترین عمل در شب‌های قدر از دیدگاه شیخ صدوق (نیز در این‌جا)

👈🏻 تذکّر آیةالل‍ه بروجردی دربارهٔ نماز عید

#ماه_خدا

🌙 @cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

📽 حکایت وفات مرحوم شیخ موسی دبستانی

🎙 استاد فاطمی‌نیا

#شیخ_موسی_دبستانی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

📜 مستزادی در مراثی عاشورایی از شیخ موسی دبستانی


✍🏻 به خطّ سیّد محمّدحسین تهرانی

📚 (منبع: جُنگِ خطّیِ شمارهٔ ۳، ص۲۹. تصویر صفحهٔ بعدی که حاوی ادامهٔ اشعار می‌باشد در سایت مکتوبات خطّی مرحوم تهرانی موجود نیست. چنان‌که در موارد دیگری هم تصاویر صفحات نصف شده و به صورت ناقص درج گردیده است؛ برای نمونه، نگ: جُنگ ۱۷، ص۲۹و۳۰.)

#کشتی_نجات
#شیخ_موسی_دبستانی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

📜 غزلی از شیخ موسی دبستانی


✍️🏻 به خطّ سیّد محمّدحسین تهرانی

📚 (منبع: جُنگِ خطّیِ شمارهٔ ۳، ص۳۲. این اشعار، علی‌رغم جست‌وجوی فراوان، در مجلّدات مطلع انوار یافت نشد.)

#شیخ_موسی_دبستانی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

🪶 خاطرات زیبای سیّد محمّدحسن قاضی از شیخ موسی دبستانی


📚 (صفحاتٌ من تأریخ الأعلام في النجف الأشرف، ج۲، ص۲۲۱ - ۲۲۳)

ترجمهٔ فارسی در فرستهٔ بعد

#سید_علی_قاضی
#محمدحسن_قاضی
#شیخ_موسی_دبستانی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

این هم فایل اسکن مجموعهٔ وزیری. روی آن نوشته جلد ۱؛ نمی‌دانم مجلّدات دیگری هم دارد یا نه. اگر دوستی آگاهی افزون‌تری دارد، ارادتمند را هم در جریان ماجرا بگذارد.

Читать полностью…

چراغ مطالعه

📚 با محرمان راز

▫️ (در قصص فائزین به لقاء حضرت ولیّ عصر و پاره‎ای معجزات اهل‌بیت و مکاشفات)

✍🏻 آیةالل‍ه سیّد محمّد موسوی جزایری شوشتری (۱۲۹۲ - ۱۳٦۲ ه‍ـ ش)

#ناحیه_مقدسه
#موسوی_جزایری

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

🧶 این را ثقات هم نقل کرده‌اند؟!

اصولاً داستان‌های مشهور را همه شنیده‌اند و نقل مطالب تکراری چندان لطفی ندارد. به همین جهت است که آحادی از طایفهٔ روضه‌خوان از قدیم مرتکب نقل اکاذیب می‌شده‌اند تا تنوّعی به مطالبشان بدهند. در باب حکایات تاریخی حوزه هم داستان بر همین منوال است.

شبی از شب‌های ماه رمضان سال ١٤٤٥، شیخی قمی به گعدهٔ آیةالل‍ه شبیری وارد شد که فرشِ مجالسِ حوزه است و به جعلِ اکاذیب اشتهارِ تام دارد. در آن شب، وی ماجرای مکاشفهٔ آیةالل‍ه خوئی نسبت به حوادث آیندهٔ زندگی‌اش را با تفاصیل عجیب‌وغریب و کاملاً متفاوت با تمام نقل‌های موجود نقل کرد.

پس از نقل ماجرا، آیةالل‍ه شبیری با همان لحن شیرین و دوست‌داشتنی‌اش به وی فرمود: این را ثقات هم نقل کرده‌اند؟ شیخ حقّه‌باز گفت: عرض کردم که، پدربزرگم (از فضلای نجف و داماد یکی از علمای بزرگ) این را برایم نقل کرد و من هم برای شما نقل کردم. آیةالل‍ه شبیری دومرتبه و با لحنی جدّی‌تر و آغشته به یک تندی ملیحی فرمود: می‌دانم، می‌گویم غیر از شما کسی از ثقات هم از ایشان نقل کرده؟!

تذکّر: عکس تزئینی است و ارتباطی به جلسهٔ مذکور ندارد.


#شبیری_زنجانی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

💧 در جست‌وجوی طریقت مسلمانی

به بهانهٔ انتشار کتابی متفاوت در احوالات ادیب نیشابوری


پس از انتظاری بسیار طولانی، چندی پیش بالاخره خاطرات حجّت‌الاسلام‌والمسلمین شیخ محمّدکریم پارسا از استاد بزرگوارش، مرحوم شیخ محمّدتقی ادیب نیشابوری، به چاپ رسید. انتشار این اثر گران‌مایه برای نویسندهٔ اثر، راوی محترم و همهٔ دوستداران ادیب نیشابوری رخدادی خجسته و مایهٔ خرسندی است، چرا که روایت استاد پارسا از شخصیت و احوال ادیب نیشابوری بی‌گمان جزو مفصّل‌ترین، دقیق‌ترین و نزدیک‌ترین روایات موجود از مرحوم ادیب به‌شمار می‌آید.

مفصّل‌ترین روایت است؛ زیرا یک‌تنه به اندازهٔ یک یادنامهٔ متعارف حجم دارد و تمام محتوای آن از زبان یک نفر گزارش شده است؛ به‌گونه‌ای که، جز در یکی‌دو مورد نادر، هیچ ارجاعی به خاطرات دیگر شاگردان ادیب ندارد. به‌نظر می‌رسد اکثر مطالب آن نیز اینک برای نخستین بار منتشر می‌شود و پیش از این در منابع مرتبط با ادیب نیشابوری منعکس نشده بود.

دقیق‌ترین روایت است؛ چون راوی از سالیان دور به دقّتِ زائدالوصف در نقل گزارش‌های مربوط به گفتار و رفتار بزرگان شناخته می‌شود. او معتقد است کلمات علما همانند موادّ کیمیاست که نباید سرِ سوزنی کم‌وزیاد شود و در مقام عمل نیز، همانند محدّثان قرون گذشته، مقیّد به ضوابط تحدیث است و می‌کوشد فتحه‌ای به جای ضمّه‌ای ننشاند. البته انکارشدنی نیست که بخشی از این تقیّدِ فوق‌العاده، مرهون حافظهٔ کم‌نظیر راوی است؛ حافظه‌ای که از مرحوم شیخ‌الشریعهٔ اصفهانی به تنی چند از احفادش به ارث رسیده است.

و نزدیک‌ترین روایت است؛ بدان جهت که زندگیِ شخصیِ راوی، در تمام این سال‌ها و از جهات گوناگون، شباهت‌های آشکاری با زندگی استادش داشته است؛ امری که بر دوستان و آشنایان وی پوشیده نیست. همین مسانخت روحی موجب شده تا ابعادی از زندگی ادیب روایت شود که ردّ پای آن‌ها در گزارش‌های موجود کم‌تر به چشم می‌آید.

به‌طور طبیعی، ادیب و هر یک از بزرگان را کسانی بهتر می‌توانند وصف کنند که در سبک زندگی، روحیّات، اعتقادات و ذوقیّات به آنان نزدیک باشند؛ تا روایت شخصیّت‌ها به‌درستی و بدون زیاده و نقیصه انجام پذیرد. عمدهٔ کسانی که تاکنون از ادیب سخن گفته‌اند، وجههٔ کلام را به جنبه‌های ادبی و تدریس او و احیاناً نظم وی در تنسیق کارها معطوف داشته‌اند و از مقامات معنوی و کرامات اخلاقی‌اش کم‌تر سخن رانده‌اند؛ حال آن‌که ادیب، در کنار حیازت سِمَت تدریس، مردی با روحیّات استثنایی بوده و از حیث مناعت طبع، کرامت نفس، ایمان به رسالت طلبگی، حمایت از طلّاب و اصالت‌بخشی به مسیر تعلیم و تربیت، و در یک کلام «زندگی یک عالم مسلمان و مؤمن»، از نوادر عصر خویش به‌شمار می‌آید. همهٔ این معانی در این کتاب و در قالب حکایاتی تکان‌دهنده روایت شده است.

از این‌رو، چندان از حقیقت دور نیست اگر ادّعا کنیم این کتاب «مانیفست زیست حوزوی سنّتی» است و باید «صحیفهٔ بالینی طلبه» باشد، تا طالب علم هر از چند گاهی که عزم و اراده‌اش بر اثر حوادث روزگار و تصادم با اهل دنیا سست می‌شود، با تورّق آن و مرور ماجراهای حوزهٔ خاطره‌انگیزِ خراسان، جان تازه‌ای بگیرد و از حرکت بازنایستد.

برای آن‌که طریق غلوّ و مبالغه نپیموده باشیم، متذکّر می‌گردیم که اندیشهٔ آزاد و حرّیت ذاتی طلبگی اقتضا می‌کند که خواننده با پاره‌ای از مطالب کتاب، به‌ویژه آن‌چه در راستای ادبیّات تصوّف نگاشته شده است، ابراز همدلی نکند؛ امّا هر چه هست، این‌ها مرام ادیب و اعتقاد شاگردش بوده و بی‌حذف و تحریف گزارش شده است تا آن استاد یگانه همان‌گونه که بوده روایت شود و از مرزهای «لا یُدرَک و لا یوصَف» فاصله بگیرد. از همین‌جاست که می‌توان ویژگی دیگر کتاب را «نگاه جامع راوی به همهٔ ابعاد زندگی ادیب» دانست؛ نگاهی که به خواننده امکان می‌دهد تا، در لابه‌لای سطور کتاب، حضور ادیب و لحن گفتارش را در عالَم خَیالِ خود لمس کند.

بار دیگر، ارزانیِ این ارمغان زمستانی را به پیشگاه جامعهٔ علمی و ادبی ایران گرامی داشته و از آن‌چه بر سبیل استعجال، ضیق مجال و تشتّت احوال به رشتهٔ تحریر درآمده است پوزش می‌طلبیم. امید که در فرصتی بهتر، خاطری آسوده‌تر و روزگاری شیرین‌تر، باز هم از پیشوای ادبای خراسان دادِ سخن دهیم.

✍🏻 علی قنبری بیدگلی

🌙 شام نیمهٔ شعبان ١٤٤۷
💧 حال‌وهوای بارانی قم مقدّسه

#ادیب_نیشابوری

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

🥀 روایتی از یک «فاصله»

«یکی از فضلای حوزهٔ علمیّه در دوران مبارزه سفری به اهواز آمد و در منزل آقای حاج شیخ ابوالقاسم انصاری، از اساتید وقت حوزهٔ علمیّهٔ اهواز و از امامان جماعت، با ایشان ملاقات کردیم. از هر طرف سخنی گفته شد. از جمله مشارالیه فرمود:

آقای آیت‌الل‍ه‌العظمی سیّد احمد خوانساری از تهران سفری به زیارت عتبات عالیات آمد (از سفرهای یک هفته‌ای) و بر آقای حاج شیخ نصرالل‍ه خلخالی وارد شد. روزهایی بود که تازه از "درگذشت مرحوم سیّد مصطفی خمینی [= ۱ آبان ۱۳٥٦]" می‌گذشت. روحانیون دست‌اندرکار جمع شده و شَور کردند و گفتند: آیت‌الل‍ه خمینی به دیدار آیت‌الل‍ه خوانساری بیایند، چون ایشان تازه وارد نجف شده است و القادم یُزار. عدّه‌ای دیگر گفتند: خیر، آقای خوانساری باید به دیدن آقای خمینی برود، زیرا او تازه فرزند خود را از دست داده و عزادار سیّد مصطفی است. پس سّید خوانساری به دیدن سیّد خمینی برود و او را تعزیت و تسلیت بگویند. مذاکرات دوجانبه به جایی نرسید.

سپس آقایان مطّلع شدند آیت‌الل‍ه خویی ایشان (آیت‌الل‍ه خوانساری) را برای وعدهٔ ناهار دعوت کرده است. لهذا آنان به خدمت آیت‌الل‍ه خویی رسیده و تقاضا نمودند که: شما آقای خمینی را هم برای ناهار دعوت بفرمایید تا ایشان به منزل شما بیایند و بالأخره با آقای خوانساری هم در منزل شما دیدار کنند، بدون این‌که احدهما به منزل دیگری رفته باشد. آیت‌الل‍ه خویی فرموده بود: آقای خمینی فردی معقول و فکور و شخصی عظیم و محترم است؛ آیا به ایشان بگوییم آقای خوانساری هم حضور دارند یا نگوییم؟ اگر بگوییم، چه‌بسا آقای خمینی قبول نکند که بیاید. در آن صورت، برای همهٔ ما بد می‌شود. و اگر نگوییم، هنگامی که آقای خمینی به منزل ما تشریف آورده و با آقای خوانساری مواجه شود چه‌بسا ناراحت شده که چرا مرا غافلگیر کردید و نگفتید که آقای خوانساری این‌جاست و عکس‌العملی نشان دهد که باز هم بد می‌شود و ممکن است انعکاس بدی داشته باشد. پس من (خویی) این نوع دعوت را به صلاح نمی‌دانم.

مهمانی بدون دعوت از آقای خمینی انجام شد. یک هفتهٔ زیارتی آقای خوانساری هم پایان یافت و ایشان بدون ملاقات با امام خمینی (ره) به تهران بازگشتند.»

📖 (سیّد علی شفیعی اهوازی؛ علّامهٔ آفاق، ص۸۹ – ۹۰؛ نیز ر.ک: اسرار ملکوت، ج۱، ص۲۰٥ – ۲۰٦)

#سید_ابوالقاسم_خوئی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

📓 آیةالل‍ه خویی و کتاب الأخبار الدخيلة

«این‌جانب در سال ۱۳٤۹ ه‍ ش سفر یک ماهه‌ای به عراق داشتم. پیش از سفر، در تهران با مدیر کتابفروشی صدوق ملاقاتی داشتم. مشارٌالیه چون از قصد تشرّف من به نجف اشرف مطّلع گردید گفت: ما مجلد اوّل اخبار الدخيله را چاپ کرده‌ایم و چون این کتاب تعدادی از احادیث و اخبار را مورد نقد و خدشه قرار داده است، خوف آن داریم که نشر آن ایجاد سروصدا و اعتراض علما را فراهم کند. نظر به این‌که آیت‌الل‍ه خویی نیز خود نقّاد احادیث و روایات است، چنان‌چه تقریظی بر این کتاب بنویسند که ما آن‌ها را یک جا چاپ و نشر کنیم موجب تنش کم‌تر و جار و جنجال اندکی خواهد بود و شما این کار را برای ما انجام دهید. من هم قبول کردم و مشارالیه یک جلد از اخبار الدخیله را که هنوز به بازار نیامده بود جهت تقدیم به محضر حضرت آیت‌الل‍ه خویی به من داد.

... پس از تشرّف به نجف اشرف، به محضر استادنا الخویی مشرّف شده، کتاب را تقدیم نموده و جریان را عرضه داشتم. ... هفتهٔ دیگر، جهت زیارت رجبیه و وداع به کربلا مشرّف شدم. آیت‌الل‍ه خویی نیز به کربلا مشرّف شده بود. جهت دیدار و دستبوسی و خداحافظی به منظور مراجعت به ایران به حضورشان مشرّف شدم و ضمناً نتیجهٔ کتاب را خواستم. ایشان با قیافه‌ای شبه‌عصبانی فرمود: آقا، من بر این کتاب تقریظ نمی‌نویسم. و اضافه نمود: آقا شیخ محمّدتقی شخصی با فضیلت است و نشر این کتاب موجب کسر شأن ایشان است. و فرمودند:

اوّلاً ایشان ٥ روایت ذکر کرده مشتمل بر این‌که: الائمّة من ولد عليّ اثنا عشر و آن‌ها را نقل نموده که لازمه‌شان این است که ائمّه ۱۳ نفرند. آن‌گاه می‌گوید: این اخبار مأخوذ از اصول کافی هستند و نسخهٔ کافی مغلوط بوده و صحیح آن را [زائد] در کمال الدین صدوق است که این اشکال در آن نیست. شما که خود می‌نویسید نسخهٔ کافی مغلوط بوده است و سند معتبر آن جای دیگر است چرا روایتش را مطرح نموده و مورد هجمه قرار داده‌اید؟ با این‌که اعتراف دارید صحیح آن در کتب صدوق موجود است. پس اصل روایات مغلوط و مدخول نیستند.

ثانیاً این ادعیهٔ وارده در ماه رجب و سایر مقامات شب و روز در دست مردم هستند و آن‌ها را می‌خوانند و متوسّل می‌شوند؛ شما چه اصراری دارید که به عنوان مجعول و مدخول آن‌ها را از دست مردم بگیرید؟! و اشکالات دیگر. لذا من این کتاب را کسر شأن شیخ محمّدتقی می‌دانم و بر آن تقریظ نمی‌نویسم. عرض کردم: الأمر أمركم. دستبوسی و خداحافظی نمودم و مرخّص شدم.

... آن سال [صح: سال ٥۸] در قم و در مسابقات کتاب، أخبار الدخیلة از طرف حوزهٔ علمیّهٔ قم کتاب سال شناخته شده و رتبهٔ نخست را به دست آورده بود!»

📖 (سیّد علی شفیعی اهوازی؛ علّامهٔ آفاق، ص۱۱۹ - ۱۲۲)

#سید_ابوالقاسم_خوئی
#شیخ_محمدتقی_شوشتری

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

🔰 آیةالل‍ه خویی، نمازجمعه و زیارت قبر فردوسی

«... به محضر استادنا الخویی مشرّف شده، ... استاد به من که از روی احترام ایستاده بودم فرمود: بنشین تا داستانی برایت بگویم. من هم اطاعت کردم و نشستم. ایشان در حالی که چند نفر از جامعهٔ روحانیت نیز خدمتشان بودند فرمود:

از باب مزاح برای شما می‌گویم؛ زمانی من به مشهد مقدّس مشرّف شدم. مرحوم شیخ غلامحسین تبریزی، که ساکن مشهد بود و نماز جمعه را در زمان غیبت واجب می‌دانست و آن را در مسجد گوهرشاد اقامه می‌نمود، وقتی از تشرّف من به مشهد اطّلاع یافت، به من پیغام داد که شما نماز جمعه را واجب تخییری می‌دانید؛ پس جمعهٔ آینده بیائید و شما آن را اقامه کنید.

من پیغام دادم که: من از خواندن خطبه ناتوانم و نمی‌توانم که خطبه بخوانم. شیخ پیغام داد: شما بیائید نماز را اقامه کنید و خطبه‌های آن را من خودم می‌خوانم. جواب دادم: آقای شیخ غلامحسین شخص فاضلی است، امّا غفلت نموده است که خطبه‌ها را خود امام‌جمعه باید ایراد کند و صحیح نیست یکی خطبه بخواند و دیگری اصل نماز را بخواند!

... استاد فرمود: من قبل از فرارسیدن جمعه به خارج از مشهد سفر نموده و به زیارت قبر فردوسی رفتم و برگشتم. آقای تبریزی پیغام داد که: بالأخره برای اقامهٔ نماز جمعه می‌آیید؟ پیغام دادم: این‌جانب به چهار فرسخ رفته و برگشته‌ام و کم‌تر از ۱۰ روز دیگر در مشهد هستم و نماز جمعه از مسافر ساقط است.»

📖 (سیّد علی شفیعی اهوازی؛ علّامهٔ آفاق، ص۱۲۰ - ۱۲۱)

#حکیم_فردوسی
#سید_ابوالقاسم_خوئی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

📖 این هم یک ترکیبِ ادبیِ قابل‌تأمّلِ دیگر در دعای ابوحمزه. به حسب ارتکازات عتیقهٔ ما طلبه‌ها، معمولاً می‌گویند این‌گونه می‌شود: «الحمد لله الذي وکلني إلی نفسه و لم یکلنی إلی الناس.»

جالب است که این فراز هم در نسخهٔ بحار جور دیگری آمده است: «و الحمد لله الذي وكلنى إليه الناس فأكرمنى و لم يكلنى إليهم فيهينوني.»

رضوان خدا بر علّامه مجلسی! چه‌قدر این مرد دقیق و نکته‌سنج بوده است.


#ماه_خدا

🌙 @cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

🎧 خاطره‌ای از انعکاس خبر وفات آیةالل‍ه حجّت کوه‌کمری در زنجان

🎙 آیةالل‍ه دوستی زنجانی

📅 (قم مقدّسه | دوشنبه‌شب، ٤ اسفندماه ١٤٠٤ | شب پنجم ماه مبارک)

💥 اختصاصی کانال چراغ مطالعه


#سید_محمد_حجت_کوه‌کمری

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

📸 شیخ موسی دبستانی دزفولی

👈🏻 مطالعهٔ بیش‌تر دربارهٔ ایشان در این‌جا


#شیخ_موسی_دبستانی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

«عَن عَبدِ السَّلَامِ بنِ صَالِحٍ الهَرَوِيِّ قَالَ:

دَخَلتُ عَلَى أَبِي الحَسَنِ عَلِيِّ بنِ مُوسَى الرِّضَا ع فِي آخِرِ جُمُعَةٍ مِن شَعبَانَ فَقَالَ لِي:

يَا أَبَا الصَّلتِ، إِنَّ شَعبَانَ قَد مَضَى أَكثَرُهُ وَ هَذَا آخِرُ جُمُعَةٍ مِنهُ، فَتَدَارَك فِيمَا بَقِيَ مِنهُ تَقصِيرَكَ فِيمَا مَضَى مِنهُ، وَ عَلَيكَ بِالإِقبَالِ عَلَى مَا يَعنِيكَ وَ تَركِ مَا لَا يَعنِيكَ، وَ أَكثِر مِنَ الدُّعَاءِ وَ الِاستِغفَارِ وَ تِلَاوَةِ القُرآنِ وَ تُب إِلَى الل‍ه مِن ذُنُوبِكَ لِيُقبِلَ شَهرُ الل‍ه إِلَيكَ وَ أَنتَ مُخلِصٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ لَا تَدَعَنَّ أَمَانَة فِي عُنُقِكَ إِلَّا أَدَّيتَهَا، وَ لَا فِي قَلبِكَ حِقداً عَلَى مُؤمِنٍ إِلَّا نَزَعتَهُ، وَ لَا ذَنباً أَنتَ مُرتَكِبُهُ إِلَّا قَلَعتَ عَنهُ، وَ اتَّقِ الل‍ه وَ تَوَكَّل عَلَيهِ فِي سِرِّ أَمرِكَ وَ عَلَانِيَتِكَ‏، وَ مَن يَتَوَكَّل عَلَى الل‍ه فَهُوَ حَسبُهُ إِنَّ الل‍ه بالِغُ أَمرِهِ قَد جَعَلَ الل‍ه لِكُلِّ شَي‏ءٍ قَدراً.

وَ أَكثِر مِن أَن تَقُولَ فِيمَا بَقِيَ مِن هَذَا الشَّهرِ: اللَّهُمَّ إِن لَم تَكُن قَد غَفَرتَ لَنَا فِي مَا مَضَى مِن شَعبَانَ فَاغفِر لَنَا فِيمَا بَقِيَ مِنهُ، فَإِنَّ الل‍ه تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يُعتِقُ فِي هَذَا الشَّهرِ رِقَاباً مِنَ النَّارِ لِحُرمَةِ شَهرِ رَمَضَانَ.»

📚 (عيون أخبار الرضا، ج‏۲، ص٥۱)

#ماه_خدا

🌙 @cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

☝🏻

زینب ای بی‌دل بشکسته‌پر مضطر من / خون‌جگر خواهر من
ز آتشین آه زنی چند به دل آذر من / خون‌جگر خواهر من

ای که ناموس سراپردۀ قدسیّ و جلال / درّة‌التاج کمال
سوز دل را بنشان و بنشین در بر من / خون‌جگر خواهر من

به تو بینا بوَدم دیدۀ حق‌بین به جهان / لاجرم بالم از آن
ای چراغ شب تار پدر و مادر من / خون‌جگر خواهر من

ای که در مرتبه باشد ز رسالت حَسَبت / و از ولایت نسبَت
برگزیدت به مددکاری من داور من / خون‌جگر خواهر من

نسخۀ ذات تو مجموعۀ اسماء و صفات / پیشه کن صبر و ثبات
که‌اندر این مرحله جز تو نبوَد یاور من / خون‌جگر خواهر من

چون نیاکان خود آگاه ز اسرار حقی / یاور و یار حقی
بشنو این راز من از سینۀ پر اخگر من / خون‌جگر خواهر من

پی فرماندهی عالم امر و ابداع / که چو من نیست مطاع
بایدم رفت که این جا نبود کشور من / خون‌جگر خواهر من

دختر شیر خدایی تو و دخت حیدر / خواهرا [؟؟]
کن در گوش خود این پند به از گوهر من / خون‌جگر خواهر من

تو که طاووس ریاض جبروتی به شرف / باعث فخر سلف
ز آن منالی که شکسته شده بال و پر من / خون‌جگر خواهر من

شاهد حال تو جانان بود ای جان عزیز / شمع‌وَش اشک مریز
با چنین سوز بساز و مشکن خاطر من / خون‌جگر خواهر من

شیشۀ صبرت اگر در ره تسلیم و رضا / بشکند سنگ قضا
ناپسند است مرا ز آن‌که تویی مظهر من / خون‌جگر خواهر من

زنگ الحاد به آیینۀ توحید گرفت / آه از این امر شگفت
باید او را بزدایی تو به خاکستر من / خون‌جگر خواهر من

گرچه خاک ره من سرمۀ چشم فلک است / آستانم فلک است
نیست غم گر بشود خاک سیه بستر من / خون‌جگر خواهر من

پرتوی عشق حبیبم بود از جلوۀ ذات / عقل ماتم به صفات
عرش یک پایۀ پستی است ز کاخ فر من / خون‌جگر خواهر من

لیک اندر ره حق بگذرم از خود به شرف / که جز این نیست شرف
حبّذا طالع فرخندۀ نیک اختر من / خون‌جگر خواهر من

پی تشریف چنین خواسته‌ای مفخر آل / ذوالجلال متعال
که ببینی تو دو صد چاک تن انور من / خون‌جگر خواهر من

بر دلم تیر سه‌پهلو رسد از ترکش کین / سنگ عدوان به جبین
خنجر ظلم ز عدوان بِبُرد حنجر من / خون‌جگر خواهر من

بعد کشتن ز ستم این سپه سنگدلان / وین سیه‌رنگ‌دلان
اسب تازند همی بر بدن اطهر من / خون‌جگر خواهر من

آن مبادا به سر از حسرت و غم خاک کنی / پیرهن چاک کنی
کز غمت شاد شود خصم شماتت‌گر من / خون‌جگر خواهر من

گر شود پیکرم از سمّ ستوران پامال / روی مخراش و منال
که چنین کرده رقم کلک قضا دفتر من / خون‌جگر خواهر من

به اسیری چو برندت به سوی کوفه و شام / فرقۀ خون‌آشام
به سراغ تو به ویرانه بیاید سر من / خون‌جگر خواهر من

جوهر فردی و از کنز خفی قسمت توست / درخور عصمت توست
کنج ویرانه که عهدی است ز عهد زر من / خون‌جگر خواهر من

تو به پا گر نشتابی سوی ویرانه به سَیر / من به سر جانب دَیر
از شفاعت ندهد زیب خدا افسر من / خون‌جگر خواهر من
 
گر ببینی به سر نی سر من جلوه‌گر است / تن من در گذر است
مو پریشان مکنی بر سر و بر پیکر من / خون‌جگر خواهر من

مگذاری که به صد شیون و صد واویلا / هم‌چو مجنون لیلا
رو به هامون کند از داغ علی‌اکبر من / خون‌جگر خواهر من

وای بر حال دل مادر خونین جگرش / که ببیند پسرش
گشته آغشته به خون پیش دو چشم تر من / خون‌جگر خواهر من

بهر یک جرعۀ آبی که بود مَهر بتول / مادرم دخت رسول
هدف تیر شود حلق علی‌اصغر من / خون‌جگر خواهر من

اگرش غرقه به خون [...] دیده رباب / شود از غصّه کباب
سوزد از شعلۀ آهی همه خشک و تر من / خون‌جگر خواهر من

ساقی تشنه‌لبان را شود از تیغ جفا / از بدن دست جدا
بلکه لبریز ز خونابۀ دل ساغر من / خون‌جگر خواهر من

گر به بالین وی آید به فغان با دل زار / امّ‌کلثوم نگار
به سلامت برد ار جان نبود باور من / خون‌جگر خواهر من

نوعروس ار به سر کشتۀ داماد آید / یا به فریاد آید
رخنه از ناله کند در دل غم‌پرور من / خون‌جگر خواهر من

جامۀ صبر بدرَّد به تن ار مادر او / بنگرد در بر او
جای خلعت کفن و نعش وی اندر بر من / خون‌جگر خواهر من

نالۀ وا وَلَدا برکشد از فرط اسف / که مرا رفت ز کف
تازه‌داماد حسین آن حسن‌المنظر من / خون‌جگر خواهر من

مگذاری که سکینه به دو صد شیون و آه / جانب قربانگاه
آید آن دم که بُرَد خنجر کین حنجر من / خون‌جگر خواهر من

نالۀ اهل حرم را نبرد باد صبا / از صف کرببلا
به مدینه که بود چشم‌به‌رهِ دختر من / خون‌جگر خواهر من.

📚 (مطلع انوار، ج۹، ص۲۸۹ – ۲۹۳)

#کشتی_نجات
#شیخ_موسی_دبستانی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

☝🏻

آن که از زمزمهٔ عشق تو بیدار شود
در سراپردهٔ دل محرم اسرار شود

هر که شد شیفته از جلوهٔ مستانهٔ تو
باورم نیست به خویش آید و هشیار شود

با یکی غمزه دل از هر دو جهان برگیرد
آن که بر دولت وصل تو خریدار شود

عجبی نیست اگر از پی وصل تو دلم
از سر جان گذرد و از همه بیزار شود

آن که بر تارک خود افسر عشقت ننهاد
در بر اهل نظر لایق افسار شود

شیخ شهر ار نگرد نرگس میگون تو را
از حرم رو به سوی خانهٔ خمّار شود

میل آزادی و پرواز به گلزارش نیست
مرغ جانی که به دام تو گرفتار شود

بوسه‌ای از لب لعلت پی بهبودی دل
لطف کن ز آن که علاج دل بیمار شود

ای دلم در ره معشوق فرا نه قدمی
تا مگر خضر رهت مرحمت یار شود

بی اشارت پی کشف سبحاتش می‌کوش
نور او پرده‌درِ عالم پندار شود

تا که مندک نکنی تو صفت هستی خود
پرتوافکن به تو کی جلوهٔ دلدار شود؟

محو موهوم نما از پی صحو معلوم
که‌از پسِ پرده رخ یار پدیدار شود

پیروی از شه مردان به خدابینی کن
آن که در لو کشف از لعل دربار شود

کیست جز او که ملازم بوَدش حق همه‌دم؟
یا که بر مرکز حق چون خط پرگار شود؟

کیست جز شاه ولایت که به ملک و ملکوت
رتبهٔ حکم ردائیش [/ روائیش؟] سزاوار شود

گر به دامان جلالش برسد دست امید
شبهه‌ای نیست که پیوسته به دلدار شود

پرتو مهر جمالش چو به ذرّات افتد
ذرّه منظومه‌ای از عالم اسرار شود.

#شیخ_موسی_دبستانی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

☝🏻

من نزد شیخ موسى دبستانى خواندن و نوشتن را ياد گرفتم، در حالى كه چھار سال بیش‌تر نداشتم. در چشمانش عزم و جديّت مى‌ديدم، و در وجود او نشاط و تلاشى بى‌نظیر و تحمّل و صبر بر تعلیم بچه‌ھا و مقابله با شیطنت و شلوغی آن‌ھا. صدھا شاگرد در مكتب او جمع مى‌شدند. بزرگان نجف بچه‌ھاى خود را به او مى‌سپردند، به خاطر اعتماد و علاقه‌اى كه به او داشتند و به دلیل سختگیرى و تندخويى‌اى كه در تعلیم بچه‌ھا اعمال مى‌كرد و در مقابل كوتاھى بچه‌ھا گاھى خشونت و شدّت و عدم اغماض داشت، كه گاھى اين شدّت برخورد به تنبیه با عصا و زدن سیلى بر صورت منتھى مى‌شد؛ ھمان چیزى كه باعث شد پدر پیش او برود و از او بخواھد كه از اعمال خشونت‌آمیز خود دست بردارد.

پدرم با بچه‌ھا خیلى مھربان بود و اشتیاق زيادى داشت كه بچه‌ھايش بزرگ‌منش تربیت شوند و از جانب ھیچ كسى مورد تحقیر قرار نگیرند، حتّى استاد و معلّم. دبستانى با شنیدن سخنان پدرم شروع كرد به توجیه خشونت خود با اطفال و اين‌كه خشونت در بعضى موارد ضرورت دارد و بدون آن بچه‌ھا خودسر تربیت مى‌شوند و به دستورات معلّم اھمّیت نمى‌دھند و حرف‌ھایى از اين قبیل. آقاى قاضى ساكت بودند. وقتى كه سخنان دبستانى تمام شد، جواب دادند كه: حتّى اگر اين حرف تو صحیح ھم باشد، باز من به كسى اجازه نمى‌دھم كه عصاى خود را بر سر فرزند من بلند كند. دبستانى ساكت شد. آقاى قاضى از سكوت او فھمید كه ھنوز بر عقیدۀ خود پافشارى مى‌كند. لذا از رفتن من به مكتب او جلوگیرى كرد و من در منزل ھمراه پدر بودم و پیش او مى‌خواندم و مى‌نوشتم.

مدّت كوتاھى نگذشت كه دبستانى به منزل ما آمد و از پدر پوزش خواست و تعھّد داد كه خواستۀ او را عملى كند. من دوباره براى تكمیل خواندن و نوشتن و مقدار كمى از رياضیّات به پیش او برگشتم.

بعد از سال‌ھا، چشمانم را بر مقدّمات علوم باز كردم و تازه آقاى دبستانى را از نو شناختم و ديدم كه اديب مھذّب و شاعر و نويسنده‌اى است كه با اشعار و مقالات خود در مناسبت‌ھاى عمومى شركت مى‌كند و بحث‌ھاى داغى را پیرامون برخى نوشته‌ھاى ادبى و اوزان شعرى جديد و ابتكارى خود، مثل موشّحات و مخمّس‌ھا و جملات كوتاه، مطرح مى‌كند؛ جملات كوتاه متجانس‌پیش كه نزد نجفى‌ھا «بند» و نزد ايرانى‌ھا «بحر طويل» نامیده مى‌شود. در دفتر خودم، مجموعه‌اى از اشعار و نثر او را در وزن‌ھا و بحرھاى مختلف، كه با ذوقى سلیم شروع مى‌كند و با تخصّص و تبحّر در آن‌ھا تصرّف مى‌كند، گردآورى كرده‌ام.

آن زمان فھمیدم كه اغلب اشعارى كه شاگردان را به حفظ آن دستور مى‌داد و از آن امتحان مى‌گرفت و مقصّر را مؤاخذه مى‌كرد از سروده‌ھاى خودش بوده است. او نجاسات شرعی را در قالب شعر به نظم درآورده بود؛ ھمین طور مثلاً مطھّرات و اركان نماز و اجزاى آن و از اين قبیل مسائل فقھى را به شكل نظم درمى‌آورد تا حفظ آن‌ھا براى بچه‌ھا آسان شود. من ھنوز ھم مقدارى از آن اشعار را حفظ كرده‌ام. فھمیدم كه او والاتر از معلّم بچه‌ھاست و ذوق و سلیقۀ او در سرودن اشعار از حدّ يك اديب متوسّط كه فقط مبادى صرف و نحو و علوم بلاغت را ياد گرفته بالاتر است.

گفت‌وگوى ايشان با من در مورد برخى مسائل عرفانى به صورت جنبى صورت می‌گرفت. سخن ايشان خالى از اشاره‌ھا و كنايه‌ھاى عرفانى نبود و شايد ھم جھل و نادانى من نسبت به اين موارد باعث مى‌شد كه از ورود در اين گونه مسائل خوددارى كند. از مواردى كه مرا بر آن داشت تا اسم ايشان را در ضمن اين مجموعه بیاورم اين بود كه خودش برای من نقل كرد كه: من كم‌كم با آقاى قاضى آشنا گشتم و به او نزديك شدم. تا اين‌كه از خواصّ شاگردان آقاى قاضى گرديد.

📚 (برگرفته از کتاب آیت الحق، با اندکی تلخیص)


#سید_علی_قاضی
#محمدحسن_قاضی
#شیخ_موسی_دبستانی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

🕯 شیخ موسی دبستانی خطیبی بارع، ادیبی توانا و شاعری برجسته از خاندان معزّی دزفول است.

پدرش شیخ اسدالل‍ه خوشنویس نام داشت و کتیبه‌های صحن علوی در نجف به خطّ اوست.

شیخ موسی در سال ۱۲۸٦ یا ۸۷ خورشیدی در نجف زاده شد. در جوار آستان مولا، به تعلیم کودکان و درج اشعار و مقالات ادبی در جراید و نشریّات اشتغال داشت. در سال ۱۳۳٥، نجف را به قصد کربلا ترک گفت و در مدرسهٔ میرزا کریم شیرازی به تدریس علوم مقدّماتی برای نونهالان پرداخت. هم‌چنین در کربلا کتابفروشی نینویٰ را بنیان گذارد و به چاپ کتب دینی روی نهاد.

وی در سال ۱۳٥۲ از عراق اِخراج شد و در تهران سکونت گزید. محفل وی محلّ اجتماع فضلا و اهل ذوق بود، به‌ویژه از آن جهت که وی در نجف محضر عارف شهیر، سیّد علی قاضی، را نیز مغتنم شمرده و از خدمت وی استفادهٔ معنوی برده بود.

مرحوم دبستانی در اواسط مهرماه ۱۳٦۹ درگذشت و پیکرش را در قبرستان ابن‌بابویه تهران به خاک سپردند.

گفتنی است که ديوان اشعار ایشان با نام ارمغان‌نامهٔ دبستانی در سال ۱۳۹۹ به طبع رسیده است.

🙏🏻 با استفاده از یادداشت‌های سیّد علی شهیدی


#شیخ_موسی_دبستانی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

دو هفته‌ای می‌شود که مجموعهٔ وزیری را در کتابخانهٔ معمورِ حضرت استاد موحّدی بیدگلی دیدم و مشتاقانه به عاریت برداشتم. کتاب نفیس و کمیابی است و اشعار خیلی نابی دارد. گاه‌گاهی چند ورقی می‌خوانم و می‌بندم و می‌گذارمش. از باءِ بسم الل‍ه شروع کرده‌ام و امید دارم که تا آخر سال به تاءِ تمّت برسم. امروز تازه به صفحهٔ ٤٥ رسیده‌ام. از حُسن تصادف، اشعار جالبی از مرحوم آیةالل‍ه شیخ محمود فرساد اردکانی یزدی بر پیشانیِ این صفحه نقش بسته که متناسب با ایّام است:

از یک شراره آتش آه گرسنگان
خاک توانگران همه بر باد می‌شود

حافظ که شاد باد روانش چه خوب گفت:
هر فتنه در نتیجهٔ بیداد می‌شود

ساقی اگر به عدل دهد باده، انقلاب
کی در محیط میکده ایجاد می‌شود؟!


#مناسبتی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

💡 مرحوم آیةالل‍ه سیّد محمّد موسوی جزایری (۱۲۹۲ - ۱۳٦۲ ه‍ـ ش)، معروف به حاج سیّد محمّد بزرگ، از علمای محترم شوشتر و دارای مقامات علمی و معنوی بود.

از آثار ماندگار و خواندنیِ وی کتابی به نام با محرمان راز می‌باشد که دربردارندهٔ حکایاتی معنوی به نقل از ثقات و اَخیار و دارای نثری استوار و زیباست.

(وی پدر سیّد محمّدعلی موسوی جزایری، امام‌جمعهٔ سابق اهواز، است و نباید با کتابشناس فقید، مرحوم استاد سیّد محمّد جزائری، مؤلّفِ نابغهٔ فقه و حدیث اشتباه شود. برای مطالعهٔ شرح‌حال تفصیلی آن‌مرحوم به این‌جا بروید.)

#ناحیه_مقدسه
#موسوی_جزایری

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

🪶 توصیهٔ زیبای ادیب نیشابوری به آیةالل‍ه شبیری

ماه رمضان سال گذشته (۱٤٤٥ ق)، در یکی از جلسات شبانهٔ دفتر آیةالل‍ه شبیری زنجانی بحث ادیب نیشابوری شد و حکایات جالبی نقل گردید.

آیةالل‍ه شبیری (بنا بر آن‌چه فعلاً حافظه یاری می‌کند) فرمودند: من ۱٦ساله بودم که در یک تابستانی با آقای مولانا در مشهد حجره‌ای گرفتیم و ماندیم. ادیب عصرها به مدرسهٔ نوّاب می‌رفت و در صفّهٔ یکی از حجرات می‌نشست تا به سؤالات طلّاب و فضلا پاسخ دهد. من هم روزها سؤالات ادبی‌ام را خدمت ایشان می‌بردم و می‌پرسیدم. یک روز پس از این‌که جواب پرسش‌هایم را دادند، با همان لحن مخصوصشان (که به طرز خاصّی آخر کلمات را می‌کشیدند)، به من فرمودند:

«شما شاخ بی‌برگ‌وبار نیستید. زحمتتان را بکشید، خواه از شما استفاده بکنند، خواه نکنند!»

#شبیری_زنجانی
#ادیب_نیشابوری

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

🖤 برای روزهایی که میان بحث و عبارت، «اشک» حاشیه‌نشینِ متن می‌شود.

🕯 عرض ارادتی از «کانال چراغ مطالعه»


#کشتی_نجات
#استاد_شهیدی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

✨ استقبال آیةالل‍ه حکیم از چاپ تقریرات آیةالل‍ه خویی

«زمانی که این‌جانب در نجف اشرف به تحصیل اشتغال داشتم (بعد از رحلت آیت‌الل‍ه‌العظمی بروجردی) میان بیت مرحوم آیت‌الل‍ه حکیم و بیت مرحوم آیت‌الل‍ه خویی در مقطعی کدورت و تیرگی حاصل شده بود که معلوم نبود از کجا نشأت گرفته است. البته این‌جانب به پیروی از بزرگان و متدیّنان بر این عقیده بوده و هستم که شخص مراجع عظام منزّه و مبرّا از دلتنگی نسبت به یک‌دیگر بوده و شأن آنان اجلّ و ارفع از اعتراض و انتقاد نسبت به هم‌دیگر می‌باشد و این حواشی و اطرافیان هستند که با یک‌دیگر اختلاف می‌کنند و اوضاع و احوال [را] به هم می‌ریزند و موجب تیرگی روابط می‌شوند.

مرحوم استاد بزرگوار ما، آیت‌الل‍ه‌العظمی سیّد محمّدجعفر مروّج جزایری (قدّس سرّه)، برای این‌جانب از زبان مرحوم آیت‌الل‍ه میرزا علی غروی تبریزی مؤلّف کتاب التنقيح (تقریرات فقه مرحوم آیت‌الل‍ه‌العظمی خویی تعریف کرد:

هنگامی که جلد اوّل التنقیح از چاپ خارج شد، خواستم یک نسخه از آن را خدمت آیت‌الل‍ه حکیم ببرم، لکن بر من سخت و دشوار بود و می‌ترسیدم که آقای حکیم مرا تحویل نگیرد و کتابم را مورد توجّه قرار ندهد. نمی‌دانستم چه کار کنم؟ بالأخره پس از فکر و تأمّل با خود گفتم: من این کار را می‌کنم، هر چه بادا باد. شب به منزل مرحوم حکیم رفتم و یک نسخه از التنقیح را با خودم بردم. وارد بیرونی شده و سلام و عرض ادب نموده، توضیح دادم که این تقریرات درس عروة الوثقی آقای خویی است که نوشته و چاپ کرده‌ام و خدمت شما آورده‌ام. و کتاب را دودستی تقدیم نمودم.

آیت‌الل‍ه حکیم فرمود: به‌به! چه کار خوبی! چه عمل مثبتی! کتاب را با دو دست از من گرفته و مرا تجلیل نمود و کتاب را با دو دست روی پای خود گذاشت و تا نشسته بودم روی پای خود نگه داشت و بر زمین ننهاد و از من و کتابم تجلیل و تجلیل و تقدیس می‌نمود و عمل مرا می‌ستود. من با کمال خوشحالی و سرور از محضر ایشان برخاستم.

فردا شب، آقای سیّد محمّدباقر حکیم به منزل من آمده و بر من وارد شد و پس از سلام و تحیّت مبلغی پول به عنوان هدیه از طرف آقای حکیم به من داد و علاوه بر آن، ٥۰ دینار عراقی هم داد و گفت: آقا فرموده‌اند این هم هزینهٔ چاپ جلد دوم کتاب شما!

آری، مراجعِ تقلیدِ صاحبان نفوس قدسیه و دارندگان افکار متعالیه این چنین بودند. خداوند ما را علماً و عملاً پیرو مراجع بزرگ و معلّمین اخلاق قرار دهد و دل‌های ما را نسبت به یک‌دیگر مصفّا و منقّا فرماید. و لمثل هذا فليعمل العاملون، و في ذلک فليتنافس المتنافسون.»

📖 (سیّد علی شفیعی اهوازی؛ علّامهٔ آفاق، ص۱۱۰ - ۱۱۱)

#سید_محسن_حکیم
#سید_ابوالقاسم_خوئی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

✏️ گزارش یک گفت‌وگوی علمی در محضر آیةالل‍ه خویی

«زينب بنت جحش (دخترعمّهٔ پیامبر اکرم) را به ازدواج زید بن اسامه [صح: حارثه] درآورده بودند و چون زید سیاه‌پوست و زینب سفید و زیبا بود لهذا با یکدیگر سازش نداشتند و زید چندین بار در صدد طلاق زینب بود، لکن پیامبر اکرم او را مانع می‌شد و به نقل از قرآن کریم به او می‌فرمود: أمسِک علیک زوجَک و اتّق الل‍ه.

این‌جانب در دوران تحصیل در نجف اشرف شبی از کتاب الكلام یجرّ الكلام، تأليف مرحوم آیت‌الل‍ه سیّد احمد زنجانی، داستان زید و زینب را مطالعه می‌کردم. آن مرحوم از کتب تاریخ و حدیث اهل سنّت جریان زندگی زید و زینب را بیان می‌کرد که آنان نوشته‌اند: روزی پیامبر اسلام برای کاری به خانهٔ زید رفت. او در منزل حضور نداشت و زینب در وسط خانه به شست‌وشوی خود مشغول بود. پیامبر از شکاف در خانه نظرش به اندام عریان و زیبای زینب افتاد. فوری از آن‌جا دور شد و زیر لب گفت: سبحان الذي خلقک؛ بزرگ است آن خدایی که تو را به این زیبایی آفرید. زینب متوجّه پیامبر شد و آن جمله را شنید. وقتی که زید به خانه آمد، جریان را برای او نقل کرد. زید گفت: حال که چنین است، زینب را طلاق می‌دهم تا پیامبر با او ازدواج کند و این مطلب را با رسول گرامی در میان نهاد. پیامبر اکرم او را از طلاق زینب منع نمود. این جریان تکرار شد تا بالأخره به طلاق زینب و ازدواج پیامبر با او انجامید.

مرحوم زنجانی می‌گوید: این سخنان و بافته‌های عامّه است و مستلزم هتک و توهین به مقام نبوی است و شأن رسول خدا از این اتّهامات و جسارت‌ها بسی دور است. در صورتی که اصل جریان، بنا بر نقل تفسیر علیّ بن ابراهیم قمی، آن است که زید و زینب برای حلّ مسائل خانوادگیِ خود به محضر پیامبر اکرم آمدند. پیامبر که بی‌اختیار نظرش بر چهرهٔ زیبای زینب افتاد فرمود: سبحان الذي خلقک. زید که وضع را چنین دید زینب را طلاق گفت و پس از انقضای عدّهٔ طلاق، پیامبر با او ازدواج نمود.

نگارندهٔ کتاب حاضر می‌گوید: من پس از مطالعهٔ این موضوع با خود گفتم: هرچند ادّعایی را که مفسّران عامّه کرده‌اند سرشار از مطالب ضدّ عقل و دین است و با هیچ منطقی سازش ندارد و چه‌بسا برخاسته از عداوت‌های دشمنان اسلام به رهبر مسلمین باشد، امّا مطلب منقول از تفسیر علیّ بن ابراهیم نیز قابل قبول نیست، زیرا اوّلاً آیا تا آن روز پیامبر اکرم نمی‌دانست که دختر عمّه‌اش زن زیبایی است؟ ثانیاً چه کسی متوجّه شد که پیامبر نظرش به چهرهٔ زینب افتاده است؟ و [ثالثاً] اگر زید متوجّه شده باشد، از کجا فهمید که پیامبر از چهرهٔ همسر او لذّت برده و چنان کلامی را گفته باشد؟ و اشکالات دیگر.

شب بعد که جهت ادای فریضهٔ مغرب و حضور در درس استاد اعظم آیت‌الله‌العظمی خویی به مسجد خضراء، محلّ امامت و درس و تدریس ایشان، رفتم، پس از نماز عشا به حضورشان مشرّف شده و این مسأله را به ایشان عرضه داشتم و چاره‌جویی نمودم. استاد بلافاصله و بدون تأمّل، هم‌چون کسی که مسأله را قبلاً مطالعه و آماده کرده باشد، فرمود: سیّدنا، این نقد و نقص بر پیامبر اکرم نیست که از صورت زیبا خوشش بیاید، بلکه دلیل حسن سیرت و اعتدال مزاج یک پیامبر است که حسن مناظر طبیعی را ادراک کند. لکن اصل مسأله ضعیف و غیر قابل اعتماد است و تنها مطلبی که متیقّن و قابل قبول است این‌که آیهٔ شریفه دالّ بر لغو مسألهٔ تبنّی و فرزندخواندگی است و این‌که این کار به دست خود پیامبر انجام گیرد تا برای مردم قابل پذیرش باشد و باقی مطالب سند قابل قبول ندارند.

به استاد عرضه داشتم: آقا! تفسیر علیّ بن ابراهيم؟ فرمود: آن هم دچار قطع سند است و فاقد شرایط لازم.

آری، حدیث معروفی از پیامبر اسلام است که: حُبّب إليّ من دنياكم ثلاث، الطيب و النساء و قرّة عيني في الصلوة، لكن آن هم سندش عامّی است و فاقد حجّيت. [خصال صدوق، باب الثلاثة، ص۱٦٥، ح ۲۱۷ و ۲۱۸. هر دو روایت مروی از انس بن مالک است.] لكن قدر متیقّن همان است که از آیهٔ شریفه برمی‌آید: لغو مسألهٔ فرزندخواندگی که در عصر جاهلیت مرسوم بود و باقی آن مورد اعتبار و اعتنا نیست.

از محضر استاد برخاستم، مسرور و خوشدل و مطمئن به فرمایش و تحقیق حضرت استاد.»

📖 (سیّد علی شفیعی اهوازی؛ علّامهٔ آفاق، ص۱۱٥ - ۱۱۸)

#سید_ابوالقاسم_خوئی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…

چراغ مطالعه

🐦‍⬛️ مباحثه با پرندگان!

«آیت‌الل‍ه شیخ اسحاق فیّاض می‌فرمود: آقای خویی در دوران طلبگی هرگاه جهت مباحثه و تقریر و تکرار درس‌ها شریک بحث (هم‌بحث) پیدا نمی‌کرد، مقداری گندم خریده و آن‌ها را آورده و جلوی روی خود بر زمین صحن مطهّر علوی پهن و پخش می‌کرد. کبوتران می‌آمدند و مشغول چیدن و خوردن گندم‌ها می‌شدند. آیت‌الل‍ه خویی با فرض این‌که این‌ها هم‌بحث هستند درس‌های خود را بازخوانی نموده و تکرار می‌کردند!»

📖 (سیّد علی شفیعی اهوازی؛ علّامهٔ آفاق، ص٦۱)

#سید_ابوالقاسم_خوئی

@cheraghe_motaleeh

Читать полностью…
Subscribe to a channel