daastaanak | Unsorted

Telegram-канал daastaanak - داستانک

3462

‎ ღداسٺانڪღ قصہ‌ها براے بیدارکردڹ ما نوشٺہ شدند اما ما یڪ عمر براے خوابیدڹ از آڹ‌ها اسٺفادہ کردیم. @daastaanak موضوع کانال:داستانک،بریده کتاب،شعر و متن ادبی،فیلم کوتاه،موسیقی فاخر و... https://t.me/+HxUqg_4m0A4xOTE0

Subscribe to a channel

داستانک

به بویت صبحدم گریان به گلگشت چمن رفتم
نهادم روی بر روی گل و از خویشتن رفتم

به گشتِ باغ رفت آن شاخ گل با تای پیراهن
منش همچون صبا از پی به بوی پیرهن رفتم

دلم ننشست جایی غیر خاک آستان او
چو آب چشم خود چندان که در هر انجمن رفتم

تو ای گل بعد ازین با هر که می‌خواهد دلت بنشین
که من چون لاله با داغ جفایت زین چمن رفتم

دلی می‌باید و صبری که آرَد تاب دیدارش
فغانی! گر دلی داری تو باش اینجا که من رفتم



بابافغانی

Читать полностью…

داستانک

فرامرز اصلانی - قلعه تنهایی

Читать полностью…

داستانک

زری همیشه بهم می‌گفت: تو پدرخوبی می‌شی، زری دختر همسایمون بود… تو همه‌ی خاله بازی‌ها من شوهر زری بودم، رضا و سارا هم بچه‌هامون… همیشه کلی خوراکی از خونه کش می‌رفتم و میاوردم واسه خاله بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم، زشت بود دست خالی بیام، یادمه یه بار پفک و یخمک و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمه‌ی نهارمون رو بردم واسه زن و بچه‌ام وقتی رفتم تو حیاط، زری داشت به بچه‌ها می‌گفت سر و صدا نکنید الان باباتون میاد… وقتی زری می‌گفت باباتون، جوگیر می‌شدم… واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت، نهار رو خورده بودیم که مامانم سر رسید، دید جا تره و بچه هم هست ولی آبگوشت نیست که نیست یه دمپایی خوردم، دو تا لگد، گوشمم یه نیمچه پیچی خورد، بابام که اومد خونه وقتی شاهکارم رو با پیاز داغ اضافی از مامانم شنید خندید و بهم گفت تو پدر خوبی می‌شی، منم ذوق مرگ شدم.

اون وقتا مثل الان نبود که بچه‌ها از آدم بزرگ‌ها بیشتر بدونن، اون وقتا لک‌لک‌ها بچه‌ها رو از آسمون میاوردن، ولی یواشکی میاوردن که کسی اونا رو نبینه و بگه اینو بهم بده اینو نده، سوا کردنی نبود ولی من همیشه خوشحال بودم که لک لک بچه رسون منو اینجا گذاشته.

یه روز فهمیدم بابام خونه خریده و داریم ازاون محل می‌ریم وقتی به زری گفتم کلی گریه کرد، درد گریه‌ش بیشتر از همه‌ی کتک‌هایی بود که خورده بودم منم جوگیر، زدم زیر گریه مرد که گریه نمی‌کنه دروغ آدم بزرگاست، تو خاله بازی ما مرد هم گریه می‌کرد روز آخر هر چی پول از بقیه‌ی خرید ماست و نون و پیاز جمع کرده بودم رو برداشتم و رفتم واسه زری و رضا و سارا یادگاری گرفتم واسه زری یه عروسک گرفتم، گفت اسمش رو چی بذارم گفتم دریا، وقتی یادگاری رضا و سارا رو دادم به زری تا به دستشون برسونه واسه آخرین بار بهم گفت تو پدر خوبی می‌شی.

گذشت و دیگه هیچوقت زری رو ندیدم تا امشب تو جشن تولد یه رفیقی خودش بود، همون چهره فقط قد کشیده بود رفیقم رو کشیدم کنار و گفتم این کیه؟ گفت زری خانوم رو میگی؟ وقتی مهمون داریم میاد کارامون رو انجام میده آخه شوهرش از داربست افتاده و نمی‌تونه کار کنه، گفتم بچه هم داره، گفت توکه فضول نبودی، آره یه دختر داره، دریا…

زدم از خونه بیرون با دو جمله که مدام تو  ذهنم تکرار میشه...دریاخانوم لک‌لک بچه‌رسون دست خوب کسی سپردتت زری زری زری… نمی‌دونم من پدرخوبی می‌شم یا نه ولی می‌دونم تو مادرخوبی شدی.

حسین حائریان💎

Читать полностью…

داستانک

اگه فرش های ایرانی لباس میشدن.

Читать полностью…

داستانک

سازِ وصال معشوق را تواند بود كه وصال مرتبه‌ي معشوق است و حقِ اوست.
فراق است كه مرتبه‌ي عاشق است و حق اوست.
لاجرم وجودِ عاشق سازِ فراق است و وجود معشوق سازِ وصال و عشق خود به ذاتِ خود از اين علايق و علل دور است. كه عشق را از وصال و فراق هيچ صفت نيست.


احمد غزالی
کتاب: سوانح

Читать полностью…

داستانک

اغلب مردم به قصد فهمیدن گوش نمی‌دهند؛ بلکه به قصد پاسخ دادن گوش می‌دهند.
.

استیون ریچاردز کاوی

Читать полностью…

داستانک

بی چون تو را بی‌چون کند
روی تو را گلگون کند
خار از کفت بیرون کند
وآنگه سوی گلزار شو...

#مولانا

"بیدار شو"
آواز:
#همایون_شجریان
آهنگساز: #علی_قمصری

داستانک:
C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌
      @daastaanak
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─

Читать полностью…

داستانک

یا رفیق

عاشق آن خدایی ام که نشسته و ایستاده و به پهلو دراز کشیده می توان دوستش داشت. خدایی که گزمه و محتسب ندارد، خدایی از رگ گردن به تو نزدیکتر است و بی وساطت این و آن با تو سخن می گوید.
خدایی که اسمش یا لطیف است و آمرزشش نسیمی است که بر تو و اشتباهاتت می وزد.

خدای مراکش، خدایی است که در مسجدهای سفید و سقف های مشبک چوبی و مقرنس و پرندگان آزاد آوازخوان صحن هم نفس نمازگزاران روزه دار است. این خدا با آن خدای عبوس مجازاتگری که ما را بدان خوگر کرده اند، فرق های بسیار دارد.

خدای سپید، خدای رنگ، خدای شادی و آزادی.
خدای بی اجبار و بی اصرار.
خدای صمیمی، خدای رفیق….

✍️#عرفان_نظرآهاری

Читать полностью…

داستانک

با زندگی قهر نکن. دنیا منت هیچ‌کس را نمی‌کشد.
.

چارلی چاپلین

Читать полностью…

داستانک

هستی چه بود اگر که مرا و تو را نداشت؟
کوهی که هیچ زمزمه در وی صدا نداشت

از سنگ و صخره سر زدم، از درّه رد شدم
دریا شدن مرا به چه کاری که وانداشت

چون برّه می‌چرید بهشتِ همیشه را
آدم اگر که کار به کار خدا نداشت

دیو و فرشته از ازل، هم‌خانه بوده‌اند
در خلوت کدام دل این هر دو جا نداشت؟

شاید حسد به خاطر حّوا دلیل بود
ابلیس اگر که سجده به آدم روا نداشت

چون مرگ می‌کشید کمان تیر سرنوشت
بر چشم و پشت و پاشنه یکسان خطا نداشت

سنگی که از فلاخن تقدیر می‌رهید
کاری به تُرد بودن آیینه‌ها نداشت

پایان رنج‌های من و تو؟ مپرس آه!
چیزی که ابتداش نبود انتها نداشت


#استاد_حسین_منزوی

Читать полностью…

داستانک

عروس نوروز، عبوس نمی‌نشیند تا بر دیگران فرمان براند. فرمان او، ترانه است؛ بوی گل و نسترن است؛ دیدار و خندیدن و نوشیدن است. نوروز، نه حکمت می‌بافد، نه از عرفان می‌لافد و نه چون معلمان دروغین، چوب تنبیه به دست می‌گیرد. به تو خنده و شادی می‌آموزد، تا دریچه‌های دل و روحت را به سوی معنای زندگی بگشایی. در ترازوی نوروز، هر که شادتر است، انسان‌تر است؛
نوروز، همه را سزاوار زیستن و خندیدن می‌داند، حتی دشمنان بی‌مرامش را. ملتی که نوروز دارد، زندگی را و طبیعت را و دیدار و خندیدن و شاد زیستن را می‌فهمد.

زنده یاد رضا بابایی

Читать полностью…

داستانک

ما ریشه در خویش داشتیم و سبز گشتیم
و سبز شد بهار...

محمود درویش

Читать полностью…

داستانک

هر زمان که جایگاه و مقامِ دولتی برای یک سیاستمدار چندان گرم و نرم شود که ترکِ آن برایش غیرِممکن شود؛ فساد و تباهیِ او آغاز می‌شود.

توماس جفرسون

Читать полностью…

داستانک

زیباترین روحیه‌ی سنّتیِ ما، عشق به بهار و نوروز است و ما مردم، علی‌رغمِ این‌ همه مصیبت و مصیبت‌ زدگی چه استعدادی برای زندگی و شادمانی داریم.



نون نوشتن
#محمود دولت آبادی

Читать полностью…

داستانک

یک موج سرمای عجیب شهر ما را درنوردیده است. دمای هوا رسیده به پانزده درجه زیر صفر. یک هل دیگر بدهد، رکورد می‌زنیم و کلوین را روسفید می‌کنیم. من کلا از سرمای این چنینی و آن چنینی نفرت دارم. دچار افسردگی و آمدنم بهر چه بود می‌شوم و خیره می‌مانم به نیمه‌ی خالی آفتابه. واقعا چرا باید چهار فصل داشته باشیم؟ چرا من یک عمه‌ی متمول ندارم که ویلای دوبلکسش را در یکی از ساحل‌های دورافتاده‌ی مدیترانه‌ برایم ارث بگذارد؟ یک جایی که فقط یک فصل معتدل داشته باشد و خلق و خوی سرزمین و آدم‌هایش مثل دشت‌های بابونه، آرام باشد؟ ها؟ چرا؟

هر دو دقیقه، چهار بار گزارش هواشناسی را چک می‌کنم. با این‌که از دانستنِ آینده خوف دارم و بدم می‌آید. از این‌که بدانم چهارشنبه‌ی هفته‌ی بعد قرار است سیل بیاید و تا ناف برویم زیر آب یا آفتاب کباب‌مان کند یا اصلا قرار است جهان تمام شود و خلاص. اما حالا افتاده‌ام به دریوزگی و دائم هوای ساعت‌ها و روزهای آینده را چک می‌کنم به امید بهبودی دمای هوا. رمز موفقیت و سلامت به ساحل رسیدن برای من همین وضعیت "به سمت بهبودی" رفتن است. تحمل شرایط چرند و رنج‌آور فقط به شرطی قابل تحمل است که بدانم لااقل در مسیر بهبودی هستم. حتی اگر من و بهبودی -مشابه وضعیت دو خط موازی- قرار باشد در بی‌نهایت به هم برسیم. چهار سال پیش ذات‌الریه گرفتم. به شکل جانکاهی سرفه می‌کردم و هر آینه فکر می‌کردم که قرار است لگن خاصره‌ام از گلویم بپرد بیرون. هزار درجه هم تب داشتم و بخار از بدنم می‌زد بیرون. کلا آفتابه‌ی خوش‌بینی خالی شده بود و مانده بودم که دوربین‌ عکاسی‌ام را برای چه کسی باید ارث بگذارم. تحمل رنج سخت بود. رفتم دکتر. نیم کیلو آنتی‌بیوتیک داد و گفت خوب میشی. یکی دو ماه دیگر هم سرفه‌ها می‌روند. طول می‌کشد اما قول مساعد داد که افتاده‌ام در مسیر بهبودی. همین دانستنِ افتادن در مسیر بهبودی، رنج را قابل تحمل کرد. مثل آمدن بولدوزر بالای سر خرابه‌های یک شهر ویران شده از زلزله.

گزارش هواشناسی تا چشم کار می‌کند، هوا را سرد نشان می‌دهد و خبری از بهبودی نیست. حتی دارد می‌گوید این یکشنبه که بیاید، دمای هوای یک طوری سرد می‌شود که مایعات درون مثانه هم ممکن است منجمد بشود. یعنی فعلا این قطار از ریل سُر خورده بیرون و این کشتی بر گل (کسره‌ی گاف) نشسته. برای تحمل این سرما لازم است که زمان دقیق بهار را بدانم. لااقل کاش یک جمشید داشتیم که بهش می‌گفتیم: «آقا ما خسته‌ایم. شما که گردنت بلنده میتونی بگی باهار کدوم وره؟». یا کاش عمه‌ای داشتم که افتاده بود در مسیر پول‌دار شدن. در مسیر بهبودی. در مسیر خریدن ویلایی وسط دشت‌های بابونه. یا لااقل قرن هشتم به دنیا می‌آمدم در شیراز. در یک خانه‌ی ویلایی با درخت‌های مرصع به بهار نارنج. همسایه‌ام هم یکی بود که می‌گفت: «بویِ بهبود ز اوضاعِ جهان می‌شنوم | شادی آورد گل و بادِ صبا شاد آمد».

من باید نشانه‌ای پیدا کنم از بهبودِ اوضاع. باید نسیم ولرم گم‌شده در آسمان شهر را پیدا کنم و ازش بپرسم که کی قرار است این‌وری بوزد؟ اصلا قرار است بوزد؟ یا یک ننه سرمای الدنگی هست که همه‌ی نسیم‌های بهاری را توی شیشه مربا حبس می‌کند و قایم می‌کند توی پستوی دخمه‌اش؟

می‌بینید؟ این است نتیجه گرفتار شدن در هوای سرد. آفتابه‌ای که دیر متوجه شدی که خالی است. عمه‌ای که پشت کرده به مال دنیا. دماسنجی که همه‌ی جیوه‌اش از فرط سرما کز کرده ته حباب. افسار باز شده‌ی هزار اهریمن در زمین و آسمان شهر که تن حافظ را در گور می‌لرزانند. آن‌قدر سرد که خمِ ابروی هیچ لیلایی در نماز یادم نمی‌آید. اما خب. قول می‌دهم همین که هوا اندکی گرم‌تر شد جبران کنم و بنویسم که :«باده صافی شد و مرغانِ چمن مست شدند | موسمِ عاشقی و کار به بنیاد آمد».

#فهیم_عطار

Читать полностью…

داستانک

سوره الحجر آیه 98 :

فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ

ترجمه :

(برای دفع ناراحتی ) پروردگارت را تسبیح و حمد گو! و از سجده‌کنندگان باش!

Читать полностью…

داستانک

.

از جهان کناره گرفته‌ام.
نه به این دلیل که دشمنانی داشتم، بلکه به این دلیل که دوستانی داشتم.
نه به این دلیل که با من بد تا می‌کردند، چنان که مرسوم است، بلکه به این دلیل که مرا بهتر از آنی که هستم می‌پنداشتند.

من دروغی بودم که نمی‌توانستم تابش بیاورم...!

#آلبر_کامو
یادداشت ها

Читать полностью…

داستانک

I need to sleep...

تمام زندگی خواب است!
خوابی مبهم و سنگین . . .

#مجید_ترکابادی
.

Читать полностью…

داستانک

در نیمه دوم زندگی کم و بیش به این واقعیت می‌رسیم که سعادت تقریبا افسانه، و رنج واقعی است. لذا انسان‌های عاقل تنها به دنبال دوری از رنج و دستیابی به وضعیتی امن‌اند تا به دنبال لذت.

👤آرتور شوپنهاور
📓در باب حکمت زندگی

🎨Sir Edward John Poynter

Читать полностью…

داستانک

اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آرند، بهتر از آن است که سخن گویی، تا دیگران خاموشت کنند.
.

سقراط

Читать полностью…

داستانک

داستانک:
C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌
      @daastaanak
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─

Читать полностью…

داستانک

.
حقیقت کتب آسمانی
.
الهی قمشه‌ای

Читать полностью…

داستانک

کسی ﻛﻪ ﻭاﻗﻌﺎً ﻭاﻻﺗﺮ اﺳﺖ، ﻫﺮﮔﺰ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﺎ اﺣﺪی ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ نمیﻛﻨﺪ. اﻭ میﺩاﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﻴﺎﺱ‌ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ اﺳﺖ. ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ اﻳﻦ، ﺑﻠﻜﻪ میﺩاﻧﺪ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ اﻧﺪاﺯﻩ‌ی اﻭ ﻗﻴﺎﺱ‌ﻧﺎﭘﺬﻳﺮﻧﺪ. اﻭ ﻧﻪ ﻭاﻻﺗﺮ اﺳﺖ و ﻧﻪ ﺣﻘﻴﺮﺗﺮ. ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺭا ﻛﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬاﺭ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺯﻧﺪگی ﻭاﻗﻌﺎً ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ. ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺭا ﻛﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬاﺭ، آن‌وقت میﺗﻮانی بی کم‌وﻛﺎﺳﺖ اﺯ ﺯﻧﺪگی ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮی.
.

اُشو

Читать полностью…

داستانک

بالاترین سطوح عملکرد برای افرادی رخ می‌دهد که متمرکز، بابصیرت، خلاق و متفکر هستند. افرادی که بلدند مشکلات را به‌عنوان فرصت ببینند.
.

دیپاک چوپر

Читать полностью…

داستانک

شاید حسد به خاطر حوّا دلیل بود
ابلیس اگر که سجده به آدم روا نداشت!


حسين منزوی

Читать полностью…

داستانک

.

آید بهار و پيرهنِ
                  بيشه نو شود 
نوتر برآورد گل
             اگر ريشه نو شود 

زيباست رویِ
          كاكل سبزت كلاه تو
زيباتر آن كه در
    «سرَت» انديشه نو شود 


#منوچهر_آتشی

Читать полностью…

داستانک

یادگار عمر
همایون شجریان

Читать полностью…

داستانک

Daniel Ridgeway Knight
Picking Blossoms , 1901
دانیل ریج وی نایت
چیدن شکوفه ها، 1901

Читать полностью…

داستانک

خودت را بهتر کن
این است همه کاری که برای بهتر شدن جهان می توانی انجام دهی

لودویگ ویتگنشتاین

Читать полностью…

داستانک

لحظه‌هایی هستند که هستیم
چه تنها، چه در جمع
اما با خودمان نیستیم
انگار روحمان می رود، همان‌جا که می‌خواهد
بی‌صدا بی‌هیاهو
همان لحظه‌هایی که...

شنیدیم و نفهمیدیم
خواندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم...

هوا روشن شد
تاریک شد
چای سرد شد...

یک لحظه سکوت برای لحظه‌هایی که با خودمان نیستیم.



#پابلو_نرودا

Читать полностью…
Subscribe to a channel