3462
ღداسٺانڪღ قصہها براے بیدارکردڹ ما نوشٺہ شدند اما ما یڪ عمر براے خوابیدڹ از آڹها اسٺفادہ کردیم. @daastaanak موضوع کانال:داستانک،بریده کتاب،شعر و متن ادبی،فیلم کوتاه،موسیقی فاخر و... https://t.me/+HxUqg_4m0A4xOTE0
#داستان_زندگی
#ترانه
#قسمت_پنجم
بعد از رفتنش با خودم فکر کردم، راستش کمی هم حسادت کردم بهش... چه خوب که انقدر وقتش پره... چقدر هدفمند همه چیز رو میگردونه من چیکار میکردم؟ چرا انقدر راکد بودم؟ چرا با اینکه اینو میدونم، اما نمیتونم حرکتی انجام بدم؟
این فکرای مزخرف دوباره داشت به مغزم هجوم میآورد....
صدای مردونه ی امیر منو به خودم آورد: یه چیزی بپرسم؟
به حالت سوال سری تکون دادم. امیر گفت: چقدر فکر میکنی دختر؟ انگار تو یه عالم دیگه ای جوابی برای سؤالش نداشتم ...
لبخندی زدم و صفحه ی گوشیم رو نگاه کردم. صدای پچ پچ و خنده همچنان از ته کافه میومد.
امیر گفت: گوشیت رو بده!
متعجب نگاش کردم امیر گوشی رو از دستم گرفت و گفت: میخام ازت عکس بگیرم، نترس عکاسیم خوبه.
خندیدم و گفتم: الان؟ تو این حالت؟
امیر سری تکون داد و گفت: به نظرم در عین سادگی قشنگ ترین حالته... موهای بلوندت و شال مشکیت تضاد قشنگی درست کردن، تو بدون هیچ آرایشی میتونی مدل خوبی باشی، الانم به همون دوتا سوژه پشت گلدونا نگاه کن.
با این حرفش همزمان با نگاهم زدم زیر خنده و نورفلش دوربین لبخندم رو ثبت
- ببین چه قشنگ شده!
به صفحه گوشیم نگاه کردم، دختر غمگین همیشگی... حرفم رو به زبون آوردم و گفتم: مثل همیشه ام ... به قول خودت بدون تنوع ...
امیر چشماشو ریز کرد و گفت: به نظر من فضای تاریک این محیط و لباس مشکیت تضاد قشنگی با موهای بلوند و پوست مهتابیت ایجاد کرده... گلای اطرافتو ببین چه قشنگن ...
ته دلم از تعریفش یه جوری شد... خیلی وقت بود کسی ازم اینجوری تعریف نکرده بود!
سعی کردم خودمو زیاد خوشحال نشون ندم، بنابراین با یه تشکر خواستم بحث و عوض کنم.
امیر انگار این موضوع براش جالب بود ادامه داد: میتونم ازت یه خواهشی کنم؟
سری تکون دادم گفت: عکستو بزار تو صفحه مجازیت به نظرم واقعا خوب افتادی..
گفتم: خیلی وقت که تو صفحه مجازیم فعالیتی ندارم، در واقع فقط تماشاگر گردش و خوشبختی دیگرانم....
امیر خنده ای کرد و گفت: اشکالی نداره، حالا میزاریش یا نه؟
تو رودربایستی مونده بودم، تو یه تصمیم آنی بعداز ماه ها عکسم رو پست کردم...
امیر بعداز گرفتن آیدی رفت تا به مشتری تازه وارد برسه..
پریا تازه رسیده بود از جام بلند شدم تا برم که پریا اومد و گفت: ترانه جان از این به بعد هروقت دوس داشتی میتونی بیای با هم گپ بزنیم، من از دو ساعت زودتر اینجام، دوس دارم بیشتر باهم آشنا شیم من هنوز چیزی ازت نمیدونما ..
خندیدم و گفتم: حتما ...
از در خارج شدم و سمت خونه به راه افتادم. دلم نمیخواست برم تو خونه اما مجبور بودم، در واقع دوست صمیمی نداشتم که بخوام باهاش سر کنم؛ شاید پریا بتونه دوست خوبی برام باشه ...
صبر کردم و نهار و شامو یکی درست کردم. خیلی وقت بود دلم خوراک مرغ میخاست.
مریم تماس گرفته بود و تعجب کرده بود از اینکه بعداز ماه ها عکسی از خودم به اشتراک گذاشتم. گفته بود کاش لباس مشکی رو از تنم در بیارم ،ولی هیچ ذوقی برای اینکار نداشتم، نیاز به یه محرک قوی داشتم ، محرکی مثل سروش ... چرا براش مهم نبودم؟ چرا سمتم نمیومد، چرا باهام حرف نمیزد؟ یعنی انقدر سرش گرم کاره؟
یادمه دوماه قبل ازش پرسیدم بدون هیچ تفاوتی گفت براش فرقی نمیکنه و وقتی برا این خاله زنک بازیا نداره...
نمیتونستم دردمو به کسی بگم کسی رو هم نداشتم که بگم.... چی میگفتم؟ اینکه یا تو خونه منو نادیده میگیره؟
تموم صورتم از اشکام خیس شده بود بغضم ترکید ... همونجا افتادم رو تخت و از ته قلبم مامان و صدا کردم...
صفحهی گوشیمو که باز کردم با کلی نظرات مختلف دوست و آشنای قدیمی روبه رو شدم! هه! آدما انگار هرچقدر تو زندگی حقیقی ازت دورن و دوس ندارن ببیننت تو فضای مجازی فرق میکنه...
جواب هیچکدوم شونو ندادم،حوصله نداشتم. با یه فیلم سینمایی خودمو سرگرم کردم.
سروش از سرکار برگشت، چه زود! سعی کردم کنجکاویمو پنهان کنم، بعداز دوش گرفتن مدتی تو اتاقش موند و بعد با ساک لباسش برگشت..
نتونستم ساکت بمونم پرسیدم: جایی میخوای بری؟
سروش گفت: آره با بچههای شرکت میریم شمال تا شنبه برمیگردم.
آروم گفتم: چه بیخبر..
سروش همونطور که دنبال شارژر گوشیش میگشت گفت: مدت زیادی درگیر کارم واقعا به یه استراحت نیاز دارم هم من هم بچهها تو این دخمه هم که آدم دلش بیشتر میپوسه...
سکوت کردم وقتی دید حرفی نمیزنم گفت: میترسی تنها بمونی؟
سری به معنی نه تکون دادم...
سروش گفت: اگه میترسی ببرمت خونه باغ؟
لجم گرفته بود ازش، براق شدم تو چشاشو گفتم: از چی بترسم؟ من که بیشتر شبانه روز و تنهام؟! خیالت راحت، خوش بگذره....
از جام بلند شدم و سمت اتاقم رفتم ....
حالم واقعا بد شده بود ...
ادامه دارد
یامات: نام این جای هولناک چیست؟
زن: جهان.
یامات: این چه کار است که تو میکنی؟
زن: زندگی.
نایمان: مرده را ماند.
زن: دنیا همه گورستانی است.
نایمان: تو که هستی،هان؟
زن: زندهای زندگی ندانسته،
مردهای گور خویش گم کرده.
📚: فتحنامهی کلات
✍🏻:بهرام_بیضایی
داستان اینه:
فاصله زیادی هست بین زنده بودن و زندگی کردن...
ایمان دارم روزی اون روی زندگی رو هم میبینیم...
در حیرتم از "خلقت آب "
اگر با درخت همنشین شود، آنرا شکوفا میکند
اگر با آتش تماس بگیرد، آنرا خاموش میکند.
اگر با ناپاکی ها برخورد کند، آنرا تمیز میکند.
اگر با آرد هم آغوش شود، آنرا آماده طبخ میکند.
اگر با خورشید متفق شود، رنگین کمان ایجاد میشود.
ولی اگر تنها بماند، رفته رفته گنداب میگردد.
دل ما نیز بسان آب است، وقتی با دیگران است زنده و تأثیر پذیر است، و در تنهایی مرده وگرفته است...
"باهم" بودنهایمان را قدر بدانیم...
میپرسی:«واژهیِ وطن» به چه معناست؟
خواهند گفت: که خانه است وُ درختِ توت، لانهیِ ماکیان است وُ کندوی زنبور، عطرِ نان است وُ آسمانِ نخست…
میپرسی:«آیا یک واژه با سه حرف برایِ این همه مضامین وسعت دارد وُ بر ما تنگ آمده است؟»
💬 محمود درویش
#داستان_زندگی
#ترانه
#قسمت_دوم
به در خونه باغ رسیدم دوباره یاد مامان افتادم ... آخ مامان کاش انقدر خوب نبودی... جای خالیت بدجور اذیتم میکنه.
با دیدن مریم بعد از سلام و احوالپرسی یادم افتاد که هویج نخریدم... حسابی بهم خندیدن و گفتن تموم رفتارام مثل یه پیرزن هفتاد ساله شده. رادمهر و رادین دوقلوی های ده ساله تنها برادرم قلب تپنده ی این خانواده بودن. تنها وقتی کنار اونها بودم میتونستم کمی از این سستی و بی انگیزگی رها بشم....
این خونه همون طور که منو پراز یاد و خاطرهی مامان میکرد، میتونست برام آرامش بخش باشه. درختا و گل های مختلفش که تک به تک شون با دستای آقاجون و مامان کاشته شده بودن، انرژی مثبتی بودن برای من خسته بود....
بعد از فوت مامان، حدودا دوماهی اینجا موندم، اما به اصرار مریم برگشتم به آپارتمان خودم ...
+ ترانه خانووم ...
با صدای آقاجون برگشتم سمتش : عه .. سلام آقاجون ... خوبین؟
آقاجون بالبخند جواب داد: سلام به روی ماهت دخترم، خوش اومدی.... بیا تو بیرون گرمه ...
مریم حسابی با غذاهای مختلف از خجالتم در اومد. به اعتقاد خودش سرمای تابستون از زمستون بدتر بود...
نشسته بودم کنار پسرا، همونطور که سرگرم بازی با تبلت شون بودن خیره شدم بهشون...
رادمهر به مریم کشیده بود، چشمو ابروی مشکی و کمی سبزه رادین به من و محسن شبیه بود پوست روشن و چشم و ابرویی درشت تر.
خواستم تو کارا به مریم کمک کنم، اما حال بلند شدن نداشتم. با میوهی پوست کنده اومد کنارم نشست. گفتم: مریم جان امروز حس و حال خوبی ندارم، نتونستم کمکت باشم توام خسته شدی...
مریم دستامو گرفت تو دستش و گفت: کاری نبوده، نهار همیشگی و یه سوپ پختن زحمتی نداشت ..
نگاهی سمت آقاجون و محسن که مشغول چرت زدن بودن انداخت، با صدای آرومتری گفت: زنگ بزن سروش هم برای شام بیاد اینجا .. محسن جوجه کباب میزاره ها ..
با شنیدن اسم سروش ناخودآگاه آهی کشیدم و گفتم: نه اون نمیتونه بیاد شبا تا دیر وقت سرکار میمونه ..
مریم اخمی کرد و گفت: حواست هس الان چند وقته نیومده اینجا؟ ناسلامتی داماد این خونست.... آقاجون و محسن کم کم داره صداشون در میاد چیزی شده؟ از کسی ناراحته؟
آروم لب زدم: نه ...
مریم ادامه داد: بعد فوت مادر خدابیامرزتون تموم سعیمو کردم که همه چیز و به حالت اول برگردونم، کسی کمبودش رو حس نکنه، اما فک نکن حواسم نیست شما دوتا مثل اول نیستین، ترانه بهت حق میدم ناراحت باشی، درسته مادرت بوده، وابسته بودی، اما دلیل اینهمه دوری کردن سروش از خانواده رو نمیفهمم؟!
نمیخواستم بیشتر از این نگرانش کنم، چی میگفتم وقتی خودم حتى دلیل این سردی رفتارش رو نمیدونستم.
سری تکون دادم و گفتم: فک میکنم کارش زیاد شده و سرش شلوغه. از طرفی هم من هنوز خودمو پیدا نکردم باهاش حرف میزنم بیاد همین روزا نگران نباش مریم جان..
مریم پشت چشمی نازک کرد و همین طور که خیار تو دستش رو پوست میکند گفت: پس همین الان بهش زنگ بزن بگو شام و همینجا میمونی، آخر شب محسن میرسوندت ...
سری تکون دادم و شماره اش رو گرفتم. همون طور که حدس میزدم جوابم رو نداد!
مریم از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت. از فرصت استفاده کردم و رفتم به سمت حیاط، غرورم اجازه نمیداد دوباره بهش زنگ بزنم.
کمی قدم زدم و رفتم داخل تا استراحت کنم. آقاجون و محسن بیدار شده بودن و چای میخوردن، با دیدنشون مریم و مخاطب قرار دادم طوری که هردوی اونا هم بشنون و گفتم: سروش سلام رسوند و گفت انشالله اولین فرصت میاد پیشتون، دلش حسابی برا دوقلوها تنگ شده.. زحمت رفتنمم با داداش محسن...
محسن سری تکون داد و گفت: چه زحمتی، خونه خودته تا هروقت دوس داری بمون بچه ها خوشحال میشن...
مریم از آشپزخونه با صدای بلند گفت: انقدی که بفکر خواهرتی، فکر اون سروش بدبختم باش، طفلک همینجوریشم از خانواده اش جدا مونده ،ترانه ام بمونه اینجا از گشنگی نمیره از دلتنگی تلف میشه..
حق با مریم بود، خانواده سروش شیراز بودن، و الان مدت طولانی بود که بهشون سر نزده بودیم...
تا موقع شام سرگرم رادمهر و رادین بودم. بعداز شام مریم ظرف غذای قرمه سبزی و سوپ و مربای توت فرنگی رو که عاشقش بودم داد دستم و با شوخی و خنده راهیم کرد...
تو راه با محسن کمی خاطرات گذشته رو مرور کردیم، انگار مامان بعداز رفتنش تو ذهنمون پررنگ تر شده بود.
موقع پیاده شدن محسن صدام کرد: ترانه؟
- جانم داداش محسن ..
بعد از مکث کوتاهی گفت: ایندفعه با سروش دوتایی بیاین عجله نکن، صبر کن هروقت سرش خلوت بود باهم بیاین ،آقاجونو که میشناسی، قدیمیه دیگه. یه کم حساس شد رو نیومدنش ..
لبخندی مصنوعی رو لبم نشوندم و گفتم: چشم داداش.. شب بخیر ..
وارد آپارتمان همیشه سوت و کورم شدم ،این اواخر فرصت نکردم حتی دستی به سر وروی خونه بکشم.
ادامه دارد
اگر بودنمان مرزهای زندگی کسی را وسعت داده؛ می ارزیم
وگرنه که هیچ ...
داستان کوتاه
#فیروزه
با صدای نویسنده
#رویا_کمالی
از مجموعه داستان زنی که در میان جمعیت گم شد
C᭄❁࿇༅══════┅─
ღداسٺانڪღ
@daastaanak
┄┅✿░⃟♥️❃─═༅࿇࿇༅═─
من فکر نمیکنم که اندوه یک آدم به هنگام ترک چیزی ناشی از این باشد که دارد چیزی را که دوست دارد ترک می کند.
اندوه آدم ممکن است ناشی از نقطهی مقابلش باشد! آدم احساس میکند که پیوندها چه آسان پاره می شود و نیز اینکه دیگران چه آسان از آدم جدا می شوند....
در واقع آدم هم به آزادی نیاز دارد و هم به وابستگی، اما هر کدام بجای خود!
#فرانتس_کافکا
#نامه_به_گرته_بلوخ
مسجد و میخانه
نه در مسجد گذارَندَم که رندی
نه در میخانه کاین خَمّار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
غریبم، عاشقم، این ره کدام است؟
رباعی منسوب به #احمد_جام
داستان کوتاه: درک ظریف هستی
توی خونهی ما سنگ زیرین آسیاب زندگی نه پدرم بود و نه مامان، قهرمان اصلی و بیچون و چرا آقای خردادیان، ماشین رختشویی و خشککن جنرال الکتريکز قدیمیای که پدرم قبل از انقلاب خریده بود و هنوز آخ نگفته بود. فقط در اثر کبر سن کمی کمرش شل شده بود و همچنین قر فراوانی توش جمع شده بود که نمیدونست کجا بریزه. اینه که موقع آبگیرینهایی همچین جمیلهوار باسن مبارک رو میلرزوند و گاهی تا وسط آشپزخونه میاومد و صحنه رو با رقص دلبرانهی خودش به آتیش میکشید.
اینجور مواقع پدرم از زیر عینک نگاهی به مادرم میانداخت. نگاهی که در نهایت عجز از بیخردی یک انسان بی هیچ کلامی میگفت: "جدا چطوری میتونی انقدر خر باشی؟"
بر کسی پوشیده نبود که خردادیان بعد از آقای دوشکی (سگمون) شخصیت محبوب پدرم بود. خودش با دقت خردادیان را انتخاب کرده بود و معتقد بود مامان با انداختن حولههای بزرگ داره پسرش رو دستی دستی به کشتن میده. یک بار که مامان اون اطراف نبود در ماشین رو باز کرد و چهارتا حوله ی آب کشیده بزرگ کشید بیرون و با افسوس به من که از سر بیحوصلگی رفته بودم سر یخچال گفت: " هزار بار بهش گفتم این ماشین هم مثل هرچیزی توی دنیا یک ظرفیتی داره. هر حوله چندین برابر وزن خودش آب میکشه و این همه وزن پدر موتور رو در میاره." بعد نگاهی به اطراف انداخت و زیر لب گفت: "اما متاسفانه مادرت هیچ درکی از فیزیک و جاذبه و سنگینی نداره!"
من بزرگ شدم و از آن خانه رفتم اما درس پدر با من ماند. تا همین الان هم حواسم هست حوله زیاد تو ماشین نریزم و سرعت اسپین نهایی رو با وزن بار تنظیم کنم که به موتور ماشین فشار نیاد. ریا نباشه من خودمم با این که شخصیت محبوب کسی نیستم توی زندگی درد زیادی کشیدم. می تونم بفهمم بار سنگین رو با سرعت زیاد بخوای دور سرت بچرخونی چه بلایی سر موتور محرکهی حیاتیت وارد میشه. اما من مشکل بزرگ دیگری دارم.
***
من متخصص شکستن گیلاسهای ظریف هستم. با چنان سرعتی آنها را موقع شستن و بیرون آوردن از ماشین ظرفشویی میشکنم که انگار دستیار جبار سینگ هستم و قراره خانم شعله بیاد رو شیشه شکستهها برامون برقصه. دیروز میهمان داشتم و بعد از غذا گیلاسها را توی ماشین میگذاشتم که دوستم دستم را گرفت و با اصرار گیلاسها را با دست شست. وقتی بهش گفتم همیشه با ماشین اینها را میشورم یک لحظه چشمان قشنگش گرد شد و همان نگاهی توش نشست که پدرم به مادرم میکرد. نگاهی که متحیر بود یک نفر چطور انقدر میتونه خر باشه؟ بعد گفت "عزیز دلم اینها خیلی ظریف هستن و توی ماشین میشکنند!"
***
متاسفانه من درکی از ظرافت و شکنندگی ندارم. فشار و سنگینی و له شدن زیر بار رو ولی خوب میفهمم. زندگی توی ایران، توی جنگ، توی فشارهای روانی از همون کودکی بهم یاد داده که چطور میشه له شد. میتونم بفهمم موتوری که دیگه نمیکشه یعنی چی، رفتن تا انتهای لرزش زیر بار هستی و فروپاشی چه حسی داره اما توی اون محیط زمخت هرگز حق ظرافت و شکنندگی را درک نکردم. نه برای خودم و نه برای دیگران. یعنی راستش اصلا مجالی برای شکستن نبود. شاید فکر کنید له شدن زیر بار با شکستن فرق زیادی نداره اما سخت در اشتباهید. ادمها قبل از فروپاشی زیر بار از خودشون یه علایمی نشون میدن، زوزه میکشن، وسط آشپزخونه رقص انتحاری میکنن. اما شکستن یک لحظه ست. هیچکی نمیفهمه که دقیقا کی اتفاق افتاد. یک گیلاس ظریف تا یک ثانیه قبل از شکستن در کمال زیبایی داره به دنیا لبخند میزنه. من فکر میکنم روحم شکسته. من اما انقدر در تکاپو و در حال له شدن بودم که حتی نفهمیدم کی این اتفاق افتاده. مثل یک گیلاس ترک خورده از توی ماشین درش آوردم و گذاشتم تو کابینت. حالا که رفتم سراغش می بینم چه بلایی سرش اومده. بیشترش هم تقصیر خودم بوده. آدمهایی که درکی از شکستن ندارن ممکنه سی سال گیلاسهای ظریف روحشون رو توی ماشین بگذارن و تو دلشون بگن تو گوه میخوری بشکنی. اما واقعیت اینه که میشه شکست و این اتفاق انقدر خواهد افتاد که ما بالاخره درک کنیم وقتی با ظرافتهای جهان هستی طرفیم کمی آهستهتر، مراقبتر و ظریفتر باشیم.
https://www.facebook.com/MadareArooos/
C᭄❁࿇༅══════┅─
ღداسٺانڪღ
@daastaanak
┄┅✿░⃟♥️❃─═༅࿇࿇༅═─
این یک گروه تخصصی و ادبی است
لینک گروه:
https://eitaa.com/joinchat/96665629C56c9528f28
هرگونه تبلیغ بدون هماهنگی
فروراد از کانالها و ارسال لینک⛔
ارتباط با مدیر تبلیغ و تبادلات :
@mohammadi_R_4
اگر زودتر میفهمیدم، کتابهای تاریخ دبیرستانم را با احترام بیشتری در کیفم میگذاشتم.
سر کلاسهای طولانی تاریخ، سرم را روی میز نمیگذاشتم و با بیحوصلگی زیر میز ساعتم را چک نمیکردم.
بچه بودم و هوای عاشقی بر سر داشتم؛ خیال میکردم دنیا همان خنده های از ته دلِ کلاسهای عصرهای اردیبهشت است.
چه میدانستم که در هر ورق آن کتاب تاریخ، هزاران امید و اندوه، اشک و سوختن، هزاران عشقِ بربادرفته جاری است؟
چه میدانستم هر فصلش را که به زور برای امتحان میخوانم، حاصل دهها شب نخوابیدن و اشک ریختنِ آدمهایی است که خیلی زودتر از من در این جهان زیستهاند؛
آدمهایی شبیه من که فکر میکردند میتوانند خوشبخت باشند، اما دردهایشان کتابهای تاریخ نسلهای بعدی را پر کرده بود.
اگر زودتر میفهمیدم، تاریخ جنگها را با شتاب ورق نمیزدم و برای همهی عاشقهایی که معشوقهایشان را در جنگهایی که هیچیک خواهانش نبودند از دست دادند، شعری در دلم میخواندم.
خوب میدانم که سالها بعد، ما هم بخشی از تاریخ خواهیم بود. نمیدانم آیا هنوز کلاسهای تاریخ برای کودکان بازیگوش برپا خواهد شد یا نه.
آیا کودکان بازیگوش آینده، آنگاه که کتابهای تاریخشان را با بیحوصلگی ورق میزنند و لابهلای خطوطش شکلکهای خندان میکشند، خواهند فهمید که ما، نسلهای گذشته، خطبهخط آن روزها را با جان و دل زندگی کردیم؛ اشک ریختیم، لبخند زدیم، عاشق شدیم و سوختیم؟
آیا آن کودکانِ زیبای سرشار از زندگی، داستانهای ما را به یاد خواهند آورد؟
نمیدانم.
اما امروز یک چیز را بهتر از همیشه میدانم: در هر صفحهی تاریخ، هزاران امید نهفته است؛ امیدهایی که یا پرپر شدند یا چون گلی شکفتند.
این بار که کتاب تاریخی را بردارم، آن را روی قلبم میگذارم و به تمام کسانی که روزی در آن صفحات میزیستند میگویم:
مرا ببخشید اگر دیر فهمیدم چقدر قابل احترامید.
#عادله_زمانی
ما میان هجوم اندوه، هنوز امید داشتیم، به نور، به درخشش، به روزهای خوب... ما میگریستیم و امید داشتیم، متلاشی میشدیم و امید داشتیم، از هم میپاشیدیم و امید داشتیم... ما میمردیم و دفن میشدیم و از گور بر میخاستیم و امید داشتیم. ما شجاع بودیم و در اوضاعی که توقع ناامیدی ما میرفت، امیدوار بودیم و در بحبوحهای که ما را عقب نشسته و غمگین میخواستند، ایستادهبودیم وسط میدان زندگی و میجنگیدیم، شبیه به بازماندگان آشویتس که با کوچکترین رفتارهای زیستی و انسانی خودشان را به زندگی متصل نگه داشتهبودند.
ما غمگین و بیدار، اما متصل بودیم به زیستن و این گناه نبود!
ما امید داشتیم، وقتی امید مردهبود و زنده بودیم، وقتی که زندگی را کشتهبودند...
#نرگس_صرافیان_طوفان
#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_آخر
لبخندی زدم و گفتم؛ ممنونم سلمان.. ممنونم... سلمان نگاهشو بهم دوخت و گفت؛
_ خسته ام صبورا .. به اندازه تموم عمرم خسته ام، از جنگ و جدال و دعوا سر پول ... دلم آرامش میخواد، خونه و زندگی آروم با صدای بچه... نمیخوام از دستتون بدم، شما تموم دارایی منین....
بچه رو که خوابیده بود گذاشتم کنارش. سلمان صورتش رو آروم نوازش کرد و گردنش رو بویید، و همونجا کنار بچه خوابش برد.
چندروز بعد وسایلمون رو جمع کردیم.
نزدیک دوماه از زایمانم گذشته بود و کاملا سرحال شده بودم.
مرتضی کوچولو رو برداشتیم و راهی خونه ننه شدیم تا هم اونا رو ببینیم و هم خونه هارو.
با وارد شدن به شهرم مثل همیشه نفس راحتی کشیدم. به خونه رسیدیم و بعداز استراحت رفتیم، و خونه هارو دیدیم.
یه خونه ی ویلایی با دو تا اتاق خواب و پذیرایی بزرگ که حسابی نورگیر بود انتخاب کردیم.
تو چندروزی که خونه ننه مونده بودم کارای سند خونه انجام شد و چون نمیتونستم با مرتضی کار زیادی انجام بدم سلمان کارگر گرفته بود تا خونه رو تمیز کنن.
میدونستم بخاطر خرید خونه اوضاع مالیش بهم ریخته، پس سعی کردم وسایل زیادی نخریم و با کمترین چیزا رفتیم سر خونه و زندگی مون.
یاد خاطرات قدیم برام زنده شد؛ دوباره با کمترین امکانات داشتم زندگی جدیدی رو شروع میکردم اما اینبار مرتضی کوچولو بغلم بود...
سلمان نگاهی بهم انداخت و گفت؛ چطوره؟
نگاهی به کاناپه سفید رنگ رو به روم انداختم و گفتم: عالیه ..
سلمان خندید و گفت؛ خیلی کمه.. میدونم، جبران میکنم.
دستاشو گرفتم و گفتم؛ تو جبران کردی عزیزم خیلی وقت جبران کردی...
سلمان منو تو بغلش گرفت و گفت؛ به نظرت بچمون نباید یه همبازی داشته باشه؟
خندیدم و گفتم؛ تا قبل عروسی خاله اش هیچ حسابی رو مادرش باز نکن باباجون...
همون لحظه صدای گریه پسرم اومد ، مرتضی کوچولویی که با اومدنش به زندگیم نور و روشنی آورد و منو از ظلم و تاریکی رها کرد...
پایان.
رودولف درایکورس:
«نگرش ما تعیین کننده معنای حقایق است. حقایق به تنهایی، زندگی به تنهایی، نه خوب و نه بد - نه خوشایند و نه ناخوشایند ـ هستند. آنچه ما از آنها می سازیم مهم است. تقریباً همه چیز تمام احتمالات را در بر دارد؛ حتی مرگ یا درد ممکن است خوشایند و مطبوع بشوند. درد به عنوان نشانه درمان یا پیشرفت (وضع حمل کردن، یا به عنوان اولین نشانه در بهبودی فلجی) ممکن است بسیار خوشایند باشد. از هر چیزی، حتی اهریمن، ممکن است خوبی منبعث شود.»
کتاب: چالش ازدواج
تألیف رودلف درایکورس
#داستان_زندگی
#ترانه
#قسمت_چهارم
بعداز خشک کردن موهام گوجه ای بستمشون و طبق روال این چند وقت ست مانتو و شلوار راحتی مو تنم کردم.
نگاهم به ساعت افتاد، هفت و نیم بود اما هنوز هوا روشن بود. خودم رو با فضای مجازی سرگرم کردم،اینبار برعکس دفعات قبل متوجه گذر زمان میشدم و دوس داشتم سروش زودتر به خونه برگرده .....
نگاهی به ساعت انداختم ...هشت و نیم بود... نمیخواستم بهش زنگ بزنم، میدونستم جوابمو نمیده..به خودم تشر زدم آروم باش ترانه ،تازه سر شبه.....
ساعت نه و پنجاه دقیقه صدای باز شدن در و پشت سرش سروش، با اخمی درهم وارد شد. نگاهش که من افتاد بدون هیچ حس خاصی تو صورتش گفت: الان دوش میگیرم تا بریم..
چیزی نگفتم و منتظر موندم تا دوش بگیره. مریم دوبار تماس گرفته بود... نگران شده بودن.
ساعت از ده و نیم گذشته بود،تازه رسیدیم خونه باغ. بعداز ورود تمام حواسم جمع سروش بود. کاملا رسمی و سرو سنگین با آقاجون و بقیه خانواده احوالپرسی کرد.
تا موقع شام هیچ بحثی رو شروع نکرد و در جواب سوالای کاری آقاجون و محسن تلگرافی جواب میداد...
مریم صدام کرد: ترانه ...بیا بریم میز و بچینیم عزیزم....
وارد آشپزخونه که شدم، مریم نیشگون محکمی از بازوم گرفت و با صدای آرومی گفت: دعواتون شده؟
سعی کردم خونسرد به نظر برسم مثل خودش آروم گفتم: نه بابا، چه دعوایی یکم خسته اس... دیر از شرکت اومده..
مریم چشماشو ریز کرد و گفت: من تو این خونه دارم با چهارتا مرد سرو کله میزنم، نمیخاد به من دروغ بگی... این سروش اون سروش قبلی نیس... چه بلایی سرش آوردی که اینجوری تو قیافه اس؟
یه دونه خیار از رو ظرف سالاد برداشتم و با بیخیالی شونهای بالا انداختم و گفتم: خودمم نمیدونم چشه بخدا... میدونم من خطایی نکردم ...
صدای رادین در اومد که گرسنه اش شده. سردی رفتار سروش به جمع هم سرایت کرد، شام رو برعکس همیشه تو فضای ساکت و سردی خوردیم.
به ساعت نگاه کردم، از ۱۲ گذشته بود. آقاجون خمیازه ای کشید، تا الانشم بخاطر ما بیدار مونده بود.
رو به سروش گفتم: برگردیم خونه؟
سروش سری تکون داد و از خدا خواسته از جاش بلند شد، بعداز خداحافظی کوتاهی راه افتادیم به سمت خونه ...
مطمئن بودم که امشب همگی شک شون به یقین تبدیل شده بود که ما مثل قبل نیستیم.
خواستم بابت رفتار امشبش ازش گله کنم اما یادم اومد که مدت زیادیه که همینه... این رفتار دیگه برامون عادی شده بود...
دم آپارتمان نگه داشت و گفت: تو برو منم میرم جایی برمیگردم..
بدون هیچ حرفی پیاده شدم، دوباره برگشتم به خونه ی سوت و کور خودم. خونه ای که هنوز وقت نکرده بودم حتی دونه ای از وسایلش رو تغییر بدم، انگار زنی با روح مرده اینجا زندگی میکرد...
صبح بیدار شدم بعد از اینکه ظرفای تلنبار شدهی سینک و شستم، منتظر موندم تا لباسها شسته بشن.
دلم نمیخواست تو خونه بمونم، دوس داشتم از خونه بزنم بیرون.خیلی وقت بود میخاستم چند دست لباس بخرم، اما فعلا به جز رنگ مشکی دست و دلم به رنگهای شاد نمی رفت...
آماده شدم قدم زنان به سمت پاساژ مورد نظرم رفتم، اما وسط راه ناخودآگاه برگشتم به سمت کافه توسكا ... نميدونم اعتیاد به قهوه منو به اونجا میکشوند یا نداشتن همکلام.
این وقت صبح مثل همیشه خلوت بود. امیر و پریا با دیدنم لبخندی زدن. پریا بدون سلام گفت: میبینم که ترانه خانوم زود به زود یاد ما میکنن....
لبخندی زدم و نخواستم فکر دیگه ای راجع به من كنن ،من هم بدون سلام گفتم: فک کنم معتاد قهوه های توسکا شدم!
پریا از پشت پیشخوان پرسید: حالا چی میل داری خانم معتاد؟
مکثی کردم و گفتم: قهوه ترک ...
چند لحظه بعد امیر با فنجون قهوه و پیشبند مخصوص رو به روم نشسته بود، خواست چیزی بگه که صدای در اومد ... دختر و پسر نوجوونی با خنده وارد شدن تقریبا گوشه ی سالن کنار گلدون بزرگی پراز گیاه پتوس نشستن...
خندهها ریز و حرکات شیطنت آمیزشون حسابی فضا رو پر کرده بود، امیر از جاش
بلند شد تا سفارششون رو حاضر کنه.
خواستم نگاهم رو ازشون بگیرم اما حرکات پراز خجالت دختر و پسر برام جالب بود...
صدای پریا من و به خودم آورد: معلومه که حسابی داری فیلم سینمایی تماشا ميكنيا..
نتونستم جلوی خودمو بگیرم، حسابی خندیدم اما بی صدا ، پریا هم همراه من خندید...
کنارم نشست و گفت ما اینجا خیلی چیزا دیدیم گفتم که! قهر و آشتی خواستگاری روزای خوش... روزای بد ...
گفتم: عشق ...
پریا چشاش برقی زد و گفت؛ حالا چقدی از این عشق ضربه خوردی شیطون؟!
آهی کشیدم و گفتم: یادم نمیاد جوونی کرده باشم... ترس و وابستگی خانواده جرات خیلی کارهارو ازم گرفت ...
پریا خواست حرفی بزنه که صدای زنگ گوشیش اونو از جا بلند کرد، بعد از حرف زدن معذرت خواهی کرد و گفت که کاری براش پیش اومده و حتما باید بره ..
ادامه دارد
عادت این داشتم به طفلی باز
که برَنجَم ولی نرنجانم
#خاقانی
#داستان_زندگی
#ترانه
#قسمت_سوم
دروغ چرا هروقت که میرفتم خونه باغ و کدبانوگری های مریم و میدیدم یه شوق نامحسوسی ته دلمو میگرفت، اما نمیدونم چرا مغزم کشش نمیداد تا حرکت کنم.
ظرفا رو گذاشتم تو یخچال، همزمان صدای در اومد و سروش داخل شد.
به آرومی سلامی بهش دادم اونم جواب داد و رفت سمت اتاق. عادت داشت همیشه اول دوش بگیره.
چند دقیقه بعد اومد تو سالن.هیکلش رو از نظر گذروندم تقریبا لاغر اندام و با قدی متوسط، تنها علتی که باعث شد بهش جواب مثبت بدم اخلاق خوب و چشم پاکیش بود. تقریبا همه تو دانشگاه میشناختنش که چه پسر پاکیه.
متوجه نگاه خیره ام شد و گفت: شام پختی؟
سری تکون دادم و رفتم تا براش قرمه سبزی رو گرم کنم. حتی به روی خودش نیاورد که امروز کجا رفته بودم.. شام پختی؟ فقط همین..
مهم ترین دغدغه ی ذهنی این روزام این بود، من بخاطر مصرف آرامبخش،سرد شده بود، سروش چرا حتی یکبار تو این مدت سمتم نیومد؟ اینکه ممکنه سرش جای دیگه گرم باشه مثل خوره به جونم افتاده......
غذاش رو گرم کردم و روی میز چیدم. گوشیمو برداشتم و همین طور که از کنارش رد میشدم گفتم: غذا حاضره..
بدون هیچ حرفی رفت پشت میز نشست و مشغول خوردن شد. دوباره وارد فضای مجازی شدم شدیدا اعتیاد به گوشی داشتم.. خیلی خوب میدونستم دارم افسرده میشم و دیدن زرق و برق و زندگیهای آنچنانی و گل بلبل مجازی منو ناامیدتر میکنه... خونههای لوکس و تمیز و تولدهای آنچنانی و عاشقانه... دوستای قدیمی همچنان اکیپ شون رو حفظ کرده بودن.. سفر شمال و عکسهای کنار چشمه های ییلاق و ...نمیدونم سروش کی غذاشو تموم کرد. سرم رو بالا آوردم دیدم رفته تو اتاقش. دوباره فکرای مختلف مثل خوره افتاد به جونم. خواستم قهوه درست کنم اما یادم اومد که تموم شده.
ظرفهای نشسته رو همینطوری تو سینک ریختم و رفتم تو اتاقم. حس خوبی نداشتم، فکرای مختلف حالت بدبینی دوباره اومد به سراغم.
صبح با صدای در هم کوبیده شدن در چشمامو باز کردم. از تخت پایین اومدم و به حمام رفتم با دوش آب گرم حالم جا اومده بود ،موهامو با سشوار خشک کردم... تو آینه به خودم دقت کردم موهای بلوندی که ریشههای مشکیش چندسانتی در اومده بود.. ابروهایی که بخاطر اصلاح نشدن حالت دخترونه گرفته بودن. لبهای بی رنگ و چشمایی بی فروغ ...
تا دم کشیدن چای ظرف های توی سینک رو شستم. سروش خرجی خونه رو ماه به ماه تو یه کارت جداگانه میریخت، از طرفی خودم تو حسابم پس انداز چشمگیری داشتم که آقاجون بعد از ازدواجم از فروش زمینش بهمون داده بود.
ساعت حدودا ده و نیم بود که از در خونه زدم بیرون،بعد از چندتا خرید جزیی قدم زنان رفتم به سمت کافه توسکا ... فضاش رو دوست داشتم. اکثرا این وقت روز خلوت بود.
پریا با دیدنم لبخندی زد و بهم خوش آمد گفت... بجز من، مشتری دیگه ای نداشتن، اومد سر میزم نشست و گفت: چه خبر ترانه خانوم؟ چی میل دارین براتون آماده کنم بانو؟
لبخندی زدم و گفتم: کاپوچینو ....
پریا با شیطونی ابرویی بالا انداخت و گفت: اشکالی نداره چند دقیقه منتظر بمون تا امیر بیاد، باید برم جایی کار اداری دارم، هوم؟
سری تکون دادم و گفتم: اشکالی نداره..
کمی از درس و دانشگاه و رشته ام پرسید که گفتم درسم رو نیمه کاره ول کردم...
وسط حرف بودیم که امیر اومد، پریا با عجله کیفش رو برداشت و باهام خداحافظی کرد.
امیر نگاهی بهم انداخت و گفت: چی میل دارین ترانه خانوم؟
بعداز خداحافظی به خونه برگشتم. بستهای از گوشت چرخ کرده رو از فریزر بیرون آوردم. دو سه ساعت بعد ماکارونی می پختم تا برای شام هم بمونه.
کاش کارت بانکی رو خونه نمیزاشت تا به بهونه ی خرید باهاش تماس میگرفتم....
برخلاف غرورم باهاش تماس گرفتم، بعداز دوتا بوق جواب داد: الو .. جلسه دارم ترانه کارتو زود بگو ...
+الو سروش ... راستش کارت داشتم ...
_خب زود بگو میشنوم ...
نفس حبس شدمو رها کردم و گفتم: باشه برا بعد خداحافظ ..
صدای اوکی گفتنش و بعدم بوق اِشغال ... سه روز دیگه هم به همین منوال گذشت. تنها گام مثبتی که تو این چند روز برداشتم این بود که تونستم به سروش بگم سری به خونه باغ بزنیم...
گوشی رو برداشتم تا با مریم تماس بگیرم..
بعد از دو بوق صدای گرمش تو گوشم پیچید: سلام خانوم خانوما ..
لبخندی ناخودآگاه روی صورتم نقش بست و گفتم: سلام مریم جان. حالت چطوره؟ محسن و آقاجون خوبن؟ رادمهر و رادین چطورن؟
بعد از احوالپرسی بهش اطلاع دادم که شب میریم خونشون. چون میدونستم مریم اهل تدارک دیدن و خیلی رو این موارد حساسه بهش از قبل گفتم، خوشحال شد و استقبال کرد.
بعد از قطع کردن تموم فکر و ذکرم این شده بود که چطور جلوی آقاجون اینا بعد از چندماه نقش بازی کنم که نفهمن رابطه مون شکر آبه.
طبق معمول با گوشی خودمو سرگرم کردم، دوساعتی خوابیدم و غروب بعداز بیدار شدن دوش آبگرمی گرفتم.
ادامه دارد
وقتی چیزی مرا رنج میداد
در مورد آن با هیچ کس حرفی نمیزدم
خودم در موردش فکر میکردم
به نتیجه میرسیدم و به تنهایی عمل میکردم
نه اینکه واقعا احساس تنهایی بکنم، نه
بلکه فکر میکردم که انسانها در آخر باید
خودشان، خودشان را نجات بدهند.
هاروکی موراکامی / جنگل نروژی
#داستان_زندگی
#ترانه
#قسمت_اول
باد گرم سشوار که به موهام میخورد، احساس آرامش میکردم. بعداز دوش طولانی آب سرد، بدنم لرز کرده بود.
موهای بلوندمو مثل همیشه گوجه ای بالای سرم بستم، تیشرت و شلوار گشاد مشکی رنگی تنم کردم. بعداز مامان، دست و دلم به رنگهای جیغ و شاد نمیرفت.
رفتم سمت آشپزخونه تا برا شام چیزی حاضر کنم ، ساعت ۸ غروب بود اما تازه هوا رو به تاریکی میرفت، خاصیت تابستون به بلندی روزاش بود.
مایع کتلت رو آماده کردم. خیره به داغ شدن روغن تو ماهیتابه بودم که صدای چرخش کلید توی در رو شنیدم. سروش بود ... چه زود اومده!
از همون آشپزخونه بهش سلام دادم با سردی همیشگی جوابمو داد و سمت اتاق کارش رفت.
حس میکردم این روزا داریم از همدیگه دورتر میشیم. همونجا نشستم رو میز آشپزخونه. صدای آب از حموم میومد.
به این فکر کردم که چی شد که اینهمه برا هم غریبه شدیم. ذهنم رفت به روزای اول آشنایی مون از چی شروع شد؟
نگاهم افتاد به کفگیر چوبی تو دستم سریع پریدم سمت اجاق اما دیر شده بود....
صدای سروش منو به خودم آورد: اگه برا من میپزی من نیستم... شام با بچهها میرم بیرون ...
نگاهش به کتلتها افتاد و با پوزخند نگام کرد: -البته اگه حس و حالشو داشتی...
چیزی نگفتم خیلی وقت بود که سعی میکردم جوابش رو ندم.
با صدای بهم کوبیده شدن در، تموم محتوای ماهیتابه رو تو سطل زباله خالی کردم و رفتم سمت اتاقم.
تخت دونفره ای که ماهها بود فقط خودم صاحبش بودم رو از نظر گذروندم. گوشیم رو برداشتم و دراز کشیدم وارد فضای مجازی شدم. دیدن غذاهای رنگارنگ و عاشقانه های دونفره دوستای دوره ی دانشگاه، سفرها و دورهمی های پراز شوق زندگی شون مثل سیلی بود که هروقت سراغ این ابزار ارتباطی ، میرفتم میخورد به صورتم..
انقدری مشغول بودم که نفهمیدم کی خوابم برد...
نیمه شب با احساس تشنگی از خواب بیدار شدم. رفتم به سمت آشپزخونه، چشمم افتاد به در اتاق سروش که نیمه باز مونده بود. از لای در سرک کشیدم. هنوز نیومده بود ... نگاهم به ساعت کنج سالن افتاد.. عقربه هاش که از سه و نیم صبح گذشته بود بهم دهن کجی میکرد...
لیوان آب و یک نفس سر کشیدم.. فکر مثل خوره افتادن به جونم یعنی کجا مونده تا این وقت شب؟ با کی سپری میکنه که سرش گرمه؟!
صبح با بیحالی و بدن درد شدیدی از خواب بیدار شدم. آب سرد دیروز کار خودش رو کرده بود!
بی حال به سمت آشپزخونه رفتم، ظرف قرص باز کردم اه ... فقط آرامبخش ... پوزخندی زدم
گلوم خشک شده بود، دیشب شام نخوردم و شدیدا احساس ضعف میکردم. نگاهم افتاد به پتوی مچاله شده روی کاناپه.. اصلا متوجه نشدم سروش کی اومد به خونه و کی رفت به شرکتش.
صدای پیغامگیر تلفن منو به خودم آورد: الو ... الو ترانه جان؟ بیداری؟ ترانه صدامو داری عزیزم؟ برا نهار بیا خونمون قرمه سبزی گذاشتم اگه خودت نمیتونی بهم خبر بده محسن و بفرستم دنبالت...
صدای مریم بود. مریم زن تنها برادرم بود. البته باید بگم مادر دوم خانواده. زنی حدودا چهل ساله. بعد از فوت مامان اومدن خونه باغ کنار آقاجون موندن تا تنهایی رو حس نکنه... زنی کامل و مهربون ... با دست پختی عالى برعكس من!
رفتم سراغ گوشیم، محسن چندبار تماس گرفته بود.. تا نگران نشدن باید باهاشون تماس میگرفتم.
صدای مردونه اش پیچید تو گوشم: الو.. ترانه جان..
آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم: _سلام داداش، خوبی؟
محسن با خوشرویی جواب داد: سلام خوشخواب! هنوز خواب بودی دختر؟
خنده ای کردم و گفتم آره داداش یه کم سرما خوردم بیحالم خواستم بگم میام خونه باغ چیزی لازم ندارین؟ آقاجون چیزی نمیخاد؟ سر راه میرم داروخانه ..
محسن: نه ترانه جان صدات رو اسپیکره مریم میگه یه کم هویج بخر سر راهت برات سوپ بزارم.
چشمی گفتم و قطع کردم همون لحظه به سروش پیام دادم: میرم خونه باغ و گوشیمو گذاشتم تو کیفم. زیر کتری رو خاموش کردم. ترجیح دادم برم کافه ی سر خیابون به قهوه بخورم.
دوباره لباس مشکی مو تن کردم و راه افتادم. نگاهی به سر در کافه انداختم رو یه تکه چوب به رنگ قرمز نوشته بود؛ توسکا !
داخل کافه جایی تقریبا دنج و تاریک پراز گل و گیاه و تقریبا درصد زیادی از وسایل از چوب درست شده بود. قبلا هم دوباری به اینجا اومده بودم. دختر و پسر جوونی که حدس میزدم زن و شوهر باشن اونجا رو میگردوندن. با دیدن من لبخندی زدن و خوش آمد گفتن.
به آهنگ ملایمی که پخش میشد گوش میکردم صدای مردونه ای منو به خودم آورد: چی میل دارین خانوم؟
سعی کردم صدامو صاف کنم: یه قهوه ترک لطفا.....
ادامه دارد
🎶 بیکلام
بدون عشق
تمام عبادتها تنها یک عادتند
تمام رقصیدنها تنها یک حرکتند
و تمام موسیقیها سر و صدایی بیش
نیستند
خندهداره که باید برای دکتر و وکیل شدن آموزش ببینی ولی برای پدر و مادر شدن نه. هر هالویی میتونه پدر مادر بشه، حتی لازم نیست تو یه سمینار یک روزِ شرکت کنه.
تو سایمون، تو هم اگه بخوای میتونی فردا بابا بشی!
استیو تولتز / جز از کل
بچه که بودم با دخترِ همکار مامانم که هممحلهای هم بودیم دوست شدم.
وقتی برای اولین بار، در یک روز بارانی رفتم خانهشان از دیدن صحنهای عجیب حسابی جا خوردم.
تشتی گوشهی خانه، کمی آنطرفتر از مبلمان شیک و امروزیشان گذاشته شده بود و از سقف، چکچک آب میریخت داخلش.
دوستم تعریف کرد که اولینبار که سقف سوراخ شده و شروع کرده به چکهکردن، ترسیدهاند، فرشها را جمع کردهاند، کاسهای زیر سوراخ گذاشتهاند و مادرش تلفن زده به پدرش.
پدر خودش را رسانده، دیده تعمیر سقف کار او نیست، قرار شده عمو بیاید. آمدن عمو امروز و فردا شده، هی عقب افتاده، سوراخ مانده توی سقف و کاسه را برداشتهاند و به جایش تشت گذاشتهاند.
و کمکم خو گرفتهاند، تشت شده عضو جدید خانواده و آنقدر عادی شده که تازه وقتی میروند به خانهای دیگر، یادشان میآید آن تشت و آن سوراخ و آن چکچک و آن بوی دائمی نم نباید آنجا باشد.
ما درس خواندیم، گپ زدیم، بازی کردیم... و تشت آنجا بود برای خودش، با صدای چکچک مدامی که دیگر داشت برایم به شکنجه تبدیل میشد. روزی که آنها آمدند خانهی ما، پسربچهی چهار پنجسالهی خانواده با کنجکاوی پرسید: "اینا تشتشون رو کجا گذاشتن؟!"
یعنی وجود یک تشت در گوشهای از خانه در نظر آن بچه عادی و حتی بدیهی بود.
بعدها وقتی تابستان رسید و بارانها قطع شد، اعتراف کردند که یادشان رفته بود آن وضع طبیعی نیست و اعصابخردکن است.
یک پاییز تا بهار، یک خانواده آزار دیده بودند؛ چون عادت کرده بودند، به تحمل کردن.
تحملکردن اگر ته نداشته باشد، اگر برای رفع مشکل نجنگی، اگر بپذیری و بگذاری جایی سوراخی بماند که بماند، کمکم بیآنکه بفهمی فرسوده میشوی، بیآنکه بفهمی درد را، زخم را سهم خودت میدانی، بدیهی میدانی.
حتی اگر مجبور به تحمل چیزی هستیم، باید آگاهانه باشد. باید بگوییم من این شرایط را، این زندگی را، این پارتنر را، این شغل را، این مکان را تحمل میکنم تا وقتی که...
هر نامرادیای باید ته داشته باشد؛ آدم آهن نیست که نشکند. قطبالدین صادقی جایی خطاب به دانشجویانش میگوید: "دنیا برای رنجهایی که شما میکشید ارزشی قائل نیست، بلکه برای پاسخی که به آن میدهید ارزش قائل است."
با تحمل کردن و با سوختن و ساختن قهرمان نمیشویم، بلکه با گذر عاقلانه از آن است که میتوانیم به خودمان افتخار کنیم.
هر سوراخی، هر شکافی بالاخره یک روز باید درز گرفته شود، هر فشاری بالاخره باید برداشته شود.
برای تمام عمر زیر باری ماندن، کار چهارپاهاست
سودابه فرضیپور
#داستانک
انگار که هزارسال گذشته است از آخرین پستی که اینجا گذاشتم. اما فقط ۸۰ روز پیش بوده. ۸۰ روز پیش برای خیلیها روز اول جنگ بود، از من اما بپرسی میگویم روز پرکشیدن بچههای میناب. برای ما میناب روز اول تقویمی نانوشته است. مبدا یک تاریخ، یک نقطه عطف وجدانی، که مسیر بسیاری را به قبل و بعد خودش تقسیم کرد.
حالا در روز هشتادم سال میناب، گردوخاک کانال تلگرامم را پاک میکنم. میخواهم مثل قبل اینجا بمانم، به دیوارش تکیه دهم، پایم را دراز کنم و بنویسم.
سلام به همه❤️
رسول شاطريان هيچ كارت شناسايي نمونده بود براش. شناسنامه ش گروييِ سه تا بندري و دو تا كتلت تو ساندويچي عبدنبي مانده بود؛
گواهينامه ش دست علي سيگاري؛
كارت ملي ش مطب دكتر ظفرمند؛
شناسنامه ي ليلا و سه تا بچه هاش تو فروشگاه گلِ سرخ... كم آورد. برداشت با آخرين اسكناس تو جيبش رفت داروخونه ي ٢٢بهمن يه بطري الكل گندم خريد و رو پله هاي سينما فانوس تا ته شيشه را خالي خالي رفت بالا. رضاي كراچي ديده بودش گفته بود: نخور خونه خرااااب!
رسول جواب داده بود: كار دارم رضا... برو اينجا واي نسا...
نصفه هاي شب، قبلي كه پليس ها با دستِ بيري زده بشوننش عقب الگانس، لاي جمعيتو باز كردم رفتم نزديكش گفتم: رسول! تو كجا؟ دزديِ طلافروشي كجا؟
گفت: روزگار آيينه را محتاج خاكستر كند...
گفتم: چرت سي چه ميگي رسول؟ چه غلطي كردي؟
آه كشيد. آهش تا آخرين نفس زندگي يادم نميره. آه كشيد جوري كه نه انگار رسول شاطريان، انگار انسان، تمام انسان آه بكشد...
گفت: احسانو! هیچ وقت پول قرض نكن از كسي. يه قسمتي از شرفت از مرديت جا ميمونه اونجاي كه رو انداختي. ديگه هم برنميگرده به تنت... اگه كم آوردي دزدي كن... رسول شاطريان بعدها زندگي ش درست شد، برداشت پول همه را داد. ولي هيچ كدام از مداركش را پس نگرفت. رفت تمام زندگي ش را داد المثني كرد. از نو. دوباره.
ديدمش باز هم. حفره هايي توي تنش بود كه از اينورش ميشد آنور ديگرش را ديد. نذاشت بپرسم. گفت: ميبيني؟ جاش ميمونه. تا قبر...
احسان عبدی پور
#داستانک
C᭄❁࿇༅══════┅─
ღداسٺانڪღ
@daastaanak
┄┅✿░⃟♥️❃─═༅࿇࿇༅═─
این یک گروه تخصصی و ادبی است
لینک گروه:
https://eitaa.com/joinchat/96665629C56c9528f28
هرگونه تبلیغ بدون هماهنگی
فروراد از کانالها و ارسال لینک⛔
ارتباط با مدیر تبلیغ و تبادلات :
@mohammadi_R_4
#تفکر
بیمارستان روانی مخصوص آدم «دیوانه» نیست بلکه پر از آدمهایی است که مدتهاست سکوت کردهاند.
تصور بر این است که بیمارستان روانی مخصوص آدمهای «دیوانه» است آدمهایی که کنترلشان را از دست دادهاند، از هم پاشیدهاند،ک آدمهایی که شبیه تو نیستند.
اما پرستاری یکبار برایم داستانهایی تعریف کرد که هنوز مرا به فکر فرو میبرد
پرستار جملهای گفت که هیچوقت یادم نمیره:
«هیچکس مرز جنون را نمیبیند.»
امروز فقط خستهای، فردا جواب پیامها را نمیدهی، هفتهی بعد در را باز نمیکنی، و بعد... آمبولانس میرسد.
او آرام گفت:
«اینجا هیچ آدم دیوانهای نیست. فقط آدمهایی هستند که دیرتر از وقتش کمک گرفتند.»
یکیشان، مدیر سابق بانک بود...
یک روز سر کار نرفت، گوشیاش را خاموش کرد، ده روز کامل فقط نشست و به یه نقطه خیره شد، یه کلمه را مدام تکرار میکرد. نه مست بود، نه فروپاشی عصبی داشت. سیستم عصبیاش منفجر نشد — آروم سوخت.
در اتاق بغلی، مادری با سه تا بچه. سالها فشار، شبهای بیخوابی، هیچ فرصتی برای خسته شدن یا گریه نداشت. برای همه لبخند میزد، جز خودش.
بعد شروع کرد با آینه حرف زدن. شبها بیست بار آینه را پاک میکرد، از خودش معذرت میخواست، با هیچکس دعوا نمیکرد، و آخرش بچهها را از او گرفتند. و کسی که باعث فروپاشی او شده بود، آزادانه زندگیاش را ادامه میداد.
پشت دیوار بعدی، برنامهنویس ۲۸ سالهای بود. دو سال بدون استراحت آخر هفته، بدون صبحی که حس شروعی تازه بدهد. میگفت: «بعد از این پروژه استراحت میکنم.»
و این جمله را بارها تکرار کرد. تا یک روز پابرهنه رفت بیرون، اسم خودش را یادش رفت. وقتی ازش پرسیدند چی شده، فقط گفت: «خستهام.»
بیشتر فروپاشیها از بیرون دراماتیک نیستند
شبیه مسئولیتاند
شبیه ادامه دادن
شبیه لبخند زدن در حالی که از درون خالی شدهای
شبیه گفتنِ هزار بارهی «من خوبم».
ما فکر میکنیم فقط «آدمهای بیمار» باید بهبود پیدا کنند،
اما بیمارستانها پر از کسانیست که خیلی طولانی سکوت کردند.
جامعه از تحمل زیاد تعریف و تمجید میکند،تا وقتی که همان تحمل باعث فروپاشی شود.
بیمارستانهای روانی پر از «دیوانه» نیستند
پر از آدمهایی هستند که ساکتِ ساکت، سعی کردند دوام بیاورند.
کمک خواستن ضعف نیست.
بیتوجهی به درد، چرا.
لطفاً منتظر نمان تا سکوت تبدیل به تنها زبانت شود.
فرسودگی ناگهانی نمیرسد
ماهها در گوشت زمزمه میکند
و بعد تو را میشکند
خواب دیگر خستگی را از بین نمیبرد،
غذا مزه ندارد،
همه صداها اذیتت میکند،
و سکوت دیگر آرامش نیست، شکنجه است.
این حقیقت نشان میدهد که چطور فشارهای روانی میتوانند
زیر نقاب "قوی بودن" پنهان شوند.
؟
تأملاتی برای انسانهای فانی
«در صورت امکان، بهتر است دست از این نگرش برداریم که اتفاقات ناخوشایند را وقفههایی در زندگیِ «خود» یا زندگیِ «واقعی» بدانیم. حقیقت امر این است که آنچه «وقفه» مینامیم زندگی واقعیمان است، حیاتی که خداوند روزبهروز به ما ارزانی میدارد.»
▫️سی. اس. لوئیس (Clive Staples Lewis)
میگویند خاخام سِمحا بونیم همیشه دو برگه کاغذ به همراه داشت، یکی در این جیب و دیگری در جیب دیگر. روی یکی نوشته بود «دنیا برای من آفریده شده» و روی دیگری «من فقط خاک و خاکسترم». هر وقت لازم بود، یکی از این دو برگه را درمیآورد تا نکته را به خود یادآوری کند.
▫️توبا اسپیتزر (Toba Spitzer)
اگر در جنگل گم شدید، چه عیبی دارد، خانهای بسازید. بعد بگویید «من گم شده بودم، ولی الان اینجا زندگی میکنم! اوضاع نابسامانم را واقعاً بهتر کردم!»
▫️میچ هِدبرگ (Mitch Hedberg)
(به نقل از:
تأملاتی برای انسانهای فانی، الیور برکمن، ترجمه علیرضا شفیعینسب، نشر ترجمان علوم انسانی، ص۱۳۵ و ۱۷۵ و ۲۳)
#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_پنجاه_وشش
به آرومی لب زدم ؛ مرتضی...
همگی سکوت کردن، درکشون میکردم.
ادامه دادم؛
_ دوس نداشتم به این زودی اسمش از دهنمون بیفته، مرتضی جدای از همه چی پسرخاله ی خوبی برامون بود.
تکتم سعی کرد بحث و عوض کنه، با خنده گفت؛
_ ببینم صبورا تو این خونت چرا هیچی پیدا نمیشه ما بخوریم؟ مردیم از گشنگی، هوا میخوردین خودتون؟
خندیدم به حرفش. خواهرم چه میدونست من تا به الان چه روزایی رو گذروندم...
نخواستم دروغ بگم بهش، گفتم؛
_ تازه اومدیم اینجا برا همین خودمم نمیدونم چی به چیه. اون خونه کمی شلوغ بود نخواستیم اذیت بشین..
تا غروب سرگرم بچه و دردو دل کردن بودیم.
سلمان بالاخره برگشت، سعی میکرد خودشو خوشحال نشون بده اما من خبراز دلش داشتم.
حسابی خرید کرده بود، تکتم مشغول جابجایی خریدها شد.
بعد از کمی شوخی کردن با نعمت، اومد تو اتاق من و بچه ...
نگاش کردم و گفتم؛ خوبی ؟
سلمان پیشونی بچه رو بوسید و گفت؛
_ نمیدونم بهترین روز عمرمه یا بدترین ... حال خودمو نمیفهمم، اما تکلیفم روشن شده.......
پرسیدم؛ چرا؟
سلمان لبخندی زد و گفت؛
_ چندماه پیش وقتی تازه ازدواج کرده بودیم و آذر شروع کرد به اذیت کردنم و از طرف اردشیر تحت فشار بودم، یه شب تو خواب وقتی با اون مظلومیتت خوابیده بودی و کابوس میدیدی... اسم باباتو صدا میزدی... از خودم بدم اومد از اینکه میدونستم قراره چقدر اذیت بشی، از خدا خواستم بخاطر دل پاک توهم که شده یا بهم بچه نده، یا اگه میده به زندگی بیسرو سامونم، سرو سامون بده ... تکلیف خودم و زندگیم مشخص بشه... دیگه خسته شده بودم، اون روز خدا حرفمو شنيد صبورا ... بعد چندسال منو لایق پدر شدن دید و دست خیلی هارو برام رو کرد، من دیگه کاری با اون آدما ندارم.. میخام برا خودم زندگی کنم، آذر از اولشم برامن ساخته نشده بود...
نفس راحتی کشیدم و خیره به پدر و پسر رو به روم شدم...
چندروزی گذشت.
سجاد اومده بود تا تکتم و با خودش ببره.
تکتم خوشحال از اینکه دور از چشم ننه میتونه به نامزد بازیش برسه همراهش رفت.
سلمان دیگه به شهرک نمیرفت، با اردشیر خان قطع رابطه کرده بود.
ازش پرسیدم؛
_ آذر ... آذر چیشد؟ هنوز همونجاست؟
سلمان شونهای بالا انداخت و گفت؛
_ خبر ندارم، راننده رو فرستادم و رفت یه سری مدارک و از ستاره برام گرفت و آورد. برام مهم نیست ... امروزم رفتم کارای طلاق و انجام بدم...
با اومدن ننه سلمان حرفش رو عوض کرد و گفت؛
_ مادر، میخام یه خونه بگیرم تو شهرتون، اونجا دوست و آشنا زیاد دارم میخام کار جدیدمو اونجا شروع کنم نظرتون چیه؟
ننه بلقیس لپاش گل انداخت و گفت؛
_ من که از کار و اینا سر در نمیارم ننه اما از خدامه دختر و نوه ام نزدیکم باشن، حالا چی شده یهو میخای بیای اونجا برا زندگی؟
سلمان گفت؛
_ همچین یه دفعه ای هم نیست... خونه تهران باب دل من و صبورا نیست، میخاستیم عوضش کنیم... گفتم بیایم یکمی نزدیکتر به شما بهتره. حالا انشالله که کارامون درست میشه..
خوشحال بودم.. باورم نمیشد کابوسام دارن تموم میشن......
#قسمت_اخر_صبورا
بعد از رفتن ننه و نعمت حسابی تنها شده بودم. بچه داری هم خیلی سخت بود و به تنهایی کارامو انجام میدادم.
حدودا یک ماهی اونجا مونده بودیم، تو این یک ماه سمانه دوبار بهم سر زده بود و اون هم مثل من خوشحال بود از اینکه خدا صدام رو شنیده.
روی تخت دراز کشیده بودم و به بچه شیر میدادم. سلمان بوسه ای به گونه ام زد و همونجا دراز کشید و گفت؛ امروز کارای طلاق تموم شد..
با تعجب گفتم؛ چه زود؟
سلمان گفت؛ توافقی بود، خودشم فهمیده بود که دیگه نمیتونم سوهان روح بودنش رو تحمل کنم، اونی که منو وادار به تحمل میکرد هم دیگه حناش برام رنگی نداره...
پرسیدم؛ پس تکلیف اموال چی میشه؟
سلمان اخمی کرد و گفت؛
_ نمیخوام.. اموال خودش رو قانونی پس بگیره... من مال خودمو بخشیدم اگه خودش خواست میتونه پس بده، اما دیگه نمیتونم زندگی خودمو و تو و این بچه رو بخاطر مال دنیا تباه کنم، این اردشیر و اونم آذر.. خودشون بدونن باهم من انقدری دارم که بتونم یه سرپناه براتون بگیرم، به بهرام سپردم یه خونه خوب برام تو شهرتون پیدا کنه، دو تا پیدا شده میبرمت خونه ننه بلقیس باهم میبینیم...
ادامه دارد.....