3462
ღداسٺانڪღ قصہها براے بیدارکردڹ ما نوشٺہ شدند اما ما یڪ عمر براے خوابیدڹ از آڹها اسٺفادہ کردیم. @daastaanak موضوع کانال:داستانک،بریده کتاب،شعر و متن ادبی،فیلم کوتاه،موسیقی فاخر و... https://t.me/+HxUqg_4m0A4xOTE0
📙داستانی از مثنوی و معنوی مولانا
آب در گودالی عمیق در جریان بود و مردی تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تکان میداد. گردوها در آب میافتاد و همراه صدای زیبای آب حبابهایی روی آب پدید میآمد، مرد تشنه از شنیدن صدا و دیدن حباب لذت میبرد. مردی که خود را عاقل میپنداشت از آنجا میگذشت به مرد تشنه گفت : چه کار میکنی؟
مرد گفت: تشنه صدای آبم.
عاقل گفت: گردو گرم است و عطش میآورد. در ثانی، گردوها درگودال آب میریزد و تو دستت به گردوها نمیرسد. تا تو از درخت پایین بیایی آب گردوها را میبرد.
تشنه گفت: من نمیخواهم گردو جمع کنم. من از صدای آب و زیبایی حباب لذت میبرم. مرد تشنه در این جهان چه کاری دارد؟ جز اینکه دائم دور حوض آب بچرخد، مانند حاجیان که در مکه دور کعبه میگردند.
شرح داستان: این داستان سمبولیک است. آب رمز عالم الهی و صدای آب رمز الحان موسیقی است. مرد تشنه، رمز عارف است که از بالای درخت آگاهی به جهان نگاه میکند. و در اشیاء لذت مادی نمیبیند.بلکه از همه چیز صدای خدا را میشنود. مولوی تشنگی و طلب را بزرگترین عامل برای رسیدن به حقیقت میداند.
در قدیم رسم بود که در کیسه و انبان مسافران غذا و نان مینهادند و اگر کسی از حضور مهمانی خسته میشد در انبان او توشهای میگذاشت، تا بدین سبب او را به رفتن آگاه کند. در ادبیات «نان در انبان نهادن» کنایه است از «عذر کسی را خواستن»؛
به سالوسی رگ جانم گشادی
به عشوه نان در انبان نهادی
عطار
فرهنگنامه کنایه
بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم! و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای ننهنخودی بود!
ننهنخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچوقت بچهدار نشده بود! میگفتند جوان که بوده شاداب و سرحال بوده، سرخاب میزده، برای بقیه فال میگرفته. پیر که شده، دیگر نخود نریخته؛ اما نخودی مانده بود تهِ اسمش. زمستان و تابستان آبیخ میخورد، ولی یخچال نداشت! مامان میگفت: جگرش داغه!
ننه برای خنک کردنِ جگرش، شبها راه میافتاد میآمد درِ خانهی ما را میزد و یک قالب بزرگ یخ میگرفت! توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش کاسهی ننهنخودی بود!
ننه با خانهی ما ندار بود!
درِ کوچه اگر باز بود بیدر زدن میآمد تو، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم میآوردیم برای او...
با آقام رفیق بود! براش شالگردن و جوراب پشمی میبافت و باهاش که حرف میزد توی هر جمله یک "پسرم" میگفت! سلام پسرم؛ خوبی پسرم؟ رنگت پریده پسرم؛ خداحافظ پسرم...
یک شبِ تابستون که مهمون داشتیم و توی حیاط جمع بودیم؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو...
بچهی یکی از فامیلا که از ورود یکبارهی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود، جیغ زد و گریه کرد! ننه به بچه آبنبات داد! نگرفت، بیشتر جیغ زد!
بچه را آرام کردیم و کاسهی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم!
آقام وقتی قالب یخ را میانداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت: ننه؛ از این بهبعد در بزن!
ننه، مکث کرد!!
به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت!
و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد!
کاسهی ننهنخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست!
یک شب، کاسه را برداشتیم و با آقام رفتیم درِ خونهی ننه!
در رو باز کرد!
به آقام نگاه کرد! گفت: دیگه آبِ یخ نمیخورم، پسرم!!
قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به آقام غریبه شده بود! شبیه مادری شده بود که بچههاش بیهوا برده باشندش خانه سالمندان!
درِ خونهی آقام را زدن برای ننه، شبیه کارتزدن بود برای ورود به شرکت خودش!
اون توی خانهی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر"!
برای اثبات مادرانگیاش به خودش و بقیه، نیاز داشت که کاری را بکند که بقیهی مادرها مجاز به انجامش نبودند!
"بیدر زدن به خانهی پسرش رفتن"!
یک در، یک درِ آهنی ناقابل، ننه رو پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!
ننهنخودی یک روز داغ تابستان مُرد!!
توی تشییعجنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و آقام قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد!
جیگرش داغ شده بود!!
راستی چقدر بخدا بدهکاریم؟!؟!
بعد از اینکه یک مرد 93 ساله در ایتالیا از بیمارستان مرخص می شود، به او گفته شد که هزینه یک روز ونتیلاتور (دستگاه تنفّس مصنوعی) بیمارستان را بپردازد. پیرمرد به گریه افتاد. پزشکان به او دلداری دارند تا بخاطر صورتحساب بیمارستان گریه نکند. ولی آنچه پیرمرد در جواب گفت، همه پزشکان را گریه انداخت
پیرمرد گفت: "من به خاطر پولی که باید بپردازم گریه نمی کنم. تمام پول را خواهم پرداخت." گریه من بخاطر آن است که 93 سال هوای خدا را مجانی تنفس کردم، و هرگز پولی نپرداختم. در حالیکه برای استفاده از دستگاه ونتیلاتور در بیمارستان به مدت یک روز باید اینهمه بپردازم. آیا می دانید چقدر به خدا مدیون هستم؟ من قبلاً خدا را شکر نمی کردم" سخنان آن پیر مرد ارزش تأمل دارد. وقتی هوا را بدون درد و بیماری آزادانه تنفس می کنیم، هیچ کس هوا را جدی نمی گیرد.
این داستان ما را به یاد درسی از گلستان سعدی انداخت: «منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب...
💬مردان در حال انقراضاند؛ نه از روی زمین، از زندگی
یک زمانی مرد بودن، فقط به نانآوری و محکم بودن خلاصه نمیشد.مردها رفیق داشتند، پناه داشتند، همصحبت داشتند. عصرها جایی برای نشستن بود، کسی بود که صدایت کند، بگوید: «کجایی؟ بیا یک چایی بخوریم.»
مردها اگرچه کمتر از امروز از احساساتشان حرف میزدند، اما بیشتر کنار هم بودند.اما امروز اتفاق عجیبی افتاده است؛مردان هنوز هستند، اما آرامآرام از زندگی یکدیگر حذف میشوند.مردی را میبینی که صبح از خانه بیرون می رود و شب خسته برمیگردد و فردا دوباره همان مسیر را تکرار میکند.
نه وقت رفیق دارد، نه حوصله مهمانی، نه پول دورهمی و سفر و تفریح؛ و گاهی حتی دیگر نمیداند با چه کسی میتواند بدون ملاحظه حرف بزند.مردها یاد گرفتهاند خستگیشان را پنهان کنند.یاد گرفتهاند بگویند «خوبم»، حتی وقتی خوب نیستند.یاد گرفتهاند مشکلاتشان را خودشان حل کنند و اگر نتوانستند، باز هم چیزی نگویند.
و اینگونه است که «مرد قوی» کمکم تبدیل میشود به «مرد تنها».شاید انقراض مردان از جایی شروع میشود که دیگر کسی سراغشان را نمیگیرد؛وقتی یک مرد میتواند هفتهها و ماهها با کسی بیرون نرود و هیچکس متوجه غیبتش نشود.
وقتی رفاقت تبدیل میشود به چند پیام مناسبتی در شبکههای اجتماعی؛وقتی «رفیق قدیمی» تبدیل میشود به یک اسم در فهرست مخاطبان تلفن؛وقتی فوتبال دیدن، سفر رفتن، چای خوردن و چند ساعت بیهدف حرف زدن، جای خود را به کار، صفحه موبایل و خستگی میدهد.
مردان همیشه برای خانواده، کار و مسئولیتهایشان وقت گذاشتهاند؛ اما کمتر کسی از آنها پرسیده است:«خودت چه میخواهی؟با چه کسی حرف میزنی؟وقتی خستهای، به چه کسی پناه میبری؟»
شاید به همین دلیل است که بعضی مردان در ظاهر همه چیز دارند؛ خانه، خانواده، شغل و مسئولیت…اما در درون، جایی خالی دارند که هیچکدام از اینها بهتنهایی پرش نمیکند.مرد به رفیق نیاز دارد؛ نه برای فرار از خانواده، بلکه برای اینکه بتواند با روحی سالمتر به خانواده بازگردد.
رفیق، رقیب همسر نیست.رفیق، رقیب خانواده نیست.رفاقت، یکی از ستونهای سلامت اجتماعی انسان است.ما نباید به گذشته برگردیم؛ به روزهایی که بعضی مردان رفاقت را به خانواده ترجیح میدادند.اما نباید به نقطه مقابل هم برسیم؛ جایی که مرد هیچکس را جز خودش ندارد.شاید «انقراض مردان» از بین رفتن جسم آنها نباشد؛از بین رفتن رفاقت، گفتوگو، همدلی، شوخی، اعتماد و احساس تعلق باشد.
مردی که دیگر کسی را برای یک فنجان چای، یک قدم زدن، یک سفر کوتاه یا حتی یک درد دل ساده ندارد، شاید هنوز در میان جمع زندگی کند؛ اما بخشی از وجودش سالهاست در سکوت زندگی میکند...پس اگر رفیقی دارید که مدتهاست ندیدهاید،اگر مردی را میشناسید که همیشه میگوید «سرم شلوغ است»،اگر دوستی دارید که همیشه خودش را قوی نشان میدهد،یک بار شما سراغش را بگیرید...گاهی یک «کجایی رفیق؟»میتواند بیشتر از هزار جمله ارزش داشته باشد.
رفاقت را جدی بگیریم؛قبل از آنکه مردان، نه از روی زمین،بلکه از زندگی یکدیگر منقرض شوند.تقدیم به همه رفیقهایی که هنوز هستند؛و به آنهایی که مدتهاست کسی صدایشان نکرده است.
🤔😊🤔
روزی مردی (یک استاد دانشگاه) به دیدار نان-اين رفت. او کفشهایش را پرت کرد باید خشمگین یا حالتی مشابه داشته باشد، در را بههم زد و وارد شد. دست کم سی مرید دیگر نیز نشسته بودند. نان-این به استاد نگاه کرد؛ او یک پروفسور مشهور بود. باید انتظار داشته که نان-این بایستد و به او خوشامد بگوید،درعوض، برسرش فریاد زد و به او گفت که برگردد و طلب آمرزش کند: "تو با در بدرفتاری کردی؛ با کفشها بدرفتاری کرده ای! تا وقتی اینها تو را نبخشند، تاوقتی که نبینم که بخشیده شدهای؛اجازه نداری برگردی، برو بیرون!"
پروفسور ضربه خورد و درهم شکسته شد ولی توانست نکته را ببیند. بازهم تلاش کرد؛ گفت:"ولی درخواست بخشش از در یا از کفش چه فایدهای دارد؟ آنها بیجان هستند، چگونه میتوانند بیخشند!" نان-این گفت:"اگر توبتوانی با اینکه بیجان هستند، برآن ها خشم بگیری،اگر خشمگینشدن بر آنها اشکالی ندارد، پس بایدآمادگی بخشیدهشدن توسط آنها را نیز داشته.باشی! معذرت بخواه!"
پروفسور بیرون رفت و چنین کرد؛ برای نخستین بار در عمرش دربرابر کفشهای خودش تعظیم کرد. و او در خاطراتش به یاد میآورد که: "آن لحظه یکی از گرانبهاترین لحظات عمرم بود. وقتی که برابر کفشهایم سر تعظیم فرود آوردم سکوتی عظیم مرا فرا گرفت برای نخستین بار از نفسego آزاد شدم، کاملا باز شدم. مرشد حقه را زده بود. وقتی که بازگشتم، مرا با شادمانی زیاد پذیرفت. او گفت. حالا آمادهای که کنار من بنشینی،حالا آماده هستی که به من گوش بدهی. حالا کار تو تمام شده است؛ وگرنه آن چیز ناتمام میماند. و هرگز چیزی را ناتمام نگذار؛ وگرنه در اطرافت آویزان میماند. عقده پیدا خواهی کرد، اگربا در بدرفتاری کردی و تمامی روند را کامل نکنی، درجایی خشمگین باقی خواهی ماند."
داستانک
داستان کوتاه
صبح دلانگیزی بود. مرد نابینایی کنار ورودی یک پارک روی نیمکتی نشسته بود. جعبه کوچکی برای دریافت کمک مقابلش قرار داشت و روی برگهای نوشته بود:
«من دنیا را نمیبینم؛ اگر خواستید، یاریام کنید.»
ساعتها میگذشت، اما رهگذران بیتفاوت از کنارش عبور میکردند و تنها تعداد اندکی سکه در جعبه افتاده بود.
اندکی بعد، نویسندهای که از همان مسیر میگذشت، مکثی کرد. نوشته را خواند، لحظهای فکر کرد و بدون آنکه چیزی بگوید، برگه را برداشت و جملهای تازه روی آن نوشت. سپس آن را سر جایش گذاشت و بیسروصدا رفت.
چند ساعت بعد، او دوباره از همان مسیر عبور کرد. این بار جعبه مرد نابینا پر از اسکناس و سکه بود و افراد زیادی هنگام عبور، با لبخند چیزی در آن میانداختند.
مرد نابینا که صدای قدمهای او را شناخت، گفت:
«فکر میکنم شما همان کسی باشید که نوشتهام را عوض کرد. اگر ممکن است بگویید چه نوشتید که دل مردم اینقدر تغییر کرد؟»
نویسنده لبخندی زد و پاسخ داد:
«من فقط به آدمها یادآوری کردم که چه نعمت بزرگی در اختیار دارند.»
او رفت و مرد نابینا هرگز متن دقیق نوشته را نخواند؛ اما روی برگه نوشته شده بود:
«چه روز زیبایی است... خوشبهحال کسانی که میتوانند رنگهایش را تماشا کنند.»
يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود. روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت. خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان مي سپارند و مي روند.»
خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را ميبيند. گرگ درنده همين که خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد: «اگر ميتوانستم راه بروم، دست و پايي ميکردم و کوششي به کار ميبردم و شايد زورم به گرگ ميرسيد. ولي حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پاي شکسته مهم نيست. تا وقتي مغز کار ميکند براي هر گرفتاري چارهاي پيدا ميشود.»
نقشه اي کشيد، به زحمت از جاي خود برخاست و ايستاد اما نميتوانست قدم از قدم بردارد. همين که گرگ به او نزديک شد خر گفت: «اي سالار درندگان، سلام.»
گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت: «سلام، چرا اينجا خوابيده بودي؟»
خر گفت: «نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نميتوانم از جايم تکان بخورم. اين را ميگويم که بداني هيچ کاري از دستم بر نميآيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولي پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم.»
گرگ پرسيد: «خواهش؟ چه خواهشي؟»
خر گفت: «ببين اي گرگ عزيز، درست است که من خرم ولي خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور که جان آدم براي خودش شيرين است. البته مرگ من خيلي نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است. ميبيني که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضيام، نوش جانت و حلالت باشد. ولي خواهشم اين است که کمي لطف و مرحمت داشته باشي و تا وقتي هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشدهام در خوردن من عجله نکني و بيخود و بيجهت گناه کشتن مرا به گردن نگيري، چرا که اکنون دست و پاي من دارد ميلرزد و زورکي خودم را نگاهداشتهام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا ميروم. در عوض من هم يک خوبي به تو ميکنم و چيزي را که نميداني و خبر نداري به تو ميدهم که با آن بتواني صد تا خر ديگر هم بخري.»
گرگ گفت: «خواهشت را قبول ميکنم ولي آن چيزي که ميگويي کجاست؟ خر را با پول مي خرند نه با حرف.»
خر گفت: «صحيح است، من هم طلاي خالص به تو مي دهم. خوب گوش کن، صاحب من يک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس و چون من در نظرش خيلي عزيز بودم براي من بهترين زندگي را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طويله ام را با آجر کاشي فرش مي کرد، توبرهام را با ابريشم ميبافت و پالان مرا از مخمل و حرير ميدوخت و بجاي کاه و جو هميشه نقل و نبات به من ميداد. گوشت من هم خيلي شيرين است حالا ميخوري و ميبيني. آنوقت چون خيلي خاطرم عزيز بود هميشه نعلهاي دست و پاي مرا هم از طلاي خالص ميساخت و من امروز تنها و بي اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولي من خيلي خر ناز پروردهاي هستم و نعلهاي دست و پاي من از طلا است و تو که گرگ خوبي هستي ميتواني اين نعلها را از دست و پايم بکني و با آن صد تا خر بخري. بيا نگاه کن ببين چه نعلهاي پر قيمتي دارم!»
همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار ميشوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همين که به پاهاي خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوري که داشت لگد محکمي به پوزه گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست.
گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت: «عجب خري هستي!»
خر گفت: «عجب که ندارد، ولي ميبيني که هر ديوانهاي در کار خودش هوشيار است. تا تو باشي و ديگر هوس گوشت خر نکني!»
گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهي به او برخورد و با ديدن دست شل و پوزه خونين گرگ از او پرسيد: «اي سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچي تيرانداز کجا بود؟»
گرگ گفت: «شکارچي تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم.»
روباه گفت: «خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردي؟»
گرگ گفت: «هيچي، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد. کار من سلاخي و قصابي بود، زرگري و آهنگري بلد نبودم ولي امروز رفتم نعلبندي کنم!
ﺷﻬﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ، ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ #ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ
ﻣﻤﻨﻮﻉ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﺑﻮﺩ ، ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺷﻬﺮ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍﻫﺎﯼ
ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﯽﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﻣﯽﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻧﺪ .
ﭼﻮﻥ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﻣﻤﻨﻮﻋﯿﺖ ﻧﻪ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﺗﺪﺭﯾﺞ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺩﻻﯾﻞ
ﮐﺎﻓﯽ ﻭﺿﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﮐﺴﯽ ﺩﻟﯿﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻼﯾﻪ ﻭ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ
ﺍﻫﺎﻟﯽ ﻫﻢ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ .
ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ . ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺿﺮﻭﺭﺗﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﺟﺎﺭﭼﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ
ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻃﻼﻉ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ
ﺑﮑﻨﻨﺪ .
ﺟﺎﺭﭼﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﺎﻧﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ، ﺑﻪ ﻣﺮﺍﮐﺰ ﺗﺠﻤﻊ ﺍﻫﺎﻟﯽ
ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ : « ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ ! ﺁﻫﺎﯼ !...
ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﻭ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻫﯿﭻ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﻧﯿﺴﺖ . »
ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﺟﺎﺭﭼﯽ ﻫﺎ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﻃﻼﻋﯿﻪ ،
ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ .
ﺟﺎﺭﭼﯽ ﻫﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩﻧﺪ : « ﻣﯽﻓﻬﻤﯿﺪ ! ﺷﻤﺎ ﺣﺎﻻ ﺁﺯﺍﺩ ﻫﺴﺘﯿﺪ
ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﻟﺘﺎﻥ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ، ﺑﮑﻨﯿﺪ . »
ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺪ : « ﺧﺐ ! ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ . »
ﺟﺎﺭﭼﯽ ﻫﺎ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺟﺎﻟﺐ ﻭ ﻣﻔﯿﺪ ﻣﺘﻌﺪﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﮐﻪ
ﺁﻧﻬﺎ ﻗﺒﻼً ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻧﺪ .
ﻭﻟﯽ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﮔﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﺷﺎﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ
ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﺩﺭﻧﮓ .
ﺟﺎﺭﭼﯽ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺗﻼﺵ ﺷﺎﻥ ﺑﯽﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺳﺖ ، ﺭﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍُﻣﺮﺍ
ﺍﻃﻼﻉ ﺩﻫﻨﺪ . ﺍُﻣﺮﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ : « ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ ! ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﺭﺍ ﻣﻤﻨﻮﻉ
ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ . »
ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺷﻮﺭﺵ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺍﻣﺮﺍﯼ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ
ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭﺑﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﺑﺮﮔﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻟﮏ ﺩﻭﻟﮏ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ .
ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﯾﺘﺎﻟﻮ ﮐﺎﻟﻮﯾﻨﻮ
ﺍﯾﺘﺎﻟﻮ ﮐﺎﻟﻮﯾﻨﻮ
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده ، شک كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت!
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه میخواهد چیزی را پنهان كند پچ پچ می كند،
آن قدر از شك خود مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض كند، نزد قاضی برود و شكایت كند ، اما همین كه وارد خانه شد، تبرش را پیدا كرد!
زنش آن را جابه جا كرده بود،
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود، حرف می زند، و رفتار میكند!
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید
که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم
داستانک
حکایت
سالمبن عبدالله بن عمرخطاب، مردی پرهیزگار و پارسا بود. و هشام بن عبدالملک به روزگار خلافت خویش به کعبه رفت و سالم را دید و او را گفت: ای سالم! از من چیزی بخواه! و او گفت: از خدا شرم دارم که در خانه او از دیگری بخواهم.
و چون بیرون رفت هشام پی او رفت و گفت: اینک نیاز خویش از من بخواه.
سالم گفت: دنیوی خواهم؟ یا اخروی؟
هشام گفت: دنیوی بخواه.
سالم گفت: از آنکه داشتهاست نخواستهام چگونه از تو خواهم که نداری.
کشکول
شیخ_بهایی
دست و پا بریدهای هزار پایی بکشت. صاحب دلی بر او گذر کرد و گفت سبحان الله با هزار پای که داشت، چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست.
در آندم که دشمن پیاپی رسید
کمان کیانی نشاید کشید
#گلستان_سعدی
#حکایت
خداوند مادربزرگم را رحمت کند
از این دنیا چیزی نداشت
به غیر از سیگار و اندوه
اندوه دنیا را در سیگار خود میپیچید
و میکشید
گویی با دنیا سر شوخی دارد
رحم الله جدتي لم تكن تملك شيئاً من هذا العالم
ما عدا السيجارة و الحزن
كانت تلف حزن الدهر في سيجارتها
وتدخنها كأنها تعبث مع الدنيا
دلهره شنبه در دلم است.
آن همه مشق و جدول ضرب و معلم نامهربان که مسالههایی سخت میگوید. از تاجرهای فرشفروش، روغنفروش و پارچهفروش.
هیچ وقت نمیگوید حمالی بوده که فلان مقدار بار برداشت. زن رختشویی بود که روزی چند تشت رخت میشست.
همیشه میگوید تاجری بود که...
روغنفروشی بود که...
آهنفروشی بود که ...
اگر از بیچارهها مساله بگوید سادهتر است. چون بیچارهها پول و داراییشان کم است و مسالهشان زود حل میشود. ما چه گناهی کردهایم که پول به کاغذ و مداد بدهیم و سود و زیان پولدارها را مفتکی حساب کنیم.
سالهای_ابری
علی_اشرف_درویشیان
در ولایتی بازرگانی بودهاست، خواست که به سفر رود و صد من آهن داشت، نزدیک کسی به ودیعت نهاد. چون بازآمد، آهن بازخواست. اتفاق را آن کس آهن بفروخته بود و بهخرج کرده گفت: آهن تو به گوشهٔ خانه نهاده بود، موشان بخوردند. مرد بازگان گفت: سپاس آن خدای را که تو را از آن موشان نگاه داشت. مرد خیانتکار از گفتار وی شادمانه گشت. خداوندِ آهن گفت که مرا میباید که امشب ساعتی بههم عشرت کنیم. گفت: روا بوَد.
چون به در آمد، دید که پسری آنِ مردِ خیانتکار ایستاده بود. برگرفت و جایی پنهان کرد و سوی مرد خائن رفت که او را به خانه، مهمان بَرَد. مرد که او را بدید، گفت: ای برادر، هیچ جایی پسری کوچک از آنِ من دیدی؟ گفت: این ساعت، بازی دیدم که از هوا درپرید و کودکی را برگرفت و ببرد، مگر پسر تو بود. مرد خائن آواز برداشت که ایعجب، هرگز که دیدهاست بازی که کودک رباید؟ خداوندِ آهن گفت که در شهری که موشانِ او صد من آهن بخورند، عجب مدار که بازانِ او پیل ربایند، خاصّه آدمی. مرد خائن بدانست که آن چه سخن است. گفت: ای برادر، بیا تا هر دو راست به میان آییم. آهن خود بازاِستان و کودک من بازده...]
ـــــــــــــــــــــ
#کلیله_و_دمنه
#داستانهای_بیدپای
ترجمهٔ: محمد بن عبدالله البخاری.
به تصحیح #پرویز_ناتل_خانلری، #محمد_روشن
انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، ۱۳۶۹: ۱۲۶
#زیارت
☯️ مادرم همیشه میگفت اگه امام رضا بخواد بطلبه اونوره دنیا هم باشی سر از مشهد در میاری...
اما من یادم رفته بود...نه این جمله رو بلکه تمام حرفهای مادرم رو که همیشه دره گوشم زمزمه میکرد...
اون موقع ها بچه بودم...که با ماشین عمو سعید رفتیم مشهد...چیزه زیادی یادم نمیاد...اما خوب یادمه که بابای خدابیامرزم منو گذاشت رو شونه هاش تا بتونم ضریح رو ببوسم...خیلی بچه بودم...اما اینو هم یادمه که مادر بزرگ وقتی گنبد طلای امام رضا رو دید کفش هاشو دراورد کرد تو کیفش, پای پیاده باقی راه رو تا حرم امد...
اما حالا خیلی از اون سالها گذشته...و من اصلا یادم رفته که تا حالا چندبار مشهد رفتم...
من دوازده ساله که به اروپا مهاجرت کردم...تو این دوازده سال حتی یادم نمیاد که یکبارم یاده امام رضا کرده باشم...اما امشب فرق میکنه...امشب با چندتا از دوستان برای تفریح به بیرون رفته بودم...شبه خوبی بود...بهترین غذا...بهترین رستوران...من اهله نوشیدنی نیستم یعنی نه اینکه تا حالا لب نزده باشم...چرا اوایل مهاجرتم چندباری خوردم اما خوشم نیومد...یعنی طالبش نبودم...من واسه هدف دیگه ای مهاجرت کردم اونم کار و درسم بود...نه این چیزها...
اون اوایل مادر همیشه تو تماسهای تلفنیش قسمم میداد که لب به این زهرماری ها نزنم و من هرباره با چشم چشم گفتنای سرسریم بحثو تموم میکردم...
کجا بودم؟اهان یادم امد...
وقتی با دوستانم خداحافظی کردم
سواره تاکسی شدم...سرم را به شیشه چسبانده بودم و غرق فکر بودم...که صدای خواننده ایرانی توجهم رو جلب کرد...به راننده نگاهی انداختم و به فارسی بهش گفتم کمی زیادتر کن صداش رو...راننده که فهمید ایرانیم لبخندی زد وبا گفتن به روی چشم کشداری,صدا را بالا برد...مضمون شعر منو به فکر فرو برد...ترانه ای که خونده میشد زیبا بود خیلی به دلم نشست مخصوصا که توی ترانه اسمی هم از ضامن اهو برده شده بود...
به خونه رسیدم...سریع لب تاپم را باز کردم تا شاید بتونم این اهنگ رو دانلود کنم...تو قسمت سرچ زدم اهنگی برای ضامن اهو...
بلاخره چندتا اهنگ دانلود کردم...یکی یکی گوش دادم تا پیداش کردم...خوشحال بودم که موفق شدم...خواب به چشمام نمیومد...چندبار پشت هم اهنگ رو پلی کردم...
چشمم به تقویم روی میز افتاد...تقویم ایرانی...برداشتمش...تاریخ رو نگاه کردم...چند روز به شهادت امام رضا مانده بود...برق از سرم پرید...دوباره تقویم رو چک کردم...
با ایران تماس گرفتم...به مادرم گفتم اماده باشه که دارم میام ایران تا باهم به مشهد برویم...حالم خوب بود خوبه خوب...چندروز بعد توی فرودگاه تهران بودم و بعد با مادرم به مشهد رفتم...وقتی از دور ضریح را دیدم به رسم مادر بزرگ کفشهایم را دراوردم و پیاده به حرم رفتم...وقتی اشک از گوشه چشمم چکید مادر گفت...اگه امام رضا بخواد بطلبه اونوره دنیا هم که باشی سر از مشهد در میاوری...
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
موتور کشتی بزرگی خراب شد . مهندسان زیادی تلاش کردند تا مشکل را حل کنند اما هیچکدام موفق نشدند! سرانجام صاحبان کشتی تصمیم گرفتند مردی را که سالها تعمیر کار کشتی بود بیاورند.. وی با جعبه ابزار بزرگی آمد و بلافاصله مشغول بررسی دقیق موتور کشتی شد دو نفر از صاحبان کشتی نیز مشغول تماشای کار او بودند مرد از جعبه ابزارش آچار کوچکی بیرون آورد و با آن به آرامی ضربه ای به قسمتی از موتور زد بلافاصله موتور شروع به کار کرد و درست شد. یک هفته بعد صورتحسابی ده هزار دلاری از آن مرد دریافت کردند. صاحب کشتی با عصبانیت فریاد زد : او واقعا هیچ کاری نکرد! ده هزار دلار برای چه میخواهد بگیرد؟ بنابر این از آن مرد خواستند ریز صورتحساب را برایشان ارسال کند؟ مرد تعمیر کار نیز صورتحساب را اینطور برایشان فرستاد : ضربه زدن با آچار : ۲دلار تشخیص اینکه ضربه به کجا باید زده شود : ۹۹۹۸ دلار وذیل آن نیز نوشت : تلاش کردن مهم است اما دانستن اینکه کجای زندگی باید تلاش کرد میتواند همه چیز را تغییر بدهد.
داستانک
داستان واقعی
یکی میگفت : ما 4 تا دوست صمیمی بودیم. وقتی امتحانات دبیرستان را دادیم ، من و دو تا از دوستام قبول شدیم. اما دوست چهارم رد شد
من و دوستام که قبول شده بودیم وارد دانشگاه شدیم و تلاش کردیم و فارغ التحصيل شدیم
و خدا رو شکر پیش اون دوستمون که رد شده بود مشغول به کار شدیم
دریایی بیحدّ
▪️و گفت:
رسول، عَلَیهِ السّلام، درویشی اختیار کرد. با سخاوت و خُلقِ نیکو بود، بیخیانت بود، وا دیدار بود، راهنمایِ خَلق بود، بیطمع بود، شرّ و خیر از خدای دید، وا خلقَش غَش نبود، اسیرِ وقت نبود، هرچه از آن خلق ترسند نترسید، هرچه خلق بدان امید دارند او نداشت، به هیچ غرّه نبود. این جمله صفتِ جوانمردان است. رسول عَلیهِ الصَّلٰوةُ وَ السّلام، دریایی بود بیحدّ [که] اگر قطرهای از آن بیرون آید همه آفریده غرق شود.
ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی رَضِیَ اللّه عَنه
تذکرةالاولیاء عطّار نیشابوری، تهران: ۱۳۹۸، جلد اول، ص ۷۵۳
هو
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْلَمْتُ نَفْسِي إِلَيْكَ، وَفَوَّضْتُ أَمْرِي إِلَيْكَ، وَأَلْجَأْتُ ظَهْرِى إِلَيْكَ، وَخَلَّيْتُ وَجْهِي إِلَيْكَ ، لَا مَلْجَأَ وَلَا مَنْجَى مِنْكَ إِلَّا إِلَيْكَ.
خداوندا!
جان خویش، به تو سپردهام
کار خویش، به تو سپردهام
پشت خویش، به پناه تو دادهام
روی خویش، تنها به سوی تو آوردهام
که از تو جز بهسوی تو پناهی و گریزی نیست.
نیایشهای پیامبر صلّ الله علیه و آله و سلّم
گزینش: دکتر محمود مهدوی دامغانی
داستانی واقعی و تکاندهنده از کشور🌹 یمن 👞
زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.
استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد. شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است.
روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آنها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک میدهم.»
یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟»
معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.»
کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که انتهای کلاس مینشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد.
وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند.
بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند!
استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»
کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.»
معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت.
استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم».
وفاء با قدمهایی لرزان و در حالی که اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»
نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.
همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف میکنی، گریه میکنی؟»
او در حالی که جعبه را باز میکرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.»
همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟»
او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم».
همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!»
او در حالی که میلرزید ادامه داد: «همه آنها کفش میخواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.»
روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد.
وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»
وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلبهای سفید» شناخته شد.
اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.
در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار میگذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...»
«هر کس باید هر روز تصمیم بگیرد هیولا باشد یا انسان»
میگوید از همان دوران دبستان تصمیم گرفت که نویسنده شود. دلیلش پاسخی بود که به مدیر مدرسه داد وقتی که در پایان سال قرار شد هر یک از بچهها کلکسیون چیزهای با ارزشی که جمع کردهاند را، به سالن اجتماعات بیاورند.
«یکی تمبر جمع میکرد، یکی تخم پرندگان، یکی کلکسیون پروانه داشت و یکی گلهای خشک شده»
او با دست خالی به نمایشگاه مدرسه میرود. مدیر با تعجب میپرسد مگر نمیخواهی به کلاس بالاتر بروی، کلکسیون تو کو؟
و ویلیام گلدینگ پاسخ میدهد:
«من واژه جمع میکنم آقا!»
میگوید از کودکی شیفتهی کلمات بود و وقتی در ۱۲ سالگی تصمیم گرفت اولین رمانش را بنویسد، در پاسخ خندههای اطرافیان گفت رمانی خواهم نوشت در ۶ جلد!
کتابی که نه تنها هرگز تمام نشد، که حتی از سطر اول هم فراتر نرفت.
گلدینگ اما بعدها پاسخ تمامی سرکوفتهای معلمان و تردیدهای والدینش را با دریافت جایزهی نوبل ادبیات داد.
هر چند کمی دیر!
چون همگی آنها سالها بود که مُرده بودند.
هر چه بود، با تمامی بداقبالیها و دیده نشدنها، راهش را از میان درختان جنگل ناامیدی و تردید، کوبید و پیشرفت.
سالها نوشت!
سالها.
معلم بود و سپس استاد ادبیات دانشگاه. قهرمان جنگجهانی دوم بود و دشمن هر گونه استبدادی…
چهار رمان نوشته بود که هیچ ناشری حاضر به چاپشان نشد.
تا که “سالار مگسها” چشمهای منتقدان را خیره کرد و “برج” تا مدتها پرفروشترین رمان شد.
شاید خودش میدانست که برای آنکس که کلکسیون واژه و گنجینهی کلام جمعآوری میکند، هیچ راهی کوتاه نیست.
و شاید برای همین بود که در مجموعهی “هدف متحرک” نوشت:
«کسی که بر رود نیل میراند باید بادبانهایی بافته شده از صبر داشته باشد»
مرد زاهد،چشمان پاک
زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی،
من زر و زیور می خواهم! مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد!
زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!
غروب به خانه آمد . مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟
چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد . زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید! زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!
🖋📚چند جمله از بزرگان درباره اهمیت کتاب و کتابخوانی را با هم میخوانیم :
اینشتین:
➖افکار و اندیشههای انسان به گونهای است که ممکن است فقط خواندن یک کتاب پایه اندیشهها و افکار انسان را بر مبنای جدید یا در مسیر خاصی قرار دهد و چه بسا ممکن است کتابی مسیر سرنوشت میلیونها انسان را در راه مخصوصی بیندازد.
مُنْتِسکیو:
➖من هیچ غمی نداشتم که خواندن یک صفحه کتاب از بین نبرده باشد.
کتاب، عمر دوباره است.
در دنیا لذتی که با لذت مطالعه برابری کند، نیست.
کارلایل:
➖دانشگاه واقعی، جایی است که مجموعهای از کتاب در آن جمع آوری شده باشد.
موریس مترلینگ:
➖آدم تنها در بهشت هم باشد، به او خوش نمیگذرد، ولی کسی که به کتاب یا تحقیق علاقهمند است، هنگامی که به مطالعه یا تفکر مشغول است، جهنم، به تنهایی برای او بهترین بهشت هاست.
آبراهام لینکلن:
➖بدون حکومت، میشود زندگی کرد، ولی بدون کتاب و مطبوعات نمیشود.
وُلتر:
➖برگهای کتاب به منزله بالهایی هستند که روح ما را به عالم نور و روشنایی پرواز میدهند.
ویکتور هوگو:
➖خوشبخت، کسی است که به یکی از این دو چیز دست رسی دارد، یا کتابهای خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند.
سقراط:
➖جامعه وقتی فرزانگی و سعادت مییابد که مطالعه، کار روزانه اش باشد.
بیهقی:
➖بهترین سخن گویان و یاران، کتاب است و آن گاه که دوستان تنهایت نهند، میتوانی به آن سرگرم شوی.
اگر او را هم راز خویش قرار دهی، سرّ تو را فاش نمیکند و با کتاب است که میتوان به دانش و نیکیها دست یافت.
📗یک روستایی میگفت یکی از کاندیداها اومد روستای ما. گفت چه مشکلاتی دارید؟ بگید تا حل کنم... گفتیم والا دوتا مشکل خیلی مهم داریم :
اولیش اینه که گاز نداریم دومیش اینه که...
هنوز دومی رو نگفته بودیم که گفت صبر کنید!!! به بغل دستیش گفت اون موبایلو بده به من...الو! سلام آقای گیتی فر بنده الان در روستای گیجالی هستم
و این مردم گاز ندارن، لطف کنید به دستور من براشون. گازکشی انجام بدید...جان؟... خواهش میکنم...کی؟... یک هفته بعد از انتخابات؟...بله بله...
پس من قول بدم از جانب شما؟
بسیار خوب.
گوشی رو قطع کرد.
گفت این حل شد، حالا مشکل دوم رو بگید...
گفتیم مشکل دوم اینه که اینجا آنتن موبایل کار نمیکنه و آنتن نداریم !!!
متنى از لئوناردو باف پژوهشگر دينى معروف برزيلى:
در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود از دالايىلاما، با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى پرسيدم:
عالى جناب، بهترين دين کدام است؟
فکر کردم که او لابد خواهد گفت:
«بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمىتر از مسيحيت هستند.»
دالايىلاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد... و آنگاه گفت:
«بهترين دين، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنين پاسخ خردمندانهاى شرمنده شده بودم، پرسيدم:
آنچه مرا انسان بهترى مىسازد چيست؟
پاسخ داد:
«هر چيز که شما را دلرحمتر
فهميدهتر،
مستقلتر،
بىطرفتر،
بامحبتتر،
انسان دوستتر،
با مسئوليتتر
و اخلاقىتر سازد
دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»
من لحظهاى ساکت ماندم و به حرفهاى خردمندانه او انديشيدم.
به نظر من پيامى که در پشت حرفهاى او قرار دارد چنين است:
دوست من!
در واقع آنچه اهميت دارد، رفتار تو در خانه
در خانواده
در محل کار،
در جامعه و...
در کلّ جهان است
به ياد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست...!
در میان تاریکی
مرد نابینا روز خوشی را در خانه دوستش گذراند. شب هنگام که میخواست به خانه برگردد از دوستش تقاضای فانوس کرد. دوستش با تعجب پرسید:
«فانوس؟ فانوس که در دیدن تو تأثیری ندارد؟»
مرد نابینا جواب داد:
«فانوس را برای خودم نمیخواهم، برای مردم میخواهم که مرا ببینند و به من برخورد نکنند.»
مرد فانوس را از دوستش گرفت و به راه افتاد. هنوز مسافت زیادی را نرفته بود که مردی باشدت با او برخورد کرد.
مرد نابینا فریاد زد:
«نمی توانی حواست را جمع کنی؟ مگر فانوس مرا نمیبینی؟»
مرد بسیار مؤدبانه جواب داد:
«متاسفانه خیرآقا، من نابینا هستم.»
نویسنده: استفان_لاکنر
ترجمه: اسدالله_امرایی