daastaanak | Unsorted

Telegram-канал daastaanak - داستانک

3462

‎ ღداسٺانڪღ قصہ‌ها براے بیدارکردڹ ما نوشٺہ شدند اما ما یڪ عمر براے خوابیدڹ از آڹ‌ها اسٺفادہ کردیم. @daastaanak موضوع کانال:داستانک،بریده کتاب،شعر و متن ادبی،فیلم کوتاه،موسیقی فاخر و... https://t.me/+HxUqg_4m0A4xOTE0

Subscribe to a channel

داستانک

اگر زودتر می‌فهمیدم، کتاب‌های تاریخ دبیرستانم را با احترام بیشتری در کیفم می‌گذاشتم.
سر کلاس‌های طولانی تاریخ، سرم را روی میز نمی‌گذاشتم و با بی‌حوصلگی زیر میز ساعتم را چک نمی‌کردم.
بچه بودم و هوای عاشقی بر سر داشتم؛ خیال می‌کردم دنیا همان خنده های از ته دلِ کلاس‌های عصرهای اردیبهشت است.
چه می‌دانستم که در هر ورق آن کتاب تاریخ، هزاران امید و اندوه، اشک و سوختن، هزاران عشقِ بربادرفته جاری است؟
چه می‌دانستم هر فصلش را که به زور برای امتحان می‌خوانم، حاصل ده‌ها شب نخوابیدن و اشک ریختنِ آدم‌هایی است که خیلی زودتر از من در این جهان زیسته‌اند؛
آدم‌هایی شبیه من که فکر می‌کردند می‌توانند خوشبخت باشند، اما دردهایشان کتاب‌های تاریخ نسل‌های بعدی را پر کرده بود.
اگر زودتر می‌فهمیدم، تاریخ جنگ‌ها را با شتاب ورق نمی‌زدم و برای همه‌ی عاشق‌هایی که معشوق‌هایشان را در جنگ‌هایی که هیچ‌یک خواهانش نبودند از دست دادند، شعری در دلم می‌خواندم.
خوب می‌دانم که سال‌ها بعد، ما هم بخشی از تاریخ خواهیم بود. نمی‌دانم آیا هنوز کلاس‌های تاریخ برای کودکان بازیگوش برپا خواهد شد یا نه.
آیا کودکان بازیگوش آینده، آنگاه که کتاب‌های تاریخ‌شان را با بی‌حوصلگی ورق می‌زنند و لابه‌لای خطوطش شکلک‌های خندان می‌کشند، خواهند فهمید که ما، نسل‌های گذشته، خط‌به‌خط آن روزها را با جان و دل زندگی کردیم؛ اشک ریختیم، لبخند زدیم، عاشق شدیم و سوختیم؟
آیا آن کودکانِ زیبای سرشار از زندگی، داستان‌های ما را به یاد خواهند آورد؟
نمی‌دانم.
اما امروز یک چیز را بهتر از همیشه می‌دانم: در هر صفحه‌ی تاریخ، هزاران امید نهفته است؛ امیدهایی که یا پرپر شدند یا چون گلی شکفتند.
این بار که کتاب تاریخی را بردارم، آن را روی قلبم می‌گذارم و به تمام کسانی که روزی در آن صفحات می‌زیستند می‌گویم:
مرا ببخشید اگر دیر فهمیدم چقدر قابل احترامید.

#عادله_زمانی

Читать полностью…

داستانک

ما میان هجوم اندوه، هنوز امید داشتیم، به نور، به درخشش، به روزهای خوب... ما می‌گریستیم و امید داشتیم، متلاشی می‌شدیم و امید داشتیم، از هم می‌پاشیدیم و امید داشتیم... ما می‌مردیم و دفن می‌شدیم و از گور بر می‌خاستیم و امید داشتیم. ما شجاع بودیم و در اوضاعی که توقع ناامیدی ما می‌رفت، امیدوار بودیم و در بحبوحه‌ای که ما را عقب نشسته و غمگین می‌خواستند، ایستاده‌بودیم وسط میدان زندگی و می‌جنگیدیم، شبیه به بازماندگان آشویتس که با کوچکترین رفتارهای زیستی و انسانی خودشان را به زندگی متصل نگه داشته‌بودند.
ما غمگین و بیدار، اما متصل بودیم به زیستن و این گناه نبود!
ما امید داشتیم، وقتی امید مرده‌بود و زنده بودیم، وقتی که زندگی را کشته‌بودند...

#نرگس_صرافیان_طوفان

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_آخر


لبخندی زدم و گفتم؛ ممنونم سلمان.. ممنونم... سلمان نگاهشو بهم دوخت و گفت؛
_ خسته ام صبورا .. به اندازه تموم عمرم خسته ام، از جنگ و جدال و دعوا سر پول ... دلم آرامش میخواد، خونه و زندگی آروم با صدای بچه... نمی‌خوام از دستتون بدم، شما تموم دارایی منین....
بچه رو که خوابیده بود گذاشتم کنارش. سلمان صورتش رو آروم نوازش کرد و گردنش رو بویید، و همونجا کنار بچه خوابش برد.
چندروز بعد وسایلمون رو جمع کردیم.
نزدیک دوماه از زایمانم گذشته بود و کاملا سرحال شده بودم.
مرتضی کوچولو رو برداشتیم و راهی خونه ننه شدیم تا هم اونا رو ببینیم و هم خونه هارو.
با وارد شدن به شهرم مثل همیشه نفس راحتی کشیدم. به خونه رسیدیم و بعداز استراحت رفتیم، و خونه هارو دیدیم.
یه خونه ی ویلایی با دو تا اتاق خواب و پذیرایی بزرگ که حسابی نورگیر بود انتخاب کردیم.
تو چندروزی که خونه ننه مونده بودم کارای سند خونه انجام شد و چون نمیتونستم با مرتضی کار زیادی انجام بدم سلمان کارگر گرفته بود تا خونه رو تمیز کنن.
میدونستم بخاطر خرید خونه اوضاع مالیش بهم ریخته، پس سعی کردم وسایل زیادی نخریم و با کمترین چیزا رفتیم سر خونه و زندگی مون.
یاد خاطرات قدیم برام زنده شد؛ دوباره با کمترین امکانات داشتم زندگی جدیدی رو شروع میکردم اما این‌بار مرتضی کوچولو بغلم بود...
سلمان نگاهی بهم انداخت و گفت؛ چطوره؟
نگاهی به کاناپه سفید رنگ رو به روم انداختم و گفتم: عالیه ..
سلمان خندید و گفت؛ خیلی کمه.. میدونم، جبران میکنم.
دستاشو گرفتم و گفتم؛ تو جبران کردی عزیزم خیلی وقت جبران کردی...
سلمان منو تو بغلش گرفت و گفت؛ به نظرت بچمون نباید یه همبازی داشته باشه؟
خندیدم و گفتم؛ تا قبل عروسی خاله اش هیچ حسابی رو مادرش باز نکن باباجون...
همون لحظه صدای گریه پسرم اومد ، مرتضی کوچولویی که با اومدنش به زندگیم نور و روشنی آورد و منو از ظلم و تاریکی رها کرد...

پایان.

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه_وپنج



سلمان تشکر کرد. اردشیر خان بدون نیم نگاهی به من گفت؛
_ شنیدم خانواده زنت اومدن؟
سلمان گفت؛
_ آره داداش بخاطر اینکه آذر مشکلی درست نکنه بردمشون جای دیگه.
اردشیر خان اخمی کرد و گفت؛
_ این زن از دیشب تا حالا مثل گرگ تیر خوردست، بچه رو ببر پیشش ببینه خودتم این چندروز کنارش باش هرچی رشتمو پنبه نکن....
سلمان چشمی گفت و بعد از خوردن چای رفتیم به خونه خودمون.
آذر با دیدنمون از پله ها پایین اومد. همون اول هم نگاهش به بچه‌ی توی دستم بود.
نزدیک شد، پارچه ی روی بچه رو کنار زد.
با دیدن بچه آه سردی کشید و رو به سلمان گفت؛ مبارکه...
یخ زدم، ترسیدم از آهش.
بچه رو به دستش دادم، آذر بعداز مکثی بچه رو بغل گرفت.
بعد از چندلحظه بچه رو به دستم داد و با صدای بلند گریه کرد و به سرعت از پله ها بالا رفت.
سلمان دنبالش رفت. نمیدونستم باید چکار کنم، ناچارا از پله ها بالا رفتم.
آذر گریه میکرد و زیر لب چیزایی زمزمه میکرد.
سلمان گوشه ی اتاق نشسته بود و فقط نگاش میکرد.
نزدیکش شدم و گفتم؛
_ من ... من این بچه رو به دنیا آوردم اما تو میتونی براش مادری کنی، زیاد بودن مادرایی که بچه شون رو به دنیا نیاوردن اما به نحو احسن بزرگش کردن..
آذر با خشم بهم خیره شد و گفت:
_ خفه شو دختره‌ی عفریته ... داری خودتو شیرین میکنی با حرفات.. داری خودتو پیش این مرد شیرین میکنی... تو حتى سكوتتم بوی جاخوش کردن میده، ازت متنفرم، از تو و خانوادت... از هرچیز و هرکسی که بهت مربوط میشه متنفرم... اینهمه سال دکتر و دوا فایده ای نداشت، من ... من آذر کارم به جایی رسیده که یه دختر هفده ساله بهم بگه بشم دایه بچه‌اش...گمشو ... از جلو چشام گمشو....
مونده بودم این چه رفتاریه..
آذر شروع کرد به چنگ انداختن به صورتش..
سلمان جلو رفت تا دستاشو بگیره اما حمله کرد به سمتش و به سینه‌اش مشت میکوبید و صورتش رو خراش انداخت.
از پله ها پایین اومدم تا به بچه ام آسیبی نرسونه..
از سرو صدای زیادش همسایه‌ها بیرون اومده بودن..
اردشیر خان و ستاره هم وارد ویلا شدن، اردشیر خان رو به من پرسید؛ چه خبر شده؟ سلمان؟
همون لحظه آذر با موهای آشفته و صورت خونی پایین اومد، رفت جلوی اردشیر خان ایستاد و گفت؛
_ به به ... رفیق دزد و شریک قافله... بفرما چی شده؟ ترس از پریدن اموالت داشتی اومدی؟ من تو رو خوب میشناسم، فقط پول برات مهمه، انقدر بی رگی که اگه این داداش احمقتو جلوت سرببرن برات مهم نیست... چکار داری؟
اردشیر خان اخمی کرد و با شدت سیلی محکمی به گوشش زد.
آذر از گوشه ی لبش تفی به زمین پرت کرد و گفت: چیه ... حالا که رسید به اینجاش بزار به همه بگم... آهای سلمان احمق... غلام حلقه به گوش اردشیر ... اون چندماهی که خونه بابام بودم و ازت جدا، این به اصطلاح برادر وقتی مطمئن شد میخام طلاق بگیرم بهم پیشنهاد داد که خودم صیغه ات میکنم ... اما من جنس جلب این مرد و خوب میشناختم، دلش پیش اون املاکی که از راه دزدی به دست آورده... زندگی منو ده سال با دخالتاش تباه کرد، از این به بعد بشناسش....
سلمان با تعجب به دهن آذر خیره شده بود.
صدای گریه بچه و جیغ کشیدنای ستاره که به آذر فحش میداد باهم قاطی شده بود.
صورت سلمان از شدت خشم قرمز شده بود.
اردشیر خان روی مبل نشست و سیگار میکشید.
صداش کردم.... سلمان دستم رو گرفت و با شدت دنبال خودش کشوند.
پاش رو پدال گاز گذاشت و با سرعت حرکت میکرد.
نمیتونستم از ترس حرفی بزنم، گوشیم پشت سرهم زنگ میخورد نمیتونستم جواب بدم.
رسیدیم به در مشکی رنگی، سلمان نفسش رو فوت کرد و با چشمای به خون نشسته گفت؛
_ برو تو صبورا خانوادت منتظرن..
به آرومی گفتم؛
_ تو ... تو نمیای؟ حالت بده... بیا تو یه کم آروم شی.
سلمان که سعی میکرد خودشو کنترل کنه تا اشکاش نریزه با صدای پراز بغضی گفت؛
_ میام... میخام یه کم خلوت کنم با خودم..
از ماشین پیاده شدم و زنگ در و زدم.
تکتم در و باز کرد با دیدنش انگار دنیا رو بهم دادن بچه رو دادم بغلش و وارد خونه شدیم....
ننه با دیدنم منو تو بغلش گرفت و قربون صدقه ام میرفت.
نعمت و تکتم سرگرم بچه بودن، لباس هامو عوض کردم.
انقدر تو شوک بودم که نمیدونستم چکار کنم.
ننه گفت؛
_ دخترم این اسپندت کجاست، هرچی میگردم پیداش نمیکنم، چشمم کف پاش هزار الله اکبر ننه، قربونش بره.
لبخندی زدم و گفتم؛ نمیدونم...
ننه بی توجه به من رفت سروقت بچه، پوشکش رو عوض کرد و داد دستم تا شیرش بدم.
تکتم گفت؛
_ الهی خاله دورش بگرده مثل فرشته ها میمونه..
همون لحظه نعمت پرسید؛
_ آبجی اسمش رو چی میخای بزاری؟
لبخندی زدم و گفتم؛
_ شناسنامه شو گرفتیم.
ننه گفت؛
_ به سلامتی مادر ... نامدار بمونه برات، حالا چی گذاشتی اسم این گل پسرو ؟

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه_وسه


_ چه عجله ایه آخه، هنوز یه هفته مونده به تاریخش..
سمانه اخمی کرد و گفت؛ _ تو بهتر میدونی یا منی که زاییدم؟
چیزی نگفتم. ادامه داد:_ قبلش به شوهرت زنگ بزن ببرمت آرایشگاه محل یه کوچه بالاتر، اون تورو شهر ببر نیست، میمونی با این‌همه مو رو صورتت، بعد بچه ام وقت نمیکنی بری آرایشگاه..
سری تكون دادم و گفتم ؛ باشه..
با سلمان تماس گرفتم، از اینکه خواستم آرایشگاه محل برم تعجب کرده بود.
خیالش و راحت کردم که با سمانه میرم.
عصری منو سمانه باهم رفتیم به سمت آرایشگاه. مغازه کوچیکی که پشت در شیشه ایش با پرده‌ی صورتی رنگی پوشیده بود.
برخلاف تصورم خلوت بود و هیچ مشتری نداشت.
سمانه روبه آرایشگر گفت؛ _ خانمِ مهندس هستن تو کوچه ی ما، براش سنگ تموم بزار بند و ابرو داره، زایمانش نزدیکه یه رنگ ملایمم بنداز براش.
ترسیده گفتم؛ ضرر نداشته باشه؟
سمانه گفت؛ نه خیالت راحت دکلره نمیندازه، یه رنگ خالی..
دوساعت بعد، با صورتی که چنددرجه روشن تر شده بود و موها و ابروهای خرمایی رنگ، از آرایشگر خداحافظی کردم و به سمت خونه اومدم.
دم در از سمانه تشکر کردم حتی نمیتونستم از دست آذر تعارف کنم که به خونه بیاد.
سمانه گفت؛ _ حالا برو حموم خوب خودتو بشور و تمیز کن برا زایمان لازمه تمیز باشی صبورا جان..
تشکری کردم و گفتم؛ _ ممنون که جای خانوادمو برام پر میکنی....
داخل خونه رفتم، آذر با دیدنم مکثی کرد و گفت؛ _ دیر کردی، کجا رفته بودی با این شکم؟
آروم گفتم؛ _ جایی کار داشتم...
آذر پوزخندی زد و نگاهی به صورتم انداخت و گفت؛ _ از اون رنگ موهات معلومه کجا بودی.. چه بی سلیقه ای تو آخه با این سن کمت، انگار تو جوونی پیری...
آهی کشیدم از ته دلم، گفتم؛ مرفه بی‌درد چه میدونه از دل امثال ماها.. آره ماها تو جوونیمون پیر شدیم... کاش کسی به درد من مبتلا نشه....
ستاره دوباره سر و کله اش پیدا شده بودم. قشنگ متوجه میشدم این وسط خبرچینی میکنه. حوصله اش رو نداشتم، قبل از اینکه وارد پذیرایی بشه حوله ام رو برداشتم و رفتم حموم.
بعداز آرایشگاه حسابی سبک شده بودم. آب داغ و باز کردم و حسابی خودم رو شستم.
دوش آب و باز کردم و خودم رو به دست آب سپردم. نمیدونم چقدر زیر آب مونده بودم احساس درد کمر و زیر شکمم به سراغم اومد، دردم هر لحظه بیشتر میشد. شیر آب و بستم و به سختی خودمو به رختکن رسوندم...
نتونستم خودمو خوب خشک کنم. لباسم رو تنم کردم و رفتم سراغ گوشیم، شماره سلمان و گرفتم.
درد امونمو بریده بود، با صدای جيغم ستاره و آذر هردو به اتاقم اومدن...
ستاره دستم رو گرفت و منو به پذیرایی برد.
پرسید؛ چی شدی صبورا حالت خوبه؟
گوشیم رو ازم گرفت و به سلمان گفت؛ _ بیا گمونم وقتشه...
گوشیم رو گذاشت تو جیبش و رفت ساک بچه رو برداشت.از درد زیر شکم نمیتونستم بشینم... از جام بلند شدم
با نگاه من توجه هردوشون به سرامیک زیر پام که چند قطره ای خیس شده بود جلب شد...
آذر انگار که بهش برق وصل کرده باشن مثل دیوونه‌ها پرید سمتم و سیلی محکمی زیرگوشم کوبوند...
سرم گیج رفته بود، ترسیده و درمونده پرت شدم گوشه ی مبل.
ستاره دست آذر و گرفت و گفت؛ _ چته آذر چکارش داری؟!
آذر با خشم گفت؛ _ دختره تموم زندگیمو به گند کشیده، نمیبینی... نمیدونی من حساسم؟ نمیدونییییی؟
صدای دادش توی خونه پیچیده بود، فقط گریه میکردم خدایا این چه سرگذشتی بود...
سلمان رسید، منو سوار ماشین کردن و به سمت بیمارستان رفتیم.
تو زایشگاه سر و صدای زائوها استرسمو بیشتر کرده بود. دکتر اومد و بعد از معاینه ام گفت باید صبر کنم..
درد امونمو بریده بود، هر چقدر سعی میکردم خودمو کنترل کنم و صدای جیغ و دادم از اتاق بیرون نره نمیشد...
دکتر و پرستار اومدن بالاسرم؛ دکتر با تشر بهم میگفت؛ _ تلاش کن دختر الان بچه ات خفه میشه... نفس عميق بكش... صداشونو نمیشنیدم، درد زیاد کر و کورم کرده بود..
حس میکردم استخونام دارن خرد میشن....
خدارو صدا زدم و با تموم وجودم تلاش کردم
صدای گریه ی بچه امیدی بود که به قلبم تزریق شد.
تموم دردها یادم رفت، بیخیال خودم و بدنم شدم و به موجود کوچولویی خیره شدم که تو بغلم گذاشته بودن.
چندلحظه بعد، منو به بخش بردن..
بچه م رو پرستار تو تخت کوچیک قابل حملی آورد کنارم گذاشت...
همون لحظه سلمان وارد شد؛ با دیدن من انگار خیالش راحت شده بود.
پرستار بهش تبریک گفت و ازش شیرینی خواست.
سلمان چشمش به نوزاد کوچولوی توی تخت افتاد، دستش رو تو جیبش کرد و بدون توجه تموم محتویات جیبش رو به پرستار داد...
نزدیک بچه شد؛ ناباور نگاهی بهش انداخت و همونجا کنار تختش زانو زد...
دستاش رو به صورتش گرفت و شونه هاش شروع کردن به لرزیدن....
باورم نمیشد که گریه میکنه، دلم براش سوخت...

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه_ودو


چند ساعت بعد آذر مثل همیشه آماده به خودش حسابی رسیده بود و از پله ها پایین اومد.
بدون هیچ حرفی به اتاقم رفتم و مشغول جابجایی لباس بچه تو ساکش شدم.
با دیدن این همه وسایل کوچولو دلم غنج میرفت.
صدای آیفون بلند شد.
بازش کردم، اردشیر خان و بچه ها وارد شدن.
آذر بدون هیچ حجابی با صورتی که لبخندی مصنوعی همه جاش رو پوشونده بود به استقبالشون رفت.
من هم پشت سرش رفتم.
بعد از سلام و احوالپرسی وارد شدن.
سلمان هم رسیده بود، حواسم پی آذر بود که با اعتماد به نفس کامل جلوی اردشیر خان برخورد میکرد و اردشیر خان هم برعکس رفتار سردش با زن‌ها باهاش خوب حرف میزد!
نهار و آوردن، با ستاره رفتیم تو آشپزخونه و مشغول شدیم.
ستاره پرسید؛ خوبی صبورا؟ خوش گذشت این مدت؟
پوزخندی رو صورتم نقش بست..
نمیتونستم این خانواده رو درک کنم....
معلوم نبود دوستی و دشمنی شون..
موقع نهار ، بحث زمینا پیش کشیده شد،
اردشیر خان رو به سلمان گفت؛ سلمان... تو و خانومت نمیخواین این زمینای مارو پس بدین؟ دعواتون تموم شد الان چندماهه دوباره لیلی و مجنون شدین پس تکلیف من چی میشه؟ کلی چک دارم دست مردم، برا دونه دونه ویلای شهرک باید حساب کتاب کنم.
سلمان رو به آذر گفت؛ _ والله از خودش بپرس......
آذر با وسواس، داخل بشقابش رو برای بار پنجم با دستمال پاک کرد و رو به اردشیر خان گفت؛ _ بیشتراز ده ساله که تو این خانوادم امانت دار خوبی بودم براتون اردشیر خان، درست، گفتی مال شما محفوظ، سلمانم که... من و اون نداریم، اما الان... رضایت دادم ازدواج کنه، درست، حالا که دختره باردار شده شرط من اینه که بچه رو بده به من بزرگش کنم هر موقع مطمئن شدم، مال شمارو برمیگردونم، این دخترم جایی تو قلب سلمان نداره دوس داره بمونه و مثل سابق به کارای خونه برسه دوس نداره طلاق بگیره....
ستاره نگاهشو بهم دوخت. از خجالت و خوردشدن غرورم نفسام به شماره افتادن، نتونستم حرفی بزنم.. مثل همیشه نتونستم...
اردشیر خان با لبخند مرموزانه ای گفت؛ _ اینکه سلمان یه زن داره اونم اول و آخرش خودتی درش شکی نیست... شرطت قبول بهت ضمانت میدم...
بیشتر از قبل از اردشیر متنفر شدم و سعی کردم این نفرت و از چشمام نخونن..
از پشت میز بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه.
سلمان چند لحظه بعد دنبالم اومد...
گفت؛ _ لعنت به من... لعنت به من که میدونستم چه شرایطی داری و آوردمت اینجا، روحتو زخمی تر کردم نمیزارم اینطوری که اینا میگن بشه صبورا بهت قول میدم...
خسته تر از همیشه رفتم و نشستم رو تختم. منتظر بودم تا برن به ویلاشون.
صدای خنده و گفتگوی آذر و بقیه از بیرون میومد. مثل همیشه غریبه بودم و سعی کردم چشمامو ببندم اما اشک اجازه نمیداد.
موقع رفتنشون بیرون نرفتم، نمیتونستم رفتارهای تحقیر آمیز اردشیرخان و تحمل کنم. بلند شدم و مشغول تمیزکردن ظرف میوه و شیرینی شدم.......
دو سه روزی گذشت؛ اینبار ستاره هم اومده بود کنار من و سمانه نشسته بود.
متوجه شدم سمانه جلوی دهنش رو گرفته و زیاد حرف نمیزنه.
ستاره پرسید؛ _ صبورا... خانوادت هنوز موضوع آذر و نمیدونن؟ وقت زایمانت نمیان؟ متوجه نمیشن؟
آهی کشیدم و گفتم؛ _ سلمان گفته شب اول و تو کنارم بمونی، بعدش میرم شهر خودمون تا ده روز که اونا نیان..
ستاره گفت؛ ولی اردشیر نمیزاره...
پرسیدم؛ چرا اردشیر خان نباید بزاره؟
ستاره جلوی زبونش رو گرفت و گفت؛
_ نمیدونم ... همینجوری خودم گفتم...
سمانه با ابروهاش اشاره ای زد بهم. نگاهی بهش انداخت و گفت؛ _ خدای صبورا هم بزرگه... یعنی بعد این‌همه سیاهی شب، روزِ روشن نمیاد؟ چرا میاد....
ستاره گفت؛ _ آخه چه جوری باید باهم بسازن تو یه خونه؟ وقت خودشو میگیره، بعد از زایمان دلش و سنگ کنه و زودتر بره...
سمانه گفت؛_ ما یه مثالی داریم، میگیم هوو و هوو رختشون رو تو یه تشت میشورن... اما جاری و جاری نه، شاید باهم ساختن خدارو چه دیدی؟ توام سعی کن صبورا بمونه سر زندگیش، میدونی که آذر مریض وسواس داره، روزی ده بار به صورتش کرم میماله و میشوره این زن بچه نگهدار نیست... فردا روزی میره و تو باید بچه رو نگهداری...
ستاره پشت چشمی نازک کرد و گفت:نمیدونم والا... شما زن زوله‌های تو کوچه همه چی بارتون میشه،و از جاش بلند شد و رفت......
بعد از رفتنش سمانه رو بهم گفت؛ _ اینا همشون از اون یکی بدترن، گوش به عقلت بسپر دختر.. فقط و فقط سلامت خودت و بچه ات برات مهم باشه. ببینم وسایل شو کامل خریدی؟
گفتم؛ آره اونایی که لازم بود و خریدم..
سمانه گفت: _ ساک بچه رو آماده کن... آخرین سونوگرافی و شناسنامه تو، هرچی که لازمه رو بزار توش.. یه دست لباس برا خودتم بزار برو حموم قشنگ خودتو بشور و تمیز کن...
خندیدم و گفتم؛

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه


سلمان به سختی منو به بیمارستان شهر رسوند.
سوار ویلچرم کردن و بردنم داخل.
دکتر بعد از معاینه و آزمایش یه ساعته متوجه شد فشارم افتاده و قندخونم خیلی پایینه..
پرسید؛ چه غذاهایی خوردی دختر؟ چرا انقدر فشارت پایینه؟
سری تکون دادم و گفتم؛ از صبح ناشتام ...
دکتر با تعجب سرمی برام نوشت و گفت؛
_ آخرین باری که سونو دادی کی بود؟
یادم نمیومد، دکتر از رفتارام متوجه شد که مشکلی وجود داره.
رو به سلمان گفت؛
_ خانومتون باید اینجا بمونه، بیست و چهار ساعت بخش زنان بستریش کنین، داروهاش رو بگیرین مایعات شیرین بهش بدین تا ببینم بچه تکون میخوره یا نه..
به سختی وارد بخش زنان شدیم.
سلمان سکوت کرده بود.
بعداز انجام کارای اولیه و شنیدن صدای قلب بچه دراز کشیدم تا سرمم بره.
بالا سرم بدون هیچ حرفی نشسته بود و نگام میکرد...
افکار مزاحم باعث شده بود که نتونم حس خوبی بهش داشته باشم..
نمیگم عاشقش بودم اما همون اوایل ازدواج، به واسطه خوبی‌هایی که بهم کرده بود کمی دلم آروم گرفته بود، که خراب شد ......
سلمان گفت؛
_ چی شدی صبورا ... تو نبود من چه بلایی سرت اومده؟
نخواستم سکوت کنم، تو خونه دیگه نمیتونستم از دست آذر باهاش دوکلوم حرف بزنم.
گفتم؛
_ بلاتکلیفی مثل خوره افتاده به جونم، تو مرد خوبی هستی سلمان و درحق من و خانواده ام لطف زیادی کردی اما ... اما من اگه میدونستم منو فقط بخاطر بچه میخوای و اینطوری باید قلب شکسته ام و هزار تیکه کنین، تو همون خراب شده میموندم و هیچوقت باهات ازدواج نمیکردم...
سلمان که توقع همچین حرفی رو ازم نداشت گفت؛
_ آخه... نمیدونم چی بگم صبورا جان.. حق داری بخدا خودمم موندم، اردشیر دستمو گذاشته تو پوست گردو.. انقدر درگیر کارا شدم که نمیتونم یه لحظه هم فکر کنم تکلیف این زندگی چیه...
با شنیدن اسم اردشیر اعصابم بیشتر بهم ریخت، داداشی که سلمان مثل پدرش دوستش داشت، اصلا براش مهم نبود که برادرش تو چه وضعی زندگی میکنه و فقط و فقط دنبال سرمایه اش بود.
اخمی کردم و گفتم؛
_ به من چه که شما مشکل داشتین، به من چه که آذر سرمایه اتونو برنمیگردونه، من چه گناهی کردم که الان بلاتکلیف اینجام؟ من نمیتونم تو اون خونه یه لحظه به حال خودم باشم، سلمان نزدیک نه ماهم شده هنوز یه جوراب برا بچه ام نخریدم، اونطور که باید تحت نظر دکتر نبودم... بچه ای که ده سال منتظرش بودی اینجاست تو شکم من.. چطور ذوق اینو نداری که براش اسم انتخاب کنی، این بچه اگه تو بطن آذر بود هم همینقدر برات کم اهمیت بود؟ چون صبورم باید انقدر تاوان بدم؟
سلمان شرمنده سرش رو پایین انداخت و گفت؛
_ تموم شیرینی پدر شدنمو، آذر برام زهر هلاهل کرد...
نتونستم حرفش رو باور کنم و گفتم؛
_ بخاطر همینه هنوزم با حرفاش خامت میکنه و از اومدنت کنار من حتی برای دو دقیقه منصرفت میکنه؟ نه ... من دیگه نمیتونم حرفاتو باور کنم.. رفتارهای دوگانه‌ات نمیزاره باورت داشته باشم...
حرفی نزد و سکوت کرد.
سرم رو برگردوندم تا نبینمش...
چند لحظه بعد بخاطر اثر داروها خوابم برد و نفهمیدم چه مدت خواب بودم....
بعد از بیدار شدنم سلمان رو بالای سرم دیدم.
با لبخند نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_ برات غذا گرفتم، پاشو بخور.
بدون هیچ حرفی مشغول شدم.
سلمان گفت؛
_ با داداش تماس گرفتم و باهاش حرف زدم، گفتم با این شرایط نمیتونم یه خونه‌ی جدا بگیرم و صبورا رو تنها بزارم از طرفی رفتارای آذر هم روانمو بهم ریخته....
پرسیدم؛ خب چی گفت؟
سلمان ادامه داد؛
_ مثل همیشه... با داد و فریاد بهم گوشزد کرد که حاصل یه عمر کار کردنمون دست آذره، باید به طوری ازش بگیرم و بعد هرکاری که دوس دارم بکنم.
دوباره همون بحث همیشگی شروع شده بود.
کلافه گفتم؛
_ وقت زایمانم نزدیک شده، نمیتونم بدون تکتم یا ننه بمونم، اونا بیان با این وضع روبرو شن؟
سلمان گفت؛
_ فردا اردشیر و ستاره میان شمال، برا زایمانتم ستاره کنارت هست، سعی میکنم ببرمت چندروزی کنار خانواده ات بمونی
پوزخندی زدم و گفتم؛
_ این موش و گربه بازی تا کی باید ادامه داشته باشه؟ یعنی خانوادم تا کی نباید به خونم بیان؟
سلمان دستی به موهام کشید و گفت؛
_ طاقت بیار عزیزم میدونم کم کاری کردم در حقت ... اما اگه مال و اموال اردشیر نبود یه لحظه هم تحمل نمیکردم...
درمونده حرفی نزدم و خیره به قطرات سرم شدم.
سلمان شب رو تو ماشین مونده بود.
بعد از مرخص شدنم به سمت بازار رفتیم تا برا بچه خرید کنیم...
وارد سیسمونی فروشی شدیم.
فروشنده با دیدنم گفت؛
_ خوش اومدین چه مادر کوچولویی در خدمتم..
با دیدن کلی لباس بچگونه روحیه ام باز شد و گل از گل هردومون شکفت...

Читать полностью…

داستانک

#سهراب و #گردآفرید
ساخته و پرداخته: هوش مصنوعی
اخطار: هدف هرچه هست برای آشنایی با این داستان و درونمایه اون خوبه... شاید مقبول طبع اهالی ادب نباشه...
کمی طنز هم قاطی داستان کردند و...
C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌
@adabiatemotevaseteh2
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─🦋🎶═‌

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل وهفت


تو شکمت بچه منو داری و خودمو نداری، میدونم شرمندتم... از اینور رونده و از اونطرف مونده شدم.. حس خوبی ندارم به هیچی، آذر تازه قصد موندن کرده... تازه میخاد بچمونو بزرگ کنه... آدم نامردی نیستم اما میفهمم همه ی محبتاش الكيه، حتى میدونم این املاک و قصد نداره برگردونه، من آذر و خوب میشناسم......
با تعجب گفتم؛ _ پس چرا شرط گذاشته که در ازای مادری برای بچه املاک و برمیگردونه؟
نفسش رو محکم بیرون و گفت؛ _ اون فقط میخاد تو این زندگی باشه، کجا براش بهتر از اینجا؟ اندازه‌ی تموم دارایی من خرج کرده و پس انداز داره، از دست و دلبازیم سواستفاده کرده و هنوزم سیر نشده.. من دیگه بعداز اون رفتاراش وقتی که خواست همه چیزو بالا بکشه نمیتونم باهاش مثل اول باشم.. وقتی قبول نکردم که دوباره باهاش زندگی کنم میدونی بهم چی گفت؟
سرم رو به معنای نه تکون دادم.
ادامه داد؛ _ تهدیدم کرد که ازم تو دادگاه خانواده شکایت میکنه آبرومو میبره....
با تعجب از این‌همه وقاحت حرفی نزدم و ساکت موندم.
آروم گفتم ؛ _ من... من بچمو دوس دارم.. این زن بیماره.. وقتی تنهاست با خودش حرف میزنه.. هروز با دکترش صحبت میکنه و از خرابی حالش میگه، از کابوساش...
سلمان گفت؛ _ نمیدونم فقط نمیخام مدیون اردشیر بشم، لازم باشه هرچی که دارم و میفروشم و بجای اموالش میدم تا از دست این زن خلاص شم... فعلا تو برو چندروزی شهرتون بمون، هم حال و هوات عوض میشه و هم من اینجا سعی میکنم در نبودت راضیش کنم...
سری تکون دادم و بعد از رفتنش سعی کردم استراحت کنم.
صبح روز بعد حدودا ساعت یازده بود که راننده رسید. قبلش آذر مجبورم کرد تا براش قرمه سبزی درست کنم که ‌بی‌غذا نمونن.
تا لحظه ی آخر داشتم کار میکردم.
سلمان رفته بود دم در و مشغول سفارش کردن به راننده بود.
آذر با پوزخندی دم در ایستاد و گفت؛ _ ببین حتی باهات نمیاد ... دختر بیچاره آخه به چیه این مردی که نمیخوادت دل خوش کردی؟؟! برا خودت میگم که بچه تو بزاری و بری ولایتت، سلمان دوستت نداره!
چشماشو ریز کرد و گفت؛ _ خیلی وقت بود بهش قول یه شب رویایی و دونفری داده بودم... اما با وجود تو نمیشد.. یعنی اونطور که میخواستم نمیشد، میدونی منظور مو؟ شام دونفره و شمع و .... اما الان با رفتنت لطف بزرگی در حقمون میکنی......
داشتم از اینهمه وقاحت خفه میشدم. حرفی نزدم و مثل همیشه لال بدون خداحافظی از کنارش گذشتم.
صداش رو شنیدم که پشت سرم میگفت؛ _ برو که برنگردی!.
وقتی ماشین راه افتاد نفس راحتی کشیدم.
تموم راه به صدای آهنگی که از ماشین پخش میشد گوش میکردم و سعی کردم بعداز مدتها به چیزی فکر نکنم.
رسیدیم به شهر، دیگه از اون خونه ی قدیمی خبری نبود و خونه ی جدیدی که سلمان به نامم زده بود جاش رو گرفته بود. نعمت و تکتم با دیدنم ذوق زده به استقبالم اومدن و منو تو آغوش گرفتن.
ننه با صدای بلند دعواشون میکرد که صبورا بار شیشه داره انقدر فشارش ندین...
از اینکه بدون سلمان رفتم کمی ناراحت شدن اما بعدش به اندازه تموم این مدت حرف زدیم و رفع دلتنگی کردیم.
روبه ننه گفتم؛ _ ننه خیلی برا تكتم عجله داشتین چرا انقدر خواستگاریشو عقب انداختین؟
ننه با ناراحتی گفت؛ _ چی بگم دختر هرچقدرم عقب انداختم حریف این چشم سفید که نشدم اینا غریبه ان، خاله ات نیست که جهاز آنچنانی نخواد، دست خالی چی بدم بهشون؟ آخر این هفته میان برا حرفای آخر، نمیدونم والا...
تكتم با ناراحتی خیره به هردومون بود.
لبخندی زدم و بلند شدم از تو کیفم چکی که سلمان داده بود و درآوردم و دادم دست ننه، گفتم؛
_ اینو سلمان داده کادوی عروسی تکتم، انقدری هست که خرج جهيزيه شو بده.
تکتم با هیجان پرید و چک و از دست ننه کشید، با دیدن مبلغش جیغی کشید و گفت؛
_ صبورا ... باورم نمیشه تو رو خدا راست میگی؟
سری تکون دادم و گفتم؛ دروغم چیه...
نعمت گفت؛ _ داماد‌ پولدار داشتنم نعمتیه بخدا..
ننه چشم غره ای بهش رفت و رو بهم گفت؛
_ خدا خیرش بده مادر، خدا بیشتر بهش بده. من چطور باید از خجالت این مرد دربیام؟ شرمنده توام صبورا... شرمنده تو و دلت شدم مادر، شدی گوشت قربونی ما ...
لبخند مصنوعی زدم و گفتم؛ _ قربونی چرا مادر... خداروشكر من ... از زندگیم راضی ام. سلمان مرد خوبیه......
اون شب رو مثل گذشته همگی کنارهم خوابیدیم.
صبح روز بعد تکتم به کارگاه رفته بود.
رو به ننه گفتم؛ _ ننه خیلی وقته مزار نرفتم، باهم بریم؟
ننه گفت؛ _ بریم مادر، اما اگه بخوای ناراحتی کنی برا بچه ات خوب نیس...
خیالشو راحت کردم و راه افتادیم.
وقتی وارد قبرستون شدم انگار آرامش عجیبی وارد خونم شد. این قبرستون دوتا از عزیز ترین آدمای زندگیم رو تو خاکش داره...

Читать полностью…

داستانک

#حکایت

آورده اند چون عبدالله خان ازبک ، خراسان را تصرف کرد بر سر قبر رستم آمد و این بیت را خواند : 

سر از خاک بردار و ایران ببین     
بکام دلیران توران ببین

وزیر او گفت : 
رستم جوابی دارد که اگر اجازه دهید آن را بگویم ..؟ 
گفت : بگو 

فرمود رستم در جواب می گوید : 

چو بیشه تهی ماند از نره شیر    
شغالان به بیشه درآید دلیر 

چوبیشه ز شیران تهی یافتند       
سگان فرصت روبهی یافتند ...

Читать полностью…

داستانک

تنها یڪ چیز
با ارزش‌تر از زمان وجود دارد
و آن
#ڪسی‌ست ڪہ زمانِ خود را
با او می‌گذرانیم.

لئو_ڪریستوفر

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل وپنج


سلمان با عصبانیت حرفش و قطع کرد و
گفت؛ _ آذر جان.. آروم باش اینجا مریض خوابیده، چیز مهمی نبود..
آذر با خشم از در بیرون رفت.. صدای پاشنه ی کفشش تو سالن پیچیده بود. وقتی که رفت خسته از اینهمه استرس و همهمه زیر نگاه متعجب هم اتاقی هام سعی کردم چشمامو ببندم... حتی حوصله ی سلمان رو هم نداشتم... مردی که با این همه ابهت نمیتونست از عهده ی این زن بربیاد...
صبح فردا مرخص شدم، چه مرخص شدنی...
آذر بعد از متوجه شدن بارداریم زندگی رو برام زهرتر از اونچه که بود کرد.
سلمان کار کردن و برام ممنوع کرده بود و هفته ای دو روز یکی از خانومای روستایی برای تمیزی میومد اما همچنان آشپزی با خودم بود.
بعداز فهمیدن بارداری من انگار وسواسش بدتر شده بود، همینطور مشغول پختن برنج بودم حواسم رفت پی آذر....
شب که سلمان برگشت، قبل از اینکه به اتاقش بره گفتم؛ _ میشه بیای تو اتاقم کارت دارم. سلمان بعداز رفتن آذر، اومد تو اتاقم و منتظر چشم به دهنم دوخته بود.
مکثی کردم و گفتم؛
_ بیشتر از سه ماهه که منو آذر باهم تو یه خونه ایم، خونه که چه عرض کنم فقط تو این اتاق و آشپزخونه ام، اینطور که من متوجه شدم این زن دوستت داره و قصد ادامه زندگی باهات داره پس ...پس برای من یه خونه ی جدا بگیر...
سلمان گفت؛ _ تو شهر غریب، یه خونه ی جدا بگیرم برات با یه بچه کوچیک تنها بمونی؟ کار درستیه؟
خواستم ساکت بشم اما حرفای سمانه اومد تو ذهنم؛ نفسم و فوت کردم و گفتم؛
_ زن حامله به شوهر احتیاج نداره؟ محبت نمیخاد؟ حرف نمیزنه؟ تو باهاش ده سال زندگی کردی و میشناسیش، اینهمه زخم زبون خوردن کار درستیه؟
سلمان اخمی کرد و گفت؛ نمیدونم ... خودمم موندم تو زندگیم...
آهسته گفتم؛ _ فکر کن توام از تغییر رفتارش بدت نیومده، اما گناه من این وسط چیه؟
سلمان کلافه گفت؛_ برای انتقال اموال مشکلی نداره.. اما به شرط و شروطایی داره..
پرسیدم؛ چه شرطی؟
سلمان از جاش بلند شد، دستی به موهاش کشید و گفت؛ _ نمیدونم صبورا .. الان خسته ام بعدا در موردش حرف میزنیم...
بعداز رفتنش خیره به در موندم، توجهش به من تا زمانی بود که آذر کنارش نبود؛ بعد از بارداریم انگار خیالش از بابت بچه راحت شده بود، حس میکردم اشتیاقش به آذر خیلی بیشتر از منه...
بیشتر اوقاتم و با سمانه میگذروندم.
حرفای تو فکرمو براش تکرار کردم.
سمانه اخمی کرد و گفت؛ _ تازه فهمیدی دختر؟ اون آرایش و لباسای رنگارنگی که آذر میپوشه، اونطوری که اون میگرده، هر مردی باشه جذبش میشه... یادت نره شوهرت بخاطر نازا بودنش ولش کرد، اگر نه مشکلی باهاش نداشت.. خودت چی؟ بخاطر حاملگیت الان شش ماهه تموم صورتت رو مو برداشته....
به اندازه کافی درمونده بودم، حرفای حقیقت سمانه هم بدترم کرده بود.
چندروزی گذشت.
یه شب بعداز شامی که مثل همیشه تو سکوت من و دلبری‌های آذر گذشت، قبل از خواب رو به سلمان گفت؛ _ راستی سلمان، به صبورا گفتی؟
سلمان دستپاچه گفت؛ حالا باشه بعدا.
پرسیدم؛ چه حرفی؟
آذر گفت؛ همونطور که خودت میدونی من و سلمان مشکلی باهم نداشتیم، فقط بچه دار نشدنمون بود...که اونم حل شد. تو الان بیشتر از چهار ماهه که اینجایی، حتی یکبار هم سلمان نزدیکت نشده، فک کنم فهمیده باشی که فقط بخاطر بچه میخواستت، وگرنه رغبتی بهت نداره، عاقل باشی میفهمی من کجا و تو کجا... باید بری با یکی هم سطح خودت باشی، تصمیم گرفتیم بعد از زایمانت بچه رو بدی دست باباش برگردی به همونجایی که بودی، هرچقدرم پول بخوای خیالت راحت خودم بهت میدم......
حرفاش مثل پتک تو سرم خورده بودن.
توهین هاش و نشنیده گرفتم. اینکه میخواستن بچه مو ازم بگیرن آتیشم زده بود.
مثل همیشه لال شدم و مثل آدمای مسخ شده به اتاقم رفتم و گوشه‌ای تو تاریکی نشستم...
صدای سلمان اومد که میگفت؛ _ آذر ... نگفتم الان نگو بهش...
آذر گفت؛ _ دیدی که هیچی نشد، بابا من این  هارو خوب میشناسم.. اینا اسم پول که بیاد پاشون سست میشه، صبر کن چندروز بعد خودش راضی میشه...
تنگی نفس گرفته بودم. نمیدونستم چکار کنم.
مثل همیشه درمونده خدامو صدا زدم. همون لحظه تكون خوردن بچه امو حس کردم، غم عالم ریخت تو دلم.. خدایا ... این چه سرنوشتیه؟
چطور میتونم بچه ای که از گوشت و پوست و خون منه رو بسپرم به یه زن روانی؟
چند لحظه بعد صدای باز شدن در اومد. سلمان بود، خودم رو به خواب زدم، نمیخواستم ببینمش...
تا صبح از فکر و خیال خوابم نبرد.
تصمیم گرفتم اگه سلمان بخواد به این حرفش ادامه بده از این خونه فرار کنم... اما کجا برم؟ اونطوری پیدام میکنن و با دلیل بچمو ازم میگیرن.....

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل وسه


تازه داره اون روی خودشو نشون میده اگه زیاد سر به سرش بذارم دوباره میزنه به سرش و بیچاره تر از اینی که هستیم میشیم خودم زیاد مایل به بیرون رفتن نبودم حداقل با اون نمیخواستم که برم به این شهر و بگردم ...
سری تکون دادم و گفتم ؛ مهم نیست.
چند ساعتی بیرون بودن. هوا تاریک شده بود.
سلمان بهم پیام داد که شام رو بیرون میخورن.
بازم دوباره اون حس‌ها اومد سراغم، حس اضافی بودن، سربار بودن...
توهین‌هایی که به من کرده بود حسابی رو روح و روانم تاثیر گذاشته بود.به اندازه کافی به خاطر بارداریم هورمونام به هم ریخته بود و تحت فشار بودم، متاسفانه درک زیادی نداشتم به خاطر کم بودن سنم و بیشتر از اون چیزی که باید حرص و جوش میزدم..
بدون شام رفتم تو تختم دراز کشیدم.
تکتم باهام تماس گرفته بود، ازش درباره سجاد سوال کردم از اینکه خیلی عجله داشت برای ازدواج چرا الان به خواستگاری نمیان؟
تکتم آهی کشید و گفت؛ _ چی بگم خواهر جون‌، ننه تو رو بدون جهیزیه فرستاد، از طرفی هم وقتی حرفشو آوردم وسط و گفتم میخوان بیان برای خواستگاری اجازه نداد و گفت فعلاً هیچ چیزی ندارم که بخوام بهت جهاز بدم. حقم داره...ما فقط خونمون نو شده وگرنه جیبمون همونطور خالی مونده، تنها درامدمون همون اجاره خونه قدیمی، چون دیگه ننه خونه کربلایی نمیره برا کار..
سعی کردم دلداریش بدم...حق داشت فقیری درد بدی بود.......
بعد از قطع کردن گوشی فکری به ذهنم رسید.
حالا که تمام جوونیمو حروم کرده بودم، حالا که به خاطر این بچه پابند این جا شده بودم و مجبور بودم که فخر فروشی‌های آذر رو تحمل کنم، حالا که منت‌های گاه و بیگاه اردشیرخان روی سرم بود، پس بهتر بود با سلمان صحبت میکردم تا کمک حال ننه تو جهیزیه تکتم باشه...
نیمه های شب بود که با سر و صدا و خنده های آذر به خودم اومدم. هرچی سعی کردم دوباره بخوابم نتونستم. صداشون رو از پشت در اتاق شنیدم که به سلمان گفت؛ _ من میرم دوش بگیرم، تا قبل از اینکه برگردم از پیش این دختره برگرد بیا تو اتاقم،من تنهام...
سلمان گفت ؛ خب امشب و استراحت کن عزیزم من اینجا تو اتاقش میمونم..
صدای آذر اومد که اعتراض کرد و گفت؛همینکه که گفتم سلمان جان...
سلمان باشه‌ای گفت و در اتاقمو باز کرد و وارد شد.
سعی کردم خودمو به خواب بزنم.
پاومد کنارم و روی تخت نشست. چند لحظه ای خیره نگاهم کرد.
چشمامو باز کردم، آروم گفتم؛ اومدی؟
با کلافگی دستی روی موهاش کشید و گفت آره اومدم، چی بگم صبورا نمیدونم چرا انقدر از خودم متنفرم از اینکه تورو هم اسیر خودم کردم.. همه چی تموم شده بود ،دوست نداشتم دوباره از قبل شروع کنم. اما الان چاره ای ندارم و فعلاً باید به سازش برقصم، اگه به این زودی حرف زمین و ملکا رو پیش بکشم میفهمه که همه اینا یه نقشه بوده...
با حرفاش حس بدى بهم دست داد.
روی تخت نشستم و گفتم؛ _ خودت که میگی بیشتر از ده ساله با هم ازدواج کردین... چطور میتونی زنی که ده سال باهات زیر یه سقف زندگی کرده رو به خاطر ملک و املاک بازی بدی و براش نقشه بکشی؟
سلمان اخمی کرد و گفت ؛ مگه نمیبینی رفتاراشو؟ به واسطه ثروتی که از خانواده خودش داره و ثروتی که از من به دست آورده اصلاً کسی رو آدم به حساب نمیاره. خودت هستی و میبینی... زنی که دست به سیاه و سفید نزنه و حتی بلد نباشه آشپزی کنه، زنی که وسواس داشته باشه و نتونی کنارش راحت استراحت کنی چطور میتونه بهت آرامش بده؟ من به اندازه کافی تحمل کردم، مدیون وجدانم نیستم.....
خواستم بهش بگم که امروز بعد از اینکه قرمه سبزی درست کردم مجبورم کرد که تموم در و پنجره خونه رو باز کنم و تمام سرامیک‌ها رو با عطر طی بکشم تا خونه بوی سبزی سرخ شده نده... خواستم بهش بگم که وقتی نیستی مجبورم میکنه که سرویس بهداشتی رو روزی دو بار با سفید کننده های خیلی قوی بشورم اما مثل همیشه لال شدم... متنفر بودم از این لال شدن‌های بی‌موقع....
سلمان سعی کرد تو یک ساعتی که کنارم مونده ازم دلجویی کنه.
بهش گفتم؛ الان بهش نگفتی من باردارم تا کی بالاخره؟ شکم من هر روز داره بالاتر میاد، بالاخره یکی متوجه میشه..
سلمان گفت؛ نمیدونم راستش، شاید همین روزا بهش گفتم..
با خونسردی گفتم؛ باشه من میخوام بخوابم خوابم میاد، اگه اینجا میخوابی که بمون اگرنه برو کنارش..
بعد از مکث کوتاهی از جاش بلند شد و رفت پیش آذر.
چند روزی گذشت. کم کم دیگه کار کردن برام سخت شده بود. شکمم داشت بزرگتر میشد سعی میکردم لباس‌های گشاد بپوشم تا زیاد جلوی چشم آذر نباشم...
هر روز بعد از رفتن سلمان صدای داد و فریادش تا سرکوچه هم میرسید.
شیطانی که وقتی سلمان رو میدید خودش رو تبدیل به یه فرشته مهربون میکرد، با عربده از من میخواست که بیشتر کار کنم.

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل ویک


باید طاقت بیاری عزیزم، من برات کم نمیزارم صبورا.. نمیگم عاشقت شدم اما همینکه زن شرعی و قانونی منی و مادر بچه ام نسبت بهت وظایفی دارم... همونطور که نسبت به آذر دارم...خواستم بگم امشب و..تو اتاق آذر میخوابم...البته اگه ناراحت نمیشی...
نفرت تموم وجودمو گرفت،حس کردم به عنوان یه ماشین جوجه کشی مزاحم بینشون افتادم...
چرخیدم رو بهش و گفتم؛مشکلی نیست...میتونی تا هروقت که دلت خواست پیش زنت بمونی...
متوجه کنایه ام شد، ادامه داد؛ما این اواخر خیلی وقت بود که از هم سرد شده بودیم، بخاطر بچه دار شدن و امید واهی که آذر داشت زندگی رو ادامه میدادیم،تا بلکه بچه ای بیاد..بعد از شدت گرفتن وسواسش خودشو عقب کشید...حالا بعداز چند وقت اومده و ابراز پشیمونی میکنه و منم مجبورم به سازش برقصم..آذر برای من زن بدی نبود، اما منو برای خودم نخواست و هیچوقت اون احترام و عشقی که خواستم و بهم نداد..الانم ازت میخوام مثل همیشه صبوری کنی صبورا، میتونی؟
مکثی کردم و گفتم؛ نمیتونم...اما مجبورم‌...
تشکری کرد و از ماشین پیاده شد.
بارون به پنجره ی ماشین میزد و از لابلای بخار شیشه و قطرات بارون مردی رو میدیدم که دستاش و به سرش گرفته و روبه مغازه ای میدوئه..شاید چندسال پیش که اونو میدیدم بهش میگفتم مرفه بی درد...اما الان میفهمم که هرکسی قصه ی زندگیش یه جور نوشته شده......
چندروزی گذشت. تمام روز و عملا مثل یه کلفت مشغول کار کردن بودم و آذر مشغول دلبری کردن و خانومی...
امشب سال تحویل بود و آذر طبق روال این چند روز چند دست لباس نشسته ای که شاید دوساعت هم تنش نبود و آورد دستم داد و گفت؛ _ بی زحمت اینارو هم بنداز لباسشویی...
خسته نگاهی به لباسشویی خسته تر از خودم انداختم و حرفی نزدم...
ادامه داد؛ کارت تموم شد یه دستیم به اتاق من بکش..
خیره نگاهش کردم، واقعا خسته شده بودم اما دوس نداشتم دهن به دهنش بزارم...
نگاهمو که دید ابروهای تیزش رو بالا انداخت گفت؛ _ ها ؟ چیه نمیتونی بگو یه کلفت دیگه بیارم...به منم نه به سلمان بگو...
طی رو برداشتم و به بالا رفتم. تا حالا نرفته بودم تو اتاقشون، اتاقی با تخت دونفره با روتختی مشکی...
عکس دونفرشون بالای تخت روی دیوار بود، چقدر سلمان اینجا جوون تر بوده...
شروع کردم به گردگیری، کار زیادی کرده بودم و خیلی خسته شدم.
زیر شکمم و کمرم درد گرفته بود،حالم بد شد و ترسیدم برای بچه اتفاقی بیفته...
سعی کردم آروم آروم از پله ها پایین بیام.
آذر آهنگ گذاشته بود و حواسش به من نبود، آروم رفتم رو تختم دراز کشیدم...
همینطور از درد خوابم برده بود. نمیدونم چقدر گذشت، وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود و از تو هال صدای پچ پچ آذر میومد...
خواستم برم بیرون که صداشو شنیدم میگفت؛ _ تو رو که میبینه شروع میکنه به کار کردن... بیا ببین نگو آذر دروغ میگه ،از دو ظهر گرفته خوابیده تا الان ...
دوباره ادامه داد؛ _ آخه عزیز من ... من که خودم بهت اجازه دادم زن دوم بگیری آخه این کی بود؟ این دختربچه سیاه لاغر مردنی زن میشه برات که بخاد بزاد؟نمیتونستی خودم برات یکی رو میگرفتم که کسی با دیدنش کسر شان خانوادگی مون نشه..
سلمان گفت؛ نمیدونم آذر جان.... حالا که شده..
آذر خنده‌ی مستانه ای کرد و گفت؛ _ بزار یه بچه بیاره، خودم برات بزرگش میکنم... اول و آخر خودم باید برات زنیت کنم تو به من عادت کردی......
حرفش مدام تو گوشم تکرار میشد؛ _ بزار یه بچه بیاره... خودم برات بزرگش میکنم...
آژیر خطر تو گوشم به صدا در اومده بود، میترسیدم فکرم درست باشه.
سرفه ای کردم و وارد شدم.
آذر تو همون حالت نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _ به به... صبورا خانوم... خوب خوابیدی؟ چشممون به در اتاقت خشک شد...
سکوت کردم و لبخندی زدم.
سلمان خیره نگاهم میکرد.
متنفر بودم از اون لحظه و جایی که قرار دارم.. از موقعیتم... تنها چیزی که میخواستم آغوش امن پدرم بود، باباقلی مهربون .....
ساعت دو شب بود و سال نو تحویل میشد.
خودم و زدم به خواب آذر و سلمان هم خوابیده بودن..
وقتی مطمئن شدم که برای تحویل سال نو نمیان، آروم به پذیرایی رفتم و تلویزیون و با صدای کم روشن کردم.... دلم به شدت گرفته بود .. به اندازه‌ی تموم عالم غم تو سینه ام داشتم... از همه چیز و همه کس دلگیر بودم، اونقدری که حتی وجود این بچه هم نتونست آرومم کنه...
با شنیدن صدای تفنگ و آغاز سال نو ، شدت اشکام بیشتر شد، دستام رو جلوی دهنم گرفتم تا کسی صدام رو نشنوه...
نتونستم طاقت بیارم به اتاقم پناه بردم و تا جایی که تونستم اشک ریختم...
هنوز غم مرگ مرتضی کمرنگ نشده بود که اذیت و آزار این زن شروع شده...
صبح مثل همیشه زود بیدار شدم، مشغول دم کردن چایی بودم که آذر اومد وارد آشپزخانه شد.

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل


پیراهن تاپی کوتاه آبی رنگی تنش بود که ساق پای خوش فرمش از زیر خودنمایی میکرد......
خشکم زده بود، محو زیباییش شدم ..!
سلمان گفت؛ صبورا، آذر ..همسرم..
به خودم اومدم، به آرومی سلامی کردم.
نگاهی پراز نفرت از سرتا پام انداخت و بدون جواب دادن رو به سلمان گفت؛
_ سلماااان... این غربتی رو از کجا پیداش کردی؟
بعد انگار که به یه موجود چندش نگاه میکنه، گفت؛ اول برو حموم دوش بگیر.. اتاقتم همین پایینه...
بغض تموم وجودمو گرفت، تموم غرورم خورد شد.
سلمان اخمی کرد و گفت؛ آذر جان خیالت راحت همه چی تمیزه، هردو تازه دوش گرفتیم، بخدا خسته ام از دیشب پشت فرمونم..
آذر کمی عقب نشینی کرد و گفت؛ خیلی خب...
ساکمو برداشتم و به سمت اتاق رفتم.
با دیدن آذر تموم اعتماد بنفس مو از دست دادم...
فکرشو نمیکردم یه زن چهل و اندی ساله انقدر جوون و زیبا باشه.همونجا رو تخت نشستم، صدای خنده های آذر از بیرون می اومد.
سلمان صدام کرد؛ صبورا جان....
با صدای خفه و پراز بغضی جواب دادم؛ بله...
سلمان گفت؛ میای اینجا...
مانتوم رو درآوردم، تونیک مشکی رنگی تنم بود.
رفتم پذیرایی، با دیدن آذر پیش سلمان همونجا ایستادم، نفسم گرفت...
سلمان خودشو از آذر دور کرد و گفت؛
_ عزیزم یه چای برامون آماده میکنی؟
چشمی گفتم و سمت آشپزخونه رفتم.
آذر با صدای بلند و با تمسخر گفت؛
عزیزززم... سلمان جان بهت نگفتن من یه مقدار حساسم؟ اگه میشه قبلش دستاتو بشور.....
نگاهی بهش انداختم و بدون هیچ حرفی دستامو شستم. کتری رو پراز آب کردم و رفتم گوشه ای نشستم.
سلمان زیر چشمی منو میپایید...
آذر رو به سلمان گفت؛_ بگرد اینجاها یه آشپزخونه خوب پیدا کن، اون قبلی رو بستن، هرروز که نمیشه آشپزی کرد..
سلمان با اشتیاق گفت: _ خیالت راحت... صبورا دستپختش حرف نداره..قرمه سبزی میپزه که نگو.....
آذر یک تای ابروش و بالا داد و گفت؛ _ جدا؟! خوبه پس... حتما تجربه داره.. چند سالته دختر؟
آهسته گفتم؛ شونزده...
لبخند حرص دراری زد و گفت؛
_ شنیدم قبلا ازدواج کرده بودی درسته؟
نگاهی به سلمان انداختم، اخماشو تو هم کشید و گفت؛_ بس کن این حرفارو آذر، میاری چایی رو صبورا؟
از جام بلند شدم و با دو استکان چای برگشتم.
سلمان گفت؛ چرا دوتا؟
گفتم؛ من میل ندارم...
گوشیم رو برداشتم و به تکتم زنگ زدم تا باهاش حرف بزنم.
نعمت جواب داد و با خوشحالی گفت؛ _ آجی صبورا ... برا خونه قدیمیمون مستاجر پیدا شده، منم اینجا تو سوپری سر کوچه شاگردی میکنم... بهم حقوق خوبی میدن... نمیدونی اینجا چه زمین فوتبال باحالی داره...
بغض داشت خفه ام میکرد... نمیخواستم خوشیشون رو خراب کنم... بعداز حرف زدن با ننه قطع کردم و به سالن رفتم.
سلمان تشکری کرد و گفت؛_ من خسته ام میرم بخوابم...صبورا توام خسته ای، امشب و پیتزا سفارش میدم، چیزی درست نکن...
و از پله ها بالا رفت تا بخوابه..
پشت سرش آذر با اون لباس فوق العاده بازش رفت تو اتاق و در و بست...
همینطوری هم بخاطر حاملگی فکرا و حسای مختلف به سرم میزد... اما اون لحظه حس اضافی بودن، سربار بودن و بدبختی داشت خفه ام میکرد...
رفتم تو حیاط و خودمو با دیدن منظره اطراف مشغول کردم..
دلم آشوب بود، به اندازه ای غریب بودم که نمیتونستم تحمل کنم این غربت و.... تا شب تو دلم آیة الکرسی زمزمه میکردم بلکه آروم بگیرم...
حال بدم بخاطر کنار هم بودنشون نبود، اونا بیشتر از ده سال زن و شوهر بودن و من این وسط اومده بودم تو زندگیشون...
حال بدم بخاطر سرگذشت عجیبم بود....
بخاطر اینکه خودمم نمیدونستم چرا باید الان اینجا وسط یه زن و شوهر با یه بچه موجود اضافی باشم.....
سوز سردی میومد... بارون شروع به باریدن کرد.
رفته بودم تو اتاق و با گوشی جدیدی که داشتم وارد اینترنت شدم و عکس نوزاد میدیدم.
آذر با خنده از پله ها پایین اومد...
سعی کردم به روی خودم نیارم...
همون لحظه سلمان حاضر و آماده از پله ها اومد و گفت که میره پیتزا بگیره..
رو به من گفت؛ راستی صبورا، توام بیا بریم اون دارویی که میخواستی رو بگیری اسمش یادم نمیمونه.
آذر با اخم گفت؛ مریضی؟
آروم گفتم؛ نه... یه مقدار کم خونی دارم برا اونه.
زیر نگاه سنگینش سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
ویلا تو روستا بود و تا شهر ده دقیقه ای فاصله داشت.سلمان سکوتم رو که دید گفت؛ متاسفم بابت همه چی صبورا... میدونم که اصلا قرار نبود اینجوری بشه، باور کن قرار بود همه چی همونطور که قولشو دادم پیش بره... اما نشد.. یهو زد زیر همه چی، به خودم بود قید همه چی رو میزدم، اما فقط اموال خودم نیست، باید باهاش راه بیام تا راضی بشه. آذر زن خوبیه اما کمی خودخواهه و زبون تند و تیزی داره،.....

Читать полностью…

داستانک

#تفکر

بیمارستان روانی مخصوص آدم «دیوانه» نیست بلکه پر از آدم‌هایی است که مدتهاست سکوت کرده‌اند.


تصور بر این است که بیمارستان روانی مخصوص آدم‌های «دیوانه» است  آدم‌هایی که کنترلشان را از دست داده‌اند، از هم پاشیده‌اند،ک آدم‌هایی که شبیه تو نیستند.

اما پرستاری یک‌بار برایم داستان‌هایی تعریف کرد که هنوز مرا به فکر فرو میبرد

پرستار جمله‌ای گفت که هیچ‌وقت یادم نمی‌ره:
«هیچ‌کس مرز جنون را نمی‌بیند.»
امروز فقط خسته‌ای، فردا جواب پیام‌ها را نمی‌دهی، هفته‌ی بعد در را باز نمی‌کنی، و بعد... آمبولانس می‌رسد.


او آرام گفت:
«اینجا هیچ آدم دیوانه‌ای نیست. فقط آدم‌هایی هستند که دیرتر از وقتش کمک گرفتند.»

یکی‌شان، مدیر سابق بانک بود...
یک روز سر کار نرفت، گوشی‌اش را خاموش کرد، ده روز کامل فقط نشست و به یه نقطه خیره شد، یه کلمه را مدام تکرار می‌کرد. نه مست بود، نه فروپاشی عصبی داشت. سیستم عصبی‌اش منفجر نشد — آروم سوخت.


در اتاق بغلی، مادری با سه تا بچه. سال‌ها فشار، شب‌های بی‌خوابی، هیچ فرصتی برای خسته شدن یا گریه نداشت. برای همه لبخند می‌زد، جز خودش.

بعد شروع کرد با آینه حرف زدن. شب‌ها بیست  بار آینه را پاک می‌کرد، از خودش معذرت می‌خواست، با هیچ‌کس دعوا نمی‌کرد، و آخرش بچه‌ها را از او گرفتند. و کسی که باعث فروپاشی او شده بود، آزادانه زندگی‌اش را ادامه می‌داد.


پشت دیوار بعدی، برنامه‌نویس ۲۸ ساله‌ای بود. دو سال بدون استراحت آخر هفته، بدون صبحی که حس شروعی تازه بدهد. می‌گفت: «بعد از این پروژه استراحت می‌کنم.»

و این جمله را بارها تکرار کرد. تا یک روز پابرهنه رفت بیرون، اسم خودش را یادش رفت. وقتی ازش پرسیدند چی شده، فقط گفت: «خسته‌ام.»

بیشتر فروپاشی‌ها از بیرون دراماتیک نیستند
شبیه مسئولیت‌اند
شبیه ادامه دادن
شبیه لبخند زدن در حالی که از درون خالی شده‌ای
شبیه گفتنِ هزار باره‌ی «من خوبم».


ما فکر می‌کنیم فقط «آدم‌های بیمار» باید بهبود پیدا کنند،
اما بیمارستان‌ها پر از کسانی‌ست که خیلی طولانی سکوت کردند.
جامعه از تحمل زیاد تعریف و تمجید می‌کند،تا وقتی که همان تحمل باعث فروپاشی شود.

بیمارستان‌های روانی پر از «دیوانه» نیستند
پر از آدم‌هایی هستند که ساکتِ ساکت، سعی کردند دوام بیاورند.

کمک خواستن ضعف نیست.
بی‌توجهی به درد، چرا.
لطفاً منتظر نمان تا سکوت تبدیل به تنها زبانت شود.

فرسودگی ناگهانی نمی‌رسد
ماه‌ها در گوشت زمزمه می‌کند
و بعد تو را میشکند

خواب دیگر خستگی را از بین نمی‌برد،
غذا مزه ندارد،
همه صداها اذیتت می‌کند،
و سکوت دیگر آرامش نیست، شکنجه است.

این حقیقت نشان می‌دهد که چطور فشارهای روانی می‌توانند
زیر نقاب "قوی بودن" پنهان شوند.
؟

Читать полностью…

داستانک

تأملاتی برای انسان‌های فانی

«در صورت امکان، بهتر است دست از این نگرش برداریم که اتفاقات ناخوشایند را وقفه‌هایی در زندگیِ «خود» یا زندگیِ «واقعی» بدانیم. حقیقت امر این است که آنچه «وقفه» می‌نامیم زندگی واقعی‌مان است، حیاتی که خداوند روزبه‌روز به ما ارزانی می‌دارد.»
▫️سی. اس. لوئیس (Clive Staples Lewis)

می‌گویند خاخام سِمحا بونیم همیشه دو برگه کاغذ به همراه داشت، یکی در این جیب و دیگری در جیب دیگر. روی یکی نوشته بود «دنیا برای من آفریده شده» و روی دیگری «من فقط خاک و خاکسترم». هر وقت لازم بود، یکی از این دو برگه را درمی‌آورد تا نکته را به خود یادآوری کند.
▫️توبا اسپیتزر (Toba Spitzer)

اگر در جنگل گم شدید، چه عیبی دارد، خانه‌ای بسازید. بعد بگویید «من گم شده بودم، ولی الان اینجا زندگی می‌کنم! اوضاع نابسامانم را واقعاً بهتر کردم!»
▫️میچ هِدبرگ (Mitch Hedberg)

(به نقل از:
تأملاتی برای انسان‌های فانی، الیور برکمن، ترجمه علیرضا شفیعی‌نسب، نشر ترجمان علوم انسانی، ص۱۳۵ و ۱۷۵ و ۲۳)

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه_وشش


به آرومی لب زدم ؛ مرتضی...
همگی سکوت کردن، درکشون میکردم.
ادامه دادم؛
_ دوس نداشتم به این زودی اسمش از دهنمون بیفته، مرتضی جدای از همه چی پسرخاله ی خوبی برامون بود.
تکتم سعی کرد بحث و عوض کنه، با خنده گفت؛
_ ببینم صبورا تو این خونت چرا هیچی پیدا نمیشه ما بخوریم؟ مردیم از گشنگی، هوا میخوردین خودتون؟
خندیدم به حرفش. خواهرم چه میدونست من تا به الان چه روزایی رو گذروندم...
نخواستم دروغ بگم بهش، گفتم؛
_ تازه اومدیم اینجا برا همین خودمم نمیدونم چی به چیه. اون خونه کمی شلوغ بود نخواستیم اذیت بشین..
تا غروب سرگرم بچه و دردو دل کردن بودیم.
سلمان بالاخره برگشت، سعی میکرد خودشو خوشحال نشون بده اما من خبراز دلش داشتم.
حسابی خرید کرده بود، تکتم مشغول جابجایی خریدها شد.
بعد از کمی شوخی کردن با نعمت، اومد تو اتاق من و بچه ...
نگاش کردم و گفتم؛ خوبی ؟
سلمان پیشونی بچه رو بوسید و گفت؛
_ نمیدونم بهترین روز عمرمه یا بدترین ... حال خودمو نمیفهمم، اما تکلیفم روشن شده.......
پرسیدم؛ چرا؟
سلمان لبخندی زد و گفت؛
_ چندماه پیش وقتی تازه ازدواج کرده بودیم و آذر شروع کرد به اذیت کردنم و از طرف اردشیر تحت فشار بودم، یه شب تو خواب وقتی با اون مظلومیتت خوابیده بودی و کابوس میدیدی... اسم باباتو صدا میزدی... از خودم بدم اومد از اینکه میدونستم قراره چقدر اذیت بشی، از خدا خواستم بخاطر دل پاک توهم که شده یا بهم بچه نده، یا اگه میده به زندگی بی‌سرو سامونم، سرو سامون بده ... تکلیف خودم و زندگیم مشخص بشه... دیگه خسته شده بودم، اون روز خدا حرفمو شنيد صبورا ... بعد چندسال منو لایق پدر شدن دید و دست خیلی هارو برام رو کرد، من دیگه کاری با اون آدما ندارم.. میخام برا خودم زندگی کنم، آذر از اولشم برامن ساخته نشده بود...
نفس راحتی کشیدم و خیره به پدر و پسر رو به روم شدم...

چندروزی گذشت.
سجاد اومده بود تا تکتم و با خودش ببره.
تکتم خوشحال از اینکه دور از چشم ننه میتونه به نامزد بازیش برسه همراهش رفت.
سلمان دیگه به شهرک نمیرفت، با اردشیر خان قطع رابطه کرده بود.
ازش پرسیدم؛
_ آذر ... آذر چیشد؟ هنوز همونجاست؟
سلمان شونه‌ای بالا انداخت و گفت؛
_ خبر ندارم، راننده رو فرستادم و رفت یه سری مدارک و از ستاره برام گرفت و آورد. برام مهم نیست ... امروزم رفتم کارای طلاق و انجام بدم...
با اومدن ننه سلمان حرفش رو عوض کرد و گفت؛
_ مادر، میخام یه خونه بگیرم تو شهرتون، اونجا دوست و آشنا زیاد دارم میخام کار جدیدمو اونجا شروع کنم نظرتون چیه؟
ننه بلقیس لپاش گل انداخت و گفت؛
_ من که از کار و اینا سر در نمیارم ننه اما از خدامه دختر و نوه ام نزدیکم باشن، حالا چی شده یهو میخای بیای اونجا برا زندگی؟
سلمان گفت؛
_ همچین یه دفعه ای هم نیست... خونه تهران باب دل من و صبورا نیست، میخاستیم عوضش کنیم... گفتم بیایم یکمی نزدیکتر به شما بهتره. حالا انشالله که کارامون درست میشه..
خوشحال بودم.. باورم نمیشد کابوسام دارن تموم میشن......
#قسمت_اخر_صبورا


بعد از رفتن ننه و نعمت حسابی تنها شده بودم. بچه داری هم خیلی سخت بود و به تنهایی کارامو انجام میدادم.
حدودا یک ماهی اونجا مونده بودیم، تو این یک ماه سمانه دوبار بهم سر زده بود و اون هم مثل من خوشحال بود از اینکه خدا صدام رو شنیده.
روی تخت دراز کشیده بودم و به بچه شیر میدادم. سلمان بوسه ای به گونه ام زد و همونجا دراز کشید و گفت؛ امروز کارای طلاق تموم شد..
با تعجب گفتم؛ چه زود؟
سلمان گفت؛ توافقی بود، خودشم فهمیده بود که دیگه نمیتونم سوهان روح بودنش رو تحمل کنم، اونی که منو وادار به تحمل میکرد هم دیگه حناش برام رنگی نداره...
پرسیدم؛ پس تکلیف اموال چی میشه؟
سلمان اخمی کرد و گفت؛
_ نمیخوام.. اموال خودش رو قانونی پس بگیره... من مال خودمو بخشیدم اگه خودش خواست میتونه پس بده، اما دیگه نمیتونم زندگی خودمو و تو و این بچه رو بخاطر مال دنیا تباه کنم، این اردشیر و اونم آذر.. خودشون بدونن باهم من انقدری دارم که بتونم یه سرپناه براتون بگیرم، به بهرام سپردم یه خونه خوب برام تو شهرتون پیدا کنه، دو تا پیدا شده میبرمت خونه ننه بلقیس باهم میبینیم...


ادامه دارد.....

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه_وچهار


میدونستم چقدر منتظر این بچه بود و شیرینی وجودش رو مشکلات زندگی تلخ کرده بود.
ستاره وارد شد؛ همون لحظه پرستار گفت؛
_ خب همراه مادر بیاد کمک کنه تا به بچه شیر بده...
بدون هیچ تجربه ای به سختی شروع کردم به شیر دادن نوزاد کوچولوم....
موهای مشکی و پرش به خودم رفته بود، اما سفیدی پوستش که مثل مهتاب می‌درخشید به سلمان...
پسر کوچیکم رو به آغوش گرفتم و تموم وجودم پر شد از حس مادری... چطور میتونستم پاره ی تنم رو بسپرم دست غریبه...
اشکام از چشام جاری شدن..
ستاره نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _ سخت نگیر تازه اول راهی صبورا... راستی خواهرت زنگ زده بود به گوشیت، گفتم که زایشگاهی، گفتن که تا صبح خودشونو میرسونن..
وحشت زده نگاهی بهش انداختم و گفتم؛
_ چرا ... چرا گفتی ستاره؟ مگه نمی دونی شرایطمو، حالا چکار کنم؟؟
ستاره شونه ای بالا انداخت و گفت؛ _ دوبار تماس گرفته بودن، چی میگفتم بهشون؟ بالاخره که می فهمیدن..
حالم بدشده بود، درد زایمان و استرس داشتن بچه ام یه طرف، درد فهمیدن با هوو زندگی کردنم یه طرف..
اون لحظه نیاز داشتم سلمان کنارم باشه، برا همین از ستاره خواستم تا بهش زنگ بزنه بیاد.
وقتی از حیاط اومد پرستار گفت فقط یه نفر اجازه داره کنارم باشه، ستاره رفت بیرون.
نگاهی بهش انداختم و گفتم؛ _ سلمان ... ننه و تکتم دارن میان اینجا...
سلمان اخمی کرد و گفت؛ _ کی بهشون خبر داده؟
جواب دادم؛ ستاره..
سلمان نفسش رو با شدت فوت کرد و دستی لابلای موهاش کشید.
گریه هام شدت گرفت...
همزمان بامن بچه هم شروع کرد به گریه کردن.
سلمان کلافه گفت؛ _ گریه نکن صبورا جان دورت بگردم..تو الان فقط باید حواست به خودت و بچه باشه... درستش میکنم، میدونم که ستاره دهن لق از قصد آتیش بیار معرکه شده..
اشکامو پاک کردم و بچه رو از دستش گرفتم.
همونطور که بهش شیر میدادم گفتم؛ چه جوری؟
سلمان گفت؛ _ خودم بهشون زنگ میزنم میبرمشون ویلای یکی از دوستام، اونا که نمیدونن خونمون کجاست، توام مرخص شدی میریم اونجا، چندروزی حواسم هست آذر نیاد... صبورا جان .. بچه دنبال شیر میگرده گناه داره...
حواسم رفت پی نوزادم... نوزاد تازه متولد قشنگم که با لبای قرمز کوچولوش به دنبال شیر گشت...
سلمان با ستاره صحبت کرد و ازش خواست دوباره حرفی نزنه....
اون شب تا صبح نتونستم بخوابم، تموم حواسم پی بچه بود..
ستاره تا صبح کنارم موند، اما چه موندنی... پشتش رو به من کرد و رو تخت خالی کنارم خوابید. من هنوز نمیتونستم درست بچه رو تو بغلم بگیرم، چه برسه به شیر دادنش.
شب عجیبی بود، به پسرم نگاه میکردم، این بچه از بطن من اومده بود، از وجود من بود، نمیدونستم برای اومدنش خوشحال باشم یا استرس روبرو شدن خانوادم با آذر و بکشم...
بالاخره صبح شد، تازه هوا روشن شده بود که سلمان باهام تماس گرفت.
بعداز احوالپرسی گفت؛_ صبورا جان من اومدم دنبال ننه و بچه‌ها تازه رسیدن میبرمشون خونه...گفتم استراحت کنن تا تو مرخص شی میام دنبالت...
نفس راحتی کشیدم و ازش تشکر کردم.
بعد از مرخص شدن منتظر سلمان موندم تا بیاد دنبالمون.
متوجه تلفن‌های مشکوک ستاره شدم و حدس زده بودم که با آذر حرف میزنه.
به سلمان پیام دادم و گفتم که آدرس ویلا رو به ستاره نده، ممکنه خبرچینی کنه... چشمم ترسیده بود و نمیتونستم بهش اعتماد کنم.
تو راہ سلمان رو به ستاره گفت؛ _ زنداداش اول شمارو میرسونم..
ستاره گفت؛ میام همراهتون ويلا....
سلمان گفت؛ _ دستت درد نکنه حسابی خسته شدی از دیروز میبرمت خونه، مادر صبورا جان و بچه ها اومدن هستن کمکش میکنن.
ستاره با سمجی گفت؛
_ پس آدرس و بده تا بیایم اردشیر و بچه ها بچه رو ببینن.
سلمان اخمی کرد و گفت:_ بچه رو الان میبریم دست بوس داداش، چرا تو زحمت بیفته.. در ضمن نمیخام این چندروزی که خانواده صبورا هستن مشکلی پیش بیاد از طرف آذر، متوجه منظورم میشی که؟
ستاره دستپاچه گفت؛ چه مشکلی... خیالت راحت..
به ویلای اردشیر خان رسیدیم، سلمان بچه رو ازم گرفت و رفتیم داخل.
بچه ها با دیدنمون اومدن به سمتمون و ذوق زده نگاه میکردن.
اردشیر خان رو مبل نشسته بود. با دیدن سلمان و بچه ی تو بغلش عینکش رو از چشمش درآورد و بلند شد...
نزدیک شد و بچه رو از دستش گرفت؛ با حالت خاصی که تا الان اونطوری ندیده بودمش نگاهش میکرد....
صداش رو صاف کرد و گفت؛ _ مبارکه داداش... نور چشمی من خوش اومدی... پسر سلمانم ... اسمش رو میزاریم نادر...
سلمان با صورت سرخ شده گفت؛ _ چرا بهم زودتر نگفتین داداش، اسمش رو گذاشتیم مرتضی با اجازتون.
اردشیرخان با تعجب گفت؛ مرتضی؟ چرا مرتضی؟
سلمان گفت؛ _ اسم برادر مرحوم صبورا بود...دلش خواست نخواستم دلشو بشکنم ...
اردشیر خان سری تکون داد و گفت؛ خیلی خب...

Читать полностью…

داستانک

.

💥 مجتبی، عثمان...


زمانی به پای اتوبوس رسیده بود که همه صندلی‌ها پر شده بودند.

اصرار  داشت که سوار شود.
"دالون‌دار" موافق نبود.

راننده که عمامه‌ای به سبک خراسانیان اصیل بر سر داشت، وقتی اصرار جوان را دید، چارپایه چوبی کنارش را نشان داد و گفت: "بیا، بیا بالا، بشین وردست خودم"

و جوان لبخندزنان بر روی چهارپایه جلوس کرد
"دالون دار" همانجا کرایه‌اش را گرفت و پس از حساب و کتاب با راننده، اجازه حرکت اتوبوس را صادر نمود.

اتوبوس به‌راه افتاد.
مقصد نهائی "خواف" است...!

هنوز به "شریف‌آباد" نرسیده‌اند که راننده دستی به زانوی جوان می‌زند و با تعجب می‌پرسد:
"خوب جوان، میخوای بری "خواف" چکار کنی؟!
کسی را اونجا می‌شناسی؟! کار واجبی داری که این‌همه اصرار داشتی سوار شی؟!"

و جوانک می‌گوید: نه

راننده ببشتر متعحب می‌شود و می‌پرسد: "پس میخوای بری خواف چکار کنی؟ اونجا که چیزی برای دیدن ندارد، وسط کویر است!"

و جوانک می‌گوید: "هیچی، میخوام برم اونجا رو ببینم!

راننده می‌پرسد: فقط همین؟!

و جوان خیلی راحت می‌گوید: آره

این جواب راننده را به‌فکر وامی‌دارد و دیگر هیچ نمی‌گوید.

از گرمسار که رد می‌شوند، آسفالت هم تمام می‌شود و وارد می‌شوند به خاکی.

یک تانکر نفتکش "لیلاند" سبز رنگ  "شرکت ملی نفت"، افتاده بود جلوی آنها، زنجیر برقگیرش هم روی زمین کشیده می‌شد و گرد و خاک فراوانی هم بپا کرده بود، باریک بودن جاده هم امکان سبقت را از اتوبوس گرفته بود. گردوخاک داخل اتوبوس را پر کرده و همه پنجره‌ها بسته شده بود.

راننده اتوبوس بالاخره تسلیم می‌شود و جلوی یک قهوه‌خانه بعد از "ده‌نمک" متوقف می‌شود تا هم گلوئی تازه کنند و هم از شر تانکر خلاص شوند.

راننده دست جوان را هم می‌گیرد و با خود به روی صندلی‌های جلوی قهوه‌خانه می‌برد.

چای اول را که سر می‌کشند، جوان به‌حرف در می‌آید و شعری را زمزمه می‌کند!

گوش‌های راننده تیز می‌شود!

شعر زبان حال راننده و مسافران است و این جاده‌های خراب و خاکی! با این مضمون که "چرا با این‌همه ثروت باید جاده‌های ما اینچنین باشد و وضع مردمان‌مان این‌گونه؟!"

راننده تعجب می‌کند، آنچه این جوان می‌خواند، نه شعر است و نه محاوره معمولی در عین اینکه قاقیه ندارد ولی فکر می‌کنی شعری را برایت دارند می‌خوانند! سروته دارد و گوش‌نواز است!

می‌پرسد: اینها را کجا خواندی؟!

و جوان می‌گوید: از جایی نخواندم، خودم سروده‌ام

راننده می‌پرسد: یعنی اینا شعر بود؟!

و جوان جواب می‌دهد: بله، به اینها می‌گویند،  "شعر نو"

راننده: "چی شعر نو؟! قشنگه، نشنیده بودم

و جوان شروع می‌کند به بیان تاریچه شعر نو و بینانگذارش و راننده "چهار گوشی" گوش می‌دهد.

خیلی از جوانک خوشش آمده و از اینکه سوارش کرده خیلی خوشحال است.

دیگر کار کشید به دل و قلوه دادن راننده و مسافر به‌طوری‌که نفهمیدند، کی رسیدند به نزدیکی‌های خواف...

➖ خوب ببینم، کجا میخوای بمانی توی خواف؟ می‌دانی اینجا مسافرخانه‌ای، چیزی ندارد؟!

➕ نمی‌دانم، بالاخره یک جایی پیدا می‌شود. خدا بزرگ است...

➖ باید بیای خانه خودمان، بد نمی‌گذرد...

و چه چیز از این بهتر...؟

دو سه تا چائی که  می‌نوشند، همین‌طور که دارند حرف می‌زنند، راننده از خستگی بخواب فرو می‌رود و جوانک هم از خدا خواسته، پشتی پشتش را می‌خواباند روی زمین، سرش را می‌گذارد روی پشتی و او هم بخوابی خوش فرو می‌رود.

زمانی بیدار می‌شوند که ساعت از ۹ شب گذشته و اهل خانه دارند سور و سات شام را آماده می‌کنند.

"کوکو سبزی" خیلی خوشمزه است و با نان محلی و سبزی خوردن از هر غدائی بیشتر مزه می‌دهد.

حالا شده‌اند سیر و  پر و قبراق و سرحال.

راننده اشاره‌ای به پستوی خانه می‌کند و با سر اشاره‌ای به بچه‌ها...

آنها خودشان می‌فهمند که مقصود چیست.

به درون پستو می‌روند و اندکی بعد با یک بسته دراز، پیچیده در یک پارچه قلمکاری شده باز می‌گردند. بسته را می‌گذارند جلوی راننده...

راننده به آرامی و با احترام بسته را باز می‌کند...

حالا نوبت جوان است که متعجب شود...!!

بله، داخل بسته یک "دوتار" است. دوتاری که در خراسان مرسوم است...

سکوت برقرار است...

راننده دست چپش را می‌برد بسوی کوک دوتار و با ناخن‌های دست راست بر سیم‌ها زخمه‌ای چند می‌زند و پس از سه چهار بار بالاخره مطمئن می‌شود که ساز کوک است...

و می‌نوازد و می‌نوازد و سپس می‌خواند: 

"نوائی، نوائی، نوائی، نوائی
همه با وفایند تو گل بی‌وفایی
الهی برافتد نشان از جدایی...."
و تا آخر...

تازه اینجاست که جوان از بهت بیرون میاید و بی‌اختیار دست می‌اندازد به گردن راننده و او را بوسه باران می‌کند!

آن راننده؛ "عثمان محمد پرست" نوازنده بزرگ خراسان است و آن جوان هم "مجتبی کاشانی" شاعر و متفکر و مدرسه‌ساز بزرگ سال‌های بعد...!

🕊🕊🕊🕊🕊🕊

.

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پنجاه_ویک


فروشنده که زن مهربونی بود وقتی نگاه هاج و واج مون رو دید لیستی از وسایلی که برای نوزاد لازمه رو به دستم داد و گفت؛_ این لیست و بردار و وسایلی که میخای رو از اینجا انتخاب کن..
خوشحال شدم و مشغول انتخاب با سلمان بودم. اول از پوشک شروع کردم. کوچیکترین سایزش رو انتخاب کردم و رفتم سراغ لباسا.
وسايل‌مون تقريبا کامل شده بود.
تخت و کمد و چیزهای بزرگتر لازم نداشتم، چون قرار نبود اینجا بمونیم..
غمى ته دلم بود، صدای آذر توی گوشم همش تکرار میشد... "بچه تو زاییدی برو شهر خودت... بچتو بزار برو.."
آهی کشیدم و خیره به خیابون روبروم شدم تا سلمان بیاد.
بعداز اومدنش راه نیفتاد، نگاهی بهم کرد و گفت؛ _ صبورا... اردشیر و ستاره فردا میان، نمیخام ته دلتو خالی کنم اما ممکنه وضع از این بدتر بشه، ازت میخام صبوری کنی مثل همیشه، فعلا آذر بهمون وعده داده در ازای مادری کردن برای بچه اموال و برمیگردونه، این مدت هم صبر کن..سعی میکنم درستش کنم..‌
نمیدونستم چی بگم، کاری از دستم برنمیومد، اگه مشکل بزرگ کردن بچه رو بدون شناسنامه نداشتم تا الان ده بار فرار کرده بودم.
در خودم نمیدیدم از عهده خودم و بچه بربیام... ناچار باید میسوختم و میساختم..
منتظر بودن تا خطایی ازم سر بزنه و بچه رو ازم بگیرن و بیرونم کنن!
به ناچار سری تکون دادم،
سلمان ادامه داد؛ _ صبورا، غذا بخور به خودت برس و به موقع اش از حقت دفاع کن... اینجا اگه بخوای بی زبون باشی برات خوب نیست، اینارو قبلا چندین بار بهت گفتم، دختر خوب بخاطر بچه مون ... بخاطر پسرمون.. راستی اسمشو چی بزاریم؟
نمیدونستم حرفم درسته یا نه ... اما ناخودآگاه از دهنم پرید و گفتم؛ _ مرتضی....
سلمان نگاه خیره شو بهم دوخت، غم تو نگاهشو حس کردم.
هردومون درمونده بودیم، نفسش رو فوت کرد و گفت؛ _ باشه... اگه تو دوس داری.. اسمشو میزاریم مرتضی...
پشیمون شدم یه لحظه، اما حس کردم سلمان زیاد واکنش بدی نشون نداد، سعی کردم بیخیال باشم....
به خونه که برگشتیم، آذر حاضر و آماده به خودش رسیده بود.
با دیدن من نگاهی به سرتاپام انداخت و رو به سلمان گفت؛ حال بچه چطور بود؟
سلمان سری تكون داد و گفت؛ _ خوبه خداروشکر دو هفته دیگه زایمانشه، من برم وسایل و بیارم از تو ماشین.
همونجا رو مبل نشستم تا استراحت کنم.
با رفتن سلمان، آذر با اخم رو بهم داد کشید؛
_ پاشو پاشو ...با اون لباسات نشستی رو مبل؟
نگاهی به پارچه ای که رو مبل بود انداختم و گفتم ؛ _ روکش داره میشورمش بعدا
آذر گفت؛ _ پاشو ببینم با من بحث نکن از بیمارستان اومدی و کثیفی همه جاتو برداشته.. پاشو تا خودم بلندت نکردم..
بازم اومده بودم تو این دیوونه خونه.
از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم.
با وارد شدن سلمان و دیدن لباس های بچه آذر به وضوح رنگش پرید...
اخماشو درهم کشید، پوزخندی زد و گفت؛
_ دلت خرید میخواست میگفتی این کولی بازیا چی بود از خودت درآوردی؟
حرفی نزدم. سلمان نگاهی بهش انداخت و گفت؛ _ دو هفته دیگه وقت زایمانشه، فرصتی نمونده بود، منم که حواسم به کل پرت کاراست، از فردا داداش میاد یکم وقتم آزادتر میشه...
آذر پشت چشمی نازک کرد و به سمت آشپزخونه رفت، سیبی گرفت به دستش و مشغول گاز زدن شد.
اون شب هم گذشت... خیلی سنگین شده بودم و اکثرا تا صبح نمیتونستم بخوابم.
وزنم بالا رفته بود و شده بودم نزدیک شصت کیلو.
صبح بلند شدم، نگاهی به خودم تو آینه انداختم؛ پیراهنمو زدم بالا.
شکمم جمع شده بود و حالت افتاده پیدا کرده بود.
شونه ای بالا انداختم و رفتم به آشپزخونه. مشغول آماده کردن صبحونه شدم.
آذر تا لنگ ظهر میخوابید، اما سلمان بیدار شد.
با دیدنم لبخندی زد و گفت؛ _ صبح بخیر خانوم....
سلامی کردم و مشغول صبحونه خوردن شدیم.
سلمان گفت؛ _ داداش اينا صبح زود راه افتادن برا ناهار میرسن، ناهار و از بیرون میگیرم تو خسته میشی، وقتی اومدن هم به ستاره و بچه ها بگو کمکت کنن، باشه؟
سری تکون دادم و گفتم؛ باشه، اینجا میمونن؟
سلمان با تعجب گفت؛ _ صبورا؟ ویلای بغلی برا اردشیره، نگو که نمیدونستی..
با تعجب گفتم؛ _ نه از کجا بدونم خب؟
سلمان سری تکون داد و با تاسف گفت؛
_ یکی مثل تو، یکی ام مثل آذر.. تو هنوز ازم نپرسیدی چی دارم چقدر دارم اما آذر... باورت نمیشه هر شب داره سر پول باهام بحث میکنه. نگاه به تیپش نکن، زنجیر تو پاش میندازه و قهوه میخوره و ادعای روشنفکری داره اما هنوز طرز فکرش مثل خاله خانباجی هاس... تا حالا بیشتر از ده تا دعا تو بالش و زیر تختم پیدا کردم!.
با تعجب گفتم؛ واقعا؟
سری تکون داد و گفت؛_ گرفتارم صبورا، همه طرف تحت فشارم و کلاف زندگیم بدجور سردرگم شده، برام دعا کن..
حرفی نزدم. سلمان از جاش بلند شد و رفت تا به کاراش برسه.

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل ونه


حرفاش مثل شمشير قلبمو زخمی میکرد..
با شنیدن کلمه بچه مون دیوونه شدم، نتونستم طاقت بیارم..

رفتم جلوش ایستادم و گفتم؛
_ اگه بخواین بچمو ازم بگیرین خودم یه بلایی سر هر دومون میارم....
سلمان با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت؛
_ بس کنین... خسته ام کردین.. نمیخوام... نه زن میخام نه بچه، دیگه نمیتونم این جهنم و تحمل کنم...
آذر از حرفم سواستفاده کرد و رفت سمت سلمان ایستاد و گفت؛
_ نشون بده اون روی سگتو... بزار سلمان ببینه این موش مردگی همش فیلمه ... بزار بشناسدت... میبینی سلمان جان ... من دلم از دست این دختر خونه... خودت میدونی که من یه کم حساسم، وقتی نیستی از قصد ریخت و پاش میکنه تا زجرم بده... یه چی میگم ده تا جوابمو میده.. من گناه کردم که رضایت دادم زن بگیری؟
دهنم از این همه دروغگویی و حاشا باز مونده بود...
نمیتونستم از خودم دفاع کنم، مثل همیشه لال شدم...
تند به سمت اتاقم رفتم و از آینه دیدم آذر، سیگاری روشن کرد و به سمت سلمان گرفت ...
داشتم خفه میشدم از این همه دورویی و ریا..
چطور این زن تونسته بود بعداز این همه بد و بیراه گفتن با یه کلام حرف من همه چیز و به نفع خودش بچرخونه؟

شب قبل از بس گریه کردم پلکام باد کرده بود.
سمانه نگاه ناراحتی بهم انداخت و گفت؛
_ شوهرتو سر لج ننداز صبورا... این مردا هرچقدرم دست و دلباز باشن تهش همینن! این همه رنگ و روغنی که این زنیکه به خودش میماله، منم بودم چشمم دنبالش بود و گوشم به دهنش... آخ که چقدر از اون زنجیر پاهای لختش بدم میاد، زنک با خودش نمیگه اینجا دهاته، محیط کوچیکه این چه وضعشه....
رو بهش گفتم؛
_ ولش کن سمانه بگو من چکار کنم؟ ننه‌ام گفت برا زایمانم تکتم و میفرسته کمکم، اونا بیان اینجا این وضع و ببینن دق میکنن، اصلا آذر قبول نمیکنه اونا بیان..
سمانه فکری کرد و گفت؛
_ باید یه کاری کنی، این همه التماسش کردی فایده ای نداشت باید با شوهرت حرف بزنی... رک بگم از خداشونه بچه رو بزاری و بری... اینا باید ترس بچه رو داشته باشن تا به حرفت گوش بدن، بگو تکلیفتو روشن کنه برات خونه جدا بگیره.
سکوت کردم. این همه نگرانی و استرس منو از پا درآورده بود..
من به اندازه کافی از بچگی درد و رنج دیده بودم.......
سلمان انقدر سرش گرم ساخت و ساز شهرک بود که شب خسته و کوفته میومد خونه، با کلی حساب و کتاب.
چندباری خواستم باهاش حرف بزنم اما وقتی فهمید موضوع چیه گفت فعلا نمیتونه تصمیم درستی بگیره...
آزار و وسواس آذر به اوج خودش رسیده بود، با حرفاش زجرم میداد..
نزدیک هشت ماه شده بودم و همچنان مثل قبل کاری ازم برنیومد.
تو این مدت آذر اجازه نداد سلمان حتی یه شب تو اتاق من سر کنه.
معده ام سوزش میکرد، بخاطر بزرگ شدن شکمم راحت نبودم و نمیتونستم مثل قبل کار کنم.

نزدیک ظهر شده بود، آذر تازه از خواب بیدار شده بود و با اخم اومد تو اتاقم.
نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت؛
_ هنوز خوابی؟ پاشو ... پاشو یه قهوه آماده کن...
بی حوصله گفتم؛
_ نمیتونم، حالم خوب نیست..
پوزخندی زد و گفت؛
_ باشه شازده خانوم...
میدونستم نقشه اش چیه، دوباره میخواست زیرآبمو بزنه، اما من واقعا توان مقابله باهاش و نداشتم...
حالم بدتر شده بود، نمیتونستم از جام پاشم، حسابی گرسنه ام شده بود و همین بیشتر بی‌حالم میکرد.
از صدای در فهمیدم آذر برا خودش غذا سفارش داده.
چند لحظه بود بوی پیتزا به مشامم می‌رسید، بزاق دهنم ترشح کرد و از گرسنگی دلم ضعف رفت...
همونجا روی تخت دراز کشیدم... درمونده خیره به در روبه روم موندم، اشک چشام بالشمو خیس کرده بود...

نمیدونم کی خوابم برده بود، با صدای گفتگوی آذر با کسی بیدار شدم.
هوا تاریک بود، صدای آذر میومد که میگفت؛
_ خودت برو رو گاز و ببین ... دریغ از یه آب گرم ... من نکردم و نمیکنم.. جای تموم وسایل و عوض کرده، نمیدونستم چی به چیه عزیزم، برا همین خودمم چیزی نخوردم اما برا تو پیتزا سفارش دادم اومدی گشنه نمونی...
سلمان در جوابش گفت؛
_ حتما حالش بده.. برم ببینم چی شده.....
آذر صداش بالاتر رفت و گفت؛
_ سلمان...چقدر میخوای بخاطر یه بچه از خودت نقطه ضعف نشون بدی.. آخه دو بار بهش کم محلی کن بزار آقاشو بشناسه، من بخاطر خودم نمیگم... شما غذا میخوردین منم یه لقمه کنارتون، این دیگه منتی نداره که عزیز من...
حرفی از سلمان نشنیدم فهمیدم که حریف این زن نمیشه و مونده سر جاش... ازش لجم ،گرفت، بیشتراز خودم که چرا باید از روز اول میموندم که حالا پاسوز این بچه شم....

از گرسنگی دستام میلرزید و پاهام جون نداشت که بلند شم.
قسمت پشت سرم درد گرفته بود و حالت تهوع داشتم...
میدونستم که تا صبحم سراغی ازم نمیگیرن.
از ترس جون بچم جیغی کشیدم و سلمان رو صدا کردم تا نجاتم بده.....

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل وهشت



سرخاک باباقلی رفتیم و حسابی باهاش درد و دل کردم ... ازش خواستم برام دعا کنه، خواستم من و بچه ام عاقبت بخیر بشیم.
رفتم به سمت خاک مرتضی... مرتضی همون یار قدیمیم... همون زخم کهنه‌ام... همون عشق ناتمومم.... بغض کهنه ام سر باز کرد. انگار بند دلم پاره شد..
ننه گوشه ی چادرش رو کشید روی سرش و به حالم گریه کرد...
بعداز چنددقیقه از جاش بلند و شدو دستمو گرفت؛ _ بمیرم برا دلت مادر، بمیرم برای جای غریبت مادر... پاشو... پاشو بریم...
سبک شده بودم، به خونه برگشتیم.
اون روز تا غروب نتونستم با کسی حرفی بزنم. بچه ها هم کاری به کارم نداشتن.
چندروزی گذشت.خاله و دخترا به دیدنم اومدن. همشون با من مثل گذشته بودن، اما حالشون مثل قدیم خوب نبود.
امشب شب خواستگاری تکتم بود.
سلمان خودشو رسونده بود تا کنار دایی کاظم حرف‌ها خواستگاری زده بشه.
ننه با دیدنش ازش کلی تشکر کرد و دعاش کرد.
سلمان نزدیکم شد و گفت ؛ خوبی صبورا؟ بچه چطوره؟
لبخندی زدم و گفتم؛ ممنونم.. چطور تونستی راضیش کنی بیای؟
سلمان گفت؛ _ یک درصد فکر کن که راضی میشد بیام اینجا، بهش گفتم تهران برام کاری پیش اومده، حتما باید بیام، سرراه رسوندمش خونه مادرش حالا یه شب میمونم فردا برمیگردم، دوباره برا عقدشون میام که ببرمت شمال...
تكتم بخاطر رسیدن به عشقش خوشحالترین بود. من هم براش خوشحال بودم، همین‌که تونستم دل خانوادمو شاد کنم برام کافی بود.
بعداز صحبت های اولیه، قرار بر این شد که بعد از آزمایش و خرید، دوروز دیگه عقد کنن.
اون‌شب بعد از رفتن مهمونا، همگی کنارهم شام خوردیم.
سلمان خسته بود و بعداز مدتها کنارهم تو اتاق خوابیدیم.
سلمان گفت؛ _ این مدت تونستی کمی استراحت کنی مگه نه؟
نگاش کردم و خندیدم.
ادامه داد؛_ باورت میشه نتونست یه وعده غذای حسابی درست کنه؟
پرسیدم؛ چرا؟
سلمان نفسش رو فوت کرد و گفت؛_ نمیدونم، میگه ناخونام میشکنه ظرف بشورم،آشغال میره لاش دستم بو میگیره، لباسم بو پیاز داغ میگیره... درکش نمیکنم، قبول نمیکنه که بیماره، منم واقعا دارم کم میارم... انقدر غر میزنه تا مجبور میشم از رستوران غذا سفارش بدم.. تازگیا بدتر شده، ازم یه لباسشویی جدید میخاد، میگه این یکی بخاطر اینکه لباسای ما توش شسته شدن کثیفن...
حرفی نزدم نمیدونستم چی بگم.
از آینده ام با این زن میترسیدم...
چه جوری باید به خانواده ام میگفتم که دارم با این شرایط زندگی میکنم؟ ننه حتما سکته میکرد.
صبح روز بعد سلمان قبل از رفتنش منو به خرید برد. پیراهن بارداری زیبایی به رنگ سبز برام خرید تا سر عقد تكتم بپوشم.
نگام کرد و گفت؛ _ صبورا جان تا اینجا هستی و به شهرتون آشناتری برو آرایشگاه، قرار نیست چون حامله ای خودتو عذاب بدی به اندازه کافی برات پول گذاشتم..
تشکری کردم. منو رسوند و بعداز خداحافظی قرار شد پس فردا برای عقد بیاد.
تموم این دوروز و مشغول انجام تدارکات عقد تكتم بودیم. قرار شد عقد تو خونمون برگزار شه. نتونستم برای خرید همراشون برم...
دو هفته مونده بود تا به شش ماه برسم و برام سخت بود.....
روز عقد شد و خونه حسابی شلوغ شده بود.
فامیلا با کنجکاوی نگام میکردن.
سلمان بعد از کمی تاخیر رسیده بود، کنارم ایستاده بود و با احترام به فامیلا خوش آمد میگفت.
انقدر خوشحال بودم که تلخی تموم بودن‌های با آذر یادم رفته بود.غافل از اینکه در آینده چه چیزهایی در انتظارمه.
کارای عقد تكتم تموم شد و بعداز هزاران بار تماسِ آذر به خونه برگشتیم..
با دیدن سلمان کنار من نتونست خودشو کنترل کنه و همون اول با تشر بهش توپید؛
_ به به سلمان خان.. دیروز و دیشبم حتما تهران کار داشتی، نه؟؟!
سلمان با خونسردی سلامی کرد و رفت روی مبل نشست...
آذر با خشم گفت؛_ چه سلامی سلمان... مگه ما باهم حرف نزدیم؟ مگه قرار نبود این دختر فقط برات یه بچه بیاره و  بره... رفتی ولایتش چکار؟ اصلا این کیه؟ خانوادش کین؟ ننه بابا داره یا یکی مثل خودش پسش انداخته؟ با این سن کمش معلوم  نیس چیکار کرده که بهت انداختنش... این‌همه سرتو مثل کبک نکن زیر برف. آخرین باری که اومدی خونه پدر و مادر من یادته؟ همون که اومدی دم در دنبالم کافی بود...
سلمان چشماشو بست و گفت؛ _ آذر جان ...کافیه صبورا حامله ست... نمیتونستم اومدنی هم تنهاش بزارم...
آذر با اخم گفت؛ _ چیکارکنم که حاملست. خوب حاملگی شو بهونه میکنی میکوبی تو سرم؟ اصلا من نمیخوام با این  تو این خونه زندگی کنم... ازش بدم میاد، حالم از پوست سیاه سوخته اش بهم میخوره.. نمیتونم اون سکوت لعنتيشو تحمل كنم... از اسم نحسش بدم میاد، بفرستش بره ور دل ننه‌اش وقتی زایید برو بچه امونو بگیر و بیا طلاقش بده سلمان، من دیگه به اینجام رسیده....

Читать полностью…

داستانک

وقتی ازدواج کردم، وقتی بچه‌دار شدم، حتی وقتی مسئولیت‌ها و وظایفم سنگین‌تر و بزرگ‌تر از خودم شد، حتی بعد از خواندن ده‌ها کتاب روان‌درمانی و شنیدن صدها اپیزود روان‌شناسی، حتی بعد از تجربه‌ی سوگ، نتوانستم مامان را درک کنم. حالا می‌توانم.


حالا که کشورم – کشور و مردم نجیب و صبورم – آرام و قرار ندارد، مامان را تحسین می‌کنم.


برای همه‌ی آن روزهایی که وحشتش از جنگ را مربا درست کرد و کمپوت انداخت و قصه گفت، برای همه‌ی آن روزهایی که دلتنگی‌اش را توی تشت چلاند و روی بند آویزان کرد.


دیدن صحنه‌های جنگ از تلویزیون، بی‌تابی‌های مامان، دلتنگی برای برادرم، انتظارهای طولانی برای رسیدن نامه از جبهه و شنیدن خبر شهادت جوان‌های شهر، سرخوشی کودکانه را از من گرفته بود.

منِ چهار ساله توجه می‌خواست و نمی‌توانست بفهمد که تو همه تلاشت را می‌کنی تا امیدوار بمانیم.


مامان، به‌خاطر همه‌ی آن سال‌هایی که تو را نفهمیدم، مرا ببخش. حالا که صبح تا شب توی خانه راه می‌روم و شب تا صبح کابوس می‌بینم، حالا که یاس درمانده‌ام کرده، حالا که همه‌ی قوانین فرزندپروری را زیر پا گذاشته‌ام و به دختر پنج‌ساله‌ام اجازه داده‌ام برایم مادری کند، می‌فهمم تو چقدر خوب از پس اندوهت برآمدی.


مامان، امروز شبیه‌ترینم به تو!
به تو در روزهای آغازین سال شصت و نمی‌دانم چند، که برادرم در خط مقدم می‌جنگید و تو دلواپسی‌هایت را کباب سرخ می‌کردی
و آرزوهایت را برای‌مان لالایی می‌خواندی و امیدهایت را قصه می‌بافتی.


دکتر صادقی می‌گوید:
«قصه‌ها و لالایی‌های مادرها و مادربزرگ‌ها، روایتی‌ست از آن‌چه نمی‌توانند به زبان بیاورند،
از چیزهایی که آرزوی داشتنش را دارند و نمی‌توانند داشته باشند،
از چیزهایی که جایش در زندگی‌شان خالی‌ست.»


حالا که از صبح دارم برای وطنم قصه می‌بافم
و برای دخترم لالایی می‌خوانم،
دلیل سوز صدایت را وقتی:

«لالالالا گل زردم
نبینم داغ فرزندم
خداوندا تو ستّاری
همه خوابن، تو بیداری
به حقِ خواب و بیداری
عزیزم را نگه‌داری»
می‌خواندی، می‌فهمم.

مامان، حالا می‌فهمم رخت شستن، کباب سرخ کردن، مربا درست کردن و امیدوار ماندن سخت‌ترین کارهای دنیاست وقتی کشورت دارد جان می‌کَنَد.

مامان! حالا میفهمم بوی مرباهای تو بود که ما را از بوی باروت نجات داد.

الهه افشار

Читать полностью…

داستانک

هزینه های پنهان زندگی

هزینه دیسیپلین، لذت است.
هزینه متفاوت بودن،تنهایی است.
هزينه التيام، مواجه است.
هزینه نور داشتن، سوختن در تاریکی است.
هزینه خودت بودن،قضاوت شدن است.
هزینه خواستن، رنج کشیدن است.
هزینه نه نگفتن، ترک شدن است.
هزینه عشق ورزیدن، آسیب پذیری است.
هزینه جلو رفتن،جا گذاشتن بعضی هاست.
هزینه رهایی ،بریدن است.
هزینه آگاهی ،درد است.

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل وشش


سمانه چنگی به لپای قرمزش کشید و گفت؛ خدا مرگم بده، راست میگی؟
اشکامو پاک کردم و گفتم؛ آره...
سمانه فکری کرد و گفت؛ بخای اینجاهم صبوری به خرج بدی کلاهت پس معرکه‌اس دختر زرنگ باش، اینجا کس و کاری نداری که بخاد پشتت باشه، خوب به حرفام گوش کن.. خودت باهاش حرف بزن التماسش كن تا دلش نرم بشه، باید اینجا بمونی.. این شوهری که من دیدم بخاطر ترس از برادرش و اموالش تن به هرکاری میده... پس خودت تا شوهرت نیست باهاش حرف بزن..
پرسیدم؛ چی بگم بهش؟
سمانه گفت؛ بگو من همینجا تو همین خونه میمونم تو برا بچه ام مادری کن، من کمک حالتم تو این خونه.. بزار من اینجا کنارت باشم...
اخمی گردم و گفتم؛ یعنی بچه مو بسپرم دست یه دیوونه؟
سمانه گفت؛ ساده نباش دختر بچه هروقتی باشه، بچه‌ی مادرشه... وقتی تو یه خونه باشی بچه ات میشناستت، بهتر از اینه که برادر شوهرت از این شرط خبردار بشه و از خداخواسته شوهرتو تحریک کنه...
فکری کردم، بیراهم نمیگفت.. این سلمانی که من دیدم حسابی مخش شستشو داده شده بود.
رفتم خونه، آذر تازه بیدار شده بود. قهوه اش رو آماده کردم و بردم براش.
نگاه مشکوکی بهم انداخت، فهمیده بود میخوام چیزی بهش بگم، پرسید؛ چیه؟ کاری داری؟
کمی من من کردم و گفتم؛ یه خواسته ای دارم ازت...
یه تای ابروشو داد بالا و گفت؛ چی؟!
کنارش نشستم و گفتم؛
_ بچه مو میدم تو براش مادری کنی اما باید با سلمان صحبت کنی که من همینجا بمونم، دوس دارم خودم اینجا باشم و مراقبش باشم.. کمک حالتم میشم هم تو کارای خونه هم بچه...
آذر گفت؛ چه کمکی؟ چیزی که زیاده کلفت.... تو داری برام شرط میزاری؟!
سعی کردم آروم باشم، مکثی کردم و گفتم؛
_ تو حساسی، دوروز دیگه میتونی خراب کاری های این بچه رو بشوری؟ کی دلسوزتر از منه مادر؟ به کدوم کلفتی میتونی اعتماد کنی؟ میدونی که سلمان چقدر منتظر این بچه بوده؟ مطمئن باش که من هیچ چشمی به سلمان ندارم خودت تو این چندماه متوجه شدی، خیالت راحت باشه فقط باهاش صحبت کن که من کنارتون باشم...
آذر همونطور که قهوه اشو مزه مزه میکرد گفت؛ نمیدونم ... باید فکر کنم..
نفس راحتی کشیدم، باید دلشو به دست می‌آوردم.
برای نهار زرشک پلو با مرغ درست کردم، همون غذایی که دوست داشت...
دلم سوخت، به اندازه ی تموم سن کمم دلم برای خودم سوخت، تا کی باید کوچیک میشدم.. تا کی باید خار و خفیف میشدم..
خودم باید بچه امو میدادم به هووم، برای بودن کنار بچه ام باید التماس میکردم...
همونطور که زرشک هارو تفت میدادم، اشک از صورتم جاری بود.
با خودم زمزمه کردم؛ ای فقیری بسوزه پدرت...
حدودا سه ماهی میشد که به دیدن خانوادم نرفته بودم.
تکتم چندباری قصد کرده بود تا بیاد کنارم بمونه و کمک حالم بشه، اما خبر نداشت خواهر بیچاره اش شده کلفت هوو بزرگه و داره برا داشتن و دیدن بچه بدنیا نیومدش التماس میکنه...
همیشه اونجور که دوس داری پیش نمیره ... حداقل برای من که اینطوری بوده..
چه شبایی که تا نیمه شب خیره به سقف اتاق هق هق نکردم و از خودم و سرنوشتم و همه گله نکردم...
میخام بگم همه میتونن خوب باشن، خوشی کردن و تفریح کردن و بلدن، زندگی راحت و دوس دارن..
درسته میگن پول خوشبختی نمیاره، اما نداشتنش برای ما بدبختی آورد، ماهم اگه پول داشتیم خیلی کارا انجام میدادیم...
عزت نفسمو كاملا از دست داده بودم اما سعی میکردم به روی خودم نیارم......
شب، سلمان که برگشت ازش خواستم منو به دیدن خانوادم ببره.
مکثی کرد و گفت؛ _ ببرمت که حرفی نیست اما ... اما، آذر تنها میمونه...
خشمم رو فرو خوردم و گفتم؛ منو ببر، خودت نمون، بعد بیا دنبالم یا اصلا منو با آژانس بفرس.
سلمان فکری کرد و گفت؛ _ نمیدونم... تازه داره بخاطر شرط بچه نرم میشه، الان اگه بازم تنهاش بزارم جنی میشه، کی میخاد دوباره از دلش در بیاره....
اخمی کردم و گفتم؛ _ خب میگم که با آژانس برم برا هردومون بهتره.
سلمان گفت؛_ دلم راضی نمیشه تو رو تنها بفرستم، خانوادت چی میگن بعد چندماه؟
چیزی نگفتم.
سلمان گفت؛ _ خیلی خب...دسته چکش رو درآورد و مبلغ قابل توجهی رو نوشت و داد دستم.
پرسیدم؛ این چیه؟
سلمان گفت؛ _ مگه نگفتی برا جهیزیه تکتم نیاز به پول دارن؟ اینو ببر خودت برا مادرت نقد کن یا بدین دست یه بزرگتر زودتر بفرستینش خونه بخت، خیال مادر بیچاره ات هم راحت میشه... ازش تشکر کردم و گفتم؛
_ تو برای خواستگاریش میای؟
سلمان گفت؛ آره .. حتما میام بالاخره یه مرد باید بالا سرتون باشه دیگه، پس تو ساکتو جمع کن، میسپرم راننده خودمون بیاد صبح ببرتت.. تشکری کردم.
سلمان دستی به سرم کشید و گفت؛ _ ازم بگذر صبورا... این روزا حالم خیلی بده... مثال آدمی رو دارم که تو لجنزار گیر کرده و هرچی دست و پا میزنه بیشتر فرو میره.....

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل وچهار


عملاً مثل یه کلفت هر روز شلنگ آبو به دستم میداد و میگفت باید پله ها رو بشوری...
تقریبا میشه گفت یه خونه تکونی هر روزه داشتم.. خواستم وارد خونه بشم اما تلفن به دست اومد روی ایوون و گفت؛ _ تا من با تلفن حرف میزنم تو هم برو دروازه رو بشور خیلی وقته که خاک گرفته کسی هم نیست که بخواد اینجاها رو تمیز کنه که به دلم بشینه.......رفته بودم بیرون از درو مشغول شستن دروازه با شلنگ آب بودم.
چشمم افتاد به همسایه ها، زنی که روز اول عید دیده بودم با دیدنم لبخندی زد و بهم نزدیک شد.
سلامی کردم بهش، جوابم رو با خوشرویی داد.
رفتم که شلنگ آب و ببندم، وقتی برگشتم گفت؛ اسمت چیه؟
گفتم؛ صبورا..
زن گفت؛ چند سالته؟
جواب دادم؛ شونزده سال..
زن با زیرکی گفت؛ حامله ای مگه نه؟
سرم رو چرخوندم سمت ویلا تا ببینم آذر هست یا نه.
مکثی کردم و گفتم؛ از کجا میدونی؟
زن گفت؛ از راه رفتنت، صورتت... چندماهته؟
به آرومی گفتم؛ نزدیک چهار ماه گمونم.
خندید و گفت؛ به سلامتی... میخای بدونی بچت چیه؟
با خوشحالی سری تکون دادم و گفتم؛_ آره...خیلی دوس دارم...
زن پلک پایینی چشمامو کشید و دقت کرد، با خنده گفت؛ بچه ات پسره..
خوشحال شدم و گفتم؛ از کجا میدونی اینارو؟
زن خندید و گفت؛ ناسلامتی سه تا شکم زاییدم..
همونجا روی سکوی کنار دیوار نشست و گفت؛ اسمم سمانه اس.. همسایه روبرویی تونم..
لبخندی زدم و گفتم؛ خوشبختم..
سمانه با کنجکاوی پرسید؛ چطور با هوو تو خونه سر میکنی؟ اونم همچین هوویی..
حرفی نداشتم که بگم، پرسیدم؛ مگه میشناسیش؟
سمانه گفت؛ هفت سالی میشه اینجارو خریدن، انگار از دماغ فیل افتاده... تا پارسال همسایه ها از دستش آسایش نداشتیم، زن وسواسی شکایت شوهرامونو پیش دهیار میکرد..
کنجکاو شدم و گفتم؛ چرا؟
سمانه اخمی کرد و گفت؛ اینجا روستاست، اسمش باهاشه.. ما عادت داریم تو حیاطمون مرغ و خروس و گاو و گوسفند داشتیم و داریم... از بوی بد و سر و صدای حیوانات شکایت داشت میگفت بچه هاتون تو کوچه نیان بازی..
لبخندی زدم و حرفی نزدم.
سمانه پرسید؛ تو چی مثل خودشی؟کجایی هستی؟
جواب دادم؛ یکی از شهرای اطراف تهران..
سمانه که انگار تازه داشت براش جالب میشد ادامه داد؛ خب چطور با این سن کمت، زن آقا مهندس شدی؟
نگاهی بهش انداختم.. غریبی و دلتنگی باعث شده بود که سفره دلم رو پیشش وا کنم...
گمونم حرفام یک ساعتی طول کشید...
سمانه اشک چشماشو پاک کرد و گفت؛
_ ای بیچاره... شانس سواره و تو پیاده... همیشه گمون میکردم این چیزا مال ده و روستاست، نگو این هووبازی همه جا پیدا میشه، حالا میخای چکار کنی؟
درمونده گفتم؛_ نمیدونم... اگه حامله نبودم قید همه چیرو میزدم اما الان نمیتونم....
صدای داد آذر منو به خودم آورد؛ _ صبورا ... صبورا کجا موندی پس؟!
از جام بلند شدم و از سمانه خداحافظی کردم.
آذر تو هال ایستاده بود، حسابی به خودش رسیده بود. فهمیدم که وقت اومدن سلمان شده.
قالیچه ی اتاقش رو پرت کرد رو ایوون و گفت؛ _ سایه چشمم افتاد رو قالیچه سیاه شده، بشورش...
بند بند استخونم از کار زیاد درد میکرد، نمیدونستم اینهمه بشور بساب برای چیه...
همه جای خونه پر از لباسای شسته شده و اتو نشده بود.
انگار تو مغزم یکی بهم پوزخند میزد!
قالیچه رو شستم و لوله اش کردم تا آبش بره...
درد شدیدی زیر شکمم احساس کردم، همونجا از درد مثل مار به خودم میپیچیدم.
بعداز چند دقیقه طاقت فرسا آذر با پاهای لاک قرمز زده اش اومد بالاسرم و گفت؛ چت شده تو؟
گفتم؛ زنگ بزن به سلمان...
ابروهاشو بالا انداخت و گفت؛ سلمان مگه بیکاره که برا درد تو از سرکارش پاشه بیاد؟ پاشو پاشو... کم خودتو شیرین کن...
میدونستم که زنگ نمیزنه، به هرجون کندنی بود خودمو به اتاقم رسوندم و با سلمان تماس گرفتم.
بعد از چندتا بوق جواب داد؛ جانم صبورا...
گفتم؛ سلمان بچه ام...
بعداز سرم و سونوی اورژانسی آوردنم توی بخش زنان.
آذر با دستش جلوی بینیش رو گرفته بود و کناری ایستاده بود.
دکتر زنان کشیک بخش وارد اتاق شد، نگاهی به وضعیتم انداخت و گفت؛_ خب...خداروشکر وضعیت مادر و بچه سالمه، هیچ خطری تهدیدشون نمیکنه.. فقط اینکه بخاطر پایین بودن جفت لازمه که استراحت داشته باشن خانومتون...
آذر با وحشت سرش رو چرخوند سمت من و گفت؛ مگه... مگه تو حامله ای؟!
دکتر با تعجب نگاهی بهش انداخت و بی‌خبر از همه جا رفت بیرون....
سلمان که متوجه عکس العمل آذر شد گفت؛
_ آره..ما ... ما خودمونم تازگیا متوجه شدیم...
آذر با چشمای به خون نشسته گفت؛ تازه متوجه شدی؟! یعنی میخای بگی خبر نداشتی؟
نگاهی به من انداخت و گفت؛ _ میدونستم مارموزی اما نه تا این حد... مثلا برا چی از من پنهان کردی ها؟ فک کردی من بدم میاد؟ منی که ...

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهل ودو


بدون اینکه جواب سلامم رو بده نگاهی بهم انداخت و گفت؛ یه قهوه برام درست کن....
آروم گفتم؛ من بلد نیستم چه جوری قهوه درست میکنن...
پوزخندی زد و گفت؛ از کدوم دهات اومدی که هنوز قهوه درست کردنم بلد نیستی..
جوابش رو ندادم و سعی کردم خودم رو به بیخیالی بزنم... دوست نداشتم باهاش دهن به دهن بزارم. فهمیده بودم که تو این مدت سعیش رو میکنه که منو پیش سلمان بد کنه.......
در جوابش گفتم؛ برای ناهار چی درست کنم؟
فکر کرد و گفت؛ _ دلم قرمه سبزی میخواد اما بعد از پختن قرمه سبزی بشور بساب حسابی در پیش داری...چون دوست ندارم خونه بوی سبزی بگیره..راستی یه سوال برام پیش اومده ،الان بیشتر از بیست روزه که اومدی اینجا مثلاً تازه عروسی چرا سلمان نمیاد پیشت، چیکار کردی که به این زودی ازت سیر شده؟
سرمو پایین انداختم و مشغول کارم شدم.
با بدجنسی هرچه تمامتر ادامه داد ؛_ حقم داره خب ... هر کی باشه با این بدن لاغر مردنی و پوست سیاه رغبتی نداشت، تازه موهاتم که همیشه چربه، حموم واجب نیستی، اما بهتره که هر روز بری دوش بگیری....
نتونستم طاقت بیارم، اومدم از در برم بیرون، صدای خنده بلندش بیشتر عصبیم میکرد...
باورم نمیشد که یه زن بتونه اینقدر بدجنس باشه....
دروازه ویلا به صورت نرده آهنی بود، از لابلاش متوجه زنای روستایی شدم که دم در با همدیگه مشغول دیده بوسی بودن.
یادم اومد که امروز اول عیده، اما تو این خانواده خبری از عیدی و عید دیدنی نبود.
کنجکاو شدم، نزدیک تر رفتم درو باز کردم.
چشمم افتاد به چند تا از زنای همسایه که با همدیگه صحبت میکردن و فارغ از غم دنیا میگفتن و می خندیدن.
با دیدن من نگاهی به من انداختن و با همدیگه پچ پچی کردن.
یکیشون نزدیکتر شد، سلام کرد.
منم گفتم؛ سلام عیدتون مبارک..
زن حدوداً ۴۰ سال سنش بود.
خندید و گفت ؛ تازه اومدین اینجا؟
سری تکون دادم و گفتم؛ بله..
زن با کنجکاوی گفت؛_ آخه من دیروز آقای مهندس و خانمش رو با هم اینجا دیدم؟
برخلاف میلم گفتم؛ منم خانم آقای مهندس هستم..
خواست سوال دیگه ای بپرسه اما بچه‌اش صداش کرد و خداحافظی سرسری ازم کرد و رفت.
چرخیدم که برگردم برم، از لای پرده تراس بالا آذر و دیدم که با یه بدجنسی و اخم روی صورتش منو نگاه میکنه.
رفتم و مشغول درست کردن ناهار شدم.......
آذر تمام روز و مشغول صحبت با تلفن بود و یا تماشای ماهواره. بیشتر وقتشم به سوهان زدن و لاک زدن به ناخنش میگذشت.
موقع ظهر، سلمان برگشت.
طبق روال همیشه آذر با دیدنش خودشو از سر و کولش آویزون کرد....
تعجبم از این بود که وقتی این رفتارها رو باهاش داشت سلمان چرا همیشه تشنه محبت و احترام بود. وقتی کنار هم مینشستن با این همه زیبایی و به خود رسیدن آذر، تفاوت سنیشون مشخص بود.
آذر خودشو لوس کرد و گفت؛ _ سلمان جان دلم پوسید تو این خونه ...الانم که عید شد و همه یا مهمونین یا تفریح... منو ببر بیرون دلم یه گردش حسابی میخواد..
سلمان سر تکون داد و گفت؛ باشه آماده باشید بعد از ناهار هر دوتونو میبرم...
آذر با خشم نگاهی بهش انداخت و گفت؛
_ یعنی چی که بعد از ناهار هر دوتونو با هم میبرم؟ درسته که رضایت دادم زن دوم بگیری اما رضایت ندادم که اینو  هر کجا که آویزونم باشه بیاری.. مثل اینکه یادت رفته من کیم؟
برخلاف اون چیزی که انتظار داشتم سلمان سکوت کرد، انگار از این زن میترسید.
آذر گردنشو چرخوند به سمت من و گفت ؛
_ یه چیزی بهت میگم خوب گوشاتو باز کن ... بیخود نقش آدمای مظلوم رو به خودت نگیر، من آدمای قماش شما رو خیلی خوب میشناسم، اول فاز مظلومیت برمیدارین، بعد از اینکه خوب شیر شدین ادعای زیادی دارین.. تو اومدی اینجا فقط یه بچه بیاری و بری، همین.. خیال برات نداره... همه کاره این زندگی منم.. همه کاره دم و دستگاه زندگی این دوتا برادر منم... در حال حاضر این منم که میگم کی چیکار بکنه...
نگاهمو چرخوندم سمت سلمان، با دستاش جلوی چشمش رو گرفته بود.. انگار، سرش درد می‌کرد..
آذر بیشتر از چند روز نتونسته بود خودشو کنترل کنه و از اون حالت مهربونی الکی که به خودش گرفته بود بیرون اومد. واقعا که این زن وقتی عصبانی میشد من ازش میترسیدم..
سلمان ناچار گفت؛ _ خیلی خوب آذر جان، آروم باش... بعد از ظهر من و تو با هم میریم..
خندم گرفته بود، چه راحت همه چیزو با یه توپ و تشر به نفع خودش کرد!
بعد از ظهر همونطور که خواسته بود با آرایش زياد و مانتو فوق العاده بازی آماده شد تا برن بیرون.نگاه پر از فخرشو به من دوخت و آروم آروم از پله ها پایین رفت ...
بعد از اینکه سوار ماشین شدن، سلمان به بهونه جا گذاشتن دسته کلیدش اومد خونه و گفت؛ _ صبورا جان من شرمندم دیدی رفتارشو که ...

Читать полностью…

داستانک

یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.

یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!

گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟

گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند…

از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.

سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.

یادمان باشد، سلام مان بوی نیاز ندهد!

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_سی ونه


کارا رو ردیف کردم و معمار مطمئن پیدا کردم، فقط کسی رو میخان که بالا سرشون وایسته، اینبار وا بدیم تمومه ها...من بخاطر مدرسه بچه ها تا خرداد نمیتونم بیام، دست آذر و این دختر و بگیر باهم برين شمال بمونين. توام بالاسر زن و بچت باش..
سلمان گفت؛ آخه داداش خونه ها که آماده نشدن هنوز کجا بمونن هردوشون تو یه خونه؟
اردشیر خان با اخم گفت؛ خونه خودمون که هست مگه چقدر راهه تا شهرک؟!
سلمان ایندفعه رو بسپار دست من،بجای اینکه بفکر سازش زنا باشی به فكر جيبمون باش که تهش سوراخ شده...اون خونه دوبلکسه.. آذر و بفرست بالا، این دخترم میمونه پایین..
سلمان فکری کرد و گفت؛چشم داداش.. فقط ...
نگاهی به ستاره انداخت و گفت؛ فقط نمیخام آذر بفهمه صبورا بارداره...
ستاره کمی سرخ شد و گفت؛خیالت راحت داداش اوندفعه ام نمیدونم کدوم شیر پاک خورده‌ای قضیه عقدتو بهش گفت...اگر نه من فک کردم خودش از قبل میدونست..
همونجور که حدس میزدم، اردشیر خان شمشیرو از رو بسته بود و بخاطر سرمایه‌اش براش مهم نبود من چی بهم میگذره، یا راضی ام یا نه .....
حرفی نزدم ترجیح دادم سکوت کنم.
مهمترین چیز این بود که فهمیدم برخلاف تصورم ستاره با آذر ارتباط داره.......
به خونه که برگشتیم، سلمان گفت؛ کم کم وسایلتو جمع کن، فردا راه میفتیم، چیز زیادی برندار، اونجا همه چی هست.
پرسیدم؛ کی...کی میخای بیاریش؟
سلمان نگاهشو ازم دزدید و گفت؛
_ امشب میبرمش... از قبل با داداش هماهنگ کرده بود آمادست. اما نمیمونم برمیگردم...
مثل همیشه صبوری کردم و حرفی نزدم. نمیدونم چرا یه حسی تو دلم منو گناهکار جلوه میداد...حسی که بهم میگفت؛ این تو بودی که زندگیتو رو خرابه ی زندگی دیگری ساختی... همه چیز و سپردم به خدا...
سلمان با آذر تماس گرفت و بهش اطلاع داد که میره دنبالش.
بعداز رفتنش انگار ته دلمو خالی کردن، نمیدونم چه احساسی بود، اما هرچی که بود حس جدیدی بود، حس خشم، حسادت و ناکامی.. با حس گرسنگی یادم اومد که دیگه تنها نیستم...
دستمو رو شکمم گذاشتم و باهاش حرف زدم،با کودکی که پدرش عاشقم نبود و فقط منو بخاطر اون میخواست...مادر شونزده ساله ای که هیچی از مادری نمیدونست....
لباس هامو جمع کردم، خوب شد که خونه‌ی اردشیرخان نموندم،حس خوبی به اون خانواده نداشتم.
بعداز صحبت با تکتم سعی کردم بخوابم...
تموم هوش و حواسم پی سلمان بود، عاشقش نبودم اما حس تعلقی بهش داشتم.
نمیدونم ساعت چند بود اما باصدای در سراسیمه از خواب پریدم، تنها بودم و حسابی ترسیدم.
تاپ سفید رنگی پوشیده بودم که حسابی سبزه بودنم رو به رخ میکشید. سلمان وارد اتاق شد،چشماش چرخید و رو شکمم نشست.
با دیدنش خیالم راحت شد، نزدیک اومد و حس کردم بغض کرد. نگاهم کرد و گفت؛ نمیخواستم اینطوری بشه...
سعی کردم بیشتراز این ناراحتش نکنم، با خونسردی گفتم؛ صبح بخیر...
سلمان همونجا کنارم دراز کشید و گفت؛
_ صبح توام بخیر خیلی خسته ام، میخوابیم، ظهر راه میفتیم...
حرفی نزدم و همونجا دراز کشیدم....
چندساعت بعد نگاه آخرمو به خونه انداختم و درو بستم.
راه افتادیم به بازار رسیدیم، مسیرش رو تغییر داد به سمت طلافروشی، پرسیدم؛ چرا اومدیم اینجا؟
سلمان گفت؛ سرویس طلایی که برات خریدم و ننداختی حتما باهاش راحت نیستی، بریم برات النگو بخرم..
کمی خیره نگاش کردم، حس کردم داره بهم باج میده اما به روی خودم نیاوردم.
وارد شدیم، بعد از انتخاب شش تا النگو، برگشتیم به ماشین، ازش تشکر کردم.
سلمان خندید و گفت؛ قابلی نداره، دربرابر کاری که تو برام کردی صبورای صبور من...
لبخندی زدم و سعی کردم سکوت کنم... برخلاف ذهن پر از شلوغی و همهمه ام...
تو راه کنار رستورانی نگه‌داشتیم و مشغول خوردن نهار شدیم.
با علاقه ی زیادی کباب هامو میخوردم.
سلمان گفت؛ این کوچولوی بابا فک کنم بدجور كباب خور باشه ها...
خندیدم، خودمم همین فکر و میکردم.
سلمان ادامه داد؛ صبورا ... میدونی که آذر بخاطر نازاییش رو این موضوع حساسه تا شکمت بالا نیومده ازش پنهان کن.
سری تکون دادم و از جام بلند شدم.
بعداز دو ساعت رسیدیم به شمال.
وقتی به در ویلا رسیدیم، قلبم از استرس خودشو به سینه ام میکوبید...
نگاهی اجمالی به ویلا انداختم. ساختمون‌های یک تیپ کنار هم دوبلکس با نمای سفید و سنگ قهوه ای.
پنجره بزرگ تراس باز بود و باد رو تكون ميداد.
سلمان كليد انداخت در رو باز کرد، پشت سرش با ترس و لرز وارد شدم.
سلمان دستش رو گذاشت پشت سرم و هدایتم کرد.
با دیدن زن روبروم خشکم زد... خدایا.. این زن چقدر زیبا بود...آذر زنی با پوست سفید بلوری، قد بلند و هیکلی تراشیده شده!
ابروهای شیطونی و موهای بلوند، معلوم بود که تازه از حموم در اومده..اینو از موهای خیسش فهمیدم...

Читать полностью…
Subscribe to a channel