3462
ღداسٺانڪღ قصہها براے بیدارکردڹ ما نوشٺہ شدند اما ما یڪ عمر براے خوابیدڹ از آڹها اسٺفادہ کردیم. @daastaanak موضوع کانال:داستانک،بریده کتاب،شعر و متن ادبی،فیلم کوتاه،موسیقی فاخر و... https://t.me/+HxUqg_4m0A4xOTE0
گروه دبیران ادبیات کشور
(گروه متوسطه یک و پشتیبان)
لطفا نام کاربری مشخص داشته باشید در غیر اینصورت از قبول عضویت امتناع خواهد شد.
تبادلات و تبلیغ در کانالها:
@Rahaii_moha
هماهنگی در گروهها:
@MaryamBehvandi
/channel/+YpGb8Fbn5T0zM2Nk
چند روز پیش، خانم یولیا واسیلی یونا، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم:
-بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم. لابد به پول هم احتیاج دارید. اما ماشاا… آنقدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمی آورید. خب… قرارمان با شما ماهی ۳۰ روبل…
-نخیر، ۴۰ روبل!
-نه، قرارمان ۳۰ روبل بود. من یادداشت کرده ام. به مربی های بچه ها همیشه ۳۰ روبل می دادم. خب… دو ماه کار کرده اید…
-دو ماه و پنج روز.
-درست دو ماه. من یادداشت کرده ام. بنابراین جمع طلب شما می شود ۶۰ روبل. ۹ روز بابت تعطیلات یکشنبه کسر میشود. شما که روزهای یکشنبه با کولیا کار نمیکردید. جز استراحت و گردش که کاری نداشتید. و سه روز تعطیلات عید…
چهره ی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد اما… اما لام تا کام نگفت!
-بله، ۳ روز هم تعطیلات عید… به عبارتی ۱۲ روز کسر میشود. ۴ روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود… که در این چهار روز فقط با واریا کار کردید. ۳ روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم، نصف روز یعنی بعد از ظهرها با بچه ها کار کردید. ۱۲ و ۷ میشود ۱۹ روز. ۶۰ منهای ۱۹، باقی میماند ۴۱ روبل. هوم… درست است؟
چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزید، با حالت عصبی سرفه ای کرد و آب بینی اش را بالا کشید. اما… لام تا کام نگفت!
-در ضمن، شب سال نو، یک فنجان چایخوری با نعلبکی اش از دستتان افتاد و خرد شد. پس کسر میشود ۲ روبل دیگر بابت فنجان… البته فنجانمان بیش از اینها می ارزید -یادگار خانوادگی بود- اما… بگذریم! بقول معروف: آب که از سر گذشت چه یک نی، چه صد نی… گذشته از اینها، روزی به علت عدم مراقبت شما، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد. اینهم ۱۰ روبل دیگر… و باز به علت بی توجهی شما، کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید… شما باید مراقب همه چیز باشید، بابت همین چیزهاست که حقوق میگیرید. بگذریم… کسر میشود ۵ روبل دیگر… دهم ژانویه مبلغ ۱۰ روبل به شما داده بودم…
به نجوا گفت:
-من که از شما پولی نگرفته ام!
-من که بیخودی اینجا یادداشت نمی کنم!
-بسیار خب… باشد.
-۴۱ منهای ۲۷ باقی می ماند ۱۴…
این بار هر دو چشم یولیا واسیلی یونا از اشک پر شد. قطره های درشت عرق، بینی دراز و خوش ترکیبش را پوشاند. دخترک بینوا! با صدایی که می لرزید گفت:
-من فقط یک دفعه -آن هم از خانمتان- پول گرفتم. فقط همین… پول دیگری نگرفته ام.
-راست می گویید؟ می بینید؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم! پس ۱۴ منهای ۳ میشود ۱۱… بفرمایید اینهم ۱۱ روبل طلبتان! این ۳ روبل، اینهم دو اسکناس ۳ روبلی دیگر… و اینهم دو اسکناس ۱ روبلی. جمعاً ۱۱ روبل. بفرمایید!
و پنج اسکناس سه روبلی و یک روبلی را به طرف او دراز کردم. اسکناسها را گرفت، آنها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت:
-مرسی.
از جایم جهیدم و همانجا، در اتاق، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب، پر شده بود. پرسیدم:
-“مرسی” بابت چه؟!
-بابت پول.
-آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان، غارتتان کرده ام! علناً دزدی کرده ام! “مرسی!” چرا؟!
-پیش از این، هر جا کار کردم، همین را هم از من مضایقه می کردند.
-مضایقه می کردند؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید، تا حالا با شما شوخی میکردم، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم… هشتاد روبل طلبتان را میدهم. همه اش توی آن پاکتی است که ملاحظه اش میکنید! اما حیف آدم نیست که اینقدر بی دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نمیکنید؟ چرا سکوت میکنید؟ در دنیای ما چطور ممکن است انسان، تلخ زبانی بلد نباشد؟ چطور ممکن است اینقدر بی عرضه باشد؟!
به تلخی لبخند زد. در چهره اش خواندم: “آره ، ممکن است!”
بخاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حیرت فراوانش، ۸۰ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمروئی، تشکر کرد و از در بیرون رفت… به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم: “در دنیای ما، قوی بودن و زور گفتن، چه سهل و ساده است!”.
بی عرضه. نوشته آنتوان چخوف
◼️۲۴ ساعت در خواب و بیداری
#صمد_بهرنگی
#کتاب_صوتی
پسربچهای به نام لطیف به همراه پدرش برای کار به تهران آمدهاند و با دستفروشی وخیابانخوابی روزگار میگذرانند. لطیف هر روز...
ده داستان خیلی خیلی کوتاه
📃 برای فروش، کفش نوزاد، هرگز پوشیده نشده.
✏️ ارنست همینگوی
📃 با چشمای خودم دیدم عزیزم. ولی تو دروغت رو بگو.
✏️ اورسون سکاتکارد
📃 مشتاقش بود. به دستش آورد. اُه.
✏️ مارگارت آتوود
📃 باتری ساعت را سروته گذاشت. روز به روز جوانتر شد.
✏️ نیما علیخانی
📃 در جوانی با هم آواز خواندند. در کهنسالی زن آواز خواند و مرد به خاطر آورد.
✏️ کایری مک کولی
📃 روزِ از دهن افتاده، زندگیِ از دهن افتاده، دسر لطفا.
✏️ استیون مرتزکی
📃 برای نجات بشریت دوباره از دنیا رفت.
✏️ بن بوا
📃 دایناسورها برگشتند. نفتشان را می خواهند.
✏️ دیوید برین
📃 یک آدمی که آقای "کوینر" را مدتی طولانی ندیده بود، با این واژه به او خیرمقدم گفت: «شما هیچ تغییری نکردهاید.» آقای کوینر گفت: «اُه» و رنگش پرید.
✏️ برتولت برشت
📃 سال نو آغاز شد. همه یکدیگر را در آغوش گرفتند. ولی حیف که قاب عکسها همیشه برای در آغوش گرفتن، سرد هستند.
✏️ زینب محمدی
داستانک
داستانک
نوشته : پائولو کوئیلو
در خيابان زني بسيار متدين گفت :
قدرت اين پادشاه از عهدي ميآيد كه با شيطان بسته .
پسرك گيج شد.
مدتي بعد پسرك به شهر ديگري سفر كرد و شنيد كه مردي در كنارش ميگفت :
همهي اين زمينها فقط مال يك نفر است. مطمئنم دست شيطان در كار است.
در پايان روزي تابستاني زن زيبايي از كنار جواني گذشت. واعظي خشمگينانه فرياد زد:
اين زن كنيز شيطان است.
***
از آن روز به بعد پسرك تصميم گرفت دنبال شيطان بگردد و همينكه او را پيدا كرد ، گفت:
ميگويند شما مردم را قدرتمند ، ثروتمند و زيبا ميكنيد.!؟
شيطان پاسخ داد :
دقيقاً اين طور نيست. تو فقط نظر كساني را شنيدهاي كه مرا تبليغ ميكنند.
.
ما همه شکستگیهایی داریم و از طریق آنهاست که نور به ما وارد میشود.
ارنست همینگوی
«باید بدانید که هیچ چیز در زندگی آینده، والاتر و نیرومندتر و سالمتر و سودمندتر از یک خاطره خوب نیست؛ بهویژه خاطرهای از دوران کودکی، از خانه و خانواده.
بسیار درباره آموزش و تربیت با شما سخن میگویند، اما یک خاطره خوب و مقدس که از دوران کودکی در وجود انسان حفظ شده باشد، شاید بهترین نوع آموزش و پرورش باشد.
اگر انسان خاطراتی از این دست را با خود به زندگی ببرد، تا پایان عمر در امان خواهد بود. و اگر تنها یک خاطره خوب در قلب انسان باقی مانده باشد، حتی همان یک خاطره نیز ممکن است روزی وسیله نجات او شود.» ✨
— فئودور داستایفسکی
#داستان_کوتاه
📚 قدرت کلمات
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي فهميدند
که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند که ديگر چاره اي نيست،شما به زودي خواهيد مرد.
دو قورباغه ي ديگر اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند.
اما قورباغه هاي ديگر دايمأ مي گفتند که دست از تلاش برداريد
چون نمي توانيد از گودال خارج شويد،به زودي خواهيد مرد.
با لاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت،
او بي درنگ به داخل گودال پرتاپ شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش ميکرد.
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند دست از تلاش بردار،اما او با توان بيشتري تلاش مي کرد
و بالاخره از گودال بيرون آمد
وقي از گودال بيرون آمد،بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي مارا نشنيدي ؟
معلوم شد قرباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند.
#جبران_خلیل_جبران
داستان های کوتاه🖋☕️
یکی از دانشگاههای یزد، اتاق مطالعه دانشجویان
واقعا ابتکار جالبی است برای عدم قطع درختان در ساختمان سازی
وقتی متن اصلی کتاب «شازده کوچولو»، اثر آنتوان دو سنت اگزوپری، برای نخستین بار در سال 1943 به دو زبان فرانسوی و انگلیسی در امریکا منتشر شد، شاید هیچکس گمان نمیبرد که این قصۀ کوچکِ جمعوجور، با ظاهری این همه ساده، مرزهای زبان و فرهنگ و نژاد و جنسیت و جغرافیا و زمان را درنوردد و در سراسرِ جهان دل از کوچک و بزرگ برباید و هرکس را، از هر نژاد و فرهنگ و ملیتی، بهنحوی درگیر و دلبستۀ خود کند.
کتاب «شازده کوچولو» یکی از محبوبترین آثار ادبی قرن بیستم است. رازِ این محبوبیت اما در کجاست؟ شاید در اینکه اگزوپری در این کتاب، تخیلات و تصاویر شاعرانه را به زبانی ساده و شیرین آمیخته است تا از مفاهیم بزرگ و عمیق و بنیادین بشری، نظیر عشق و دلبستگی و دوستی، سخن بگوید و موقعیت انسان در جهان و پیچیدگیهای درون آدمی و حسیات او را به سادهترین و درعینحال شاعرانهترین شکل به نمایش بگذارد.
C᭄❁࿇༅══════┅─
ღداسٺانڪღ
@daastaanak
┄┅✿░⃟♥️❃─═༅࿇࿇༅═─
اگر کسی به کژی برآمدهباشد، گِردِ راست کردنِ او مگرد، که نتوانی.
عنصرالمعالی
قابوسنامه، بابِ ششم
#داستان_کوتاه
📚
🎨داستان نقاشی دستان دعا کننده
آلبرشت نقاش در نورنبرگ
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی ساعتهای طولانی در روز، به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد.
در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای چهار سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند.
نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از چهار سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت:
آلبرت، برادر بزرگوارم!
حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم. تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت:
نه!
از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت:
نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم.
من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده.
(نقاشی دستان دعا کننده
بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود.
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.)
#آلبرشت
داستان های کوتاه
" در برافتادن ظلم "
از سقراط پرسیدند: کی ظلم و جور از عالم بر می افتد و عدالت حاکم می شود. سقراط گفت: عدالت زمانی حاکم می شود که وقتی ظلمی بر کسی وارد می شود آنها که ظلم بر ایشان وارد نشده همان قدر متغیّر و رنجیده شوند که شخصِ ستم دیده.
برگرفته از کتاب " در صحبت قرآن "
به قلم حسین الهی قمشه ای
ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینهٔ نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
بازآ که در هوایت ، خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران
گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمهٔ محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست آواز باد و باران
شفیعیعی کدکنی
الان شش سالو اندی از اون روزمیگذره، شایان در کنار زینب که خیلی زود ازدواج کرد،شاید یکماه بعد از طلاق مون.ماهانم الان مردی شده برای خودش و در بهترین دبیرستان شهر
که مخصوص بچه های تیزهوشه درس میخونه منم بارانه احتشام زنی که ازخودش وتمام آرزوهای ریز و درشتش گذشت تا با مردی که دوسش داره ازدواج کنه.زنی که بعدازطلاق با سختیهای بسیاری دست وپنجه نرم کرد،زنی که تصمیم گرفت دوباره قوی بشه، دوباره بلندبشه.دوباره ازنو بسازه.الان مدیریک شرکت معتبره وبا برادرانش شریک کاری شده.
هر انچه که مرامیکشد،بدان و بدان قوی ترم میکند...
.
پایان
سرگذشت اعضا
وقتی به دنیا آمدم
شب بود
اما مادرم آهنگ صبح را میخواند.
بعدها
هرگاه به افقها نگاه میکردم
پدرم میگفت:
به زودی صبح میدمد!
در تاریکی به دنیا آمدهام
به همین خاطر
چشم و ابروی من سیاه است
و جسمم ضعیف و ناتوان
زخمی نیز
در قلب دارم که هرگز خوب نخواهد شد!
من چهل و دو سال است به دنیا آمدهام
اما این شب دراز
هنوز به پایان نرسیده
آه خدای من!
چقدر ستاره باید افول کند
تا این صبح بدمد؟!
احمدجان عثمان
◼️۲۴ ساعت در خواب و بیداری
#صمد_بهرنگی
#کتاب_صوتی
C᭄❁࿇༅══════┅─
ღداسٺانڪღ
@daastaanak
┄┅✿░⃟♥️❃─═༅࿇࿇༅═─
🌸 داستان تحسین برانگیز زندگی یک معلم فداکار ایرانی
«مقداد باقرزاده» متولد بهمن ۶۹ در خراسان شمالی و شهر شیروان است. خودش اصالتا روستایی است؛ اما در شهر زندگی میکند. از سوم راهنمایی شغل آیندهاش را انتخاب میکند. «من برای اینکه به خواستهام یعنی معلمی برسم، تربیت معلم بجنورد را انتخاب کردم. از سال ۹۱ هم استخدام آموزش و پرورش شدم و الان چهار سال است که در روستای آیرقایه خدمت میکنم.» البته آقای باقرزاده در کنار معلمی، مدرک فوق لیسانسش را در رشته مشاوره گرفته است.
او باید سالهای اول خدمت خود را در منطقهای محروم سپری میکرد؛ اما برخلاف بقیه سختترین منطقه را انتخاب میکند. «این روستا مشکلات زیادی دارد مثلا مغازه، نانوایی و گاز ندارد. تا سال گذشته آب هم نداشت. مسیر مناسبی ندارد و بچه ها برای رسیدن به مدرسه باید از رودخانه بگذرند.» آموزگار به خاطر همین بیشتر اوقات سرویس مدرسه بچهها هم میشود. «آموزگار» اسمی است که بچهها با آن معلم خود را صدا میزنند.
«فاصله شهر ما تا روستا ۲۷۰ کیلومتر است؛ یعنی حدود سه چهار ساعت طول میکشد که به روستا برسم. برای همین صبحهای شنبه باید ساعت سه و نیم صبح راه بیفتم. این روستا آنقدر کوچک است که خانه خالی برای سکونت معلم وجود ندارد؛ برای همین مجبورم در منطقه ای دورتر خانهای اجاره کنم و صبح ها با موتور سیکلت به مدرسه بیایم.»
اینجا رابطه معلم و شاگردی عمیقتر از این حرفهاست. « من فقط معلم نیستم. با بچه ها بازی میکنم. خانه آنها می روم. بچه ها برای من نان خانگی میآورند یا اگر چیزی احتیاج داشته باشم، برای من میآورند. موتوربازی میکنیم و در روستا گشت میزنیم. خلاصه با بچهها دوست هستیم. من در شهر هم در چند موسسه شاگرد خصوصی دارم.اما بچه های این روستا جور دیگری هستند. ذوق و شوق بچهها موقع شنیدن صدای موتور من باورکردنی نیست. همه علاقهمند هستند که به خانههایشان بروم. به نظرم این به دنیا میارزد که بچه ها به معلم خود عشق بورزند.»
من معمولا با موتورسیکلت از رودخانه رد میشوم. بارها با موتورم در رودخانه گیر کردهام که بچه ها به کمکم آمدند و موتور را در آوردیم. بارها پاهایم در اثر خوردن به سنگ های رودخانه زخمی شدهاند. یکی از بچه ها دستمال آورده، یکی چسب و دیگری لباس آورده است.
شبکه های اجتماعی و اینستاگرام چراغ جادوی آقای باقرزاده میشود برای برآورده کردن آرزوهای ریز و درشت بچهها.
سقف آرزوهای کودکان آیرقایه خیلی بلند نیست. «بچهها آرزوهای کوچک و بزرگی دارند. مثلا گاهی که به روستاهای اطراف که سر میزنند و وسایل بازی را میدیدند، دلشان وسایل بازی میخواهد. یکی میگوید برایم سرسره بیاور آن یکی تاب میخواهد؛ اما آرزوی بزرگ اکثر آنها این بوده که شهر و به ویژه تهران را از نزدیک ببینند و با تعدادی از بازیگرها هم از نزدیک دیدار داشته باشند.»
آموزگار برای برآوردن آرزوی بچه ها به هر ضرب و زوری که شده سه چهارتایی از بچهها را با خود به تهران میآورد و در میان اعجاب و بهت، آنها را در پایتخت میچرخاند. «فقط توانستم برای همین چهار نفر مجوز بگیرم؛ اما همین هم خاطره خوبی شد. مدام اشاره می کردند آموزگار این چیه آموزگار آن چیه؟ آنکه بالا بود چی بود اینکه الان رد شد چیه؟ آنچه که بیش از همه بچه ها را از شهر بیزار می کرد شلوغی و سر وصدا بود و میگفتند چرا آنقدر ماشین زیاد است؟ چرا ما نمیرسیم؟
از او میپرسم که چقدر از جیبش برای این بچه ها خرج کرده که بگوید: «درست نیست این را بگویم؛ اما تا پیش از اینستاگرام دار شدنم اغلب خودم برای بچه ها خرج می کردم اما الان هدیه های های زیادی از دور و نزدیک برای بچه ها می رسد.» رصد این هدایا کار سختی نیست. این را میتوان از لباس فوتبالی بچهها که «وحید طالبلو» دروازه بان استقلالیها بر تن بچه ها نشانده است، فهمید یا از رایانهای که یک متخصص مغز و اعصاب به دبستان معرفت هدیه داده است. کمکهای پولی و غیرپولی زیادی برای آقای باقرزاده ارسال میشود که عکس بیشتر آنها را میتوانیم در اینستاگرامش ببینیم.آموزگار فداکار دبستان معرفت حدودا یک میلیون و ۴۰۰ هزارتومان حقوق میگیرد که تقریبا ۳۰۰ هزار تومان آن خرج رفتوآمد و اقامتش در روستا میشود؛ اما باز هم راضی است و هنوز هم دوست دارد در آیرقایه بماند. «خانواده دوست دارند من نزدیکتر بیایم؛ حداقل جایی باشم که موبایلم آنتن بدهد؛ اما خودم فعلا دوست دارم تا سه چهار سال بعد هم آیرقایه بمانم. اتفاقا وقتی امسال به اداره آموزش و پرورش گفتم سال بعد هم این روستا می مانم همه با خنده به من گفتند آنجا خالی است خیالت راحت باشد!»
من هیچ نداشتم که پیشکش او کنم، مگر سینهای آکنده از ناسازیهای دیوانهوار، آکنده از خاطراتی خونین.
گوشهنشین در یونان هیپِریون/ فردریش هلدرلین/ترجمه ی محمود حدادی
گونه: داستانک
دوچرخه
کودکی با دوچرخه خود در مقابل دَرِ مجلس ایستاد. دوچرخهاش را گوشهای گذاشت و مشغول بازی شد. نگهبانی به او نزدیک شد و گفت: «به چه جرأتی دوچرخهات را اینجا گذاشتهای؟ اینجا محلی است که نمایندگان، وزرا، روحانیون، سپاهیان و مسئولین کشور رفتوآمد میکنند.»
پسرک پاسخ داد: «نگران نباش! زنجیر محکمی دارم و با آن دوچرخهام را محکم به درخت میبندم طوریکه هیچکدامشان نتواند آن را بدزدد!»
علیرضا_عصار
" باد و زلفان تو "
دوستی باد با زلفان تو
که شب را
در کنار خود به خواب میبرد
و هر گیسوی درهم پیچیده
کوهی از رازهایی است
که من
در دل شبها برایشان گریستهام .
من،
در خیال تو شناورم،
در هر نسیمی که میآید
و در هر بادی که میگذرد
لبهای تو را به یاد میآورم !
شاید این بارانِ بیپایان
که روی شیشه میرقصد
حس تو را
در دلم زنده میکند
و در هر قطرهای،
تو را از نو میبینم .
نمیدانم
چرا دلم همیشه درگیر توست ؟
چرا حتا
وقتی در کنارم نیستی،
دستهایت را در ذهنم حس میکنم
و قدمهایت را
در خیابانهای بینهایتِ قلبم میبینم ؟
تو اما بیخبر از من
در دنیای خود میرقصی
و من در دل شب
در لابهلای شعرها و سکوتها
به یاد تو
شب را به روز،
و روز را به شب میدوزم !
این دوستی باد با زلفان تو
نه از جنس زمان است،
نه از جنس مکان
بلکه از جنس خاطرههاست
که هیچگاه کهنه نمیشود
و همیشه
در دلم جوان میماند ..
#داستانک
📚
📜دزد باورها
گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.
#عبید_زاکانی
داستان های کوتاه🖋☕️
درندهتر بودن حاکم ظالم از ببر وحشی
نقل است کنفسیوس روزی از صحرایی میگذشت که زنی را گریان بر سر گوری دید. او از یکی از شاگردانش خواست تا از آن زن بپرسد که چرا گریان است.
زن گفت: این قبر پسر من است که ببری وحشی او را درید و قبر برادر، شوهر و پدرشوهرم نیز که همه طعمهٔ ببر وحشی شدهاند همینجاست و ببر وحشی در اینجا فراوان است.
شاگرد بازگشت و آنچه را شنیده بود به استادش بازگفت. استاد دوباره از شاگردش خواست تا از زن بپرسد که با این حال چرا اینجا را ترک نمیکند و به سرزمین دیگری نمیرود که خالی از ببر درنده باشد.
زن پاسخ داد: به این دلیل اینجا را ترک نمیکنم که حاکم اینجا حاکم عادلی است. شاگرد بازگشت و جواب زن را بازگو کرد.
سپس کنفسیوس رو به شاگردان کرد و گفت: به یاد داشته باشید که حاکم ظالم از ببر وحشی هم درندهتر است.
ادیان خاور دور
فیاض قرایی
وقتی همسر بابا حامد از دنیا رفت، او تنها چهلوپنج سال داشت.
هر کسی که برای تسلیت میآمد، یک پیشنهاد میداد: «حامد! هنوز سنت زیاد نیست، دوباره ازدواج کن.»
او هر بار فقط لبخند میزد، دست بر سر پسر دوازدهسالهاش میکشید و میگفت: «خداوند این پسر را بهعنوان آخرین امانت همسرم به من سپرده است. باقی عمرم را صرف نگهداری از این امانت خواهم کرد.»
و واقعاً نیز چنین کرد. تمام زندگیاش را وقف پسرش نمود. کاروبارش رونق گرفت، و دنیایش تنها به لبخند همان یک پسر خلاصه شد. آرزوهایش، تنهاییهایش و شبهایش را بیصدا در دل خاک کرد.
سالها گذشت.
پسرک جوان شد، تحصیلات را به پایان رساند و روزی پدر تمام کاروبار را به او سپرد.
گفت: «از امروز تو اداره کن، من خسته شدهام.»
...
پسر ازدواج کرد.
با آمدن عروس، خانه رنگ تازهای گرفت؛ پردهها عوض شدند، فرنیچر نو شد، ظروف تغییر کردند و حتی چیدمان آشپزخانه نیز دگرگون شد.
و آقای حامد؟
او هم تغییر کرد.
گاهی در دفتر مینشست، گاهی در دکان یکی از دوستان قدیمی چای مینوشید و هنگام غروب فقط برای خوابیدن به خانه بازمیگشت. در خانهٔ خودش چنان رفتوآمد میکرد که گویی مهمان خانهٔ دیگری است.
روزی همه دور یک سفره نشسته بودند.
آقای حامد هنگام خوردن آخرین لقمه با مهربانی گفت: «پسرم... اگر کمی ماست باشد، لطفاً برایم بیاور.»
از آشپزخانه صدای عروس آمد: «امروز در خانه ماست نیست، پدرجان.»
او فقط گفت: «باشد...»
جرعهای آب نوشید و بیصدا از سر سفره برخاست.
هیچکس به چهرهاش نگاه نکرد.
طبق معمول برای پیادهروی از خانه بیرون رفت.
هنوز از در بیرون نرفته بود که عروس درِ یخچال را باز کرد، کاسهای ماست سرد بیرون آورد و جلوی شوهرش گذاشت.
گفت: «هوا خیلی گرم است، غذای تو بدون ماست کامل نمیشود.»
پسر به کاسهٔ ماست نگاه کرد و
سپس به در خانه، جایی که صدای قدمهای آرام پدرش کمکم دور میشد.
لحظهای به چشمان همسرش نگریست.
بعد، بیهیچ حرفی، ماست را خورد.
نه دعوایی کرد، نه نصیحتی.
اما از همان روز، چیزی در درونش برای همیشه خاموش شد.
چند روز بعد، به پدرش گفت: «پدر، امروز ساعت ده آماده باشید. باید به دفترخانه برویم.»
پدر پرسید: «برای چه؟»
پسر پاسخ داد: «برای ازدواج شما.»
روزنامه از دست آقای حامد افتاد.
گفت: «دیوانه شدهای؟ در این سن؟ من دیگر نیازی به ازدواج ندارم. تمام عمرم را برای تو گذراندهام.»
پسر برای نخستین بار چنان به چشمان پدرش نگاه کرد که مردی ، فداکاری مرد دیگری را درک میکند.
آهسته گفت: «پدر... من برای خودم مادر نمیآورم و برای همسرم هم مادرشوهر.
من فقط میخواهم کسی باشد که برای شما یک کاسه ماست آماده کند.»
سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت؛ چنان که حتی صدای تیکتاک ساعت نیز شرمنده به نظر میرسید.
پسر کلید خانه را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
گفت: «امشب من و همسرم به یک آپارتمان کرایهای کوچک نقل مکان میکنیم. از فردا هم در شرکت شما فقط بهعنوان یک کارمند کار خواهم کرد و معاش خواهم گرفت؛ تا کسانی که همهچیز این خانه را از شما گرفتهاند، ارزش یک کاسه ماست را نیز بفهمند.»
در آشپزخانه، لیوان شیشهای از دست عروس افتاد و روی زمین شکست.
صدای شکستن لیوان آرام بود، اما در دل او شکافی عمیق ایجاد کرد.
با قدمهایی لرزان بیرون آمد، همان کاسهٔ ماست را از یخچال برداشت، مقابل آقای حامد گذاشت و در حالی که اشک میریخت، کنار پای او نشست.
گفت: «پدرجان... مرا ببخشید. امروز فهمیدم که من فقط ماست را از شما دریغ نکردم، بلکه حق شما را پایمال کردم.»
آقای حامد با دستهای لرزان، دست بر سر او کشید. چشمانش پر از اشکی بود که تنها تنهاییِ دوران پیری آن را میشناسد.
آهسته گفت: «دخترم... گرسنگی فقط از نداشتن نان نیست؛ گرسنگی واقعی آن روز است که انسان در خانهٔ خودش احساس کند اضافه و سربار است.»
عمار جلو آمد و دستان پدرش را گرفت.
آن روز نه کسی به محکمه رفت، نه نکاحی انجام شد و نه خانوادهای از هم پاشید.
فقط سه نفری که دور یک سفره نشسته بودند، برای نخستین بار یاد گرفتند یکدیگر را با دل ببینند.
و از آن روز به بعد، در آن خانه هیچگاه ماست تمام نشد...
زیرا عروس، پیش از آنکه ماست را در یخچال بگذارد، احترام را در دل خود جای داده بود.
رابطهها با نان و غذا دوام نمیآورند؛ با احترام پایدار میمانند. و خانهای که احترام به بزرگترها در آن کمرنگ شود، هرچند نعمت فراوان داشته باشد، برکتش آرامآرام آن خانه را ترک میکند.
#داستان_های_آموزنده
درخت مقدس
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:
«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»
ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»
این داستان سگی وفادار است، زمانیکه بین دو قبیله درگیری میشود یکی از اعضای قبیله سلاح جمع میکند، به نیروهای آمریکایی اطلاع داده میشود تروریستها سلاح جمع کردهاند، سلاحها به طرزی مخفی میشوند اما وقتی نیروهای آمریکایی از دور میآمدند، قطعهای از سلاح دست یکیشان بود و آن را سمت برکه پرت میکند، اما برکه خشکیده و این قطعه کاملا واضح است، سگ سریعا بر روی قطعه مینشیند و به هیج وجه بلند نمیشود تا نیروهای آمریکایی بروند...
ليالي علن الناصي. . وعظمن
وگبل إبليس ناصح من .. وعض من
نلوم الچلب خرمش من .. وعض من
نلوم ابن آدم العض حتى أخيه
روزگار، انسان پست را مرتبه بخشید و او را بزرگ کرد.
و در گذشته ابلیس چه کسی را نصیحت و موعظه کرد؟
سگ را ملامت میکنیم، چه کسی را خراشید؟ و چه کسی را گاز گرفت؟
بنی بشر را ملامت میکنیم که حتی برادرش را گاز گرفت.
ابوذیه -سعد محمد الحسن
مسجدجامع ساوه، از برجستهترین مساجد ایرانی
عکاس: صادق میری
*زندگی چیست؟*
*شبی در خلوت تنهایی، میان خواب و بیداری، روح مرا شوق دانستن فرا گرفت.*
*از بزرگان ادب و اندیشه پرسیدم: "زندگی چیست؟"*
*خیام* خندید و گفت: نسیمیست میان دو نیستی، بنوش پیش از آنکه بگذرد.
*فردوسی* بانگ زد: میدانِ نبرد است، برای پاسداری از خاک جاویدانی به نام میهن و نیکنامی و خردورزی.
*مولانا* گفت: رقصِ آفرینش است، اگر دل بلرزد.
*حافظ* آرام در گوشم گفت: زندگی لحظهایست میان باده و بیداری، میان غم و شادی، فرصتی کوتاه برای رندی و پیوند زدن میان شیرینی و تلخی هستی.
*سعدی* گفت: مدرسهی صبر و مهر است، اگر شاگردِ دل باشی.
*شمس* گفت: آتشی است که اگر نسوزی، نمیتابی.
*عطار* آهی کشید: سفری است از خود تا خدا، و بازگشتی بیپایان.
*نظامی* گفت: کاروانیست گذرا، تنها آنان که در راه عشق و دانایی گام برمیدارند، از این گذرگاه نامی جاودان میبرند.
*صادق هدایت* گفت: چراغیست لرزان در اتاقی تاریک، که هر لحظه ممکن است خاموش شود، اما انسان با وسواس و ناامیدی، همچنان نگاهش میکند.
*سهراب* گفت: شستنِ چشم است در آبِ حضور.
*فروغ* گفت: تولدی دیگر است، هر صبح که بیدار میشوی.
*شاملو* گفت: زندگی فرصت کوتاهی ست برای دوست داشتن و مبارزه کردن برای انسان بودن و آزاد زیستن.
*سیمین دانشور* گفت: شعلهایست که در سردترین شبها باید زنده نگهش داشت.
*ابتهاج* گفت: سایهای است که با نور معنا میگیرد.
*عباس معروفی* گفت: تردیدیست که به یقین نمیرسد، اما راه میسازد.
*شجریان* گفت: نغمهای میان درد و امید، میان “بیا تا گل برافشانیم” و “مرغ سحر ناله سر کن.” زندگی یعنی آوازِ ماندن در جهانی که بیصدا شدن آسان است و فریاد زدن هزینههای سنگین دارد.
*محمود دولتآبادی* گفت: زندگی یعنی رنج، یعنی ایستادن در برابر باد، با دستان خالی، اما دلی پر از حرمت انسان.
*بیضایی* گفت: صحنهای است، که در آن باید نقشِ خود را کشف کرد.
*احمد محمود* گفت: زندگی یعنی ایستادن در میان باد و باران تلخیها، با امیدی که شاید هیچ کس جز خودت نمیتواند حفظش کند.
*مسعود کیمیایی* گفت: زندگی یعنی ایستادن، حتی وقتی سقوط حتمیست؛ یعنی حفظ مرام و معرفت، در جهانی که همه اهل معاملهاند.
*و من، در میانِ این همه صدا و نوا، دریافتم که زندگی: "سفری کوتاه میان نخستین نفس و آخرین نگاه است."*
عشق تو آفتاب است؛
آنگاه که
درونم طلوع میکنی و میبینمت.
آن هنگام هم که میروی، نمیبینمت.
سایهی تنم میشوی و ابر خیالم
پا به پایم راه میافتی و
همراهم میشوی.
شیر_کو_بیکس
#داستان_زندگی
#بارانه
#قسمت_آخر
خوشبختانه ماهان از اون دسته از بچه هایی هست که حرفی به هیچکس نمیزنه.خودم اینطور تربیتش کرده بودم و از بچگی از بچه های خبرکش بدم میومد ماهان و جلوی خونه مادر شایان پیاده کردم و رفت داخل و راهی محضر شدم.با زینب پشت در محضر منتظرم بودن.مصمم و محکم قدم برمیداشتم.جلو رفتم وسلام کردم..
از چشمهای زینب بی تفاوتی و از چشمهای شایان التماس میبارید..من و شایان رفتیم داخل و نامه دادگاه رو جلوی محضردار گذاشتم.شناسنامه هامونو خواست و بهش تحویل دادم.
گفت:شاهد که ندارین؟
منم گفتم:نه خودتون جای شاهدان رو پر کنید...
باشه ای گفت و خب آقای شایان دوست موکلم، صیغه طلاق رو جاری کنم؟ولی مستحضر باشین درسه ماه عده ،این خانم میتونه بابت مهریه ونفقه ادعا کنه و ازتون طلب کنه.چون بخشیده وظیفمه بهتون بگم.
شایان انگار بهانه جدیدی برای فرار پیدا کرده بود گفت:نمیدم آقا،طلاق نمیدم.
چشام گشاد شده بود رو به محضر دار گفتم:جناب آقا اگه میخواستم بگیرم نمیبخشیدم.مهرمو میگرفتم و میشستم زندگیمو میکردم.ولی بخشیدم یعنی چی؟چرا الان باید یک همچین جمله ای میگفتین؟
بنده خدا از لحن تند من ترسیده بودگفت:من فقط وظیفه مو انجام دادم خانم.چرا ناراحت میشین؟
رو به شایان که داشت از محضر میرفت بیرون کردم و گفتم:تو اگه من ومیخواستی لا اقل الان اینو با خودت نمیاوردی، حالا دیدی شایان خان وقتی بهت گفتم تو نمیتونی بخاطر من و زندگیت از این بگذری برای چی گفتم؟تو حتی حرمت آخرین لحظه مون رو هم نگه نداشتی و اینو باخودت تا اینجا آوردی.من ازت هیچی نخواستم.اون چک پنجاه میلیونی رو ازت نگرفتم، بنظرت نقد و به نسیه میدم؟
شایان اما بدون توجه داشت از محضر خارج میشد،سریع یک کاغذ گرفتمو روش نوشتم هیچ ادعایی در زمان عده ندارم و امضا کردم و انگشت زدم و جلوی صورتش گرفتم و گفتم:راضی شدی؟بیا تمومش کنیم.
شایان برگشت و من تاسف میخوردم به این طرز فکرش ...بعد از امضا از محضر خارج شدیم و جلوی محضر بهش گفتم:برای طرز فکرت متاسفم ،چون تو همه چیو باپول میسنجی. من نه ازت پولی خواستم نه میخوام، امیدوارم کنار هم طعم خوشبختی رو بچشین.
شایان اما طور دیگه شده بود،مثل آدمایی که از مرگ برگشتن،گفت:بد کاری کردی اون پولو ازم قبول نکردی و من میدونم بزودی با گردن کج و دست دراز برمیگردی پیش خودم.
لبخند تلخی بهش زدم و در ماشینمو بازکردم و گفتم:اگه اینطور فکر میکنی پس بدون تو منو توی این همه سال نشناختی شایان... توی ماشینم نشستمو اومد کنار ماشینم ایستاد و گفت:حالا کجا میری؟برو خونه بابات.
سرم پایین بود و گفتم:به لطف ازدواج و طلاق از تو،حتی اونجا هم جا ندارم.تو از این لحظه ببعد فکر منو نکن.شرعا و قانونا همسرت نیستم.من بجای تو باشم، همین الان میرم در خونه احمد و دخترشو رسما خواستگاری میکنم ..
شایان به دوردست خیره شد و دوباره تمام سر و گردنش قرمز شده بود گفت: تو هم از این ببعد فکر خودت باش، من فقط نگران جا و مکانتم کجا میخوابی؟چی میخوری؟
به بالش و پتویی که پشت ماشین بود اشاره کردم.موندن دیگه جایز نبود، خداحافظی کردم و ماشینو روشن کردم و ازآیینه ماشینم شایانو نگاه میکردم..
با رفتن من، زینب اومد طرفش و من پیچیدم واونارو دیگه ندیدم.. تا شب رفتم یک گوشه ی شهرو تا میتونستم گریه کردم.دلم بحال نزار خودم میسوخت.. ساعت یازده شب بود و اومدم پشت درخونه شایانو جای همیشگیم ماشینو پارک کردم صندلی ماشین و خوابوندم و بالش و زیر سرم گذاشتم و پتو رو کشیدم روی خودم.پیامک اومد از تاج سرم ،قبل از خوندن پیامک ویرایش اسم زدم ،بابای ماهانم ...پیامکو باز کردم کجایی؟
جواب دادم یک جای دور،فکر نکنم برات مهم باشه.
جواب اومد اتفاقا برام مهمه.کجایی؟اینبارجواب ندادم، چند دقیقه بعد مامانم زنگ زدجواب ندادم و رفت روی منشی(الو الو.باران کجایی؟باران الان شایان زنگ زد چی میگه؟چکار کردی؟باران چراچیزی به منو بابات نگفتی؟باران جواب بده؟)قطع شد،چند دقیقه بعد بابام و دوباره منشی(الو باران تلفن و جواب بده دخترجان باران اگ جرات داری بیا خونه ببین چکارت میکنم!باران.با توام باران) قطع کرد ،شایان به مامان و بابام زنگ زده بود و کلی گریه کرده بود،البته که همش اشک الکی بود،خوابم برد و قبل از اینکه کسی منو ببینه ماشینمو روشن کردم و سه شب دیگه به همین منوال گذشت، از ترسم شبا پشت درخونه شایان میخوابیدم.نمیخواستم خونه هیچکس برم وبا هیچکس حرف نمیزدم ،تلفنم دائم زنگ میخورد دائم.یا خاموش میکردمو میزدم به شارژ ماشین یا جواب نمیدادم، من از همه چی گذشته بودم.من اززندگی شایان برای همیشه رفتم ...