156994
اگر بماند، عشق است؛ اگر پایان یابد، یک داستان عاشقانه است؛ و اگر هرگز آغاز نشود، یک شعر. جهت همکاری و تبلیغات: @DucharAd انتشار با ذکر “دچار” لطفاً.
دیگر نه شاد بودم، نه ناشاد. این نیز بگذرد. این تنها عبارتیست که در دوزخِ آدمیان به درستیِ آن رسیدهام: «این نیز بگذرد.»
Читать полностью…
و گریز از تو بیفایده است؛
تو در من ریشه دواندهای، مثلِ اندوه در خاورمیانه.
«میبوسمت، پرندهٔ کوچکم؛
بخواب و تصور کن که هیچچیز در جهان واقعیت ندارد، جز عشق و صلح.»
«بیش از هر چیز نیاز داشتم که خودم و رنجهایم را در آغوشت جای دهم؛ تو فرقِ سرم را ببوسی و بگویی: “فدای سرت.”»
Читать полностью…
بله محمود درویش عزیز؛
گاهی
قلب سزاوارتر از عقل برای آلزایمر است.
وقتی باهات سرده و پیام نمیده نرو التماسش کن که توروخدا بهم توجه کن و حالمو بپرس، یکی از تکسای اینجا رو بزار بیوت به غلط کردن بندازش:
, @Biooo🌱
گفت: «تو بیاندازه زیبا و غمگین هستی،
و آدم را دو چیز میتواند تا این حد غمگین و دلشکسته کند:
اول، وطنی که خانهٔ اوست؛
دوم، کسی که عمیقاً دوستش دارد.»
با من برقص، ای همنفس،
تا مرزِ جنون، سرخوش و مست، با من برقص.
@Duchar
زندگیِ من،
فقط تا آنجا که مربوط به زندگیِ اوست، جالب است.
اگر او نبود،
من هیچ بودم…
به آیندگان بگویید،
که در ورایِ ابرهای این وطن،
در آسمانِ بالایِ سرِ قهرمانهای بیجانِ این خاک،
در زمستانِ ۱۴۰۴،
هیچ خدایی پیدا نشد.
«دو آدمِ خیلی باهوش نمیتونن عاشقِ هم بشن؛
عشقِ واقعی به یک احمق نیاز داره.»
این زخمها بستهشدنی نیست! میشنوی؟ کهنه است، ولی مرهمنشدنیست؛ هر روز خونِ تازه از آن بیرون میآید.
Читать полностью…
باز دلم مثلِ همیشه خالیه،
باز دلم گریهٔ تنهایی میخواد…
@Duchar
امروز 19 June، روز جهانی نود گرفتن از دوست صمیمیته.
Читать полностью…
نامِ تو چون قصه هر شب مینشیند بر لبِ من
غصهات پایان ندارد در هزار و یک شبِ من
@Duchar
«زندگی به چه دردم میخورد وقتی میبینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم، رویم هفتتیر کشیده است؟»
Читать полностью…
«تنها یک چیز را بیشتر از تو دوست دارم؛
اینکه تو را دوست دارم.»
سلام بچهها
یه گروه زدیم بیاین چت کنیم:
t.me/+CXyIHq2-kmtmM2E0
آیا هرگز کسی را چنان بوسیدهای
که جهانت تقسیم شده باشد
به قبل و بعدِ آن بوسه؟
وقتی کسی دوستت دارد،
چیزهای ترسناک، کمتر ترسناکاند؛
مثلاً زندگی.
دیگر حضورش برایم ارزشی نداشت؛
وقتی در اوجِ رنج و اندوه، دستم از گرمایِ دستهایش خالی میماند.
به سرزمینم میمانی؛
اندوهگین،
اما زیبا،
اما دوستداشتنی…
در آغوشم گرفت،
و دیگر هراس نداشتم که جهان پایان یابد؛
من از زندگی، سهمم را گرفته بودم.
من گریستهام؛ آری، مدتیست که با هر ضربهٔ کوچکی،
با هر بهانهٔ اندکی، به گریه میافتم.
دوستِ من، دلم زخم دارد. همین.