33897
تماس با نویسنده: @Rahim_Ghomeishi
به مردم بازگردید!
✍ رحیم قمیشی
حاکمیت ما شاید اسلامی باشد، اما مردمی، هرگز نتوانسته باشد. جمهوریت یک تعارف بیشتر نبوده.
رئیس جمهور فریاد میزند بنزین نداریم، برق کم است، آب نیست، ایران در محاصره است باید مردم برای عبور از سختیها کمک کنند.
رئیس مجلس میگوید اگر مردم نباشند با همه سلاحها و قدرت نظامی کاری از پیش نمیرود. میگوید با مردمی فقیر هرگز نمیتوانیم ادعای پیروزی و موفقیت داشته باشیم.
رئیس بانک مرکزی میگوید به بانکها هجوم نیاورید، دلار و طلا نخرید، ما کوشش میکنیم ارزش پول ملی را حفظ کنیم.
رئیس شرکت ملی نفت میگوید مردم نگران بنزین نباشند، ما نیاز داخلی را هر طور شده فراهم میکنیم.
اما چرا کسی باور نمیکند! چرا کسی گوش نمیکند. کسی تره هم برای این صحبتها خرد نمیکند.
چرا!؟
ما از جمهوریت، تنها یک نام را به عاریت گرفتهایم. ما از مردمی بودن تنها شعارش را دادیم. از به فکر مردم بودن، تنها حرفش را زدیم. عمل مان چیز دیگری بود.
رئیس جمهور اعلام میکند هر کس راهی برای بهتر شدن وضعیت میشناسد بیاید جلو.
من یک راه خوب بلدم!
"به مردم برگردید"
اگر میتوانید...
راستش را به مردم بگویید.
بگویید بسیار کوتاهی کردهاید، بگویید چطور میخواهید جبران کنید. بگویید دستبوس تکتک مردم هستید. بگویید نمی گذارید حقشان پایمال شود و بگویید چطور نخواهید گذارد.
آیا با وجود باندهای نامرئی قدرت، اصلا میتوانید؟
آنکه از مردم کمک میخواهد، باید مردمی باشد، اگر اسلامی بودن برایتان کافیست، خدا لابد کمکتان میکند. دیگر از مردم چیزی نخواهید!
بازگشت به مردم و صداقت، تنها راه عبور از همه بحرانهاست، عبور از خطرات خارجی و داخلی. عبور از بحرانهای اقتصادی.
شما اگر مردمی باشید، کافیست بخواهید همه دو روز در هفته از خودرو استفاده نکنند، سفرهای اضافی نروند. نیمی از کشور همراهی خواهد کرد. ولی چون مردمی نیستید، حتی از مطرح کردنش هم میترسید.
کافیست از مردم بخواهید مصرف برق را کم کنند، اگر درصد زیادی از مصرف پایین نیامد، یعنی مردم قبولتان ندارند!
شما اگر مردمی باشید، با یک خواهشتان کلی تغییر ایجاد میشود. به میان مردم بیایید در امن و امانید، ولی چون مردمی نیستید، باید به هزار سوراخ پناه ببرید و باز هم بترسید.
مرگ یک مرگ است، چرا از آن میترسید؟
ما در جبهه میگفتیم "مرگ اگر مرد است، گو نزد من آی، تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ...
چه شد که حالا مرگ شده ننگ، شده شکست!
البته که هزار کار عقب افتاده داریم. البته که عقلانیت باید به مدار تصمیمگیریها برگردد. باید افراد ناتوان با افکار کهنه، همه کنار بروند، باید تنگ نظریها تمام شود، خودی و ناخودی نباشد، آزادی مردم تضمین شود، اقتصاد تقویت شود، شبح جنگ دور شود، رابطه با جهان بهتر شود. البته که کارها باید به افراد کاردان سپرده شوند، دست دزدها از خزانه قطع شود، همه چیز باید شفاف شود، رسانهها باید بتوانند همه دزدیها و ظلمها را افشا کنند...
اما کلید همه اینها یک چیز است؛
بازگشت به مردم
اگر توانستید اعتماد مردم را بدست بیاورید
اگر توانستید با یک خواهش مردم را قانع کنید کاری کنند
اگر توانستید به مردم بقبولانید با آنها هستید
به فکر آنها هستید، خود را خدمتگزار آنها میدانید. اگر توانستید در عمل نشان دهید جز بزرگی مردم ایران چیزی نمیخواهید و حاضر نیستید آن را با چیزی ولو "مصلحت تداوم نظام" و ادامه قدرتتان، معامله نکنید، شاید راهی برای نجات باشد
اگر نتوانستید، شما رفوزهاید.
استعفا دهید محترمانه میروید
ندهید، نامحترمانه!
هزار سخنرانی کنید، هیچ چیز تغییر نمیکند.
شما تا مردمی نشوید تا به قدرت مردم ایمان نیاورید، تا از عرش به فرش پایین نیایید، تا نیایید میان مردم، تا بابت همه کوتاهیها از آنها عذرخواهی نکنید، هرگز موفق نخواهید شد.
نه خودتان را خسته کنید نه مردم را.
نه برای دنیا شاخ و شانه بکشید، نه برای مردم
هیچ راهی نیست، جز بازگشت به مردم...
و خواهش از آنها که ببخشند
و خودشان راه را تعیین کنند
اگر جنگ خواستند، جنگ
اگر صلح خواستند، صلح
اگر ادامه همین راه را خواستند ادامه
اگر تغییر خواستند، تغییر
هر کس هر راهی پیشنهاد کند، دروغ گفته
دریای مردم را دریابید
ایران مردمی بزرگ و با گذشت دارد
حتما میبخشند
اگر ببینند حاضرید همراه آنها شوید
ما میدانیم راه سخت است و مقصد دور
میدانیم باید رنج و مرارت بکشیم برای استقلال و پیشرفت
میدانیم دنیا، دنیای رقابت است
باید کم نگذاریم
باید آجر آجر کشور را ساخت
اما اگر فکر میکنید با چهار تا سردار و آخوند
و با دعا و استغاثه و داستانهای ماورایی
میشود کشور را ساخت
و به آینده امیدوار بود
چقدر در اشتباهید...
@ghomeishi3
زیباییِ ۲۶ مرداد ۱۳۶۹
پایان جنگ و نفرتها بود!
✍ رحیم قمیشی
قبل از اینکه به تکریت ۱۱ و اردوگاه مفقودین منتقل شویم، چند ماه در زندان الرشید بغداد نگهداری شدیم.
میگفتند آنجا زندان هارونالرشید بوده است. معلوم بود وقتی ما نبودهایم، زندانیهای عراقی را هم میآوردهاند آنجا. زندانیهایی که حکم اکثرشان اعدام بوده.
دیوار گچی و دلگرفته آنجا، پر بود از یادداشتها و نالههای آن مظلومان.
هر کس برای عشقش چیزی به دیوار نوشته بود.
کاش آن دیوارها را میشد همانطور نگاه داشت. موزهای ساخته میشد از انسانهای محکوم به مرگ، آنها در روزهای آخر عمر، چه آرزوها داشتهاند!
فقط عراقیهای محکوم نبودند، بعضی اسرا هم بودند، که امیدی به زنده ماندن، نداشتند. کاش میشد در آن موزه، نام و عکس آنها را هم گذاشت.
اسیری بود از یکی از روستاهای دورافتاده خراسان. که هیچوقت نام روستا را یاد نگرفتم، اسم آن اسیر را هم ندانستم.
یگانش را هم نفهمیدم، اصلا متوجه نشدم سرباز بود یا بسیجی. آنقدر لباس هایش پاره شده بودند.
از گردن به پایین فلج شده بود.
خیلی کم صحبت میکرد. تنها فهمیدم قبلاً چوپان بوده. میگفت گله بزرگی داشته.
جنگ نگذاشته بود برای گوسفندهایش نِی بزند.
دلش میخواست خوب شود. آنقدر خوب که دستهایش را بتواند حرکت بدهد، آنقدر خوب که روی پاهایش بتواند بایستد، بتواند همپای گوسفندانش بدود.
همانجا خیلی وقتها نگران تشنه ماندن گلهاش میشد، با آنکه اکثر اوقات همه تشنه بودیم.
چقدر دلش میخواست وقتی آزاد شدیم، ما را ببرد روستایشان. به او میگفتم راه خیلی زیادی است از اهواز تا خراسان!
او باز اصرار میکرد حتما باید برویم...
میگفت باید ببینیم برهها، چقدر دوستش دارند.
میگفت نی که میزند، برهها اطرافش ساکت مینشینند.
به او میگفتم من هم صدای نی را خیلی دوست دارم.
حیف آنجا نه نی بود، نه گوسفندی، نه برهای.
جای آن پسر لاغر اندام، قد بلند و زیبا، در آن زندان، آخر راهرو بود. شبها که درهای سلولها را قفل میکردند، او و سایر مجروحهای شدید، میماندند در راهرو، تا صبح که درِ سلولهای ما را دوباره باز کنند.
یک روز صبح که درها را باز کردند، رفتم دیدم چشمهایش را باز نمیکند. چه شوخی بیمزهای بود!
اگر شوخی بود...
هر چه صدایش کردم چشمهایش را باز نکرد.
چشمهایش شده بودند مثل دستها و پاهایش که دو سه ماهی میشد بیحرکت بودند. او رفته بود به همان آسمان قشنگ روستایشان، رفته بود از بالا، برههایش را ببیند. حتما برهها همان موقع میپریدهاند هوا. مادرهایشان متعجب مانده بودند چه شده. حتماً نمیدانستند آنها صدای نی را از آسمان شنیده بودند...
۲۶ مرداد که تبادل اسرا شروع شد، ما دلمان تنگ آن بچهها بود، که شهید شده بودند.
و نه میدانستیم کجا دفن شدند.
و نه میدانستیم چرا اسیر شدند.
نه میدانستیم چرا در کربلای چهار رها شدند
نه میدانستیم اصلا کسی سراغشان را هم گرفته!
۲۶ مرداد سال ۶۹ اگر چه در تقویم روز شادمانی مردم بود، اما روز شکسته شدن دلهای ما هم بود!
هیچکس نمیدانست چرا اسرا نمیخندند...
جنگ هیچ سربازی را نمیگذارد سالم برگردد
هیچ اسیری هم سالم برنگشت
هیچ جانبازی دیگر دلش باز نشد
هیچ مادری از عمق جانش نخندید
جنگ چه خیری دارد!؟
امروز که ۳۶ سال از تبادل اسرا میگذرد، دلم میخواست، این روز را به همان پسری که نامش را ندانستم و روستایش را یاد نگرفتم، تبریک بگویم...
بگویم خوش رفتی عزیزم
نماندی ببینی بعضی میخواهند بگویند
جنگ چه خوبیها دارد!
همانها که نمیدانند ما در جنگ چه کشیدیم
نباید هم بدانند
آن دیوار و یادگاریهای الرشید و بغداد
آن گوشه سالنی که سلولهای تنگ اطرافش بودند
پسری که یکبار هم نگفت تشنهاش شده
و نگران تشنگی برههایش بود.
لعنت به جنگ
لعنت به آنها که میتوانند از جنگها جلوگیری کنند
و نمیکنند...
لعنت به آنها که چنان مینمایند که
صلح و همزیستی
انگار برای ترسوهاست...
عزیزم!
۲۶ مرداد
بازگشت بدون تو
برای ما مزهای نداشت
بازگشت بدون آنکه فرزندان ما، دیگر از جنگ نترسند
هیچ زیبایی ندارد
۲۶ مرداد وقتی برای ما زیباست
که ببینیم همه در آسایشند
دیگر هیچ جنگی نیست
برهها بیصاحب نمیمانند
جانبازان بی امکانات نیستند
هر کس به فردای بهتر فکر میکند
۲۶ مرداد وقتی خیلی زیباست
که همه مردم خندان باشند
و نگویند مبادا فردا بدتر از امروز باشد
عزیزم ۲۶ مرداد مبارکت
تو که سالها قبلتر از ما آزاد شدی...
و برای گوسفندهای زیبایت نی مینوازی
عزیزم!
۲۶ مرداد وقتی زیباست
که دیگر
هیچ اسیری نباشد
و هیچکس خود را مالک جان و زندگی مردم
نداند
و هیچکس دلش گرفته نباشد
و هیچکس منتظر هیچ جنگی نباشد
@ghomeishi3
"ماسک و الکل" و دولتی که نیست!
✍ رحیم قمیشی
در ماههای آغاز دوران سخت همهگیری کرونا، دختر کوچکم تب کرده بود. دکترها گفته بودند او احتمالاً کرونا گرفته.
دلم حسابی گرفته بود. رفتم داروخانه محلهمان، میدانستم دارویی برای درمان کرونا وجود ندارد. دیدم همان ورودیِ داروخانه، خیلی درشت نوشته شده؛ "ماسک و الکل نداریم، لطفاً سؤال نفرمایید!"
توجه نکردم. فقط خودم را آماده کردم اگر همان را تکرار کرد، چه بگویم.
دکتر داروخانه که مردی سن بالا، لاغر اندام و قد کوتاه بود با روپوش سفید و تمیز و عینکی بر چشمش، جلو آمد و گفت؛ بفرمایید!
گفتم آمدم بپرسم ماسک و الکل دارید؟
بی تأمل گفت؛ نوشته را نخواندی؟
با بغض گفتم اتفاقاً خواندم. آمدم بگویم از کجا ماسک و الکل باید بخریم؟
گفتم آمدم بپرسم اگر داروخانهها نداشته باشند، کجا باید داشته باشد؟
آمدم بگویم آخر اگر مواد بهداشتی ضروری را ندارید، اصلاً چرا داروخانهتان را باز کردید. خجالت کشیدید آن را ببندید و بگویید ما که الکل و ماسک نداریم، "هیچ نداریم!"
خجالت کشیدید تابلویتان را بردارید!؟
بیشتر از پنج سال از آن موقع گذشته، هنوز یک بار هم به آن داروخانه دیگر نرفتهام. من داروخانهای را که الکل و ماسک نداشته باشد، داروخانه نمیدانم به دروغ آن بالایش نوشته شده داروخانه!
هیچکس نداند، من که میدانم. وقتی دخترم بیمار بود، وقتی او ماسک میخواست، آنجا نداشت... حالا امروز هزار ماسک داشته باشد، میخواهم چه کار!؟
شنیدم شبهای گذشته، ساعتها آقای پزشکیان به مناسبت دومین سال قدرت گرفتنش سخنرانی کرده.
مثل خیلیها حوصله شنیدن چند دقیقهاش را هم نداشتم. فقط منتظر بودم بعدش بشنوم آیا بالاخره گفته کی قرار است ما یک زندگی معمولی داشته باشیم، دیدم هیچ نگفته.
منتظر بودم بگویند او گفته چطور با بیش از صد درصد تورم، میشود زندگی کرد! دیدم نگفته.
منتظر بودم بگویند او گفته آیا یک فضای کوچک در کشور وجود دارد برای بیان آزادانه یک اعتراض مسالمتآمیز، دیدم هیچ نگفته!
گفته بودم شاید بگوید قرار شده دیگر هیچ کار غیرقانونی در کشور انجام نشود.
شاید گفته دیگر مجبور نیستیم اینترنت را با فیلترشکن برویم. شاید گفته دیگر کسی بهخاطر بیان نظراتش قرار نیست زندان برود، شاید گفته توانسته جلوی تهدیدات جنگ را بگیرد... دیدم هیچکدام را نگفته!
شاید گفته این بار که بمباران میشوید، کجا میتوانید پناه بگیرید، شاید گفته پناهگاهها تنها برای مقامات نیستند. شاید گفته بزودی صلح و ثبات و آرامش در کشور برقرار میشود، شاید گفته نمیگذارد باز همه چیز گران شود.
اما او نگفته بود.
یعنی او نمیداند ما با شنیدن صدای هر رعد و برق، هر صدای بلندی، احساس میکنیم باز حمله هواپیماها و موشکها شروع شد! او نمیداند ما در اوج گرما برقمان میرود، او نمیداند بدون امید به بهتر شدن اوضاع، که نمیشود زندگی کرد.
آقای پزشکیان!
ما داروخانهای را که ماسک و الکل نداشته باشد داروخانه نمیدانیم، بقالی هم نیست، هیچ نیست.
دولتی که نتواند جلوی گرانیهای وحشتناک را بگیرد، نتواند آرامش و امید به کشور بیاورد، نتواند مردم را راضی نگه دارد، نتواند به نفع مردم کار کند، آنکه دیگر دولت نیست...
هیچ نیست.
ما یک زندگی از شما طلبکاریم.
یک زندگی که همهاش به فکر گرانیها و مشکلات نباشیم. به فکر فیلترشکن نباشیم، همهاش تهدید نشنویم، نگران زندان و اعدام نباشیم، نگران بمباران نباشیم...
آخر وقتی الکل و ماسک ندارید
چرا داروخانه را باز میکنید!
فقط بنویسید؛
شرمندهایم، اینجا داروخانه نیست
اینجا شلغم فروشی هم نیست
دروغ نوشته بودیم داروخانه است...
دولتی که دولت نباشد
تابلویش را بردارد و بنویسد؛
همهاش یک شوخی بود
اینجا دولت نیست!
نمایشی از یک دولت بود
که هیچ کاری نمیتوانست بکند!
@ghomeishi3
حسین جان!
مرا ببخش
✍ رحیم قمیشی
حسین!
من از وقتی خودم را شناختم، برای تو رخت سیاه میپوشیدم، سینه میزدم، زنجیر میزدم، عزادار تو بودم.
در روضههای ساده، برای تنهایی و بیکسیات میگریستم.
حتما یادت هست، از همهی آنها که میگفتند؛ الکی هم برای حسین گریه کنید، ثواب دارد، چقدر بدم میآمد. آخر چرا الکی!؟
چرا ادای گریه کردن را بیاورم!
تو همه چیزت را داده بودی تا از عقیدهات دست نکشی، وقتی میدانستی ممکن است جانت را هم، از دست بدهی، زنده ماندن را التماس نکردی! با حاکمان ظلم بیعت نکردی.
حسین! تو با چشم خودت کشته شدن فرزندانت را دیدی، برادرانت را، یاران باوفایت را، دوستان همراه و همدلت را، تو حتی آب را هم برای خودت التماس نکردی، آن وقت من ادای گریه در بیاورم؟
تو میدانستی دختران کوچکت، را شبانه بر زمینهای آکنده از خارهای مغیلان میکِشند، و به اسیری میبرند. و هیچ نگفتی
و من، که میدانستم اسیری چیست!
مثل برخی که از روضه خوانی برای تو، پول در میآورند، مثل آنها که دنبال میکروفون برای تمرین صدایشان هستند، دنبال نشان دادن بزرگی پوشالیشان، الکی هقهق کنم؟!
حاشا و کلٌا
حسین!
تو حتما یادت هست؛
وقتی شلاق خوردیم، گفتیم مگر خون ما از خون فرزندان حسین رنگینتر است. تیر خوردیم گفتیم ما کجا و آن یاران حسین کجا، از آسمان بلا بارید، گفتیم مثل خاندان حسین.
حسین، تو قهرمان کودکیهایم، نوجوانیام، تو عشق جوانیام، میانسالیام، تو پناهی برای خلوت ماندنم با ظالمانی بودی که نه خدا را میشناختند، نه دردهای خلق خدا را، و ادای دیندارها را درمیآوردند، میزدند و میگفتند برای خدا میزنیم... برای خدا!
مگر نه وقتی تو را کشتند، جشن گرفتند که دین خدا را، به دستور یزید، امیر مؤمنان، از دست فتنهگران و منحرفان، نجات دادیم.
آنها چه میدانستند تاریخ یکسال و دو سال، و ده سال و پنجاه سال که نیست...
حسین!
من برای عزاداری که از تو پول نخواسته بودم، حتی سلامتی و بهشت و اینجور چیزهای کوچک را نخواستم، من که نخواستم با تو عکس یادگاری بگیرم، پیراهن سیاهم را نمایش دهم، نه من خود تو را دوست داشتم، دیده بودم مادرم بیهیچ منتی دوستت داشت، پدرم برایت احترام قائل بود، دوستانم نامت را زمزمه میکردند و آرام جان میدادند. تا دردشان فراموششان شود.
ولی حالا
ببخش مرا
که دیگر نیستم...
از وقتی که عزاداری تو را عدهای مصادره کردند، پس و پیش از عزاداریات برای حاکمان دعا کردند، گفتند حسین تنها برای ماست، خواستند با نام تو هر ظلمی را توجیه کنند. از وقتی احساس کردم یزید هم برایت سینه میزند، به بهانه تو، خون بهناحق ریخته شده هزاران جوان را توجیه میکنند، میزنند و یاحسین میگویند...
دلم شکسته، همه آن آمال کودکیهایم فروریخته، آرزوهایم دزدیده شده
و نتوانستم تو را از دست دشمنانت در بیاورم، عزادارایهای نمایشیات را رها کردم... گریه کردنهای بازیگری را گذاشتم
و مات و مبهوت ماندم
آنها که به حسین رحم نکنند
به چه رحم میکنند!؟
حسین جان! مرا ببخش که نتوانستم همان مجلس کوچک ساده و بیریای عزای تو را حفظ کنم.
صدای بلندگو هایشان بلند بود، بودجه داشتند، محافظ داشتند، زندان داشتند، شلاق داشتند، صدا داشتند و سیما.
و من ترسیدم کشته شوم، ترسیدم پس از مرگم بگویند فتنهگری دیگر را کشتیم، بگویند اسلام را نجات دادیم!
حسین!
من و بسیاری، این روزها تنها شدهایم
میدانم اگر هزار و پانصد سال از خدا عمر میگرفتی
و امروز زنده بودی
تو هم تنها بودی
به دیوار تکیه میزدی
اینها که دیوانهوار حسین حسین میگویند
چرا مرام حسین
چرا اندیشه حسین
چرا راه حسین را نمیجویند...
و تو باز شهید میشدی
باز سرت را بر نیزهها کرده
میچرخاندند؛
یک خروج کرده از دین خدا
به دستور خدا
کشته شد...
حسین جان ما را ببخش
که گذاشتیم تاریخ تکرار شود
و باز تو تنها بمانی
با همان عده اندک
که دستانشان
بسته است
و باز تو شورشی شدهای
و دین خدا را آنها تعریف میکنند
که هم زندان دارند، هم شلاق
و هم چوبههای دار...
و کاخهایی
که در آن
برایت عزاداری میکنند!
@ghomeishi3
آزمونی مهم برای کشور
مهمتر از توافقات خارجی
✍ رحیم قمیشی
از شب گذشته که فعالیتهای دیپلماتیک به نتیجه رسید و از جنگی بزرگتر از جنگ ایران و عراق، جلوگیری شد، دلم برای همه شهدای جنگ ۸ ساله کشورمان، و برای همه جانبازان و اسرا و خانوادههای مظلومشان میسوزد.
چرا آن موقع کسی نمیدانست با دیپلماسی میشود جلوی کشته و زخمی شدن دهها و صدها هزار نفر را گرفت.
چرا آن وقتها وزیر خارجه کشور ما یک دیپلمات نبود.
چرا ما تصور میکردیم هزار سال پیش است، یا باید بکشیم و یا کشته شویم!
چرا کسانی در راس امور قرار نگرفتند که از روابط بینالملل چیزی بدانند، از قواعد جنگ و صلح، از اصول مذاکره.
گذشتهها گذشته، و تاسف خوردن امروز، دردی را دوا نمیکند.
امروز از شنیدن خبر مهمی که دولتهای ایران و ایالات متحده آمریکا، به توافقی (ولو موقت) دست یافتند که دست از حملات خود بردارند و زمینه را برای مذاکرات و یک صلح درازمدت فراهم کنند، بسیار خوشحالم.
از مقامهای اجرایی ایران، هر کس در بهوجود آمدن این توافقنامه سهمی داشته، صرفنظر از گرایش سیاسیاش باید همه سپاسگزار باشیم. چه دلیلی داشت با سلاح تهدید و نابودی با سایرین مجادله کنیم.
چه دلیلی داشت دشمن را بهخاطر کشتن دو هزار نفر، با کشته شدن دویست هزار نفر دیگر، بخواهیم مجازات کنیم! مگر بزرگان ما در تاریخ بسیاری قاتلان را نبخشیدند؟ همه آنها از سر ضعف و استیصال این کار را کرده بودند یا عقلانیت و دوراندیشیشان بوده؟
من خوشحالم در این مقطع زمانی بهجای یک فرد ناآگاه در وزارت خارجه، کسی آنجاست که زبان بینالملل را میفهمد و میداند با تفنگ خالی نمیشود اهداف مهم را پی گرفت.
میداند توانایی دیپلماسی اگر نباشد، بمب اتم و بزرگترین و کشندهترین سلاحها هم موفقیت را برای هیچ کشوری به ارمغان نمیآورند.
امروز مردم دنیا استقامت ما را در برابر تهاجم دو قدرت مهم جهانی تحسین میکنند. امروز ایستادگی مردم ایران و یکپارچگی آنها برابر تمام تحریمها و بمبارانها، از آنها تصویر جدیدی در جهان خلق کرده، و من به ایرانی بودنم افتخار میکنم.
مهم نیست اسرائیل و برخی سطحینگران در داخل و خارج از کشور از این توافق ناراحت باشند. برای من رضایت آن درصد مهمی از مردم مطرح است که زیر بار سخت تحریمها و بمبارانها در حال له شدن بودند.
مقامات ایران در عرصه جنگ آزمون مهمی را با موفقیت پشت سر گذاشتند، آزمونهای بعدی سختتر از جنگ نیست.
تامین رفاه حداقلی مردم، رابطه عادی با همه ملل جهان، برقراری دمکراسی و توجه به خواست اکثریت مردم، بدون توجه به هیاهوی برخی تندروها و برخورداران از تحریمها، جلوگیری از تورم و فشار بر قشر متوسط جامعه، نظرخواهی از مردم در تصمیمات مهم کشوری و بکارگیری متخصصان دلسوز بدون توجه به عقاید شخصی آنها، لغو مجازات اعدام برای جرمهایی که شاکی خصوصی ندارد، و دستور مرخص نمودن زندانیان، جز برای دزدان و مفسدین اجتماعی.
وقتی مقامات توافق با آمریکا را برای بقای ایران میپذیرند، دادن امتیاز به مردم، برای ایجاد یکپارچگی و امید به آینده اصلاً دشوار نیست.
من به روح همه مدافعین وطن، همه شهدای ایران عزیزمان و همه جوانانی که با سوءمدیریت و یا عوامل نفوذی، در یک اعتراض ساده، جان خویش را از دست دادند، درود میفرستم و بسیار امیدوارم دوران جدیدی در کشور آغاز شده باشد
دورانی که ایران عضوی از جامعه جهانی باشد و مردم ایران بدون تبعیض برخوردار از تمام حقوق قانونی خود باشند، آنچه که در اعلامیه جهانی حقوق بشر برای همه مردم، در نظر گرفته شده است.
توافق با آمریکا برای حفظ عزت ایران، میتواند سرآغاز توافقی باشد با همه مردم. وقتی بدانیم توانایی مردم، بسیار بیشتر از تمام سلاحهای آمریکایی است.
درود بر همه آنها که روزهای امیدوارکننده را برای ما ساختند. بهویژه آنها که امروز میان ما نیستند.
@ghomeishi3
ما بیشرفها!
✍ رحیم قمیشی
ناصر دانشفر، دوست بسیار عزیز و جانبازم خبر داده بزودی برای چند سالی میرود زندان. به جرم نقد کردن.
مهدی محمودیان، رفیق خوبم نیز، خبر داده بهزودی باید برود زندان.
برادر رزمندهام، اکبر دانشسرارودی خبر داده بالاخره قبول کردهاند با پابند الکترونیکی بیاید خانه، شاید خانوادهاش کمتر صدمه ببینند. او باید تحتالحفظ باشد. خطرناک است!
استاد عزیزم دکتر علیرضا بهشتی شیرازی هم، حکم محکومیتش را گرفته، شاید همین روزها ساک کوچکش را بردارد، برود زندان.
دوست عزیزم جواد دردکشان همینطور.
و چقدر بینام و نشانها که بیصدا میروند زندان و هیچکس خبردار نمیشود.
از خانواده آقای تاجزاده خجالت میکشم سراغی بگیرم، یا حالشان را بپرسم. از بس حبس مصطفی و بسیاری همبندهای بیگناهش طولانی شد. و هیچکدام به فکرش نبودیم.
همه یادمان رفت حصر پیرمرد و پیرزنی بیمار شد ۱۶ سال و ۱۷ سال.
ما بیشرفها ماندهایم...
وقتی گفتند ماشینی به رگبار بسته شده و کودکی زیبا جانش را از دست داده، ما خیلی کار داشتیم.
وقتی خبر دادند کولبری هدف قرار گرفته، ما فرصت فکر کردن نداشتیم.
خبر دادند جوانهایی بدون آنکه اتهام قتلی در پروندهشان باشد، حکم اعدام گرفتهاند، ما اصلاً وقت نداشتیم. ما لال شده بودیم!
وقتی شنیدیم چند هزار نفر در یکی دو شب جان باختند، فکر کردیم این تنها یک خبر است! هزار یک عدد است، آدمها آسان میمیرند.
وقتی گفتند مادر یکی از کشته شدهها، به زندگیاش خاتمه داد، ککمان هم نگزید.
ما حتی نپرسیدیم کمیته حقیقتیابی اصلاً تشکیل شد. خانوادههایشان الان چه میکشند.
خانواده قربانیان هواپیمای اکراینی زندهاند!
خانوادههای جوان از دست داده.
ما بیشرف شده بودیم!
دوستم، پسرش سالها کار کرده بود، به هزار دردسر و شب نخوابی، و دو سه شیفت کار کردن، سه میلیارد تومان جمع کرده بود. پدر به او گفته بود من هم تمام پس اندازم را در اختیارت میگذارم، یک سر پناه کوچک برای خودت تهیه کنی، شاید انگیزهای برای تشکیل زندگی پیدا کند. میگفت چند هفته است به هر بنگاهی سپرده شش میلیارد توانسته فراهم کند، دریغ از یک پیشنهاد!
میگوید گفتهاند خودتان را خسته نکنید، با این مبالغ اندک خانه پیدا نخواهید کرد!
مردم از کجا بیاورند ، همه دزد شوند، مثل شما؟
ما نشستیم تماشا کردیم، جوانها ذره ذره آب شدند. ما تماشا کردیم استعدادها، همه ساک بستند و رفتند، که ایران نمیشود زندگی کرد.
اشکهای ما دیگر خشکیده بود.
ما فقط نگاه کردیم همه چیز گران شد و گرانتر، آنقدری که سیر کردن شکم ها هم شد یک آرزو، ما نگاه کردیم چطور شخصیت پدرها و مادرها له میشود، همان وقتی که در تأمین نیازهای اولیه زندگی فرزندانشان در میمانند...
ما بیشرف بودیم. ما ساکت ماندیم.
ما به فکر آن بودیم، دردسری برایمان درست نشود.
ما به فکر آن بودیم، هنوز زندهایم!
وقتی دیدیم سرزمینمان آرام آرام میسوزد.
وقتی دیدیم ظلم توجیه میشود با بهانه حفظ حکومت.
این شرف ما بود که میسوخت و محو میشد.
ما گمشده بودیم
در توهم زندگی
فکر کردیم نفسکشیدن معنایش زندگی است!
فکر کردیم زنده ماندن بدون شرف، افتخار است.
ما بیشرفها ماندیم!
ما که سکوت مرگ، بر زندگیمان سایه انداخته
ما که مُردهایم، فقط نمیدانیم!
و فکر کردیم خوش شانسیم زنده ماندهایم!
ما آن وقتی که شرفمان را کنار گذاشتیم
دیگر زندگی نکردیم.
همان وقتی که ترسیدیم از حق هم دفاع کنیم
دروغ شنیدیم و ساکت ماندیم
ترسیدیم صدمهای ببینیم
ترسیدیم چشمهایمان را باز کنیم
مبادا کتک بخوریم
ما شرفمان را جا گذاشتیم
همان وقتی که تصمیم گرفتیم فقط به آسایش خودمان فکر کنیم!
ما بیشرفی را زندگیای معمولی دیدیم
و ندانستیم این نه مرگی تدریجی
که خود مرگ است!
شرمگین، ما بیشرفها ماندهایم...
@ghomeishi3
برقص دخترم
دنیا کوتاه است
برقصیم یا ماتم بگیریم
میگذرد
کدام زیباتر است؟
برقص، زیبایم
شاید به کاسه این جوان خندهرو
یک سِنت بیشتر بریزند
شاید امروز او با دست پُر
برود خانهاش
شاید دختر کوچکش
امروز کمی بخندد
برقص دخترم
میدانم خدا هم
این رقص تو را
از هزار تظاهر امثال من به عبادت
بیشتر دوست دارد!
برقص عزیزم
نگو کسی میبیند
نگو عیب دارد
ببین جوان چه میخندد
او با همان چند سنت اضافه
امروز یک نان اضافه میخرد
از آن نانهای شیرین
من با همه ادعاهایم
چه کردهام برای نیازمندان!
برقص و دلبری کن
این روزها میگذرند
و تنها یاد آنها زنده میماند
که برای دل مردم
کاری کردند
از خویش گذشتند
تا دنیا را
کمی زیباتر کنند
رحیم قمیشی
@ghomeishi3
"اعدام بس"
✍ رحیم قمیشی
"سکوت" وقتی یک انتخاب باشد، تسلیم شدن به شرایط نیست.
چقدر گفتیم مردم با فرهنگ ایران جنگطلب نیستند. آنها نمیخواهند برتری سلاحهای کشنده، مرگ انسانها، پیروز را و حقیقت را، مشخص کند.
چقدر گفتیم بگذارید حرفها زده شود، کشور را امنیتی نکنید، هر سخنی را نپسندیدید، انگ توطئه و سخن دشمن، به آن نزنید.
چقدر گفتیم ببینید مردم چه میخواهند. مگر کشور مال همآنها نیست. ببینید اکثر مردم چه میخواهند. حتی اگر همه ما را نخواهند، حتی اگر حکومت اسلامی را نخواهند، آنها حق دارند.
چقدر گفتیم با زندان نمیشود به جنگ اندیشه رفت. به زور نمیشود کسی را مسلمان کرد. چرا از ۴۸ سال اشتباه، عبرت نمیگیرید!
چقدر گفتیم جان عزیز است، خدا آن را داده، به آسانی نگیریدش، نگذارید جنگها، جانها را بیارزش کنند.
چقدر گفتیم دل مردم را بهدست بیاورید، دلتان را به چند درصد هوادار اندک و پر سر و صدا، خوش نباشد.
چقدر گفتیم فشارهای اقتصادی کمر مردم را شکسته. نگویید همه چیز هست، فقط گران است! آن گرانی که اکثر مردم از عهده خریدش برنیایند، فرقش با قحطی چیست؟ همهمان را فقیر کردید. همه را سرافکنده کردید.
نخواستید گوش کنید. نخواستید بشنوید. فکر کردید با نشنیدن، مشکلات محو میشوند. تظاهر کردید نمیدانید!
هر روز زندانها بزرگتر شدند. زندانیها بیشتر.
هر که از سرِ درد نوشت، شد عامل دشمن!
اما شکستن سکوتم که خیلی هم دوستش دارم، تنها بخاطر آنها که گفتم، نبود.
آمدم بگویم اعدام جوانها را بس کنید.
آخر یک بچه ۲۰ ساله یا بیست و چند ساله چطور میتواند عامل موساد باشد، چطور میتواند قاتل باشد. دشمن مردم باشد...
قاتل آن است که از خانهاش وسیله قتل را برمیدارد، میداند چه کسی را میخواهد بکشد، و با هدف کشتن او ضربهاش را میزند، که آن هم قابل ترحم است.
چطور دلتان میآید جوانهای احساساتی را که در فضایی پر از خون و دود و گلوله، حتی اشتباهی هم کرده باشند، به عنوان محارب اعدام کنید. شما فرزند جوان ندارید...
نمیدانید جوان احساساتی میشود
نمیدانید جوان به وضع موجود معترض است.
نمیدانید اعدام یک جوان یک ملت را عزادار میکند.
نمیدانید قلب یک ملت میشکند...
چرا تمام مراحل دادگاهشان را پخش نمیکنید، اعترافشان را که واقعا قصد قتل داشتهاند.
به خدا ما در جنگ صد شهید هم میدادیم آنقدری قلبمان نمیشکست، که میشنویم جوانی به اعدام محکوم شده. هر چقدر هم کوکتل مولوتوف داشته، هر چقدر هم آتش زده باشد، حتی خانه خدا را، آخر این چه خدایی است که شما دارید، بخاطر آجرهای خانهاش، رضایت میدهد به کشتن یک انسان، آنهم جوان!
من سکوتم را شکستم تا بیایم و بگویم، ما جنگ نمیخواهیم، دروغ میگویند که اکثر مردم طرفدار جنگ هستند. آمدم بگویم ما داریم لِه میشویم زیر فشار گرانی، چرا مشکلات مردم را نمیبینید...
و آمدم بگویم اعدام را بس کنید.
بگذارید اگر دشمن حمله کرد، جنازهمان افتاد زمین، جوانها رغبتی به برداشتن جنازهمان داشته باشند...
نگویند اینها همانها هستند که تا خطر جنگ رفع میشد، چوبههای دار را برپا میکردند، و جز جوان هم نمیکشتند!
مردم به اندازه کافی از اسلام ما بدشان آمده، به اندازه کافی اسلام ما فقیرشان کرده، زندگی عادی آنها را گرفته، شما را به خدا بیش از این شرمندهمان نکنید.
اعدام را بس کنید...
اگر به دنبال گردن میگردید تا با اعدام، رعب و وحشت ایجاد کنید تا مردم دیگر اعتراض نکنند، بیایید ما را اعدام کنید!
ما را که گفتیم مردم به اینها اعتماد کنید!
ما را که گفتیم اسلام دین رحمت است.
بیایید ما را اعدام کنید که یکدرصد هم تصور نمیکردیم روزی با ترساندن مردم بخواهیم بر آنها حکومت کنیم.
بیایید، این گردن ما و شما، که اذان صبح را برای ما دینداران هم، تلخ کردید و زهر!
نماز را هم برای ما تلخ کردید.
بیایید این گردن ما و شما که خدا را هم شرمنده کردید. آخر کدام خدایی به مرگ بنده جوانش راضی است. آنهم با چوبه دار، با اذان صبح.
سکوت من و بسیاری مردم، از رضایت نیست.
دیگر امیدی به هدایت شما نداریم.
قدرت مزه کرده به دهانتان.
نگران کاخهایتان هستید.
و خدا را بهانه کردید برای ظلمها
و خودتان هم میدانید
و خودتان هم میدانید...
کشور را برداشتید
پولها را برداشتید
حکومت را هم
اما
جان جوان نگیرید
شما را به خدایی که نمیشناسید
اعدام را بس کنید
که ما همه
میمیریم...
@ghomeishi3
نکند برایمان عادی شود!
✍ رحیم قمیشی
هر روز صبح بیدار میشویم؛
دیشب هم پنجاه نقطه کشور بمباران شد.
دیشب هم چندین سرباز، چندین راننده، چندین رهگذر کشته شدند.
چند فرودگاه، چند پل، چند برج مراقبت، چند مسیر قطار، منهدم شدند.
چند تصفیهخانه، چند انبار مهمات، آتش گرفتند
نگران نباشید!
ما هم چندین هدف را در اطراف زدیم...
گفتهایم کارمندان زن نروند سر کار
گفتهایم مدرسهها باز نشوند
امتحانات را عقب انداختیم!
نکند برایمان عادی شود؛
توافقنامه خوب نبود، خودمان پارهاش کردیم. چند کشتی هندی را زدیم تا آمریکا بترسد.
وزیر خارجه روسیه بزودی میآید کشورمان
ما بخاطر فلسطین و لبنان و سایر کشورهای مظلوم
بدون همکاری هیچ کشور عربی و اسلامی
بدون همکاری هیچ کشوری در دنیا
با آمریکا و اسراییل اعلام جنگ کردیم!
ما به تنهایی قرار است نظم جهان را تغییر بدهیم.
مردم، خوشحال باشید
الان همه از ایران میترسند
هیچ کشتیای بدون اجازه ما تردد نمیکند
خدمه کشتیها تنشان مثل بید میلرزد
مردم آسوده بخوابید، ما چند تا هم که بخوریم، یکی میزنیم!
مردم، نگران نباشید، اگر ایران ۱۵۰ درصد تورم است، کاری کردهایم دنیا ۲۰ درصد تورم داشته باشد! برای دنیا ۲۰ درصد خیلی است.
نکند برای ما عادی شود!
خودتان را آماده کنید برای چند سال جنگ!
ما سلاحهایی داریم که دنیا هنوز ندیده.
ما اورانیومهای غنی شده با درصدهای بالا داربم
ما نمیگذاریم دشمن مقامات ما را ببیند
او هرگز نخواهد فهمید مقامات ما کجا هستند
مردم، برق شما میرود، نگران نباشید، در عوض حق بر باطل پیروز میشود.
مردم، زندگی سخت میشود، اما آن دنیا در آرامش خواهید بود!
پروازها همه لغو شدهاند، مهم نیست.
ما محاصره شدهایم، چه باک
لوازم دست دوم هم خوبند
کولبرها شاید بیاورند
وزیر خارجه روسیه که آمد، گفت
شاید آنها پولی به ما قرض بدهند!
شاید علاوه بر اسلحه چیزی هم به کشورمان صادر کنند، تا بعداً پولش را چند برابر بگیرند.
نفت خام را میدهیم شوتیها ببرند پاکستان، با مشکهای بزرگ...
نکند اینها همه برایمان عادی شوند!
مردم! بانکها مشکل دارند، نگران نباشید، حسابها را بستهایم تا پولتان حفظ شود.
بورس بسته شده، سهمتان حفظ است، نخواستیم سقوط کند.
دارو ندارید، مگر نمیدانید، عمر دست خداست!
گرانی که خوبست، قحطی بد بود، ببینید اگر هر چه ۵ برابر شده، ولی هست.
گوشت نمیتوانید بخرید، در آفریقا هم خیلیها سالی یکبار میخورند.
دلتان خوش باشد؛
در دنیا فقط ما توانستیم با آمریکا و اسرائیل بجنگیم، با شدت هم که بمباران شدیم، حسرت شنیدن یک آخ را بر دلشان گذاشتیم.
در تاریخ خواهند نوشت؛
ما حتی تقاضای مذاکره هم نکردیم
ما مذاکره مستقیم را هم
در اوج بمبارانها، نپذیرفتیم
ما واسطهها را هم پس فرستادیم
هر کس گفت مصالحه، زدیم به دهانش.
دشمن یک جان میتواند از مردم بگیرد
دشمن زیرساختها را میتواند بزند
دشمن انبارهای سلاحهای ما را منهدم میکند
در عوض ما بر همان حرفمان ماندهایم
ما باید ثابت کنیم
آمریکا با همه ابرقدرتیاش بد است
و میشود مقابلش ایستاد
حتی به قیمت انهدام تمام کشور
عقب ماندگی کشور
و پیشرفت همه همسایهها
نکند برایمان عادی شود
نکند برایمان عادی شود
مردم بمیرند
تا غرور ما لکهدار نشود
تا حرف ما عوض نشود
تا کسی نگوید ما کوتاه آمدیم
نگویند صلح و آرامش ارزش بوده یرایمان
نکند برایمان عادی شود!
زندگی در میان آتش
زندگی در میان فقر
زندگی با دلهره
نکند برایمان عادی شود...
@ghomeishi3
ما همه "جنوبی" هستیم
✍ رحیم قمیشی
سال ۵۹ که عراق با هزاران تانک به خوزستان حمله کرد، ایران فاقد یک ارتش منظم و مسلح بود. همه چیز در کشور به هم ریخته بود. هیچکدام نمیدانستیم چه کار باید میکردیم.
یادم هست هنوز دو سه روز از جنگ نگذشته بود که دهها ماشین از مردم لرستان، نزدیکترین استان به شهرمان، رسیدند.
بعضی با اسلحههای شکاری و سادهی برنو، بعضی فقط یک چوب، یا گُرز. گلههایشان را گذاشته و آمده بودند کمک.
نرسیده فقط میپرسیدند؛
- کجایند عراقیها، فقط نشانمان بدهید!
چقدر سخت بود برایشان توضیح بدهیم، با این چوبدستیها و برنوها، نمیشود به جنگ تانکها رفت. اما نمیتوانم انکار کنم، همینکه احساس کردیم چقدر همراه و همدل داریم، چقدر هموطن دلسوز داریم..
چقدر روحیه گرفتیم، چقدر بال درآوردیم، چقدر خوشحال شدیم.
میدانم مدل جنگها امروزه تغییر کرده.
میدانم دیگر نه کلاشینکف کارایی دارد، نه ژ۳، نه حتی قبضههای خمپارهانداز و توپخانه.
میدانم حتی ازدیاد نیرو ممکن است تنها به افزایش تلفات بینجامد.
میدانم ارتش ما، دیگر مثل سال ۵۹ از همگسیخته نیست.
اما دلم میخواهد ترتیبی دهند ما جوری به مردم جنوب بپیوندیم، دلم میخواهد هر طور میشود بتوانیم به آنها بگوییم؛
عزیزان دلمان!
قربان آن چهرههای آفتاب سوختهتان
قربان آن نگاه مهربانانهتان
یک وقت نگویید تنها ماندهاید
یک وقت نگویید ایران شمال و غرب و شرق هم دارد
نه بهخدا
جنوب نباشد ما دیگر ایرانی نیستیم...
ما همه جنوبی هستیم،
ما نمیدانیم چطور میشود به کمک شما آمد.
کاش بگویند چه میتوانیم بکنیم.
کاش سربازهای جوان را مرخص کنند اجازه دهند ما به جایشان بیاییم، ما که عمرمان را کردهایم.
کاش اجازه دهند ما هم بتوانیم مثل آن لرها
باز بیاییم جنوب
و بگوییم کجاست دشمن
فقط نشانمان بدهید
ما حاضریم یا همان چوبدستی هم بیاییم
میخواهیم فقط بگوییم ایران یکی است
ما همه
جنوبی هستیم
ما همه ایرانی هستیم
ما همه یکی هستیم
یک تن و یک جان!
@ghomeishi3
بیماران روانی
✍ رحیم قمیشی
"بیمار روانی" یک فحش و ناسزا نیست. امروز شاید بیشتر از ۵۰ درصد مردم ایران از نوعی بیماری روانی رنج میبرند. حتی اگر خودشان ندانند!
داشتن ترس بیش از حد، بیاعتمادی بیش از اندازه به دیگران، داشتن نگرانی زیاد از آیندهی نامعلوم، انتظار کشیدن برای اتفاقات ناگوار، دلهرههای بیدلیل، که بسیاری با آنها مواجهیم، و هر یک درمان طولانی مدتی را نزد پزشکانی مجرب میطلبد.
اما منظور من از بیماران روانی آنهایی هستند که نیاز به بستری شدن دارند، آنهایی که بین ما بیماران معمولی هم، غیرقابل تحملند!
و اگر بستری نشوند زندگی را به کام جمع بزرگ دیگری، تلخ و ناگوار میکنند.
تجربه بازدید از بیمارستان روانی، آنهم گشتن آزادانه بین بیماران، تجربهای استثنایی است. من بهواسطه رفاقتم با دوست پزشکم، دکتر آذرنگ عزیز، این تجربه جالب را برای یک روز کامل پیدا کردم.
شاید در یک ساعت اول، اگر خودم به خودم یادآوری نمیکردم، باورم نمیشد بین بیماران روانی سختی قرار دارم، از بس ظاهر افراد بستری در آنجا، معمولی بود. اما پس از گذشت یک ساعت اتفاقاتی افتاد که بازگو کردن آن فعلاً مد نظرم نیست، و تازه فهمیدم چه کار دشوارو سختی، کادر درمان آن بیمارستانها دارند.
شاید اگر بسیاری از آن بیماران را به یک مصاحبه لایو رادیو تلویزیونی هم دعوت کرده بودند، یک درصد هم، کسی نمیتوانست حدس بزند، او شخصیت مهم نیست، هیچکس باور نمیکرد اگر اثر قرصهای او از بین برود، چقدر میتواند خطرناک باشد، یا چقدر نیاز به کمک دارد.
نخواستم بگویم چقدر از آنها، تحصیلات عالی هم داشتند!
شاید داستان آن بازدید را یک روز بنویسم.
اما امروز به دلیل دیگری موضوعش را پیش کشیدم.
بیمارانی روانی که خود را محق میدانند برای زندگی دیگران تعیین تکلیف کنند! و بیماری سختشان، برای خودشان هم قابل پذیرش نیست، بلکه احساس میکنند دیگران بیمارند!!
آنها که تصور میکنند اکثر مردم جهان، دشمن حقیقت و عدالتند.
آنها که تصور میکنند اگر زور نباشد، همه مردم راه انحراف و خطا را انتخاب میکنند.
آنها که خیال میکنند تنها خودشان و همفکران و هممذهبانشان، راه راست را میروند.
آنها که میپندارند صلحطلبان انسانهایی ترسو هستند.
آنها که جنگ را جزء اصلی خلقت و بنیان روابط اجتماعی و بینالملل میدانند.
آنها که ناموفقیت سایر جوامع را، موفقیتی برای خود میپندارند!
آنها که شادی آزارشان میدهد.
آنها که در تقویمشان جز عزاداری نیست.
آنها که با شنیدن اخبار جنگ انرژی میگیرند!
آنها که آسایش و رفاه مردم را، از عوامل انحراف آنها میدانند.
آنهاکه فکر میکنند با زندان و اعدام، میشود جامعه را اصلاح کرد!
آنها که فکر میکنند اگر خودشان نباشند
دنیا میایستد، همه چیز خراب میشود!
و نمیدانند
دنیا بدون آنها، گاه زیباتر هم میشود!
خواستم فقط بگویم؛
خوش به حال آن بیماران روانی که دانستند، باید تحت درمان قرار بگیرند. آنها حتما خوب میشوند، آنها از ما چندین قدم جلوترند.
بدا به حال آنها که با بیماریهای عمیق روانی مواجهند، و نمیتوانند بپذیرند نیاز به درمان دارند. چه بسا دیگران را هم بیمار ببینند.
خدا نخواهد برای ملتی
که بیمارانی روانی بر سرنوشتشان حاکم شوند!
وقتی فکر کنند رسالتی آسمانی دارند
تا همهی دیگران را، هدایت کنند...
فکر کنند اگر جنگ نباشد
زندگی ناقص است!
مرگ دیگران برایشان عادی باشد
فقر را ساده ببینند
زندگی را تنها برای خود مهم بدانند
و فکر کنند زندگی واقعی برای دیگران
پس از مرگشان است!!
همه باید نگران بیماران روانی باشیم
که نه تنها بستری نمیشوند
که برای دیگران هم میخواهند
تعیین تکلیف کنند!!
واقعاً
مردم بسیاری کشورها
چه زجری میکشند...
از دست حاکمانشان!
@ghomeishi3
انتقام!
✍ رحیم قمیشی
اواخر بهار ۱۳۶۱ با آزادی خرمشهر، گفته بودیم جنگ هم تمام شد، اما وسط تابستان کشنده همان سال، گفتند نه، هنوز انتقام گرفته نشده!
یادم هست ماه رمضان بود، برای همین اسم آن عملیاتِ ناکام و پر از تلفات، شد رمضان.
گفتند صدام که تنبیه نشده، آنهمه شهید ندادیم که همه چیز زود تمام شود، نه! جنگ را ادامه میدهیم، این بار در خاک عراق، تا صدام بگوید غلط کردم! تا انتقاممان را بگیریم.
فرماندهانی در سولههایی بتن آرمه و محکم و مقاماتی زیر کولرها، این تصمیم را برای ما گرفته بودند، و باید اجرا میشد.
نمیدانم کسی میتواند ذرهای از آن لحظههای سخت را درک کند؟
در جنوب وقتی در سایه، هوا ۵۰ درجه است، زیر آفتاب میشود ۶۰ درجه، فعالیت کنی میشود ۷۰ درجه، شرجی بشود از کوره آهنگری هم بدتر میشود!
شب گذشتهاش عملیات کرده بودیم، به کانال ماهی، که هدفمان بود رسیده بودیم، اما نفهمیدیم چرا نزدیک صبح دستور آمد باید برگردیم. اتفاقا چند اسیر هم گرفته بودیم.
خدا پدر اسیرها را بیامرزد، در موقع برگشتن همانها متوجه شدند داریم وسط میدان مین میرویم، و کمک کردند تلفات کمتری بدهیم.
بعد از ۳۶ ساعت نخوابیدن، خسته و کوفته رسیدیم به سنگرهایمان، رفتم برای یکی دو ساعت بخوابم، شاید ساعتی نگذشته بود، که یکی با اضطراب آمده و بیدارم میکرد.
- پاشو رحیم، میخواهند اسرا را بکشند!
فکر کردم دارم خواب میبینم. با داد و بیداد پیک گردان که نوجوان ورزشکار و دلرحمی بود فهممیدم خواب نمیبینم.
او راست میگفت. چند نفر که از یگان ما نبودند، آمده و میخواستند اسرای عراقی را اعدام کنند!
به آنها گفتم چه شده؟
رئیسشان که اتفاقاً قد کوتاهی داشت و لباس پلنگی قشنگی هم پوشیده، آستینهایش را هم بالا داده بود، گفت یکی از رفقایش شهید شده و میخواهد انتقام او را بگیرد.
گفتم یعنی انتقام او را از این اسرای دستبسته باید بگیری؟
او اصلاً انگار نمیشنید، آمده بود بکشد و برود، میگفت قسم خورده باید یک عراقیِ بعثی را بکشد و بعد برود خانه. میگفت ماموریتش تمام شده و هنوز انتقام دوستش را نگرفته!
از ظاهرش معلوم اصلاً اهل جنگ هم نبوده، برعکس ما که همه لباسهایمان خاکی و پاره بود او لباسهایش اتو کشیده بود. موهایش تمیز، ولی "انتقام" از زبانش نمیافتاد...
میگفت قسم خورده و بدون انتقام نمیتواند برگردد!
پیک گردان را که نگهبان اسرای عراقی بود، گفتم هر کس خواست اسیری را اذیت کند، بلافاصله با تفنگت هدفش بگیر. پسر، از خدا خواسته، گفت چشم، و با غرور گلنگدن تفنگش را کشید، یعنی آن را آماده شلیک کرد.
لباس پلنگی به شک افتاد. رفقایش عقب رفتند، ولی او هنوز اصرار داشت انتقامش را نگرفته.
صدایش کردم، او را بردم کنار خاکریز، گفتم نگاه کن، جنگ اصول و رسم خودش را دارد، خیلی دلت میخواهد انتقام دوستت را بگیری، میمانی جبهه، وقت درگیری، وقتی ما زیر آتش هیچکدام نمیتوانیم سرمان را بلند کنیم، تو سرت را بلند میکنی، با شجاعت میروی جلو، و همان را که ما را زیر آتش گرفته، از پا در میآوری.
از او پرسیدم، دیشب کجا بودی!؟ الان کجا میروی؟ فقط میخواهی هوای نفست را راضی کنی که با کشتن یک نفر انتقام گرفتهای!
او نماند. او اصلا اهل جنگ نبود. اهل درگیری نبود، اهل آفتاب خوردن و سوختن نبود، اهل تیر خوردن نبود.
او فقط اهل انتقام بود.
تیری شلیک کند به کسی که اسلحه ندارد.
او با دشمنی که مردم بیگناه و بیدفاع را بمباران میکرد هیچ فرقی نداشت.
او فقط آمده بود درجه ای بگیرد و برود. افتخاری برای خودش ثبت کند...
او فکر کرده بود جنگ یک فیلم سینمایی است. و آدمها الکی میمیرند!
نه! در جنگ انسانها واقعاً کشته میشوند. جانها واقعاً از دست میروند. خانوادهها واقعاً عزادار میشوند. مادرها تا آخر عمر آرزوی دوباره دیدن فرزند، به دلشان میماند...
کاش آنها که فقط بلدند انتقام انتقام بگویند
میدانستند جنگ چیست.
@ghomeishi3
من و وصیتهایم!
✍ رحیم قمیشی
میدانم نوشتن وصیتنامه برای آدمهای شصت و هفتاد ساله هم ساده نیست، اما من اولین بار وقتی ۱۶ ساله بودم مجبور شدم وصیتنامه بنویسم.
گفته بودند سوسنگرد به محاصره نیروهای صدام درآمده و بچهها آنجا کمک میخواهند. من نوجوان بودم و ماجراجو. گفتم میآیم...
نگفتند تو هنوز کوچکی!
فقط گفتند وصیتنامه نوشتهای؟
گفتم کاری ندارد، مینویسم!
حقیقتش را بگویم، آن روز نتوانستم وصیتنامهای واقعی بنویسم، به نظرم به زور دو سه سطر کوتاه که؛ من هیچ وصیتی ندارم! شاید خدا دلش بسوزد و مرا نکُشد.
اصلا تجسم اینکه مُردهام و دارند جنازهام را به خاک میسپارند و وصیتنامهام را میخوانند برایم تکاندهنده بود.
من برای مُردن خیلی کوچک بودم...
ولی ۱۸ سالگی و ۱۹ سالگی و ۲۰ سالگی، بارها وصیتنامه نوشتم، آنقدر نوشتم که حالا شدهاند یک کلکسیون وصیتنامه!
یکبار خواستم همه را دور بیندازم، تنها برای یادگاری، نگهشان داشتم!
تا یادم بیاید من از آن موقع، مشکل مرگ را برای خودم حل کرده بودهام، شاید در پیرانهسری کمتر از مرگ بترسم!
بارها، همه وصیتنامههای قدیمیام را برای سرگرمی، خواندهام. در هیچکدام ننوشتهام، خواهرم حجابت را رعایت کن! از این اطاعت کنید، به آن ایمان بیاورید، اصلا دستوری به کسی ندادهام، فقط در همه از پدر و مادرم حلالیت خواستهام، از دوستانم خواستهام اگر حقی به گردنم دارند ببخشند. دلم نخواسته ذرهای برای کسی زحمتی درست کرده باشم.
یکی دو سال پیش هم که دوباره وصیتنامه نوشتم تاکید کردم دخترانم باید به اندازه پسرم از اموالم حق داشته باشند، باز هم فقط خواستم مرا ببخشند، من پس از مرگ تنها چیزی که نیاز دارم آنکه کسی دلش از من نگرفته باشد، ظلمی نکرده باشم حلالیت بطلبم، یادم هست نوشتم از امروز منم و اعمالم، لطفاً هر کجا به خاکم سپردید بگذارید همانجا آرام باشم، هی نیایید بیدارم کنید!!
آن روز منم و خدایم.
و خدا نکند آهی پشت سرم باشد.
و خدا نکند حق کسی را ضایع کرده باشم.
هزار فاتحه هم بخوانید آن ظلم که پاک نمیشود!
همه آن وصیتنامهها یادگاریاند، مگر کسی وقت دارد آنها را بخواند! من وقتی زنده بودم کسی حرفهایم را گوش نکرده، حالا حرفهای مُردهام را گوش کنند؟
اما دلم را باز کنند، حتما متوجه میشوند، من دو جمله بیشتر نداشتهام برای گفتن؛
همانطور که دوست دارید زندگی کنید. فقط مواظب باشید حقی از کسی ضایع نکنید. تفاوتها جزء زیباییهای خلقتند.
و آخرین جملهام همانست که گفتم؛ "ببخشیدم"، من آن دنیا تنها نیاز به بخشیدن شما دارم. میترسم کسی حقی به گردنم داشته، و ادا نکرده باشم.
بعد از رفتنم، هزار نماز و میلیونها ورد و دعا هم برایم بخوانید یکی از ظلمهایم پاک نمیشود. خودتان را خسته نکنید.
خدا نکند دلی را شکسته باشم.
خدا نکند حق کسی را ضایع کرده باشم.
خدا نکند به درد دیگران بیتفاوت بوده باشم.
خدا نکند کسی بهخاطر من زندان رفته باشد.
خدا نکند خونی هدر رفته باشد.
خدا نکند مادری دلش شکسته باشد. پدری درمانده شده باشد.
که آن دنیا منم و خدا...
هم او، که به نهانها آگاه است.
اصلاً آن دو جمله را هم نمیخواهم بنویسم!
مرگ را باور کنیم
اگر مرگ را باور کنیم
و ایستادن مقابل خدا را
کمتر ظلم میکنیم...
@ghomeishi3
جنگ و دنیای کودکان
✍ رحیم قمیشی
دوستم، بهروز که رسید محل کار، بدون اینکه با هیچ کداممان صحبت کند، یکراست رفت به یکی از اتاقهای خالی، و در را هم پشت سرش بست.
دیده بودیم رنگ صورتش پریده است و چشمهایش قرمزند. بر خلاف همهی روزها، کوچکترین شوخی هم، با هیچکس نکرد.
یک دقیقه، دو دقیقه، ده دقیقه.
هیچکدام جرئت نمیکردیم، برویم ببینیم چه شده.
یعنی برای مادرش، پدرش، برادرش یا خواهرش اتفاقی افتاده؟ چرا آنهمه گرفته است و مغموم!
بالاخره اسماعیل، به بهانه بردن چای، رفت داخل. این بار اسماعیل نمیآمد بیرون!
آن روزها، شهر اهواز زیر آتش موشکهای صدام بود. موشکها که آدرسی نداشتند، هر جا فرود میآمدند، همانجا هدف بود!
وقتی همهی مردم، مخالف حمله عراق بودند، وقتی همه، رزمندهها را به آغوش میگرفتند، وقتی جنگزدهها، هر جا میرفتند، احترام میدیدند، وقتی مردم حاضر نبودند پشت جبهه را خالی کنند، همهشان مستحق هدف قرار گرفتن بودند!
مهم نبود موشک به خیابانِ زند خورده یا به خیابان سیمتری.
همهی مردم باید تاوان جنگ را میدادند. تاوان آنکه خوزستان سقوط نکرده!
اسماعیل نویدی، بعد که از اتاق آمد بیرون، برای ما گفت موضوع چه بوده، اگر چه خودِ "بهروز خلیلیان"، برای هیچکدام از ما، داستانِ آن روز را نگفت. یادآوریاش هم برایش کشنده بود.
بهروز، از خانه، پیاده میآمده رادیو اهواز، که منطقهای مسکونی با اصابت موشک به تلهایی از آوار مبدل میشوند. او هم میرود کمک. آن روزها عادی بود، خانوادههایی را نیمهجان یا بیجان، از زیر آوار و خاکها، بیرون کشیدن. زنِ خانهدار، پدربزرگِ پیر، دخترِ نوجوان.
بهروز گفته بود، همه چیز که تمام شد، آمده بیاید، عروسکی میان سنگ و کلوخ، توجهش را جلب میکند. فکر کرده بوده، عروسک، برای دختر نوجوان مجروح باشد.
میخواسته عروسک را بردارد، تا اگر دختر زنده ماند، برایش ببرد، که متوجه میشود عروسک نیست!
یک عروس واقعی است، نوزاد دختریست بسیار کوچک.
که با اصابت موشک جان داده!
جنگ خیلی زشتیها دارد. هر جوانی که تیر میخورد، یک انسان، با همه آرزوهایش، یک زندگی، به زیر خاک میرود. اما دیدن آسیبی که به کودکان وارد میشود، قابل تحمل نیست.
به کدامین گناه؟ چون ایرانی بوده؟ چون اهوازی، دزفولی یا آبادانی بوده!؟ چرا اصلاً به دنیا آمده بود؟
خدا رحمت کند شهید بهروز را، از آن روز، خیلی کمتر خندید. کمتر شوخی کرد، کمتر صحبت کرد، تا آن وقتی که لباس جبهه را پوشید و رفت خط اول، و بعدها تشییع جنازه خودش شد.
او نمیتوانست باور کند دنیا آنهمه زشت هم میشود!
دیروز برای انجام کاری، رفته بودم حوالی میدان نوبنیاد تهران و مجبور بودم یکی دو ساعت قدم بزنم.
بر دیوار شهرکی مسکونی، که در خلال جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، ساختمانهایش بمباران شده بودند، عکس شهدای ساکنش را نصب کرده بودند.
یک نوزاد، دو نوزاد، یک کودک، دو کودک، سه کودک، چقدر نوجوان!
به چه گناهی؟
چون پدرشان در صنایع نظامی یا وزارت دفاع کشورش مشغول بکار بوده!
به چه گناهی؟
چون در خانواده نظامی به دنیا آمده بوده!
به چه گناهی؟
چون دلش میخواسته کشورش مستقل باشد!
به چه گناهی؟
چون در ایران به دنیا آمده بودهاند!!
چه خوب که بهروز همان روزها شهید شد.
چه خوب که نماند ببیند در قرن بیست و یکم هم، داستان کشته شدن نوزادان و کودکان بیگناه، ادامه دارد.
آنها که تبلیغ جنگ را میکنند، عاطفه هم دارند؟
دیروز در خبری میخواندم نوزادی که پدر و مادرش در حوادث دی ماه کشته شده بودند، در خانه، از تشنگی و گرسنگی مرده!
حکومت بر کشوری که اینهمه جانها بیارزش میشوند، چه مزهای دارد؟
آمریکا خود را ابرقدرت جهان میداند، یک بار بابت تلفات غیر نظامیان در ایران عذرخواهی کرد؟ یکبار گفت مدرسه میناب را ناخواسته زده؟ گفت بمبهای ناپالم را نباید استفاده میکرده، نباید خانههای مسکونی را هدف قرار میداده، نباید زنان و کودکان، پسران و دخترانِ نوجوان را هدف قرار میداده!؟
و از او وقیحتر
آنها که همچنان از عملکرد اسرائیل و آمریکا دفاع میکنند. بدون اینکه یکبار بگویند، چرا غیرنظامیان هدف قرار میگیرند.
جنگ بسیار بد است.
نمیتوانم باور کنم کسی از جنگ نفرت نداشته باشد.
فقط باورهای گمراه کننده، گاه چنان انسانها را مسخ میکنند، که جنگ هم میشود راهحل!
کشتار میشود یک ضرورت اجتناب ناپذیر!
من میدانم اگر کسی یک روز جبهه بوده
یک روز در شهرهایی که موشکباران شدند، اقامت داشته
یک بار توانسته خود را جای پدر و مادر آن کودکان قرار دهد
نمیتواند طرفدار جنگ باشد.
با هر توجیهی
اسمش را بگذارد انتقام
یا دستوری از آسمان
و خدایی خیالی!
آنکه تصور میکند در جنگ هم میشود
اهداف انسانی جست...
میدانم
تعریفی از انسانیت ندارد!
@ghomeishi3
حکایت آن بیسکویتها
✍ رحیم قمیشی
یک بیسکویتهایی بود، اسمشان ویتانا بود یا گرجی، یادم نیست.
هر روز یکی به بچهها میدادیم، به عنوان عصرانه، شاید با چایی بخورند.
بستهبندیاش خیلی کوچک بود، یعنی هر بسته تنها دو برگ بیسکویت داشت، کرمدار هم نبودند، کلی هم وسطشان سوراخ سوراخ بود، اندازه هر کدام به اندازه یک کف دست.
اما مهرداد که میگرفت، نمیخوردش. یعنی بعدها فهمیدم نمیخورده.
سید مهرداد را معرفی نکردم.
او با آنکه آدم بزرگی بود اما از آدمهای مهم امروزی نبود، جبهه را داوطلبانه آمده بود. او استاد دانشگاه بود. اما آنقدر افتاده و متواضع، که همه ما را خجالتزده میکرد. لاغر اندام، با موهایی سیاه و پرپشت، و عینکی ذرهبینی. یادم هست عینکش را برای وضو گرفتن که برمیداشت، تازه متوجه میشدم چه چشمهای درشت و قشنگی دارد. صورت کشیدهای داشت و همیشه لبخندی زیبا روی لبش بود. صدایی آرام داشت و در کلاسش باید سکوت مطلق میکردیم، تا او را بشنویم.
گفته بودیم چه خوبست استاد دانشگاه هم بیاید جبهه، چقدر دانشجویانش دلگرم میشوند، اما حواسمان بود یک وقت شب عملیات بزرگ، او را به خطر نیندازیم. دلمان نمیخواست یک خط خراش روی تن ناز او بنشیند. اصلا مهرداد برای جنگ خلق نشده بود، از بس ظریف و نحیف بود.
اما همیشه، همه چیز آنطور که میخواهی پیش نمیرود!
همینکه گفتند فردا عملیات است، سید مهرداد اولین کسی بود که لباس های خاکیاش را پوشید، حمایلش را بست، فانسقهاش را محکم کرد، کلاشش را روغنکاری کرد.
رفتم گفتم، مهرداد جان، قرار نیست شما بروی جلو.
با تعجب نگاهم کرد:
- نروم!؟ اینهمه به بچهها گفتم جبهه خوبست، دفاع واجب است، اینهمه گفتم شهید مقام بالایی دارد، اینهمه گفتم وظیفه تکتک ماست حفظ کشور، خودم نروم!!
و قبول نکرد که نکرد.
به بچهها سپردم خیلی مواظبش باشند.
چه مواظبتی!؟ مگر کسی میتوانست جلوی اصابت خمپارهها و ترکشهای گداختهشان را بگیرد.
و اولین خمپارهها، آنشب خورد همان نیممتری سید مهرداد!
عینکش را شکست تا چشمهای زیبایش بهتر دیده شوند، پایش را قطع کرد، خون فوران کرد، زمین پر شد از خون او و بچهها.
آمبولانس نمیرسید، هر چه میگفتیم کمی سریعتر، باز نمیرسید.
مهدی سرِ مهرداد را بغل گرفته بود و به او دلداری میداد تا تحمل کند. ولی مگر بدن چند لیتر خون دارد که پنج شش لیترش برود و او زنده بماند!
آمبولانس مثل همیشه دیر رسید، آنقدری که متوجه نشدیم مهرداد را وقتی داخل آمبولانس میگذاریم، دیگر زنده نیست!
نگه داشتن فِرِم عینک سیاهش دیگر به چه درد میخورد؟
وقتی گفتند مهرداد مجدزاده شهید شد، باور نمیکردم. یک ماه جبهه نماند و شهید شد.
خیلی دلم میخواست بدانم آن نیمه شب به مهدی چه گفته بود. نمیدانستم باور هم کرده بود خوب میشود، یا فهمیده بود مهدی کاکاحاجی فرمانده گروهان، فقط به او دلداری میدهد زنده بماند. فکر کنم فهمیده بود نمیماند
از کجا فهمیدم؟ از حکایت همان بیسکویتها.
از مهدی خواستم بگوید، آقای مجدزاده آن شب چه گفت؟
الان سالهای سال گذشته، جواب مهدی را که یادم میآید، همچنان دیوانه میشوم.
مهرداد گفته بود، مهدی من بیسکویتهایم را نمیخوردم، آنها را جمع میکردم، مرخصی که میروم، ببرم برای دخترم، یک بار هم بردم.
پرسیده بود؛ به نظرت اشکالی نداشته؟
مهدی با اشک میگفت، پیشانیاش را بوسیده و گفتم، عزیزم چه اشکالی؟ سهم خودت بوده، نخوردی، بردی برای دخترت.
مهرداد گفته بود، آخر آن بیسکویتها برای جبهه و رزمندهها بوده.
خدا کند همین که میگویی درست باشد...
دختر دو ساله مهرداد مجدزاده الان بزرگ شده.
میشنود هزار میلیارد هزار میلیارد دزدیده میشود.
میشنود آنچه شهدا برایش جان دادند، امروز مسخره میشود.
میشنود میگویند آنها که رفتند جبهه برای سهمیه بوده.
میگویند میخواستند نمیرفتند!
میگویند خارجیها ایران را گرفته بود، شاید وضع ما الان بهتر بود.
میدانم چقدر او ناراحت میشود!
من حال دختران شهدا، مادران و پدران پیرشان را حس میکنم، خواهرانشان را. همسران مظلومشان را.
حال جانبازانی را که سالهاست فقط سقف بیرنگ اتاقشان را میبینند.
یعنی همه میدانند ایران ما را چه کسانی حفظ کردند؟
آیا امروز قدر آن شهدا دانسته میشود؟
اصلا کسی یادش هم هست آنها را!
ایران به خیلیها مدیون است...
آنها که امروز میخورند و سیر نمیشوند
از شهید مهرداد و سایر شهدا خجالت بکشند.
مگر میشود مال مردم را دزدید و گفت؛ من حافظ انقلابم، مرا دوست بدارید!
مگر میشود دست در دست چپاولگران گذاشت، با آنها نشست و برخاست، و گفت من مدافع ارزشها هستم!
مگر میشود مهرداد نبود
و گفت من عاشق مردمم
عاشق کشورم
نه، نمیشود!
@ghomeishi3
و من منتظر آن روزم!
✍ رحیم قمیشی
من منتظر روزی نشستهام که دخترم را ببینم، دارد آماده میشود برود بیرون.
بپرسم؛ دخترم میخواهی تو را جایی برسانم؟
و او بگوید نه پدر! با دوستانم قرار گذاشتهایم برویم یک تظاهرات. میخواهیم تقاضا کنیم برای موضوع مهمی رفراندوم گذاشته شود. بعد از تظاهرات، خودم برمیگردم.
و من دلم هُرٌی نریزد، هزار راه نرود و بگویم: برو عزیزم، راهپیمایی مسالمتآمیز حق شما جوانهاست. من و مادرت، شام منتظرت هستیم.
او برود و برای شام، خندان برگردد.
و من نخواهم به بیمارستانها سر بزنم، و من نخواهم به کلانتریها بروم، نخواهم سردخانهها را زیر و رو کنم، کهریزک نروم، کاورهای مشکی جلویم نگذارند...
که دختر تو معترض بوده... و حق او گلوله!
تلفنهای همراه قطع نشوند، اینترنت از کار نیفتد، پیامکها ناگهان خاموش نشوند.
و من و هزاران پدر دیگر، دیوانه نشویم!
او خندان برگردد و با آب و تاب برای من و مادرش تعریف کند؛
- نمیدانید چقدر خوب بود، کاش شما هم بودید. من و دوستانم چندین هزار نفر شدیم، پلیس هم مواظبمان بود. همه، پلاکارد بلند کردیم، که ما خواهان تغییرات مهم هستیم،.
چه خوشحال میشوم وقتی دخترم اضافه میکند؛
- پدر! فلان مقام بلند پایه هم آمد و با ما صحبت کرد، او گفت این حق ماست که خواهان تغییرات باشیم، ولو در مسائل بسیار مهم کشوری. او گفت مادام ما تقاضاهای مدنی داشته باشیم، او هم از ما حمایت خواهد کرد. او قول داد خواسته ما را تا آخر پیگیری کند.
حس میکنم دخترم خوشحال است و من هم شادمانم. او امیدوار است با کمک دوستانش موفق شوند در سرنوشت کشورشان سهمی داشته باشد. او "ایران" را از عمق جان دوست دارد. او زندگی و آیندهاش را دوست دارد.
اگر دوست نداشت، که به تظاهرات اعتراضی نمیرفت!
دخترم لابد آن روز خیلی خسته است.
او میخواهد زود بخوابد.
لابد از ما میخواهد تلویزیون را روشن بگذاریم، چون مطمئن است در اولین بخش خبری، تجمع و تظاهرات آنها منعکس خواهد شد...
و من حتماً از او خواهم خواست برود بخوابد.
خواهش میکنم فقط خواب این روزهای ما را نبیند.
مایی که هر روز تشویش اذهان عمومی بودیم!
ما که هر اعتراضمان بر خلاف اسلام بود!
حتی اگر میگفتیم از گرانی خسته شدیم.
ما که امنیت ملی را به خطر میانداختیم، اگر میگفتیم حاکمان باید قانونی رفتار کنند.
ما که اجتماع و تبانی بودیم، حتی اگر همهمان رزمندگان سابق یا از جانبازان و ایثارگران بودیم!
میگویم دختر خوبم، برو بخواب
و خوابهای قشنگ ببین.
خوش به حال تو، حاکمانی در کشورند، که حتی دوستشان نداشته باشی، آنها دوستت دارند.
علیهشان چیزی بگویی، آنها آنقدر میفهمند، که باید با روی گشاده پاسخت را بدهند.
مخالفت با آنها جرم تلقی نمیشود.
زندان ندارد!
احساس میکنند تو هم فرزندشان هستی.
میگویند اگر اعتراض نباشد، یکجای کار حتماً اشکال دارد. میگویند ما اعتراض را نعمت میدانیم. جوانها حق دارند تغییر بخواهند. اصلأ جوان تغییر نخواهد، معترض نباشد، که دیگر جوان نیست.
مقامات آن روز، خود را انسانی عادی میدانند؛
- ما که خدا نیستیم، ما هم اشتباه میکنیم، و چه خوب که شما هستید و کمک میکنید کمتر اشتباه کنیم.
از دخترم میخواهم برود بخوابد، و خواهش میکنم یک وقت خواب این روزهای ما را نبیند! نیمه شب با احساس شنیدن صدای شلیک گلوله بیدار نشود. با ترس نیاید و بگوید شما هم صدا را شنیدید...
و بعد هر دو برویم لب پنجره
من بگویم دخترم آخر چرا بیدار شدی!؟
عزیز دلم برو بخواب
چرا خواب آن روزهای ما را میبینی؟
امروز شما و دوستانت، کشور را مال خود میدانید، که حقیقتا مال شماست.
نمیترسید، که نباید هم بترسید.
اعتراض میکنید، بدون هراس سؤال میکنید.
شما حتی شخص اول کشور را مؤاخذه میکنید.
میگویید مگر چه چیز ما کمتر از اوست.
او یک انسان است، ما هم انسانیم.
عزیزم برو بخواب
من و مادرت بیداریم
نمیگذاریم آنها که اسلحه دارند
خوابهایت را خراب کنند...
میدانی دخترم!
اگر ما باور میکردیم
هیچکس حقی بیشتر از ما ندارد
و انسانها همه آزاد آفریده شدهاند
و همه محترمند
و در برابر قانون
همه مساویاند
سرنوشت بهتری داشتیم.
عزیزم، دخترم
من هم دلم میخواهد آن روز باشم
تا با هم شادی کنیم
این کابوسها را فراموش کنیم
روزهایی را که همه میترسیدیم
حتی حرف دلمان را به زبان بیاوربم!
عزیزم!
نسل ما که آدمهایی را مقدس میکرد
نسل ما که میگفتیم تو باید اینطور فکر کنی
نسل ما که از گرفتن حقوق خود میترسید
تمام میشود
و شما از زندگیتان لذت خواهید برد!
@ghomeishi3
کودک نابینا
پدر مهربان
جام جهانی
اشکم دراومد!
ما تشنه یک شادی دنبالهدار هستیم
سردار آزمون را به تیم ملی دعوت کنید!
✍ رحیم قمیشی
این یادداشت اصلاً سیاسی نیست. من دلم نمیخواهد همه چیز این کشور فقط سیاسی باشد، لعنت به سیاست اگر بخواهد خنده و هیجان و عشق به پیروزی را از ما بگیرد.
من نمیتوانم بفهمم چطور کسانی آرزو کرده بودند ایران از نیوزلند ببازد. یعنی آنها دل ندارند؟ چرا مرا درک نمیکنند که با هر گل ایران، نیمه شبی یک دور افتخار در پذیرایی خانه چرخیدهام.
روز آزادی خرمشهر من رقصیدن بلد نبودم، امروز هم متأسفانه بلد نیستم، آن روز تعدادی از رزمندگان ارتشی با شنیدن خبر آزادی خرمشهر با صدای ماندگار استاد کریمی از رادیو، ناگهان و ناخواسته شروع به رقصیدن کردند. من تعجب کردم، رقص وسط آتش، زیر آتش، رقص در حالی که دیشب کلی شهید داده بودیم.
امروز از تعجب آن روزِ خودم، از نرقصیدن آن روزم، متعجبم.
من چقدر احمق بودم، وقتی شهدا خندانند، وقتی مردم خوشحالند، چرا من باید دنبال دلیلی باشم برای خوشحال نبودن، برای نرقصیدن!
ما کم غم نداریم، کم اخبار ناخوشایند و دلگیر کننده نشنیدهایم، هنوز ماتم دی ماه از دلمان نرفته، مگر میشود باور کرد در یکی دو شب، چند هزار جوان به خاک و خون بیفتند، از زندگی ساقط شوند، بدون آنکه یک قاتل هم دستگیر شود، اما اگر خودم هم در آن روزها کشته شده بودم و روحم امکان آن را داشت چیزی را با صدای بلند بگوید، مطمئن باشید یک جمله را از آسمان فریاد میزدم؛
- زندگی کنید مردم! شاد باشید، نگذارید غم و غصه شما را شکست دهد...
من هنوز وقتی در یک مسابقه کشتی جهانی، حسن یزدانی حریف را میبرد، خانه را از خوشحالی به هم میریزم، وقتی تیم کشتی ایران قهرمان جهان میشود اشک خوشحالی میریزم، من ایرانیام. چطور خوشحال باشم تیم کشورم شکست بخورد!
چطور فکر کنم تیم، نماینده حاکمیتی است که دوستش ندارم، وقتی مهدی طارمی نازنین بگوید؛ مردم! ما نماینده همه شما هستیم، با سنگدلی بگویم؛ نه!!
ما دو مسابقه سخت در جامجهانی پیشرو داریم، هم با بلژیک، هم با مصر. میدانم مساوی گرفتن از آنها هم کار سختی است، و باختن آبرومندانه هم نوعی موفقیت است، اما باختن واقعی وقتی است که نه تنها گل بخوریم که پس از آن بگوییم چه خوب شد باختند!!
من نمیخواهم همه مردم با من همعقیده باشند، همه مردم فوتبال را پیگیری کنند، مثل من آرزو کنند به دور بعد برویم، همه بعد از هر گل ایران خانه را روی سرشان خراب کنند، اما تحمل شنیدن اینکه با خوردن گل تیم ایران، عدهای به هوا بپرند و خوشحالی کنند را ندارم!
من هنوز هم از بیسلیقگی قلعهنوعی در عدم دعوت از سردار آزمون عصبانیام، هنوز هم امیدوارم او را صدا کنند و بگویند خودش را برساند.
مهدی قائدی آیندهدار است، اما او آزمون نمیشود، مهدی ترابی، آزمون نمیشود. او را صدا کنید، هنوز دیر نشده، شاید به مسابقه مصر برسد. نگذارید عقدهها و کمعقلیها به فوتبال هم سرایت کند. ما با دو مساوی ممکن است صعود کنیم، حتی با یک باخت و یک برد، حتما صعود میکنیم، نگذارید ما فوتبال دوستان، ناامید شویم...
من دلم میخواهد تیم ملی ایران پیروز شود، نبازد، بروم در خیابان، به یاد آزادی خرمشهر، به یاد بازگشت اسرا، یکبار دیگر شادی مردم را ببینم.
من نمیخواهم، غم و اندوه برای همیشه در کشورم حاکم باشد.
نمیخواهم هر کسی را با بهانهای محکوم کنیم. نمیخواهم فقط دنبال بهانهای برای گریستن باشیم.
تیم ملی برای همه مردم است.
غلط کرده آنکه بگوید مال حاکمیت است
ما تعیین میکنیم شاد باشیم یا غمگین
و خدا نکند روزی تصمیم بگیریم
فقط به اندوه بیندیشیم
کمی انرژی مثبت بفرستیم
شاید موفق شویم برویم بالا
بالا و بالاتر
آنجا که حق ماست.
@ghomeishi3
پی نوشت:
میدانم ممکن است درصد بالایی از خوانندگان این یادداشتم، دیسلایک بدهند، اما مهم نیست. حق ما چند درصد است، که خواست خود را بلند اعلام کنیم و نترسیم، دمکراسی همین است. تکثر همین است. بلوغ اجتماعی همین است.
قربان همان دیسلایکهای خالصانه!