2299
برترین و نافع ترین دانش خودشناسی است. ارتباط با ادمین: @hossein246
بر آن ره که نارفته باشد کسی
مرو گرچه همراه داری بسی
رهی کاو بودَ دور از اندیشه پاک
بِه از راهِ نزدیکِ اندیشناک!
نظامی گنجوی
@golhaymarefat
در بابِ اهمیّت "مقالات شمستبریزی"
به نظر راقم این سطور معرفی و شناخت دقیق شخصیت و اندیشههای مولانا مستلزم مطالعه و بررسی تعالیم و عقاید شمس تبریزی است. به دیگرسخن تبیین آرا و افکار شمس، مقدمهی شناخت و تشریح جهانبینی و سلوک مولانا میباشد.
اما این سخن، آن تفسیر را برنمیتابد که بنابراین، بازجُست آرا، احوال و اقوال شمس صرفأ به طفیل ضرورت شناسایی دنیای مولانا توجیه می شود. هرگز چنین نیست. ورود در منظومهی پُر ستارهای که «شمس» منیرِ آن هر پژوهشگرِ بصیر را تنبیه میدهد که در فضای ناپیدا کرانی بال گشوده است که آفاق آن، از یک سو دل و جان را صفا و طراوت میبخشد (بُعدِ معنوی و روحانی)، و از دیگر سو، عقل و اندیشه را اقناع و اشباع میسازد (بُعد اندیشگی). هرچند اینک آثار بزرگانی چون شمس و مولانا بیشتر به قلمرو «ادبیات» تعلق دارد ولی کیست که منکر باشد آنچه ما «ادبیات» میخوانیم، گنج زَخّاری است مملو از دُرَر و گوهرهای هوشرُبا و دلانگیزی که هر اندیشهگری را مفتون و خاضع میسازد. قصد تطویل نیست تنها تذکار این نکته را در نظر داریم که ما مقالات و گفتار شمس را تنها به عنوان اثری «ادیبانه» (به معنای محدودکلمه) نمینگریم. بلکه درعین حال _و از منظری فراتر_آن را سندی دیگر از اوراق پُر برگ و بار هویت فکری قوم خویش تلقی میکنیم. این قلم دور نمیبیند که این لُعبت تازه به بازار پُر نگار زبان فارسی درآمده، دل از هوشمندان و اندیشهپردازان هم برباید. و به عنوان متنی فکری_فلسفی نیز اذهان جویندگان را به خود متوجه سازد و نشان دهد که فرزانگی دیرینه سال ایرانی، به شرط به جای آوردن ادبِ پژوهش و تحقیق، همچنان پُرطراوت و بالان مایدهی آسمانی خِرد و عرفان و انسانیت را پیشکش ارباب فضل خواهد ساخت.
حسین مختاری: خرداد ۱۳۸۲.
نقد شمس تبریزی بر عالمانِ دنیاپرست و صوفیانِ ناپیرو
"وَالله و بِاالله و تَاالله که اين قوم که در اين مدرسهها تحصيل میکنند جهت آن میکنند که مُعيد شويم، مدرسه بگيريم.
تحصيل علم جهتِ لقمهی دنیاوی چه میکنی؟ اين رَسَن از بهر آن است که از چَه برآيند نه از بهر آن که از اين چَه به چاههای ديگر فرو روند.
در بند آن باش که بدانی من کیام و چه گوهرم؟ و به چِه آمدهام و کجا میروم؟ و اصل من از کجاست؟ و اين ساعت در چِهام؟ و روی به چِه دارم؟"
مقالات شمس تبریزی، تصحیح استاد موحد، ص۱۷۸.
همان، صص۴۷-۱۴۶.
همان، ص۱۴۰.
همان، ص۱۴۳.
همان، ص۲۹۹.
همان، ص۲۲۴.
درویشی کو؟!
شمستبریزی به روشنی میدید که از تصّوف و درویشی جز نامی باقی نمانده است و خانقاه محلی برای مریدبازی و طبلخواری* و عوامفریبی شده است. هرچند که اهل مدرسه نیز گرفتار غرورِ علمی و بادِ دماغ بودند اما از نظر شمس فقیهان را صد شرف بود به پیرانِ مرید پرورِ ریاکار که با گوهر والای درویشی بیگانه بودند و بند و بلای این و آن شده بودند.
" اوّل با فقیهان نمینشستم
با درویشان مینشستم.
میگفتم آنها از درویشی بیگانهاند.
چون دانستم که درویشی چیست
وایشان کجایند،
اکنون رغبتِ مجالستِ فقیهان بیش دارم از این درویشان.
زیرا فقیهان باری رنج بردهاند.
اینها میلافند که درویشیم.
آخر درویشی کو؟
همهٔ انبیای معظم در عشقِ درویشی میسوختند."
مقالات شمس تبریزی، تصحیح استاد موحّد، ص۲۴۹
امام علی(ع): إذا سادَ السُّفَّلُ خابَ الأمَلُ. هرگاه فرومايگان سَرورى يابند، اميد به نوميدى گرايد.
-غُرَر الحِكُم حدیث۴۰۳۴.
مثنوی معنویЧитать полностью…
معرفی لذتهای ناممنوع اثر آدام فیلیپس
🔹کتاب «لذتهای ناممنوع» اثر «آدامفیلیپس»، اثری تامل برانگیز در باب پیچیدگی لذات انسانی، و رابطه ما با لذت است. کتاب این تصور غلط را بررسی میکند که آیا لذتهای ممنوعه اساساً رضایت بیشتری نسبت به لذتهای مجاز در دل ما ایجاد میکنند، یا این گزاره فقط یک تصور عامیانه است. نویسنده استدلال میکند که ما اغلب از شادیها و لذات سادهای که در زندگی روزمره به وفور یافت میشوند غافل میشویم، در حالی که به دنبال لذتهای زودگذر و کسب شادکامی از تابوهایی هستیم که خارج از هنجارهای اجتماعیاند.
🔹کتاب در لایههای زیرین با لحنی طنزآمیز به شیفتگی جامعه غرب به تابو پرستی و کام جویی بیحد و مرز طعنه میزند. فیلیپس این روند فرهنگی را به چالش میکشد و ادعا میکند که تلاش ما برای کسب خرسندی از لذتهای ممنوعه اغلب به سبب تمایل ما برای فرار از کسالت و یکنواختی است، نه تلاشی برای جستجوی خوشبختی. نویسنده استدلال میکند که رفتارهای ممنوعه ممکن است به هیجان موقتی و حس آزادی کوتاه مدت منتهی شوند، اما نتیجه این کامجویی به لذتی پایدار نمیانجامد.
🔹این کتاب جوایز متعددی از جمله جایزه Wingate ادبی (۲۰۱۴)، جایزه welcome book سال ۲۰۱۴، جایزه Prix du Livre Inter را کسب کرده و برای جوایز Baillie Gifford و Ondaatje از انجمن ادبی سلطنتی نیز نامزد شده که این جایزه را دریافت نکردهاست.
🔹کتاب لذتهای ناممنوع به دلیل سبک نوشتاری صریح و جذاب، کاوش روانشناسانه و دقیق در باب لذت، و ارتباط آن با زندگی روزمره مورد تحسین قرار گرفتهاست.
موضوع کتاب لذتهای ناممنوع چیست؟
🔹فیلیپس مفهوم لذت ممنوعه را بسط میدهد تا بر شادیهای اغلب نادیده گرفته شدهای که به راحتی در زندگی روزمره ما یافت میشوند، تأکید کند. او به خوانندگان توصیه میکند تا آگاهی ذهنی خود را پرورش داده و شادیهای ساده روزمره را کشف کنند، شادیهایی چون نوشیدن یک فنجان قهوه، لذت بردن از یک پیادهروی در طبیعت یا ارتباط با عزیزان و نزدیکان و دوستان. از نظر فیلیپس کشف رضایت در امور عادی میتواند به زندگی پربارتر و متعادل تر منجر شود.
🔹پیام اصلی کتاب فراخوانی برای بازنگری درک ما از لذت است. فیلیپس ما را تشویق میکند تا رضایت واقعی موجود در تجربیات روزمره را کشف کنیم و یکبار دیگر فرضیات خود را درباره لذت، به چالش بکشیم.
🔹در پایان، لذتهای ناممنوع دیدگاه تازهای درباره ماهیت لذت و رابطه ما با لذت ارائه میدهد. فیلیپس حکمت متعارف را به سخره گرفته و خوانندگان را تشویق میکند تا رابطه خود با لذت را بررسی کنند. بینش کتاب و سبک نوشتاری جذاب آن، این اثر را به منبعی ارزشمند برای درک روانشناسی انسان و کشف جادهای نو در مسیر خوشبختی تبدیل میکند.
@darsgoftaar
اول ماه مهر است. یادی کنیم از کودکان مظلوم مدرسه میناب و نذر آرامش دلهای همهٔ مادران و پدران داغدیدهی ایرانزمین.
🖤🖤🖤
بانگ گردشهای چرخ است این که خلق
میسرایندش به طنبور و به حَلق
شهریار بزرگترین شاعر رمانتیک زبان فارسی است. ( منظور از رمانتیک، سطحی بودن و آبکی بودن و سوز و گداز داشتن نیست. رمانتیسم بزرگترین جنبش هنری و فرهنگی و ادبی درتاریخ بشری در آمریکا و اروپاست و بزرگترین نوابغ بشری امثال گوته و شیلر و ..... رمانتیک هستند. )
شهریار عاشق و شیفته حافظ بود و این ارادت را در شعرش به حافظ نشان داده است( هرچه دارم همه از دولت حافظ دارم) شهریار با حفظ استقلال روحی خویش و پاسداری از حال و هوای خود توانست به جمالشناسی شعر حافظ نزدیک شود. حافظ در اوج هنری خویش از موسیقی به طرف معنی حرکت میکند و شهریار نیز چنین است.
شهریار دو شاعر ایدهآل داشت از قدما حافظ و از معاصران ایرج میرزا.
اگر رهی معیری و امیری را نداشتیم به جای آنها از سعدی و صائب بهر میبردیم اما، ما اگر شهریار را نداشتیم چیز مهمی را کم داشتیم. شهریار ناگزیر شعرِ فارسی است. او قابل حذف نیست.
شهریار آن قدر خلّاقیت فردی دارد که نظیرهسازیها و استقبالهای او را میتوان نادیده گرفت.
شهریار همهی عمر هشتاد و چهارسالهاش را تمام وقت در خدمت شعر زیست همین امر سبب شد که او زلالِ خلوت رمانتیک خویش را با واقعیتهای بیرونی نیالاید و در جهان خیالی خویش به خلّاقیت هنری بپردازد.
اگر روزی بخواهند برای مکتب رمانتیسم در ادبیات فارسی نمایندهی کامل عیاری انتخاب کنند تصور نمیکنم نماینده شایستهتری از شهریار بتوان یافت.
دکتر شفیعی کدکنی، با چراغ و آینه.
استاد شهریار:
تو بمان و دگران....
@golhaymarefat
حکمتِ خاموشی
از پیامبر گرامی نقل شده است که فرمود:
ألا أخبركُم بأيسرِ العبادةِ و أهوَنها عَلَىالبَدَنِ؟ الصَّمْتُ و حُسنُالخُلْقِ.
نهجالفصاحه، ترجمهٔ ابوالقاسم پاینده، ج۱، ص۲۴۱.
مثنوی معنوی، دفتر اول
راهِ نزدیک
پیر که سر در گریبان فرو برده بود آهی کشید و گفت: "سفر توانفرساست. پُر از مکر و شِکنج است. مرتّب سِکندری میخوری، و بسا که در نهایت از پا درآیی! با این حال نومید نشاید بود. کافیست هر از گاهی برقی و بارقهای از منزل لیلی درخشیدن گیرد و دلِ مجنون را به سوی خویش کشد."
کنارش نشسته بودم و تأمّلکنان چشم بر زمین داشتم. پیش از آن که سؤال سمجی را که راه نفَسم را میفشرد، بر زبان آورم، بار دیگر آهی کشید و گفت:
"در همین اُفت و خیزهاست که جانها استحاله مییابند و جسمها چالاک میگردند. و رازهای نازک و ناگفتنی بیان میشوند. در ابتدای امر وَساوِس و هواجِس جانت را میگزند و چون مار و عقرب به زیر پوستینت میخزند. اما اگر چندی در منزل حِلم و شکیب فرود آیی هرآینه رازها چون عروسانِ دلفریب سر از سراپردهی غیب برون خواهند کرد."
آنگاه سر برداشت و افزود: "البته راه نزدیکتری هم هست. فیالمَثَل اگر گرسنهای را سیر کنی و عریانی را بپوشانی یا گره از کارِ فروبستهی ناتوانی بازکنی، تو را به این امورِ صَعب و سیر و سفرهای توانفرسا حاجت نیفتد."
@golhaymarefat
چه کسی مرا بوسیده بود؟
گفتم میروم بخوابم.
گفت: میخواهی خواب چهِ ببینی؟
گفتم: خوابی که فکر میکنم پیش از این هم یک بار دیدهام. سالها پیش. شاید وقتی که هنوز به دنیا نیامده بودم. خوابی عجیب، مکاشفهآمیز، حیرتآور، و ويرانگر.
روی رختخواب از این پهلو به آن پهلو میشدم و خوابم نمیبُرد. در خواب و بیداری انگار صدای مادرم بود که میگفت چِت شده چرا آرام نمیگیری؟! گفتم خواب از چشمهایم گریخته است. میخواهم خوابِ... ببینم! گفت بگیر بخواب!
نمیدانم خوابیده بودم یا هنوز بیدار بودم که صدای در زدن شنیدم. انگار کسی به نرمی به در میکوبید. باز صدای مادرم بود که میگفت پاشو برو درو باز کن. گفتم آخه این وقتِ شب؟! گفت مگه نمیخواستی خدا رو...؟
از جا پریدم و به طرف در دویدم. به مجرّد اینکه در را گشودم از هجوم نور به خاک افتادم. نوری بود خالص وُ بیرنگ وُ گرم وُ دوست داشتنی.
مادرم بود به گمانم که بغلم کرده از زمین بلندم کرد. مثل روزهای کودکی صورتم را بوسید و آرام گذاشت سرِ جایم، خودش هم کنارم دراز کشید. صورتش را روی صورتم نهاده بود و موهای سرم را نوازش میکرد. از نفَسها و نوازشهایش آرام گرفتهبودم و حس میکردم در باغهای آسمانی قدم میزنم.
صبح که از خواب برخاستم، گفت خواب خدا را دیدی؟
-... خوا...خُ...نه... نه... من...!
- گونههایت چرا برافروخته است؟ انگار هزار بوسه بر آنها زدهاند!
یاد مادرم افتادم که سالها پیش رفته بود.
سرم منگ بود وُ زبانم الکن. و گونههایم! گونههایم انگار گُر گرفته بودند. چه کسی مرا بوسیده بود؟
〰 حسین مختاری
@golhaymarefat
هر زمان نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست.
مصطفی فرمود، دنیا ساعتیست..
آزمودم مرگمن در زندگیست.
چون رهی زین زندگی پایندگیست...
🌱 دمی با شمس تبریزی🌱
گفت: "میدانم که بد است
اما نمیتوانم؛
با دل برنمیآیم."
این چگونه سخن باشد؟
میدانم که این دریا غرقکننده است
خود را در میاندازم!
یا این آتش سوزنده است
یا این چاهی است صد گز
یا این سوراخِ مار است
یا این زهرِ هلاهل است
یا این بیابانِ مُهلک است،
میدانم و میروم!
مرو چون میدانی!
پس نمیدانی!
چگونه دانش باشد؟ این عقل بوَد؟
چگونه این را دانش و عقل شاید گفتن؟
مقالات شمستبریزی
@golhaymarefat
🌱 دمی با شمس تبریزی🌱
شاهدی[=خوبرویی]بجو تا عاشق شوی، و اگر عاشقِ تمام نشدهای به این شاهد، شاهد دیگر. جمالهای لطیف زیر چادر بسیار است. هست دگر دلربا که بنده شوی، بیاسایی. (مقالات شمس)
مضمون اساسی عرفان؛ یعنی عشق پایه و اساس اصلی تعالیم و تصوف شمس تبریزی است. این عشق که گوهر سلوک شمس تلقی می شود، تنها ناظر به عشق ماورائی و روحانی نیست؛ عشق صورت هم هست. آنچه عارفان از آن به "عشق مجازی" عبارت می کنند.
مشهورتر از خورشید، حسین مختاری، نشر ورجاوند، تهران:۱۳۸۵، ص۱۱۸.
از دیشب دلم داشت «مکن ای صبح طلوع» میخوند و انقدر محمدیوسف و کیمیا بیدار شدند که فکر کردم دعام مستجاب شده. امروز همه دلم اونجاست، اما تنم قراره تو خونه بمونه پیش بچههام، در حالت سینگلپرنتی.
همه این حرفها بهانه است. کل سال پیش کاری نکردم در خور اونجا بودن و به حرم رهم نمیدن. اما یه چیز فرق کرده.
سال پیش بردن نام فلسطین بر زبان جلوی دیگران ممنوع بود. مهمون یهودی که میومد، سفارشات شروع میشد به کیمیا که «هر راست نشاید گفت». اشاره چشم به ایگور میگفت یادمون رفته روی لپتاپ رو بپوشونیم که روش استیکرهای ضد نسلکشی بود. ایگور کتابی چیزی میذاشت روی لپتاپ. و اون کیف طرح چفیه رو هم تو کمد قایم میکردیم. پرچم چهار تا میخورد تا تظاهرات بعدی. شعارها و پلاکاردها ته کمد پنهان میشد و علایم مذهبی هم یواش و همهپسند نمایش داده میشدند، مبادا کسی بترسه، برنجه، ...
پریروز اومدند. کیف فلسطینی که از قضا حاوی پرچمهای عاشورایی بود، همونجا بود؛ جلوی چشم همه. پلاکارد تو کتابخونه بود. نه چشمی به کسی اشارتی کرد و نه دستی چیزی رو پوشاند.
پرسید تابلویی که رو دیواره معنیش چیه؟ گفتم: «محمد.»
گفت: «اون یکی چی؟»
گفتم: «باز هم محمد، و اون یکی هم محمد.»
و شنیدم: «OH!»
و وقتی رفتند، دیدم من این مهمان عزیز، نه آنها، که فلسطین دیگر فقط رو طاقچه ما نیست؛ رفته تو قلب ما. هویت ماست و هویت پنهان شدنی نیست اگر نه از کیف و پرچم و خبر یا دست و زبان؛ از وجود متبلور می شه.
اینه که دل من تا صبح میخوند: «مکن ای صبح طلوع.» اما صبح شد. آسمان رنگ خون گرفت، خورشید تابید، همه بیدار شدند.
اینک شَمَن
جادوگرِ قبیله
آفتابِ نیمه شب
آوازِخلسه آورِ
درختانِ سرو و سِدر
عود و بُخور و مُخدّر
رقص و فروغِ آتش و
الهام و آینه!
اکنون شَمَن
در افقِ طالعِ یقین
شیداتر از غزال
دستی پُر از شکوفه و
دستی پر از بلور!
آمد
چه تابناک
آهسته
در نسیم
〰 حسین مختاری
@golhaymarefat
گاهی سینما برای سرگرم کردن ما ساخته نمیشود؛ بلکه فرصتی فراهم میکند تا برای لحظاتی از شتاب زندگی فاصله بگیریم و به چیزهایی فکر کنیم که در هیاهوی روزمره فراموششان کردهایم: عشق، فقدان، خاطره، گذر زمان و معنای ادامه دادن. برخی فیلمها، بدون آنکه به دنبال پاسخهای بزرگ و قطعی باشند، با روایتی ساده و آرام، ما را به تأمل درباره همین پرسشهای انسانی دعوت میکنند.
سینمای ژاپن در این زمینه جایگاه ویژهای دارد؛ سینمایی که اغلب به جای تأکید بر حادثه و هیجان، به سکوتها، نگاهها، خاطرات و لحظههای کوچک زندگی مجال میدهد. در چنین فیلمهایی، اندوه الزاماً به ناامیدی نمیانجامد و عشق نیز صرفاً یک احساس رمانتیک نیست؛ بلکه هر دو میتوانند راهی برای فهم دوباره زندگی باشند.
فیلمهای Last Letter (2020) و 1ST KISS (2025) از همین جنساند؛ دو فیلم درباره عشق و زمان، درباره آدمهایی که با فقدان یا گذشته خود مواجه میشوند و در این مواجهه، معنای تازهای از زندگی و رابطه را کشف میکنند. اگر به دنبال فیلمهایی هستید که پس از پایانشان چیزی آرام و انسانی در ذهن باقی بگذارند، این دو اثر میتوانند انتخابهایی دلنشین باشند. جالب اینکه هر دو با بازی تاکاکو ماتسو (Takako Matsu) پیوند دارند.
۱. — نامهای که گذشته را دوباره زنده میکند (Last Letter)
کارگردان: شونجی ایوای
ژانر: درام، عاشقانه
داستان از مرگ میساکی آغاز میشود. خواهرش یوری در مراسم خاکسپاری او شرکت میکند و بعد در یک گردهمایی مدرسه، بهاشتباه به جای خواهر درگذشتهاش شناخته میشود. همین اشتباه باعث میشود با کیوشیرو، عشق قدیمی خواهرش، دوباره ارتباط پیدا کند؛ ارتباطی که از طریق نامهها و پیامها، گذشته را به زمان حال بازمیگرداند.
اما زیبایی فیلم در این نیست که صرفاً یک داستان عاشقانه درباره گذشته باشد. مسئله عمیقتر، رابطه انسان با خاطره و فقدان است: آیا گذشته واقعاً گذشته است؟ آیا کسی که از دست رفته، با خاطرات و نامههایش همچنان در زندگی ما حضور دارد؟
از این جهت، فیلم حالوهوایی بسیار ژاپنی، آرام و مراقبهای دارد. نامه در اینجا فقط وسیله ارتباط نیست؛ نوعی پل میان گذشته و حال، مردگان و زندگان، و زندگی ناتمام و امکان دوباره زیستن است.
نکته زیبای دیگر این است که نوشتن برای کیوشیرو، که پس از تجربههای گذشته متوقف شده بود، دوباره امکانپذیر میشود؛ گویی مواجهه با خاطره و فقدان، بهجای اینکه صرفاً او را در گذشته حبس کند، دوباره او را به زندگی و آفرینش بازمیگرداند.
اگر بخواهم مضمون اصلیاش را در یک جمله بگویم:
بعضی آدمها از زندگی ما میروند، اما آنچه میان ما و آنان گذشته، میتواند همچنان معنای زندگی اکنون ما را بسازد.
۲. — عشق، وقتی دوباره فرصت پیدا میکند (1st Kiss )
کارگردان: آیُوکو تسوکاهارا
ژانر: عاشقانه، درام
این فیلم از ایدهای بسیار جذاب آغاز میکند:
اگر میتوانستی دوباره همسر خودت را در جوانی ببینی، چه میکردی؟
کانّا پس از پانزده سال زندگی مشترک، همسرش کاکِرو را در یک حادثه از دست میدهد. نکته مهم این است که ازدواج آنها در سالهای آخر دیگر رابطهای گرم و عاشقانه نیست؛ میانشان فاصله افتاده و حتی صحبت از طلاق بوده است. سپس کانّا به گذشته سفر میکند و با کاکِروی جوان، درست پیش از آشنایی با خودش روبهرو میشود.
و اینجا فیلم از یک داستان ساده «سفر در زمان» فراتر میرود.
کانّا دوباره عاشق همان مردی میشود که سالها با او زندگی کرده بود.
اما مسئله اصلی فیلم کمکم تبدیل میشود به پرسشهایی درباره:
معنای ازدواج
معنای ادامه دادن یک زندگی مشترک
تفاوت عاشق شدن و با کسی زندگی کردن
نسبت عشق و زمان
و مهمتر از همه: آیا عشق واقعی الزاماً به معنای نگهداشتن کسی در کنار خودمان است؟
حتی در معرفی رسمی فیلم، پرسش محوری همین است: «زندگی کردن با کسی که دوستش داریم چه معنایی دارد؟»
و به نظرم همین نکته است که آن را جذاب میکند: فیلم در نهایت فقط درباره «بازگرداندن گذشته» نیست؛ درباره پذیرفتن زندگی همانگونه که رخ داده است نیز هست.
نهایتِ تمامیِ نیروها
پیوستن است
پیوستن به اصلِ روشنِ خورشید
و ریختن به شعورِ نور
بانو فروغ فرخزاد
@mhafshar39
معرفی کتاب لذتهای ناممنوع
آدام فیلیپس
نصراله مرادیانی
مرحوم آیت الله دکتر سید عبدالله ضیائی گیلانی نقل می کنند:
من استادی داشتم به نام حاج شیخ محمدمهدی امامی مازندرانی(امیر کلائی)؛ که در تکیهی ملامحمود (واقع در خیابان چهار مردان قم) مکاسب تدریس می کرد.
ایشان گاهی در اثناء تدریس بدون علت مشخصی گریه میکرد. یک وقتی از ایشان علت را پرسیدم.
فرمود: من خاطرهای دارم که هرگاه به یاد آن میافتم بی اختیار به گریه میافتم. من در نجف اشرف از شاگردان مرحوم شیخ الشریعه اصفهانی بودم.
پس از پایان تحصیلاتم وقتی میخواستم به ایران مراجعت کنم شیخ الشریعه اصفهانی مرا خواست.
من خیلی خوشحال شدم و با خود گفتم لابد میخواهند به من اجازهٔ اجتهاد بدهند یا تفقّدی(دلجویی) از من داشته باشند.
اما وقتی خدمت استاد رسیدم، نه تفقّدی در کار بود، و نه اجازهٔ اجتهادی!
بلکه جملهای به کار بُرد که آن روز من از ایشان ناراحت شدم، و حتی برای خداحافظی نزد ایشان نرفتم.
جملهاش این بود که فرمود:
«شیخ مهدی! رفتی ایران از تو انتظار ندارم که کسی را مسلمان کنی! سعی کن همین مسلمانها را کافر نکنی!»
بعدها فهمیدم که حرف ایشان چقدر مهم بوده است.
هر گاه به یاد آن میافتم، بیاختیار به گریه میافتم!
@jawaher_kalam
آواز سنگ و صخره
"من یکبار زیر عمل جراحی رفتم و به مدت دو هفته در بیمارستان عمومی ماساچوست واقع در شهر بوستون بستری شدم. هنگامی که دوران نقاهت را میگذراندم، رؤیت عجیبی برایم اتفاق افتاد.
من همه چیز را به وضوح و روشنی خارقالعادهای میدیدم و از آن به حیرت میافتادم. از مشاهدهی اشیای اطرافم تعجب میکردم و در برابر قدرت الهی به تواضع میافتادم. با مشاهدهی درختی که در بیرون پنجرهی اتاقم وجود داشت، اشک میریختم.
در آن دوران مشغولِ خواندن کتاب برادران کارامازوف اثر داستایفسکی بودم و به قدری تحت تاثیر آن کتاب و وقایع اطرافم قرار گرفته بودم که هر روز بیش از چند سطر نمیتوانستم بخوانم و ناچار میشدم کتاب را زمین بگذارم.
روزی در کنار پنجره ایستاده بودم و به ابرها و آسمان مینگریستم که ناگهان تحتتأثیر نظام عالَم قرار گرفتم.
صدای آواز خواندن سیّارات و غرّشِ آهسته و عمیقِ سنگها و صخرهها را به راحتی میشنیدم. من همه چیز را به خوبی درک میکردم. این نظام به قدری زیبا بود که قطرات اشک از گونههایم سرازیر شد. و خارقالعادهتر از همه آنکه هنگامی که از پنجره نگاهی به بیرون انداختم، متوجه شدم که تمام برگهای درختان و حتی چمنهای خیابان از نوری باطنی به درخشش درآمده بودند. من نوری عجیب را مشاهده کردم که از پوست مردم بیرون میجهید و از دست و چهرههای پرستاران بیمارستان و حتی بیماران آن بخش ساطع میگشت(همه مگر یک بیمار! بیماری در آن بخش حضور داشت که دائماً در راهروی بیمارستان ورزش میکرد. متاسفانه او در غباری سیاه و غلیظ احاطه شده بود بطوری که من منزجر و وحشتزده عقب رفتم تا او را نبینم). دیگران در نوری تابان غوطهور بودند.
هنگامی که سرانجام به واشنگتن برگشتم و به باغچهی خانهام قدم نهادم، در برابر تلألؤ و درخشش عجیبی که از برگها و چمنها و هر موجود زندهای بیرون میزد، به حالت سجده و سپاس زانو بر زمین نهادم. میگفتم: "ببینید! این نور را ببینید!" اما ناگهان به خود میآمدم و متوجه میشدم که دیگران قادر به رؤیت آن نورِ درخشان و زیبا نیستند. من به مدت دو هفته قادر به دیدن درخشش کرهٔ زمین و تمام موجودات آن بودم و سپس همه چیز کمکم از بین رفت."
(کتاب فرشتگان، سوفی بُرنهام، ترجمهٔ فریده مهدوی دامغانی، نشر پیکان، ص ۲۰۹.)
------------------------------------------
صدای آواز خواندن سیّارات و غرّش آهسته و عمیقِ سنگها و صخرهها را به راحتی میشنیدم.
سوره صف، آیه ۱
(مثنوی معنوی، دفتر چهارم، تصحیح استاد موحد)
.
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقبِ سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران!
رفته چون مَه به مُحاقم، که نشانم ندهند
هرچه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری باز رسم
محرم ما نبُوَد دیدهٔ کوتهنظران
دلِ چون آینهٔ اهل صفا میشکنند
که ز خود بیخبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سرحلقهٔ شوریدهسران
گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لالهرویا تو ببخشای به خونینجگران!
ره بیدادگران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران!
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بوَد عاقبتِ کارِ جهانِ گذران
شهریارا غمِ آوارگی و دربهدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
@golhaymarefat
سلام بر ستارگان صبحگاهی*
که راهِ گمشدگان را
روشن میکنند و
تشنهکامان را به چشمه
میرسانند
و به بالهای سپیدشان
باد و باران را
به روی زمین کوچ میدهند
همانان که دست کودکان را
میگیرند و
از خیابانهای شلوغ
رد میکنند
و چنان پاک و سپیدند
که گویی از برف طلوع کردهاند
و چنان گشادهروی و ملیحاند
که گویی از لبخند خدا
به دنیا آمدهاند!
〰 حسین مختاری
@golhaymarefat
-----------------------------------------
* در کتاب ایوب به فرشتگان، ستارگان صبحگاهی نیز گفته شده است.
♦️بیژن جلالی
خداوندا
دل من
محل برخوردِ
شفقتِ بی پایانِ تو
و شقاوتِ بی حدّ دنیاست
خداوندا
دل من
محل برخوردِ
ابدیتِ تو
و زودگذری دنیاست
خداوندا
دل من
محل برخوردِ
هستیِ تو
و تهیِ دنیاست
خداوندا
دل من
محل برخوردِ
امید ازلی
و ناامیدی ابدیست!
@golhaymarefat
تنهاترین گیاهِ زمینم
از سنگ سر زده؛
و دستِ مرگ
هر شامگاه،
زلفِ مرا شانه میزند...
جواد مجابی
گفتم که این رختها
چرا چون درختها
بسانِ بیقرارانند؟
شاید...
بادی سبک
آهسته گفت:
این بندبازانِ هوایی
بعد از این
تا روز واپسین
در حیاتِ خلوت خویش
تاب خواهند خورد
آخر آن دستهای خوشریخت
زان پس که رختها را
شُست و آویخت،
از پی مرغانِ عاشق
به آن سوی دریاها رفت!
〰 حسین مختاری
@golhaymarefat
نهانگاه:
(عراقی)
(عطار)
(مولانا)
(جامی)Читать полностью…