2669
رسانهای برای نشر خاطرات و عکسهای دانشگاه خوارزمی/ تربیت معلم سابق ارتباط با مدیر کانال: @shokouhmand لینک عضویت در گروه خوارزمی: https://t.me/joinchat/O9iOZCtP_IoUJRpI
♦️حصارکِ دهه ۶۰ چگونه گذشت؟
✍ محمد باسط قریشی، جغرافیا ۶۴
شهریور سال ۱۳۶۴ بود که باخبر شدم در کنکور سراسری قبول شدهام؛ رشته جغرافیا دانشگاه تربیت معلم.
هدف از انتخاب این دانشگاه و رشته دبیری، فرار از خدمت سربازی بود که البته ممکن نشد و سرانجام در سال ۷۲ به خدمت اعزام شدم.
خوشحال از قبولی در اولین انتخاب از ۱۲ انتخاب ممکن، در واپسین روزهای شهریور سال ۶۴ برای اولین بار راهی پایتخت شدم. بعد از ثبتنامِ مقدماتی، گفتند شما سهمیه بهمن ماه هستید و باید در ماه بهمن مراجعه کنید و من هم خوشحال از اینکه چند ماه دیگر پیش خانواده خواهم بود به شهرستان برگشتم.
در تاریخِ اعلام شده به دانشگاه مراجعه کردم، این بار گفتند «محل تحصیل شما حصارک است فردا صبح در محل دانشگاه باشید تا شما را به حصارک ببرند!»
صبح روز بعد، از محل دانشگاه (خیابان مفتح) با اتوبوس به سوی «حصارک» حرکت کردیم. اتوبوس از تهران خارج و وارد اتوبان شد. پس از مدتی از اتوبان خارج شدیم و با عبور از چند خیابان و بلوار (آن موقع مسیر حصارک از خیابان درختی، ۴۵ کیلومتری گلشهر و خیابان بهشتی بود) وارد یک بیابان و یک جاده خاکی -که در سمت چپ آن یک باغ خودنمایی میکرد- شدیم؛ دورتر هم چند ساختمان نیمهکاره دیده میشد که نزدیکترین آنها بزرگتر از همه و دارای در و پنجره بود.
بهغیر از باغ، همه چی و حتی ساختمانها رنگ خاک داشتند. بعد از مدتی معطلی در بین خاک و سنگ و مصالح ساختمانی، به سالن آمفیتئاتر هدایت شدیم و مراسم افتتاح با سخنرانیِ اندکی طنزآمیز آیتالله موسوی اردبیلی برگزار شد.
در پایان مراسم، از دانشجویان پذیرایی شد که اولین و آخرین غذای نسبتا باکیفیت دانشگاه بود و اینچنین بود که مجتمع حصارک صرفا با حضور دانشجویان «پسر»! کار خود را شروع کرد. فکرش را بکنید با امید و آرزو رفتی دانشگاه و بعد ... و معلوم هست که در چنین شرایطی شرکت در کلاس درس با دمپایی و شلوار راحتی هم دور از انتظار نیست!!!
همه چیز در یک ساختمان خلاصه میشد: خوابگاه که از قبل افراد هر اتاق مشخص شده بود در طبقه سوم و چهارم با اتاقهای سه تا ۱۴ نفره بود که من خوش شانس بودم و با دو انسان بزرگوار، شهید حسن هوشیاری از قائمشهر مازندران و آقای موسی مرادی از دهگلان کردستان یک اتاق سه نفره داشتیم.
سالن غذا خوری که سه وعده غذا به دانشجویان میداد در همکف بود و جالب اینکه غذا از تهران به حصارک منتقل شده و گاه بسیار دیر توزیع میشد؛ کلاسها در طبقه همکف و اول و اتاقهای اداری هم در طبقههای مختلف پراکنده بودند و جالبتر از همه، حمام خوابگاه بود؛ کف برخی سرویسهای بهداشتی را با یک ورق فلزی پوشانده بودند و یک دوش هم به شیر آب وصل کرده بودند!
قطع آب و برق و سیستم گرمایشی و سرمایشی امری عادی بود. در برخی اتاقها دیوار کامل نشده بود و هر اتاق، در زیر سقف به ارتفاع نیم متر، با یک یا دو اتاق کناری ارتباط داشت و اضافه کنید به همه کاستیها، دوری از هر نوع مرکز خرید حتی بقالی و برای هر خریدی در مسیری سنگلاخی و بسته به شرایط آب و هوایی، پر گرد و غبار یا گِل آلود، باید تا حصارک میرفتیم.
بهدنبال برخی اعتراضها و حتی تخریبهای کوچک بهخصوص هنگام قطع شبانه برق، پس از یک ترم و در تیر ۱۳۶۵، حصارک تعطیل و ما دانشجوی مجتمع تهران شدیم.
فعالیت دوباره حصارک از مهر ۱۳۶۶ بود. در دفترچه انتخاب رشته کنکور سال ۱۳۶۶ اشاره شده بود که محل تحصیل تمامی پذیرفته شدگان «پسر» مقطع کارشناسی در حصارک خواهد بود و بدین ترتیب از مهر سال ۱۳۶۶، مجتمع حصارک بار دیگر و باز هم صرفا با دانشجویان پسر فعالیت خود را آغاز کرد و از مهر سال ۱۳۶۹نیز آغاز به تحصیل دانشجویان دختر هم با اطلاعرسانی در دفترچه انتخاب رشته، در حصارک بود.
با شروع حملههای موشکی عراق به تهران در اسفند ۱۳۶۶ که موجب تعطیلی دانشگاههای تهران شد دانشگاه تربیت معلم به دانشجویان دو گزینه مرخصی تحصیلی یا ادامه تحصیل در حصارک را پیشنهاد کرد و بدین ترتیب، بار دیگر بعد از تعطیلات نوروز ۱۳۶۷، «حصارکی» شدیم، این دفعه البته به صورت مختلط.
با شدتگیری جنگ، فعالیت آموزشی حصارک در هفتههای پایانی همان ترم نیز تعطیل و امتحانهای پایان ترم به زمان دیگری موکول شد.
با هر بار گذر از اتوبان تهران- قزوین، خاطرات تلخ و شیرین حصارک مرور میشد تا اینکه در شهریور ۱۳۹۵ در اولین گردهمایی دانش آموختگان جغرافیا که به همت ورودیهای ۱۳۷۲ برگزار شد بار دیگر دو روز به مجتمع حصارک رفتم و چقدر همه چی متفاوت بود.
محوطه، ساختمانها، راهها، فضای سبز، ... و حتی مقررات! در سال ۶۴ و ۶۵ لباس با رنگهای اندکی شاد و حتی یک تا از آستین بلند پیراهن دانشجویان پسر، مورد اعتراض واقع میشد و در سال ۶۷ همکلاسیهای دختر و پسر، حتی حق سلام گفتن به همدیگر را نداشتند اما سال ۹۵ همه چی بسیار متفاوت بود.
@HesarakMemories
♦️عاقبتِ ناخنکزدن
✍ سجاد مرادینیا، جغرافیا ۸۲
یکی از بچههای خوابگاه به اسم شین. میم که به عادتِ ناپسندِ ناخنک زدن به غذاها و خوراکیها معروف بود همه بچههای خوابگاه ۲۳ و خوابگاه بهمن را عاصی کرده بود و هر موقع خبردار میشد که در اتاق یکی از بچهها سوروساتی به پا هست و یا کسانی که از بیرون دانشگاه با پلاستیکهای خوراکی به سمت خوابگاه میآمدند و بویی به مشامش میرسید زودتر از همه شصتش خبردار میشد و جلوتر از بقیه خودش را به مکان مورد نظر میرساند.
یکی از روزها با چند نفر از دوستان برای خرید مایحتاج به بیرون دانشگاه رفته بودیم و موقعِ برگشت که چند تا پلاستیکِ خوراکی در دست داشتیم، وسط راه یکی از دوستان گفت:
همین الانه که فلانی سروکلش پیدا بشه و ما رو تا اتاق مشایعت کنه و بقیه ماجرا…
در همین حین و هنگام عبور از جلوی مخابرات دانشگاه من یه جوجه تیغی دیدم که لای درختها داشت رد میشد، مثل قرقی سریع پریدم بالای سرش و خیلی ناجوانمردانه شکارش کردم و انداختم توی یک پلاستیک مشکی و همان لحظه به ذهنم رسید که با این شکارِ دلچسب میتوانم انتقامِ همه کارهای ناپسند آقای شین میم رو بگیرم.
بچهها هر چه اصرار کردند که این زبان بسته رو رها کن، گفتم نه، باهاش کار دارم بعدا رهاش میکنم.
همین که وارد اتاق شدیم بعد از چند دقیقه طبق عادت، سروکله آقای شین میم پیدا شد و بلافاصله پرسید بیارید ببینم چی خریدید؟
من هم که از قبل برای این لحظه، نقشه کشیده بودم، با احترام و عزت رفتم پلاستیک مشکی را آوردم سمتش و مثلا تخمه را بهش تعارف کردم.
از آنجایی که دوست عزیزمان اهل تعارف نبود با حرص و ولع دست مبارکش را که ماشاءالله دوبرابرِ دست آدم معمولی بود با سرعت و حرص و ولعِ هر چه تمامتر در پلاستیک فروکرد!
دست فرو کردن در پلاستیک کذایی همان و جیغ و داد شین میمِ ذلیل مرده همان.
@HesarakMemories
💄✨ کانال تخصصی لوازم آرایشی ✨💄
اگه به دنبال لوازم آرایشی اصل، باکیفیت و امتحانشده هستی، اینجا جای توئه. 👌
🔹 محصولات ترند و پرطرفدار
🔹 معرفی دقیق همراه با قیمت
🔹 انتخابهای اقتصادی تا لاکچری
🔹 ارسال سریع و مطمئن
💖 زیبایی وقتی موندگاره که انتخابت درست باشه 💖
👇 عضویت در کانال 👇
/channel/marsan_beauty282
🌸 خرید آگاهانه، بدون دردسر و با خیال راحت 🌸
🔹 مریم افتخاری، دانش آموخته رشته ریاضی، ورودی ۱۳۸۱ دانشگاه خوارزمی
/channel/marsan_beauty282
♦️عاقبتِ خجالتزدگی
✍ زهرا چاوشیان | زمین شناسی ۶۲
سال ۶۴ ترم سوم رو تموم کرده بودیم. یک شب یکی از دوستان همشهری که اهل کرمان و دانشجوی رشته زبان انگلیسی بود اومد اتاقمون و گفت:
تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و برم ادبیات فارسی بخونم.
پرسیدم چرا؟ اینجوری کلی عقب میافتی که؟
گفت: آخه نمیدونی امروز چی شده؟ خیلی خجالت کشیدم و دیگه نمیتونم برم سر کلاس!
ماجرا این بود که اون سالها برای مشاوره تحصیلی با استاد راهنما، امکانات امروز که نبود، هر کسی مشاوره نیاز داشت باید اول حضوری میرفت وقت مشاوره میگرفت.
این دوستمون وقتی پشت درِ اتاق استاد رسیده بود، هنوز صدای نفر قبلی میاومد. منتظر مونده بود تا نوبتش برسه.
توی این فاصله کمی به قیافه و ظاهرش میرسه. چادرش را صاف و صوف میکنه و نگاهی به کفشاش میندازه و با خودش چند بار این جمله رو تکرار میکنه که: اول در میزنم، اگه استاد اجازه داد میرم داخل، سلام میکنم، بعد میپرسم ببخشید شما فلان روز تشریف دارین برای مشاوره و راهنمایی خدمت برسم؟
بالاخره چند بار این جمله رو با خودش تکرار و تمرین میکنه تا این که نفر قبلی از اتاق مشاوره خارج میشه و نوبت دوستم میرسه.
«در زدم، صدای بلند استاد اومد که گفت بفرمایید. وقتی وارد شدم ایشون از جاشون بلند شد و صندلی رو برام صاف کرد.
بهخاطر اینهمه احترام خجالتزده شدم. گفتم: سلام
استاد احوالپرسی کرد و گفت خب امرتون رو بفرمایید.
چشمتون روز بد نبینه، هر چه فکر کردم اصلا یادم نیومد چه کار داشتم!
استاد چند بار گفت بفرمایید منتظر شنیدن حرفاتون هستم.
هی به خجالتم اضافه میشد. یکدفعه یادم اومد میخواستم چی بگم!
گفتم: ببخشید شما فلان روز هستین من «تشریف» بیارم خدمتتون؟
وای همین که این حرف رو زدم استاد شروع کرد به بلند بلند خندیدن و گفت بله خانم ... حتما «تشریف» بیارین، من هستم!
در رو باز کردم و شرمنده و خجالتزده با سرعت از اتاق اومدم بیرون و در حالی که داشتم از پلههای ساختمون پایین میاومدم هنوز صدای خنده و جمله استاد که گفت «بله حتما تشریف بیارین» توی ذهنم میچرخید.»
دوستم بهخاطر این ماجرا و برای این که دوباره سر کلاس یا در اتاق گروه با اون استاد مواجه نشه، تغییر رشته داد و سراغ رشته زبان و ادبیات فارسی رفت که اتفاقا برادرش هم همین رشته را در دانشگاهمون میخوند و در درسها به خواهرش کمک کرد و دوستم رشته ادبیات فارسی را با موفقیت به پایان رسوند و خدا رو شکر در مدارس کرمان به عنوان یک معلم نمونه، خیلی خوب درخشید.
انشاالله همیشه شاد و سلامت و بسیار موفق باشن.▫️
.....................
▪️لطفاً عکس، فیلم، خاطره، شعر و دلنوشتههای خود را برای مدیر کانال بفرستید:
@shokouhmand
▪️برای ارتباط و گپ و گفت با دوستان، میتوانید نظرات خود را در زیر مطالب منتشر کرده و عضو گروه دانش آموختگان دانشگاه تربیتمعلم/خوارزمی شوید.
▪️ کانال خاطرات خوارزمی را به دوستانتان معرفی کنید:
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 نوشین حقبین، فیزیک ۷۲
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 حمید جلالیان، شیمی ۶۵
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سیده نجمه محمودی، علوم تربیتی ۸۳
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 مجتبی جعفری، جغرافی ۸۹
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 مجید مرسلی، تربیت بدنی ۷۹
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 زینب شمس، علوم اجتماعی ۸۰
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سروش فلکرو، شیمی ۷۰
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹شیرین مهبدراد، ریاضی ۷۵
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹علی کرمی، زبان و ادبیات فارسی ۷۲
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹علی جهانی، علوم اجتماعی ۷۶
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 ساغر زارعپور، زبان و ادبیات فارسی ۷۳
@HesarakMemories
♦️ برفندیدههای حصارک
✍️ عزیزه حیدری، زیست شناسی ۱۳۷۲
این روزا که برف و بارون تِرِند شده، یاد زمستونای حصارک هم برای من زنده شده.
ما چند تا دخترِ دانشجو، بچهی کویر و جنوب، با تجربهی برفیِ تقریبا صفر، یک روز صبح که از خواب پا شدیم همه جا را سفید دیدیم!
ذوقمرگ شدیم؛ انگار قراره اسکارِ بهترین بازیگرِ برفی رو بگیریم.
از کلاس که برمیگشتیم، دمِ خوابگاه، زمین یخ زده بود و من با اعتمادبهنفسِ کسی که فکر میکرد قانون جاذبه شامل حالش نمیشه، یه قدم برداشتم و بعد؟
استوپ کامل زدم و دنیا رو وارونه دیدم!😜
دوستام مونده بودن بخندن یا به دادم برسن.
خودم که زدم زیر خنده، اونا هم ترکیدن.
فقط شانس آوردم بچگیام با شیر گاو گذشته بود و استخونام هنوز استعفا نداده بودن.
از همون روز فهمیدم که:
برف قشنگه، ولی برای ما کویریا اول که میاد میگه:
بشین سر جات، قهرمان!😁
درباره عکس:
ورودیهای بهمن ماه ۱۳۷۲ رشته زیستشناسی
ایستاده از راست:
ریحانه صباغزاده، زهرا خیری، مهدیه سعید، طیبه فلسفی مقدم، عزیزه حیدری(روسری سفید) و شهروز محمدحسینی
نشسته از راست:
لیلا عامری، آدم برفی، زهرا محمدی و عهدیه حاجی میرزا
@HesarakMemories
♦️استرسِ شرکت در امتحان
✍ ناشناس، فلسفه ۱۳۸۲
خرداد ۸۶ بود و ایام امتحانات و ترمِ آخرِ من.
واحد زیاد نداشتم، فقط ۸ واحد درس عمومی مونده بود و نگران امتحاناتش نبودم. از این که چند روز بیشتر مهمون دانشگاه نیستم، غصه میخوردم. دلم میخواست تمام کلاسها و راهروها و محوطه دانشگاه رو خوب بگردم و تمام خاطراتم رو مرور کنم.
توی همین کلاسگردیها چشمم خورد به دو تا از بچههای همرشتهی سال پایینی. تا من رو دیدن، مریم گفت وای چه خوب شد که پیدات کردیم! سریع اومدن طرف من.
گفت پس فردا امتحان «منطق ریاضی» داریم و من زیاد بلد نیستم و مرضیه هم اصلا هیچی بلد نیست، میشه بیاییم اتاقت با هم کار کنیم؟
قبول کردم. در طول چند ترم گذشته، این درس را با بعضی بچهها کار کرده بودم و منطق ریاضیام خوب شده بود.
منطق ریاضی، یکی از درسهای سخت و جدید رشته فلسفه بود و سختیِ درس و سختیِ امتحانش باعث شده بود خیلیا نتونن پاس کنن.
من از ترسِ افتادن، از اولِ ترم هر روز که منطق ریاضی داشتیم روز قبل و روز بعدش این درس را با یکی از بچهها سخت تمرین میکردم و کم کم منطق ریاضیام خوب شده بود و کاملا آمادگی داشتم که با بچهها کار کنم و بهشون یاد بدم.
خلاصه؛ فردا صبح مریم و مرضیه اومدن و شروع کردیم به تمرین کردن. بعد از مرور چند صفحه، فهمیدم مریم در حد نمرهی ۳ و ۴ بلده و از اولِ ترم اصلا نگاهی به این درس نینداخته ولی اضطراب یادگیری رو داره و میشه یه کاریش کرد ولی مرضیه صفرِ صفر بود.
گفتم شما چطور اینقدر ضعیفید؟ ما هر جلسه باید تمرین حل میکردیم و ...
گفتند ترم کوتاه بود و این درس رو گذاشتیم برای ایام فرجه و توی ایام فرجه هم درسای دیگه رو خوندیم و گذاشتیم برای شب امتحان، اما حالا دیدیم خیلی سخته.😬
خلاصه؛ تا ساعت ۱۰ شب تمرین کردیم. مریم کژدار و مریز پیش میرفت ولی مرضیه، هم ضعیفتر بود و هم لحظه به لحظه مضطربتر میشد و دل به درس نمیداد.
مرضیه رفت توی فکر و بعد از چند لحظه به من گفت: فردا استاد برای جلسه امتحان نیست، تهرانه. خودش به ما گفت که امتحان ریاضی منطق خودم نیستم و مراقب میفرستم بالای سرتون.
گفتم که چی؟
گفت بچههای کلاس تو رو نمیشناسن و فکر میکنن تو از این بچههای سال بالایی هستی که درس رو افتادی، تو برو جای من امتحان بده و به مریم هم کمک کن!
مریم هم خوشحال شد و دفتر تمرینش رو بست و گفت این فکر خوبیه.
گفتم: برید عقلتون رو به کار بیندازید! یه درصد احتمال بدین این قضیه لو بره، اونوقت هم من بیچاره میشم هم تو مرضیهی دیوانه!
ولی اون دو تا خوشحال بودند و میخواستند من رو قانع کنند. حدود ساعت ۱۲ شب بود که بالاخره قانع شدم! با خودم گفتم حالا که استاد نیست و کسی هم منو نمیشناسه، راحت میتونم برم جلسه و امتحان بدم.
نیمساعت بهشون غر زدم و گفتم اگه از اولِ ترم اومده بودین پیش من و باهم این درس رو خونده بودیم، الان خودتون نمره خوب میگرفتین و دیگه من و خودتون رو به دردسر نمیانداختین.
بلند شدم و رفتم بیرون از اتاق تا با بچههایی که توی تراس خوابگاه نشسته بودند حرف بزنم. اون دوتا(مریم و مرضیه) هم خوشحال رفتند برای مهیا کردن شام.
وقتی اومدم توی تراس یهویی ته دلم خالی شد.
با خودم گفتم آخه این چه کاریه؟ نمیترسی لو بری و ترم آخری بیچاره بشی و از اون بدتر آبروت بره؟
چهرهی استاد اومد توی ذهنم و بدنم یخ کرد. با خودم گفتم دیوانه! اگه قضیه لو بره! اگه یکی تو رو بشناسه که این درس رو قبلا پاس کردی میدونی چی میشه!
هراسان برگشتم اتاق و بهشون گفتم من نمیرم امتحان بدم! فقط اگه میخواین باز هم تا صبح باهاتون تمرین حل میکنم و اگه هم نخواستین فوقش درس رو این ترم میافتین. پاس نکردنِ درس بهتر از اینجور ریسک کردنه.
اونا که دیدن من قبول نمیکنم برم امتحان بدم، تا صبح بیدار موندن و دل به درس دادن و باهم تمرین کردیم.
فردا بعدِ امتحان با صورتهای سیاه شده از ترس، دو تایی اومدن پیشم و گفتن وای خوب شد که نیومدی امتحان بدی، استاد خودش برای گرفتن امتحان اومده بود!!!
خدا میدونه هنوزم که اون ماجرا یادم میاد و از این که تصور میکنم اگه چنین غلطی کرده بودم چی میشد، ترس و استرس بهم غلبه میکنه!😰
نهایتا اون دو دوست عزیز با نمرههای ناپلئونی قبول شدند.☺️
توجه: اسامی به کار رفته، مستعار هستند.
@HesarakMemories
💠 کارت خوابگاه دانشگاه خوارزمی در سال ۱۳۸۱
📩 حسین معصومی، زبان و ادبیات عربی ۱۳۷۹
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سمیرا رحیمی، زبان و ادبیات فارسی ۸۱
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 منیره سالاری، زبان و ادبیات فارسی ۷۴
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 صمد افراسیابی، زمینشناسی ۸۶
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سیدکاظم حسینی، ریاضی ۷۱
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 عباس شکوهمند، زبان و ادبیات انگلیسی ۷۸
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 سعیده بعاجی، کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی، گرایش ادبیات روایی ۱۴۰۱
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 محبوبه داوری، زبان و ادبیات فارسی ۶۳
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹 لیلا خسروی، ریاضی ۷۸
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹مهتاب(معصومه) علیخانی، فیزیک ۷۳
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹شکوه اسدی، ریاضی ۷۴
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹ایرج سعیدی، ریاضی ۷۴
@HesarakMemories
💠 حافظخوانی شب #یلدا ۱۴۰۴
🔸ویژه دانشآموختگان دانشگاه خوارزمی
🔹علیرضا علیآبادی، زبان و ادبیات فارسی ۷۵
@HesarakMemories