42163
ادمین، درخواست تبلیغات و فیلم : @g_rahimimanesh @cafe_honar_ads : تعرفه تبلیغات آدرس فیلم های ارائه شده: @List_Adres 🎞️ سفارش و درخواست فیلم پذیرفته می شود. اینستاگرام : instagram.com/_u/honar7modiran
اگر رکن سینما تصویر است، پس از فیلم براستی چه میماند؟ بیاییم فیلم را منحصرا با تصویرش ببینیم. چون از منظر استعاری راجع قابها میتوان سخن راند و بصورت بینامتنی فیلم را تبیین کرد. اینکه این لباس سفید گویی تنها میراثی است که از مردم پاک و سفید در سیاهیهای جنگ باقی مانده و آنگلوپولوس آنرا از دل سیاهیها بیرون کشیده تا یادآور جان و جسم و فکر مردمانش باشد. از آنجا که میزانسن دیگر تعریف کلاسیک - و حتی به آن صورت مدرنش را - ندارد پس بکگراندها، صحنهها و اکسسوارها خود مستقل عمل میکنند و بخشی از فرایند قصه میتوانند نباشند، گویی خود مکانها هم کاراکتر میشوند و فیلمساز نیز برای ساخت شیمیِ آن، مجبور شده با انسانها هماهنگ کند. اینگونه هر نما بدل به یک قاب مستقل، مثل بوم نقاشی میشود تا مستقل ظاهر، استعاره و پیام ضمنیاش را بگوید. چنانکه گویی در این نما زنی را دار زده اند، زنی از خاک یونان را و بااینکه مرده است اما گویی همچنان ایستاده و زنده است ولی کالبد ندارد و حضور لباسش معادل حضور غایب خودش، اورا سپیدِ پوش راهش کرده است.
✍ #آریا_باقری
🎬 The Weeping Meadow (2004)
join: @honar7modiran
➖ @FORMANDFilm
.در میان تمام لذت های زندگی،
موسیقی فقط در برابر عشق عقب می نشیند.
ولی عشق هم چیزی جز یک نغمه نیست.
#الکساندر_پوشکین
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
در بین انبوه رختهای سفید آویزان،مردی تار مینوازد،دیگران هم شیپور و نی و آکاردئون مینوازند،مردی طبالی میکند،رقص پارچه های سفید را میبینیم.
دسته ی موسیقی به سمت نوازنده ویولون میرود تا سمفونی شان تکمیل شود،رو به دوربین می ایستند،کمی بعد النی و الکسی دست در دست هم به قاب می آیند.
اما صلح و پرچمهای سفید به سرعت فرو می ریزند.صدای شلیک خارج از قاب و سرخی خون بر سپیدی ...
. ...............
ویدیو از فیلم "دشت گریان" ، شاهکار شاعر سینما" تئو آنجلوپولوس"
@cinemaofficial
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
۷/۸
سکانس دیدنی از فیلم دشت گریان
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
من آیین خشک شدن را خوب میدانم
کافیست نگاهم نکنید
خودم با تبر ریشه هایم را قطع میکنم.
سکوت کن تا کسی نداند که دوستش داری ... اگر بداند از یاد میروی
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
قرنی که در آن تکنولوژی تبدیل به ایدئولوژی میشود!
سریال Pluribus ساخته وینس گیلیگان (خالق دو اثر به یاد ماندنی Breaking Bad و Better Call Saul) را نمیتوان صرفا یک اثر علمی تخیلی ساده دانست زیرا خبری از محتوای پر از زرق و برق این نوع سریالها در آن مانند ماشینهای غول آسای آینده و یا تکنولوژی فرازمینی نیست. داستان هم درباره یک محتوای عمیق علمی با بررسی آن توسط متخصصان و ماجراجویان و شرح محتوای علمی مانند جهانهای موازی یا فیزیک کوانتوم نیست. این فیلم در حال نمایش یک چیز است. سبک زندگی در جهانی جدید!
برای فهم این سریال و کشف ابعاد پنهانش باید یک چیز را فهمید و آن انقلاب چهارم تکنولوژی در جهان است و تصمیمهایی که مجمع جهانی اقتصاد واقع در داووس سوئیس به رهبری کلاوس شواب و با همراهی نخبگان تکنولوژی و اقتصاد و سیاست میگیرند.
در جهانی که انواع بحرانها و جهشهای فناوری منجر به شرایط عجیب و ناشناخته شده است اکنون تکنولوژی یک ایدئوژی است تا یک ابزار! و انسان در کنترل آن است. این مجمع درباره راههای خوشحالی و از میان بردن حریم خصوصی نظریه پردازانی مانند ایدا آئودن دارد و هم زمان درباره ایمپلنت مغزی مطالب عجیب و ترسناکی میگویند که دقیقا همان سریال پلوریبوس است با این تفاوت که در پلوریبوس فرازمینیها رهبر این نظم جدید یا همان کمون و اشتراک ذهنی هستند اما در واقعیت این نخبگان داووس هستند که با یک تراشه در مغز جهان پلوریبوسی خلق میکنند
داستان پلوریبوس فارغ از نحوه شروع از آنجایی آغاز میشود که انسانها به ذهن هم راه مییابند و هر کدام با وجود اینکه اصالت فردی و حافظه خود را دارند به خاطرات و حافظه هم نیز دسترسی دارند. این شرایط باعث شده تا همه مهارت و توانایی یکسان داشته باشند یک کودک توانایی یک پزشک متخصص را دارد و یک تعمیرکار هم مانند یک فیزیک دان توانایی محاسبات سنگین. دقیقا این آرمانشهر کمونیستی است
اما نه کمون اصالت ماده بلکه کمون یا اشتراک ذهنی! در کمونیسم سنتی که به شکست انجامید افراد با تحصیلات و توانایی بیشتر توقع جایگاه، احترام و ثروت بیشتر داشتند اما در کمون ذهنی دیگر خبری از آن نیست
گیلیگان ماهرانه این جهان نخبگان داووس را خلق کرده است و بسیاری سوال کردند چرا ریتم سریال کند است. منتقدان درست میگویند و البته خبری از یک قیام سراسری، تعقیب و گریز اکشن و یا کشف و خنثی سازی توطئه و اختفا از دید دشمن در این سریال نیست.
او پرسشگران را از سر باز کرد و گفت ذهنتان تیک تاکی شده در حالی که گیلیگان ماهرانه در حال بررسی این است که در هر قسمت نشان دهد آیا زیستن در این جهان نخبگان داووس میارزد یا نه؟ جهانی که محیط زیست در بهترین شرایط است و خبری از تخریب آن حتی در حد چیدن میوه از درخت نیست انرژی در بهینهترین شکل مصرف میشود گرسنگی و شکاف طبقاتی نداریم جنگ تبدیل به چیزی مربوط به گذشتهها شده و صلح ابدی برقرار است و کسی تنها، غمگین و مورد ستم دیگری نیست و همه خوشحال هستند! و جهان از یک دهکده جهانی در قرن ارتباطات به خانواده جهانی تبدیل گشته است.
خلاقیت گیلیگان جایی به اوج میرسد که دو فرد را برای قیام علیه این نظم برگزیده است. دو فردی که فردیت برایشان آرامش بود و یک رنگی با جمع را جنایت میدانند.
یک زن رمان نویس دگرباش با نام کارل که از همرنگ دیگران شدن آن هم به زور در نوجوانی ضربه شدید روانی خورده و با از دست دادن شریک زندگیش انگیزه بیشتری برای مقاومت و عدم تحمل شرایط دارد اما وقتی شریک جدید پیدا کرد سست شد ولی وقتی فهمید او نیز بدون اراده شاید به جمع بپیوندد به مبارزه بازگشت و دوم یک مرد لاتین تبار مسیحی معتقد با نام مانسوس است که از هر نوع زندگی مفت بیزار و آن را دزدی و فرازمینیها را اشغالگران ذهن و زمین میداند. گیلیگان ماهرانه نشان داد چه زجری را در راه برای رسیدن به کارل تحمل کرد و عقب نرفت هر چند در این راه گذارش به بیمارستان افتاد و ممکن است با کسب سلولهای بنیادیاش مانند کارول ناخواسته وادار به پیوستن به این جمع شود. وجه اشتراک هر دو بیزاری و آسیب دیدن از مادرشان است!
پلوریبوس نسبت تکنولوژی با انسان را برخلاف نسبت انسان با ایدئولوژی محور جنگ و انقلاب در جهان آینده نشان میدهد البته فعلا در این سریال اوراسیا یک آلترناتیو در برابر جهان نخبگان داووس نیست و کسی از آن منطقه به این دو نپیوسته است و تمرکز بر روی ملت قاره امریکا در برابر این سبک زندگی و جهان است زیرا هر دو شخصیت قیام کننده متعلق به شمال و جنوب قاره امریکا هستند!
✍ #شایان_اویسی
🎬 سریال پلوریبوس
Join👉 @honar7modiran
.
.
آدمهایی که متعلق به همه جا هستند و در هیچ کجا جایی ندارند...
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
یک دقیقه شناور بشید، در این
دشت گریان
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
دستان ریشه ها در گلو
و رویای پرواز
در بی نهایت چشم ها مغروق
چه فرقی می کند
که حیات
از کدام سو به او می نگرد؟
درون تمام آینه ها
و بر سطح تمام رودخانه ها
طرح قبر افتاده ست...
✍ #زهره_حکیم
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
.
.
.
● موسیقی سکانس
از فیلم به یادماندنی «دشت گریان» ساخته تئوآنجلوپولوس، همراه با موسیقی تلخ و مسحورکننده النی کارایندرو.
@ABeautifulMind
موسیقی سکانسی ناب از فیلم "دشت گریان"
شاهکار آنجلوپولوس ❤
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
.
فیلم چمنزار گریان از پرهزینهترین فیلمهای غیر هالیوودی به حساب میاد
و بی دلیل هم نیست وقتی برای فیلمبرداری یک سکانس شهری رو زیر آب بردن....
✍ #سینا_لسانی
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
سینما شاید تنها ابزار
مقاومت در برابر
دنیای روبه زوالی
باشد که در آن زندگی
می کنیم
#آنجلوپولوس
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
_ درخت گوسفندان واژگون شده
_ مدرسه متحرک
_ خانه های خفته در آب
اون تابوت روی کلک رو که می بینم یاد شعر شاملو میافتم.
"تنها یکی
آنکه خسته تر است.
دستور چنین است."
بی خود نیست که به آنجلو پلوس می گند شاعر سینما.
صحنه ی از فیلم "دشت گریان"
"دیکسی لند"
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
موسیقی النی کاریندرو و تصاویر آنجلوپولوس
دشت گریان-۲۰۰۴
آنجلوپولوس دیروز تولدش بود، مرگ غمانگیزی داشت ۲۰۱۲- تصادف با موتورسیکلت در حین ساخت فیلم «دریایی دیگر».
✍filmreview
Follow @CinemaTwitterFarsi
5⃣
من از تو انتظار ندارم که بفهمی چه چیزی را می خواهم با فیلم هایم بگویم؛ من از تو انتظار دارم آن چه روح آت از فیلم هایم می گیرد دریایی درست مثل یک شعر.
تئو آنجلوپولوس
Join👉 @honar7modiran
«دشت گریان» در تلاش برای یک تاریخنگاری بصری است. روایت آنچه بر یونانیان، آوارگان و جنگدیدگان گذشته. از این حیث قدم در عرصه نوعی سینمای شاعرانه، تمثیلی و تله-پوئمیک میگذارد که در عین نمادین بودن، سینماتیک نیست بلکه شبیهساز است. فیلم میخواهد شرح ساده و جمع و جوری (مینیمالی) از رنجدیدگان دوران جنگ باشد، آنهم به زبان خاصی که مستعد است الفبای سینما را تغییر میدهد - اما نمیتواند تغییر دهد.
از این حیث، نخست باید در نظر داشته باشیم که هرآن چیزی که میبینیم نمونه مثالین، ترکیبی و مشابه زندگی است. بدل است و نه بدیلِ آن. درحالیکه مدیوم سینما مدیومی تبدیلگر است. یعنی سینما میآید تا بدیل زندگی را به مخاطب نمایش دهد. آمده زندگی بسازد و روحی جدید را بواسطه دوربین، تدوین، موسیقی و غیره به اثر بدمد. اساسا چنین میشود که مخاطب رخدادها و شخصیتها را باور میکند چون سینما کاری کرده که داستان باورپذیر جلوه کند و برای مخاطب بدیل زندگی شود.
اما رویکرد دیگری هم هست که از قضا سینمای معناگرا، مضمونگرا و فلسفی در این گروه جای میگیرند. آن دسته که سینما را نه مدیومی تبدیلگر، بلکه نوعی واسطه میدانند فیلمساز/فیلسوف/فقیه هم ندارد. همگی برایشان اصل بیانگری مهم است، نه هنر. بماند که این بیانگری خودش مهارت - اگر نگوییم هنر - میخواهد. اما آنان که در این مجال صاحب مهارت بودند، حتی اگر باطن و جانمایه مدیوم سینما را رعایت نکردند، باز مطرحتر و مشهورتر از آنانی شدند که فقط آمده بودند حرفی بزنند و بروند.
آنگلوپولوس، از آن معدود کارگردانانی است که توانسته با مهارتی که داشته احساسات و دغدغههای عمیقش را نسبت به مرزها، تاریخ، حافظه و شرایط انسانی که کلمات یارای بیان آن را ندارند، بیان کند. پس تصاویر آثار او پهلو به نماد، استعاره و شاعرانگی میزنند.
و نیز سینمای آنگلوپولوس سینمای سوبژکتیویته نامیده میشود. پس مخاطب بایستی گام اخر را خود بردارد و معما را حل کند. جهان روایت در سینمای سوبژکتیویته بسته نیست، ولی فیلمساز بایستی به درک غنی از ابژکتیویته رسیده باشد تا بتواند به سینمای سوبژکتیویته وارد شود. فیلمساز در این گونه سینما، مدیریت میان ابژهها میکند تا امر سوبژکتیو بتواند مستقلا کار کند. آنگلوپولوس در این فیلم تا میانه موفق است اما به مرور در این فیلم و دیگر آثارش استقلال بصری و امر ابژهاش را گم میکند. به همین خاطر غرق شاعرانگی، نماد و چندپهلوگویی میشود که مسیر مستقیم عینیتگرایی سینما را فراموش میکند.
در «دشت گریان» استعاریترین قابها در حرکات دوربین جان میگیرد. دوربینی سیال و رها که با رهپویه نرمی که در طول فیلم چونان روحی پدیدارشده بر روستا، همچون خاطره محوی که بصورت دینامیک تداعی و تلقین میشود سیلان دارد. پس بر همه چیز و همه جا حضور دارد و از بالا، چونان راوی دانای کل از مصائب و مشکلات مادران رنجدیده اهالی روستا، فغانهایش را قاب میگیرد. از اینحیث دوربین فیلم، هیچ تعیین و تشخصی ندارد. از آنِ هیچکس نیست چون حس غریبانگی در روستا فریاد میزند.
به همین خاطر دیگر به اشیاء به چشم شیئیت نمیتوان نگریست. چرا که فیلمساز عمدا از معنا، فیزیک و ظاهر هرچیزی عبور کرده تا به ارجاعات و اشارات و معناهای ثانویهاش برسد. نقطه قوت فیلم اما همین انسجام راوی با تم داستان و همزمانیِ خط راوی با نمایههای بصری فیلم است. از اینرو چون مخاطب کلیت داستان را میداند و به اینکه روایت سنگین و سرد و ملالآور است، آگاه است پس به ملالآوریِ فیلم فکر نمیکند چون چشمانش دیگر ارجحیت ندارند، بلکه این فکر اوست که بدنبال استعارهها میگردد. پس به لباس سپید آویزان در خانهای سوخته فکر نمیکند؛ به صرف روانیِ آب رودی که پیکرها را در همرفتی زمان و مکان نامرئی میکند و چرا میان مادر و جنازه پسرش فاصله انداخته فکر نمیکند؛ همینطور به آخرین ملاقات دو برادر در تلخاکی که زمان را در زوم و زومبکی زیبا ملغی میکند.
چون هر چه هست نمادین و نمایهای است. فتوفیلمی شاعرانه، جاندار و تاثیرگذار است. قرار نیست زندگی بسازد تا تجربهای زیستی به مخاطب ارائه دهد، بلکه قرار است به شکلی مدرن، تأملی و تمثیلی؛ باطن مخاطب به لرزه بیفتد، ذهنیتش تغییر کند و تصاویر تنها اورا با مرثیهها و احساسات متضادی که حاصل شده تنها گذارند. به همین خاطر دوربین هیچگاه به مجموعه کاراکترها در دل طبیعتِ فیلم نزدیک نمیشود. همیشه آنان را از لانگشات میگیرد. انگار که داریم یک تابلوی نقاشی میبینیم، نه یک فیلم.
به همین علت بزرگترین عیب فیلم (که پیشتر به آن پرداختیم) عدم ارتباط همدلانه و سینماتیکِ فیلمساز با شخصیت داستانش (النی) است. این فاصلهگذاری باعث تداخل میشود و حسی سوم شخص، بدلی، بعید و نمونهوار از تمامیت ماجرا به مخاطب میدهد.
✍ #آریا_باقری
🎬The Weeping Meadow (2004)
join: @honar7modiran
.
.
آنچه در زندگی غم انگیز است این است که در آن عقل و حکمت وقتی فرا می رسد که جوانی از دست رفته است.
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
یک قاب: یک تصویر
در باب زیباییشناسی آثار آنجلوپولوس قلمفرسایی فراوان شده است و کیست که با دیدن فیلمهای او انگشت حیرت به دهان نبرده باشد؟ برای نمونه، یک لانگشات از دشت گریان کافی است. قایقها، پاروها، پوشش سیاه آدمها و پرچمهای سیاه در احتزاز، نیمه بالای قاب آسمان و نیمه پایین آب که آسمان را آینه شده است. حرکت تیلت (حرکت عمودی دوربین) بسیار کند به پایین و سوژهها در مرکز تصویر. این میزانسن چه چیز را تداعی میکند؟ یک تشییع جنازه؟ به ظاهر چنین است. یک مهاجرت؟ حرکت موازی و همزمان ریتمیک پاروها قایقها را شبیه به دسته پرندگانی سیاه میکنند که بین زمین و آسمان در پروازند و کوچ میکنند. نمونه زیبای دیگر، ملحفههای سفید در پیشزمینه، نوازندگان در میانه و دریا در عمق است. آیا این تعبیر سرود صلح نیست؟ میتواند باشد. اما ناپایدار، چون با صدای فریاد و شلیک گلوله، نوازندهها از هم میپاشند و هریک به سویی میدوند. کمی بعد دست خونین نوازنده پیر لکهای بر ملحفه (دامان صلح) میاندازد.
آرامش در یونان و چه بسا کل جهان آسیبپذیر گشته است. در قاببندی آثار آنجلوپولوس، نه چیزی زاید و نه چیزی ناقص است. حتی اگر یک پرنده تصادفاً در قاب پرواز کند، به همزیستی ریتمیک عناصر صحنه افزوده شده و تن در میدهد. آنجلوپولوس از معدود کسانی است (شاید بعد از کوروساوا) که از نزدیک تا عمق را در قاب محصور میکنند و بین پسزمینه و پیش زمینه ارتباط مفهومی برقرار مینمایند.
✍ #هوتن_زنگنه
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
📌 نقد فیلم « نامه »
🔖 « تحمیل تحملناپذیر »
✍️ نویسنده: #آریا_باقری
🔰- [ مطالعه نقد ] 👉
▪️| #نقد_فیلم #سینمای_کلاسیک
▪️| #نامه #ویلیام_وایلر
➖ @honar7modiran
علفزار گریان به سراغ مرثیههای پیاپی میرود و البته مرثیههائی که با فاصلهگذاری همزمان فیزیکی و نمایشی، موجز و ماندگار میشوند: سرکوب، جدائی را از پی میآورد، النی در کسوت زندانی سیاسی گذر سالها را از رهگذر تغییر رنگ یونیفورمها درک میکند و در اواخر فیلم فاجعهها مهلتی برای تسکین نمیگذارند. در فصلهای پایانی، تقدیر نامراد زن و سبکِ باشکوهِ فیلم تداعیگر آثار کنجی میزوگوچی میشود (به ویژه آخرین نما از النی که خود را کنار جسد پسرش میرساند و رو به آسمان ضجه میزند).
با این همه حتی اگر کسی نخواهد تحت تأثیر محتوای انسانی/ تاریخی علفزار گریان قرار بگیرد (که کار دشواری است!)، نمیتوان قدرتنمائیهای آنگلوپولوس در میزانسنهای پیچیدهاش را ندیده گرفت: یک فصل نه دقیقهای بدون قطع در یک سالن رقص که از سرخوشیِ سادهٔ جمع به ظهور شبحِ سرگردان گذشتهٔ پدر الکسیس و سپس مرگ میرسد، نمونهای از یک حرکت/ یک مرحلهٔ مورد علاقهٔ فیلمساز است.
در فصل دیگری ملافههای سفید آویزان بر بند از برابر مسیر دوربین سیال، کنار میروند و نوازندگان پنهان و فروتن موسیقی را آشکار میکنند. از سوی دیگر آن تشییع جنازهٔ روی دریاچه، دهکدهٔ سیلگرفته و قایقهائی که از لابهلای خانهها میگذرند با گوسفندهائی که از درختی بلند به دار آویخته شدهاند و خونشان با گِل درآمیخته است، تصاویری هستند که از یاد نمیروند. سرانجام علفزار گریان که از همان عنوان شاعرانهاش، آب را اشک طبیعت میداند، علاقهٔ بصری آنگلوپولوس به کرانه، سطح و افقِ رود و دریا را در اوج نشان میدهد (میگویند در یونان کافی است، از هر طرفی، یک ساعت سفر کنید تا به آب برسید). آب و تلاقیِ جادوئیاش با آسمان است که قابهائی از وصل و جدائی عشاق، تور عروسی گیرکرده به یک شاخه، ردیف نوازندگان (مردهائی با کلاه و پالتو ـ یونیفورم مردان فیلم و تداعیگر زمانهای سرد و گرمنشدنی)، محو شدن یک دهکده و یک شیوهٔ زندگی، سربازی جان داده و مادری به بنبست رسیده، را بههم پیوند میزند. آنگلوپولوس، که بارها هومرِ سینما خوانده شده، چشمانداز طبیعی را طوری قاب میگیرد که چشمانداز عاطفی بیکران شود.
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
دیشب خواب دیدم که دوتایی داریم میریم تا سرچشمه رودخونه رو پیدا کنیم، یک پیرمرد مارو راهنمایی میکرد. هرچی جلوتر رفتیم رودخونه کوچکتر شد و به هزاران نهر کوچک تبدیل شد. یکدفعه اون بالا، زیر قله های برفی، پیرمرد یک چمنزار رو نشون داد...روی هر برگ از علفها شبنم نشسته بود که هرازگاهی روی زمین میافتاد، پیرمرد گفت این چمنزار سرچشمه رودخونه است. تو رفتی و چمنهای خیس رو لمس کردی و وقتی دستت رو بالا آوردی چند قطره چکید و مثل اشک روی زمین ریخت...
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
اسپیروس که بعد از مدتها بالاخره النی و آلکسی را در میهمانی کارگران می یابد؛ بی اختیار به طرف النی کشیده میشود. آخرین تلاشش را برای تصاحب و بازگرداندن او انجام میدهد. رقصی را با او شروع میکند که بی شباهت به رقص مرگ نیست.
مهم ترین نکته ی این صحنه شاید این باشد که آلکسی هم به نوازندگان این رقص میپیوندد. او آهنگی را که خودش ساخته مینوازد. اگرچه در نهایت النی رقص را قطع می کند و بازهم سرنوشتش را خودش رقم میزند؛ اما اسپیروس بالاخره توانسته پسرش را مجاب کند که آهنگِ رقصِ مرگِ او را بنوازد. اسپیروس میمیرد در حالی که آلکسی خودش را مسبب مرگ او میداند. تراژدی زندگی اسپیروس تمام می شود.
آیا اسپیروس در فیلمهای آنجلوپلوس دیگر حضور نخواهد داشت؟ توجه کنید که حتی نام شخصیت اصلی فیلم «سفر به سیترا» هم اسپیرو است با همان ویژگیهای شخصیتی اسپیروس!
آلکسی بیشتر به خاطر وجدان معذب خود به همراه جسد پدر به روستا برمی گردد. او این بار بچه هایش را هم با خود همراه کرده. آنها شاهدان نسل آینده هستند؛ البته اگر تقدیر اجازه ی حضور به آنها بدهد. اهالی روستا که گوسفندان اسپیروس را کشته و از درختِ کنارِ منزلِ او آویزان کرده اند؛ چندان روی خوشی به آلکسی و خانوادهی کوچکش نشان نمیدهند. حتی عرف هم سر ستیز با زندگی آنها دارد.
◾️ یکی از زیباییهای فرهنگ یونان اتفاقات پیش بینی نشده است. شاید به خاطر شرایط جغرافیایی یونان یا احتمالا نظر ویژه ی خدایان به این منطقه از کره ی خاکی است. بی دلیل نیست که تمدن جهانشمولی در این منطقه به وجود می آید و تکوین می یابد. زمانی که جهل و ظلم از حد خود می گذرد، اتفاقی همه را متوجه حضور خدایان می کند. یونانیان معتقد بودند که در ابتدا، خلأ آغازین وجود داشته و در حقیقت هیچ چیز نبوده. این دنیای خلأ را « کیاس» می نامیدند. اما خود این جهان، دو خدا را در خود پرورش می داده. «تارتاروس» که خدای جهانهای زیرین و ارواح بود و «اروس» که خدای عشق و هم بستری بود. این دو خدا، بعد از به وجود آمدن جهان فیزیکی، از خلأ آغازین، حکومت خود را شروع می کنند. اما غیر از این دو خدا، «گایا» به عنوان مادر– زمین، که قدرت باروری داشته، منتسب به همین جهان خاکی میشود. گایا، «اورانوس»، خدای آسمانها را میزاید، تا همدمی برای خود داشته باشد. اورانوس مذکر است و گایا مونث! قطرات باران، همان قدرت باروری اورانوس است که در زمین (گایا) فرو میرود و باعث رشد گیاهان و درختان میشود.
این باران گاهی میتواند جزای مردمی را که چنان در گناه غرق میشوند که حضور خدایان را هم فراموش می کنند، کف دستشان بگذارد. در همین اسطوره های یونانی داستان لیکائون را داریم که ماجرای اتفاق افتاده در آن بی شباهت به ماجرایی نیست که برای روستائیان به جرم اهانت شان به آلکسی و النی واقع می شود.
لیکائون در ابتدای فرمانروایی زئوس پادشاه بود. خبر به زئوس می رسد که مردمان روی زمین به عدل و داد رفتار نمی کنند و زمین را سراسر ظلم و ستم فراگرفته. زئوس در هیبت آدمی به قصر لیکائون میرود تا از قضایا سردر آورد. لیکائون برای امتحان او گوشت آدمیزاد جلویش می گذارد. غیر از خدای شکار (الهه آرتمیس) هیچ خدا و الهه ای گوشت انسان را نمی پذیرد. زئوس عصبانی شده و کاخ لیکائون را به هم میریزد. لیکائون از کاخ می گریزد. احساس گرسنگی کرده و به آغلها یورش برده و گوسفندان را میدرد. به یاد بیاورید صحنهای را که گوسفندان اسپیروس، دریده شده از درخت آویزانند. لیکائون در حقیقت ذات واقعی خودش را بروز می دهد. زئوس عصبانی شده و تصمیم به نابودی تمام انسانها می گیرد. ابتدا میخواهد صاعقه ای بفرستد تا تمام انسانها نابود شوند. اما می ترسد کوه های المپ نیز صدمه ببینند. برای همین سیل ویرانگری می فرستد و سراسر زمین را آبی گسترده فرامیگیرد. سرنوشت این روستا هم غیر از این نمیتواند باشد. سیلی گسترده، کل روستا را دربر میگیرد. همه ی روستائیان آواره ی دشت می شوند. آلکسی به همراه خانوادهاش به تسالونیکی برمیگردد.
✍ #اشکان_زهتاب
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
علفزار گریان از همان عنوان شاعرانه اش، آب را اشک طبیعت می داند. علاقه بصری آنجلوپولوس به کرانه، سطح و افق رود و دریا را در اوج نشان می دهد. آب و تلافی جادوئی اش با آسمان است که قاب هائی از وصل و جدائی عشاق، تور عروسی گیر کرده به یک شاخه، ردیف نوازندگان( مردهائی با کلاه و پالتو-یونیفرم و مردان فیلم و تداعی گر زمانه ای سرد و گرم نشدنی), محو شدن یک دهکده و یک شیوه زندگی، سربازی جان داده و مادری به بن بست رسیده، را به هم پیوند می زند.آنجلوپولوس، که بارها هومر سینما خوانده شده، چشم انداز طبیعی را طوری قاب می گیرد که چشم انداز عاطفی بیکران شود.
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
الهام گرفته از فیلم دشت گریان
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
هیچگاه نباید همچون یک معادله از هر فیلم تنها یک جواب گرفت. فیلمهای من ترجمان یک شاعرانگی گسترده است. همواره نباید یک فیلم را از طریق سر درک کرد. گاهی باید بگذاریم فیلم از طریق پوست در ادراکمان نشت کند...
🔺از گفتگوهای تئو آنجلوپولوس درباره فیلم دشت گریان (2004)
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
زمانی داستایوفسکی گفته بود هراس مردم از مرگ، از نوعی درد خیالی ناشی میشود، مردم از مردن می ترسند چون تصور می کنند مرگ با درد عجیبی همراه است. راست یا دروغ، ته ذهن خیلی ها این درد، یک واقعیت ازلی-ابدی است؛ ظاهراً مثل زخمی کاری جا خوش کرده و نمیشود فهمید که واقعیت دارد یانه. اما گاهی خود درد همراه آدمی میشود؛ بی آنکه اصلا درد مرگ به نظر برسد. اما هر چه که می گذرد مرگ را تداعی می کند. این جور وقت ها آنقدر با آدم زندگی می کند که دیگر عادت میشود. کش پیدا می کند تا جایی که دیگر ترس از آن محو میشود. و شبحی از آن باقی می ماند شبح درد...وقتی آنقدر گسترده شد که همه ی زندگی را گرفت، وقتی یک دوره ی طولانی کنار آدم زندگی کرد و جزئی از وجود آدم شد، دیگر نمیشود دلخوش شد به لحظه ای آرامش ...بازنده از همان لحظه ی اول مشخص است: جنگ با درد، با شبح درد، آخرش فروپاشی است.
✍ #کریم_نیکونظر
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
.
.
آلنی به مثابه وطن؛ وطنی که فرزندان خود را از دست می دهد. دست بیگانه ها می افتند. غرق در خون گوسفندان به دار آویخته خود می شوند، آب آن را فرا می گیرد و دیگر خاکی نیست که روی آن پا نهاد ...!
دشت گریان یک تراژدی تاریخی ست و بی نهایت دردناک ...! همراه با موسیقی گیرا و استادانه آلنی کارایندرو
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
سکانس برتر از فیلم دشت گریان
۶/۸
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
موسیقی سکانس
مجلس رقص " دشت گریان" کارگردان : آنجلوپلوس
🎹 موسیقی متن فيلم، اثر النی کاریندرو @Shortcuts_7
پشت چشمانت میایستم. با هر قطره اشکت از ارتفاع تو پایین میافتم. روی لبهایت خیس میخورم. به قلبت چکه میکنم. در پریشانی سینهات می دوم. از گلوی خشک شدهات بالا میروم و تَرَک میخورم و با صدایت در ذرات هوای اطرافت حل میشوم. من با نگاهت آغاز شدم و در صدایت خواهم مُرد.
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran
🔸شعر از نیما یوشیج
▫️موسیقی از فردریک شوپن
▫️با صدای احمد شاملو
▫️نمایی از فیلم دشت گریان اثر آنگلوپولوس
ساختهٔ احسان راستان
این قطعه به ریرا اسماعیلیون و دیگر کودکان پرواز ۷۵۲ تقدیم شده است.
🎬 The Weeping Meadow 2004
join 👉 @honar7modiran