120
دریافت نظر، پیشنهاد و نقدهای شما ارتباط با ادمین: @nesayid خاکستری می نویسم زیرا آموخته ام که هیچ سخن بشر مطلق نیست، پس برای اثبات درستی آن، درشتی نخواهم کرد.
وقتی که یخ دهان آدم باز میشود
ماحصل گفتگویی که با فرهیختهای عزیز در گروهی تلگرامی شکل گرفت...
درود
درود
دست از دلم بردارید برادر ...
در تایید فرمایش شما:
#بوش_پسر، جمهوریخواه، موفقترین دولت جمهوری اسلامی هم از جنبهفرهنگی، هم سیاسی و هم اقتصادی را در کنار عراق و کره شمالی در #محورشرارت قرار داد و زبان تندروهای بهانه جو را بر سر او، دولتش و اصلاح طلبان دراز و درازتر کرد و آن شد که تکرارش چون بردن #سماق به #خانیک است!
#ترامپ_یک با ترور سلیمانی، خروج از برجام و فلج کردن دولت عاقل حسن! کاری کرد کارستان برای دشمنان دیپلماسی که از برد بلند موشکها بگیرید تا توسعه صنعت پهبادی و غنی سازی ۶۰ درصد ( که البته در جای خودش لازم است اما نه به بهای ویرانی سایر بخشها) و در عوض فقر و فلاکت بیشتر اکثریت، رویگردانی بیشتر ملت از حکومت، کوتاهتر شدن قلم صاحبان خرد و تدبیر، و درازتر شدن زبان تندروها و شکلگیری الیگارشی فاسد و تراستیهای هفت خط شد!
مقایسه کنیم با دوران باراک اوما که یک فرصت طلایی بزرگ سوارنده شد! از آن ادبیات احترام آمیز به کجا کشیده شد!
هر بار که این جمهوریخواهان نادان آمدند، بذری از امید در دل بخشی از ملت به ستوه آمده و درمانده کاشتند که دیگر این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست، دیگه تمومهماجرا و ادامه این روایت تلخ که باز تکرارش ملال آور است.😢
و ملتی درمانده که عاشق #منجی است و خود به قدر همتی که باید کاری نمیکند، همیشه به امید ظهور منجی است حالا یا با شال سبز شاید در این جمعه یا جمعه ای دیگر و یا منجیای کله زرد با کرواتی قرمز از اکتبر تا نوامبر و دسامبر و ژانویه یا آوریل...
به غورهای سردیاش میشود ( ناامیدی از تغییر درونزا) و به مویزی( این نبرد آخر است و کمک درراه است) گرمیاش میشود، و تنش را آماج گلوله و سرب داغ مرگآفرینان مرگخواه مرگپرست قرار میدهد( حادثه خونین دیماه)...
آدم درمیماند که اگر لب باز کند، زبان سوزد یا جان دیگرانسوزاند و اگر سکوت کند، خود آتش بگیرد و خاکستر شود...
چشم باز میکنی میبینی آن معلم ۲۴ساله دبستان شهیدچمران شده است میانسالی ۵۶ ساله که بهترین سالهای عمرش رفته و آن چه مانده دیگر رمقی نیست که اگر اندک نسیمی بوزد شاید چرت و خمودگیاش را بزداید.😢
برگردم به منجی! همه ما ریشه داریم در سنت دینی و دیرپا از عهد #اهورامزدا و #سوشیانت که میآید و سودمندی میآورد و رهایی بخش میشود تا مهدی(عج) که خواهد آمد و داد و عدل را جهانگستر خواهد نمود، این باور به درازنای تاریخ چند هزارساله در کهن الگوی مای جمعی ایرانی از آتئیست خداناباور که به نظر من در ایران نداریم بلکه ادای آتئیستها را در میآوریم، تا تئیست بنیادگرا، همه و همه وجود منجی را از نبود او مفید و لازمتر میدانیم، پس اصل این باور در سرجای خود محفوظ اما اگر باور به منجی چه با شال عربی چه با کراوات قرمز تبدیل به پروژه #برونسپاری و واگذاری سرنوشت خود به او و به انتظار نشستن تقلیل و تنزل یابد که یافته و تمام نشانگان چنین باور و رفتار برآمده از آن را همگان میبینیم، نه تنها آن دین رهایی بخش نیست که این باور نیز افیون خرد، انگیزه و آگاهی است و خیلی که جهاد کند، در دوگانه سیاه و سفید اهورا- اهریمن خیرمطلق- شرمطلق حسینی- یزدی ما را به دو سوی سراب و رویا خواهد کشاند!
همکار گرامیام! تا ما از شخص خود
و دلبستن به شخصی دیگر که با او همذاتپنداری میکنیم( آن شخص هرکس خواهد باشد) گذر نکنیم، "من" و منیت را به بند نکشیم و به #نهاد_ قانون، #حاکمیت_قانون و سنجیدن اشخاص با ترازوی قانون و نه برعکس برنگردیم، حال و روزمان روز به روز بدتر و عمرمان هم که دیگر چه عرض کنم!
آنی را که #در_ماه یافتیم پس از چند دهه به چاه افکندیم، دوباره بر ماهوارهای نشسته گریم و بزک شده و سادهنما یا ساده سازِ کارهای دشوار با حرفهای شیک و قشنگ، دل خوش کرده و هیچ تردیدی نیست که
اگر روزی #ماهواره_نشسته را هم روی سرمان گذاشتیم، دیری نمیپاید که به سیاهچاله اش خواهیم افکند!
و من خسته ام از سعی بین تصاحب #دیو و دفع #فرشته و #اهورا و #اهریمن و میخواهم آدمی باشم در #میانه این دو!
اما چه بد فرجامی است در #وسط_ایستادن درحالی که سبقتی در منتهاالیه یک جاده باریک با آخرین سرعت شکل گرفته است، آن که در وسط ایستاده البته میداند که از دو سو اگر پرت و پرس شود، خود چنین نقطهای را برگزیده!
ببخشید جناب... و همه ...های جان، همکارانی که عمرمان با هم به این نقطه رسید، برای لختی، دستم به قلم رفت و زبان گشوده گشت، اگر نکتهای تلخ یا گزنده در متن آزار دهد عزیزی را، دردش به جان من باد🤲
✍ #داود_نسائی. چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۲
#برای_دخترم
و برای همه دختران ایران و جهان ❤️
دخترم!
تو که میخواهی روایتگر داستانهای شاهنامه باشی، خوب میدانی که در حافظه تاریخی این سرزمین، زنان تنها تماشاگران داستان نبودهاند؛ گردآفرید، تهمینه و فرنگیس، هر یک با اراده و انتخاب خویش، بخشی از حماسه ایران را ساختهاند.
آرزویم برای تو و همه دختران این سرزمین، جهانی است که در آن بتوانید آزادانه بیندیشید، آگاهانه انتخاب کنید و بیهراس از قضاوتها، راوی داستان زندگی خود باشید.
جهانی که در آن، دختر بودن محدودیت نباشد و هیچ تبعیضی راه شکوفایی استعدادها را نبندد؛ جهانی که در آن، دختران سراسر زمین، فارغ از جنگ، فقر و ستم، از حق تحصیل، امنیت، آزادی و زندگی شایسته برخوردار باشند.
یسناجان!
تو امروز صدای حماسههای دیروزی؛ آرزویم این است که فردا، صدای نسلی باشی که حماسهاش را نه در میدان نبرد، که در ساختن جهانی آزادتر، انسانیتر و عادلانهتر میآفریند.
یازدهم اکتبر روز جهانی دختر خجستهباد!
به امید روزی که هیچ دختری برای آزادانه زیستن، ناچار به قهرمان شدن نباشد.🤲 🌱❤️
متعادل باشید..
مذهبی هستید؟ متعادل باشید ادم باشید ..
دین گریزید؟ متعادل باشید ادم باشید ..
در هر مسیری، نه از اینور بام بیفتید نه از آنور بام..
همان #خیام که مدام از باده و مِی و زندگی در دم میگوید، در جایی نیز گفته :
گر باده خوری تو با خردمندان خور
یا با صنمی، لاله رخی خندان خور
بسیار مخور، رد مکن و فاش مساز
اندک خور و گهگاه خور و پنهان خور
شنبه نامه های بی مزه
درب برقی
فرودگاه جدید مشهد را اواخر دوره شاه ساخته بودند. آن زمان، خیلی از چیزهای فرودگاه برای ما تازگی داشت؛ اما از همه عجیبتر، دربهای برقی بود؛ درهایی که همینطور که به آنها نزدیک میشدی، خودشان باز میشدند!
ما که تا آن روز چنین چیزی ندیده بودیم، جلوی در میایستادیم، دستمان را جلو میبردیم، در باز میشد؛ عقب میکشیدیم، بسته میشد. دوباره پایمان را جلو میگذاشتیم، باز میشد! خلاصه، برای ما درب برقی شده بود یک جور اسباببازی جدید.
یک روز بابای حسین مسجدی قصد داشت به حج برود. تمام اهل محل، یعنی کل میلان، برای بدرقهاش آمده بودند؛ خادم مسجد برای خودش ارج و قربی داشت. پدر او را تا فرودگاه رساند و من هم برای بدرقهاش تا فرودگاه رفتم.
هنوز حاجی نشده بود، اما قیافهاش را کاملاً حاجی ساخته بود! سرش را تراشیده، عرقچینی سفید روی سرش گذاشته و با همان قیافهای که انگار از مکه برگشته، آماده سفر بود.
نزدیک درِ ورودی که شدیم، ناگهان درب برقی خودش باز شد.
بابای حسین مسجدی یکدفعه ایستاد. با چشمهای گرد شده، چند لحظه به در خیره شد. بعد نگاهی به من انداخت و با تعجب گفت:
ـ اصغر! این از کجا ما را شناخت؟! از کجا میداند من دارم میروم مکه که خودش باز شد؟!
بعد با صدای بلند گفت:
اللهاکبر! اللهاکبر!
زانو زد و زمین را بوسید.
من هم مانده بودم چه بگویم! فقط میدانستم این در، حاجی و غیرحاجی نمیشناسد؛ هر کس به آن نزدیک شود، باز میشود.
اما آن روز، بابای حسین باز شدن درب برقی را یک جور کرامت تلقی کرده بود که هنوز حاجی نشده، اولین معجزه سفر حج برایش اتفاق افتاده بود!
✍ #علیاصغر_میرزایی_فیضآبادی
۱۱ مهر ۱۴۰۵
مدیون هستید اگر فکر کنید شیشه میزنه😂😂😂
Читать полностью…
شنبهنامههای بیمزه
چه بپوشم؟
سال آینده عروسی یکی از نزدیکان است. هنوز تاریخ عروسی قطعی نشده بود که خاله های عروس وارد فاز عملیاتی شدند!
از همان روز، هر اتفاقی در شهر میافتاد، طوری به عروسی مربوط میشد.
توی ترافیک اگر ماشینی دو تا بوقش سه تا می شد میگفتن حتما عروس کشونه!
خلاصه اگر زنگ در خانه هم سه بار پشت سر هم به صدا درمیآمد، میگفتند: فکر کنم عروس آمده !
دود این لباس عروسی البته بیشتر از همه به چشم آقایان میرفت؛ نه فقط از بابت هزینه ــ که خودش یک پرونده جداگانه است ــ بلکه به خاطر یک سؤال اساسی و تاریخی:
«بدوزم یا آماده بخرم؟»
این سؤال ساده، مرد خانواده را ماهها در حالت برزخ نگه میداشت.
اگر خانم میشنید در دارقوزآباد یک خیاط تازهکار پیدا شده باید حتماً میرفت امتحانش میکرد.
اگر کسی میگفت: فلان فروشگاه لباس مجلسی آورده دیگر تمام بود ! حرکت به سمت فروشگاه، بدون فوت وقت.
ماه ها از این خیاطی به آن خیاطی و از این پاساژ به آن پاساژ رفتیم، ولی نتیجهای حاصل نشد.
یک روز از شدت درماندگی گفتم:
من حاضرم همهتون رو یک هفته ببرم تهران هرچی لباس میخواین همونجا بخرید، فقط این پرونده رو ببندیم!
پیشنهاد با استقبال مواجه شد.
رفتیم تهران.
تهران را طوری زیر و رو کردیم که فکر کنم همه مغازهدارها ما را شناخته بودند!
از صبح تا شب پاساژگردی؛ از این مغازه به آن مغازه بطوریکه وارد مغازه که می شدیم میگفتن باز مشهدی ها آمدند!
بالاخره بعد از حدود ده روز، همه لباس خریدند و برگشتیم.
فکر کردم دیگر کارتمام است.
اما یکی از خاله ها گفت:
فقط یه مشکلی هست
گفتم: چی؟
گفت: هنوز ۹ ماه مونده به عروسی!
گفتم:خب؟ جه اشکالی داره خود عروس هنوز لباس ندوخته شماها لباس هاتون آماده است.
گفت:
ممکنه لباس تنگ بشه!
یکی دیگر گفت:
ممکنه هم گشاد بشه!
گفتم چه کنیم؟
کار به جایی رسید که دنبال کارشناس تغذیه گشتیم تا وزن خانمها را برای ۹ ماه آینده مدیریت کند.
خوشبختانه با هر بدبختی بود، ۹ ماه هم گذشت.
لباسها اندازه ماندند، وزنها کنترل شدند و بالاخره رسیدیم به هفته آخر عروسی.
من با خیال راحت نشسته بودم که صحبت لباس آقایان شد.
هنوز چیزی نگفته بودم که خانم مثل برق پرید وسط حرف:
چی میگید لباس لباس؟!
گفتم: خب، مردها هم باید یه چیزی بپوشند.
گفت: تو که لباس داری!
گفتم: آره، من دارم کت وشلوار دامادیام هست.
گفت:خب پس چی می گی!
گفتم: البته یه مقدار رنگ و روش رفته
گفت: عروسی شبه دیده نمیشه
توی اون شلوغی کی به کیه؟!
گفتم: ممکنه کسی متوجه بشه.
گفت: نه بابا مردم اومدن عروس رو ببینن، نیامدن که تو رو ببینند!
✍ #علیاصغر_میرزایی_فیضآبادی
شنبه، چهارم مهر ۱۴۰۵
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان
می رود پای سپیداری تا
فرو شوید اندوه دلی
دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرو برده در آب
زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم
روی زیبا دو برابر شده است....
آری، اگر آب را گل نمی کردیم اکنون زاینده رود ، دریاچه ارومیه،هامون،گاوخونی، هورالعظیم و حتی کشف رود اسطوره ای ما مه چنان به سان الماسی می درخشیدند و زندگی می بخشیدند و زیبایی تکثیر می کردند!
طبیعت فضای شاد و دلگشایی است برای خودشناسی.هر چه با طبیعت انس بیشتر و خردمندانه تری داشته باشیم ، بهتر تربیت می شویم و به شناخت بهتر خود، که منشاء تمام کامیابی های انسان است، می توانیم دست یابیم.طبیعت فقط موضوع حفاظت نیست ، بلکه می تواند محیط تربیت انسان باشد ، لذا شایسته است که مدارس ما بهترین مکان برای تجلی زیباترین جلوه های طبیعت باشد.
هر سبزه که بر کنار جویی رسته است
گویی ز لب فرشته خویی رسته است
پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی
کان سبزه ز خاک ماه رویی رسته است
حکیم خیام نیشابوری نیز حکیمانه و از سر خرد ما را دعوت می کند که نسبت به طبیعت نگاهی عاشقانه داشته باشیم و حرمتش راپاس بداریم.
محیط زیست را نمی توان فقط با ترساندن انسان از پیامدهای تخریب آن حفظ کرد باید رابطه ای عاطفی و اخلاقی با محیط زیست برقرار کرد به همين دليل باز لازم است تاکید شود که بهترین جا برای این کار مدرسه است و مدرسه!
پایان این مطلب گوارا می شود با بخشی از شعر بلند سهراب، با عنوان:"صدای پای آب"
شعری که در آن شاعر تابلوی زیبایی از طبیعت ارائه می دهد که با ناب ترین و خالصانه ترین احساسات انسان در پیوند است.
سهراب خود را خوشبخت می داند چون مادری دارد بهتر از برگ درخت و دوستانی بهتر از آب روان و خوب فهمیده است که خدا را در کجا باید جست:
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم،خرده هوشی،سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها
پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه
مهرم نور
دشت سجاده ی من....
محمود قراول
بامداد چهارشنبه۱۴۰۵/۷/۰۱
فرصتهایی که میسوزند!
پس از جنگ چهل روزه و بسته شدن تنگه هرمز، هرگاه به این نقطه میرسم، ناگهان خطر تبدیل فرصتطلایی به تهدید وجودی و از دست رفتن یک نقطه قوت
به ذهنم تداعی میشود!
روستایی خوش آب و هوا و زیبانام؛ با منظرهای سرسبز، آبی بسیار خنک و گوارا و برخوردار از پیشنیهای تاریخی به بلندای ایران باستان، یعنی یک الگوی کوچک قابل تعمیم به تمامیت ایران، در دل جاده مشهد- تربت حیدریه در فاصله ۸۵ کیلومتری مشهد!
رباط سفید و بازه هور را میگویم! مکانی که تا چند سال پیش، توقفگاه اتوبوسها، اتومبیلهای سواری شخصی، ماشینهای سنگین و اکثر مسافرانی بود
که فاصله مشهد را تا یزد، کرمان و خوزستان، هرمزگان یا گناباد، بیرجند، زاهدان تا سواحل چابهار و مکران را طی مینمودند!
دقیقا ظرفیتی مشابه تنگه هرمز پیش از جنگ...
اما وزارت راه و ترابری به مالکین املاک حاشیه آن جاده تنگ و پرترافیک، پیشنهاد داد، برای تعریض و دوبانده کردن آن راه دوطرفه حادثه خیز، املاک حاشیه عقبنشینی کنند و قیمت زمین را از دولت به بهایی بیشتر از ارزش واقعی روز، دریافت کنند.
چه کنیم که طمع چندان بالا بود که صاحب کرم پشیمان گشت. نرخهای درخواستی مالکان با پیشنهاد خوب وزارت راه فاصلهای نجومی داشت، نتیجه این شد از ضلع غربی رباط سفید و بازه هور، کوه را تراشیدند و کمربندیای کشیدند پرعرض! بله رباط سفید را دور زدند، با پرداخت هزینه کمتر ولی به بهای خلوت شدن مغازههای پرفروش( عکسهای آخر) و بیارزش شدن املاک این نقطه از جاده و جایگزینش شد معازههای پررونق ملک آباد( عکسهای نخست) در ابتدای بزرگراه باغچه. فرصتها چون گنجهایی هستند که تا خرج نشوند، فاقد ارزشند. ارزش تنگه هرمز به گلوگاه ماندن آن است نه این که نه آن قدر این دست و آن دست کنیم تا تنفسگاههای موازی جای این گلوگاه حیاتی را پر کنند و آن را از خاصیت بیاندازند!
#رباط_سفید #بازه_هور #تنگه_هرمز
https://www.instagram.com/p/DdZhu2nmJKr/?stkn=NjA2NzNlam5mcXJi
دو سال گذشت؛
اما بعضی غمها با تقویم نمیگذرند.
#مادر که میرود،
فقط جای یک نفر خالی نمیشود؛
جهان، آرامآرام
شکلِ دیگری به خود میگیرد.
کانال رسمی تلگرامی اسماعیل علی میرزایی نظام آباد
/channel/esmailmirzaeii
شنبهنامههای بیمزه
آخرین خانه
چیزی به اندازه سر و صدای بناییِ سرِ صبحِ همسایه آزاردهنده نیست! داری شیرینترین چرت صبحگاهیات را میزنی که ناگهان صدای افتادن یک تیرآهن، از جا میپراندت!
فکر کنم این آخرین بنایی است که عمر اجازه میدهد انجام بدهم؛ بعد از این، نوبت خانه آخرت است!
برخورد همسایهها با بنایی متفاوت بود؛ خیلیها تبریک میگفتند، بعضیها ارائه طریق میکردند و بعضیها هم غر میزدند که: «از ساعت شش صبح تقتق شروع میشود!»
خلاصه، به اندازه مردهای کوچه، نظر و ایده شنیدم!
امروز، همزمان با شروع کار، مردی میانسال که همسایه دورترمان بود، با سر و صدا و داد و قال جلو آمد و گفت:
ـ این چه وضعشه؟! ما که از صدای شما کر شدیم! نه خواب داریم، نه خوراک! همین که سرمان را میگذاریم زمین، تقتق شما شروع میشود!
با ترس و لرز جلو رفتم، سلام کردم و پشت سر هم عذرخواهی پشت عذر خواهی؛ خم و راست شدم و گفتم:
ـ ببخشید آقا، حق با شماست. سعی میکنیم کمتر سر و صدا راه بیفتد.
اما گوشش بدهکار نبود! همچنان بلندبلند داد میزد و فحش میداد. دیدم پوزشهایم نهتنها اثر نکرده، بلکه ظاهراً صدایش را هم بلندتر کرده است!
دست به دامن یکی دیگر از همسایهها شدم و گفتم:
برو ایشان را قانع کن؛ لااقل صدایش را پایین بیاورد!
همسایه رفت و بعد از دو ، سه دقیقه با خنده برگشت و گفت:
برادر، این آقا کلاً " کر " تشریف دارند! با سمعک هم به زحمت میشنوند!
یک لحظه با خودم گفتم: لابد این بنده خدا هر جا دو تا آهن میبیند، پیش خودش میگوید: «حتماً اینجا سر و صدا هم هست!» و برای اثبات خودش زودتر از همه اعتراض میکند!
گفتم:
خدا را شکر! اگر این آقا گوش درست و درمانی داشت، ما را به گوشهایمان آویزان میکرد!
شنبه، ۱۴ شهریور
✍ #علیاصغر_میرزایی_فیضآبادی
#مجید! #دلبندم!
مخالفت و انتقاد یک چیز است،
کینه، نفرت و انتقام چیزی دیگر!
نههر مخالفی بدخواه و کینهتوز است؛
نههر موافقی نیکخواه و عاشق پیشه!
پرسش و چونوچرا برای فهم بهتر مسئله یک چیز است؛ پیچاندن، فرار از پاسخ و سوگیری به قصد پنهان کردن اصل موضوع، چیزی دیگر است!
مجید! دلبندم!
دنیا فقط از دو نفر تشکیل نشده است
که یکی من باشم و آن دیگری فقط تو!
دنیا پر شده از آدمهای متفاوت، افکار رنگارنگ؛ از چپ و راست، غربی و شرقی، آتئیست و تئیست گرفته تا اجسام جورواجور؛ از دشت و کوه و کویر و جلگه و جنگل بگیر تا چاه و چشمه و خار و مورچه و درخت و گوساله و ساحل و صخره!
محید! دلبندم! دیگر عمری از من و تو گذشته است؛ حیف است انرژیمان را
سرِ توضیح واضحات هدر بدهیم!
یعنی واقعاً نیاز به شرح و تفسیر دارد که بپذیریم: #گرمه و #دَستَنبو هر دو میوهاند، با خواص متفاوت؛ نه شفابخش بودنِ یکی و سمی بودنِ دیگری!؟
پس بیا تفاوت را به تنفر و پرسشگری و ایجاد چالش فکری را به دیگرستیزی تقلیل و تنزل ندهیم!
بیا تمرین کنیم اختلاف را بپذیریم
در عین حال بر اشتراک تمرکز کنیم!
✍ #داود_نسائی. دوشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۰۹
#تله_قطعیت
🟣در حوزه #مشاوره_فردی و #خانواده، یک مشاور حرفهای برای مراجعانش نسخه نجاتبخش نمیپیچد؛ بلکه به آنها کمک میکند مسئله را بهتر ببینند، ظرفیتهای خود را بشناسند و راهحل مناسب را بیابند.
💎در عرصه فرهنگ، اجتماع، اقتصاد و سیاست نیز، به گمانم این قاعده تا حدودی حاکم است. هیچ انسان صاحب ایده، سبک و اندیشهای نباید خود را در قامت کاسب و تاجر، دارنده #تنها_راه_نجات معرفی کند و ایده و نگرش خود را بهعنوان نسخه قطعی عرضه نماید.
💊 فضای نسخهپیچی و راهحلهای قطعی، اگر نگوییم میدان آرزوفروشی و کاسبکاری است، دستکم میتواند جولانگاه #سادهسازی_واقعیت، #توهم_قطعیت و #وابستهسازی_فکری باشد.
اندیشمند میگوید:
این تحلیل و پیشنهاد من است
و ممکن است اشتباه کنم.
نسخهفروش میگوید:
این تنها راه نجات است.
✅بلوغ فکری، بیش از ادعای داشتن پاسخ قطعی، در تواناییِ زیستن با پیچیدگی و عدمقطعیت است.
✍ #داود_نسائی. پنجشنبه۱۴۰۵/۰۶/۰۵
سلام
هم اکنون که زیر سایه های بهشت آسای پیاده رو منتهی الیه سمت چپ پارک ملت با نسیم روح افزا در حال ترددم تا به امامت(نه مقام امامت) برسم به یاد مشکلات متعدد و رنگارنگ هم وطنان افتادم و آرزو می کنم خداوند بجز خودم کمک کند تا رنج های همه ی آنان پایان پذیرد.
"شنبه نامه های بی مزه"
تست خواب
خروپفهای شبانهام به جایی رسیده بود که اعضای خانواده برای خوابیدن، حداقل بیست متر از من فاصله میگرفتند! کمکم خودم هم خجالتزده شده، تصمیم گرفتم از دکتر وقت بگیرم.
کوچه پرستار به نام پرستار وبه کام پزشک است. از شلوغی و بلبشوی کوچه پرستار، اگر سالم هم باشی، بیمار میشوی! با هر بدبختی یک جای پارک پیدا کردم و یک نوبت گرفتم.
وارد اتاق دکتر شدم. هنوز سلامم تمام نشده بود که دکتر، بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: تست خواب.
گفتم: آقای دکتر، من که هنوز چیزی نگفته ام ! تست خواب چی هست؟
گفت: وقت منو نگیر، از منشی بپرس!
رفتم سراغ منشی: خانم، تست خواب چطوریه؟
کمی توضیح داد. پرسیدم: هزینهاش چقدره؟
رقم را که گفت، برق از سرم پرید! با ناامیدی پرسیدم: بیمه قبول میکنید؟
گفت: نه! آقای دکتر با بیمه کار نمیکنند.
گفتم: خوب کاری می کنه ماشاالله زرنگه! اگر زرنگ نبود دکتر نمیشد لطفاً برای ماه آینده وقت بدید.
با تعجب گفت: ـ چرا ماه آینده؟ سه روز دیگه هم وقت داریم!
پرسیدم: الان چندم ماهه؟
گفت: دهم.
گفتم: شما انتظار دارید تا دهم ماه چیزی از حقوق من باقی مونده باشه؟ لطفاً برای اول ماه وقت بدید!
بالاخره اول ماه رسید و راهی بیمارستان شدم. بستریام کرده ، سیم و سنسورهای مختلفی به سر و صورتم وصل شد.
مسئول بخش، یکی از هم دورهایهای دانشگاهم بود که چندان اهل درس و بحث نبود و بچهها از روی شوخی به او لقب «پرفسور » داده بودند!
تا مرا دید، زد زیر خنده و گفت: اینهمه برای من اسم گذاشتید و طعنه زدید دیدی آخرش گذر پوست به دباغخانه افتاد؟
بعد دوباره قاهقاه خندید و پرسید: حالا بگو ببینم چی شده که کارت به بیمارستان کشیده؟
گفتم: چند وقته هر شب کابوس میبینم.
با کنجکاوی پرسید:خیلی وحشتناکه؟
گفتم: خیلی!
گفت: آنقدر که سر از بیمارستان درآوردی؟
گفتم: بله
مدتی است که خواب میبینم دوباره دانشگاه قبول شدهام
گفت این که خیلی خوبه!
کمی مکث کردم و گفتم: اره تا اینجاش خوبه ولی قسمت دومش ترسناکه که دوباره توی خوابگاه با تو هماتاق شدهام!
دوستم به پرستار گفت سنسورها را جدا کن بفرستش بخش دیوانه ها !!
✍ #علی_اصغر_میرزایی_فیضآبادی
برخی نمادها و نشانهها، راه و مسیر درست زندگی را بی هیچ منتی به ما نشان میدهند. کافی است چشمک یا لبخند آنها را جدی بگیریم. ارده و شیره 🍇 امروز چنین پیامی را در اوج مهربانی فرستادند.
روزت را با لبخند شروع کن!
چشم حضرت ارده و فرزند دلبند انگور 😊
اگر بگویم برای نخستین بار در طول عمرم چنین پیامی زیبا از چیزی که هرگز انتظارش نمیرفت دریافت کردم، گزافه نگفتهام!
زنده باد حضرت اَرده
پاینده باد جناب انگور و سُلاله شیرینش😊
✍ #داود_نسائی. دوشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۰
شنبهنامههای بیمزه
دبیرستان فردوسی
دبیرستان فردوسی برای خودش یک دانشگاه بود؛ نزدیک دو هکتار زمین داشت، چندین میدان ورزشی، سالن آمفیتئاتر و آزمایشگاههای مجهز فیزیک و شیمی. خلاصه همهچیز داشت، جز آزادی!
مدیر دبیرستان فقط شنبهها آفتابی میشد و در بقیه روزهای هفته، ما بودیم و یک ناظم سختگیر که دستبزن داشت. بچهها اسمش را گذاشته بودند «شتر» چرا که هیچ خطایی را فراموش نمی کرد. خودش هم میدانست چنین لقبی دارد، ولی ظاهراً ترجیح میداد چیزی نشنود.
موها باید صفر میبود یعنی از ته زده می شد یا بقول بچه باید کل می کردیم و لباسها مرتب. صبحها مثل پادگان به صف میشدیم و به قول همان ناظم، «مثل بچه آدم» باید به ترتیب قد وارد کلاس میشدیم.
چشمهای آقای ناظم از دوربینهای امروزی دقیقتر کار میکرد. انگار چهار چشم داشت! اگر پشتش هم به ما بود، باز تمام حرکاتمان را زیر نظر داشت و تذکر می داد.
نظم برای من از خواندن عربی سختتر بود. لباسهایم فقط موقع خرید اتو میدیدند و همچنین کفشها و...
آنزمان مبصرها هم مثل معلم ها ارج و قرب داشتند مبصر ما گویی میرغضب کلاس بود اصلا رفاقت حالیش نبود از او گزارش دادن و از ما کتک خوردن. بارها و بارها به خاطر گزارشهای او کتک خوردم.
تنها وسیله دفاعی ما در قبال کتک خوردنها ماشین معلمین و خصوصا ناظم بود به تلافی کتکها، ماشین ناظم پنچر میشد؛ البته هیچگاه خطی روی ماشین نمیانداختم. خط انداختن روی ماشین تخصص سعید بود؛ هر شلاق یک خط!
اما ماجرای اصلی برمیگردد به دبیر انشا مردی کاملاً کچل و به غایت بد اخلاق.
موضوع انشا را روی تخته نوشت:
"یک ضربالمثل بنویسید و آن را توضیح دهید."
بعد هم یکییکی اسم مان را صدا میزد:
آقای ... بیا انشایت را بخوان.
نوبت من که رسید، رفتم جلوی کلاس. دفتر را جلوی صورتم گرفتم و با اعتماد به نفس شروع کردم:
به نام خدا
کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی.
هنوز جملهام تمام نشده بود ، معلم چنان عصبانی شد که خودم را وسط سالن مدرسه ولو دیدم!
از پشت سر صدایش آمد:
برو گم شو دم دفتر!
رفتم پیش ناظم
تا من را دید گفت:
باز چی شده؟ تکلیفت را انجام نداده ای؟
گفتم: نه انجام داده ام
ناظم : پس چی شده
به خدا هیچی! موضوع انشا این بوده، که یک ضرب المثل بنویسید و توضیح دهید من هم یک ضربالمثل نوشتم و توضیح دادم.
گفت چه نوشته بودی؟
کل اگر طبیب بودی....
ناظم با تعجب نگاهم کرد و گفت:
مثل اینکه تو مرض داری! این همه ضربالمثل هست، چسبیدی به همین یکی؟!
گفتم:
چرا آقا، مگه چی شده؟
گفت:
ضربالمثل دیگری یاد نداشتی؟
گفتم:
چرا
گفت:
خب بگو!
گفتم:
شتر در خواب بیند پنبهدانه...
هنوز«پنبهدانه» را کامل نخوانده بودم که خودم را از وسط خیابان جمع کردم!
✍ #علیاصغر_میرزایی_فیضآبادی
شنبه۱۸ مهر ۱۴۰۵
.
بد خواه کَسان هیچ به مقصد نرسد
یک بد نکند تا به خودش، صد نرسد.
من نیکِ تو خواهم و تو خواهی بدِ من،
تو نیک نبینی و به من بد نرسد.
#خیام
خجسته باد مهرگان، این جشن نور و مهر و سرور .
فرخنده باد این آهنگ هماهنگ انسان و زمین و آب.
این آیین زیستن خردمندانه و مهربانانه مردم بر روی کره خاک.
پر شور باد این نوای هستی بخش شادمانی مهرورزی و فزونی.
مهرگانتان همایون و پرتکرار
آشنایی بافرهنگ وهنر،کودک وشاهنامه
👇👇👇👇
@ariasepanta
چون غرض آمد هنر پوشیده شد!
میخواهم سر دستی دو موضوع را بگویم و یک نتیجه نصف- نیمه بگیرم:
۱) من یک موتور هوندای ۷۰ نوستالژیک دارم که هدیه یکی از شریفترین معلمانم است. در گذشته گفته میشد که هوندای ۵۰ و ۷۰، با بوی بنزین هم راه میره! پر بیراه هم نمیگفتن؛ بسیار کم مصرف است، در حالیکه کاربراتوریست، نه انژکتوری:
تکنولوژی ۶۰-۵۰ سال پیش ژاپن!
باری، یک سواری پژو نیز دارم که اخیراً گازسوزش کردهام:
طرفه اینکه خرج سوخت بنزین هوندای ۷۰ فعلا بیشتر است تا پژوی ۴۰۵ گاز سوز!
یک باک گاز میزنم، چهار روز میرم سر کار، هزینه سوختش میشه ۵۵۰۰ تومن!
البته با نرخ فعلی گاز سی. ان. جی.
فردا را چه دیدی؟!
۲) برادرم روی سقف خانهاش پنل خورشیدی زده. روزها از پنل استفاده میکنه، شبها از برق شهر. یک سواری کوچک برقی هم خریده. روزهای جمعه و صبحها قبل از رفتن سر کار نیز ماشینش رو از برق خورشیدی شارژ میکنه. قبض برق خانهاش نیز نزدیک به صفر میاد:
یعنی هزینه برق و سوخت خودروی شهریش رو تقریبا صفر کرده.
خب، این از عقلانیت خورشیدی و گاز مفت طبیعی!
سوآل:
چرا حکومت دستکم در این دو-سه دهه که سر و صدای انرژی خورشیدی و گازی در جهان پیچید، بهجای فعال و ملی کردن این دو انرژی، بهنرخ نجومی رفت به سوی انرژی هستهای، اما یک هزارم آن خرج انرژیهای پاک و مفت نکرد؟!
حالا هستهای تکنولوژیک خوب، چرا خرج اینیکی نکرد؟
تصور کنید: فقط با چند درصد از هزینه هستهای، همه خانوارهای ایران امروز میتوانستند از سوخت و برق فسیلی بینیاز شوند؟
چرا زیر این آفتاب سوزان و کویری ایران، انرژی هستهای حق مسلم ما شد، اما انرژی خورشیدی حق مسلم چین و تایوان و سنگاپور و هند پرباران؟!
چرا راه خاتمی در توسعه صنعت گاز ادامه نیافت؟!
من تصور میکنم کسانی مثل «کاترین اشکدم» به دست راستیهای هستهای-اصولی ما مشورت میدهند؛ وگرنه چرا بایست عقل یک قوم مدعی اداره جهان و کهکشان راه شیری، کمتر از برادر صنعتگر من یا شما یا دیگری، باشد؟!
حدس من بدبینانه است و فکر میکنم غرض و مرضی در کار بوده:
خشم و شهوت مرد را اَحوَل کند
زاستقامت روح را مُبدَل کند
چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل بهسوی دیده شد!
✍ #ناصر_آملی_مقدم
#تلنگری_به_خود
در یک نگرش سالم به زندگی، همیشه جای چند درصدی سهم به شک، تردید، احتمال و امکان اشتباه بودن باور و فکری که آن را مطلق و یقینی میپنداریم، محفوظ میماند!
تردید را پاس بدار و #شک را قدر بدان و بر صدر نشان که واکسن پیشگیری از ابتلا به جزم اندیشی و سیاه و سفید دیدن است!
✍ #داود_نسائی. پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۰۲
شنبه نامه های بی مزه
آموزش اقتصاد
دکتر، اقتصاددان بود و تخصصش کارآفرینی. برای جمعی از دبیران اقتصاد صحبت میکرد. با حرارت تمام از اقتصاد خرد و کلان میگفت؛ از نمودارهایی که بالا و پایین میرفتند، از اینکه در آینده دلار چه میشود و بر سر طلا چه خواهد آمد. از مسکن هم گفت؛ اینکه چه کنیم در جوانی خانهدار شویم و وضع مالی خوبی داشته باشيم.
بعد رسید به کارآفرینی: «کار را از کجا شروع کنیم که رشد انفجاری داشته باشد و به بنبست نرسیم؟ با رقبا چگونه رفتار کنیم؟»
چون پای پول در میان بود، همه با دقت گوش میکردند و یادداشت برمیداشتند. هرکس در ذهن خودش آیندهای روشن برای خود میساخت. دو نفر کنار هم درباره کارآفرینی برای بچههایشان صحبت میکردند و چند نفر هم همانجا با هم شریک شدند! یکی به نفر کناری خود می گفت خوش بحال اقای دکتر معلوم نیست چقدر ثروت وچند اپارتمان دارد.
بالاخره نوبت پرسش و پاسخ رسید.
یکی پرسید: «آقای دکتر، قارچ بهتر جواب میدهد یا خیار؟»
دکتر که ظاهراً انتظار چنین سؤال اقتصادیای را نداشت، کمی مکث کرد و گفت: «هر دو خوباند. باید بروید تهوتوی قضیه را دربیاورید و ببینید کدامیک با علاقه شما سازگارتر است!»
سؤالها آنقدر زیاد بود که دکتر کمکم خسته شده بود، اما شنوندگان ولکن نبودند؛ بعضیها تقاضا داشتند جلسه ادامه پیدا کند و بعضی هم اصرار میکردند جلسه دیگری برگزار شود.
وقتی از سالن بیرون آمدیم، دکتر صدایم زد: «فلانی، شنیدم در دفتر املاک هستی؟»
گفتم: «بله آقای دکتر، امری هست در خدمتم.»
با خودم گفتم حتماً چند پروژه دارد و میخواهد بفروشد؛ نانم توی روغن است!
اما دکتر گفت: «صاحبخانه اجاره را خیلی زیاد کرده. میشود برایم یک خانه مناسب تر با رهن و اجاره پایین پیدا کنی؟»
گفتم: «حتماً آقای دکتر!»
دوستان برای جلسه بعدی از آقای دکتر وقت گرفتند و داشتند برای شرکت در کلاس ثبتنام میکردند. یکیشان به من گفت: «تو که حتماً میآیی؟»
گفتم: «متأسفانه وقت ندارم... دنبال آپارتمان برای آقای دکترم!»
✍ #علی_اصغر_میرزایی_فیضآبادی
شنبه، ۲۸شهریور ۱۴۰۵
بهشت حسین یا بهشت رضا؟
خیلی از خودش متشکر بود. او بی توقع و بی هدف به کسی چیزی نمی داد اگر یک چوب کبریت هم به کسی میداد با حساب و کتاب و منتظر جبران آن بود از طرفی فکر می کرد همیشه دو فرشته روی شانههایش نشسته و مشغول ثبت ثواب برای او هستند.
از کارهای خیرش زیاد میگفت؛ از اینکه دست فلان بیچاره را گرفته، در فلانجا خدمت خلق کرده و برای فلان کس کاری انجام داده است.
اهل تظاهر و ریا بود و دروغ را لازمه زندگی میدانست. اگر قدمی برای کسی برمیداشت، مثل اسرافیل در صور میدمید تا هفت محله آنطرفتر هم بفهمند که فلانی امروز یک کار خیر انجام داده است. همیشه تسبیح بدست و لبانش در حال تکان خوردن بود . ریشش را رنگ می کرد و بر پیشانی اثر مهر هویدا بود.
تکیهکلامش هم این بود: "بهشت را به بها میدهند، نه بهانه!"
و بعد با اعتماد به نفس خاصی اضافه میکرد: "خدا را شکر، من بهای بهشت را کامل پرداخت کردهام؛ حتی فکر کنم مقداری هم طلبکارم !
یک روز با حالتی فیلسوفانه پرسید: "راستی، کاری مانده که برای رفتن به بهشت انجام نداده باشم؟"
گفتم: "خیر! حاج اقا! شما حتماً و صد در صد بهشتی هستی. من قول میدهم جای شما بهشت باشد."
چشمانش برق زد. پرسید: "از کجا اینقدر مطمئنی؟"
گفتم: :خیال شما راحت راحت باشد. من هم در بهشت رضا رفیق دارم، هم در بهشت حسین !
کمی مکث کرد و گفت: "یعنی چه؟"
گفتم: یعنی شما بمیر؛ بهشت رفتنت با من! چه بهشت رضا چه بهشت حسین .
شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
✍ #علی_اصغر_میرزایی_فیضآبادی
قوی تر از دایناسورها 🤔
لختی نشستن صبحگاهی روی آن نیمکت پیاده رو پارک شهید فکوری
و فکر اینکه در عصر یخبندان خرد گرایی و واقع بینی با آن طوفان بنیان کن توهم تورنادوئی گونه؛ عاقبت کارها چه خواهد شد و من که از طالع بینی هیچ و از توهم کم بهره و از تعقل احیانا متوسط؛ عقلم به چیزی قد نداد تا وضعیت این روزگار تیره و نفوس نگون بخت رو نه، که عاقبت کار بی تعقل رو برسی کنم. فقط امیدوار بودم که در این دوشنبه روز شهریور، میزان تاب آوری فسیل های زنده و مردگان متحرک اما سمج آنقدری باشد که منقرض نشوند که با خرخر آوازِ کالانعام اره در چمن، درختکی بی گناه ولی امیدوار به جرم مفید بودن، زمین افتاد و مرد. این مفید بودن هم عجب سر خری شده! یعنی باید فرشی از اجساد رو به تماشا بنشینیم؟ بقول اون پسرک مرحوم هاشم، عجب جنازه در جنازه ای ست!
چی؟ اتوبوس ۹۸/۱ رفت؟ ولی ۱۰ دقیقه بعد اون یکی دیگه از گرد راه رسیده و مسافران را به سوی سرنوشت نامعلوم خواهد برد.
پس به قول قمی های اصیل کوفی تبار، امیدی هنوز هِ
نسائی علی
🔲⭕️ ایران در سال ۲۰۳۵ (۱۴۱۴) چه وضعیتی خواهد داشت؟ درد مشترک- درک مشترک
مجتبی لشکربلوکی
نظر شما مهم است. با تکمیل این پرسشنامه، کمک کنیم تصویری جمعی از آینده ایران داشته باشیم.
این پرسشنامه نیازی به تایپ ندارد و فقط کافیست گزینه ها را انتخاب کنید.
آینده ایران، ارزش اندیشیدن دارد. این یک آینده نگری گروهی است؛ یک یادگیری جمعی.
با تکمیل این پرسشنامه می توانیم دردهای مشترک را پیدا کنیم و به درک مشترک برسیم.
https://survey.porsline.ir/s/9cVunfDw
یادآوری مهم: لینک این پرسشنامه را فقط در تلگرام بازنشر کنید و در شبکه های اجتماعی دیگر به به اشتراک نگذارید
#ردای_پیامبری
ژستِ حقبهجانب گرفتن و احساسِ آرامشبخشِ طرفِ درستِ تاریخ ایستادن، ممکن است قدری از رنج و دردِ شخصی و درونی من بکاهد؛ اینکه شرطِ بلاغ را گفتهام و دیگر کاری از دستم ساخته نیست، مگر دستی از غیب برون آید و کاری کند!
🟣 اما چنین رفتارِ حقبهجانب و پیامبرگونهای، نهتنها گرهی از کارِ بستهی مردمِ خسته نمیگشاید، بلکه آنان را فرسودهتر و خشمگینتر میکند.
بدیهی است آدمها در وضعیت هیجانی، کمتر رفتارِ سنجیدهای انجام میدهند و اگر هم دست به کاری بزنند، ممکن است گره کوری دیگر بر گرههای پیشین بیفزایند!
اگر نمیتوانم برای مردم کشورم کاری بکنم!
✅ میتوانم هر لحظه نمک بر زخمِ تاریخیشان و کهنهشان نپاشم!
✅ میتوانم هر آن ایشان را به سراب حواله ندهم!
✅میتوانم هر دَم تهِ دلشان را خالی نکنم!
✅ میتوانم به آنان قدری بیشتر مجال
بدهم تا در احوال خود دقیقتر بیندیشند!
اگر واقعاً دلم برایشان میسوزد و مسئله اصلی، حل عَقده شخصیِ خودم نیست...
✅ میتوانم از نزدیکترین آدم به خودم شروع کنم و کمکش کنم تا رنج کمتری ببرد!
✅میپذیرم رسالت اصلی من، پیش از نجات ملت و نجات جهان، کار کردن روی ذهن، روان و نگرشِ خودم است؛ تا کمتر پیامبری کنم و بیشتر بر مسئولیت فردیِ خویش تمرکز نمایم!
🔶به راستی آیا مسئولیت فردیِ من، کشاندن مردم به هر قیمت، به بهشتِ
فرضیِ خودم است!؟
اگر نیست!؟
🔶شاید مسئولیت من، پیش از آنکه نجات دادن دیگران از یک زندگی جهنمی باشد، این است که خودم تا حد ممکن به آنان آسیب نزنم؛ رنجشان را بیشتر نکنم، به رؤیا حوالهشان ندهم!
⚡️ امیدشان را شتابزده و برقآسا
بر صخرهی سختِ واقعیت نکوبم!
🔶به جای نسخهپیچی برای زندگی دیگران، سهم خودم از مسئولیت فردی و اجتماعی را بر عهده بگیرم!
🔶شاید گاهی اخلاقیترین کاری که از دست من برمیآید، نه تلاش جافرسا برای نجات دادن دیگران، که رها نمودن خویش از میلِ نجات دادنِ ایشان و کندنِ ردای پیامبری از تن خویش باشد!
@khakestaryha
✍ #داود_نسائی. آدینه ۱۴۰۵/۰۶/۰۶
شنبه نامه های بی مزه
مدیر مدرسه
معلمین سر کلاس بودند مدیر، سه معاون، معلم ورزش، مربی بهداشت، دفتردار و مستخدم توی دفتر دور هم نشسته بودیم. مستخدم مدرسه چای خوشرنگی آورده بود؛ هوا هم سرد بود و چای و کیک حسابی میچسبید.
وسط این بساط گرم و صمیمی، معلوم شد معلم ورزش قصد ازدواج کرده است.
مدیر گفت: ـ خب همکاران خانم، آستینها را بالا بزنید!
هرکس نظری داد و بازار پیشنهادها داغ شد.
من گفتم: داداش! همین یک لقمه نانی که میخوری، رو به قبله صد بار خدا را شکر کن؛ سر بیدردت را به درد نیار!
گفت: نه، مادرم خیلی اصرار داره. نمیتونم حرفش رو زمین بندازم.
گفتم: مادر بالاخره بعد از صد و بیست سال میره... بعدش تو میمونی و یک کوه مشکلات !
دیدم حرفهایم در او اثری ندارد.
گفتم: حالا اگر واقعاً قصد ازدواج داری، حداقل جوری با همسرت رفتار کنی که مثل قدیمیها با تو «شما شما » صحبت کند؛ یعنی احترام کاملت را نگه دارد.
مدیر که تا آن لحظه ساکت گوش میداد، گفت: اتفاقاً در خانه با من «شما شما » صحبت میکنند!
نگاهی به مدیر کردم و گفتم: ـ فکر نکنم! اقا مدیر به قیافهتون نمیخوره!
مدیر: به خدا قسم!
گفتم: چطوری؟
گفت: مثلاً وقتی در خانه صحبتی میشود، من هم که نظر میدم،
میگن:
لطفآ "شما" خفه شو!
گفتم خوشا بحالت درست مثل قدیمی ها ! چه کردی اینقدر احترامت رو دارن، تحویلت میگیرند !! اگر می گفتن" تو " خفه شو چه می کردی؟ در این دوره زمونه کم مردی پیدا میشه که خانواده اش با او "شما شما " صحبت کنند. اقای مدیر برو خدا را شکر کن!
✍#علی_اصغر_میرزایی_فیضآبادی
پیشنوازی تاریخی و کامجویی پهلوی
امروز ۲۸ مرداد است؛ بازار مصدقستیزی و دفاع از قهرمانی ایشان کماکان داغ است و گویا حالاحالاها قرار نیست از این دوگانهٔ شیفتگی و نفرت فاصله بگیریم و راه میانه را در پیش بگیریم!
هواداران پهلوی، شریعتی و مصدق را عامل فلاکت ایران میدانند و از امروز به نام #قیام_ملی یاد میکنند. در آن سو، غربیها که #کودتا از مفاهیم شناختهشدهٔ زبان و ادبیات سیاسی خودشان است، هرچه میگویند کودتا بود، به کت این جماعت فرو نمیرود که نمیرود!
تاریخ انگار در پهلوی فریز شده و این خانواده نوک پرگار روایت درست تاریخ است؛ هر روایتی جز آن هم یا چپولی است یا ستیزی بیرحمانه با این خاندان تاریخساز!
من دانشآموخته تاریخ نیستم، پس ادعایی هم ندارم؛ ولی گمان نمیکنم هیچ انسانی به سن بلوغ جنسی رسیده باشد و سکس را تجربه نکرده یا دستکم تصوری از آن نداشته باشد. پس میخواهم از زاویهٔ لذت گوارای جنسی، نگاهی به تاریخ صد و پنجاه سالهٔ اخیر ایران داشته باشم!
به نظرم ایران پس از جنگهای خسارتبار با روسیه و جدایی بخشهای بزرگی از مام میهن، وارد مرحلهٔ پیشنوازی مدرنیزاسیون شد. عباسمیرزا، ولیعهد روشنفکر فتحعلیشاه قاجار، از شکست در جنگ با روسیه درسی به غایت راهبردی آموخت:
مشکل فقط کمبود سرباز و توپ نیست؛ ما از علم و تکنولوژی مدرن عقب ماندهایم.
#پیشنوازی_نخست:
بیش از یک قرن پیش از تاجگذاری پهلوی اول، نخستین دانشجویان ایرانی به اروپا اعزام شدند؛ از جمله برای فراگیری پزشکی و علوم جدید.
#پیشنوازی_دوم:
امیرکبیر، دههها ( بیش از هفتادسال) پیش از تاجگذاری رضاشاه، دارالفنون را تأسیس کرد؛ مدرسهای که قرار بود علوم و فنون جدید را به ایران بیاورد.
#پیش_نوازی_سوم:
میرزا حسن رشدیه، سالها پیش از پهلوی اول، مدارس نوین به سبک جدید را با خون دل راهاندازی کرد و برای آموزش مدرن جنگید؛ تلاشی که بیش از نیم قرن پیش از حکومت رضاشاه آغاز شده بود.
#پیش_نوازی_چهارم:
سرانجام، تجربهٔ مشروطهخواهی و مطالبهٔ حاکمیت قانون و حکومت مشروطه، به جای حاکمیت مطلقه، دستکم ۱۹ سال پیش از به سلطنت رسیدن رضاشاه به پیروزی رسید.
اینها را اگر به منزلهٔ پیشنوازی جنسی در نظر بگیریم، برای همخوابگی با عروس مدرنیته، پرسش من این است:
آیا شاهدامادِ ایرانساز، آنگونه که امروز روایت میشود، واقعاً از راه رسید و بیمقدمه عروسِ تجدد را کامروا نمود!؟
رضاشاه بیتردید کارهای بزرگی کرد
و نقش او در ساخت دولت متمرکز، ارتش، راهها، آموزش نوین، دادگستری و زیرساختهای مدرن را نمیتوان انکار کرد، اما آیا انصاف است که همهٔ اینها را از نقطهٔ صفرِ رضاشاه و فرزندش آغاز کنیم؟
آیا باید عباسمیرزا، دانشجویان اعزامی به اروپا، امیرکبیر، دارالفنون، رشدیه و مشروطه را از حافظهٔ تاریخی پاک کنیم تا یک خاندان، صاحب انحصاری روایت مدرنیتهٔ ایران شود؟
به گمان من، نه!
مدرنیتهٔ ایرانی یکشبه و با ورود یک شاه به اتاق تاریخ آغاز نشد؛ بیش از یک قرن برای عروس آن حجله پیشنوازی شده بود.
رضاشاه یکی از مهمترین بازیگران مدرنیزاسیون ایران بود، اما نه تنها جنبانندهی میل ایرانیان به مدرنیته او نبود بلکه خواسته یا ناخواسته باعث سرکوبی این میل نوخواهی نیز شد!
درست همینجاست که مصدق اهمیت پیدا میکند. آنچه مصدق در پی آن بود را میتوان در امتداد همان تلاش تاریخی برای تجدد دید؛ این بار با تأکید بر حاکمیت قانون، نهادسازی، تقویت پارلمان، محدود کردن قدرت دربار و استقلال سیاسی و اقتصادی از قدرتهای خارجی.
مصدق البته قدیس نبود و از خطاهای راهبردی سیاسی و مدیریتی مبرا نیست. شاه نیز معصوم نبود و شیخ هم از مسئولیت تاریخی خود مبرا نیست.
در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نیز ماجرا صرفاً یک اختلاف داخلی نبود؛ دخالت بریتانیا و آمریکا و همراهی بخشهایی از نیروهای نظامی و سیاسی داخلی و نیروهای خیابانی و مذهبی، در سرنگونی دولت مصدق نقش داشتند و چه به نام کودتا بپذیریم و چه نپذیریم مساله به قوت خود باقی است!
پس نه مصدق را باید تقدیس نمود، نه شاه را ابلیس خواند و نه تاریخ ایران را میتوان در یک خاندان فریز کرد.
مسئله دفاع از مصدق به هر قیمت نیست. حمله به پهلوی هم نیست!
مدرنیتهٔ ایرانی یک مسیر تاریخی طولانی بود؛ پر از تلاش، شکست، اشتباه، استبداد، انقلاب، اصلاح و دوباره تلاش و شاید مشکل امروز ما این باشد که تمام آن پیشنوازی صدساله را فراموش کردهایم و همهٔ لذت را به نام آخرین دامادی نوشتهایم که وارد اتاق شد!
تاریخ یک خاندان نیست؛
تاریخ یک ملت است.
نه مصدق مبرا از اشکال است،نه شاه و نه شیخ. اما نقد هیچکدام نیز، مجوز مصادرهٔ تاریخ ایران به سود دیگری نمیباشد.
✍ #داود_نسائی چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۸
مادامی که به قهرمان فکر میکنی، بایستی ابزار شکستن او را نیز تیز و آماده داشته باشی، دیر یا زود نوبت شکستن او میرسد و آن گاه تو در واقع خودت را خواهی شکست! پس هرگز دنبال قهرمان نباش!
✍ #داود_نسائی. آدینه ۱۴۰۵/۰۵/۲۳