18325
یادداشتهای فرهاد قنبری ارتباط با ادمین در اینستاگرام 👇 https://www.instagram.com/farhad_ghanbariii "من آن خرمگسی هستم که خدا وبال این دولتشهر کرده و تمام روز و همه جا شما را نیش زده و برمی انگیزانم" «دفاعیات سقراط»
وزیر خارجه جاهل و بیخِرد آمریکا که هفته گذشته با بیشرمی، تمدن ایران را تمدنی «غارتگر»، «متجاوز» و فاقد فرهنگ معرفی میکرد، حالا در سمرقند ایستاده و با بناها و نقشهایی عکس یادگاری میگیرد که ریشه در همان دست و پنجه و روح هنرپرور ایرانی دارند.
از معماری و شهرسازی تا شعر و ادبیات، از فلسفه و هنر تا آثار باستانی و میراث فرهنگی، این سرزمین قرنها در ساختن، آفرینش و فرهنگپروری سهمی داشته که نمیتوان با چند جمله جاهلانه انکارش کرد.
تمدنی که از هنر و اندیشه تا آثار باستانی، میراثی چنان سترگ بر جای گذاشته که قرنها پس از خلق آن، هنوز جهانیان در برابرش میایستند و احساس حیرت میکنند.
و شاید همین شکوه ماندگار است که در طول قرنها، حسادت، کینه و دشمنی بسیاری را برانگیخته است، چراکه برخی نمیتوانند عظمت یک تمدن را ببینند، بیآنکه از مقایسه با آن احساس حقارت کنند.
و البته دردناکتر از نادانی دشمنان، ناآگاهی بخشی از خود ماست. بسیاری از ما ایرانیان هنوز به عظمت میراثی که به ما ارث رسیده است واقف نیستیم.
@kharmagaas
عدهای کاسبمسلک و نوکدماغبین، یحیی سنوار را «جاسوس اسرائیل» معرفی کردند و ویرانی کوچهها و خانههای غزه را سندِ خیانت او گرفتند!
اما آنها نمیفهمند که سنوار چه آتشهایی را روشن کرد.
آتش نخست، در قلبهای پر از کینه و عقده امثال نتانیاهو بود. آتشی که پرده از خوی درندگی و توحش آنان برداشت و چهره واقعیشان را پیش چشم جهانیان آشکار کرد.
اما آتش دوم، از جنس نور بود. آتشی که بر دلهای جویای حقیقت تابید و نشان داد که در پس ویرانههای غزه، حقیقتی بزرگتر از آنچه در قاب رسانهها دیده میشود، در حال آشکار شدن است. این آتش، دیوارهای تبلیغات را شکافت، مرزهای جغرافیا را درنوردید و تصویری را که سالها در ذهن بخشی از جهان ساخته شده بود، به چالش کشید.
سنوار، چه در مقام یک فرمانده و چه در مقام یک نماد، صدا و تصویر مظلومیت فلسطین را دوباره به متن جامعه جهانی آورد.
سنوار به احتمال بسیار میدانست که غزه ویران خواهد شد. اما این را هم میدانست که ویرانههای غزه را میتوان دوباره با گذر زمان بازسازی کرد، اما حقیقتی که در میان آن ویرانهها دیده خواهد شد، به این آسانی از حافظه جهان پاک نخواهد گشت.
@kharmagaas
جای پای غرب به ویژه انگلیس و فرانسه را در تمام بحرانها و شکافهای موجود در دویست سال اخیر منطقه ما میتوان مشاهده کرد. از ایجاد و تقویت فرقه بهاییت تا شکاف شیعه-سنی و تقویت شکافهای قومی چون کُرد-ایرانی و عرب- ایرانی و کُرد-ترک تا نحوه تقسیم بندی کشورهای ترکیه و عراق و سوریه و لبنان و فلسطین پس از فروپاشی عثمانی، نقش غرب بسیار پررنگ و قابل مشاهده است. این دخالتها بدون هیچگونه ملاحظه اخلاقی و انسانی، گاهی با تقویت هویتطلبی قومی، گاهی ایجاد آشوب، گاهی با حمایت گسترده سیاسی و اقتصادی و تجهیز نظامی گروهای بنیادگزا و تجزیهطلب و گاهی هم تلاش برای جنگ میان ملتهای منطقه همراه بوده است.
در مقابل کشورهایی مانند ایران باید:
- حمایت کامل سیاسی از جمعیت مسلمان و مهاجران سیاهپوست در غرب و در صورت لزوم تلاش برای تجهیز نظامی آنان برای احقاق حقوقشان.
-ترغیب بیشتر مهاجران افغان و عرب و پاکستانی و آفریقایی و.. برای مهاجرت به آمریکا و اروپا با هدف به هم خوردن بیشتر ترکیب جمعیتی غرب.
- فشار سیاسی و ترغیب مهاجران برای به رسمیت شناخته شدن زبان مادریشان در غرب (ترکی در آلمان یا عربی در فرانسه) و امثالهم داشته باشد.
@kharmagaas
فرهاد قنبری
جهان به واسطه مفاهیم ساخته میشود.
جهان خودبخود فاقد معناست و به واسطه مفاهیمی که انسان حمل بر آن میکند ساخته می شود و بدون این مفاهیم هیچ تحول فرهنگی و سیاسی و اجتماعی ممکن نخواهد بود. انقلابها و تغییرات بزرگ جهانی ابتدا در دگرگونی مفاهیم و تفسیر دیگرگونهای از جهان صورت می گیرد و پس از آن در قالب پدیدارهای اجتماعی به صورت عینی خود را نشان می دهد.
برای مثال اگر رفرماسیون اتفاق میافتد به خاطر این است که اندیشمندانی چون لوتر ابتدا مفاهیم و تفاسیر جدیدی از مسیحیت ارائه میدهد و سپس بر اساس همان مفاهیم جهان دینی جدیدی متفاوتتر از جهان دینی قبل ساخته میشود. یا وقتی انقلاب فرانسه رخ میدهد ابتدا فیلسوفان و متفکرانی چون ولتر و دیدرو و روسو و مونتسکیو و دیگران جهان جدیدی را در قالب مفاهیم جدیدی شکل میدهند و سپس این مفاهیم در انقلاب فرانسه و حوادث پس از آن به عینیت میرسد و بروز و ظهور اجتماعی مییابد. (و به همین دلیل بود که هگل برای نقد خشونت مستتر در انقلاب فرانسه به سراغ نقد رفتارهای رهبرانی چون روبسپیر و دانتون نرفت و اندیشههایی که در شکل گرفتن این جهان جدید نقش داشت را مورد نقادی قرار داد)
بشر یک روز با مفاهیمی که ادیان ابراهیمی تولید میکردند به حیات خود معنا بخشیده و مسیر پیش روی خود را پیدا میکرد. یک روز با آراء و اندیشهها و مفاهیمی که افلاطون و ارسطو خلق کردهاند جهان را میفهمید و معنا میکرد. یک روز با اندیشهها و مفاهیم تولیدی عارفان و آموزگاران بزرگی چون بودا و زرتشت و مولوی جهان را میفهمید و برههای دیگر با آراء و اندیشههای ماکیاولی و کانت و هگل و مارکس و نیچه و هایدگر و دیگران به جهان نگاه کرده و میفهمید.
اما جهان تکنیکزده امروز فاقد مفاهیم جدید است. جهان امروز به همان سرعت که در ساخت ابزارهای تکنولوژی و ابزارهای ارتباطی رشد میکند، خالی از خلاقیت هنری و فکری میشود و این زنگ خطر بزرگی برای حیات بشر است.
جهان امروز فاقد «مفاهیم» است و در جهان فاقد مفاهیم دیگر «آرمان» و «ایدئولوژی» و «روایت» و گفتمانی هم ساخته نمیشود و هر چه هست تکرار و تقلید و بیمفهومی و بیمعنایی حیات بشر است.
انسان امروز غرق در رفاه و آسایش مادی است اما بیشتر از هر زمانی از دوره حیات بشر به افسردگی و پوچی و یاس و ناامیدی دچار است و بیشتر از هر دوره حیات بشر توان برقراری دیالوگ و ارتباطات انسانی را از دست داده و دست به دامان تراپیست (که خود او هم درگیر همین بحران است) و روانپزشک و قرص اعصاب و امثالهم شده است.
جهان امروز فاقد مفهوم است و در جهان فاقد مفهوم هرگونه امیدی برای گشایش افقهای نویدبخش، امیدی واهی و ناشی از توهم است.
هر جنبش اجتماعی، هر حرکت اعتقادی و دینی، هر جنبش هنری و فرهنگی، هر انقلاب، هر نهضت و هر حرکت اصلاحی نیاز به مفاهیم جدید برای ارائه تفسیری متفاوت و جدید از جهان دارد.
آنکه می گوید انقلابها و جنبشهای عصر پستمدرن (بخوانید عصر سخافت و تهیبودگی و میانمایگی) نیازی به فیلسوف و متفکر ندارد، به خاطر این است که هیچ فهمی از مقوله انقلاب و جنبش اجتماعی ندارد. آنکه می گوید جنبشهای فرهنگی و هنری و سیاسی جهان ما نیاز به متفکران و رهبران و ایدئولوژیها و مفاهیم جدید ندارد برای این است که هیچ فهمی از تحولات اجتماعی-سیاسی و هنری و فرهنگی ندارد و دانش و فکر و فلسفه سیاسی و هنر را در حد وراجی های به غایت مبتذل مجازی و تلویزیونی می فهمد.
@kharmagaas
زمانی تصورم بر این بود که بحران اساسی بشر امروز غفلت از ادبیات و فلسفه و هنر و تکنولوژیزدگی بشر امروزی است اما روند حوادث و رویکردها نشان داد که مسئله و بحران فقط در میان دانشمندان و تکنسینها و اساتید و دانشجویان رشتههای علوم تجربی و فنی نیست بلکه بحرانی که امروز در میان اهالی به اصطلاح فلسفه و ادبیات و هنر مشاهده میشود به غایت اسفبارتر است.
برای مثال طرف استاد رشته فلسفه دانشگاه است یا نویسنده داستان و رمان است یا خود را منتقد ادبی و سینمایی و هنری معرفی کرده و صبح تا شب در حال صحبت درباره افلاطون و هگل و نیچه و کانت و داستایوفسکی و تولستوی و سارتر و کامو و دیگران است اما چنان سخنان تهوعآور، ضدبشری و ضداخلاقی در مورد کودکان غزه بر زبان میآورد یا چنان از خشونت و سبعیت و انسانیتزدایی از «دیگری» سخن میگوید که انسان انگشت به دهان میماند که این فرد از این فلسفه و هنر و ادبیاتی که به آن مباهات میکند چه آموخته است و آیا اصولاً کتاب و فلسفه و ادبیات برای او چیزی بیشتر از نشخوار یک جانور بوده است؟
به نظر بحران چیزی فراتر از مطالعه رشته ریاضی یا ادبیات است. بحران در از میان رفتن قدرت تفکر است.
@kharmagaas
این کلیپ به همین صورت به دستم رسید. چهره و صدای منشه امیر گوینده صدای اسراییل است. این شخص از زمان آزاد شدن بنی اسراییل به دست کوروش بزرگ گوینده بخش پارسی صدای اسراییل بوده است.
این اعترافات آشکارا نمایانگر آن است که مردم ساده اندیش پای ماهوارهای ما در دی ماه گذشته چقدر راحت در دام توطئه صهیون ها افتادند و جان خود را قربانی منویات جنایتکارانه آنها کردند.
در جامعه ای که آموزش و آگاهی رسانی موثری انجام نشده، هزاران جوان بیگناه از هموطنان عزیز ما ندانسته سیاهی لشکر و ماده اولیه اجرای منویات ددمنشانه این رژیم پلید شدند.
بعدش هم شبانه روز برای مردم داغدار جاویدنام شمردند و آتش خشم آنها را زنده نگاه داشتند و در نهایت در آن فضای عاطفی و هیجانی وقتی در اسفند گذشته برای زمینه سازی هرج و مرج به مراکز امنیتی و مدنی و کلانتری ها حمله و ۵۰۰ تن از نیروهای انتظامی را به شهادت رساندند، مردم مسخ شده فکر کردند اسراییل دارد انتقام جاویدنام ها را می گیرد. آن جماعت پای ماهواره نمی دانستند جان آنها خوراک پخت و پز پروژه تجزیه ایران و تسلط اسراییل بر غرب آسیا بود.
میزان موفقیت این پروژه شیطانی حیرت انگیز بود.
۲۴ مهر ۱۴۰۵
تصور کنیم مردی متاهل بر اثر اتفاق با زنی اغواگر آشنا میشود که با هزار عشوه و لوندی، رویای آیندهای پر از شادی و نیکبختی و رفاه را به او عرضه میکند. در نتیجه این تلاشها مرد کم کم از زندگی با همسر خود سیر شده و همه زندگی خود را برای ازدواج با زن اغواگر قمار میکند. او پس از جدایی از همسرش، با مهریهای بسیار سنگین و هزینههای فراوان با زن اغواگر ازدواج میکند.
اما آنچه پس از مدتی نصیب مرد میشود این است که نه تنها خوشبختی آنچنانی در کار نیست بلکه همسر جدیدش در بسیاری زمینهها ضعفهای پررنگی نسبت به همسر سابقش دارد.
در این شرایط این مرد مغموم (به خاطر تبعات مالی و روانی سنگین) جرات و توان پشت پا زدن به زندگی تظاهرمآبانه جدید خود را ندارد و کم کم برای درست جلوه دادن تصمیم خود به مکانیسمهای دفاعی پناه میبرد، مکانیسمهایی که در آن ضعفهای همسر سابق خود را برجستهتر کرده و به شدت اصرار به بزرگ جلوه دادن نقاط قوت همسر جدید خود دارد.
⏪ این مکانیسمی است که عموم مهاجران که بر سر همه چیز زندگی خود قمار کرده و از کشور میروند به آن پناه میبرند. مکانیسمی که در بلند مدت آسیبهای جدی روانی در پی دارد.
@kharmagaas
سالهای سال آقای خامنهای از دشمن و برنامههای دشمن سخن میگفت. بارها و بارها اشاره میکردند که دشمن در کمین است، دشمن مترصد فرصت است، دشمن از تمام ابزارهای سیاسی و فرهنگی و رسانهای و نظامی خود استفاده میکند، دشمن مکار و دروغگوست، دشمن دست چدنی خود را با روکشی از مخمل میپوشاند، دشمن در دشمنی خود هیچ خط قرمزی نمیشناسد و...
در مقابل جریان سیاسی پر قدرتی تمام تلاش خود را به کار گرفت تا همه این انذارها و گوشزدها را به «توهم توطئه پیرمردی کینهتوز» که دشمن شادی و رفاه مردم ایران است تقلیل داده و کاری کند که مردم تمام مشکلات کشور از خشکی دریاچهها و رودها تا کمبود برق و تورم را از چشم این دست سخنان ایشان ببیند.
این فضاسازی برای بیش از دو دهه جواب میداد و بخش بزرگی از جامعه را همدل و همراه خویش کرد و همه مشکلات به نگاه بدبینانه رهبری به جهان نسبت داده شده و موجی از توهین و تهمت و فحاشی از سوی کارگر و کارمند تا استاد دانشگاه و دانشجو و زن و مرد، به سوی ایشان هدایت میشد.
این جریان که طی چند دهه با هر ابزاری سعی در تمسخر و تضعیف گفتمان رهبری و سیاست منطقهای ایشان داشت حالا با یک فرصتطلبی وقحیانه داغدار از دست رفتن جان رهبر و فرماندهان شده و فقدان آنها را خسارت غیرقابل جبران جنگ مینامد و هنوز در تلاش است تا با کاسبی از خون و آرمان آنها، پروژه سیاسی ضدملی خود را پیش ببرد و زمینه تسلیم بیقید و شرط کشورا را فراهم سازد.
👈 اندک انتظار اخلاقی از این طیف این بود که حداقل حاملان خود این گفتمان که اتفاقا بیشترین انتفاع سیاسی و مادی از جمهوری اسلامی داشته و دارند، پس از مشاهده دو جنگ و شهادت هزاران نفر از فرماندهان و دانشمندان و نظامیان و به ویژه رهبری، دیگر چنین سخنانی نگفته و به حقانیت گفتمان و نگاه دقیق رهبری نسبت به دشمن، آگاهی پیدا کرده باشند.
اما مواضع این جریان سیاسی نشان میدهد که حتی با بمب و موشک دشمن هم از خواب بیدار نمیشوند و تا سرباز آمریکایی و اسرائیلی با لگد در اتاق خوابشان را باز نکند از خواب بیدار نخواهند شد. (حتی در آن صورت هم تصور نمیکنم بیدار شوند و در سایه تحقیر سربازان بیگانه هم از تعلیق غنیسازی و دوستی ملتها سخن خواهند گفت)
@kharmagaas
مجید مجیدی در جشنواره فیلم بوسان:
«وقتی دیدند تسلیم نشدیم ما را تحت شدیدترین حملات وحشیانه قرار دادند»
فرق مجیدی با تازه به دوران رسیدههای جویای نام در این است که او کارنامه دارد. کارنامهای که حاصل سالها کار و خلق اثر است، نه حاصل آویزانشدن به نام جشنوارهها و جوایز بینالمللی.
مجیدی اعتبارش را از فلان جایزه و فلان جشنواره نگرفته است بلکه آثار او بودهاند که برایش شهرت و اعتبار ساختهاند. او بهخوبی میداند که جایزهای که یک جشنواره به کسی میدهد، چیزی به ارزش هنری او اضافه نمیکند بلکه برعکس، این حضور هنرمندان صاحبنام است که به یک جشنواره اعتبار میبخشد.
برای همین است که مجیدی نیازی به تملقگویی، پاچهخواری و گداییِ جایزه از این و آن ندارد. او اگر حرفی برای گفتن دارد، با اثرش میزند و اگر اعتباری دارد با سالها کار و هنر به دست آورده است.
مجیدی خودش است نه ساخته و پرداخته فلان جشنواره. او با هنر خود اعتبار به دست آورده و حالا از همان اعتبار برای دفاع از وطن و ملت خود استفاده میکند. این تفاوتِ کسی که اعتبار هنری ساخته با کسی است که تمام اعتبارش را از تملق برای دیگران گرفته است.
@kharmagaas
فرهاد قنبری
حافظ غلام همت چه کسی است؟
"در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی"
در نگاه سرشار از زیبایی و نکتهسنجِ هنرمندِ والامقام و بلندطبعی چون خواجه حافظ شیرازی، هر انسانی به چشم نمیآید و طرف باید واجد ویژگی بسیار بارز و خاصی باشد تا حافظ عرض ارادتی به او بنماید.
اگر از معدود مدحهای حافظ دربارهٔ شاهان و وزیران که بابت اقتضای زمانه و برای در اَمانماندن جان و هنرش صورت گرفته را کنار بگذاریم، بلندترین ستایش حافظ از آنِ انسانهای بینیاز است، انسانهای چشم و دل سیری که هیچ چیزِ دنیا آنقدر در نظرشان ارزشمند نیست که برای به دستآوردن آن خمی به ابرو بیاورند.
حافظ فلسفهٔ شبه خیامی دارد و «کیمیایی هستی» را نه در قدرت و شهرت و ثروت بلکه در شادی و شادخواری و بیتوجهی به دنیا میبیند. به عقیدهٔ او کیمیای زندگی که میتواند انسان را از جایگاه گدا (نیازمندی دنیوی) به جایگاه قارون (بی نیازی مادی) بکشاند در فهمیدن همین مسئلهٔ ساده است:
«هنگام تنگدستی، در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را»
حافظ خود را «غلام همت آنی» میداند که از هر چیزی که میتواند رنگ تعلق بگیرد، آزاد است.
«غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است»
رنگ تعلق نپذیرفتن در دنیا شاید در زبان و کلام چیز سادهای به نظر برسد اما تاریخ بهندرت انسانهایی را به خود میبیند که از هر چیزی که رنگ تعلق بپذیرد آزادند و سبکبال و رها و «ز غوغای جهان فارغ»، ایام را سپری میکنند.
آزاد بودن از هر چیزی که رنگ تعلق میگیرد یعنی اینکه اگر انسان به آنی در سیل و زلزله و جنگ یا توسط راهزنان تمام داراییاش به غارت رفت یک آه بر زبان نیاورد. آزادبودن از هر چیزی که رنگ تعلق میگیرد، یعنی آنکه انسان حتی به قدر ارزنی به زرق و برق دنیا و لذتها و جذابیتهای فراوانش دلبستگی نداشته باشد.
آزادبودن از هر رنگ تعلق یعنی بایزید بسطامی که وقتی شوق عبادت نمییابد، میگوید: «بنگرید تا هیچ در خانه معلوم هست؟
بنگریستند. نیمخوشه انگور دیدند. گفت: ببرید و به کسی دهید که خانهٔ ما خانهٔ بقالان نیست».
آزاد بودن از هر رنگ تعلق که حافظ خود را غلام همت آن میداند، کار هر کسی نیست و مردانی از جنس بایزید و مولوی و خرقانی و ابوسعید میطلبد.
@kharmagaas
زلنسکی: «همه میدانند افزایش قیمتها به دلیل جنگ در خاورمیانه و مسدود شدن تنگه هرمز رخ میدهد. اگر بخواهیم با مردم به طور منصفانه صحبت کنیم، اگر بخواهیم شفاف باشیم و اگر بخواهیم با ملتهای خود به طور آشکار صحبت کنیم، مردم باید واقعیت را بشنوند. با مردم بازی نکنید»
پ.ن:
روزهای اول انتخاب خوک آمریکایی را به خاطر بیاورید که چگونه این دلقک اوکراینی را وسط گذاشته و چپ و راست به او میتاختند.
یکسال قبل را به خاطر بیاورید که خوک نارنجی چگونه مقامات کشورهای مختلف را چون کارمند در مقابل خود مینشاند و آنها را تحقیر میکرد.
چند ماه پیش را به خاطر بیاورید که چگونه مقامات کشورهای مختلف در تملقگویی، ترامپ گوی سبقت را از یکدگیر را میربودند.
اما حالا این دلقک اوکراینی با اعتماد به نفس در مقابل دوربینها ایستاده و او را متلکباران میکند.
و این مسئله از نتایج مقاومت و شجاعت ایران است.
@kharmagaas
واقعاً رفتار عمومی بخشی از جامعه به شکلی عجیب آیرونیک و گروتسک شده است.
دیروز در مسجد تاریخی آقابزرگ کاشان شاهد صحنه عجیبی بودم که عصارهای از این تناقض تلخ و مضحک بود. زنی بیحجاب از محدودیت در گرفتن چند عکس و ژست نمایشی در مدرسهٔ مسجد ناراضی بود و اعتراضش را با فحاشی به اسلام نشان میداد.
اینکه طرف حتی فهم لازم برای بازدید از یک مکان مذهبی و نگه داشت حرمت آن مکان را نمیفهمد به کنار، برای بخشی از جامعه بازدید از یک بنای تاریخی نه مواجهه با تاریخ و معماری و فرهنگ، بلکه فرصتی برای تولید چند عکس اینستاگرامی است و ظاهراً وقتی خود «تاریخ و اثر تاریخی» هم مطابق میلشان رفتار نمیکند، نوبت به فحاشی میرسد.
اما وجه گروتسک ماجرا فقط این نیست. مسئله، اعتماد به نفس حیرتانگیز این بخش از جامعه در مواجهه با میراث تاریخی است که شناخت چندانی از آن هم ندارند.
این جماعت در توهمات خود بناهای شاخص معماری اسلامی، ایران را هم دستپرورده یک «آریایی اصیلِ ضداسلام» میدانند و روایت مطلوب خود از گذشته را میسازند.
این بخش از جامعه نه میخواهد تاریخ را بشناسد و نه پیچیدگی هویت فرهنگیاش را بپذیرد. فقط میخواهد گذشته هم، مثل پس زمینهٔ عکسهایش، مطابق سلیقهاش تنظیم شود.
این بخش از جامعه حقیقتا مورد مطالعاتی عجیب و غریبی است که توسط رسانههای فارسیزبانِ صهیونیستی تولید و تکثیر و رهاسازی شده است.
@kharmagaas
اگر امروز هم پاکستان در منطقه زبانی برای سخن گفتن دارد و اگر تا امروز توسط هند بلعیده نشده است نه به خاطر ارتباط با جهان و مذاکره با هند بلکه به دلیل این حرکت ذوالفقار علیبوتو در شورای امنیت سازمان ملل بود.
او در مقابل دوربینها برگه عضویت پاکستان در NPT را پاره کرده و گفت که مجبور بشویم علف میخوریم اما در مقابل تهدید وجودی از سوی هندوستان، بمب اتم میسازیم.
@kharmagaas
طاعون؟
آمریکا خود طاعون است و طاعون آمریکا...
محمود درویش
@kharmagaas
«شخصی صفت ماهی میکرد و بزرگ او را گفت: تو چه دانی که ماهی چه باشد؟ گفت: من ندانم که چندین سفر دریا کردهام! نشان ماهی آن است که دو شاخ دارد همچون اشتر.
گفت: من خود میدانستم که تو از ماهی خبر نداری؛ اما بدین شرح که کردی، معلوم شد که تو گاو را از شتر باز نمیدانی و نمیشناسی.»
(مقالات شمس)
- مولوی که جای خود، شما از حافظ هم هیچ نمیدانید.
@kharmagaas
این روزها، بهواسطه اعتراضات مردم فرانسه، مقایسههای گستردهای میان اعتراضات ایران و فرانسه صورت میگیرد.
عدهای فرانسه را در آستانه یک انقلاب میدانند. عدهای از دموکراسی و رواداری پلیس فرانسه سخن میگویند و عدهای نیز اساساً به کلیت نظام جمهوری میتازند و از هر رویدادی در جهان، ابزاری برای دفاع از سلطنت میسازند.
فارغ از تمام این بحثها، یک نکته را باید در نظر داشت و آن مقایسه اعتراضات ایران و فرانسه، بدون توجه به تفاوتهای بنیادین میان این دو جامعه است.
برخی از مهمترین این تفاوتها عبارتاند از:
- دموکراسیهای غربی حاصل تجربه تاریخی و اجتماعی طولانی این جوامعاند و در طول زمان، نهادهای سیاسی و حکومتی قدرتمندی در آنها شکل گرفته است. این نظامها، با وجود همه بحرانها و کاستیهایشان، از ظرفیت بالایی برای مدیریت بحران و بازتولید نظم سیاسی برخوردارند.
- دموکراسی در غرب، دستکم در سطح ساختار سیاسی، برآمده از رأی و اراده عمومی و مبتنی بر سازوکارهای تثبیتشده انتقال قدرت است. در مقابل، جریانهای معترض در فرانسه الزاماً از یک آلترناتیو سیاسی مشخص و مورد پذیرش بخش بزرگی از جامعه برخوردار نیستند. بنابراین اعتراض به دولت را نمیتوان بهسادگی معادل نفی کلیت نظام سیاسی دانست.
- فرانسه و بهطور کلی کشورهای غربی، با وجود اختلافات و شکافهای داخلی، از ثبات سرزمینی و سیاسی قابلتوجهی برخوردارند. به همین دلیل، مسائلی مانند تجزیهطلبی، فروپاشی سرزمینی و جنگ داخلی، در شرایط کنونی، با اعتراضات خیابانی این کشورها قابل قیاس با جوامعی که با چنین تهدیدهایی مواجهاند نیست.
- شورشهای فرانسه از سوی هیچ دولت و رسانه خارجی حمایت نمیشود و کسی به آنها آموزش ساخت بمب دستی نداده آنها را به کشتن و آتش زدن پلیس ترغیب و تشویق نمیکند.
👈 در نهایت اینکه دولت و پلیس فرانسه اگر احساس کند که شورشیان ممکن است باعث تجزیه و جنگ داخلی در کشور شده یا زمینهساز و جاده صافکن تهاجم خارجی شوند و یا از سوی دولت متخاصم (مثلا روسیه) هدایت و پشتیبانی میشوند، چنان آنها را جمع میکند، که انگار از ابتدا وجود نداشتهاند.
@kharmagaas
سالهاست عدهای در تهران و تبریز و اطراف، با دهنهای کف کرده مدام مشغول تکرار عبارت «جمهوری باکو، خاک اسلام است» بودند اما همین دهانهای همیشه آماده برای دفاع از باکو و رژیم علیاف، چند هفتهای است که ناگهان دچار یک گنگی عجیب شدهاند! حالا دیگر نه از «خاک اسلام» خبری هست و نه از آن غیرت همیشگی روی سرزمین مسلمان و ابرو و عفاف و حرمت مسلمین!
ظاهراً وقتی اقدامات ضداسلامی حکومت باکو پای وسط میآید، این جماعت هم توسط امدادهای غیبی یا جادو جنبلهای علیف دچار کوری و کری و لالی میشوند.
👈 گذشته از این تناقض، بهتر است کمی هم از افسانهسازی درباره «همسرزمینی» و «همهویتی» دست برداریم. دویست سال جدایی، همراه با سلطه روسیه و گسترش زبان و فرهنگ روسی، فاصلههای جدی میان ایران و سرزمین آران ایجاد کرده است. به گونهای که شباهت فرهنگی و تاریخی یک ترکزبان ایرانی، مثلاً یک زنجانی یا تبریزی، با یک شیرازی یا تهرانی بهمراتب بیشتر از شباهت او با یک باکویی است.
👈 در دهههای اخیر هم، رژیم فاسد علیف تا توانسته در شکلگیری نگرش ضد ایرانی و کینهتوزانه نسبت به ایران در رسانهها و مدارس آن سرزمین سرمایهگذاری کرده است و به اندازه کافی نسلی متوهم و کینهتوز و ضدایرانی پرورش داده است.
👈 مبارزه با حجاب و آیینهای عاشورایی آخرین تلاش این مزدور صهیونیسم برای قطع کامل علقههای دینی و فرهنگی میان ایران و آن سوی رود ارس است و آنکه هنوز متوجه نمیشود که تکتک این رفتارهای رژیم علیف در تقابل با ایران است یا پرت از واقعیت است یا اینکه خود را به نفهمی کامل زده است.
@kharmagaas
⏬
فرانسویها شروع کردهاند به طعنه و توهین به مهاجران و آنها را مسبب بهلجنکشیدهشدن کشورشان معرفی میکنند.
اما این روایت، پیش از آنکه حاوی واقعیت باشد، پرده از یک ذهنیت عمیقاً استعماری و برتریجویانه برمیدارد.
👈 آنکه باعث شد بخش بزرگی از اعراب شمال آفریقا راهی فرانسه شوند، خودِ استعمار فرانسه بود. فرانسه سالها آفریقا را غارت کرد، منابعش را بلعید و در مسیر تثبیت سلطهاش، کشتار و سرکوب فراوانی انجام داد. بعد هم همان مردمی را که روزی به چشم رعیت و نیروی کار مفت میدید، برای جنگهای اروپا بسیجشان کرد و امروز بسیاری از بازماندگان و نوادگان عصر استعمار را بهعنوان نیروی کار ارزان، یا ورزشکارانی که قرار است برای فرانسه افتخار بیاورند، مصرف میکند.
- بخش بزرگی از وضعیت امروز فرانسه محصول تفکر پستمدرنی است که سالها با ژست روشنفکری و نسخههای شبهاخلاقی، توسط مشتی شارلاتانِ متفکرنمای فرانسوی به جهان قالب شد.
@kharmagaas
«اندیشه برانگیزترین» امر در زمانۀ «اندیشه برانگیز» ما آن است که ما هنوز «اندیشه» نمی کنیم و در این میان، وضعیت جهان مدام «تفکر برانگیزتر» می شود. (مارتین هایدگر)
@kharmagaas
درباره یاوههای «روبیو» پیرامون «جنگ تمدنی ایران و غرب» بسیار گفته شد اما کمتر کسی به مضحکترین بخش این ماجرا که چگونه جماعتی از لاتهای نشسته بر اریکه قدرت در آمریکا، خود را وارث و ادامهدهنده سنت فکری یونان باستان میپندارند، پرداخت.
👈 سقراط اگر امروز زنده بود، تحمل دیدن ترامپ و روبیو و هگست و نتانیاهو و اراذلی از این قبیل که خود را در امتداد اندیشه او جا میزنند، برایش از نوشیدن جام شوکران هم دشوارتر بود.
ندای همیشگی سقراط «خودت را بشناس» بود اما این جنایتکاران به مرحلهای از جهالت رسیدهاند که زورگوییشان را «تفکر تمدنی» جا میزنند.
حالا باید پس از ۲۵۰۰ سال دوباره جسم سقراط در گور بلرزد. مردی که به جرم پرسیدن و اندیشیدن جام شوکران نوشید، دوباره باید شاهد این باشد که کسانی که جز الواتی و هرزگی و زور چیزی نمیشناسند، خود را میراثدار فلسفهای بدانند که اساسش بر پرسش، گفتوگو و جستوجوی حقیقت بنا شده بود...
@kharmagaas
در تاکسی در تهران نشسته بودم که ناخواسته حواسم به گفتگوی راننده و مسافر کناری ایشان جلب شد. از صحبتهای راننده تاکسی با مسافر کنار دستیاش متوجه شدم که ایشان تازه از کانادا و از دیدار پسرش که ظاهرا آنجا مهندسی در یک شرکت خصوصیاست، برگشته است. راننده با شوقی وافر در مورد زیباییهای کانادا و لطف و مهربانی مردم آنجا و صفا و شادی و رفاه مردم کانادا صحبت میکرد و با مخاطب خود هم دو گاه گاهی وسط صحبت هایشان افسوسی کشیده و لعنتی به بداقبالی خود از اینکه در ایران به دنیا آمدهاند فرستاده و فحشی نثار ملاها و حکومت میکردند.
در این اثنا من با خنده به راننده گفتم، قربان اینگونه هم که میفرمایید نیست و جوامع غربی نه مردمان آنچنان شاد و گشادهرویی دارد و نه از چنین رفاه بیحد و حصر در آنجا خبری است.
راننده با شنیدن این سخنان نگاه عاقل اندر سفیهی در آینه عقب ماشین به من کرد و گفت: «آره برادر فقط ایران خوبه! ایران و آخوندها»
سپس آهی همراه با افسوس کشید و گفت: «این مملکت هیچوقت درست نمیشه!»
گفتم ببینید جناب، مردم ایران اونقدر هم اوضاعشان داغون نیست که از ساحل و فرودگاه گرفته تا خیابان و توالتهای غرب برایشان این میزان جذاب به نظر برسد. راننده خواست بیاید وسط حرفم که ادامه دادم، ببینید شما الان راننده تاکسی هستید اما پسر شما مهندسی با تحصیلات عالی در کاناداست و هماینکه ایران شرایطی فراهم کرده است که فرزند یک راننده تاکسی یا کارگر بتواند در دانشگاههای این سرزمین درس خوانده و برای خدمت راهی سرزمین دیگری شود یعنی اوضاع اینقدر هم بد نیست. در این حین احساس کردم سخنم به او برخورده است، ادامه دادم که ببینید، من خودم بچه روستا هستم و پدر یا پدر بزرگ همه ما هم عموما روستایی و زحمتکش بودهاند و حال اینکه امروز توانستهایم چهار جمله بخوانیم و بنویسیم هم از صدقه سر همین مملکت و نظام است و این نباید باعث چنان خودباختگی هویتی شود که دشمن سرزمین و وطن خود تبدیل شویم.
طبیعتا راننده تاکسی و آن مسافر دیگر چیز چندانی از سخنان من متوجه نشدند و در پایان هم با گفتن اینکه آقا به قیافه و ادبیات شما نمیخورد که حامی این فلان فلان شدهها باشید، گفتگو را پایان دادیم و من هم علاقهای به ادامه گفتگو نداشتم اما دوباره این واقعیت که چگونه رسانه و نهاد دانشگاه در ایران به بزرگترین پرورش دهنده نیروهای ضد ایرانی تبدیل شده است مرا در فکر فرو برد.
امروز عموم تجزیهطلبان نه از بیسوادها و کمسوادهای مناطق کردستان و خوزستان و آذربایجان بلکه از تحصیل کردههای دانشگاهی این مناطق هستند که با پول این مملکت تحصیل کردهاند.
امروز عموم مهاجرانی که به حمال پرچم دشمنان ایران تبدیل شدهاند، کسانی هستند که یک روز در دانشگاههای این سرزمین و با امکانات این مملکت درس خواندهاند.
امروز امروز روشنفکران ایرانستیز با هزینه دانشگاههای این مملکت تحصیل کرده یا در جایگاه استاد، حقوق بگیر دانشگاههای این سرزمین هستند.
@kharmagaas
تا پیش از انقلاب، مهاجرت و سفر به خارج از کشور، امتیازی بود که در انحصار قشر بسیار محدودی قرار داشت. قشری که به واسطه نزدیکی به ساختار قدرت و برخورداری از رانتهای حکومتی، امکان سفر و اقامت در غرب را پیدا میکرد.
اما پس از انقلاب و با گسترش دانشگاه و فراگیر شدن آموزش عالی، امکان تحصیل دانشگاهی و کسب مدرک برای طیف بسیار گستردهتری از جامعه فراهم شد. به این ترتیب، نسلی شکل گرفت که به مدد یک مدرک دانشگاهی، میتواند راهی اروپا و غرب شده و در آنجا زندگی کند.
فردی که ناگهان از چنین پایگاه اجتماعی و محیطی وارد اروپا (و حتی دبی یا استانبول) میشود، گاه چنان در برابر مظاهر زندگی آن سوی مرزها مرعوب و مسحور میشود که ابتداییترین جلوههای زندگی روزمره نیز برایش به نشانهای از «برتری» بدل شده و از توالتها تا مشروبفروشیها به امری شگفتانگیز و ستایشبرانگیز تبدیل میشود.
👈 اگر در دانشگاه ایران به دانشجو نخودسبز و سوسیس بدهند، از زمین و زمان طلبکار میشود اما وقتی همان غذا را در دانشگاه برلین جلوی او میگذارند چنان به وجد میآید که گویی به ضیافتی از پیشرفت و تمدن دعوت شده است.
@kharmagaas
نزدیک به دو دهه است که رسانههای زنجیرهای جریان اصلاحطلب تمام توان خود را به کار گرفتهاند تا از غلامحسین کرباسچی، سیاستمداری دیسیپلینمند، صاحب اندیشه و برخوردار از گفتمان بسازند. چهرهای که سالهاست در رسانههایی چون شرق و اعتماد و نشریههای قوچانی تا مرز بیسمارک ایران ارتقا یافت و سیاستمداری که قدر را نادیده و به جرم درستکاری کنار گذاشته شد، معرفی شد.
اما حوادث سالهای اخیر چنان باسرعت پردهها را کنار زد که نزدیک به دو دهه بزک رسانهای این جریان، در چشمبرهمزدنی دود شد و به هوا رفت.
حالا کافی است کرباسچی، ظریف، مرعشی و دیگر چهرههایی را که سالها با تیتر و تحلیل و مصاحبه و روایت رسانهای بزک کردهاند، پای دوربین بنشانید تا حاصل این همه سال «برندسازی سیاسی» را ببینید.
انبوهی از حرفهای بیمحتوا، تحلیلهای پرت از واقعیت، نگاههایی که سالهاست از جهان واقعی جا مانده و نوعی سانتیمانتالیسم فکری که به کمدی سیاه تبدیل میشود.
این تمام اندوخته فکری این جریان اخته سیاسی است که چند دهه پا به پای دشمن تمام تلاش کشور برای قوی شدن را به سخره گرفت و مبلغ و جانفدای هر نیروی ضدایرانی در هر نقطه جهان شد
@kharmagaas
فرهاد قنبری
حافظ به مثابه «ابر انسان»
اگر با قلم و سبک نوشتاری نیچه آشنا باشیم، میدانیم که کمتر کسی توانسته است شور و ستایش این فیلسوف عصیانگر آلمانی را برانگیزد. در میان این معدود افراد، خواجه حافظ شیرازی جایگاهی ویژه دارد چنانکه نیچه در شعری با عنوان «به حافظ؛ پرسش یک آبنوش» به ستایش او میپردازد. شعری که خود گواهی بر شیفتگی او به جهان فکری و شاعرانهٔ حافظ است.
نیچه در بخشی از این شعر مینویسد:
«آن میخانه که تو از بهر خویش بنا کردهای
گنجاتر از هر خانهای است،
میای که تو در آن پروردهای
همهٔ عالم آن را درکشیدن نتواند.
همه و هیچ تو ای، می و میخانه تو ای،
ققنوس تو ای، کوه تو ای،
تو که هماره در خود فرومیریزی و
هماره از خود پر میکشی..
مستیِ مستانهترین مستیها تو ای
تو را، تو را با شراب چه کار؟»
در این شعر، نیچه حافظ را چنان سرمست و سرشار از زندگی میبیند که برای رسیدن به شور و مستی، نیازی به شراب ندارد. پرسش پایانی او، «تو را با شراب چه کار؟»، در واقع اشارهای به سرچشمهٔ درونی این سرمستی است. گویی حافظ خود سرچشمهٔ شور و آفرینندگی است، نه انسانی که برای رسیدن به آن، به عاملی بیرونی نیاز داشته باشد.
برای فهم این ستایش، باید به مفهوم دیونوسوسی در فلسفهٔ نیچه توجه کنیم. دیونوسوس، ایزد شراب، شور و باروری در اساطیر یونان، در اندیشهٔ نیچه نماد نیروی سرکش و آفرینندهٔ زندگی است. نیرویی که در برابر رنج، آشوب و ناپایداری هستی، به جای انکار زندگی، آن را با تمام تناقضهایش میپذیرد. نیچه در «زایش تزاژدی»، امر دیونوسوسی را در نسبت با امر آپولونی، نماد صورت، نظم و تعین، بررسی میکند. این دو نیرو در اندیشهٔ او صرفاً دو قطب متضاد نیستند، بلکه در نسبت با یکدیگر، امکان آفرینش هنری را فراهم میکنند.
در نگاه نیچه، انسانِ والاتر یا ابرانسان کسی است که از تقلید صرف و پذیرش منفعلانهٔ ارزشهای مسلط فراتر میرود و توان آفرینش و دگرگون کردن خویش و جهان خویش را پیدا میکند، انسانی که به جای تسلیم شدن به ارزشهای تثبیت شده، خود در آفرینش ارزشها مشارکت میکند.
حافظ در نگاه نیچه، به چنین انسانی شباهت دارد. شاعری که نهتنها جهان را با زبان و تخیل خویش از نو میآفریند، بلکه به رندی خود نیز آگاه است:
«بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقصکنان برخیزم»
رندی حافظ را میتوان نوعی رهایی از جزماندیشی، تظاهر و اخلاقگراییِ ریاکارانه عصر خویش دانست، رهاییای که به او امکان میدهد زندگی را بیرون از چارچوبهای ازپیش تعیینشده تجربه کند. در این خوانش، حافظ و نیچه در ستایش آریگویی به زندگی به یکدیگر نزدیک میشوند. نگاهی که پذیرش زندگی با همهٔ رنجها، تناقضها و ناپایداریهایش و تبدیل این پذیرش به نیرویی برای آفرینش را ارج نهاده و بر آن تاکید میکنند.
و شاید از همین روست که شعر حافظ برای نیچه صرفاً مجموعهای از غزلهای عاشقانه یا سرودههایی در وصف شراب و معشوق نیست بلکه جلوهای از روحی است که جهان را به مادهٔ خام آفرینش هنری بدل میکند. حافظ به جای گریختن از تناقضهای هستی، آنها را در زبان شعر به شور و زیبایی تبدیل میکند.
حافظ با زبانی سرشار از طنز، ایهام و رندی، ارزشهای تثبیتشده را به پرسش میگیرد و افقی تازه برای تجربهٔ زندگی میگشاید و این همان نقطهای است که میتوان میان حافظ و ابرانسان نیچه پیوندی فکری و زیباییشناختی برقرار کرد.
@kharmagaas
فرهاد قنبری
فرزندان زمانه
اشتباه بزرگی است اگر تصور کنیم گفتمان فکری و فرهنگی حاکم بر جامعهٔ روزگار فردوسی یا حافظ، سطحی و مبتذل بوده و این دو، استثناهایی در عصر خویش بودهاند.
فردوسی و حافظ نیز، همچون هر نابغهٔ دیگری، فرزندان زمانهٔ خویشاند. اگر شاهنامهای پدید میآید و «خرد»، «فرهنگ» و «هویت ملی» به دالهای مرکزی و کانونهای معنایی آن تبدیل میشوند، این امر را باید در پیوند با گفتمان خردمحور و فرهنگدوستی فهمید که در بخشهایی از جامعهٔ آن روزگار جریان داشته است.
فردوسی در عصری میزیست که سامانیان برای فرهنگ و هنر ارزش والایی قائل بودند و حیات فکری و فرهنگی جامعه در عرصههای گوناگون علمی، فلسفی و ادبی از پویایی چشمگیری برخوردار بود. کافی است به یاد آوریم که فارابی، ابنسینا و ابوریحان بیرونی، هر یک در چه افق فکری و علمیای میاندیشیدند و مینوشتند.
حافظ نیز اگر به حافظ تبدیل میشود، این را باید در پیوند با سطح درک ادبی و ذوق هنری شیراز قرن هشتم هجری و فضای فرهنگیای فهمید که در آن تنفس میکرد.
اگر چشمان شیراز به فرزندی چون خواجه حافظ روشن میشود، بخشی از این واقعیت را باید در شرایط فرهنگی و ادبی همان روزگار جستوجو کرد. روزگاری که خواجوی کرمانی سالهای پایانی عمر خود را در شیراز میگذراند، عبید زاکانی و سلمان ساوجی به آفرینش آثار ادبی خویش مشغول بودند و حاکم شهر، شاه شجاع، نیز خود شاعر و شعرشناسی قابل اعتنا بود. شیرازِ روزگار حافظ، شهر رندان و شهری برخوردار از ذوق و درک زیباییشناختی چشمگیر بود. شهری که برای فهم قرآن، تفسیر کشافِ زمخشری را میخواند، تفسیری که به وجوه بلاغی و ادبی کلام توجهی ویژه دارد.
در چنین فضایی، شعر، غزل، قصیده و طنز با معیارهایی سختگیرانه سنجیده میشدند و مخاطب، در فهم و ارزیابی آثار ادبی، باریکبین و نکتهسنج بود. خواجهٔ شیراز فرزند چنین زمانهای است.
فارابی، ابوریحان بیرونی، زکریای رازی، بلعمی، بوعلی سینا، مولوی، خیام، سعدی، حافظ و هر متفکر، شاعر، هنرمند و اندیشمند دیگری را باید در بستر تاریخی و در چارچوب ساختارهای فرهنگی، هنری، سیاسی و اجتماعی عصر خویش سنجید. جدا کردن یک هنرمند یا دانشمند از تاریخ و ساختارهای فکری و فرهنگی زمانهاش و داوری دربارهٔ او از دریچهٔ تعصبات قبیلهای و سیاسی امروز (که اغلب سخت کوتهبینانهاند) نهتنها ما را به فهم درستی از جایگاه او نمیرساند، بلکه در نگاهی کلانتر، میتواند به تحریف و تنزل جایگاه فکری، فرهنگی، ادبی و هنری بزرگانی چون مولوی، نظامی و دیگران بینجامد.
اینکه فلان کشورک تازهبهدورانرسیده بخواهد برای نظامی و خاقانی زبان، تاریخ و تباری متفاوت بتراشد، یا فلان کشورِ جاعل فرهنگی بخواهد برای بوعلی، مولوی و حتی خیام هویتی غیرایرانی جعل کند، شاید برای فریب دادن گروهی ناآگاه کارساز باشد اما پرسش اساسی همچنان پابرجاست، با بستر تاریخی، فرهنگی و فکریای که حافظ، سعدی، مولوی و بوعلی را پرورده است، چه میتوان کرد؟ چگونه میتوان این بزرگان را از جهان فرهنگی و تاریخیای که در آن بالیدهاند جدا کرد و هویت فکری و ادبی آنان را مستقل از آن جهان توضیح داد؟
@kharmagaas
فرهاد قنبری
این جنگ، جنگ تمدنی است.
«هیچ ملتی از سایههای گذشتهاش رها نمیشود، مگر آنکه با آنها روبهرو شود.»
(دکتر فاوستوس - توماس مان)
«گذشته هرگز نمیمیرد. حتی گذشته هم نیست.»
(خشم و هیاهو - ویلیام فاکنر)
«آنکه گذشتهاش را نمیفهمد، در تاریکی آیندهاش سرگردان خواهد شد.»
(بچههای محله ما - نجيب محفوظ)
به خاطر داشته باشیم تاریخ، رویدادنگاری نیست. مطالعه تاریخ برای این نیست که بدانیم در حرمسرای سلطان محمود غزنوی یا ناصرالدین شاه چند زن حضور داشت یا پایتخت تیمور گورکانی کدام شهر بود. مطالعه تاریخ برای حفظ نام سلسله ها توالی رویدادها نیست. آگاهی به این مسائل در حوزه اطلاعات عمومی است و اگر در نظام آموزشی کشور ما مفهوم تاریخ به رویدادنگاری تقلیل یافته است، ایراد از برنامه ریزان و مولفان کتب درسی است که تاریخ را به چنین مفهوم مبتذلی تقلیل داده اند.
تاریخ شناسنامه یک ملت است. تاریخ حال و آینده یک ملت است. تاریخ هویت یک ملت است. جامعه بدون تاریخ، جامعهای تشکیل شده از گوشت و استخوان (به همراه یک مهارت یا تخصص دانشگاهی است). انسان بدون تاریخ به مانند مهاجری است که وطن خود را ترک کرده و در سرزمین دیگری زندگی میکند. تاریخ زبان مادری انسان است. (و هر زبان دیگری که بخواهد یاد بگیرید ابتدا باید به آن زبان ترجمه کند)
نیاز یک جامعه به تاریخ به مانند نیاز یک درخت به ریشه است و طبیعتا هر درختی که میخواهد از گزند باد و باران و سیل در امان بماند به ریشهای عمیقتری نیازمند است. (کشورهای مختلف به خوبی آگاهند که برای ساخت یک "ملت" نیاز به اساطیر ملی و بزرگانی در تاریخ دارند تا حول نام آنها غرور ملی و میراث تاریخی خاص خود را ایجاد نمایند و برای همین است که از ترکیه و قطر و...، سعی می کنند ابوریحان بیرونی و بوعلی و مولوی را از مفاخر اعراب و آناتولی معرفی کنند و کشوری مانند کره جنوبی با ساخت افسانههایی مانند "جومونگ برای خود تاریخ و اسطوره نداشته بتراشند)
تاریخ حافظه انسان و جامعه است. تاریخ به مانند پوست انسان است و جامعهای که تاریخ خود را ندیده میگیرد به مانند انسان چندشآوری است که پوست و روح و حافظه خود را از دست داده است.
امروز مشکل اصلی غرب و اسراییل و همسایگان با ایران نه حکومت جمهوری اسلامی و نه صنعت هستهای و موشکی بلکه هویت ایرانی و تاریخ ایران است. آنها میدانند که ایران با چنین تاریخی شاید زمانی ضعیف و سردرگم باشد اما در ذهن و روح خود برده و زبون کسی نخواهد شد و تا فرصتی به دست بیاورد سعی در احیای تمدن خود خواهد داشت.
جنگ امروز غرب با ایران جنگ با تاریخ و تمدن ایران است و برای برای همین است که از ترویج قبیلهگرایی و جعل هویت برای اقوام و بزرگان تاریخ ایران تا حمله به زبان فارسی و نمادهای ملی و تلاش برای تجزیه ایران را در دستور کار قرار دادهاند.
@kharmagaas
توهین به اسماعیل بقائی در پایان نمایش آرش.
متوسط قیمت بلیط نمایش آرش در هتل اسپیناس تهران بالای سه میلیون تومان است.
واقعا چند درصد جامعه چنین درآمدی دارد که در این شرایط اقتصادی سه میلیون تومان برای تماشای یک نمایش بپردازد؟
معادله بسیار عجیبی شکل گرفته است:
عدهای با حقوق بیست، سی میلیون تومانی در تونلها و سنگرها تکه تکه میشوند تا برای فردای ما قدرت و امنیت بسازند، تکه تکه میشوند تا ما در امنیت به مدرسه و دانشگاه و تماشای نمایش برویم آنوقت عدهای کفتار از همهطلبکار (که عمدتا هم دزد و رانتخوار هستند) به آنها بیشرف میگویند.
در هیچ کجای تاریخ چنین شهروندان بیکیفیت و نجسدهانی نمیتوان یافت که وطن وطن لقلقه زبانیشان باشد اما به مدافع وطن توهین کنند و از اینکه دشمن در رسیدن یه هدف خود برای اشغال و ویرانی کامل کشور ناکام مانده، عصبی باشند.
@kharmagaas
این شخص به نظر سادهلوح نیست بلکه شارلاتان است و عامدانه دروغ میگوید و تاریخ را تحریف میکند.
اگر مائو در تاریخ چین ماندگار شد، بهواسطه دو عامل بسیار مهم بود:
نخست، حفظ استقلال سیاسی و مقابله با نفوذ غرب. هنگامی که انتقادها از مائو، بهدلیل عدم ارتباط با بلوک غرب، افزایش یافت، او بدون هیچگونه ملاحظهای غربگرایان را از ساختار اداری و دانشگاهی کشور کنار زد و حاضر نشد بر سر امنیت و استقلال چین مصالحه کند.
دوم، اولویتدادن به قدرت دفاعی پیش از گشایش اقتصادی.
مائو تا پیش از آزمایش بمب اتمی چین، به پیشنهادهای غرب برای مذاکره پاسخ مثبت نداد. از نگاه او، چین باید پیش از هرگونه تعامل از موضع قدرت، توان دفاعی خود را تثبیت میکرد. پس از تقویت این توانمندیها بود که توسعه اقتصادی بهتدریج در کانون توجه سیاستگذاری کشور قرار گرفت.
شهامت مائو را نباید در مذاکره با آمریکا جستوجو کرد؛ بلکه باید آن را در امتناع از مذاکره از موضع ضعف دید. او برای تحقق این هدف، هزینه بدنامی و متهمشدن به دیکتاتوری را به جان خرید اما در پی تثبیت جایگاه مستقل چین در معادلات جهانی بود و در این مسیر، با مخالفان خود مماشات نکرد.
@kharmagaas
"نگارا مردگان از جان چه دانند
کلاغان قدر تابستان چه دانند
بر بیگانگان تا چند باشی
بیا جان قدر تو ایشان چه دانند
بپوشان قد خوبت را از ایشان
که کوران سرو در بستان چه دانند
خرامان جانب میدان خویش آ
مباش آن جا خران میدان چه دانند
بزن چوگان خود را بر در ما
که خامان لطف آن چوگان چه دانند
بهل ویرانه بر جغدان منکر
که جغدان شهر آبادان چه دانند
چه دانند ملک دل را تن پرستان
گدایان طبع سلطانان چه دانند
یکی مشتی از این بیدست و بیپا
حدیث رستم دستان چه دانند"
مولوی
@kharmagaas
در ترکیه، مرزهای سرقت و جعل هویت مفاخر و مشاهیر ایرانی جابجا شده. در شهر نیگده در مرکز ترکیه نه تنها حکیم عمر خیام را ترک می دانند، بلکه معماری مقبره او در نیشابور را هم با گستاخی کامل کپی کرده و متعلق به خودشان می دانند.
سطح سرقت و راهزنی فرهنگی و هویتی ضدایرانی در ترکیه در حدی است که این هموطن ما را به شدت خشمگین کرده است!
/channel/+SV6YYFA0zX1kOGZk