1983
با هنر ، ادبیات، فلسفه و روانشناسی مجموعه ای ساخته شده و خواهد شد برای اندیشیدنی کیفی تر ، و زیستنی شادتر . لطفا با نشر لینک کانال ، این اهداف را سهیم شوید.
تلفیقی از بهترین آثار موسیقی متن فیلمهای ایرانی:
کریستوف رضائی ، مجید انتظامی، احمد پژمان، بابک بیات، محمدرضا علیقلی، رامین کوشا
به همراه دیالوگهایی از فیلمهای:
طعم گیلاس، کاغذ بی خط، سریال خانه سبز
و دکلمههایی از عباس کیارستمی(شعر نیما یوشیج)، خسرو شکیبایی، بیژن نجدی
@khialatesarzadeh
واژهای دلخستهام افسانه میخواهم چهکار
شعری از ناصر عرب (ناصریا)
اجرا: فریدون فرحاندوز
موسیقی: اسفندیار منفردزاده
میکس: شاپور
@FereidounFarahandouz
در تو آسمان،
به خلوتى لطيف، خفته است ...
#محمد_علی_سپانلو
@Khialatesarzadeh
آنکه دانست
وادار نشد
آنکه ندانست
وادار کرد
آنکه دانست
بیدار شد
آنکه ندانست
به دار کرد...
آنکه دانست
فرا بالید
و آنکه ندانست
فرو پاشید...
#افسانه_نجاتی
@khialatesarzadeh
فرو رفت شب، روز روشن رسید
شبـــاهنگ را صبح صــادق دمید
دگـــر باره بختم سبک خیــز شد
نشاط دلـــم بـــر سخن تیـــز شد ...
#نظامی
@Khialatesarzadeh
کنجِ دنج:
جستارها و تاملات:
تا شقایق هست...
تأملی دربارهٔ ماندن، از کامو تا کیارستمی
۱۰ سپتامبر روز جهانی پیشگیری از خودکشی (World Suicide Prevention Day)
افسانه نجاتی
آلبر کامو در آغاز افسانهٔ سیزیف جملهای مینویسد که هنوز هم نمیتوان بهآسانی از کنار آن گذشت: «تنها یک مسئلهٔ فلسفی واقعاً جدی وجود دارد و آن خودکشی است.»
شاید کمتر فیلسوفی پیش از او مسئله را تا این اندازه به خودِ زندگی نزدیک کرده باشد. پیش از آنکه از حقیقت و آزادی و اخلاق و خدا و معنای هستی بپرسیم، باید با پرسشی روبهرو شویم که همهٔ این پرسشها را به خود بازمیگرداند: وقتی زندگی برای انسانی دیگر قابل تحمل نیست، چه چیزی او را به ماندن وامیدارد؟
کامو در افسانهٔ سیزیف از شکاف میان میل انسان به معنا و سکوت جهان سخن میگوید؛ از جهانی که پاسخ قطعی و نهایی به پرسشهای ما نمیدهد. این همان چیزی است که او «پوچی» مینامد. اما پوچی برای کامو به معنای بیارزش بودن زندگی نیست. مسئله، دشواریِ زیستن در جهانی است که ضمانتی برای معنای آن به ما نداده است.
و شاید همینجا فلسفه از کتاب بیرون میآید و به زندگی نزدیک میشود.
زیرا وقتی انسانی در برابر ماست که از زندگی خسته شده، چه میکنیم؟
معمولاً عجله داریم پاسخی پیدا کنیم. میگوییم زندگی زیباست، این روزها میگذرند، به آینده فکر کن، کسانی هستند که دوستت دارند. این جملهها ممکن است از محبت بیایند، اما همیشه به رنج کسی که روبهروی ماست راه پیدا نمیکنند.
آدمی که در تاریکی عمیقی گرفتار شده، شاید پیش از هر چیز به کسی نیاز داشته باشد که بتواند رنج او را بشنود.
شنیدن، برخلاف ظاهر سادهاش، کار آسانی نیست. وقتی دیگری از ناامیدی خود میگوید، ما هم میترسیم. میخواهیم هرچه زودتر او را از آن نقطه دور کنیم. به او امید میدهیم، نصیحتش میکنیم، دلایل زندگی را برایش میشماریم. گاهی حتی از ترس خودمان، درد او را کوچک میکنیم.
اما شاید نخستین قدم برای کمک، این نباشد که او را قانع کنیم.
شاید نخستین قدم این باشد که از رنج او فرار نکنیم.
این پرسش مرا به فیلمی از عباس کیارستمی میبرد: طعم گیلاس.
آقای بدیعی در جادهها میگردد و از آدمهای مختلف میخواهد کاری را که خودش پس از مرگش نمیتواند انجام دهد، برایش انجام دهند: اگر خودش را کشت، روی او خاک بریزند.
کیارستمی میتوانست این داستان را به روایتی دربارهٔ نجات یک انسان تبدیل کند؛ انسانی که دیگر نمیخواهد زندگی کند و دیگرانی که باید او را متقاعد کنند که زندگی ارزشمند است. اما چنین نمیکند.
بدیعی را قضاوت نمیکند.
علت رنج او را برای ما توضیح نمیدهد.
حتی به ما اجازه نمیدهد با اطمینان بگوییم چرا به اینجا رسیده است.
آدمهایی از کنار او میگذرند؛ هرکدام با تجربه و خاطره و ترس و ایمان خود. هرکدام چیزی به او میگویند، اما هیچکدام صاحب پاسخ نهایی نیستند.
و در کنار همهٔ این آدمها، خودِ جهان حضور دارد: خاک، جاده، درخت، آسمان، باران، نور، صدا و سرانجام طعم گیلاس.
شاید یکی از ظریفترین کارهای کیارستمی همین باشد که زندگی را به یک استدلال تبدیل نمیکند.
نمیگوید زندگی زیباست، پس باید زندگی کرد.
نمیگوید مرگ اشتباه است.
فقط جهان را در برابر انسانی قرار میدهد که دیگر نمیتواند آن را ببیند.
درختها همچنان درختاند. نور همچنان بر خاک میافتد. میوه همچنان طعمی دارد. جهان، حتی وقتی انسانی از آن روی گردانده است، از حرکت بازنمیایستد.
شاید این جزئیات کوچک معنای زندگی نباشند. اما گاهی زندگی از همین جزئیات به ما نزدیک میشود؛ از چیزی که نمیتوان به یک مفهوم تبدیلش کرد.
یک طعم.
یک صدا.
یک منظره.
حضور انسانی دیگر.
اینجاست که طعم گیلاس برای من با کامو وارد گفتوگو میشود.
کامو میپرسد: اگر جهان معنای نهایی و تضمینشدهای ندارد، چرا باید زندگی کرد؟
کیارستمی پرسش را از سطح فلسفه به سطح یک انسان میآورد: وقتی کسی دیگر نمیخواهد زندگی کند، ما در برابر او چه میتوانیم بکنیم؟
و شاید پاسخ، بیش از آنکه در استدلال باشد، در رابطه باشد.
این همان جایی است که طاعون کامو نیز برای من اهمیت پیدا میکند. دکتر ریو نمیتواند بیماری را برای همیشه از جهان ریشهکن کند. نمیتواند تضمین کند که تلاشش پیروز خواهد شد. با این حال، درمان میکند؛ زیرا رنج انسانهای دیگر برایش بیتفاوت نیست.
شاید اخلاق، گاهی از همین نقطه آغاز شود: از جایی که رنج دیگری دیگر برای ما «مسئلهٔ دیگری» نیست.
در پیشگیری از خودکشی نیز نمیتوان همهچیز را به یک توصیه یا یک جمله فروکاست. اگر انسانی در معرض خطر است، باید سخنانش را جدی گرفت، او را تنها نگذاشت و از کمک حرفهای و در صورت خطر فوری از خدمات اضطراری استفاده کرد. هیچ دوست و عضوی از خانواده نمیتواند جای متخصص را بگیرد.
👇
#افسانه_نجاتی
#جستارها
#تاملات
#روز_جهانی_پیشگیری_از_خودکشی
#آلبر_کامو
#عباس_کیارستمی
برایش روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است.
تصرف عدوانی
#لنا_آندرشون
@khialatesarzadeh
ای آفتابِ روشن و ای سایهٔ همای
ما را نگاهی از تو تمام است اگر کنی ...
#سعدی
@khialatesarzadeh
+ من امروز یه دوست جدید پیدا کردم.
- واقعی یا خیالی؟!
+ خیالی...!
📽 Donnie Darko
@TinyMoviez
ریشه که داشته باشی،
به لبه پرتگاه می آیی، اما سقوط نمی کنی ...
ریشه شعور، تربیت، شخصیت و انسانیت
و شرف واقعی یک انسان است،
و ربطی به پول و تحصیلات ندارد ...
#عباس_معروفی
سال بلوا
@khialatesarzadeh
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
به بوی آن که دگر نوبهار باز آید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار باز آید
#حافظ
@khialatesarzadeh
ساقی دمید صبح علاج خمار کن
خورشید را ز پردهٔ شب آشکار کن ...
#صائب_تبریزی
@Khialatesarzadeh
مُعاشقه ...
کلام : دکتر الهی قمشه ای، محمدرضا شجریان ، مسعود کیمیایی ، محمد ابراهیم جعفری ،
رضا براهنی 🖤
موسیقی : فردین خلعتبری ، النی کاریندرو ، آرکید فایر ، تریسان اکرسون ...
کاری از : امیر جمشیدی
کاور : برگرفته از پوستر فیلم
"خانه دوست کجاست" و فیلم
"زیر درختان زیتون" از عباس کیارستمی
@Khialatesarzadeh
آدونیس میخواند:
آهنگ
خبری نیست هیچ، هیچ
مینوازد آرام نسیم روی گیتار درخت
خبری نیست هیچ، هیچ
هیهات اگر این هیچ را کلام پرکند هیهات
رویا ببین رویا ببین
که رویا جز حقیقتِ خردسال نیست
و از من نه، از خود بپرس
افقی نیست فروبسته مگر در خرد تو
چه بسیار اما
شعر بیدارمیشود سحرآمیخته بسان خانهای در فضا آویخته
و ساکنِ خانه مهاجری است به نام معنا.
@khialatesarzadeh
/channel/kheradvarziha
اما متخصص نیز جای رابطهٔ انسانی را پر نمیکند.
ما گاهی پیش از آنکه روانپزشک یا روانشناس یا اورژانس به یک انسان برسد، در کنار او هستیم.
همینجا مسئولیت ما آغاز میشود.
آیا میتوانیم بشنویم؟
آیا میتوانیم بدون قضاوت، بدون سرزنش و بدون مقایسه با رنج دیگران، حرف او را جدی بگیریم؟
آیا میتوانیم به جای اینکه برایش مونولوگ بسازیم، وارد گفتوگو شویم؟
شاید به جای آنکه فوراً بگوییم «این فکر را از سرت بیرون کن»، بتوانیم بپرسیم:
چه چیزی اینقدر برایت سنگین شده است؟
و بعد، واقعاً گوش کنیم.
این شنیدن به معنای تأیید تصمیم او نیست. برعکس، یعنی رنج او را آنقدر جدی گرفتهایم که نمیخواهیم با یک جملهٔ آماده از کنار آن بگذریم.
شاید گاهی انسان به این نیاز دارد که بداند رنجش دیده شده است؛ نه اینکه حتماً کسی بتواند آن را از میان بردارد.
ما نمیتوانیم معنای زندگی را برای دیگری بسازیم.
نمیتوانیم قول بدهیم فردا همهچیز بهتر خواهد بود.
نمیتوانیم درد او را به جای او تحمل کنیم.
اما میتوانیم تا رسیدن کمک، کنارش بمانیم.
شاید «آری گفتن به زندگی» در معنای کامویی، چیزی بسیار دشوارتر و در عین حال سادهتر از یافتن یک معنای بزرگ باشد. زندگی را نمیتوان همیشه با امید به آینده یا با اعتقاد به اینکه جهان سرانجام عادلانه خواهد شد، توجیه کرد. گاهی باید در جهانی زندگی کرد که پاسخهایش ناقصاند و با این حال، امکان زندگی را رها نکرد.
سیزیف سنگ را دوباره بالا میبرد؛ نه چون سنگ سبک شده است و نه چون کوه کوتاهتر شده. سنگ همان سنگ است.
اما شاید انسان نیز همیشه برای ادامه دادن به یک دلیل بزرگ نیاز ندارد.
گاهی فقط به یک امکان دیگر نیاز دارد.
یک روز دیگر.
یک گفتوگوی دیگر.
یک دیدار دیگر.
فرصتی برای اینکه از آن لحظهٔ تاریک فاصله بگیرد و چیزهایی را ببیند که در آن لحظه نمیتوانسته ببیند.
و شاید این همان چیزی باشد که طعم گیلاس با آن همه سکوت و ابهام به ما یادآوری میکند: ما نمیتوانیم پایان زندگی دیگری را از پیش بنویسیم. حتی خود او نیز شاید در لحظهای که تصمیمی را قطعی میپندارد، همهٔ آینده را نمیبیند.
فیلم تمام نمیشود تا پاسخ قطعی به ما بدهد.
بدیعی هم به یک نتیجهٔ اخلاقی روشن تبدیل نمیشود.
و شاید بهتر است چنین باشد.
زیرا زندگی نیز چنین نیست.
زندگی ناتمام است، پیشبینیناپذیر است و تا آخرین لحظه امکان تغییر در آن وجود دارد.
به همین دلیل، در روز جهانی پیشگیری از خودکشی، شاید پرسش من بیش از آنکه این باشد که «چگونه یک انسان را قانع کنیم که زندگی ارزشمند است؟»، این باشد:
چگونه میتوانیم کاری کنیم که انسانی در سختترین لحظهٔ زندگیاش، خودش را کاملاً تنها احساس نکند؟
شاید پاسخ را باید هم در فلسفه جست، هم در هنر، هم در دانش و درمان؛ اما پیش از همه، در کیفیت رابطهٔ ما با یکدیگر.
در اینکه وقتی دیگری از رفتن حرف میزند، گوش بدهیم.
وقتی میترسد، او را کوچک نکنیم.
وقتی ناامید است، به جای انکار ناامیدیاش، جدیاش بگیریم.
و وقتی خطر نزدیک است، دست روی دست نگذاریم.
شاید نتوانیم زندگی را برای کسی معنا کنیم.
اما میتوانیم فرصت دیگری برای زندگی کردن فراهم کنیم.
گاهی فقط همین.
یک فرصت.
یک صبح.
یک گفتوگو.
و شاید میان رفتن و ماندن، گاهی تمام آنچه لازم است، همین فاصلهٔ کوچک باشد.
اینکه کسی هنوز بگوید:
«بگو. من گوش میدهم.»
#افسانه_نجاتی
#جستارها
#تأملات
#روز_جهانی_پیشگیری_از_خودکشی
#آلبر_کامو
#عباس_کیارستمی
/channel/kheradvarziha
لم يحدث أن أصابني ضرر في المرات التي تصرفت فيها كشخص بغيض، وحدها المرات التي كُنتُ فيها شخصًا لطيفًا هي التي ضرّتني ...
هرگز آن زمان که انسان بدخلق و نفرتانگیزی بودم، آسیبی به من وارد نشد ...
تمام زخمهای من مربوط به روزگاری است که مهربان بودم ...
#احمد_خالد_توفیق
@khialatesarzadeh
لا تعشقني بعينك، ربما تجد أجمل مني ...
إعشقني بقلبك، فالقلوب لا تتشابه أبداً ...
با چشمانت عاشقم نشو، ممکن است زیباتر از من پیدا کنی ... با قلبت عاشقم شو، چون قلب ها مشابهی ندارند ...
#نزار_قبانی
@khialatesarzadeh
یک صبح
به بام آی و ز رُخ
پرده برانداز
آوازه به عالم زن و
خورشید برانداز
دی داشتم ای صید فکن
طاقت ازین بیش
امروز
خدنگ نظر
آهستهتر انداز ...
#محتشم_کاشانی
@khialatesarzadeh
نه! نبودن، آنقدرها هم که تصور میکنیم ساده نیست.
نبودن فقط با رفتن اتفاق نمی افتد!
فقط خالی شدنِ یک صندلی، بسته ماندنِ یک در، یا خاموش شدنِ چراغی در خانهای نیست که زمانی کسی در آن زندگی میکرد.
گاهی کسی هست و نیست.
میبینیمش، اما حضورش به ما نمیرسد. صدایش را میشنویم، اما چیزی در میان ما و صدای او ایستاده است. دستش را میبینیم که فانوسی را بلند کرده، اما نوری به ما نمیرسد.
پابلو نرودا در شعری زیبا، «نبودن» را با همین تردید آغاز میکند: «شاید...»
و بعد، به جای آنکه پاسخی قطعی بدهد، یکی پس از دیگری امکانهای نبودن را پیش روی ما میگذارد.
شاید نبودن، در غیابِ تو بودن باشد.
شاید ندیدنِ عبور تو باشد؛ عبوری که مثل شاخهای گل کبود، نور ظهر را در هم میشکند.
شاید ندیدنِ تو باشد که از میان سنگها، غبار و مه میگذری.
شاید ندیدن فانوسی باشد که در دستهای توست.
و بعد، شعر به جایی میرسد که دیگر نمیتوان به سادگی میان بودن و نبودن مرزی کشید:
شاید نبودن، ندیدنِ تو در آغاز باشد
و در پایان، شاید نیامدنت باشد؛
شاید نرفتنت.
چه تناقض غریبی.
ما معمولاً فکر میکنیم فقدان از جایی آغاز میشود که کسی میرود. اما شاید گاهی فقدان، خیلی پیشتر آغاز شده باشد؛ درست در لحظهای که دیگر نمیتوانیم حضور کسی را ببینیم، حتی اگر هنوز روبهروی ما ایستاده باشد.
و شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها پس از رفتن، تازه بهتمامی در زندگی ما حاضر میشوند.
غیاب، گاهی شکل دیگری از حضور است.
آدمی که دیگر نیست، ممکن است در یک صدا باشد، در بوی باران، در کوچهای که سالهاست از آن عبور نکردهایم، در قطعهای موسیقی که ناگهان ما را به سالی دور پرتاب میکند، در جملهای که کسی یکبار گفته و ما تازه سالها بعد معنایش را فهمیدهایم.
شاید آنچه از آدمها در ما باقی میماند، خودِ آنها نباشد؛ بلکه جای خالی آنها باشد.
جای خالیای که به شکل عجیبی از خودِ حضور پررنگتر میشود.
و شاید تمام مسئله همین باشد:
ما همیشه از نبودن میترسیم، بیآنکه بدانیم بعضی بودنها چیزی جز شکل دیگری از نبودن نیستند.
و بعضی نبودنها، سالهاست که در ما زندگی میکنند.
#افسانه_نجاتی
#خطاب_به_غیاب
@khialatesarzadeh
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما بیخبر شدیم که دیدیم حسن او
او خود ز حال بیخبر ما خبر نداشت ...
#خاقانی
@khialatesarzadeh