kootah_beshnavim | Unsorted

Telegram-канал kootah_beshnavim - لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

1338

@kootah_beshnavim ارتباط با ادمین: @Leila_toufani

Subscribe to a channel

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

‏قطع امید کردی؟!
دَم صبح طلوع آفتابو نمیخوای ببینی؟
سرخ و زرد آفتاب رو موقع غروب،
دیگه نمیخوای ببینی؟
ماهو دیدی؟نمیخوای ستاره‌ها رو ببینی؟
شب مهتاب،اون قرص کامل ماه،
دیگه نمیخوای ببینی؟
چشماتو میخوای ببندی؟
از مزه‌ٔ یه گیلاس،میخوای بگذری؟
نگذر!
من رفیقتم میگم نگذر..."

عباس كيارستمى

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

بی‌حضور

حالا سه شب است که اینجا هستم.
غیر از من دونفر دیگر هم اینجا هستند اما اگر یک لشکر هم باشد باری از غم نمی‌کاهد و حضور هیچکس از تلخی فضا کم نمی‌کند.‌
همین حالا دکتر رسید و بعد از معاینه پرسید: می‌خواهید ببرید بیمارستان؟
گفتم نه دوست ندارم به جایی برود که کنارش نیستم می‌دانم دارد چه اتفاقی می‌افتد.
کاری از دست کسی ساخته نیست.
دکتر با من هم‌عقیده بود گفت: "بهترین تصمیم است."
تا آخرین لحظه کنارش بودم یک دستم در دستش صورتم روی صورتش و دست دیگرم روی قلبی که تا آخرین بار ضربانش را با گوشی می‌شنیدم.

لیلا طوفانی
#داستانک

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

اولین جمله، قرارداد نویسنده با خواننده

اولین جمله فقط شروع نیست.

به خواننده می‌گوید:
قرار است وارد چه فضایی شود؟
رازآلود؟ عاشقانه؟ ترسناک؟

اولین جمله باید کنجکاوی بسازد، نه اطلاعات.

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

چراهای شگفت انگیز
مردم و کشورها
گوینده : لیلا طوفانی
کوتاه بشنویم
@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

سخت‌ترین کلمات آنها هستند که به شکل اشک از چشمان‌مان جاری می‌شوند .‌
کلمات سختی که قادر به بیان آنها نیستیم و چشمها این بار سنگین را متحمل می‌شوند .‌

لیلا طوفانی
#جمله_نویسی

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

زندگی خوشبختی‌ای است که وقتی شروعش میکنی پر می‌شود از رنج.
بهشتی است که از مجموعه‌ای دوزخ ریز و کوچک ساخته شده،
زیبایی‌های بلافصلی است که زنجیر زشتی آن‌ها را به‌هم متصل کرده است.

بختیار علی
آخرین انار دنیا
@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

تسلیم

تسلیم، حکمت ساده و در عین حال والای انعطاف پذیر بودن، در برابر جریان زندگی و مقاومت نکردن آن است.
تنها مکانی که می توانید زندگی را تجربه کنید لحظه ی "حال" است.
پس تسلیم شدن به مفهوم پذیرفتن بی قید و شرط و کامل لحظه ی حاضر است.
تسلیم به معنای فرو ریختن مقاومت درونی در برابر وضعیت موجود است.

تسلیم بودن
انعطاف پذیر بودن
پذیرش لحظه ی حال

اکهارت تله

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

صبح تو بخیر
که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی
که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم
دوستان من ساعت حرکت قطار را
در شب گذشته به من گفته بودند
بر شانه‌های تو خزه و خزان روییده بود
تو توانستی با این شانه‌های مملو از خزه و خزان
سوار قطار شوی
دستان‌ات را تا صبح نزد من
به امانت نهادی
نان را گرم کردی به من دادی
دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه
ما طلاها و سنگ‌های فیروزه‌ی جهان را
تصاحب کردیم
سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب
بر سینه آویختم
هر روز در آینه به این سکوت خیره می شدم.
   



احمد رضا احمدی



      

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

یادداشت روز


یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد
دوستی کِی آخِر آمد دوست‌داران را چه شد

امروز چند کار مختلف داشتم و برای همین صبح زودتر از خانه بیرون رفتم.
هر چند عجله داشتم اما تصمیم گرفتم تمام مسیر را پیاده بروم.
هوا معتدل و بدون گرد و غبار بود و نم باران لطافتی خاص به آن بخشیده بود.
خوشحال از تصمیم خودم راه می‌رفتم.
هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدای بوقِ ممتد چند ماشین توجه‌ام را جلب کرد.
بعد هم صدای چند نفر که با داد و بیداد حرف می‌زدند ولی خیلی زود حرفشان به فحاشی و ناسزا گفتن رسید.
از دور چیز زیادی متوجه نشدم تصادف هم نشده بود.
اما صدای فریاد و دعوا آزار دهنده و متاثرکننده بود.
تصور می‌کنم این روزها مردم برای کمتر چیزی حوصله به خرج‌ می‌دهند.
آستانه صبرشان بسیار کم شده و هر لحظه آماده هستند تا برای کوچکترین چیزی باهم درگیر شوند.‌
بسیاری از مشاجرات و دعواهای خیابانی بر سر موضوعات پوچ و کوچک است که با کمی صبر و متانت برطرف می‌شود.
کما اینکه در گذشته کمتر شاهد درگیری و بی‌حرمتی در کوچه و خیابان بودیم.
از ساختمانِ اداری بیرون آمدم وارد کوچه‌ای شدم و قدم زنان که می‌رفتم متوجه رنگ و بوی گل‌های زیبای سر دیوار خانه‌‌ای شدم.
نمی‌دانم از ظاهر زیبایشان بگویم یا از عطر خوش آن‌ها که تمام فضای کوچه را معطر کرده بود؟!
برآن شدم تا از این غوغای رنگ و عطر و زیبایی عکسی بگیرم.‌
اما با شنیدنِ صدای وحشتناکِ شکستن و ریختن شیشه و سپس فریادی از خانه چنان وحشت‌زده شدم که همه چیز از یادم رفت.
صدا باعث توجه همسایه‌ها و رهگذران شد.
دعوا ادامه داشت و همچنان در طول مسیر که می‌رفتم صداهایی به گوش می‌رسید.‌
شروعِ تلخ و ناخوشایندی بود در صبحی دل‌انگیز و از خانه‌ای زیبا.
چه بد که در میان آن همه هیاهو صدای گریه کودکی هم شنیده می‌شد.
با شنیدن این صداها و حضور در آن لحظه حالِ بدی پیدا کردم.
همانطور که می‌رفتم با خودم حرف می‌زدم و فکر می‌کردم و علت وقوع این مشاجراتِ خانگی و خیابانی را بررسی می‌کردم.
سوال پشت سوال در ذهنم ایجاد می‌شد.
گاهی به جواب می‌رسیدم و بعد دوباره با سوالی دیگر ذهنم مشغول می‌شد.
وارد محل کار بعدی‌ام شدم و به محضِ وارد شدن صدای فریاد یکی از مراجعین را شنیدم.
گویا از شدتِ بی‌توجهیِ کارمندان و عدم پی‌گیری کارهایش مجبور شده چنین اعتراضی کند.

بعد از حدود ۴۵ دقیقه پیاده‌روی و انجام دادن کارها در راهِ برگشت به خانه بودم.
البته که در مسیر اول حال خوشی داشتم و انرژی بیشتر.
اما تصمیم گرفتم باز هم پیاده برگردم تا به آنچه دیدم و شنیدم بیشتر فکر کنم.
کاش می‌توانستم به همه آنها بگویم روزهایی که می‌روند دیگر باز نمی‌گردند و هیچکس دوبار زندگی نکرده.

به قول حافظ دوستی کِی آخِر آمد؟
شما در طول روز چه تجربه‌ای از درگیری‌های مردم با یکدیگر داشتید؟
مهربانی‌ها چه شد و‌چرا دیگر دلهامان با یکدیگر نرم نیست؟!
بی‌اختیار یادِ جمله‌ای زیبا از بزرگی افتادم که:
"دلِ آدمی رمنده‌ای است که تنها محبت رامَش می‌کند."

لیلا طوفانی
#یادداشت

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

جا به جا کردن مجسمه ی بودا در بانکوک

در سال 1957 بخاطر ساخت بزرگراهی در بانکوک مجبور شدند معبد رو جابجا کنند.
گروهی از راهبان باید مجسمه بودای گلی رو به محل جدید میبردند.
هنگام جابجایی تندیس با جرثقیل، بخاطر سنگینی مجسمه،بودا ترک خورد!

مهمتر اینکه همون زمان بارون گرفت.
راهب ارشد برای آسیب ندیدن بودا دستور توقف حمل رو داد و چادر بزرگی روی مجسمه کشیدن همون شب راهب برای بازدید مجسمه رفت و چراغ قوه رو زیر چادر برد تا از خشک بودن بودا مطمئن بشه.
که ناگهان درخشش ضعیفی که از ترک های اون می تابید، رو دید.
از معبد قلم و چکش آورد و گِل ها رو کند.
با برداشتن هر تکه گِل،روشنایی بیشتر میشد.

بعد از چند ساعت راهبه خود را مقابل بودای طلایی دید.

درون یکایک ما گنجینه ای از طلای ناب نهفته است.
این جوهر طلایی، روح ماست که پاک، با شکوه، گشوده، و درخشان می باشد اما لاکی سخت و سفالی و نشأت گرفته از ترس، این طلا را پوشانده است.
ما در اجتماع نقابی به چهره می زنیم و خود را با آن صورت به دنیا نشان می دهیم.

روشن کردن سایه، نقاب را آشکار می کند، اما باید با دیدۀ عشق و تفاهم به این نقاب نگاه کرد، زیرا درک آنچه پشت نقاب مخفی می نماییم، بسیار ارزشمند است.

البته شایان ذکر است تا سنین جوانی که دوران دستاورد و کوشش است این نقابها محکم شده اند و با رسیدن به میانسالی کم کم ریزش میکنند.
گاهی انسانها آنچنان با این نقابها هم هویت میشوند که وجود و هویت اصلیشان فراموش میشود.
در حقیقت اگر بخواهند نقاب را بردارند آنقدر به صورتشان چسبیده که به همراه آن پوست صورتشان کنده میشود.

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

کمال جسمانی : والت ویتمن
کتاب : اندیشه های ماندگار

خوانش : لیلا طوفانی
کوتاه بشنویم

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

زندگی خوب زندگی‌ای است که با دیگران سپری شود. این نزد یونانیان باستان امری بدیهی بود.
تعریفی که ارسطو از نوع بشر به دست میدهد آن است که بشر «حیوانی سیاسی» است، یعنی مخلوقی است که برای زندگی در اجتماع خلق شده است.
همه‌فهم‌ترش می‌تواند این باشد که «من هستم چون ما هستیم.» به گمان من، می‌توان این انگاره را به‌عنوان حقیقتی مسلَّم پذیرفت.

ارسطو همچنین می‌گوید که شاید شما کسی را بشناسید که همه چیز دارد: پول، شغل، موفقیت، دانش، استعداد، زیبایی.
امّا همین فرد اگر دوستی نداشته باشد، حس می‌کنید زندگی‌اش چیزی کم دارد.

زندگی خوب
مارک ورنون
@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

تصمیم

یک بارِ دیگر آدرس را نگاه کرد.
چندمین بار بود این مسیر را می‌رفت و برمی‌گشت.
هوا گرم بود و من واقعن گیج و درمانده شده بود.
چند بار خواست سوال کند.
حتا یک بار داخل مغازه‌ای شد.
اما باز پشیمان شد و برگشت.
چند دقیقه بعد به فکرش رسید از رهگذری برای پیدا کردن مسیر کمک بگیرد نزدیک رفت ولی باز هم نتوانست.
من آدمی نبود که به این راحتی‌ها از کسی سوال بپرسد.
قرارشان ساعتِ ۶ بود و حالا ساعت ۶ و ۵۰ دقیقه را نشان می‌داد.
خوب می دانست تاخیر در اولین دیدار کارِ مخربی است.
اما هنوز اراده‌ی سوال کردن را نداشت.

لیلا طوفانی
#داستانکهای_من


@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

یادداشت روز


متن یک نامه خودکشی به‌جا مانده از دهه 1970:

"به سمت پل می‌روم؛
اگر در مسیر حتی یک نفر
به من لبخند بزند
نخواهم پرید"

شما چه کاری انجام می‌دهید؟
این روزها اغلب حوصله انجام کمتر کاری را برای دیگران داریم.
در مقابل هر ماجرایی چنین موضع‌گیری می‌کنیم " به من چه "!
برایمان تفاوتی ندارد توانایی داریم یا نه؟
فقط از روی بی‌تفاوتی بهانه می‌آوریم تا فرهنگِ به من چه را جا بیندازیم.
متن ابتدای‌این یادداشت برای من بسیار جالب بود.
تصور نمی‌کردم لبخند چنین قدرتی داشته باشد!
لبخند کوتاه‌ترین فاصله بین دونفر است و خرجی هم ندارد اما چرا از آن هم پرهیز می‌کنیم؟

صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را
خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی

اگر بی تفاوتی بهترین کار بود اینهمه آثار هنری خلق نمی‌شد و یا فیلم‌های خوب ساخته نمی‌شد.‌
یا هزاران کتاب و مطلب و نوشته‌های خوب از نویسندگان به یادگار نمی‌ماند.‌
ایده من این است که هر کسی در هر جایی هست و با هر چه می‌تواند باید کاری انجام دهد هر چند کوچک!
همانطور که ممکن است لبخند و نگاه من مانع اجرایی‌شدن تصمیمی خطرناک بشود.

چندی قبل مطلب جالبی را از چارلی خواندم.
و جالب تر اینکه هیتلر فقط ۴ روز از چارلی چاپلین کوچکتر بود.
هرگز تصور نمی‌کردم این دونفر در یک بازه زمانی مشترک زندگی کرده باشند اما تا این حد متفاوت از هم.
چارلی زمانی گفته بود" این سرنوشت ما دونفر بود که یکی دنیارا به خنده بندازه و دیگری به گریه".
انتخاب با ماست چگونه عمل کنیم؟

لیلاطوفانی
#یادداشت


@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

دوستت دارم و نگرانم روزی بگذرد
که تو تن زندگی‌ام را نلرزانی
و در شعر من انقلابی بر پا نکنی
و واژگانم را به آتش نکشی
دوستت دارم و هراسانم دقایقی بگذرند
که بر حریر دستانت دست نکشم
و چون کبوتری بر گنبدت ننشینم
و در مهتاب شناور نشوم
سخن ات شعر است
خاموشی‌ات شعر...
و عشقت آذرخشی میان رگ‌هایم
چونان سرنوشت...

نزار قبانی

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

🎼🎼

الیزه
نام قطعه ای که بتهوون برای بانویی به همین نام که عاشقش بود ، نواخت ...

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

هواي خوب مثل زنِ خوب است.
هميشه نيست.
زماني هم که هست، ديرپا نيست.
مرد اما پايدار تر است.
اگر بد باشد، مي تواند مدت ها بد بماند و اگر خوب باشد، به اين زودي بد نمي شود.
اما زن عوض مي شود با بچه، سن، رژيم، حرف، ماه، بود و نبود آفتاب،
زن را بايد پرستاري كرد با عشق.

چارلز بوکوفسکي

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

📙 داستان‌کوتاه : برف سراسری
✍🏻 نویسنده : ارنست همینگوی

با صدای : بهروز رضوی
زمان : 17 دقیقه

@kootah_beshnavim 🍃🍃

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

یادداشت روز



اصلِ این ضرب‌المثل از این بیت مشهور حافظ آمده است که:
گر  مسلمانی از این  است که حافظ  دارد 
وای اگر از پس  امروز بود  فردایی


این بیت داستانِ جذابی هم دارد.
می‌گویند میان حافظ و شاه‌شجاع کدورتی پیش آمد وبعد از آن این بیت از زبان حافظ جاری شد.
شاه‌شجاع و فقیهانِ شهر اصرار داشتند که این بیت مصداقِ کفر است.
چون حافظ (اگر) را در بیت آورده معلوم می‌شود به قیامت اعتقادی ندارد پس باید حکم به قتل شاعر دهند!
حافظ مضطرب شده نزد مولانا زین‌الدین‌ابوبکرتایبادی رفته از او چاره خواست.
مولانا گفت: "مناسب است بیتی دیگر مقدم بر این بیت درج کنی به این معنی که کسی چنین گفته تا به مقتضای اینکه نَقل‌کفر، کفر نیست از تهمت نجات یابی."
بنابراین حافظ این بیت را سرود و جلوتر از بیت موردِ اعتراض جای داد و از تهمت رَست:
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه‌
می‌گفت         
 بر در میکده‌ها با دف و نی ترسایی
گر  مسلمانی از این  است که حافظ  دارد     
وای اگر از پس  امروز بود فردایی

اما این ضرب‌المثل زمانی به کار می‌رود که بخواهیم به کسی گوشزد کنیم کاری اشتباه انجام می‌دهد‌.
یا اینکه معصیت و ظلمی مرتکب می‌شود.‌
در این صورت به او می‌گوییم از پس امروز فردایی هست که می‌تواند روز قیامت باشد و روز حساب‌کِشی در بارگاه حق‌تعالی.
جالب است که سالها قبل اولین بار این شعر را از زبان کسی شنیدم که خودش دستی در امور شَر داشت.
مدیر دبیرستانی که دانش‌آموزی را به خاطر کتاب دکتر‌شریعتی به ساواک معرفی کرده بود.

صد البته که این یکی از کارهایش بود و به عنوان تهدید به دانش‌آموزان دیگر از این بیت شعر زیبای حافظ به نفع خویش بهره می‌جست!
غافل از آنکه مضمون شعر حافظ در نکوهش ظلم و رفتار ظالمانه‌ی خودش بود و نه در ارتباط با دانش‌آموزانی که ظلمی مرتکب نشده بودند.

خلاصه اینکه:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من

این قصه تکراری زندگی ما مردم است که هر کس چیزی را از منظر خویش به قضاوت و تعبیر می‌نشیند و تفسیر به رای می‌کند بی آنکه توجهی به اصلِ معنا داشته باشد.

در نهایت من نیز چو حافظ می‌گویم:
وای اگر از پس امروز بود فردایی!




لیلا طوفانی
#یادداشت


@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

☑️ مواجهه شهودی انسان ها با حکمت
#مصطفی_ملکیان
@mostafamalekian

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

روزگار نکبتی شده ، آنقدر که آدم دلش می خواهد
مدام به خاطره هایش چنگ بیندازد و آنجاها دنبال
چیزی بگردد .

عطر یاس عباس معروفی

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

نگاه


روبه‌رویم بود.
آزاد و رها، شاخه‌هایش را به دست باد سپرده بود.
ساکت و تنها، افکارم خاموش بودند و رقص گیسوانش را در باد تماشا می‌کردم.
بیدِ مجنون، آرام می‌رقصید و باد، گیسوانش را شانه می‌کرد.


لیلا طوفانی
#داستانک


@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

ما بازنده بودیم
اما نمی‌دانستیم
عشق را باختیم
زندگی را باختیم
زمین را باختیم
با آلودگی 
هوا را باختیم
آفتاب را باختیم
زمین‌هایمان را
دریا را
کوه را
جنگل را باختیم
نَفَسها و اشکهای‌مان را باختیم
فرزندانمان را باختیم
مردم را باختیم
کشورمان و مفاخرمان
را باختیم‌
خودمان را باختیم
ماتمام داشتنی‌های‌مان را باختیم
همه چیز را
تا شاید زندگی را به دست آوریم
اما نشد
ما چنین مردمان‌ تکرار نشدنی بودیم‌
که زندگی همواره از ما رخ پنهان کرد
تا نباشیم و نمانیم
در تاریخ و جغرافیا
حتا  در یاد آیندگان
ما زنده به گور شدگانیم
و سالهاست به عزای خودمان نشسته‌ایم

لیلا طوفانی
#شعر

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

زنی شوهرش را تهدید کرده که هرچه سریع‌تر به خانه بگرد، زیرا پسرمان به بیماری سختی مبتلا شده. اگر نوزاد در غیاب تو بمیرد، خودم را دار میزنم و میکشم.

این نامه حدود دو هزار سال پیش نوشته شده

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

. . . ارسطو معتقد بود زندگی با فضیلت شامل لذت جسمانی یا شهرت یا ثروت نمی شود، بنابر این چه چیزی هدف زندگی است؟ او اعتقاد داشت هدف زندگی تحقق بخشیدن به درونی ترین عملکرد منحصربه فرد ماست. او می پرسد«آن چیست که ما را از دیگر شکل های حیات مجزا می سازد؟» من همین پرسش را از شما دارم.»
هیچ پاسخ فوری نشنید. سرانجام یکی از دانشجویان گفت: «ما می توانیم بخندیم و دیگر حیوانات نمی توانند.» چند نفر از همکلاسی ها خندیدند.
دیگری گفت: «روی دوپا راه می رویم.»
وان دن اندن با صدای بلند گفت: «خنده و راه رفتن روی دوپا؟ این ها بهترین کارهایی هستند که می توانید انجام دهید؟ چنین پاسخ های احمقانه ای این بحث را کم اهمیت جلوه می دهند. فکر کنید! چه ویژگی مهمی ما را از شکل های حیاتی پست تر متمایز می سازد؟» ناگهان به سوی بنتو چرخید:«این پرسش را برای تو مطرح کردم، بنتو اسپینوزا.»
بنتو بدون صرف وقت برای فکر کردن گفت: «من معتقدم توانایی منحصربه فرد ما در اندیشیدن و تعقل است»

مسئله اسپینوزا
اروین د یالوم

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

@kootah_beshnavim
لیلا طوفانی
#شعر

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

داستانک

حقوقدان

دختر وزیر دادگستری یک کشور اروپایی که غالباً پدر را در زمینهٔ تنظیم قوانین گوناگون یاری می‌داد، در سنین مختلف خود، به پدر چنین توصیه می‌کرد: در هجده سالگی: پدر جان، در قوانین خودت، به این خواستگارهای بی‌مصرف دستور بده دست از سر دخترها بردارند! اگر به وجودشان احتیاج پیدا کنیم خبرشان می‌کنیم! در ضمن ازدوج مردان کمتر از سی و پنج سال را اکیداً ممنوع اعلام کن. زناشویی مردهای خیلی جوان، موجب آن می‌شود که بهترین دوست پسرهای‌مان را از دست بدهیم!
در بیست سالگی: پدر جان، فکر می‌کنم زناشویی مردان کمتر از سی‌سال اشکالی نداشته باشد... لطفاً به آنها تخفیف بده!
در بیست و دو سالگی: راستی چه خوب شدم یادم آمد... اگر وزیر کشور را دیدی از او خواهش کن به کلیه استاندارها دستور بدهد همهٔ مردان مجرد را به جرم تجرد، سالی سی تا چهل فرانک جریمه کنند.
در بیست و پنج سالگی: پدر جان از تو تعجب می‌کنم! کو آن نبوغی که در کار مدیریت داشتی؟ انگار متوجه نیستی که در پیرامون تو چه می‌گذرد! هر چه زودتر قانونی تنظیم کن که به موجب آن کلیهٔ مردهای مجرد مکلف به پرداخت جریمه‌ای معادل ۱۵۰۰ فرانک در سال باشند! تاکی باید دست روی دست گذاشت. باید اقدام مقتضی به عمل آورد!
در بیست و هشت سالگی: پدر جان راستی که آدم احمقی هستی... آخر این هم شد تمشیت امور؟ در قوانین کیفری تو حتی یک مادهٔ خشک و خالی علیه مردان مجرد بی‌مصرف، وجود ندارد! برای همهٔ مردهای مجرد، حداقل سالی ده هزار فرانک جریمهٔ نقدی معین کن! البته به این جریمه، باید دو ماه زندان و چندین نوع محرومیت از حقوق اجتماعی و مدنی هم اضافه شود؛ با این تدبیر، به زودی در مملکت مان حتی یک دختر ترشیده، محض نمونه پیدا نخواهی کرد!
در سی سالگی: صدهزار فرانک جریمه! نه، دویست هزار فرانک! پدر جان، بجنب! یک سال حبس... سه ضربه شلاق! اگر این تدابیر هم افاقه نکرد، یک گروهان سرباز به کمک بطلبید! بجنب بربر... بجنب!!
در سی و پنج سالگی: مجردها را تسلیم جوخهٔ اعدام کن! تمنا می‌کنم پدر! مگر نمی‌بینی که من... حاضرم چشم‌های تمام مردهای مجرد را با ناخن‌هایم در بیاورم! بله، جوخهٔ اعلام!.. نه... حبس ابد در سلول‌های انفرادی! این مجازاتی است شدیدتر از اعدام! بجنب پدر، هرچه زودتر، این قانون را بنویس...
در چهل سالگی: پدر جان... عزیزم... فرشته‌ام... بر و پیش وزیر دارایی و از او خواهش کن به منظور پرداخت جایزهٔ سالانه به مردهای مجردی که بخواهند ازدواج کنند، بودجهٔ مخصوصی در نظر بگیرد... عزیزم، حتماً به وزیر دارایی سربزن! این لطف را بکن! در ضمن، ازدواج مردهای جوان با دخترهای کمتر از سی و پنج تا چهل ساله را ممنوع اعلام کن... تو چقدر خوبی پدر!

نویسنده: آنتون چخوف
مترجم: سروژ استپانیان

داستان‌های کوتاه جهان...!


@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

هرگز آن روز را که ....
گوینده : لیلا طوفانی
کوتاه بشنویم

@kootah_beshnavim

Читать полностью…

لیلا طوفانی | Kootah_beshnavim

دلتنگی یک شب هایی را
هیچ خیابانی گردن نمی‌گیرد
تاریکی یک شب هایی را
هیچ مهتابی روشن نمی‌کند
گردو غبار یک شب هایی را
هیچ بارانی شستشو نمی‌دهد
و تمام این شب ها را
نبودن تو رقم می‌زند...

@kootah_beshnavim

Читать полностью…
Subscribe to a channel