1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
اخبار جنگ و خط و نشون کشیدن
و این زندگی در سایهٔ ناآرامیها و
اقتصاد فروپاشیده و ...
حال و حوصلهام را نابود کرده،
مینویسم اما گویی در یک چاه
بیسر و ته بهسر میبرم...
.
قسمت ۱۲ #رمان
شاگردان از آقای برنار میترسیدند و
هم او را دوست داشتند.
آقای برنار، خوشلباس و محکم با
صورتی آراسته مواظبت آنها بود ...
مدرسه پشت بندرگاه الجزیره در
خیابان اصلی محلهٔ ژاک بود. ...
او با پیِر که پدرش در جنگ کشته
شده بود به مدرسه میرفت. برادر
یکدیگر بودند ...
خانوادهها باهم دوست بودند ...
خانهٔ پیر به بازار میرسید. عربها و
مغربیهای فقیر ...
مأمور جمعآوری سگها یک عرب بود
که لباس اروپایی میپوشید...
ژاک و پیِر با تمام توان فریاد میزدند
و سگ با سرعت فرار میکرد و
مأمور از غضب دیوانه میشد و
میخواست بروند سگ را بياورند. ...
در هرحال بچهها شتابان بهسوی
مدرسه راه میافتادند. وقت رد شدن
از بازار نگاهی به میوهها، بسته به
فصل میکردند. از کنار بلوار و
کارخانهای که پوست نارنج را
میکندند تا با آن عرق درست کنند
و بوی نارنج بینیشان را پر میکرد
میگذشتند ... سپس نوبت کلاس
درس میرسید. با وجود کسی چون
آقای برنار، کلاس همیشه جالب
توجه بود ... بارانهای الجزایر و
غرق شدن مگسها در دوات و
آقای برنار، با گنجینهای از گیاهان و
حشرات خشکشده و سنگهای
معدنی حواس آنها را جلب میکرد...
تقسیم و ضرب و کتابهای درسی
که متداول فرانسه بود ...
بچهها با کلاه و شال پشمی روی
برفها ترکه میکشیدند و خیالپردازی
میکردند... تنها مدرسه بود که این
شادیها را به پیِر و ژاک میداد.
در اردوی تعطیلات در کوههای
زکار " اتراق میکردند و در خوابگاه
راحت میخوردند و میخوابیدند ..
در سربازخانه پهلوی آنجا میان
کوهها شیپور آهنگ اندوهباری میزد
که بچه یاد فقر در خانه میافتاد...
مدرسه عطش کشف بود. در
کلاسهای دیگر بسیار به آنها یاد
میدادند. در کلاس آقای ژزمن،
یک کلمه نه بر ضد دین، نه بر ضد
آنچه مورد اعتقاد یا انتخاب آدمها
باشد گفته نمیشد اما دزدی و
بینزاکتی و پلشتی محکوم میشد...
دربارهٔ جنگ و رنج و شجاعت
سربازان گفتگو میکرد ...
تکههای مفصلی از کتاب صلیبهای
چوبی اثر دورژلس " را میخواند.
ژاک که هیچ پدرش را نشناخته
بود حکایتهای مردانی را میشنید
که لباسهایی از پارچه کلفت با گلولای پوشیده و به زبانی غریب سخن
میگویند و توی سوراخهایی که
زندگی میکردند از سقفشان خمپاره و
گلوله میبارد. دانیل از جنگ مارن"
میگفت که خود شرکت کرده و زنده
مانده. در کمرکش مسیل، مسلسلها
را زدند، تکتیراندازها شلیک کردند
و مسیل پر از خون شد و آدم بود
که فریاد میزد... ژاک نمیتوانست
تصور کند که اگرچه آنان در جنگ
زندگی میکنند، ممکن است قربانی
شوند. آقای برنار موقع خواندن
شرح مرگ آقای " د " دستخوش
احساسات و خاطرات خود شد
و با نگاهی به شاگردان در منگی و
سکوت فرو رفت ...
ص ۱۱۷
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
ادامه دارد
...📚📖
...
قسمت ۹
با نگاهی گرفته گفت
باید بروم دیدن پیوتر ایوانویچ،
دوستش پزشک است ...
پزشک را دید و با او صحبت کرد ...
چیزی در آپاندیسش بود که
قابل معالجه بود ... کار درست میشد.
...
به اتاق خود برگشت. بررسی
پروندهها... در اتاق پذیرایی مهمان
آمده بود، بازپرس جوان، نامزد
دخترشان. ایوانایلیچ از فکر
آپاندیسش فارغ نبود. ساعت ۱۱
رمانی از امیل زولا را برداشت تا
بخواند ... نیمخیز شد تا دارو
بخورد، به تسکین درد توجه کرد؛
حس میکنم حالم کمی بهتر شده.
ناگهان درد کشنده عود کرد، باز
همان طعم بد دهان ... وای خدایا،
باز شروع شد! نخیر، صحبت زندگی
و مرگ است.
پیش از این زندگی بود ولی دارد
میرود و من نمیتوانم نگهش دارم.
برای همه مسلم است که دارم
میمیرم ... نفسش بند آمد...
وقتی من نباشم چهچیز خواهد بود؟
من کجا خواهم بود؟ یعنی مرگ
همین است؟ نه ، نمیخواهم...
با چشمانی باز در تاریکی، دنبال شمع
گشت. از دستش افتاد...
خب، که چه؟ چه فرقی میکند؟
آنها هیچیک از حال من خبر ندارند
و نمیخواهند خبر داشته باشند.
ککشان نمیگزد. سرشان گرم است.
کیفشان را میکنند. پیانوشان را
میزنند ... بیخیالاند.
ولی آنها هم میمیرند.
خوشحالاند. یابوها !
سخت رنج میبرد .. از جا برخاست.
شروع کرد به فکر کردن. ناراحتی
من با ضربهای شروع شد. کمی درد
و بعد شدیدتر... چشمانم دیگر
نوری ندارد. چیزی به مرگم نمانده و
من فکر آپاندیسم... میز افتاد.
درمانده شده بود
پراسکوویا فیودورنا مهمانان را
مشایعت میکرد... چهات است؟
حالت بدتر شده؟
چیزی نیست. دستم خورد افتاد.
فکر کرد چه فایده که بگویم...
ایوانایلیچ بهشدت نفس نفس میزد.
میدانی ژان ( فرنگی مآبها در
زبان روسی ایوان را ژان میگفتند
که معادل فرانسوی آن است )
ژان بهتر است لشچتیتسکی همان
پزشک سرشناس را دعوت کنیم ...
نه لازم نیست ... خم شد پیشانیاش
را ببوسد ...
ایوانایلیچ عمیقا از او بیزار بود
تحمل کرد او را از خود نراند ...
ص ۶۳
...
|| مرگ ایوانایلیچ
_لئو تولستوی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه. |
ادامه دارد
...📚📖
ما
روزهای زیادی را گذراندهایم
که اگر کتاب شود،
آدمهای زیادی را
به گریه میاندازد 💔 ...
@ktabdansh 📚📖
سلام دوستان و
همراهان کانال کتاب دانش
امید که حال همگی شما خوب باشه
بهعلت قطعی مکرر اینترنت
هنوز تعدادی از دوستان دسترسی
به اینترنت ندارند 💔
اما پستها کموبیش از سر
گرفته خواهد شد.
با آرزوی روزهای بهتر و آرامش
برای ایران عزیزمان ♡
متشکرم که همراه هستید ♡
@ktabdansh 📚📖
🌀🌀🌀
دیکتاتورها عمومآ آدمهای ابله
و خندهداری هستند.
با شخصیتی عميقا سطحی ،
کاریکاتورگونه، تیپیکال و دهانبین. بسیاریشان حتی قدرت برقراری
ارتباطی ساده با افرادیکه در یک
مکان عمومی سرگرم گفتگو هستند
را هم ندارند.
از مطالعه و هنر متنفرند :/
هيچوقت حتی سر سوزنی
شوریدگی را تجربه نکردهاند.
دچار مشکلات روانی حاد و
افسردگی و ملالی مهارناپذیرند :)
" حتی جنگآور هم نیستند. "
تنها دستور قتل میدهند.
آنها میترسند عميقا از همهچیز
میترسند و این تا لحظهٔ مرگ هم
همراهشان هست.
کافيست دیکتاتوری
را یکروز بدون خدمتکارانش
در شهر رها کنید تا
" خودش گور خودش را بکند، "
چراکه توانایی برای زندگی
کردن ندارد و کسی هم نیست
تا غرورش را باد کند.
تا زندهباد زندهباد بگوید و او را
روی سرش بگذارد.
یک دیکتاتور
ترحمبرانگیزترین و حقیرترین
چیزیست که آدم میتواند در
طول زندگیاش ببیند.
موجودی عقیم که از توجه و
نگاه تغذیه میکند؛ یک کودک
سرخورده که دارد رئیسبازی
درمیآورد و بهانهٔ بازی احمقانهاش
جان هزاران هزار و گاهی
میلیونها آدمست ...
[ بریدهای از فیلم دیکتاتوری
اثر لری چارلز ]
...📚
......
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۴.
هومر میگوید:
خداوند توانایی خود
را در ارواح بعضی قهرمانان
دمیده... خدایان عشق معشوق را
بیشتر میستایند و بدان پاداشی
بزرگتر میبخشند...
پوزانیاس در جواب فدروس
چنین گفت:
نباید تنها به محاسن اکتفا کنیم؛
دو آفرودیت وجود دارد
( آفرودیت؛ خدای زیبایی ) که
خواص زن و مرد در وجود آن
دخیل است. و اروس( خدای عشق )
از هم جدانشدنی نيستند. ...
عاشقان فرومایه موجب بدنامی
عشق میشوند. اما آداب همین
است که کسی مجبور نشود برای
دراختیار درآوردن معشوق
بهزحمت افتد. و همچنین است
علاقهٔ به دانش وحکمت و ورزش.
و نیز حکومتهای مستبد و ستمگر
که به صلاح خود میدانند افراد
زیر سلطهٔ خود را از آموزش
حکمت و تحصیل و قدرت منع
میکنند تا سبب اتحاد برای آزادی
نگردند.
اگر کسی در جلب مال و مکنت
یا نفوذ و ریاست تن به خواری داده
جبین بر آستان مذلت ساید، یا
خود را پستترین بردگان و بندگان
دیگری خواند و بیارزش گرداند
یا بسیار سوگندهای غلیظ خورَد
و یا دریوزگی پیش گیرد، مسلم
است که بر چنان رفتاری ، دشمنان
او را سرزنشها کنند و دوستانش
ملامتها نمایند و عار خود شمارند
و از خویشتن برانند.
کوتهسخن اینکه در شهر ما آتن دوستداشتن و محبوب بودن از
بزرگترین شرافتهاست. ...
پس عاشقی که با تن بشری - نه
با نفس انسانی- عشق میورزد،
نه او را قدر و قیمتی هست و نه
عشق او را دوام و ثباتی. ...
دلباخته چیزی که دوام ندارد ،
زوال مییابد، اما دوستدار خوی و
خصال نیک و فرخنده، همیشه بر
میثاق محبت و عشق استوار
میماند، زیرا با مراعات انتظام و
انسجام دل به چیزی داده است
که برای همیشه لایتغیر و پر دوام
خواهد ماند.
هیچ کاری بهخودیخود زشت یا
زیبا نیست، بلکه هرکاری که
بهوجه زیبایی انجام گیرد، زیباست.
و اگر به شیوهٔ زشت و ناپسندی
انجام گیرد زشت است.
عشق بازاری؛ بهصورت است و تن
نه سیرت و جان، عشقی پست و
فانی در معرض تغییر و دگرگونی.
عشق به خلقوخوی شرافتمندانه
پابرجاست و فانیناشدنی.
عشق را نباید به زورگویی در
تعلق درآورد که چنین باشد پست
است و نابخردانه و حقیر و
ماندگار نخواهد بود.
هرگونه خدمت و تحمل هرگونه
سختی و مذلت در راه نادرست
عشق ننگ است و فریب در این
راه مایهٔ سرشکستگیست.
این مطالب ادامهدار است
ترجمه محمدعلی فروغی
هیچکس به اندازهٔ کسیکه حقیقت
را میگوید مورد تنفر واقع نمیشود
افلاطون
...📚📖
🚨🔔این پست به زودی حذف میشود...
🔥در این پوشه، ردّی از خیال و جوهر هنر نهفته است.💫
دارُ درختی شدهست گرمِ سراَنداختن
در همهکار اوستاست جز ثمراَنداختن
میوه بهکس داد؟ نه.
تنبههرسداد؟ نه.
چاره نماندست هیچ غیر براَنداختن
.. حسین جنتی
...
مطالعه 📖
زوربا با دهانی باز به آسمان نگاه
میکرد ؛ ارباب، میتوانی بگویی
معنای تمام این کارها چیست؟
اینهمه چرخها را کدام دست
میچرخاند؟ و برای چه؟ مردم چرا
باید بمیرند؟ ما از کجا میآییم و به
کجا میرویم؟ پنجاه تن کاغذ
جویدهای بگو!
گفتم نمیدانم.
نمیدانی؟ پس آنهمه کتابهای
لعنتی که خواندهای برای چیست؟
گفتم آنها برای سرگردانی و حیرت
انسان گفتگو میکنند.
زوربا ما مانند نوزاد حشرهایم. نوزادی
خرد و ریز _ روی درخت غولپیکر،
روی برگها زندگی میکنیم. پارهای
از ما شهامت داریم و خود را به
لبهٔ برگ میرسانیم، همان لحظه
است آغاز... آغاز خطری عظیم،
عدهای پرودگار را در کار درآورده
میگویند خدا.
عدهای دیگر از لبهٔ برگ مهلکه را
مینگرند میگویند جایی خوب و
عالی. بهآنچه مورد احتیاج جامعه
است باید پاسخ مثبت داد. ¤
《 شورش و طغیان چیست؟ 》
واکنش انسان برای غلبه
بر آنچه احتیاج جامعه است، خلق
دنیای نوین، دنیایی پاکتر و بهتر. ...
من و زوربا شامگاه از کار برمیگشتیم،
سعی داشتیم کاری نکنيم شیطان
درونمان بیدار شود، سکوت سنگین.
آیا آنچه را که روح مینامیم برجای میماند؟...
مهمانکده مادام اورتاس ویرانه شده
بود... همان راهب بهدیدن ما آمد!
با آتشی که در کلیسا بهپا کرده بود،
حرفهایی زد، آمده بود که پنهان
شود. ... رفت کنار دریا خوابید و
زوربا او را مرده یافت ...
ارباب، من هربار دستخوش رنج
و محنتی میشوم قلبم دوپاره
میشود. دیگر جای سالم ندارد؛
سراسر بدنم پوشیده از زخمهایی
است که التیام یافته ولی جای زخم
آن باقیماندهاست. ...
فقط لحظهٔ اکنون ، نه دیروز نه
فردا مهم نیست... ||
سهنوع افراد بشر وجود دارد؛
دستهای که هدفشان خوردن،
ثروتمندشدن، مشهور شدن است.
دستهٔ دوم توجهشان به خود نیست،
اینان میکوشند ذهن دیگران را
روشن کنند. دستهٔ بعدی میخواهند زندگیشان در سراسر هستی و
درختان و ستارهها باشد؛
تبدیل ماده به روح. همسایهٔ ترکی
داشتیم که بهمن گفت:
گوش کن: نه هفت طبقهٔ آسمان
و نه هفت طبقهٔ زمین برای
جادادن خدا کافی نیست، ولی
قلب انسان بهتنهایی میتواند او
را در خود جای دهد.
پس آلکسیس خیلی مواظب باش
تا هیچگاه دل کسی را نشکنی!
ص ۴۱۳
زوربای_یونانی
نوشته نیکوس کازانتزاکیس
ترجمه محمود مصاحب
انتشارات نگاه
ادامه دارد...
کتاب میخوانیم فراموش کنیم،
این شریفترین آدمیان بهیادمان
میآورند...
قویترمان میکنند، دوام میآوریم..
...📚📖
[ #روانشناسی ]
روش تی،آی،سی _ تی،اُ،سی
دو ستون درست کنید؛ سمت
راست نخستین اندیشهٔ منفی؛
باید اینهمه کار را انجام دهم.
مثلا باید پایاننامه بنویسم؛
( شما اون کاری که براتون
سخته رو بنویس ) خب با این
فکر کلافه میشید؟
سمت چپ؛ مجبور نیستم انجامش
بدم رو بنویس. حالا بنویس بعدا
که حوصلشو داشتم انجام میدم.
حالابنویس؛ چرا کلافم میکنه.
چرا نگرانم. چرا حوصله ندارم.
چرا انگیزه ندارم. برای هر سوال
بین 0 تا 100 امتیاز بده. سوالات
دیگر را هم اگر به ذهنتان رسید
اضافه کنید. چطوری؟
تیآی.سی ۱- باید پایاننامه بنویسم.
خطای شناختی را پیدا کن و بعد
تیاُ،سی ۱- مجبور نیستم بنویسم.
( خطای شناختی را با افکار سالم
عوض کن ) در محل کار، خانه،
روابط، این روش آزموده شده.
یک مثال دیگه؛
تیآی،.سی ۱- هرگز خانه را تمیز
نمیکنم. خطای شناختی
( پیشگویی... )
تیاُ،سی ۱- میتوانم کمکم این کار
را بکنم. مجبور نیستم اما بهجای
کلافهشدن یک ساعت مشخص
تعیین میکنم.
محل کار ؛ مثلآ تقاضای اضافهحقوق؛
به همین روش بنویسید تا نتیجه
بگیرید :) نوشتن افکار منفی
فوقالعاده خوبه.
کارهاتون رو هم فهرست کنید.
تعهد و کارآمدی و مسئولیتپذیری،
خوشنودی، کمترین اتفاق ممکنه.
فواید و زیانهای دستبهکارشدن
را بنویس و امتیاز بده.
از انجام چهکاری طفره میرم؟
بنویس. روز به روز با کار کوچک
شروع کنید.
[ در اوایل کتاب، دکتر برنز
تأکید کرده این کتاب فقط با
نوشتن تأثیر داره. ]
حتی اگر فکر میکنید
همهچیز از قبل تعيين شده
زیر لگدهای بیرحمِ ناامیدی؛
با اراده، ناممکنها ممکن میشود..
اگر هم قصد دارید حالخوب داشته
باشید، وقت باارزش خود را
حواشی زندگی دیگران هدر ندهید.
قسمت قبل 👉
از حالبد به حالخوب
دکتر #دیوید_برنز
ترجمه مهدی قراچهداغی
...📚🌿
نجاتدهنده مُرده است ...
ما خود نجاتدهندهٔ خودمان هستیم
راه سختیست اما..
بینتیجه نیست. .. رنه دکارت |
...
قسمت ۱۱ #رمان
بههرحال ژاک وابستگی خانواده
را میدید. روزهای پنجشنبه به
بشکهسازی میرفت؛ حیاط کارگاه
پر از حلقههای آهنی و چند کارگر،
عرب، ایتالیایی، ... روی میز، بشکه میساختند... صدای ضربهٔ چکش
روی قلمها... ارنست با تمام قدرت میکوبید... حلقه سرد میشد و
دور چوب فرومیرفت...
ناگهان ژاک از روی نیمکت افتاد...
و انگشتش بهکلی له شد ...
ارنست او را در بغل گرفت و
شتابان بهخانهٔ دکتری عرب رسیدند.
.. در خانه بازهم بچه را بوسید...
اکنون هم انگشتش گواهی همان
روزها را میداد.
از زمان مرگ مادربزرگ و خاله
مارگریت، مادر دربارهٔ قوم و
خویشهای ازدسترفته حرف نمیزد.
برادر و خواهر باهم زندگی میکردند.
ارنست موهایش یکدست سفید شده
بود اما چهرهاش جوان مانده بود.
پشتش یکسره قوز پیدا کرده بود.
بدنش درد میکرد و رماتیسم داشت.
ارنست احتیاج داشت کسی به او
برسد و خواهرش هم بعد از رفتن
بچهها به همنشینی یک مرد نیاز
داشت...
زبان نداشتند اما از حال همدیگر
خبر داشتند. ژاک آنها را دوست
داشت، حال آنکه بارها در
دوستداشتن بسیاری از موجوداتی
که سزاوار بودند توفیق نیافته بود.
دایی از حال دنیل پرسید برادر ژاک..
دیگر فقیر نبودند اما به قناعت
عادت کرده بودند. زندگی مرتبا
بدبختی میزاید بیآنکه حتی از
آنچه در شکم دارد علامتی ظاهر کند.
او هرگز نمیتوانست از آنان بفهمد
که پدرش چجور آدمی است.
او خود یقین نداشت که خاطرات
پرمایه در درون او کودکیاش را
نشان دهد. دو سه تصویر برجسته
را درمیآمیخت ؛ کسی را که سالها کوشیده بود از خود بسازد محو کند
و سرانجام او را به همان موجود بینامونشان و کوری بدل کند که
آن همه سال بهواسطهٔ وجود
خانوادهاش همچنان باقیماندهبود
و تمام اصالت حقیقی او از آن بود.
و حالا این مرد بهصورتی افسانهوار
از پدر او حرف میزد. تمام سنگینی
وجود مردانهٔ خود را بهکار گرفته
بود تا سرنوشت این بچهای را که مسئولیتش با او بود عوض کند و
درواقع عوض هم کرده بود.
آقای برنار معلم دورهٔ ابتدایی،
اکنون روبروی ژاک بود . در آپارتمان کوچکش، پیر شده بود. پیری زیر
پوست گونهها و دستها. گذشت
عمر او را ملایمتر کرده بود.
اما هنوز صدایشمحکم بود.
مثل همان موقع که میگفت:
بهردیف دو. دو ! نگفتم بهردیف پنج !
ص ۱۰۸
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
...📚📖
آنت شومترین جنگها
را شناخت...
جنگ کارگران را، نه بر ضد طبیعت یا
بر ضد اوضاع _ نه برضد توانگران
تا نان خود را از چنگشان بیرون کشند
_ بلکه جنگ کارگران برضد کارگران ،
تا نان و خردهریزهایی را که از
میز توانگران یا دولت ،
این قارونِ خسیس ،
بهزمین ریخته میشود از همدیگر
بربایند. ...
این نهایتِ بینوایی است .
|| #رومن_رولان #جان_شیفته
ترجمه؛ م.ا.بهآذین
نشر دوستان/ ص ۲۶۷ |
@ktabdansh 📚
.
.
راستی که خوشیهای زندگی
کدام است؟
یا درست بگويم؛
جز رنج مگر چیزی هست؟
اگر هم لذتی باشد، یا بدان
خو میگیریم و زود از آن
بیزار میشویم یا آنقدر مختصر است
که از دست به دهان نمیرسد..
[ سیسرون | دو رسالهٔ عیش و پیری
ترجمه محمد حجازی
نشر علمی و فرهنگی/ ص۲۸ ]
.
" ما فقط از زندگی نزیسته
میترسیم"
این زندگی
چیزهای زیادی بهمن بدهکار است ...
اما مهمترینش
یک جوانی بدون رنج و نگرانی
در یک سرزمین آرام است.
سال بلوا عباس معروفی
...
ظلم اگرچه بسیار است
اما بهسرآید و ظالم اگرچه
جبار است آخر در سرآید
ای ستمکار بیندیش از آن
روز سیاه
که تو را شومی ظلم افکند
از چاه به چاه ...
خواجه عبدالله انصاری
نماند ستمکارِ بد روزگار
بماند بر او لعنت پایدار
سعدی
@ktabdansh
📚📖
...
این جهان
آوردگاه موجودات رنجکشیده
و محنتزدهای است که صرفا
با دریدن یکدیگر
به هستی خود ادامه میدهند...
انسانهای وحشی یکدیگر
را میخورند و
انسانهای متمدن یکدیگر
را فريب میدهند...
هیچچیز در این زندگی گذرا ثابت
نیست، نه دردهای بیپایان،
نه سرور جاودانه، نه تأثری دائمی،
نه شور و هیجانی پایدار و نه
تصمیم مهمی که بتوان برای
زندگی گرفت. همهچیز در جریان
زمان حل میشود.
بدترین بلایی که ممکن است
گریبان یک ملت را بگيرد
اینست که فاسدترین قشر و
اراذل و اوباش جامعه
به حکومت برسند.
عالیمقام ؛ آرتور شوپنهاور
@ktabdansh
... 📖📚
...
[ #ادبیات ژاپن ]
داستانهای کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
قسمت ۱۰
منتظر واکنشهایش میماند، مرد
میتوانست با حرکت سر یا یک
لبخند به او جواب بدهد، اما از
جایش تکان نمیخورد و در چهرهاش
هیچ هیجانی دیده نمیشد.
یک شب ، هراسی شدید آمیخته با
ترحم، وجود توکیکو را تسخیر کرد.
او یک شیء نبود، بلکه موجودی
زنده مثل خودش بود، با یک قلب،
دو شش، یک معده. اما نمیتوانست
چیزی ببیند، چیزی بشنود. هیچ
کلمهای از دهانش خارج نمیشد
و اگر میخواست چیزی را بگیرد
یا برخیزد، نه دستی داشت و نه
پایی... دنیا برای او در سکوت و
شب تاریک جاودانی متوقف شده بود.
ستوان آنجا بود، کنار توکیکو ،
زندهبهگور در گوشت خود...
توکیکو میتوانست در ذهن خود
مجسم کند که او کمک میطلبید،
میخواهد هرقدر هم ضعیف، پرتویی
ببینید و صدایی بشنود... لحظهای
دستش را بهسوی چیزی دراز کند...
همهچیز برای او قدغن بود!
توکیکو فریادی کشید و مثل بچهای
زیر گریه زد. دیگر نمیتوانست
در این حالت بماند: نیاز داشت
آدم ببیند، یک چهره، چهرهای انسانی...
توکیکو او را در رختخوابش رها کرد
و باعجله به منزل ژنرال واشیو رفت.
ژنرال پیر کاملا ساکت به اعترافات
مفصل توکیکو گوش داد و بعد
مردد و معذب مکثی طولانی کرد،
بیآنکه بتواند چیزی بگوید.
در نهایت اعلام کرد:
برویم او را ببینیم.
هوا تاریک شده بود. فانوسی آماده
کردند و در تاریکی شب بهسمت
ویلا راه افتادند. کنار هم راه
میرفتند، هرکدام در افکار خود
غرق بودند و چیزی نمیگفتند.
ژنرال واشیو پس از ورود به اتاق
طبقهٔ دوم تعجب کرد: ولی
اینجا کسی نیست! پس کجاست؟
توکیکو همانطور که ژنرال را
روی پلهها دنبال میکرد، گفت
باید روی زمین باشد، روی تشکش.
تشکی را که کنج اتاق بود نشان
داد و با دیدن ملافههای خالی،
ماتومبهوت ایستاد.
ژنرال گفت با وضعیتی که او دارد،
نمیتواند جای دوری رفته باشد.
بیائید در خانه دنبالش بگردیم.
اما خیلی زود بهحقیقت پی بردند؛
ستوان سوناگا ناپدید شده بود.
ناگهان توکیکو گفت نگاه کنید!
این چیست؟
نوشتهای بدخط پایین دیوار کاغذی
کنار ملافههای مچالهشده ناشیانه
با مداد رسم شده بود.
توکیکو خم شد و توانست بهسختی
آن پیام چند کلمهای را بخواند:
" تو را میبخشم"
آنگاه فهمید که احتمالا شوهرش
تا پای میز کوتاه خزیده و روی
اندام بریدهاش ایستاده بود تا
بتواند مداد را پیدا کند و آن را
با دهان بردارد. او با تلاشی
طاقتفرسا بالاخره موفق شده بود
... همانطور که به حروف
کج و معوج روی کاغذ مینگریست،
احساس کرد که صورتش از خون
خالی شد.
سمت ژنرال برگشت و گفت
میترسم تصمیم به خودکشی
گرفته باشد.!
اندکی بعد تمام اهل خانه بیدار
شدند؛ خدمتکاران فانوسهای
دیگری آوردند و همه در باغ بزرگ
و دستنخوردهای که دورتادور
ویلا را گرفته بود به جستوجو
پرداختند.
توکیکو با قلبی تپنده بهدنبال ژنرال
پیر که نور ضعیف فانوس را در
تاریکی میتاباند حرکت میکرد.
... تو را میبخشم ...
...
✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد
...📚💫
زمانی میرسد که
سکوت، خیانت است ...
مارتین لوترکینگ
▫️ هرکس ، هرطور ، که مرامیشناخت
من همان بودم ؛
سمتِ راستم دریا سمتِ چپم باد بود.
〰〰〰〰〰〰
اقیانوس است آکنده از
دُرّ و گوهر که آن را هیچ پایان نیست
اما بدان که گوهر را در کنار ساحل
نمیتوانی یافت.
غواصی باید، چالاکی، نیکبختی،
تا دردانه عشق را در ژرفای وجود
او صید کند.
▫️عشق دردانهستُ من غواصُ
دریا میکده، سرفروبردم در اینجا
تا کجا سربرکنم!
〰〰〰〰〰
باید راه افتاد، مثل رودها که
به دریا میرسند ، بعضی هم به
دریا نمیرسند، رفتن هیچ ربطی
به رسیدن ندارد................
#کتاب_دانش 📚
...📚☘
◢ ☼ گـشـودنـ ایـنـ در، اغـاز سـفـریـ درونـِ نـگـاهـ هـنـرمـنـد ☼ ◣
🎨 فولدر، دریچهای به جهانِ خلاقیت من و تو.»
📥ورود به مجموعه هنری
✨راه ارتباطی: @artist_kurd
📚🎧 ۱۹۸۴
قسمت هفتم.
صدها و هزارها نفر
از مردم فقیر نه کفش
به پا داشتند و نه حتی
اتاقی که در آن شب را
به روز بیاورند کودکان
ساعتها برای اربابان
ظالم کار میکردند
در میان آن فقر وحشتآور
فقط چند خانه مجلل وجود
داشت که ثروتمندان که
تعداد زیادی خدمتکار و
پیشخدمت از ایشان
مراقبت میکرد در آن
ساکن بودند همهٔ آنها
مردمان چاق و زشتی
بودند که قیافهٔ وحشتناکی
داشتند. کاپیتالیستها
صاحب همهچیز بودند
هرکس اطاعت نمیکرد
به زندان میافتاد...
جورج اورول
قسمت ششم 👉
#معرفی کتاب #نمایشنامه
📚 هرطور که بخواهيد،
یا آنطور که میل شماست،
🔱 ویلیام شکسپیر
ترجمه دکتر اسماعیل دولتشاهی
انتشارات نوید شیراز.
کمدیای است در پنج پرده.
شکسپیر این نمایشنامه
را برمبنای رمانس منثور رزالیند،
اثر تامس لاج نگاشت. رزالیند
با جامعهٔ مردانه از دربار عموی
غاصبش میگریزد.
شخصیتهای نمایش، حالتهای
روانی نگرش به عشق را تحتتأثیر
روح جنگل قرار دارند.
بیشتر دوستیها ظاهرسازی و
بیشتر عشقها حماقت است.
ص ۱۰۸
ای دنیای پست و شریر /
زمانیکه یاوگیهای خود را که از
این ابلهان آموختهای
ازدستمیدهی / سبب میشوی
که ابلهان خردمند بهنظر آیند. /
دنیا پر از ابلهان است، بخت یار
ابلهان است. ...
پردهٔ چهارم. ص ۱۲۳
هیچ فسادی هرچههم ساده باشد
وجود ندارد که ظاهر خود را
با علائمی از فضیلت نیاراید. "
آیا شریفتر آن است که ضربات
و لطمات روزگار نامساعد را
متحمل شویم و یا آنکه
سلاح نبرد بهدستگرفته با
انبوه مشکلات بجنگیم.. "
👤 #ویلیام_شکسپیر
مستند زندگینامه 👉
@ktabdansh 📚
.
موسیقی، متنهای کوتاه،
ویدئو کلیپ آخرین اخبار و
تحولات ایران و
جهان 👉 اینجا
...
[ #ادبیات ژاپن ]
داستانهای کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
قسمت ۹.
توکیکو دو باریکه خون دید که
روی چهرهٔ آماس کردهٔ مرد، چهرهای
که مانند هشتپایی آبپز ورم کرده
بود فرومیچکید.
فهمید چه شده است. او را از آخرین
راه ارتباطیاش با دنیای بیرون
محروم کرده بود و حتی نمیتوانست
بهانه بیاورد که دستخوش جنون
شده است. چطور ممکن بود نداند
که چشمهای رامنشدنی شوهرش
آخرین پناهی بود که نمیگذاشت
او همان حیوان مطیع و مطلوب
توکیکو شود؟ ... این را میدانست...
از این نفخههای هوشیاری که در اوج
نکبت روی سطح وجدانش بالا
میآمد و باعث میشد بهوضوح
درون قلب خود را ببیند نفرت داشت.
حس میکرد هوسی مخوفتر راهنمای
عملش بوده است. آیا با حذف این
نگاه سرزنشآمیز نخواسته بود از
شوهرش جسدی زنده بسازد و او
را بدل به فرفره گوشتی بینقصی
کند که فقط به تماس دست واکنش
نشان میدهد و میگذارد او بیهیچ
ممنوعیتی غرق در بازیهای فاسد
خویش شود؟... تا زمانیکه به او
نگاه میکرد انسان باقی میماند...
اما همین که کور میشد...
او که حالت تهوع داشت فریادی را
در گلو خفه کرد و ناگهان خود را
منقلب و لرزان دید.
پس از آنکه گذاشت تن زخمدیده
شوهرش از درد بهخود بپیچد،
بهسمت پلکان شتافت و با پاهای
برهنه دواندوان در دل شب بیرون
رفت. ابتدا مستقیم بهسمت مقابل
دوید و فکری جز فرار در سر نداشت.
سپس وقتی به انتهای ملک رسید،
به راست، در جهت روستا، پیچید و
متوجه شد که بهسوی منزل پزشک
میرود. هنگام بازگشت به ویلا،
مرد بیچاره همچنان دور خود
میپیچید و مینالید. دکتر که هرگز
ستوان سوناگا را ندیده اما تعریفش
را شنیده بود، بهمحض ورود به
اتاق، بهتزده ایستاد.
آمپول آرامبخشی به او زد و روی
چشمهایش کمپرس گذاشت و
بیآنکه توضیحات نامفهوم و ناشیانه
توکیکو را گوش کند، باعجله از
آنجا رفت.
ستوان پس از گذراندن شبی
پرالتهاب، سپیدهدم بهخواب فرورفت.
توکیکو همانطور که میگریست و
آرام سينهٔ مرد را نوازش میکرد،
مرتب میگفت مرا ببخش...
مرا ببخش... ستوان از تب میسوخت
و آرام نفس میکشید.
توکیکو تا چند روز بالای سرش
باقی ماند؛ بیوقفه کمپرسهای سرد
را روی پیشانیاش عوض میکرد و
با انگشت پیوسته واژهٔ ببخشید را
روی سینهاش مینوشت.
ساعتها با ملایمت با او حرف
میزد و گذشت زمان را حس نمیکرد.
شبها تب ستوان پایین میآمد و کمی
بهتر نفس میکشید. توکیکو وقتی
کموبیش مطمئن میشد که او
هوشیاریاش را کاملا بهدستآورده،
دوباره سعی میکرد روی بدنش
خیلی واضح بنویسد مرا ببخش.
...
✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد
...📚✨
هر تمنایی که پختم زیرگردون،
خام شد
زین تنور سرد هیهات است
نان آید برون
صائب
💢 #خودشناسی
🔵 ده فضیلت ضروری
در دنیای کنونی
ترجمه و صدا ؛ دکتر ایمان فانی
۱- تابآوری و انعطافپذیری↪️
یعنی ادامه دادن وقتی اوضاع
بهنظر خوب نمياد.
۲- همدلی ↪️
با رنج و تجربههای ویژهٔ آدمها
دیگه اتصال پیدا کنیم.
۳- صبر و حوصله ↪️
ترافیک، سیاست، از کوره دررفتن.
۴- نفع شخصی ↪️
بدون هنر ایثار هرگز نمیتوانیم
خانواده داشته باشیم یا.....
#کتاب_دانش 📚
📚🎧 ۱۹۸۴
قسمت ششم.
زیرا همانطور که احساس
تحت تعقیب بودن و حس
وفاداری به حزب در مغز
و روح اعضای حزب فرو
رفته بود همانطور هم
احساس غریزی از روح
و جسم ایشان بیرون
کشیده شد منطق و
عقل به وینستن میگفت
که بههرحال میبایست
استثناهایی وجود داشته
باشد ولی دل و قلبش این
نظر را باور نمیکرد..
جورج اورول
قسمت پنجم 👉