ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

...

مطالعه 📖 رمان

📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۴.

افکار شما حتی اگر افکاری پلید
باشند، همیشه تازمانی‌که در
سرتان باقی‌مانده‌اند ژرف‌ترند،
چون به‌بیان آیند چرندتر و غیرشرافتمندانه‌تر از
کار درمی‌آیند
.
روز نوزدهم سپتامبر یک گام
دیگر برداشتم. به‌یک حراجی رفتم؛
آپارتمان مادام لبرش. سوداگران و
یهودیان... به اشیای روی میزها نگاه
کردم... احساس می‌کردم میز قمار
است، من حق انتخاب دارم! ...
بعضی‌ها به‌هیجان آمده بودند...
آلبوم خانوادگی با دو روبل و پنج
کوپک خريدم... معمولآ اولین ورق
باخت می‌آورد...
آقایی شیک‌پوش گفت اوه، دیر
رسیدم. شما خریدید؟...
- ده روبل می‌فروشم... وقتی تقاضا
هست، بازار هم هست...‌ دوستم افیم '
گفت که کرافت می‌خواهد مرا ببيند.
به منزل درگاچف رفتیم... کرافت بیست‌و‌شش‌ساله و لاغراندام، موبور..
( با مهمانان بحث‌هایی کردند ...
استدلال منطقی فی‌نفسه
پیش‌داوری‌ها را از میان برخواهد
داشت. یک اعتقاد عقلانی احساس
را هم برمی‌انگیزد مردم بسیار
گونه‌گون‌اند احساسشان را بی‌درنگ
عوض می‌کنند... ) خودم را وارد
بحث کردم تا مرا خوب بپندارند...
متزلزل شدم... نه من نباید با مردم
ارتباط داشته باشم... دلیرانه حرف
می‌زدم اما گویی زبان نداشتم؛
من حق ندارم دربارهٔ کسی داوری
کنم. هرکسی اندیشهٔ خودش را دارد
.
آزادی فردی یعنی آزادی خودم،
مقدم بر همه‌چیز است. *
من با پرداخت پول به جامعه
به‌صورت مالیات توقع دارم
کسی مالم را ندزدد،
به‌حقوقم
تجاوز نکند.مرا مجبور نکنند به‌
بشریت خدمت کنم. بگوئید چرا من
وظيفه دارم شریف باشم؟
من اختیار خودم را کلا ازدست‌دادم. با شتاب
حرف می‌زدم. همه سرتاپا گوش
دادند.
در دنیا سه‌جور آدم فرومایه وجود
دارد؛ آنان که پستی خود را بهترین
فضیلت می‌دانند. آنان که فرومایگان شرمسارند اما بازهم به‌آن ادامه
می‌دهند و فرومایگان محض و بالفطره.
در جامعهٔ ما هیچ‌چیز روشن نیست.
شما منکر وجود خدا هستید و
قهرمان‌گرایی را نفی می‌کنید.
من که فقط یک‌بار در دنیا زندگی
می‌کنم، اجازه دهید دربارهٔ منافع
خودم به‌داوری بنشينم. برای من
چه اهمیت دارد که در یک‌هزار سال
چه بر سر انسانیت شما می‌آید اگر
بنا به اصول و تعالیم شما، قرار
باشد من نه به عشق برسم و نه
به زندگی آینده، نه به‌عنوان قهرمان
مورد توجه قرار گیرم
؟
نه، اگر چنین باشد من ترجیح
می‌دهم به جاهلانه‌ترین وجهی
برای خودم زندگی کنم و همه را
بگذارم به جهنم بروند
!
به‌من می‌خندید، می‌خواهید از شما
تبعیت کنم؟ .. همگی به درگاچف
دست دادند و بدون اندک توجهی
به‌من رفتند.
به‌دنبال کرافت از در بیرون رفتم.
خود را به واسین رساندم؛
گمان می‌کنم شما پدرم ورسیلوف را
می‌شناسید. نظرتان دربارهٔ او چیست؟
... جوان‌خام

ادامه دارد

📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

‌‌.‌‌‌..

[ #روانشناسی ]

در ادامهٔ تنبلی
اگر باید همیشه آری بگویید و همه
را راضی کنید مسأله‌ساز می‌شود.
بی‌میلی هم یکی از دلایل تنبلی
است. وقتی از انجام کاری طفره
می‌روید و بی‌علاقه هستید وقتی
واقف هستید،دلایلش را از خود
بپرسید. مرتب‌کردن، نظافت،
خرید ضروری، مراجعه به پزشک
و... یک گزارش ساده بنویسید؛
فایده آن کار چیست؛
از خواب بیدار می‌شوید تا شب
میگوئید انجام می‌دم، در پایان روز
هیچ؟! به زیان انجام ندادنش فکر
کردید؟ فواید و تحلیل سود و زیان
را دوباره بنویس در دو ستون؛
۱- فواید؛ اگر شروع کنم احساس
بهتری دارم.
۲- زیان؛ ممکنه خیلی وقت بگیره.
امتیازات شروع را هم بنویس و
مقایسه کن.‌ حالا برنامه‌ریزی؛
می‌خواهم بدانم دقیقا از کِی شروع
می‌کنید ، از چه ساعتی :|
مثلآ ورزش کردن، رژیم لاغری ...
حالا دو ستون دیگر؛
۱ - مشکلات ... ۲ - راه‌حل ‌‌‌...
مرحلهٔ سوم؛ کار را ساده کنید؛
○کار را به اجزای کوچک تقسیم کنید.
○در هر زمان به یکی رسیدگی کنید.
○فقط لحظهٔ اکنون مهم است.
○زمان‌های کوتاه و محدود.
درضمن تنبل‌ها می‌گن بی‌فایدست
۱۰ تا ۱۵ دقیقه تا آخر شب خودش
یه دریاست. بله. مجبور نیستید اما
کار کوتاه خوشایندتره :)
مرحلهٔ چهارم؛ مثبت فکر کنید؛
بالاخره ممکنه از انجام ندادن کاری
ناراحت بشید، مثلا به جاش
تلویزیون ببینید، علتش اینه که
شما به‌طرزی غیرمنطقی و
غیرواقع‌بینانه فکر می‌کنید.
وقتی اجتناب می‌کنید خود را فريب
می‌دهید.

( دکتر آرون بک) افکار منفی را
تی، آی، سی یا " شناخت‌های مخل
انجام کار" نام گذاشته و شما
می‌توانید جای این‌ها رو با
تی، اُ، سی یا " شناخت‌های کارگر "
عوض کنید. در بحث بعدی یاد
می‌گیریم.

از حال‌بد به حال‌خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی

قسمت قبل 👉
" ما باید سرنوشت خود را
مثل اندام‌مان بشوییم و شیوهٔ
زندگی‌مان را مانند لباس‌هایمان
عوض کنیم. فرناندو پسوا "

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

💭
پیش از شما
بسان شما بی‌شمارها
با تار عنکبوت نوشتند روی باد:
کاین دولت خجستهٔ جاوید،
... .. زنده باد!!

محمدرضا شفیعی کدکنی

Читать полностью…

کتاب دانش

...

قسمت ۸

می‌گفت که احتیاج به آرامش دارد
و به هرآنچه آرامشش را به‌هم می‌زد
توجه می‌کرد و این علت‌ها ولو بسیار
کوچک، به خشمش درمی‌آورد
.
حالش از دیروزش بدتر می‌شد و
خود را فريب می‌داد زیرا تفاوت
بسیار ناچیز بود.
نزد پزشک معروف دیگری رفت.
او هم همان حرف‌های اولی را زد.
پزشک حاذقی که از آشنایان
دوستش بود فرضیه‌هایی زد که
بر وحشت او افزود. اعتقادش به
معالجات از میان رفت و افسرده
شد. _ یک پزشک را انتخاب و
دستوراتش را مو به مو اجرا
می‌کنم، فعلا تردید کافی‌ست.
گفتن این حرف‌ها آسان بود و
درد پهلویش شدت می‌گرفت.
اشتهایش کم می‌شد و نیرویش
سست. تنها او بود که از این تحول
خبر داشت و هیچ‌یک از اطرافیانش
آن را نمی‌فهمیدند یا نمی‌خواستند
بفهمند
.
زن و دخترش در تب ضیافت‌ها
گرفتار و از او در خشم.
برخورد پراسکویا فیودورنا با بیماری
شوهرش آشکارا این بود که او بهانه‌ای
برای آزار او دارد.
ایوان‌ایلیچ در دادگاه هم بنظرش
می‌رسید که طوری تماشایش می‌کنند
که انگاری باید جایش را خالی کند...
دستش می‌انداختند...
در بازی ورق می‌باخت... و همه
می‌گفتند اگر شما خسته‌اید بازی
را قطع کنیم ... گرفته و عبوس
ادامه می‌دادند. شام می‌خوردند
و می‌رفتند. ایوان‌ایلیچ تنها
می‌ماند و خوب می‌دانست که
زندگی برایش تلخ است و زندگی
دیگران را هم تلخ می‌کند و این زهر
در جانش جاخوش کرده
.
با درد جسمانی اغلب شب بیدار
می‌ماند. صبح باز باید لباس بپوشد
و به دادگاه برود... هر لحظه عذابی
بود که این زندگی را لب گودال
گور به‌تنهایی تحمل کند بی‌هیچ
همنفسی که حال او را بفهمد و
غمخوارش باشد
.
پنج‌.
یکی دو ماه گذشت. قبل سال نو
برادرزنش نزد آنها آمده بود. با دیدن ایوان‌ایلیچ دهان باز کرد که فریادی
از تعجب بکشد، مبهوت در چهره‌اش
خیره شد.
چی شده ؟ خیلی عوض شده‌ام؟
بله... عوض که شده‌ای! ...
در آینه خود را دید ... عکس‌ها را
هم... دلش گرفته و جانش تاریک‌تر
از شب شده بود.
... در تالار پذیرایی را آهسته باز کرد
و پاورچین پشت در ایستاد و گوش
کرد...پراسکویا فیودورنا می‌گفت
نه، تو مبالغه میکنی!
مبالغه یعنی چه؟ تویی که نمی‌بینی.
آخر چه‌اش است؟
ایوان‌ایلیچ از در دور شد.
کلیه، کلیه‌ام جدا شده و در شکمم
ویلان است. .. در خیالش سعی کرد
او را جای خود بنشاند..‌‌
دستور داد کالسکه‌اش را آماده کنند...
زنش با مهربانی بی‌سابقه‌ای پرسید
کجا می‌روی، ژان؟
ص ۵۵

...
|| مرگ ایوان‌ایلیچ
_ لئو تولستوی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه. |

ادامه دارد

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

..

[ #روانشناسی]

بسیاری از اشخاص در شرایط
افسردگی و نگرانی تنبل می‌شوند
و قدرت حرکت خود را
ازدست‌می‌دهند.
" حال و حوصله ندارم، صبر می‌کنم..
* این حال و حوصله هرگز از راه
نمی‌رسد.
○● کار مقدم بر اندیشه است.
وقتی شروع کنید می‌بینید:
اقدام= انگیزه = اقدام بیشتر.
اغلب فکر می‌کنیم اشخاص‌موفق اعتمادبه‌نفس دارند؛ اما - رسیدن
به هدف‌ها با فشار روانی همراه
است. موانع هم وجود دارد؛ نه
دلسرد می‌شوند و نه تحملشان
کم می‌شود. پس رویارویی کنید
و ایستادگی. از شکست نترسید؛
از 0 تا 3 امتیاز دهید:
۱- تن به کار نمی‌دم چون حالم
خوب نیست.
۲- طفره می‌رم چون به‌نظرم
دشوار است.
۳- وقتی از دیگران خشمگینم
کار نمی‌کنم.
۴- احساس می‌کنم کارم را
به‌شکل مطلوب انجام نمی‌دم.
۵- هر جا احساس کنم دیگران
ریاست می‌کنند از کار طفره می‌رم.
خب، از روش خیال ترسیده
استفاده کنید.
بزرگنمایی کردن مشکلات،
ذهن‌خوانی، کامل‌گرایی، باعث طفره
و تنبلی می‌شود.
بنویس؛ این کار منه، مسئولیتی که
دارم، با طرز تلقی جدید و درست،
انجامش می‌دم، با کیفیت خوب،
بقیش مهم نیست و تمام :)
برخورد ما با کسی‌که از ما تعریف
کند، بسیار انگیزش‌بخش است،
اما پاداش‌ها باید از درون انسان
نشأت بگيرد. تنها انگیزه و اندیشهٔ
شماست که می‌تواند شما را
خوشحال یا ناراحت کند. اگر برای
خود بهایی قائل نشويد هرگز کاری
برای خوشنودی خود نمی‌کنید.
کلمات باید‌دار را این‌طور تعبیر
می‌کنید که خب، حالا فرصت دارم
بعدا انجام می‌دم، این بعدا گفتنا
انجام دادنش دشوارتر می‌شه.
( گاهی به‌جای باید، بهتر است را
جایگزین کن )
مرتب کردن اتاقتان، تخت، لباس‌ها. مسامحه‌کاری و تنبلی دیگران را
ناراحت می‌کند. فقدان قاطعیت
به‌همراه می‌آورد. این‌گونه نباش.
اخلاق، وظیفه، اهمیت به کارها
عزت‌نفس را به‌برداشت دیگران
منوط می‌کند. اما تسلیم خواسته‌های غیرمنطقی نیز نشوید‌.
تمرین کنید و بنویسید.

<< انسان نه‌تنها با عمل،
بلکه با بی‌عملی نیز می‌تواند
به‌دیگران آسیب برساند.
جان استوارت میل >>

قسمت قبل 👉

از حال‌بد به‌حال خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی


...📚☘🪷

Читать полностью…

کتاب دانش

فیلم سینمایی
شاید وقتی دیگر 👉
کارگردان بهرام بیضایی
.
متن‌های کوتاه ادبی،
هنر، موسیقی،
... آخرین اخبار روز

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 ۱۹۸۴
قسمت پنجم.
یک خصیصه بد
همیشه با اوست
چیزهایی می‌گفت
که نگفتن آن بهتر بود
رهبران طرد شدهٔ قدیمی
حزب در این کافه
اجتماع می‌کردند
تنها علاقه کافی نبود
و عقیده بر این بود
که ایمان عبارت از
ناآگاهی و از خود
بی‌خودی کامل است

وینستن وضعی را که
با وضع امروز تفاوت
داشته باشد به‌خاطر
نمی‌آورد
جورج اورول

قسمت چهارم 👉

Читать полностью…

کتاب دانش

همه
در دوزخی گرفتاریم
که هر لحظه‌اش
یک معجزه است..
امیل_سیوران

Читать полностью…

کتاب دانش

مسیح

برای خوبی و زیبایی
جان نداد.
جان دادن برای خوبی و زیبایی
ساده‌ترین کار ممکن است.
کار سخت
جان دادن برای
تیره‌روزی و فساد است.

|| سکوت
شوساکو اندو |

📚🎄🌺

Читать полностью…

کتاب دانش

...

[ ادبیات ژاپن ]
داستان‌های کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی, فانتزی)
قسمت ۷.

اعضای خانواده منزجر از ظاهر
جسمانی ستوان یا از ترس این‌که
مجبور شوند به او کمک مادی کنند،
عملا هرگز به‌دیدنش نمی‌آمدند.
توکیکو نیز پدر مادرش را از
دست‌داده بود و می‌دانست
سرنوشتش هیچ اهمیتی برای برادر
و خواهرش ندارد. بنابراین هردو
جدا از مردم زندگی می‌کردند یا
با افقی محدود به همان اتاق در
رویارویی شومی که طی آن عفت
توکیکو به‌عنوان همسری باوفا
درمقابل سکوت کر و لالی شوهرش
قرار می‌گرفت که شبیه کوزه‌ای
سفالی شده بود. مرد نیز نتوانسته
بود خود را با زندگی نباتی که تقدیر، بی‌رحمانه برایش رقم زده بود وفق
دهد. باوجود سلامتی که حاصل
بنیه استوارش بود، ساعت‌ها بی‌آنکه
حرکتی کند به‌پشت دراز می‌کشید و
در هر ساعت از روز و شب به‌خواب فرو‌می‌رفت یا چرت می‌زد.
توکیکو به‌فکرش رسیده بود که
مداد در دهان شوهرش بگذارد تا
بنویسد و دو کلمه‌ای که در ابتدا
نوشته بود روزنامه‌ها و مدال بود. می‌خواست تمام بریده‌های مقالاتی
را که هنگام شاهکارش منتشر شده
بود بخواند. مدال هم همانی بود
که رسما به وی اعطا شده بود.
وقتی در بیمارستان به‌هوش آمده
بود، ژنرال واشیو آن‌ها را به افتخار
جلویش گرفته بود و او این‌ها را
به‌یاد می‌آورد. تا مدت‌ها مرتب آن‌ها
را درخواست می‌کرد. توکیکو با
نوک انگشتان آن‌ها را جلوی او
مي‌گرفت و ستوان ساعت‌ها نگاه‌شان می‌کرد. توکیکو باآن‌که بیهودگی این وضعیت را درک می‌کرد شجاعانه
با گرفتگی عضلات که دست‌هایش
را بی‌حس می‌کرد، می‌جنگید و
اندکی نگران، شادی عمیقی را
زیرنظر می‌گرفت که آن پیکر
بی‌دست و پا از تماشای یادگارهای
افتخارش احساس می‌کرد، بی‌شک
خود ستوان هم خسته شده و آن‌ها
را طلب نکرده بود. آن‌گاه زندگی
توکیکو محدود شده بود، به ارضای
فوری اشتها و غرایز همسرش.
ستوان که پرخور و سیری‌ناپذیر
بود، هر ساعت از روز طلب غذا
یا طلب نزدیکی می‌کرد. اگر زن تن
به این کار نمی‌داد، مثل دیوانه‌ها
می‌شد و شروع می‌کرد به خزیدن
و در تمام جهات اتاق می‌چرخید.
توکیکو که محکوم بود در آن
منطقهٔ روستایی دورافتاده،
به‌همراه ستوان در انزوا زندگی
کند، فهمیده بود انزجاری که مرد
در او برانگیخته است، زندگی را
برای آنها تحمل‌ناپذیر می‌کند و
فقط علاقهٔ اهریمنی می‌تواند
باعث شود که او بر این انزجار
فائق آید. آنها مثل دو حیوان وحشی
بودند که در قفسی حبس شده
باشند. بنابراین تصمیم توکیکو
برای رها کردن عنان خواهشهای
حیوانی‌اش اصولا امری طبیعی بود. به‌این‌ترتیب او کم‌کم به‌جایی
رسیده بود که مرد را بسان اسباب‌بازی بزرگی فرض می‌کرد که می‌تواند از
آن استفاده یا سوءاستفاده کند.
او مقهور نیروی حیوانی شده بود
که مرد بی‌شرمانه با آن غرایزش
را ابراز می‌کرد و از این رو ابدا کم
نمی‌آورد و خودش نیز سیری‌ناپذیر
شده بود. گاهی از وجود خویش
وحشت می‌کرد و لرزان از خود
می‌پرسید نکند دارد مجنون می‌شود.
آن چیز غریب که زیر سلطه‌اش بود
و توانایی جابجایی و حرف زدن
یا شنیدن نداشت تکه‌ای چوب یا
سفال نبود، بلکه انسانی بود
ساخته شده از گوشت و احساسات.
از همه جالب‌تر این بود که تنها ابزار
مرد در برابر شکنجه‌های توکیکو،
چشمان درشت و گردش بود؛
نگاهش که گاه از آن اضطراب و
گاه خشم می‌بارید در نهایت از
فرط عصبانیت و ناتوانی پر از
اشک می‌شد.. این بازی مرتب
تکرار می‌شد و پایانی نداشت
...
✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد

...📚✨

Читать полностью…

کتاب دانش

تمامِ بدبختیِ من
از دوستانِ دروغین
سرچشمه می‌گیرد.

... فردریش شیلر

Читать полностью…

کتاب دانش

...

[ روانشناسی ]

مسئلهٔ روحی شماره ۳؛ احساس گناه، دلسردی، فشار روانی هنگام کار؛
دوساعت کار اضافه‌ی شما؛ منجر
می‌شود به عصبانیت، دلسردی
یا احساس گناه برای دیر رسیدن
به خانه؟ ( اگر به‌موقع نروم،
ناراحت می‌شوم ) شکایت و خشم،
کامل‌گرا معتقد است نباید عصبانی
شود. واکنش منطقی را بنویس. *
مسئلهٔ روحی شماره چهار؛
تحریک‌پذیری، احساس ناکامی و
اختلالات زناشویی؛
احساس می‌کنم همسرم به حقوق
من تجاوز می‌کند، می‌خواهم تنها
باشم اما مجبورم با او صحبت کنم.
عصبانیت، در دام افتاده، نگران،
ناکام، نباید مرا کنترل کند. وضع
من از این بدتر می‌شه.
انتظار کمال‌گرایانه؛
انتظار ذهن‌خوانی دارم؛ باید به
تنهایی من احترام بگذاره. این
عبارت باید‌دار یک امر منفی است.
باید خوشبخت باشم. این یک
فوبیای رنج است. گاهی این فرضیه‌ها
آمیخته‌ای از خوب و بد هستند.
شناسایی فرضیه‌های خاموش و
واکنش منطقی را بنویس.
یک توقع ناتمام از داشتن یک زندگی
شاد! هدف‌های واقعی چیست؟
درک متقابل؟ مذاکره برای رسیدن
به تعادلی که معنادار باشد.
مسئلهٔ روحی شماره ۵؛ افسردگی؛
افکار منفی و غیرمنطقی؛
ابتدا خطای شناختی را پیدا کنید؛
چرا احساس بی‌ارزش بودن می‌کنم.
بررسی شواهد وروش معیار دوگانه
را استفاده کنید.
اندیشهٔ اتوماتیک را بنویس *
برگهٔ روزانه روحیه‌سنجی؛
ستون اول: افکار اتوماتیک،
ستون دوم؛ خطای شناختی و
ستون سوم؛ واکنش منطقی را
بنویس و بین 0 تا 100 درصد
امتیاز بدهید.
در فصل ۹ به علل تنبلی می‌پردازیم.


از حال‌بد به حال‌خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی غراچه‌داغی

قسمت قبل 👉

<< کسی را که برای او ،
گزینه‌ای بیش نیستی ؛
هرگز به اولویتت تبدیل نکن.
مایا آنجل >>
📚🌿

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 ۱۹۸۴
قسمت چهارم

این میزان با آنچه قبلا
پیش‌بینی شده بود تفاوت
داشت نشان می‌داد که آن
پیش‌بینی‌ها غلط بوده
است کار وینستن آن بود
که مطالب سال گذشتهٔ
تایمز را طوری تصحیح
کند که با اعلاميه امروز
تطبیق داشته باشد
اما پیام سوم به یک
اشتباه کوچک اشاره
می‌کرد
جورج اورول

قسمت سوم 👉

Читать полностью…

کتاب دانش

...

ناامیدکننده‌ترین ننگ‌ها،
ننگ نادانی است که گمان می‌کند
همه‌چیز را می‌داند و به‌خودش
اجازهٔ کشتار می‌دهد
... کامو

قسمت ۱۰

دایی از پلاژ برمی‌گشت
ژاک را می‌خنداند....
با همان معصومیتی که داشت،
برای مختصر دردهای گذرایی که
می‌کشید اهمیت زیادی قائل می‌شد
نگاهی به سرتاپای خودش می‌کرد
گویی در سیاهی مرموز اعضای
خود تأمل می‌کرد. ...
این آدم کرولال جلوی پیشخان
ایستاده و با رفقایش که همه
بشکه‌ساز یا کارگر راه‌آهن بودند او
را خوش‌مشرب می‌دانستند با
نفس بریده بحث می‌کرد و
می‌خندید... ظاهرش از نیروی
مردانه‌ی فوق‌العاده‌ای حکایت می‌کرد
و صورتش حالت نوجوانان را داشت. صورتی خوش‌ترکیب شبیه خواهرش.
گاهی با زن‌ها رابطه داشت ...‌ با ژاک
و رفقا به شکار می‌رفت... یک سگ
شکاری دورگه مهربان داشت که
هیچ‌وقت از یکدیگر جدا نمی‌شدند
... ژاک تفنگ را برق می‌انداخت و
یک به یک فشنگ‌ها را با احتیاط
در فشنگدانی می‌گذاشت. ‌‌..
صبح وقت رفتن بود ...
رفقا هم منتظر ...
در کوپه قطار می‌نشستند ..
از خوشحالی برخوردار بودند که
مختص بی‌خیالی‌هایی بود که دور
از خشونت است
.
این مردان سفت و سخت خاموش
می‌شدند و چشم می‌دوختند به
غروب خورشید، بیشه‌ها ...‌ هوا
گرم‌تر می‌شد و از هر دری سخن
می‌گفتند مخصوصا از دعواها...
ژاک فهمید معاشرت با آدم‌ها خوب
است و قوت‌قلب می‌بخشد
.
قطار سوت می‌کشید وبه ایستگاه
کوچکی که پرت افتاده بود می‌رسید.
پياده شدن از قطار با هیاهو بود...
مسیر سربالایی و سکوت طبیعت...
صحرای پهناور پوشیده از بلوط ...
شکارچیان در مسیرهای متفاوت،
راهپیمایی خاموش میان بوته‌ها
و سرمستی ژاک.‌ صدای شلیک و
دسته‌ای کبک خاکستری
و گریختن سگ به‌جلو ...
ارنست به چابکی شکار می‌کرد و
ژاک در کیسه شکار غنیمت تازه
جمع می‌کرد و خود را در این مرز
بیکران ثروتمندترین کودک جهان
می‌دید... از شکار تعریف می‌کردند
و هرکس نکته‌ای اضافه می‌کرد...
می‌خوردند و با قطار برمی‌گشتند.
.. دایی دست او را محکم می‌فشرد..
ارنست همانند بسیاری از آدم‌های کر،
حس بویایی تند و تیزی داشت.
بوی غذا، عطر. بشقابش را بو می‌کرد!
رستوران برای آن‌ها یکی از مراکز
فساد بود که آدم را به گناه
می‌اندازد. مادربزرگ عاشق ملاحت و نیرومندی ارنست بود. در لباس فاخر
یعنی بسیار زیبا. ضعف او لذت‌بخش
بود. مدد می‌کرد تا دنیا
تحمل‌پذیرتر شود
،
ضعف در برابر زیبایی.
مادرش موهایش را به‌طرز زیبایی
آراسته بود که مادربزرگ او را زنی
بدکار توصیف کرد با او قهر کرد،
در چشمانش زیبای مادر اشک جمع شد. ارنست با دوستش دعوا و کتک‌کاری
کرد؛ آمد به اتاق خواهرش زیر لب
فحش می‌داد و نگاه غضب‌آلود
انداخت. از فردای آن شب، مادرش
همان لباس‌های سیاه و خاکستری را
پوشید. کناره‌جویی و حواس‌پرتی
او افزون‌ترشده بود و اینک برای
همیشه در فقر و تنهایی و پیری که
در راه بود جاگیر شده بود
..
ژاک تا مدت‌ها از دست دایی‌اش
عصبانی بود، بی‌آنکه بداند
علتش چیست.
ص ۹۷ ادامه دارد...

📚آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر


ویدئو مستند
ژان_پل_سارتر در مقابل آلبر_کامو
اگزیستانسیال و پوچ‌گرایی
👉

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

در کتابِ زندگی به روایت بودا
نوشتهٔ اشو

می‌خوانیم ؛
هرچیزی که می‌آموزید به قسمت
خودکار ذهن شما منتقل می‌شود،
بخش خودکار آن را برعهده می‌گیرد
و شما برای آموزش‌های جدید
آماده می‌شوید.
در زندگی عادی این واقعه معقول
است. اما رفته‌رفته قسمت
خودکار بزرگ و بزرگ‌تر میشود
و اگاهی مختصری باقی می‌ماند.
.....
همین لحظه به جستجوی اسبابی
برای جشن و سرور برخیز،
آن‌وقت است که فردی مذهبی
خواهی شد
و به‌تدریج خرسندی و
شکران نعمتی که عمیقا
ادا بشود دگرگونت می‌کند...

@ktabdansh 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

رسم زمانه برگشته.
خدا قسمت بکند بیست‌و‌پنج سال
پیش در خراسان مجاور بودم.
روغنی یک من دو عباسی بود.
تخم‌مرغ می‌دادند ده تا صد دینار.
نان سنگک می‌خریدم به بلندی
یک آدم. کی غصهٔ بی‌پولی
داشت؟ خدا بیامرزد پدرم را
یک الاغ بندری خريده بود.
باهم دو ترکه سوار می‌شدیم.
من بیست‌سالم بود. توی کوچه
با بچه‌های محله‌مان تیله‌بازی
می‌کردیم. حالا همهٔ جوان‌ها از
دل و دماغ می‌افتند...
باز قربان دورهٔ خودمان. ...

سه‌قطره‌خون صادق هدایت

سرتاسر مملکتی را که فتح کردند،
مردمش را به خاک سیاه نشاندند
و به نکبت و جهل و تعصب و
فقر و جاسوسی و دورویی و
تقیه و دزدی و چاپلوسی و ...
مبتلا کردند و سرزمینش را
به‌شکل صحرای برهوت
درآوردند. ...

توپ‌مرواریدی صادق هدایت

حال که ملت محکوم به مرگ بطئی
است، اقلا باید اجازهٔ یک تکان را
به او داد.
شاید بتواند یوغ ارباب‌هایشان را
تکان بدهد و سرنوشت خودش را
تعیین بکند.
تا پریشان نشود کار به‌سامان نرسد!

حاجی‌آقا صادق هدایت

...

Читать полностью…

کتاب دانش

...

[ ادبیات ژاپن ]
داستان‌های کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
قسمت ۸.

ستوان هم از همسرش می‌ترسید و
هم میلی جنون‌آمیز به او داشت.
اما زن لذت والای تهیج و آزار او
را کشف کرده بود.
سه‌سال سپری شده بود، زن با
چشمان بسته دراز کشیده باقی‌می‌ماند
و می‌گذاشت نور زنندهٔ خاطرات
در وجودش متجلی شود.
لجام‌گسیخته‌ترین صحنه‌ها، گویی با
نور فانوس جادویی معیوبی پخش
شده باشند. به‌طرز مبهم و نامشخص
از زیر پلک‌هایش رد می‌شدند.
ناخوش که بود، همیشه چنین حالی
داشت، حافظه و تخیلش به هیجان
می‌آمدند و کم‌کم میلی وحشیانه
به شکنجه‌دادن آن شکار بیچاره بر
وی چیره می‌شد. هوشیار بود اما
نمی‌توانست این جوشش درونی
خشونت را مهار کند.
ناگهان دریافت که اتاق پیرامونش
رفته رفته در ظلمت شب محو می‌شود.
اعصابش تحریک شده بود، قلبش
با این فکر که ممکن است دنیای
واقعی در دنیای کابوس‌هایش
فرورود، تپیدن گرفت. لازم بود چند
لحظه بگذرد تا بفهمد، که فقط فتیله
چراغ دارد ته می‌کشد، همین و بس.
دستش را به‌سمت پیچ تنظیم دراز
کرد و اتاق دوباره غرق آن نور
عجیب نارنجی و نسبتآ غیرواقعی
شد. برگشت سمت شوهرش که
ظاهرآ کنارش به‌خواب رفته بود،
خواب نبود از جایش تکان نخورده
و همچنان به‌همان نقطهٔ خیالی
در جایی از سقف، چشم دوخته بود.
تا کی در این حالت باقی می‌ماند؟
تحمل نمی‌کرد ساعت‌ها افکارش
به چیزی پناه ببرد که او هیچ
سلطه‌ای بر آن‌ها نداشت.
خشمی خاموش در وجودش پاگرفت.
ناگهان خودش را روی او انداخت و
با خشونت شانه‌هایش را تکان داد،
مرد که تعجب کرده بود، ابتدا
به‌صورت غریزی سعی کرد خودش
را رها کند، سپس منصرف شد و با
نگاه، زن را به مبارزه طلبید.
توکیکو فریاد کشید معنی این نگاه‌ها
چیست؟ به‌خودت اجازه می‌دهی،
عصبانی باشی!
همان‌طور که از نگاهش اجتناب
می‌کرد، خودش را به‌دست بازی‌های
بی‌رحمانهٔ همیشگی سپرد.
ادامه داد...
اجازه نمی‌دهم عصبانی شوی!
باید از من اطاعت کنی.
هرچه آزارش می‌داد، بر سرش فریاد
می‌کشید و تهدیدش می‌کرد،
مردِ تنه‌ای سرسختی نشان می‌داد و
تسلیم نمی‌شد.
آیا توان مقاومت را در ساعت‌ها
تفکر و خیره‌شدن به سقف می‌یافت؟
یا این‌که تحریک‌های توکیکو دچار
جنونش می‌کرد.
به‌هرحال بی‌آنکه ذره‌ای کوتاه بیاید،
پیوسته چشمان از حدقه درآمده‌اش
را که می‌خواستند سوراخش کنند،
به‌سویش می‌گرفت.
توکیکو دست‌هایش را روی صورتش
انداخت و فریاد کشید با این چشم‌ها
به‌من نگاه نکن.
بی‌آنکه متوجه شود چه می‌کند،
همان‌طور که دیوانه‌وار جیغ می‌کشید،
گذاشت انگشت‌هایش با تمام قدرت
در حدقه چشم مرد بیچاره فرو رود.
تودهٔ گوشتی که زیرش بود، از
درد به‌خودش پیچید.
مرد با نیروی حیوانی منحصر موفق
شد او را به‌عقب پرت کند.
...

✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد

...📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

🌺ستان سعدی

باب هشتم

آداب ۵ عالم ناپرهیزگار
کور مشعله‌دار است..

بی‌فایده هرکه عمر درباخت
چیزی نخرید و زر بینداخت..

آداب ۷ سه‌چیز پایدار نماند؛
مال بی‌تجارت و علم بی‌بحث
و ملک بی‌سیاست..

آداب ۱۹ دوکس دشمن مُلک و دین‌اند؛
پادشاه بی‌حلم و زاهد بی‌علم..

بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده
که خدا را نبود بنده فرمانبردار

گلستان سعدی || در آداب صحبت

کتاب دانش 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

📚 کتاب دانش

آن روز که تصمیم بگيريد
خودتان را نجات دهید،
نه آدم‌های اطرافتان را،
روز بزرگی است.
📔تکه‌هایی از یک کل منسجم.

خودتان را از نیاز به خلق یک
شاهکار نجات دهید.
تنها چیز مهم این است که
پیشرفت کنید.
کامل بودن مهم نیست.
📔 بهره‌وری آهسته.
..

Читать полностью…

کتاب دانش

🎊🛍🎉🎈🎁به مناسبت روز پدر

مجموعه ای از بهترین ها
رایگان
👈👈بفرست به مردهای مهم زندگیت
👇👇👇👇
/channel/addlist/1mRN_IPGxLc1NzA0

🚀☄🔥پیشنهاد جذاب برای پیش بینی آینده ایران👇👇👇👇

🔍 ارتقای سواد مالی با توضیح‌های شفاف و ساده📖
@Tahlil_Amooze

Читать полностью…

کتاب دانش

دیالوگ وقتی نیچه گريست

نمی‌تونم بهت بگم که
چطوری متفاوت زندگی کنی
اگر هم می‌گفتم
طبق خواست دیگران
زندگی میکردی ...
ولی می‌تونم یک هدیه
یک اندیشه بهت بدم...

📚🎥 وقتی نیچه گریست 👉

Читать полностью…

کتاب دانش

خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به‌خود می‌گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهم گشت
که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد
آری آن روز چو می‌رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی‌دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ..!؟
آه ای واژهٔ شوم
خو نکردست دلم با تو هنوز
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه

.. [ هوشنگ ابتهاج ]

کتاب دانش 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۳.

چشم آگاتون به‌من افتاد؛
چه خوش و به‌موقع آمدی،
سقراط را چه کردی؟... غلامی را
به‌دنبال او فرستاد... گویا او در
گوشه‌ای غرق در تفکر بوده. ...
خوان گسترده شد و در وسط شام،
سقراط وارد مجلس شد. .. در کنار
آگاتون نشست؛ ... چه خوب بود
اگر حکمت همانند آب بود که چون
از یک ظرف لبریز گردد بتواند از
ظرف خالی دیگری ریخته شود تا
هردو به‌اندازهٔ یکدیگر از هم
بهره‌مند شوند
.
آگاتون تو سرشار از نشاط جوانی
و حکمت فروزنده‌ای.
سقراط و یارانش در بزرگداشت
خدایان سرود خواندند و پوزانیاس
گفت ای دوستان بهتر آن است که
باده را طوری نوشیم که کمتر آسیب
بینیم و باده‌گساری کوتاه کنیم...
آروکسی ماخوس گفت فقط از میان
ما سقراط مستثنی‌ست. او در هر
حالتی تسلط کافی دارد...
در دانش پزشکی به یقین دریافته‌ام
شراب زیان‌آور است. ... بیائید
امشب را به گفتگو بپردازيم...
آیا شگفت نیست که در ستایش
خدایان این همه شعر و سرود
ساخته‌اند، اما هیچ‌کس در وصف
اروس ' ( خدای عشق )
چیزی نگفته. حتی سوفسطاییان
نیز توجه نکرده‌اند. کتاب یکی از
فلاسفه را می‌خواندم از فواید و
مضرات نمک گفته بود اما از عشق
هیچ! امشب عشق را موضوع قرار
دهیم. فدروس آغاز کرد؛
اروس خدای عشق، از ازلی‌ترین
خدایان است؛ - هرج‌و‌مرج عالم
هستی را فراگرفته بود، تا این‌که
زمین آفریده شد، زمین مرکز ثقل

اشیاء گردید و پس از آن عشق
پدید آمد
.
پس زمین و عشق بودند
که جانشین هرج‌و‌مرج شدند؛
خداوند عشق پیشرو دیگر خدایان
بود. وانگهی عشق سرچشمهٔ
بزرگترين منافع بنی‌آدم است
( دوست بدارد و دوستش بدارند )
اصولی که راهنمای زندگی مردان
شریف و پرافتخار است. نه مال
و جلال و نه قوم و خویش و
در میان مردمان کاری را که
از توان عشق ساخته است
نتواند کرد. یکی از آن عواطف،
عشق به ناموس و آبرومندی است
که آدمی را از هرآنچه شرمساری
به‌بار آورد؛ بازمی‌دارد و دیگر
عشق به تحصیل، عظمت و بزرگی
و سربلندی مقام است که او را به
انجام کارهای بزرگ و عروج بر
فلک سروری می‌گمارد و این حالت،
در جوامع و ملل دیگر هم مشهود
است. برای یک مرد نعمتی بالاتر از
عشق به معشوق وجود ندارد. راه
رسیدن به یک زندگی باارزش نه
از مال و ثروت و مقام، بلکه فقط
نیروی عشق است که آن را پدید
می‌آورد. من ادعا می‌کنم اگر یک
مرد عاشق کار ننگینی کند، پیش
معشوق شرمسارتر است تا پیش
پدر مادرش.
اگر افراد جامعه جنگ‌آور باشند،
هیچ دشمن بر ایشان چیره نشود،
زیرا جملگی به‌هم پیوسته‌اند و
هیچ فردشان از مرگ نمی‌هراسد
و تسلیم دشمن نمی‌گردد؛
وقتی دوش‌به‌دوش هم می‌جنگند،
هرچند عدهٔ آنان کم باشد بر جهانی
از دشمن پیروز می‌گردند.


این مطالب ادامه‌دار است

ترجمه محمد‌علی فروغی

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

ای خشم به‌جان تاخته
توفان شرر شو
ای بغض گل انداخته
فریاد خطر شو
ای روی برافروخته
خود پرچم ره باش
ای مشت برافراخته
افراخته‌تر شو
فریدون مشیری

Читать полностью…

کتاب دانش

..

تاریخ نشان داده است
که هیچ استبدادی، هرچند نیرومند،
نمی‌تواند در برابر
بیداری مردم تاب بیاورد.
..

@ktabdansh 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

..

مطالعه 📖

به دیدن مادام اورتاس برو مریض
است.
مشت‌هایش را گره کرد و گفت
چیز مهمی نیست دارد می‌میرد!!
... انسان عجب دستگاه مرموزی
است؟ آن را با نان، شراب، ماهی
و تربچه پُر می‌کنی، آن‌وقت از
آن، آه، خنده و رؤیا می‌تراود
.
درست نظیر کارخانه‌ای است.
قبل از این‌که جمله‌اش تمام شود،
مرد کوتاه‌قد و موقرمزی وارد شد:
کمک کنيد، زن بیچاره داد می‌کشد،
می‌گوید دارد می‌میرد...
گفتم برو این کاغذ را به دکتر
برسان ...
زوربا با عجله خارج شد. ...
به آبادی رسیدم. .. تختخواب بزرگ،
وسط اتاق کوچک. زن روی آن دراز
کشیده و ناله می‌کرد، موهای طناب
مانندش به شقیقه‌هایش چسبیده
بود. داشت خفه می‌شد. ‌.. زوربا
در کنارش نشست. چشم از او
برنمی‌داشت. لب‌ها را گاز می‌گرفت
تا از فروریختن اشک جلوگیری کند.
زن هراسان چشم گشود، نمی‌توانست
کسی را ببیند. ... نمی‌خواهم بمیرم..
دو تن از نوحه‌خوانان آبادی به داخل
آمدند... زن صلیبی با پیکر مسیح
از زیر بالش درآورد... اینک به‌هنگام
بیماری دست به دامان آن شده‌ بود.
گویی مسیح دارویی است که فقط
موقع بروز بیماری‌های وخیم تجویز
می‌شود و در ساعت خوشی و
سلامت، از خاطر می‌رود
. ...
می‌گریست و تمثال مسیح را
می‌بوسید. ... این زن
برازنده پاریسی اکنون دریای
نیلگون را می‌دید، بطری‌های
شامپاین، در عالم تخیلات خویش فرورفت...
زوربا با دست پینه‌بسته‌اش پیشانی
زن را لمس کرد و موهایش را کنار زد.
صلیب سر خورد، بر کف اتاق افتاد.
باخود گفتم اینست زندگی:
متنوع، پریشان، بی‌تفاوت، فاسد،
تباه و بی‌رحم
...
در حیاط مرغ‌ها را پرپر کردند...
اموالش را ... زن مرد.
درهای قلب گشوده شد و خواندن
مرثیه به اوج رسید.
زوربا گفت در میان مردان گریه
کردن نوعی یگانگی است اما در برابر
زنان، باید ثابت کرد که مرد شجاع
است... جسد را غسل دادند...
هوا تاریک می‌شد. منظره امواج
دریای متلاطم. در گوشهٔ باغ،
غارتگران میز چیدند و مشغول
خوردن... زوربا گیلاس خود را
سرکشید، چشمش به اتاق بود،
گوش به صدای نوحه می‌داد. ...
اتاق از دستبرد آنان خالی شده بود.‌
آموزگار آمد تا از اموال صورت‌برداری
کند اما همه را برده بودند...
بدن آدمیزاد از روزی که آفریده
می‌شود پر از کرم است
.
ای خورشید، با چه تعجیلی در
افق مغرب فرو رفتی...!
زوربا گفت بیا برویم.
دیگر تمام شد ...

زوربای_یونانی
نوشته نیکوس کازانتزاکیس
ترجمه محمود مصاحب
انتشارات نگاه.
ص ۳۹۳

ادامه دارد
...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

ما حیف بودیم عزیز من 💔


فیلم ، موزیک ، متن‌های کوتاه ،
آخرین اخبار روز را می‌توانید
اینجا دنبال کنید.

@filmmmmryam

Читать полностью…

کتاب دانش

کافیست که روح خویش را
به تباهی نکشانیم
کافیست برای بحث‌کردن
با آدم‌های تهی
خود را به زحمت نیندازیم
بگذار از خشم نفله شوند ..

آنا گاوالدا

Читать полностью…

کتاب دانش

💢 آشنایی با #مشاهیر

بیژن الهی را می‌توان یکی از
شاعران معاصر شعر نو
معرفی کرد.
۱۶ تیر ۱۳۲۴ _ ۹ آذر ۱۳۸۹
ورودش به عرصهٔ مطبوعات در
آبان ۱۳۴۳.
آثار کاوافی، میشو، فلوبر،
پروست و نرودا اشعار حلاج و ...
را ترجمه کرد.‌
بیژن الهی در سال ۱۳۴۸ با
بانو غزاله علیزاده ازدواج کرد
و نشر ۵۱ را مدیریت کرد.

مرا دفن سراشیب‌ها کنید
که تنها نمی از باران
به‌من رسد اما
سیلابه‌اش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم ...

■ بیژن الهی

@ktabdansh 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

از تندبادِ حادثه
گفتی که جان دربرده‌ایم
اما چه جان دربردنی
دیری‌ست که در خود مرده‌ایم..

اردلان سرفراز

Читать полностью…
Subscribe to a channel