ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

...

حدود ساعت ده‌ یک شب تاریک
ماه سپتامبر، آندره، تنها پسر
شش‌ساله کریلف، دکتر بخش،
براثر دیفتری از دنیا رفت. درست
زمانی‌که همسر دکتر، با فرزند مرده
در آغوشش، به‌زانو افتاد و اولین
هجوم ناامیدی بر او چیره شد،
صدای زنگ در به‌شدت به‌صدا درآمد.
همهٔ خدمتکارها صبح همان روزی
که دیفتری شایع شد مرخص شده
بودند. بنابراین، کریلف، باهمان
سرووضع، بدون کت، با جلیقه‌ای که
دکمه‌هایش باز بود، بدون این‌که
صورت خیس یا حتی دستانش را که
با کربولیک ضدعفونی کرده بود
پاک کند، رفت در را باز کند.
ورودی خانه تاریک بود و نمی‌شد
هیچ‌چیز را در فردی که وارد خانه
می‌شد تشخیص داد، جز یک قامت
متوسط و شال‌گردن سفید و یک
چهرهٔ کشیده و کاملا رنگ‌پریده.
آن‌قدر رنگش پریده بود که انگار
با ورود او راهرو روشن شده بود.
تازه‌وارد به‌سرعت پرسید:
خانهٔ دکتر است؟
کریلف پاسخ داد:
من دکترم. چه می‌خواهید؟
مرد غریبه با لحنی آرام گفت:
اوه، پس دکتر شمایید، خیلی خوشحالم
و در تاریکی، دستان دکتر را محکم
فشرد: من خیلی... خیلی خوشحالم!
ما باهم آشناییم. من آبوگین هستم
و افتخار آشنایی با شما را تابستان
سال پیش در خانهٔ گنوچف پیدا
کردم. بسیار خوشحالم شما را در
خانهٔ گنوچف پيدا کردم. بسیار
خوشحالم شما را در خانه یافتم.
محض‌رضای خدا نگویید نمی‌آیید،
همسرم به‌طرز بدی بیمار شده و
درشکه منتظر شماست.

از لحن صدا و حرکاتش کاملا
مشخص بود دچار اضطراب
شدیدی شده.
همانند مردی که از آتش‌سوزی
خانه‌اش یا از سگی هار ترسیده
باشد، به‌سختی می‌توانست مانع
نفس‌نفس زدن خود بشود و به
سرعت و با صدایی لرزان صحبت
می‌کرد و صدایی بی‌ریا و ترسی
کودکانه در صدایش موج می‌زد.
مثل بیشتر افراد وقتی می‌ترسند
یا دستپاچه می‌شوند، خلاصه حرف
می‌زد و جملات پراکنده و کلمات
نامربوط و غیرضروری بسیاری
ادا می‌کرد.
ادامه داد: می‌ترسیدم شما را در
خانه پيدا نکنم. تقلای زیادی کردم
تا به اینجا رسیدم. به خاطر خدا
لباس‌هایتان را بپوشید برویم.
قضیه این است که الکساندر
سیمیونویچ پاپچینکی شما هم او
را می‌شناسید به دیدار من آمد.
کمی حرف زدیم و مشغول خوردن
چای شدیم که ناگهان همسرم
فریاد کشید و به قلبش چنگ زد و
روی صندلی به پشت افتاد. بردیمش
روی تختش و من پیشانی‌اش را با
آمونیاک مالاندم و به او آب پاشیدم.
طوری دراز کشیده بود انگار مرده.
می‌ترسیدم سکته کرده باشد.
آخر پدرش هم از سکتهٔ قلبی مرد...

داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
قسمت ۱
نویسنده آنتون چخوف
ترجمه فروزان صاعدی
ادامه دارد

...📚✨

Читать полностью…

کتاب دانش

...

مطالعه 📖 رمان

📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۵.

واسین ...گفت:
تا اندازه‌ای ایشان را می‌شناسم...
توانایی دارد ‌‌‌‌‌‌‌‌.‌.‌.
شما فکر می‌کنید به خدا معتقد است؟
... آدم مغروری است و می‌خواهد
معتقد باشد! .‌‌.. شخصیت فوق‌العاده
خالص و بی‌ریایی دارد.
واسین قلبم را شاد کردید.‌‌‌‌‌‌.‌‌‌.
سه‌سال تمام خاموش بودم...
ابلهانه رفتار کردم‌‌...!
من پسر نامشروع ورسیلوف هستم.
مرا تحقیر نکردید... دست واسین را فشردم... با کرافت به آپارتمانش
وارد شدم.‌.
فصل چهارم‌
۱‌. کرافت گفت: آنها را ببخشید، این
روزها بهترین مردم روانی‌اند،
امروزه‌ عصر طلایی میانه‌روی و
بی‌احساسی است
،
عصر اشتیاق وافر به نادانی،
کاهلی، بی‌کفایتی
... جنگل‌های
روسیه را بیابان می‌کنند. ‌‌‌..
نامه‌ای از استولبیف همان مردی که وصیت‌نامه اش به دادخواهی
ورسیلوف علیه شاهزاده سوکولسکی
شد به‌من داد.
حالا باید چکار کنم؟ ورسیلوف روی
این ثروت حساب می‌کند....
۲‌. یک‌سال‌و‌نیم‌پیش ورسیلوف میهمان دائمی خانواده آخماکوف بود... ژنرال
را تحت‌تأثیر قرار داده بود...
دختر ژنرال دل به ورسیلوف بسته
بود. ورسیلوف روی این ازدواج
پافشاری می‌کرد.
با زیرکی به دختر تلقین می‌کرد
کاترینا نیکولایونا ( مادر دختر )
عاشقش است و دسیسه می‌کند ‌‌‌‌...
دختر خود را کشت...
شاهزاده سوکولسکی به
او سیلی زد... چه لزومی دارد آدم
خودش را بر کسانی تحمیل کند که
دوست ندارند او را ببينند
:
" ترک هر چیز را گفتن و در
لاک خود فرورفتن
.
هرطور شده باید تصمیم بگیرم.
هیچ نقشی تهوع‌انگیزتر از نقش یتیم، نامشروع، مطرود... نیست‌‌.
آمده بودم تا به او کمک کنم از خود
رفع اتهام کند...
آن سندی که کرافت گفته بود و آن
نامه که ماری ایواناونا، به
آندرونیکوف نوشته بود و از آن
می‌هراسید که مبادا او را
به نداری بيندازد در دست ورسیلوف
باشد اینک در دست من است. آن را
لای کتم دوخته بودم ‌. آیا گناه از او
بود که من به او علاقه‌مند شدم‌ یا
مقامی که نزد مادرم داشت‌.
چه‌چیزی در این مرد مرا جذب
کرده بود؟ من که از دیگران توقع
درستی و شرافت دارم، خود
نیز باید شریف و درستکار باشم.
من زنی را مجسم می‌کردم که باید
با او روبرو شوم... راستی چه
ملاقات مفتضحی! یک احساس
ابلهانه و ناتوانی من در هرگونه
اقدامی - درگیر شدن با امور
ورسیلوف. اعتراف می‌کنم
چیزی‌که ساده باشد، فقط،
در دم آخر فهمیده می‌شود
.
هوا تاریک شده بود و باد پترزبورگ،
گرد و خاک را به هوا می‌فرستاد و
چهرهٔ افسرده وخستگانی که
شتاب‌زده به خانه‌هایشان می‌رفتند.
شاید در تمام این جمعیت یک
اندیشهٔ واحد وجود نداشت.
حق با کرافت بود؛ همه باهم
فرق داشتند.
...جوان‌خام

ادامه دارد

در این مدت، زندگی به‌گونه‌ای
سپری شده است که می‌توانم
سال‌ها بدون آن‌که
اتفاقِ غم‌انگیزی رخ بدهد،
غمگین بمانم
.. داستایفسکی

📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

💎🛡دسترسی ویژه به کانالهای علمی آموزشی🛡💎

🎓🌈برای داشتن مجموعه کانالهای پروکسی و فیلترشکن رایگان و متصل در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎓🌈

جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات 👇

@HHo_bb

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 ۱۹۸۴

قسمت هشتم

این سؤال ساده که
آیا زندگی در زمان
قبل از انقلاب ساده
بوده یا زمان حاضر؟
این بازماندگان گذشته
میلیون‌ها حادثه را به‌یاد
داشتند وقتی حافظه
چیزی به‌یاد نمی‌آورد و
اسناد و مدارک همه دستکاری
شده بود ادعای حزب مبنی
بر اینکه شرایط زندگی انسان
را بهبود بخشیده هیچ
دلیل و مدرکی وجود
نداشت که بتوان صحت
این ادعا را سنجید
هيچکس مواظب انسان
نیست و هیچ صدایی
شخص را تعقیب نمی‌کند
جز تیک‌تاک دوست‌داشتنی
ساعت...
جورج اورول

قسمت هفتم 👉

انسان‌ها می‌مردند
چراکه از عقایدشان
دست برنمی‌داشتند... ۱۹۸۴


...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

شریف‌ترین لحظات زیستن،
زمانی‌ست که زمین و زمانه
کمر به نابودی و فروپاشی تو
بسته و تو همچنان
ایستاده‌ای و
دوام می‌آوری...

📚کتاب دانش

...

Читать полностью…

کتاب دانش

...

تو را می‌بخشم. ...
کلمه‌های روی دیوار پاسخ سؤالی
بود که انگشت توکیکو بارها روی
سینه‌اش رسم کرده بود.
مرد به او گفته بود:
من می‌میرم، اما نگران نباش،
تو را بخشودم.
او را بخشوده بود!
گذشتی که در این چند کلمه بود
منقلبش می‌کرد؛ اما چطور توانسته
بود پایین برود؟ آن تنِ بی‌عضو را
دید که پله‌پله غلت می‌خورد ...
ژنرال میان علف‌های وحشی
پیش رفته بود؛ توکیکو ناگهان
دست‌خوش سوظنی هولناک شد.
زمزمه کرد: کمی دورتر یک چاه
قدیمی هست، مگرنه؟
ژنرال همان‌طور که به گام‌هایش
سرعت می‌بخشید،
جواب داد: بله،
در تاریکی شب، فانوس روشنایی
ناچیزی تولید می‌کرد.
ژنرال همان‌طور که سعی داشت
مسافت بیشتری را روشن کند،
تکرار می‌کرد: چاه باید اینجا باشد.
توکیکو ایستاد. در سکوت شب،
صدای خش‌خش علف‌ها شنیده
شد. انگار که ماری در نزدیکی آنجا
بخزد.
ژنرال و توکیکو از ترس سر جای
خود میخکوب شدند؛
در روشنائی لرزان فانوس هردو
باهم شکلی سیاه دیدند که با
گردنی افراشته و کشيده مانند
کرم ابریشم بزرگی میان نی‌ها
به‌جلو می‌خزید؛
شکل با جمع و باز شدن‌هایی دشوار
پیش می‌رفت و از ته‌ماندهٔ
چهار عضو قطع شده‌ای که
دیوانه‌وار زمین را شخم می‌زدند
کمک می‌گرفت.
ناگهان سر، ناپدید شد، تن به‌دنبال
آن رفت و یک‌باره واژگون شد.
صدای خفهٔ جسمی که در آب
می‌افتد از اعماق زمین طنین‌انداز
شد.
ژنرال و توکیکو از جای خود
تکان نخورده بودند:
مقابلشان، دهانهٔ سیاه چاه قدیمی ،
گشوده میان علف‌ها پنهان بود.
توکیکو چشم‌هایش را بسته بود.
یک کرم ابریشم آهسته در امتداد
شاخه‌ای خشکیده، پیش می‌رفت؛
در پایان راه، در تاریکیِ بی‌پایانِ
شب محو می‌شد.

[ ادبیات ژاپن ]
داستان‌های کوتاه
◇ کرم ابریشم
( فانتزی، تخیلی )
ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
پایان.

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

[ #روانشناسی ]

درک اضطراب
افکار منفی و طرز تلقی‌های
غیرمنطقی علت اضطراب هستند.
مثلا باید مورد تأیید باشيد
یا از ترس تحقیرشدن احساسات
منفی را به پدر مادرتان نگوئید. ..

چگونه افکار شما تولید
اضطراب می‌کند

برای آن‌که از حادثه‌ای نگران شوید
ابتدا باید آن را تفسیر و برایش
معنایی درنظر بگیرید ‌
این نظریه جالب است.
ترس سالم و اضطراب عصبی
دو مقولهٔ متفاوت هستند.
افکاری که به ترس سالم منتهی
می‌شود واقعبینانه اند.‌ ما را از
بروز خطری آگاه می‌کنند که باید
فکری به حال آن بشود.
اضطراب عصبی ناشی از افکار
تحریف‌شده است که با واقعیت
بی‌ارتباط است
چرا این افکار را باور می‌کنید
به‌خاطر احساسی که دارید‌
چگونه احساسات فرونشانده
شما را نگران می‌کند
فروید معتقد بود خشم فرونشانده می‌تواند تولید افسردگی کند.
افراد نگرانند اگر خشم خود را
بروز دهند مورد بی‌توجهی قرار گیرند. بعضی‌ها این نظریه را قبول دارند و بعضی‌ها نه.
اشخاصی که از اضطراب و
حملات وحشت رنج می‌برند وقتی احساسات خود را انکار می‌کنند یا
از تضادهای مزاحم اجتناب می‌کنند اضطراب شان تخفیف می‌یابد.
ممکن است احساسات خود را منکر
شوید و برخی مسائل را نادیده
بگیرید به صرف اینکه کسی را ناراحت نکنید، ناگهان نگران شده و علتش را نمی‌دانید پس به رنجش و دلسردی
خود کمک می‌کنید راستی از
چه ناراحتم "
افکار و احساسات منفی
سرکوب شده ؛
گفتگو دربارهٔ مسائل روانی
گران تمام می‌شود اما پزشک
سریع تجویز دارو می‌کند.
حال متوجه شدید که چرا ما با
مشکل جسمانی راحت‌تر برخورد
می‌کنیم تا مشکل روانی
!
اگر سردرد دارید یا احساس
سرگیجه و با انواع آزمایش‌ها
چیزی نیافتید به ریشهٔ ناراحتی
خود بپردازید
.
عوامل مختلفی نشانه‌های اضطراب
را تشدید می‌کند: قهوه، الکل، سیگار
... مواد مخدر ... قطع داروهای
خواب‌آور، آرامبخش...
اختلال غده تیروئید
( کم کاری یا پرکاری ) پایین بودن
قند خون، فشار خون ... با یک
آزمایش ساده این‌ها را با اختلال
هراس اشتباه نکنید.
نمی‌گویم که اضطراب شما
صددرصد مربوط به ذهن است
ممکن است شرایط جسمانی
بعضی‌ افراد را مستعد اضطراب کند.
دارو می‌تواند کمک کند اما با کمی
شجاعت و اندکی اراده می‌توان بر هراس‌های خود پیروز شد.

[ چگونه؟ فصل بعد می‌خوانیم ]

قسمت قبل 👉

از حال‌بد به‌حال خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی


( ذهن هيچگاه درست کار نمی‌کند
مگر زمانی‌که در آرامش است )

...📚🍃

Читать полностью…

کتاب دانش

این لینک قطعا تو رو تا هفته آینده به درآمد میلیونی میرسونه چون پولدار ترین کارفرما ها و با حقوق های میلیونی و داره که ادمین لازم هستن

Читать полностью…

کتاب دانش

‌ ‌ ‌‌‌ ‌
📢پاسخگویی غیرحضوری به افراد 

به چند نفر همکار خوش‌برخورد و مسئولیت‌پذیر نیاز داریم تا به صورت غیرحضوری (آنلاین/تلفنی) به سوالات و درخواست‌های افراد پاسخ بدهند. 

🔹 کار ساده و بدون نیاز به تجربه قبلی 
🔹 فقط کافیست ارتباط مؤثر و صبورانه داشته باشید 
🔹 امکان انجام کار در منزل 
🔹 پرداخت منظم و مطمئن 
🔹 مناسب برای دانشجویان و کسانی که دنبال کار پاره‌وقت هستند 

اگر دوست داری با مردم در ارتباط باشی و از طریق گفت‌وگو به اون‌ها کمک کنی، همین حالا به ما پیام بده. 

@Neginzarhi

Читать полностью…

کتاب دانش

✍ ارنست همینگوی ;

دنیا
همه را می‌شکند.
عده‌ای از همانجا که می‌شکنند
قوی می‌شوند
.

✍ مگی کوهن ;

حرف دلت را بزن،
حتی اگر صدایت بلرزد
..

@ktabdansh 📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

.
راستی که خوشی‌های زندگی
کدام است؟
یا درست بگويم؛
جز رنج مگر چیزی هست؟
اگر هم لذتی باشد، یا بدان
خو می‌گیریم و زود از آن
بیزار می‌شویم یا آن‌قدر مختصر است
که از دست به دهان نمی‌رسد..

[ سیسرون | دو رسالهٔ عیش و پیری
ترجمه محمد حجازی
نشر علمی و فرهنگی/ ص۲۸ ]

Читать полностью…

کتاب دانش

.

" ما فقط از زندگی نزیسته
می‌ترسیم
"

این زندگی
چیزهای زیادی به‌من بدهکار است ...

اما مهم‌ترینش
یک جوانی بدون رنج و نگرانی
در یک سرزمین آرام است.

سال بلوا عباس معروفی

Читать полностью…

کتاب دانش

...

ظلم اگرچه بسیار است
اما به‌سرآید و ظالم اگرچه
جبار است آخر در سرآید

ای ستمکار بیندیش از آن
روز سیاه
که تو را شومی ظلم افکند
از چاه به چاه .‌‌..

خواجه عبدالله انصاری


نماند ستمکارِ بد روزگار
بماند بر او لعنت پایدار

سعدی

@ktabdansh
📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

...

این جهان
آوردگاه موجودات رنج‌کشیده
و محنت‌زده‌ای است که صرفا
با دریدن یکدیگر
به هستی خود ادامه می‌دهند...


انسان‌های وحشی یکدیگر
را می‌خورند و
انسان‌های متمدن یکدیگر
را فريب می‌دهند...

هیچ‌چیز در این زندگی گذرا ثابت
نیست، نه دردهای بی‌پایان،
نه سرور جاودانه، نه تأثری دائمی،
نه شور و هیجانی پایدار و نه
تصمیم مهمی که بتوان برای
زندگی گرفت. همه‌چیز در جریان
زمان حل می‌شود.

بدترین بلایی که ممکن است
گریبان یک ملت را بگيرد
این‌ست که فاسدترین قشر و
اراذل و اوباش جامعه
به حکومت برسند.

عالیمقام ؛ آرتور شوپنهاور

@ktabdansh
... 📖📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

[ #ادبیات ژاپن ]
داستان‌های کوتاه
کرم ابریشم
( معمایی، فانتزی )
قسمت ۱۰

منتظر واکنش‌هایش می‌ماند، مرد
می‌توانست با حرکت سر یا یک
لبخند به او جواب بدهد، اما از
جایش تکان نمی‌خورد و در چهره‌اش
هیچ هیجانی دیده نمی‌شد.
یک شب ، هراسی شدید آمیخته با
ترحم، وجود توکیکو را تسخیر کرد.
او یک شیء نبود، بلکه موجودی
زنده مثل خودش بود، با یک قلب،
دو شش، یک معده. اما نمی‌توانست
چیزی ببیند، چیزی بشنود. هیچ
کلمه‌ای از دهانش خارج نمی‌شد
و اگر می‌خواست چیزی را بگیرد
یا برخیزد، نه دستی داشت و نه
پایی... دنیا برای او در سکوت و
شب تاریک جاودانی متوقف شده بود.
ستوان آنجا بود، کنار توکیکو ،
زنده‌به‌گور در گوشت خود...
توکیکو می‌توانست در ذهن خود
مجسم کند که او کمک می‌طلبید،
می‌خواهد هرقدر هم ضعیف، پرتویی
ببینید و صدایی بشنود... لحظه‌ای
دستش را به‌سوی چیزی دراز کند...
همه‌چیز برای او قدغن بود!
توکیکو فریادی کشید و مثل بچه‌ای
زیر گریه زد. دیگر نمی‌توانست
در این حالت بماند: نیاز داشت
آدم ببیند، یک چهره، چهره‌ای انسانی...

توکیکو او را در رختخوابش رها کرد
و باعجله به منزل ژنرال واشیو رفت.
ژنرال پیر کاملا ساکت به اعترافات
مفصل توکیکو گوش داد و بعد
مردد و معذب مکثی طولانی کرد،
بی‌آنکه بتواند چیزی بگوید.
در نهایت اعلام کرد:
برویم او را ببینیم.
هوا تاریک شده بود. فانوسی آماده
کردند و در تاریکی شب به‌سمت
ویلا راه افتادند. کنار هم راه
می‌رفتند، هرکدام در افکار خود
غرق بودند و چیزی نمی‌گفتند.
ژنرال واشیو پس از ورود به اتاق
طبقهٔ دوم تعجب کرد: ولی
اینجا کسی نیست! پس کجاست؟
توکیکو همان‌طور که ژنرال را
روی پله‌ها دنبال می‌کرد، گفت
باید روی زمین باشد، روی تشکش.
تشکی را که کنج اتاق بود نشان
داد و با دیدن ملافه‌های خالی،
مات‌و‌مبهوت ایستاد.
ژنرال گفت با وضعیتی که او دارد،
نمی‌تواند جای دوری رفته باشد.
بیائید در خانه دنبالش بگردیم‌.
اما خیلی زود به‌حقیقت پی بردند؛
ستوان سوناگا ناپدید شده بود.
ناگهان توکیکو گفت نگاه کنید!
این چیست؟
نوشته‌ای بدخط پایین دیوار کاغذی
کنار ملافه‌های مچاله‌شده ناشیانه
با مداد رسم شده بود.
توکیکو خم شد و توانست به‌سختی
آن پیام چند کلمه‌ای را بخواند:
" تو را می‌بخشم"
آن‌گاه فهمید که احتمالا شوهرش
تا پای میز کوتاه خزیده و روی
اندام بریده‌اش ایستاده بود تا
بتواند مداد را پیدا کند و آن را
با دهان بردارد. او با تلاشی
طاقت‌فرسا بالاخره موفق شده بود
... همان‌طور که به حروف
کج و معوج روی کاغذ می‌نگریست،
احساس کرد که صورتش از خون
خالی شد.
سمت ژنرال برگشت و گفت
می‌ترسم تصمیم به خودکشی
گرفته باشد.!
اندکی بعد تمام اهل خانه بیدار
شدند؛ خدمتکاران فانوس‌های
دیگری آوردند و همه در باغ بزرگ
و دست‌نخورده‌ای که دورتادور
ویلا را گرفته بود به جست‌وجو
پرداختند.
توکیکو با قلبی تپنده به‌دنبال ژنرال
پیر که نور ضعیف فانوس را در
تاریکی می‌تاباند حرکت می‌کرد.
... تو را می‌بخشم ...

...

✍ ادو گاوارانپو
ترجمه محمود گودرزی
انتشارات چترنگ
ادامه دارد

...📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

از ...
تا ...
یک ملت غیور و همیشه در صحنه
یک توافق فاصله است ...

اینجا ؛
این حکایت را هم بخوانید 👉

📚 کتاب دانش

Читать полностью…

کتاب دانش

پسر جااان
این با ما نیست که بگوئیم
زنده خواهیم ماند یا خواهیم مرد.
آدم
برای این زنده‌ست که به‌زندگی
ادامه بدهد.
زندگی مثل کار می‌ماند،
پس بهتر اینکه آن را به انجام برساند،
نه اینکه هرجا مشکل شد،
نیمه‌کاره ولش کند.

🖋 روبر مرل 📗 قلعهٔ مالویل
ص ۸۳

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

کتمانِ دلتنگی ;
بند آمدنِ نفس است ..

Читать полностью…

کتاب دانش

در سال ۱۹۶۰ ارنستو چگوارا
با ژان_پل_سارتر و سیمون_دوبوار
دیدن کرد
.
سارتر سیگار را به انسان تشبیه کرد
که به‌محض روشن‌شدن، روبه‌نابودی
می‌رود. به‌زعم سارتر ما آزاد هستیم
که ماشین‌های سرمایه‌داری را
اوراق کنیم. از آن‌سو، دوبوار
بر آن بود که‌کسی زن زاده نمی‌شود..
من، من است و مرد و زن ندارد..
آغازگر انقلاب کوبا جنبش ۲۶ ژوئیه
بود.. به رهبری فیدل کاسترو..
ارتش باتیستا (دیکتاتور کوبا)
به مقابله با چریک‌ها پرداخت..
که در اول ژانویه ۱۹۵۹ سرنگون
شد...
ژان پل سارتر در کتابِ
جنگ شکر در کوبا می‌نویسد؛

امروز صبح در زیر آسمان آبی
بی‌ابر، بر سر میز خود نشسته‌ام..
ساختمان‌ها را نگاه می‌کنم...
احساس ميکنم از درد ناخوشی که
داشت کوبا را از من می‌پوشاند
نجات‌یافته‌ام... پینوس سانتوس
( وزیر کوبا ) گفته است؛ گمان نکنم
یک جهانگرد با ماندن یک ساعت در
هاوانا دریابد کوبا عقب‌مانده است..
بهترین اجناس لوکس، آنتن‌های متعدد
تلویزیون، چگونه می‌تواند به فقر
واقف گردد.. یک نوع بیماری چشمی
وجود دارد به‌این‌ترتیب که انسان
فقط از جلو می‌بیند و تنها از روبرو
نگاه کردن و پلوها را ندیدن...

فایل صوتی
جنگ شکر در کوبا
👉

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

💬

هیچ‌کس
به اندازهٔ کسی‌که معتقد است
حقیقت مطلق در دستان اوست،
خطرناک نیست ؛
چنين کسی حاضر است برای
آن حقیقت ، خون بریزد
..

📓خشم فرشتگان. آناتول فرانس ]

Читать полностью…

کتاب دانش

...


مطالعه 📖 قسمت ۲۲

باید برای آرورزوهای‌مان مرزی
قائل شویم، اشتیاق‌مان را مهار
کنیم، بر خشممان چیره شویم و
همواره این واقعیت را درنظر
داشته باشیم که هرکس قادر
است تنها به‌سهم بسیار کوچکی
از آنچه ارزش داشتن را دارد،
دست یابد...

فصل ۲۷.
اعضای گروه بعد از جلسه، در همان
کافهٔ همیشگی گردهم آمدند.
گیل می‌خواست در گروه الکی‌های
بی‌نام شرکت کند ... پم به
رابطه‌اش با فیلیپ در پانزده‌سال
گذشته فکر کرد... حالا جولیوس دارد می‌میرد، چه غیرمنصفانه بود .‌‌.‌.
هیچ گل سرخی بی‌خار نیست.
ولی خارهای بی‌گل فراوانند
. ‌‌"
فصل ۲۸.

بدبینی به‌مثابه‌ی شیوه‌ای برای
زندگی شوپنهاور اثر بزرگش را
باعنوان جهان به مثابه‌ی اراده و
تصور در دههٔ سوم زندگی‌اش

نوشت. اثری با گستردگی و ژرفای
حیرت‌آور؛ اخلاق، منطق، ادراک، علم، زیبایی، هنر ... " معرفی وضعیت
انسانی با همهٔ وجوه ناخوشایند؛
مرگ، تنهایی، بی‌معنایی زندگی و
رنج ذاتی وجود. "
بهترین ایده‌های خوب در شوپنهاور
است، به‌استثنای افلاطون
.
روان‌درمانی در زمان آرتور نبوده
اما بسیاری از نوشته‌هایش با نقد اندیشه‌های کانت آغاز شده.
تن‌هایمان! تنها اشیایی مادی‌اند.
در زمان و مکان وجود دارند. و
هريک از ما دانشی فوق‌العاده‌ غنی
از تن‌هایمان داریم: دانشی از درون
و احساسات: بی‌رحمی، ترس،
حسادت، خشونت... شبیه حرف‌های
فروید نیست؟ ناخودآگاه، واپس‌رانی‌‌‌،
اهمیت بنیادین سکس.
فراموش نکنید اثر اصلی شوپنهاور
چهل سال پیش از فروید و البته
نیچه منتشر شده . او بیش از هر
فیلسوف دیگری به هنر و موسیقی
علاقه داشت...
مذهب چطور؟
افکارش را ملحدانه بیان کرد او
آشکارا ماورالطبیعه را انکار کرد؛
استدلال کرد که ما کاملا در زمان و
مکان زندگی می‌کنیم.
کانت، هیوم، هابز، هرگز ابراز
هيچگونه گرایش دین‌ستیز
نداشتند‌ اما آرتور هرگز به دولت
یا دانشگاه وابسته نبود،
استخدام نشد در آنچه می‌نوشت
آزاد بود.
دربارهٔ تن چه گفت؟
اینکه در درون ما و همهٔ طبیعت
یک نیروی حیاتی اصلی و بی‌امان
و سیری‌ناپذیر وجود دارد که او
را اراده نامید.
نوشت: به هرکجای زندگی که
می‌نگریم، تکاپویی می‌بینیم که
نماد جان و " در ذات خویش "
همه‌چیز است.
رنج چیست؟
ممانعت از این تکاپو به‌وسیله‌ی
مانعی که بین اراده و هدفش
قرار گیرد.
● شادی و سعادت چیست؟
دستیابی به هدف.
ما می‌خواهیم، می‌خواهیم،
می‌خواهیم
.
... اراده ما را بی‌امان به جلو می‌راند
زیرا وقتی یک نیاز برآورده شد،
نیاز دیگری جایش را می‌گیرد و
بعدی و بعدی و این وضع سراسر
زندگی‌مان ادامه دارد.
آرتور عقیده داشت زندگی انسان‌ها
تا ابد حول محور نیازهایی که
برآورده می‌شود می‌چرخد.
آیا این برآورده شدن خشنودمان
می‌کند؟
○● افسوس که این خشنودیمان
کوتاه است. تقریبا ملال از راه
می‌رسد و بار دیگر به حرکت
درمی‌آییم و به جلو رانده می‌شویم...
ص ۳۱۷

درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
■ ادامه دارد

...

Читать полностью…

کتاب دانش

خبر فوری ❌❌
🚨🚨 به علت جنگ احتمالی مجدد نت‌ها ملی میشه، جوین بشید کانال کانفینگ هامون اتصالتون قطع نشه هیچ وقت 👇

Читать полностью…

کتاب دانش

سلام رفقا

اوضاع مملکت بهم ریخته؟ اینترنت ملی شده ؟ فیش بالا درآمد دوستم هست که دیشب براشون واریز شد
از طریق سایت اصلی نیازمندی یک پروژه با حقوق 10 میلیونی قرارداد بست و اولین حقوقش پرداخت شده
خواستم تو این شرایط بد اقتصادی یک پک از کانال هایی که به سایت اصلی نیازمندی وصله براتون بزارم که شما هم قبل از عید بتونید درآمد میلیونی داشته باشید

شرایط شغلی در آپ های ایرانی انجام میشه برای فیلترشدن تلگرام

/channel/addlist/GryDqKqBhcMwNTY8
/channel/addlist/GryDqKqBhcMwNTY8

Читать полностью…

کتاب دانش

این‌روزها ...

حقیقت دیگر مرگبار نیست
چراکه پادزهرهای زیادی برایش
تدارک دیده‌اند
.

جامه‌ای که برپایهٔ حضور روحانیون
شکل گرفته باشد
وجود گناه در آن امری ضروری است،
زیرا اصولا روحانیون با گناه کردن
مردم امرار و معاش و
گذران زندگی می‌کنند.

آن‌که از نبرد با دشمن تأمین معاش
می‌کند، علاقه دارد تا
دشمنش زنده بماند.


عالیجناب فردریش نیچه

📚 کتاب دانش

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

اخبار جنگ و خط و نشون کشیدن
و این زندگی در سایهٔ ناآرامی‌ها و
اقتصاد فروپاشیده و ...
حال و حوصله‌ام را نابود کرده،
می‌نویسم اما گویی در یک چاه
بی‌سر و ته به‌سر می‌برم...

Читать полностью…

کتاب دانش

.
قسمت ۱۲ #رمان

شاگردان از آقای برنار می‌ترسیدند و
هم او را دوست داشتند.
آقای برنار، خوش‌لباس و محکم با
صورتی آراسته مواظبت آنها بود ...
مدرسه پشت بندرگاه الجزیره در
خیابان اصلی محلهٔ ژاک بود. ...
او با پیِر که پدرش در جنگ کشته
شده بود به مدرسه می‌رفت. برادر
یکدیگر بودند ...
خانواده‌ها باهم دوست بودند ...
خانهٔ پیر به بازار می‌رسید. عرب‌ها و
مغربی‌های فقیر .‌‌‌‌.‌‌‌.
مأمور جمع‌آوری سگ‌ها یک عرب بود
که لباس اروپایی می‌پوشید...
ژاک و پیِر با تمام توان فریاد می‌زدند
و سگ با سرعت فرار می‌کرد و
مأمور از غضب دیوانه می‌شد و
می‌خواست بروند سگ‌ را بياورند. ...
در هرحال بچه‌ها شتابان به‌سوی
مدرسه راه می‌افتادند. وقت رد شدن
از بازار نگاهی به میوه‌ها، بسته به
فصل می‌کردند. از کنار بلوار و
کارخانه‌‌ای که پوست نارنج را
می‌کندند تا با آن عرق درست کنند
و بوی نارنج بینی‌شان را پر می‌کرد
می‌گذشتند ... سپس نوبت کلاس
درس می‌رسید. با وجود کسی چون
آقای برنار، کلاس همیشه جالب
توجه بود ... باران‌های الجزایر و
غرق شدن مگس‌ها در دوات و
آقای برنار، با گنجینه‌ای از گیاهان و
حشرات خشک‌شده و سنگ‌های
معدنی حواس آنها را جلب می‌کرد...
تقسیم و ضرب و کتاب‌های درسی
که متداول فرانسه بود ...
بچه‌ها با کلاه و شال پشمی روی
برفها ترکه می‌کشیدند و خیال‌پردازی
می‌کردند... تنها مدرسه بود که این
شادی‌ها را به پیِر و ژاک می‌داد.
در اردوی تعطیلات در کوه‌های
زکار " اتراق می‌کردند و در خوابگاه
راحت می‌خوردند و می‌خوابیدند ‌..
در سربازخانه پهلوی آنجا میان
کوه‌ها شیپور آهنگ اندوه‌باری می‌زد
که بچه یاد فقر در خانه می‌افتاد...
مدرسه عطش کشف بود. در
کلاس‌های دیگر بسیار به آنها یاد
می‌دادند. در کلاس آقای ژزمن،
یک کلمه نه بر ضد دین، نه بر ضد
آنچه مورد اعتقاد یا انتخاب آدم‌ها
باشد گفته نمی‌شد اما دزدی و
بی‌نزاکتی و پلشتی محکوم می‌شد...
دربارهٔ جنگ و رنج و شجاعت
سربازان گفتگو می‌کرد ...
تکه‌های مفصلی از کتاب صلیب‌های
چوبی اثر دورژلس " را می‌خواند.
ژاک که هیچ پدرش را نشناخته
بود حکایت‌های مردانی را می‌شنید
که لباسهایی از پارچه کلفت با گل‌و‌لای پوشیده و به زبانی غریب سخن
می‌گویند و توی سوراخ‌هایی که
زندگی می‌کردند از سقفشان خمپاره و
گلوله می‌بارد. دانیل از جنگ مارن"
می‌گفت که خود شرکت کرده و زنده
مانده. در کمرکش مسیل، مسلسل‌ها
را زدند، تک‌تیراندازها شلیک کردند
و مسیل پر از خون شد و آدم بود
که فریاد می‌زد... ژاک نمی‌توانست
تصور کند که اگرچه آنان در جنگ
زندگی می‌کنند، ممکن است قربانی
شوند. آقای برنار موقع خواندن
شرح مرگ آقای " د " دستخوش
احساسات و خاطرات خود شد
و با نگاهی به شاگردان در منگی و
سکوت فرو رفت ...
ص ۱۱۷

📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر

ادامه دارد

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

...

قسمت ۹

با نگاهی گرفته گفت
باید بروم دیدن پیوتر ایوانویچ،
دوستش پزشک است ...
پزشک را دید و با او صحبت کرد ...
چیزی در آپاندیسش بود که
قابل معالجه بود ... کار درست می‌شد.
...
به اتاق خود برگشت. بررسی
پرونده‌ها... در اتاق پذیرایی مهمان
آمده بود، بازپرس جوان، نامزد
دخترشان. ایوان‌ایلیچ از فکر
آپاندیسش فارغ نبود. ساعت ۱۱
رمانی از امیل زولا را برداشت تا
بخواند ... نیم‌خیز شد تا دارو
بخورد، به تسکین درد توجه کرد؛
حس می‌کنم حالم کمی بهتر شده.
ناگهان درد کشنده عود کرد، باز
همان طعم بد دهان ... وای خدایا،
باز شروع شد! نخیر، صحبت زندگی
و مرگ است.
پیش از این زندگی بود ولی دارد
می‌رود و من نمی‌توانم نگهش دارم
.
برای همه مسلم است که دارم
می‌میرم ... نفسش بند آمد...
وقتی من نباشم چه‌چیز خواهد بود؟
من کجا خواهم بود؟ یعنی مرگ
همین است؟ نه ، نمی‌خواهم...
با چشمانی باز در تاریکی، دنبال شمع
گشت. از دستش افتاد...

خب، که چه؟ چه فرقی می‌کند؟
آن‌ها هیچ‌یک از حال من خبر ندارند
و نمی‌خواهند خبر داشته باشند.
کک‌شان نمی‌گزد. سرشان گرم است.
کیف‌شان را می‌کنند. پیانوشان را
می‌زنند ... بی‌خیال‌اند
.
ولی آنها هم می‌میرند.
خوشحال‌اند. یابوها !
سخت رنج می‌برد .. از جا برخاست.
شروع کرد به فکر کردن. ناراحتی
من با ضربه‌ای شروع شد‌. کمی درد
و بعد شدیدتر... چشمانم دیگر
نوری ندارد. چیزی به مرگم نمانده و
من فکر آپاندیسم... میز افتاد.
درمانده شده بود ‌
پراسکوویا فیودورنا مهمانان را
مشایعت می‌کرد... چه‌ات است؟
حالت بدتر شده؟
چیزی نیست. دستم خورد افتاد.
فکر کرد چه فایده که بگویم...
ایوان‌ایلیچ به‌شدت نفس نفس می‌زد‌.
می‌دانی ژان ( فرنگی مآب‌ها در
زبان روسی ایوان را ژان می‌گفتند
که معادل فرانسوی آن است )
ژان بهتر است لشچتیتسکی همان
پزشک سرشناس را دعوت کنیم ...
نه لازم نیست ... خم شد پیشانی‌اش
را ببوسد ..‌.
ایوان‌ایلیچ عمیقا از او بیزار بود
تحمل کرد او را از خود نراند ...
ص ۶۳

...

|| مرگ ایوان‌ایلیچ
_لئو تولستوی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه. |
ادامه دارد

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

ما
روزهای زیادی را گذرانده‌ایم
که اگر کتاب شود،

آدم‌های زیادی را
به گریه می‌اندازد
💔 ...



@ktabdansh 📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

سلام دوستان و
همراهان کانال کتاب دانش
امید که حال همگی شما خوب باشه
به‌علت قطعی مکرر اینترنت
هنوز تعدادی از دوستان دسترسی
به اینترنت ندارند 💔
اما پست‌ها کم‌و‌بیش از سر
گرفته خواهد شد.

با آرزوی روزهای بهتر و آرامش
برای ایران عزیزمان ♡
متشکرم که همراه هستید ♡


@ktabdansh 📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

🌀🌀🌀

دیکتاتورها عمومآ آدم‌های ابله
و خنده‌داری هستند
.

با شخصیتی عميقا سطحی ،
کاریکاتورگونه، تیپیکال و دهان‌بین. بسیاری‌شان حتی قدرت برقراری
ارتباطی ساده با افرادی‌که در یک
مکان عمومی سرگرم گفتگو هستند
را هم ندارند.
از مطالعه و هنر متنفرند :/
هيچوقت حتی سر سوزنی
شوریدگی را تجربه نکرده‌اند.
دچار مشکلات روانی حاد و
افسردگی و ملالی مهارناپذیرند
:)
" حتی جنگ‌آور هم نیستند. "
تنها دستور قتل می‌دهند.
آنها می‌ترسند
عميقا از همه‌چیز
می‌ترسند و این تا لحظهٔ مرگ هم
همراه‌شان هست.
کافيست دیکتاتوری
را یک‌روز بدون خدمتکارانش
در شهر رها کنید تا
" خودش گور خودش را بکند، "
چراکه توانایی برای زندگی
کردن ندارد و کسی هم نیست
تا غرورش را باد کند.
تا زنده‌باد‌ زنده‌باد بگوید و او را
روی سرش بگذارد.

یک دیکتاتور

ترحم‌برانگیزترین و حقیرترین

چیزی‌ست که آدم می‌تواند در
طول زندگی‌اش ببیند.

موجودی عقیم که از توجه و
نگاه تغذیه می‌کند؛ یک کودک
سرخورده که دارد رئیس‌بازی
درمی‌آورد و بهانهٔ بازی احمقانه‌اش
جان هزاران هزار و گاهی
میلیون‌ها آدم‌ست ...

[ بریده‌ای از فیلم دیکتاتوری
اثر لری چارلز
]

...📚

Читать полностью…
Subscribe to a channel