ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

.
🔖 #داستان_های_کوتاه

آبوگین او را دنبال کرد و آستینش
را گرفت.
شما عزادارید، می‌فهمم. اما من
برای دندان‌درد یا مشاوره پیش
شما نیامدم. از شما می‌خواهم
جان انسانی را نجات‌دهید و
مانند گداها به التماس کردن ادامه
داد: زندگی یک آدم از هر غم‌و‌غصهٔ
خانوادگی مهم‌تر است. بلند شوید،
به‌خاطر انسانیت، از شما خواهش
می‌کنم شجاع باشید، خواهش
می‌کنم جرئت داشته باشید.
کریلف با اوقات‌تلخی گفت: انسانیت
که یک‌طرفه نمی‌شود آقا. به‌خاطر
انسانیت از شما می‌خواهم مرا
به‌حال خودم بگذارید. واقعآ
عجیب است، من به‌سختی
می‌توانم بایستم و آن‌وقت تو از
انسانیت با من حرف می‌زنی!
من الان آمادگی هیچ کاری را
ندارم، هیچ‌چیزی نمی‌تواند
مرابه‌رفتن متقاعد کند و نمی‌توانم
همسرم را تنها بگذارم. نه، نه.
کریلف دستانش را از چنگ او
درآورد و خودش را عقب‌کشید و
با لحن تهدیدآمیزی ادامه داد:
این کار را از من نخواهید، مرا
ببخشید، اما طبق بند هشت قانون
مدنی، هیچ‌کس نمی‌تواند مرا وادار به
رفتن کند، شما حق دارید یقه‌ی مرا
بگیرید و با خود ببرید، اگر می‌خواهید
مرا ببرید اما من آمادگی انجام هیچ
کاری را ندارم. حتی نمی‌توانم حرف
بزنم. عفوم کنید.
آبوگین دوباره آستین دکتر را گرفت
و گفت: لازم نیست با این لحن با
من صحبت کنید دکتر! من اهمیتی
به بند هشت قانون نمی‌دهم! من
هیچ حقی ندارم که شما را برخلاف
خواسته‌تان مجبور به انجام کاری
بکنم. اگر خواستيد بیائید و اگرهم
نخواستید خدا شما را ببخشد.
اما من از ارادهٔ شما تقاضا نمی‌کنم،
من از عواطف شما درخواست دارم،
زن جوانی درحال مرگ است. شما
که از مرگ پسرتان سخن می‌گویید
اگر نگرانی را نفهمید، پس چه‌کسی
می‌فهمد؟ لحن صدای آبوگین از
دلواپسی به لرزه افتاد. لرزش بدن
و لحن صدایش متقاعدکننده‌تر از
کلماتش بود. آبوگین راست می‌گفت،
اما هرچه می‌گفت به‌وضوح با
آب‌و‌تاب همراه بود و بی‌روح و
ساختگی و دور از پیرایه‌های ادبی
مناسب بود حتی نسبت به فضای
خانهٔ دکتر و زنی که او هم تا حدودی
در آستانهٔ مرگ بود، بی‌حرمتی
محسوب می‌شد. خودش این موضوع
را فهمید و بااین‌که می‌ترسید دکتر
درکش نکند، نهایت تلاش خود را
کرد تا نرمی و لطافت را به‌صدایش
بازگرداند، طوری‌که اگر کلماتش
نتوانستند دکتر را متقاعد کنند،
صداقتی که در صدایش موج می‌زد
دکتر را راضی کند.

معمولا در چنین مواقعی هرقدر
عباراتی خوب و دلنشین ابراز شود،
در تأثیر آن تفاوتی نمی‌کند و نمی‌توان
کسانی را که بسیار شاد یا غمگین‌اند
را متأثر کرد. عشاق هنگام سکوت،
یکدیگر را بهتر درک می‌کنند و
یک سخنرانی پرشور و مهیج در
گورستان تنها بر افراد غریبه تأثیر
دارد، درحالی‌که برای اطرافیان
فرد از دنیا رفته، بی‌معنی و بی‌اهمیت
جلوه می‌کند.
کریلف ساکت ماند. زمانی‌که آبوگین
دربارهٔ شغل پراهمیت پزشکی و
ازخودگذشتگی و نظایر آن حرف
می‌زد، دکتر با ابروان درهم‌کشیده
پرسید: خیلی از اینجا دور است؟
_ نزدیک هشت یا نه مايل، من
اسب‌های خوبی دارم دکتر! قول
می‌دهم یک‌ساعته شما را ببرم و
بیاورم. فقط یک‌ساعت.


داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
قسمت ۴
نوشتهٔ آنتون چخوف
ادامه دارد

...📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

.
...
#مطالعه 📖 #رمان

📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت
۶.

دربارهٔ ورسیلوف؛ در دانشگاه تحصیل
کرده و به‌علت ازدواج با مادموازل فاناریوتوف از ارتش کناره‌گیری کرد.
در هیچ عملیات جنگی شرکت نکرد.
پس از مرگ همسرش مدتی را در
روستا گذراند؛ ماجرای سر و سرش
با مادرم... با مادرم به خارج رفت‌...
بعد دوران صمیمیت وی با شاهزاده سوکولسکی فراهم شد... یا ثروتمند
بود یا در نداری کامل.
حالا می‌خواهم دربارهٔ نقشه‌ام بگويم.
فصل پنجم؛ ۱.
نقشهٔ من این است: من باید مثل
جیمز روتشیلد پاریسی، ثروتمند
شوم... سرسختی و پشتکار.
می‌گویید ساده است،درست می‌گویید.
در روزنامه خواندم گدایی در کشتی
ولگا مرد که سه‌هزار روبل لای
پیراهنش بود. ناشیانه‌ترین گونهٔ
اندوختن اگر با استقامت و پشتکار
همراه باشد، يقينا به کامیابی
می‌انجامد. این‌گونه پس‌انداز کردن
با گدایی یعنی فقط نان خالی خوردن.
در دنیا، قدرت اراده و قدرت خواهش
وجود دارد. حالا من قادر به
ریاضت‌کشی هستم؟
لازم بود ماری ایوانونا را بفریبم.
یک‌سال فقط نان و چای خوردم.
خرسند بودم که توانایی روزه‌داری
را دارم. فقط نیمی از پنج روبل را
در ماه خرج می‌کردم. پس از دوسال
به‌غیر از پول‌های دیگر، مبلغ هفتادوپنج‌روبل داشتم.
۲. در حراجی هفت روبل و نود
کوپک هم سود کردم... تا ماجرای
ورسیلوف پیش آمد...
با پنهان کردن یکصد روبل به پترزبورگ آمدم... فقط دو دست لباس داشتم...
پنج شش بار برس می‌زدم تا نو
بمانند. انزواجویی پایهٔ کار من بود.
از مردم کناره‌گیری کردم. رباخواری
شغل آن روس‌هایی است که نه
شعور دارند نه اخلاق. میتوانستم
در خیابان بخوابم. می‌گویید نمی‌شود؛ یک‌نفر سرش به سنگ خورده! من نمی‌گذارم. من اراده دارم و شخصیت.
تا پایهٔ هفتم شاگرد ممتاز بودم. باید معاملات اوراق بهادار و امور بانکی
را بیاموزم. آدمی خواستن را نباید
رها کند. کسی‌که شخصیت دارد،
خطر نمی‌کند، قیمت سهام بالا می‌رفت
و کمی سود کردم. من فقط برای
چیزهایی پیش‌پا‌افتاده فرومایه‌ام نه
برای چیزهای مهم. گیریم محاسباتم
اشتباه باشد، مهم نیست،
ادامه می‌دهم. ایده‌ خام برای من
هنوز زود است.
۳. علاوه‌بر انزواطلبی، قدرت را هم می‌خواهم. وحشت یا حیرت نکنيد.
شعور من در دوازده‌سالگی با نفرت
از هم‌نوعان پا گرفت. غم خود را
به نزدیک‌ترین دوستانم نمی‌توانستم
بگويم.‌ من عبوس، بدگمان، محتاط،
خاموش و عیب‌جو هستم. می‌پرسیدم
نکند تقصیر از من است، برای رهایی
از این تردید، به گوشه‌گیری روی
آوردم. در همنشینی با دیگران چیزی به‌دست نمی‌آوردم. دوست دارم از
اتاقی که پر از آدم است، خارج شوم.
هیچ دلیلی نمی‌بینم به مردم لطف کنم، مردم آنچنان موجودات والایی
نیستند که خود را برای ایشان به
دردسر بیندازم
. اگر کسی با من
رک و بی‌پرده بود، هرچه‌ در دل
داشتم بیرون می‌ریختم. همه را
دوست داشتم اما مرا فریب داده،
مسخره و ترکم کردند
.
وقتی از خانهٔ درگاچف خارج شدم،
فهمیدم با ستودن وی خود را خوار
کردم. اما آدمی که تا این حد منصف
و بزرگوار است، سزاوار ستایش است. واسین را کم دوست داشتم، احساسی
تلخ به کرافت دارم. اگر همکلاسی‌هایم باهوش یا نیرومند بودند، از آن‌ها
دوری می‌جستم؛ روحیه‌ام بدین‌گونه
بود. اگر کسی به‌چهرهٔ من نگاه می‌کرد، می‌‌خندید به چه چیزی می‌اندیشم.
آری من تشنهٔ قدرت و عزلت بودم.
در بستر، زندگی را در طرحی دیگر از
نو می‌آفریدم. با آن ایدهٔ ملهم،
رؤیاهایم به دنیای معقول واقعیت
وارد شدند. همه‌چیز در یک هدف
متمرکز شد. قدرت، حتم دارم
می‌خندید، نکتهٔ اصلی ایدهٔ من،
این است که پول نخستین
وسیله‌ای است
که بی‌نواترین آدم
ممکن است با آن به والاترین
مکان برسد
.
...جوان‌خام

ادامه دارد

📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

💎🛡دسترسی ویژه به کانالهای علمی آموزشی🛡💎

🎓🌈برای داشتن مجموعه کانالهای پروکسی و فیلترشکن رایگان و متصل در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎓🌈

جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات 👇

@HHo_bb

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 #کتاب_صوتی

دختر مفقود شده
اثر گیلیَن فلیَن
کتاب‌خوان ایوب_آقاخانی

داستان کتاب
دخترِ مفقوده
یک زوج را به تصویر
می‌کشد, زن و شوهری که
زندگی مشترک برایشان
یکنواخت شده و هر کدام
مسیری را در این ستیز پیش
گرفته‌اند..

روز گم‌شدن ؛
هروقت یاد همسرم
می‌افتم قبل از هرچیز
به سرش فکر می‌کنم
همه‌چیز از شکل سر
شروع می‌شود ...
مغز یک دانه ذرت یا
مثلآ سنگواره‌ای در
بستر رودخانه...
به‌هرحال من‌که او را
از سرش شناختم ...

قسمت اول

...🎧📚

Читать полностью…

کتاب دانش

.
مطالعه 📖 قسمت ۲۳

این بار برای گریز از وحشت ملال.
کار، دلهره، جان‌کندن، گرفتاری،
سرنوشت همهٔ انسان‌ها در طول
زندگی‌شان است .. پس اگر همهٔ
اشتیاق‌ها به‌محض سربرآوردن،
برآورده شوند مردم چگونه
زندگی‌شان را پر کنند و وقت
بگذرانند؟
فصل ۲۸.
فرض کنید نژاد انسان به آرمان‌شهر
برده شود جایی که همه‌چیز خوب
است ..‌ هرکس معشوقش را
می‌یافت ... آن‌وقت مردم از ملال
می‌مردند یا همدیگر را خفه می‌کردند..
●● پس زندگی انسان چیست؟
آرتور می‌گوید برای انسان از همه
بدتر است زیرا هرچه هوش بالاتر
باشد، شدت رنج نیز بالاتر است.
پس آیا کسی هست که هرگز شاد
بوده باشد؟ آرتور این‌جور فکر نمی‌کند.
در اصل انسان هرگز شاد نیست،
بلکه همهٔ عمرش را به پیکار برای
شادی می‌گذراند.
به‌ندرت به‌هدفش می‌رسد... فرق
نمی‌کند شاد باشیم یا فلک‌زده چون
زندگی اکنون نیز درحال ازدست‌رفتن
است. ●● زندگی عبارت است از
یک سرازیری مصیبت‌بار گریز‌ناپذیر
که نه تنها بی‌رحم و ظالمانه است،
بلکه اتکاناپذیر و غیرقابل‌اطمینان
نیز هست.
همچون گوسفندانی هستیم زیر نگاه
قصاب، درحال جست‌و‌خیز ...
سرنوشت برایمان چه در چنته دارد.

این قسمت از کتاب من رو یادِ این
تکه از کتابِ
جهان و تاملات فیلسوف
انداخت که شوپنهاور می‌نویسد؛
با کسب اجازه باید بگویم که
فلسفهٔ من ناراحت‌کننده است،
زیرا حقیقت را میگویم و حقیقت
تلخ است. مردم بیشتر ترجیح
می‌دهند که خیال کنند که هرچه
خدا آفریده خوب است،
بسیار خب، بروید سراغ کشیشان و
فیلسوفان را راحت بگذاريد!

■ آیا این برداشت‌های بدبینانهٔ
آرتور او را به ورطهٔ نومیدی کشاند؟
یا برعکس؟ یعنی ناشادی و
بداقبالی‌اش موجب شد به این
نتیجه برسد که زندگی انسان امری
چنان تأسف‌بار است که بهتر بود
حادث نمی‌شد؟ با آگاهی از
چنین معمایی یادآوری کرد که
هیجان این قدرت را دارد که ادراک
را گنگ، مبهم و مخدوش کند؛ شاد
که باشی دنیا چهره‌ای پر‌لبخند و
وقتی اندوهگین باشی، چهرهٔ دنیا،
تیره، گرفته و محزون می‌نماید ...

فصل ۲۹.

من برای خود ننوشته‌ام ...
آثارم را برای اندیشمندانی برجای
گذاشته‌ام که در طول تاریخ همچون استثناهای نادری سر بر خواهند آورد.
آنان نیز احساسی مانند من خواهند
داشت یا همچون کشتیبان یک کشتی شکسته در جزیره‌ای متروک، ردپای
رفیق رنجوری که پیش از آنها بر
جزیره گام نهاده، پیش از همهٔ
طوطی‌ها و میمون‌هایی که بر
شاخسار درختان‌اند،
مایهٔ تسلایشان خواهد بود.
ص ۳۲۵

درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
ادامه دارد

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

🎧🎼 سیاوش قمیشی

ک جنگیدنُ باختن
بهتره
از این‌که نشستُ
فقط غصه خورد
...

ما از نورُ بارونُ آیینه‌ایم
نباید به تاریکی
عادت کنیم
نباید از هیچ آدمی تو جهان
با چشمای بسته
اطاعت کنيم ..


📚🌒

Читать полностью…

کتاب دانش

برآوردِ ما
از میزانی‌که می‌دانیم
بسیار خوش‌بینانه است و این
حاکی از آن است که ما
نادان‌تر از آنیم که فکر می‌کنیم.

متن از کتابِ pdf 👉 اینجا
توهم آگاهی
👤 استیو اسلومن

Читать полностью…

کتاب دانش

.
[ #روانشناسی ]

ادامه علت موفقیت روش تجربی؛

روش به ظاهر نادرست و تمرین
حمله خجالت این است که به‌جای
فرار و اجتناب از هراس‌های خود
با آن‌ها روبرو می‌شوید:
با اجتناب از موقعیت‌های
دلهره‌آمیز مسائل خود را تشدید
می‌کنید. ( فرار نکنيد با آن‌ها
نجنگید بگذارید بدترین اتفاق
بيفتد می‌بینید که پیش‌بینی‌های
شما وجود خارجی ندارد )
گاهی توهمات بقدری واقع‌بینانه
به‌نظر می‌رسد که شما را می‌ترساند. □□روانشناسان
این پدیده را غرقه‌سازی می‌گویند.
بدانید این حمله اوج می‌گیرد اما
ادامه پیدا نمی‌کند و از بین می‌رود.
در همین‌جا مراجعه کنید به قسمت
قبل ●● به شما خاطر نشان می‌کنم
فوبیا طبق تعریف به ترس‌های
غیرمنطقی اطلاق می‌شود. ●●
سه ستون درست کنید ؛
سمت راست زمان، ستون میانی؛
شدت نگرانی از صفر تا صد و
سمت چپ؛ افکار ترسناک.
ببینید اين اضطراب دوام ندارد.
خصوصیات ژنتیکی، ترس از تنهایی،
مدرسه، تلویزیون،عوامل فرهنگی و خانواده... دلایل هرچه باشند،
استرس و تنش،انسان را فرسوده
می‌کند. بعضی‌ها مایل نيستند با
هراس‌های خود مواجه شوند اگر
شدت واهمه فراتر رفت، شجاعت
به‌خرج دهید تا از بین برود.
شما به‌سمت کسی‌که با او احساس
امنیت می‌کنید می‌روید؛ حالا یک‌بار
هم به‌تنهایی اقدام کنید ●●
شما در تمام موقعیت‌ها گرفتار
پیشگویی، خطای شناختی، اندیشهٔ اتوماتیک هستید. واکنش منطقی
را بنویس. ○○ اگر این توصیه‌ها
را نمی‌پسندید؛ به‌جای اينکه تلاش
کنید، زندگی را به‌کام خود تلخ
می‌کنید که؛ نگران بودن بهتر است!
با احساس خطر از خود مراقبت
می‌کنم. توجه داشته باشید
اضطراب و نگرانی به عملکرد شما
آسیب می‌زند و به‌جایی نمی‌رسید.
تصمیم بگيريد؛ راه‌حل آن استفاده
از تحلیل سود و زیان است؛
فواید و زیان‌ها در برابر
تغییر مقاومت را بسنجید.

از حال‌بد به حال‌خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی
قسمت قبل 👉

( همیشه آن‌چه را که می‌توانی
کنترل کنی، اصلاح کن؛
بقیه را رها کن )


...📚🍃🌺

Читать полностью…

کتاب دانش

شَرم بادَت
که عجب
عِیشِ حرامی داری ...


رضاقلی‌خان هدایت

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 ۱۹۸۴

قسمت دهم و پایانی.
مسافرت به خارج
شهر بدون اينکه شخص
توجه اشخاص را جلب کند
کار آسانی نبود گاه مأمورین
که در ایستگاه‌های راه‌آهن
دیده می‌شدند جلوی
افراد حزبی را می‌گرفتند
و سؤالات گوناگون و
عجیبی از آنها می‌کردند
اما وینستن با آنها روبرو
نشد و با احتیاط به
پشت‌سر خود نگاه کرد
و مطمئن شد کسی در
تعقیبش نیست. ...
جورج اورول

قسمت نهم 👉

Читать полностью…

کتاب دانش

■ تست هواپیمای جنگی F4
توسط محمد رضا شاه
محمدرضا پهلوی پس از پرواز با
جنگنده بمب‌‌افکن اف 4 فانتوم
خریداری شده در محل کارخانه
مک دانل داگلاس مورد استقبال
رئیس کارخانه قرار گرفت.

ملک حسین پادشاه اردن در
دی ماه ۱۳۵۷ در کاخ نیاوران
خطاب به محمدرضا پهلوی:

نرو، زیر پای مردم خاورمیانه
نفت نیست، بشکه‌های باروت است!
بروی خاورمیانه رفتنی‌ست!

شاه به او پاسخ داد:
قیمت این رفتن را مردمی
خواهند پرداخت که نمی‌دانستند
برقراری صلح در منطقه‌ای با
میلیاردها دلار منابع طبیعی و
انرژی کار هر حکومتی نیست!

من در مقابل مردم خود
نخواهم ایستاد.
سلطنت بر روی جنازه‌های
مردم کشورم خواست من نیست.

🔱 مصاحبه با شاه
مارگارت لاینگ
👉

@ktabdansh
📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

...

کریلف گوش کرد و چیزی نگفت،
انگار روسی نمی‌دانست.
وقتی آبوگین دوباره به پاپچینکی و
پدر همسرش اشاره کرد و بار دیگر
در تاریکی دنبال دستان دکتر گشت،
دکتر سرش را تکان داد و درحالی‌که
هر کلمه به زحمت از دهانش خارج
می‌شد با ناامیدی گفت: عذرخواهی
می‌کنم، من نمی‌توانم بیایم...
پسرم، پنج دقیقه پیش مرد !
آبوگین زیر لب گفت:
غیرممکن است! و یک قدم به عقب
برداشت: خدای من، چه لحظهٔ بدی
آمدم ! چه روز شومی، چه تصادفی،
انگار عمدی در کار بوده.
آبوگین دستگیره درد را گرفت و
سرش را پایین انداخت. ظاهرآ
مردد بود و نمی‌دانست چه کند،
از آنجا برود یا به التماس کردن ادامه
دهد. آبوگین آستین کریلف را محکم
گرفت و گفت:
گوش کنید، من شرایط شما را خوب
درک می‌کنم. خدا گواه است از اینکه
در چنین لحظه‌ای به شما فشار
می‌آورم شرمسارم، اما چه کنم؟
خودتان تصور کنید کجا می‌توانم
بروم. می‌دانید هیچ دکتر دیگری
اینجا نیست. محض‌رضای خدا بیایید.
من برای خودم نمی‌گویم، من که
بیمار نیستم.
بعد سکوت شد. کریلف پشتش را به
آبوگین کرد، یک لحظه بی‌حرکت
ایستاد و آرام به‌سمت اتاق پذیرایی
رفت. با گام‌های مردد و لرزان اتاق
پذیرایی را وارسی کرد و به کتاب
قطوری که روی میز بود نگاهی
انداخت. در آن لحظه، هیچ هدف و
آرزویی نداشت. به هیچ‌چیز فکر
نمی‌کرد و به احتمال زیاد به‌یاد
نمی‌آورد غریبه‌ای دم در ورودی
ایستاده.
تاریک روشن و سکوت اتاق پذیرایی
بهت‌زدگی‌اش را بیشتر می‌کرد.
درحالی‌که از اتاق پذیرایی به اتاق
مطالعه می‌رفت، پای راستش را بیش
از حد لازم بلند کرد و با دست دنبال
چارچوب در گشت. در سرتاسر بدنش
حس سردرگمی موج می‌زد، انگار
در خانهٔ کس دیگری بود یا این‌که
برای اولین بار در زندگی‌اش مست
کرده بود و حالا با حیرت تسلیم این
حس جدید شده بود. از کتابخانه
در تاریکی دیوارهای اتاق مطالعه،
پرتوی نور پهنی عبور کرد. این
نور با بوی تهوع‌آور و سنگین کربولیک
واتر همراه شده بود که از درِ
بازماندهٔ اتاق خواب می‌آمد. دکتر
در یک صندلی کوتاه پشت میزش
فرو رفت، یک دقیقه به کتاب‌هایش
که پرتوی نوری از آن‌ها می‌گذشت
خیره شد، بعد از جا بلند شد و به
اتاق خواب رفت.
آن‌جا در اتاق، سکوت مرگباری
حکم‌فرما بود. همه‌چیز با کوچکترین
جزئیات نشانگر درماندگی و طوفانی
بود که از آن‌جا گذشته بود. اما
حالا دیگر همه‌چیز به آرامش رسیده
بود. شمعی روی یک چهارپاره، در
میان تعدادی بطری، جعبه و ظرف
شیشه‌ای، می‌سوخت و چراغ بزرگ
روی میز در سراسر اتاق نور
می‌پاشید. روی تخت زیر پنجره،
پسری با چشمان باز و نگاهی متعجب
دراز کشیده بود. حرکت نمی‌کرد،
اما انگار چشمان بازش هر لحظه
تاریک‌تر می‌شدند و توی سرش فرو
می‌رفتند. مادرش کنار تخت زانو
زده بود، بازوانش روی بدن پسرش
بود و سرش را توی روتختی فرو
کرده بود. او نیز مثل فرزندش تکان
نمی‌خورد، اما انحنای بدن و بازوانش
اثری از لرزش زنده بودن به چشم
می‌خورد با همهٔ وجود مقابل تخت
تکیه داده بود و حریصانه خود را
تا آن‌جا که می‌توانست به تخت
چسبانده بود، انگار از برهم زدن
حالت آرام و راحتی که بالاخره در
این بدنِ ازپا‌افتاده یافته بود وحشت
داشت. روتختی، قالیچه، ظروف
شیشه‌ای، قطرات آب روی زمین،
قلم‌مو و قاشق‌های کوچکی که
این‌طرف و آن‌طرف افتاده بودند،
شیشه‌ی سفید آب‌لیمو، حتی هوا،
هوای سنگین و خفقان‌آور، همه‌و‌همه،
حاکی از سکوت بودند و به‌نظر
می‌رسید به آرامش رسیده باشند.


داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
قسمت ۲
نویسنده آنتون چخوف
ترجمه فروزان صاعدی
ادامه دارد

...📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

📽 صحبت جورج برنارد شاو
در وصف کشفیات انیشتین


انیشتین در جایگاه دانشمند
علوم طبیعی در جست‌وجوی
راه‌حل عملی پیشگیری از وقوع
جنگ که با نظریه‌پردازی و طرح
استدلال‌های استوار امید دارد
روزی بتوان شوق تخریب را در
انسان‌ها از بین ببرد. " ملت‌ها با
هدف‌های نادرست تربیت شده‌اند؛
در کتب درسی به جنگ ارج می‌نهند
و وحشت و. .. را نادیده گرفته‌اند
و کینه‌توزی را به کودکان تلقین
می‌کنند.
در نامه‌ای به فروید می‌پرسد:
آیا درمقابل فاجعه‌ی شوم جنگ،
راه نجاتی برای بشر هست؟
فروید معتقد است معقول‌ترین،
تیزبین‌ترین و زیرک‌ترین انسان‌ها
نیز، تحت هر شرایطی، بردهٔ
احساسات و غرایز منفی خود‌ند
.
فروید تمایلات پرخاشگرانه را
لازمه‌ی ادامهٔ حیات انسان می‌داند.
که چگونه مستبدان می‌توانند رفتار
اوباش و توده‌های بی‌سروپا را
هدایت کنند.
📧 نامهٔ انیشتین به فروید ;
آقای فروید عزیز آیا در مقابل
فاجعه‌ی شوم جنگ راه نجاتی
برای بشریت وجود دارد؟
⏪چرا باید انسان‌ها بی‌رحمانه
همدیگر را بکشند؟
⏪چرا تمام کوشش‌ها برای یک صلح
پایدار به‌شکست منجر شده است؟
چرا انسان‌ها این‌قدر خونخوار و
بی‌رحم هستند؟
کتاب دانش

⤵️ ادامه اینجا ⤵️

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 ۱۹۸۴

قسمت نهم
صدای فریاد و همهمه
چرخ‌های وسیله نقلیه
سنگین از سمت چپ میدان
به گوش رسید و ناگهان
اغلب کسانی‌که در گوشهٔ
میدان اجتماع کرده بودند
از وسط میدان شروع به
دویدن کردند ...
وینستن همان‌طور که
می‌دوید از فغان و فریاد
مردم فهمید که کاروان
طولانی کامیون که در
چهارگوشه هريک از آن
سربازی مسلح به مسلسل
با قیافهٔ چوبی شکل
ایستاده بود به‌طرف
جنوب میدان می‌گذرد...

دردناک‌ترین چیز آن است
که انسان، حقش را
فریاد بزند..

جورج اورول

قسمت هشتم 👉

در قسمت دهم و
پایانی ؛ فیلم سینمایی ۱۹۸۴
به اشتراک گذاشته می‌شود.

Читать полностью…

کتاب دانش

...

مطالعه 📖

شب اول ماه مه شب عجیبی بود.
سیم‌های نقاله... آماده بودند.
زوربا بهترین لباس خود را پوشیده
بود. ‌‌... همه به‌محل اجرای مراسم
آمده بودند.
زوربا سه‌بار صلیب کشید:
شاهکار مهندسی است... معجزه!
شیب نقاله در زاویه‌ی صحیح. ...
پنج راهب با آواز دسته‌جمعی آمدند
.‌.. ای مسیحیان به زانو درآیید ...
تنه درختی که کارگران به کابل
آویختند به لرزه درآمد و پس از
چند ثانیه فرو ریخت...
برای بار دوم و سوم ... تنه درخت
بر روی کابل افتاد ... در دریا سقوط
کرد... همه فرار کردند... با زوربا
مشغول خوردن و نوشیدن شدیم...
زوربا بیا به‌من رقص یاد بده.
زندگی من دگرگون شده.... ارباب
به پاهای من نگاه کن... همین عمل
را تکرار کن... آفرین عجب استعدادی
داری! همه‌چیز را از یاد ببر و برقص...
ای قادر متعال من آردم را ریخته و
غربالم را آویخته ام ... از شدت خنده بی‌حال شده بودیم... در سراسر عمر
تا این حد شادی نکرده بودم. ..
سپیده‌دم به‌سمت آبادی رفتیم...
کارگران، کامیون‌ها و همه‌چیز را
ازدست دادیم...

وقتی از همه سو بد آید و
همه‌چیز سر ناسازگاری داشته
باشد چه شادی و مسرتی از این
بالاتر که انسان،
روح خود را بیازماید و طاقت
شهامتش را در بوته آزمایش
بسنجد ..‌ بشر هربار در درون
احساس پیروزی کند - ولو از
لحاظ برون شکست‌خورده باشد -
نوعی غرور و مسرت غیرقابل
توصیفی در خود احساس می‌کند.
فاجعه برونی به‌خوشی و سعادت
عالی و استواری مبدل می‌گردد.
با دشمن نامرئی چنین گفتم؛
تو نخواهی توانست
اجاق مرا خاموش کنی و کلبه‌ام
را واژگون سازی! زندگی با زوربا
قلبم را فراختر کرده‌ بود.
سعادت یعنی انجام وظیفه و
هرچه این وظیفه سخت‌تر باشد
سعادت هم کامل‌تر است
.
در سایهٔ صخره‌ای دراز کشیدم ...
همه‌چیز به پایان رسیده بود.
زوربا ابزارها و الوار را جمع کرده
و برای بارگیری کشتی آماده ساخته
بود‌. گفتم زوربا کلیهٔ این اثاثها
هدیه‌ای است برای تو.
ارباب ما از هم جدا می‌شویم!
به کجا خواهی رفت؟
از یونان خارج می‌شوم...
روزی همديگر را خواهيم دید...
دِیری خواهيم ساخت متعلق به
خودمان. بامداد فردا باید از هم
جدا شویم .... زوربا شراب
می‌نوشید ولی سخنی نمی‌گفت.
کوشیدم بخندم ..
بغض گلویم را گرفته بود.
ص ۴۳۸
《 اندیشه‌های ژرف کازانتزاکیس،
نوعی گشودگی جهان عقلی،
زوربا؛ کسی‌که قوانین طبیعت را
با عقل خود سامان می‌دهد،
درگیری عالم خیال با واقعیت،
جنگ مذهب بین دین و ایمان،
اندیشه‌های کهنه و پوسیده را
با عقل، مقایسه می‌کند.
لذت زندگی در بستر زمان، گویی
با شخصی‌ روبه‌روبه‌ایم
که آرام آرام به جنب‌و‌جوش
درمی‌آید. سیمای خاصی از انسان
که با عصیان علیه ایدئولوژی
شکفته می‌شود. 》


زوربای_یونانی
نوشته نیکوس کازانتزاکیس
ترجمه محمود مصاحب
انتشارات نگاه
ادامه دارد

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

.
دست از سر خدا بردارید؛
اگر قرار بود کاری کند
تاریخ لبریز از جنایت نبود.
به‌عقلِ خودتان رجوع کنید..

چارلز داروین

Читать полностью…

کتاب دانش

🎥 تاحالا شده

توی یک بحث و گفتگو ،
استدلال‌های منطقی جواب‌گو نباشند؟

در چنین شرایطی به‌جای بلند کردن
صدامون باید چکار کنیم؟

استدلال‌ها زمانی قانع‌کننده‌تر هستند
که بر اساس شناخت خوبی از
مخاطب باشند؛ اعتقادات، افراد
مورد اعتماد و ارزش‌ها...

TED Ed زبان فارسی


کسی‌که راز شکیبایی را بداند،
راه درست به‌موقع پیش پایش
باز می‌شود. / ص ۱۰۶۷
وقتی اطمینان نداری کار درست
کدام است، عزیزم...
اندکی ساکت ماند و سپس با
لحنی شمرده ادامه داد:
کاری نکن. / ص ۱۰۶۸

|| جنگ و صلح؛ نشر نیلوفر؛
ترجمه سروش حبیبی |

@ktabdansh 📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

تو با او رفتیُ رفت
آنچه با من نور و شادی بود ...
کنون
من در پناهِ باده‌ام
غم در پناهِ من ..

مهدی اخوان‌ثالث

📚🌖

Читать полностью…

کتاب دانش

...💭

اگر مدام به دیگران
پاسخ مثبت دهید و
اولویت‌های آن‌ها
را به اولویت‌های خودتان
ترجیح بدهید
،
زمان و انرژی لازم را برای
توجه به‌خود نخواهید داشت و

به‌تدریج تندخو، بدبین و بیچاره
خواهید شد
..

|| هنر نه گفتن: دیمون زاهاریادس |


📚 کتاب دانش

Читать полностью…

کتاب دانش

.
همان‌طور که می‌دانیم انسان
محل تجمع انبوهی از تناقض‌هاست،
با اینکه حقیقتی آرمانی داریم
هیچ بهره‌ای از حقیقت نداریم.
تمایل به سعادت داریم ولی
نمی‌توانیم به آن برسیم.
آدمی موجود مهیبی است.
آشفته، متناقض و
شگفت‌انگیز...
قاضی همه‌چیز است ... !
_آنتونی کنی _


به آنان بگویید؛

به فرزندانِ خود

شعر، هنر، موسیقی، عشق وانسانیت
بیاموزند، تا برای
لقمه نانی چرک،
آدمی را نکشند ...
!

@ktabdansh 📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

.

دکتر کنار همسرش ایستاد،
دست‌هایش را در جیب‌های شلوارش
فرو برد و سرش را به یک سمت
خم کرد و نگاهش را به پسرش
دوخت. حالتی از بی‌تفاوتی در
چهره‌اش موج می‌زد و تنها از
قطراتی که بر روی ریشش می‌درخشید
می‌شد فهمید گریه کرده است.
در آن اتاق، از هراس مشمئزکننده‌ای
که هنگام حرف زدن تصور می‌شود
خبری نبود. در بهت‌زدگی، در حالت
نشستن مادر و در بی‌تفاوتی چهرهٔ
دکتر، چیزی بود که انسان را
جلب می‌کرد و بر قلبش چنگ
می‌انداخت، زیبایی ساده و تا حدی
شرح‌ناپذیر غم انسانی که مدت
درازی نه می‌توان درکش کرد، نه
توضیحش داد و به‌نظر می‌رسد
تنها موسیقی است که می‌تواند آن
غم را توصیف کند.
در آن سکوت تلخ، زیبایی را هم
می‌شد حس کرد.
کریلف و همسرش ساکت بودند،
اشک هم نمی‌ریختند، انگار علاوه‌بر
تلخی این فقدان، از تراژدی موقعیت
خود آگاه بودند.
درست همان‌گونه که جوانی‌شان
گذشته بود، حالا با رفتن این پسر،
حق آنها برای داشتن فرزند برای
همیشه به جاودانگی پیوسته بود.

دکتر چهل‌و‌چهار‌ساله بود.
موهایش خاکستری شده بود و بیشتر
شبیه پیرمردان به‌نظر می‌رسید.
همسر رنگ‌پریده و رنجورش
سی‌و‌چهارساله بود. آندره نه‌ فقط
تنها فرزندشان بلکه آخرین فرزندشان
بود. دکتر در مقایسه با همسرش،
از آن دست آدم‌هایی بود که هنگام
ناراحتی روحی دنبال حرکت‌اند.
او بعد از اینکه پنج دقیقه بالای
سر همسرش ایستاد راه افتاد.
پای راستش را بیش از حد معمول
بلند کرد از اتاق خواب به اتاق
کوچکی رفت که یک کاناپه بزرگ
نیمی از آن را اشغال کرده بود.
از آنجا به‌سمت آشپزخانه رفت.
بعد از چرخی در اطراف اجاق و
میز آشپزخانه، به‌سمت پایین
خم شد و از یک در کوچک وارد
راهرو شد.
آنجا بود که دوباره چشمش به
شال‌گردن سفید و چهرهٔ رنگ‌پریده
افتاد.
آبوگین درحالی‌که به‌سمت در
می‌رفت، آهی کشید و گفت:
بالاخره آمدید. لطفا بیائید برویم.
دکتر جا خورد، نگاهی به او کرد و
همه‌چیز را به‌خاطر آورد.
او که سرحال‌تر شده بود گفت:
مگر همین الان نگفتم نمی‌توانم
بیایم؟ عجیب است!
آبوگین دستش را روی شال‌گردنش
گذاشت و ملتمسانه گفت:
دکتر، قلب من از سنگ نیست.
شرایط شما را کاملا درک می‌کنم...
احساس شما را می‌فهمم. اما شما
را برای خودم نمی‌خواهم، همسرم
دارد می‌میرد. اگر فریادش را
شنیده بودید، اگر صورتش را دیده
بودید، اصرار مرا می‌فهمیدید.
خدای من، فکر کردم رفته‌اید آماده
شوید. دکتر وقت را تلف نکنید.
برویم، التماس می‌کنم.
کریلف قدمی به‌سوی اتاق پذیرایی
برداشت و با تمام قدرت گفت:
من نمی‌توانم همراه شما بیایم.

داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
قسمت ۳
نوشتهٔ آنتون چخوف
ترجمه فروزان صاعدی
ادامه دارد

...📚✨

Читать полностью…

کتاب دانش

.
قسمت ۱۰

ایوان‌ایلیچ می‌دید که دارد می‌میرد
و احساس درماندگی دست از سرش
برنمی‌داشت. این حال را اصلا
نمی‌فهمید.
در کتاب منطق کیتسه‌وتر *
خوانده بود: کایوس، انسان فانی است.
آدم بودن کایوس و فانی بودنش
حرفی نبود، اما او که کایوس نبود!
او خاص بود و حسابش از همه جدا.
او برای پدر‌مادرش و ... خاص بود.
کایوس عزیزکردهٔ همه بود؟
کایوس باید می‌مرد اما من
وانیا ایوان‌ایلیچ با این احساس‌ها
و اندیشه‌ها... باید بمیرم؟
چطور؟ هیچ سردرنمی‌آورم؟
سعی کرد افکاری را که سالم‌تر باشد
جایگزین کند... به این امید که در
آن‌ها تکیه‌گاهی بیابد. اما عجیب
اينکه این افکار، مرگ را در پشت
خود پنهان می‌کردند... کدر می‌کردند
یا نابود می‌ساختند... با خود می‌گفت
همّ خود را صرف کار اداری می‌کنم.
... به دادگاه می‌رفت، سر صحبت
را با دوستان باز می‌کرد... با دو
دست فروخشکیده‌اش به دسته‌های
کرسی قضاوتش که از جنس بلوط
بود، تکیه می‌داد و با قائم‌مقام خود
پچ‌پچ می‌کرد... اما ناگهان درمیان
دادرسی، درد پهلو... شروع می‌شد.
با تمرکز می‌کوشید بر آن چیره
شود... و آن را از خود براند...
از وحشت خشک می‌شد، برق زندگی
از چشمانش می‌رفت؛
آیا براستی آن است که حقیقت دارد؟
همکارانش می‌دیدند که این قاضی
زبردست گیج می‌شود... و او
می‌کوشید جلسهٔ دادرسی را به
پایان برساند...
با یقینی دردناک که نمی‌تواند
قضاوت کند و دیگر در پناه کار
نیست تا از درد نجاتش دهد،
به خانه می‌آمد ..‌. از همه بدتر
آن ( مرگ ) می‌کوشید ایوان‌ایلیچ را
وادار کند که به او نگاه کند و
سخت رنج ببرد.
ایوان‌ایلیچ حفاظ‌هایی برای دلداری
می‌جست اما اندک زمانی مثل
این بود که آن، از سپرها می‌گذشت
و دیگر هیچ‌چیز نبود که او بتواند
خود را پشت آن از او پنهان کند...
در همان تالار پذیرایی که از نردبان
افتاده بود، این آراستگی به‌نظرش
مضحک و تلخ آمد ..‌.
میز زخمی شده بود، لبهٔ آلبوم نفیس،
برگشته بود ... و از بگومگوها با
زن و دخترش راضی بود زیرا
باعث می‌شد از آن فارغ شود.
آن از پشت حفاظ‌ها ظاهر می‌شد
اما او هنوز امیدوار بود که دوباره
پنهان شود. توجهش اسیر درد
پهلویش بود و آن، اندرون او را
می‌مکید و می‌جوید و او دیگر
نمی‌توانست آن را از یاد ببرد.
فایده‌ی این کارها چه بود؟
حقیقت این است که من بالای این
پرده ضمن حمله به دژ دشمن به
خاک افتاده‌ام. چه وحشتناک،
چه احمقانه‌، چطور چنین چیزی
ممکن است؟ ولی جز این هم نیست.
ص ۶۸

{{ وقتی کتابِ مرگ ایوان‌ایلیچ را
می‌خوانیم این پرسش‌ها را کمتر
به‌زبان می‌آوریم. راستی چرا
این‌ها را دوست نداریم. چرا
گذشتهٔ خوب را به‌خاطر نیاوریم.
ما آدم‌های معمولی عمر را چه
می‌کنیم؟
تولستوی وضعی را توصیف می‌کند
که مرگ ایلیچ را عظمت و
حقارت آدمی روایت می‌کند.
چنان‌که افلاطون در کتاب فیدون،
عظمت سقراط را در آیینه مرگش
نشان داده. نیست‌انگاری در ادبیات
روس، نسبتی با علم و آزادی دارد.
نیچه هم نیست‌انگاری را از
داستایوفسکی آموخته. در کتابِ
آناکارنینا نیز این نیست‌انگاری
دیده می‌شود. آنا هرچه به‌مرگ
نزدیک‌تر می‌شود بینشی بیشتر
پیدا می‌کند
. تولستوی در
مرگ ایوان‌ایلیچ گزارش واقعی
زندگی مردی‌ به‌نام ایوان‌ایلیچ
مچینکوف قاضی دادگاه‌ شهر
تولاو که بر اثر سرطان درگذشت
را که از زندگی بی‌حاصلش،
نارضایتی دارد، روایت می‌کند.
ایوان‌ایلیچ واقعی برادر مچینکوف
فکر می‌کرده شخصیت برادرش
بسیار والاتر از نوشته‌های تولستوی
بوده. || این تحقیق اختصاصی
برای دوستداران مطالعه
ادامه دارد
}}

|| مرگ ایوان‌ایلیچ
لئو تولستوی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه
ادامه دارد |

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

══ ❤️ ══ ❥
🛑 فــانــوس
Fanoos7277
🛑
آکادمی هیپنوتیـزم ڪوانتومـی
Quantum•Hypnosis
▪️▪️

Читать полностью…

کتاب دانش

#فیلم_سینمایی ۱۹۸۴

📽 (1984 Nineteen Eight Four )

داستان در شهر ایراستریپ یک
که قبلا لندن بوده و اکنون
پایتخت یکی از سه ابرقدرت جهان
یعنی اوشیناست " اتفاق می‌افتد.
وینستن اسمیت( جان هرت )
پس از شکنجه‌های شدید و روانی
سرانجام می‌آموزد که تنها به
برادر بزرگ عشق بورزد. ...
<< نمایش یک حکومت دیکتاتوری
و روش‌هایی که مردم را به
دیکتاتور وفادار می‌سازد. >>
بر اساس رمان ۱۹۸۴ جورج اورول

کارگردان ;
Michael Redford
ستارگان ;
John Hurt, Richard Burton ,
Suzanna Hamilton...

کشور انگلستان
زبان انگلیسی
زیرنویس فارسی

t.me/ktabdansh
@filmmmmryam. فیلم کلاپ

Читать полностью…

کتاب دانش

.
...

|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۵.

اروکسی ماخوس این‌طور ادامه داد:
هنر من که علم طب است نشان
می‌دهد عشق نه تنها در روح انسان
بلکه در تمام هستی گسترده است.
بیماری و سلامتی بهم شباهت ندارد؛ خواهش نفسانی سالم و خواهش
نفس بیمار دوگونه‌اند؛
خویشتن را تسلیم انسان‌های
دون پایه یا در اختیار فرد خوب
گذاشتن دوچیز است. ■
شرافت مخصوص اعضا سالم بدن
است. طبیب ماهر آن‌که عشق را در
آنجا که نیست ايجاد کند و از آنجا
که هست بیرون نتواند کرد.

دانش و هنر و فرهنگ و
موسیقی هماهنگ ساختن عناصر،
اساس کار است. هراکلیتوس گفته
همانند هماهنگی در کمان و چنگ.
هماهنگی مرکب، اتحاد فن موسیقی.
..‌ زیر و بم دوچیز متضاد یعنی
همبستگی و اتحاد. ایجاد وحدت
عشق و دوستی پدید می‌آورد..
در دست هنرمندی ورزیده و ماهر.
باید عشق افراد شریف را نگه‌داشت‌،
عشق آسمانی شادی بخشیدن به
مردمان و عشق تنی و بدنی که
نباید به‌هرزگی و بی‌بندوباری رسد.
همانند علم طب که از لذت‌ها بهره
برد و تفریط نکرد.
تغییر فصول، سرما و گرما و
رطوبت، برف و باران،نباتات که
نظم پدید می‌آورد. اگر مردمان
به عشق زمینی روی آورند رذالت
و پستی عاید شود‌. قدرت عشق
رو به نیکی دارد‌ و به حق پرستی
و عدالت می‌گراید
...
اریستو فانس
سخنان را پی گرفت:
هنوز نوع بشر معنی توانایی
و قدرت عشق را ندانسته
.
شفاترین دردهاست. نخست سابقهٔ
طبیعت بشری؛
بشریت در آغاز سه نوع بوده؛
نر، ماده و سومی که هم خاصیت
مردی و زنی را مشترک دارا بوده.
انسان شکلی گرد داشت و چهار
دست و چهار پا بوده دوچهره
همانند طبیعت مردانه از خورشید
و طبیعت زنانه از زمین و حرکتشان دایره‌وار. قدرتشان بی‌پایان و
مغرور به خود‌ و بر آن شدند تا
به خدایان یورش برند‌...
حکایاتی که هومر دربارهٔ افیالتس
و اتوس روایت می‌کند مربوط
به همان انسان‌هاست ‌‌.‌‌‌.‌‌‌‌‌‌‌.
زئوس و دیگر خدایان در آسمان
مشورت کرده تا بیندیشند
چگونه از عهدهٔ این انسان‌ها
برآیند زیرا گستاخی آنان را
بر‌نمی‌تافتند... پس زئوس
( خدای خدایان یونان ... )
چنین گفت:
هم نوع بشر زنده بماند و
هم ضعیف شود آن‌ها را دو‌نیم
کنيم تا روی دو پا راه روند،
سپس اپولن را فرمان داد تا
هریک‌ از نیمه‌ها را گرفته یک
سر بر روی گردن گذارد و زخم‌ها
را بهبود دهد ... چون عملیات
پایان یافت هریک از آن دو نیمهٔ
دور مانده از اصل خویش روزگار
وصل خویش را باز می‌جست
اما میسر نمی‌شد و پیاپی از
بینوایی می‌مردند ‌‌. تا آن‌که
زئوس چاره‌ای اندیشید...

این مطالب ادامه‌دار است

ترجمه محمد‌علی فروغی

[ خشمِ افلاطون، بیشتر متوجهٔ
کسانی است که با رضایتمندیِ
خفت‌باری در آلودگیِ جهالت
غلت‌می‌زنند، تا دروغ‌گویانِ عمدی.
هانا آرنت ]

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

نیست بازآمدن از فکرُ خیالِ تو مرا

با رفیقانِ موافق،
سفرِ دور خوش است ..
صائب

Читать полностью…

کتاب دانش

.
⏪ چرا مردم اجازه می‌دهند
دیکتاتورهای جانی و دیوانه آنان
را تا مرز جنون و کشتن بکِشانند؟
⏪ آیا هدایت رشد روان انسان در
جهتی که توان مقابله با جنون و
نفرت و نابودی را داشته باشد
امکان‌پذیر است؟

📨 پاسخ فروید به آلبرت اینشتین ;
به‌طورکلی تضاد میان انسان‌ها و
حیوانات با توسل به قدرت و خشونت
خاتمه پیدا می‌کند، در انسان‌ها چون
اختلاف عقیده هم وجود دارد این
تضاد به بالاترین حد از انتزاع می‌رسد.
... با پیدایش اسلحه و استراتژی جنگ،
برتری فکری جای زور را گرفت. ...
کشتن دشمن سبب ارضای یکی از
غرایز انسانی‌ست و شیوه‌های توسل
به زور به نفع حاکمیت است. ...
اختلاف میان قبایل، ملت‌ها و ...
با جنگ خاتمه یافته است.
📨 جلوگیری از وقوع جنگ زمانی
ممکن است که انسان‌ها برای جایگزینی
قدرت مرکزی و رعایت احکام آن در
هريک از موارد اختلاف به توافق
اصولی برسند.
آقای انیشتین شما از سهولت بسیج
مشتاقانه انسان‌ها برای جنگ حیرت
کرده‌ و از غریزهٔ نفرت و نابودی
نام برده‌اید.
ما روانشناسان این غریزه را بررسی
کرده‌ایم.
📌 غرایز انسانی به دوگونه‌اند ;
۱- غرایزی که دارای صیانت و وحدت‌اند.
۲- غرایزی که خواهان نابودی و مرگ
و تخریب‌اند.
به‌نظر می‌رسد هیچ‌یک از این غرایز
به تنهایی فعالیت نمی‌کنند.
... با عشق، مالکیت و پرخاشگری
تشدید می‌شود. در تخریب یا مرگ،
ویرانگری فعال است.
امیدی به محو تمایلات پرخاشگرانه
نمی‌توان یافت. بلشویک‌ها اميدوارند
بتوانند از طریق رفع اختلاف طبقاتی،
پرخاشگری را بردارند، این امید واهی
و خیالی‌ست، چون بلشویک‌ها به
پیروان خود نمی‌آموزند از کینه‌توزی
و دشمنی دست‌بردارند.
هدف ما محو تمایلات پرخاشگرانه
نیست؛ بلکه هدایت آن برای عدم
بروز جنگ است.
📎 اکثر مردم استقلال و ثبات
عقیده ندارند و به مرجعی نیازمندند
که برای ایشان قادر به اتخاذ تصمیم
باشند.
📎 باید از بین روشنفکران و دارای استقلال، افراد شجاع تربیت نمود
برای هدایت آنان.
📎 نمی‌توان تمام جنگ‌ها را در
اساس محکوم کرد. تا زمانی‌که
قدرت‌هایی وجود دارند که بی‌رحمانه
آماده‌ی نابودی دیگرانند، دیگران
نیز باید خود را برای جنگ مسلح
کنند. از ویژگی‌های روان‌شناختی
تکامل فرهنگی، دو ویژگی از اهمیت
زیادی برخوردارند یکی قدرت‌یابی
عقل که بر زندگی غریزی غلبه نموده
و دیگری درونی شدن تمایلات
پرخاشگرانه با همهٔ پیامدهای سودمند
و تمام عواقب خطرناکش.
📎تا کی باید انتظار داشت تا مردم
دنیا صلح‌طلب شوند؟ نمی‌دانم.
تنها امید من به نگرش و دیگری
ترس موجه
از تأثیرات و پیامدهای
جنگ است. هرچیزی‌که به تکامل
فرهنگی یاری رساند. مانند کتاب و ...
و آن را تقویت و تسریع کند، بی‌گمان
کاربردی مثبت علیه جنگ دارد‌.
دوستدار شما زیگموند فروید

متن از کتابِ pdf
📚چرا جنگ
نوشتهٔ
آلبرت انیشتین و زیگموند فروید
👉

به‌عقیدهٔ فروید هرچه در جامعه‌ای
سرکوب شدیدتر باشد،
مازاد پرخاشجویی برضد این سرکوب
نیز گسترده‌تر خواهد بود...


|| انسان‌های بزرگ همیشه با
مخالفتِ خشنِ افکار متوسط
مواجه می‌شوند
. |
|| فقط دو راه برای زندگی کردن
وجود دارد; یکی این‌ است که
هیچ‌چیزی معجزه نیست.
راه دیگر این است که انگار
همه‌چیز معجزه است.
|| احترامِ کورکورانه به قدرت،
بزرگترین دشمن حقیقت است.
انیشتین |

📚 کتاب دانش

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

[ #روانشناسی ]

فصل ۱۲
چگونه می‌توانید با هراس‌های
خود بجنگید و پیروز شوید ;


حملهٔ وحشت اغلب در اثر یک
اندیشهٔ منفی یا یک رؤیای ترسناک
آغاز می‌شود.
ضربان قلب سریع می‌شود این
ذهنیت هراسان از استدلال ترسناک
تغذیه می‌کند و تولید اضطراب
می‌کند. گمان می‌کنید هم اکنون
کنترل خود را از دست داده؛
احساس گیجی، خجالت می‌کشید
و احساستان را پنهان می‌کنید .
◇◇ برای از بین بردن این ترس
چکار باید کرد؟

( افکار منفی را از بین ببر، متقاعد
شو این اندیشه درست نیست )
( ادامه بده بالاخره ناراحتی را
پشت سر می‌گذاری )
چطوری؟ یادت می‌دم ؛
روش تجربی راه مؤثری برای اثبات بی‌اساس بودن ترس‌های شماست.
مقابله با حمله هراس:
ابتدا افکار منفی را شناسایی
می‌کنم و
۱- پنج نفس عمیق می‌کشم
۲- می‌ایستم دوباره می‌نشینم
۳- روی بدنم خم می‌شوم
۴- دراز می‌کشم ورزش شکمی می‌کنم
۵- دور ساختمان منزلم می‌دوم ...
اگر فکر می‌کنم دیوانه شدم خب چرا
مثل خل‌ها رفتار نمی‌کنم :/
ادای خل‌ها را دربیاورم. اگر حال و
حوصله دارید این تمرین را هم
انجام دهید. حرفهای بی‌سروته
بزنید آواز بخوانید. ببينيد افکار
نادرست چگونه عمل می‌کند.
[ تمرین حمله خجالت ]
اگر در اتاقی هستی که فکر میکنی
راه نجات نداری یک کاری که ازش
واهمه داری انجام بده تا بفهمی
دنیا به آخر نمی‌رسه ؛
مثلا با صدای بلند ساعت رو
اعلام کن! یا توی آسانسور شمارهٔ
هر طبقه رو بگو یا توی اتوبوس
ایستگاه رو اعلام کن :)
* مردم چی می‌گن. میخندن یا ...
* به هر حال حالت خوب می‌شه :)

《 حتی اگر یک درصد از اشخاصی
که با حملهٔ وحشت مواجه می‌شوند
این تمرین را انجام دهند یک
اثر فوق‌العاده از نتایج می‌گیرند.
شما با هرگونه مشکل مواجه
باشید این کتاب، با روشی
عالی به‌شما یاری می‌دهد 》

قسمت قبل 👉

از حال‌بد به‌حال خوب
دکتر
#دیوید_برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی

درمانگران هرگز چیزهایی را که
ما نمی‌دانیم به ما نمی‌گویند;
آنها چیزهایی را به‌ما می‌گویند
که خودمان حس می‌کنیم اما
نمی‌خواهیم به‌تنهایی آن‌ها را
تحمل کنیم. جان فردریکسون

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

صادقانه بگویم؛
حوصله ندارم.
دوست دارم
دست از سرم بردارند..

برایان مگی

Читать полностью…

کتاب دانش

...

اسطوره‌های ایران زمین
( هوش مصنوعی )
..

به بازیگری ماند این چرخ مست
که بازی برآرد به هفتاد دست


زمانی به خنجر زمانی به تیغ
زمانی به باد و زمانی به میغ

زمانی به دست یکی ناسزا
زمانی خود از درد و سختی رها

زمانی دهد تخت و گنج و کلاه
زمانی غم و رنج و خواری و چاه

مرا گفت برخیز و دل شاد دار
روان را ز درد و غم آزاد دار

نگر تا که دل را نداری تباه
ز اندیشه و داد و فریاد خواه


جهان چون گذاری همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد


[ حکیم ابوالقاسم فردوسی ]

شاهنامه ؛ گنج خِرَد

تاریخ بعد از اسلام را باید به پیش
و پس از سرایش شاهنامه تقسیم
کرد، این کتاب راهنما و نشانهٔ
هویت ماست. ایرانی به‌عنوان
یک ملت قابل احترام، با
شاهنامه آغازگر اقتدار سیاسی
و فرهنگی‌ست. تا در صحنه‌های
جهانی، یک ملت تاثیرگذار باقی
بماند. سرایش این اثر بدیع،
واکنشی بود در برابر رفتار
تحقیرآمیز خلفای دمشق و بغداد،
یعنی اگر زبان فارسی دری و
شاهنامه نیامده بود، ایرانی هرگز
ایرانی باقی نمی‌ماند ...

t.me/ktabdansh
📚📖

Читать полностью…
Subscribe to a channel