1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
راستی چهمیکنید؟
نان هنوز هست؟
جاان هنوز هست؟
روی شانههایتان که ساحل من است
از غرور صخرهها نشان هنوز هست؟
چشمهایتان که بیدریغ میگریست
مثل آفتاب مهربان هنوز هست؟
منکه فکر میکنم فریب خوردهایم
چاره چیست ؛
در من این گمان هنوز هست .. !!
...📚
.
قسمت ۱۳ 📖 #رمان
ژاک در ردیف اول، صورتش پر
از اشک بود... آقای برنار
ازجابرخاست ... و گفت: بیا این
کتاب مال تو... همان نسخهای که
در کلاس میخواند. ... یکبار که
ژاک به سوال، خوب جواب داده
بود آقای برنار او را عزیزدردانه
خطاب کرد؛ بله من به کورمری
علاقه دارم، به همهٔ بچههایی که
پدر خود را در جنگ ازدستدادهاند
علاقه دارم. من هم در جنگ بودم ...
زمین سبز جایی بود که بچهها
برای حفظ برتری دعوای تنبهتن
میکردند؛ خواه فحش داده باشند
یا تهمتزده باشند. حتی
شجاعترین آنها از دلهره نمیتوانست
حواس خود را جمع کند...
ژاک و مونزو پا به زمین سبز
گذاشتند، هواداران پیشاپیش آنها... ضربههای پیدرپی ژاک و ضربهای
جانانه به چشم، مونزو روی زمین
افتاد.. نعرهای چون نعره
سرخپوستان از هواداران ...
ژاک فاتح شد ... ناگهان
صورت شکستخوردهٔ کسیکه
او را کتک زده بود اندوه تلخی
بر دلش فشرد. اینجا بود که
فهمید جنگ خوب نیست. چون شکستدادن هر انسانی همانقدر
تلخ است که شکست خوردن از او.
در کلاس درس مونزو غایب بود
و ژاک یکچشمش را بست،
(شکلک چهرهاش را درآورد ..)
و آقای برنار سر بزنگاه او را دید و
تنبیه بدنی شد... دو روز بعد هم
مدیر او را خواست؛ کاشکی خریت
نکرده باشی.. ژاک که دید او زنده
است، دلش آرام شد... مدیر طاس
مدرسه گفت: یکهفته باید در زنگ
تفریح روبهدیوار بایستی...
ژاک روبهدیوار بود، ... آقای برنار
خندید ؛ فقط تو تنبیه نشدی،
هردویتان تنبیه شدید. راستی
پشهچی چه مشت محکمی داری..
حالا ژاک دیگر چهلساله بود و
کوچولو خطاب نمیشد.
جنگ دوم جهانی او را از یادش
نبرده بود. آقای برنار درگیر
جنگ شده بود، مخالف هیتلر بود...
پانزدهسال بود که ژاک بهدیدن او
میرفت تا او بتواند بهسوی کشفیات
بزرگتر برود. آقای برنار به ژاک، پیر
و فلوری گفته بود شماها بهترین
شاگردان من هستید. تصمیم
گرفتهام شماها را برای گرفتن
بورس... معرفی کنم. /ص ۱۲۶
در دنیا فقط دو قدرت وجود دارد:
سرنیزه و اندیشه، سرانجام سرنیزه
مغلوب اندیشه میشود. پس به
اندیشه معتقد باشیم. حتی اگر
قدرت برای فریفتن ما، نقاب عقیده
یا رفاه به چهره خود بزند. نالهوزاری
دوای درد اندیشه نیست، کافی است
در راه نجات آن بکوشیم.
[ کتابِ فلسفهٔ پوچی؛ آلبر کامو]
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
ادامه دارد
...📚📖
.
[ #روانشناسی ]
فهرست سود و زیان را مقایسه کنید؛
تحلیل آن عزم و تصمیم و تعهد
شما را افزایش میدهد.
اغلب ما درطول روز خیالپردازی
میکنیم؛ صحنههای خوشایند را
تصور میکنید یا ترسناک؟
تمرین سادهٔ آرامش اضطراب را
از بین میبرد!
پرت کردن حواس، انواع گوناگون
دارد.
ذهن؛ سرگرمیهای معمایی،
جسم؛ ورزش و یا انجام کارهای
سازنده؛ مانند منظمکردن امور
عقبمانده. " نمیتوانم حواسم را
جمع کنم یا حوصله ندارم" توجیه
است. اضطراب شما را افزایش
میدهد. پذیرش احساسات منفی
به کاهش اضطراب کمک میکند:
کسی نمیتواند در تمام لحظات، شاد،
باشد، وقتی احساس شکستخوردهها
را دارید، عزتنفس خود را
ازدستمیدهید.
روش خیالترسیده را تکرار کنید.
بعضیها طلاق میگیرند، درآمد
محدودی دارند، استعداد کمی
دارند، چاق هستند، نقص دارند،
اما مسئله این است که
چهکسی غیرمنطقی است؟؟
و مهمتر این که؛ با تحقیر دیگران
هراسی بهدل راه ندهیم.
اینها را بپذیریم تا تبدیل
به نیرویی مثبت شوند.
اما اگر انکار کنید اسباب دردسر
میشود. بپرسید این باور برای من
چه فواید و زیانهایی دارد؟
هنگام ناراحتی انرژی خود را صرف
برخورد با مسئلهٔ مزاحم کنید.
رمز درمان موفق، کامل شدن نیست.
مشکلات جدیتر به زمان بیشتری
نیاز دارد. بله، حق با شماست،
مشکلی در کار شما وجود دارد؛
منتها شما نمیدانید چگونه
با آن برخورد کنید.
معتقدم هرچه بیشتر پافشاری کنید، نبردهای شما شیرینترین پیروزی
میشود.
اضطراب شما به رؤیا شبیه است :
مسائل مواقعی بهصورت نمادی تغییر
شکل میدهند بهطوریکه شناسایی
آنها دشوار میشود، راهحل، البته
برخورد با مسئلهای است که از آن
اجتناب میکنید و این مستلزم ابراز احساسات شماست.
در فصل بعد لمس مشکل
را میآموزیم."
قسمت قبل 👉
از حالبد بهحال خوب
دکتر #دیوید_برنز
ترجمه مهدی قراچهداغی
انسانیکه حقيقتآ قدرتمند است
نیازی به تعریف دیگران ندارد.
همچنانکه شیر از تحسین گوسفندان
بینیاز است. _ ورنان هاوارد
📚🍃🌾
.
🔖 #داستان_های_کوتاه
آبوگین او را دنبال کرد و آستینش
را گرفت.
شما عزادارید، میفهمم. اما من
برای دنداندرد یا مشاوره پیش
شما نیامدم. از شما میخواهم
جان انسانی را نجاتدهید و
مانند گداها به التماس کردن ادامه
داد: زندگی یک آدم از هر غموغصهٔ
خانوادگی مهمتر است. بلند شوید،
بهخاطر انسانیت، از شما خواهش
میکنم شجاع باشید، خواهش
میکنم جرئت داشته باشید.
کریلف با اوقاتتلخی گفت: انسانیت
که یکطرفه نمیشود آقا. بهخاطر
انسانیت از شما میخواهم مرا
بهحال خودم بگذارید. واقعآ
عجیب است، من بهسختی
میتوانم بایستم و آنوقت تو از
انسانیت با من حرف میزنی!
من الان آمادگی هیچ کاری را
ندارم، هیچچیزی نمیتواند
مرابهرفتن متقاعد کند و نمیتوانم
همسرم را تنها بگذارم. نه، نه.
کریلف دستانش را از چنگ او
درآورد و خودش را عقبکشید و
با لحن تهدیدآمیزی ادامه داد:
این کار را از من نخواهید، مرا
ببخشید، اما طبق بند هشت قانون
مدنی، هیچکس نمیتواند مرا وادار به
رفتن کند، شما حق دارید یقهی مرا
بگیرید و با خود ببرید، اگر میخواهید
مرا ببرید اما من آمادگی انجام هیچ
کاری را ندارم. حتی نمیتوانم حرف
بزنم. عفوم کنید.
آبوگین دوباره آستین دکتر را گرفت
و گفت: لازم نیست با این لحن با
من صحبت کنید دکتر! من اهمیتی
به بند هشت قانون نمیدهم! من
هیچ حقی ندارم که شما را برخلاف
خواستهتان مجبور به انجام کاری
بکنم. اگر خواستيد بیائید و اگرهم
نخواستید خدا شما را ببخشد.
اما من از ارادهٔ شما تقاضا نمیکنم،
من از عواطف شما درخواست دارم،
زن جوانی درحال مرگ است. شما
که از مرگ پسرتان سخن میگویید
اگر نگرانی را نفهمید، پس چهکسی
میفهمد؟ لحن صدای آبوگین از
دلواپسی به لرزه افتاد. لرزش بدن
و لحن صدایش متقاعدکنندهتر از
کلماتش بود. آبوگین راست میگفت،
اما هرچه میگفت بهوضوح با
آبوتاب همراه بود و بیروح و
ساختگی و دور از پیرایههای ادبی
مناسب بود حتی نسبت به فضای
خانهٔ دکتر و زنی که او هم تا حدودی
در آستانهٔ مرگ بود، بیحرمتی
محسوب میشد. خودش این موضوع
را فهمید و بااینکه میترسید دکتر
درکش نکند، نهایت تلاش خود را
کرد تا نرمی و لطافت را بهصدایش
بازگرداند، طوریکه اگر کلماتش
نتوانستند دکتر را متقاعد کنند،
صداقتی که در صدایش موج میزد
دکتر را راضی کند.
معمولا در چنین مواقعی هرقدر
عباراتی خوب و دلنشین ابراز شود،
در تأثیر آن تفاوتی نمیکند و نمیتوان
کسانی را که بسیار شاد یا غمگیناند
را متأثر کرد. عشاق هنگام سکوت،
یکدیگر را بهتر درک میکنند و
یک سخنرانی پرشور و مهیج در
گورستان تنها بر افراد غریبه تأثیر
دارد، درحالیکه برای اطرافیان
فرد از دنیا رفته، بیمعنی و بیاهمیت
جلوه میکند.
کریلف ساکت ماند. زمانیکه آبوگین
دربارهٔ شغل پراهمیت پزشکی و
ازخودگذشتگی و نظایر آن حرف
میزد، دکتر با ابروان درهمکشیده
پرسید: خیلی از اینجا دور است؟
_ نزدیک هشت یا نه مايل، من
اسبهای خوبی دارم دکتر! قول
میدهم یکساعته شما را ببرم و
بیاورم. فقط یکساعت.
داستانهای کوتاه
□ دشمنها
قسمت ۴
نوشتهٔ آنتون چخوف
ادامه دارد
...📚💫
.
...
#مطالعه 📖 #رمان
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۶.
دربارهٔ ورسیلوف؛ در دانشگاه تحصیل
کرده و بهعلت ازدواج با مادموازل فاناریوتوف از ارتش کنارهگیری کرد.
در هیچ عملیات جنگی شرکت نکرد.
پس از مرگ همسرش مدتی را در
روستا گذراند؛ ماجرای سر و سرش
با مادرم... با مادرم به خارج رفت...
بعد دوران صمیمیت وی با شاهزاده سوکولسکی فراهم شد... یا ثروتمند
بود یا در نداری کامل.
حالا میخواهم دربارهٔ نقشهام بگويم.
فصل پنجم؛ ۱.
نقشهٔ من این است: من باید مثل
جیمز روتشیلد پاریسی، ثروتمند
شوم... سرسختی و پشتکار.
میگویید ساده است،درست میگویید.
در روزنامه خواندم گدایی در کشتی
ولگا مرد که سههزار روبل لای
پیراهنش بود. ناشیانهترین گونهٔ
اندوختن اگر با استقامت و پشتکار
همراه باشد، يقينا به کامیابی
میانجامد. اینگونه پسانداز کردن
با گدایی یعنی فقط نان خالی خوردن.
در دنیا، قدرت اراده و قدرت خواهش
وجود دارد. حالا من قادر به
ریاضتکشی هستم؟
لازم بود ماری ایوانونا را بفریبم.
یکسال فقط نان و چای خوردم.
خرسند بودم که توانایی روزهداری
را دارم. فقط نیمی از پنج روبل را
در ماه خرج میکردم. پس از دوسال
بهغیر از پولهای دیگر، مبلغ هفتادوپنجروبل داشتم.
۲. در حراجی هفت روبل و نود
کوپک هم سود کردم... تا ماجرای
ورسیلوف پیش آمد...
با پنهان کردن یکصد روبل به پترزبورگ آمدم... فقط دو دست لباس داشتم...
پنج شش بار برس میزدم تا نو
بمانند. انزواجویی پایهٔ کار من بود.
از مردم کنارهگیری کردم. رباخواری
شغل آن روسهایی است که نه
شعور دارند نه اخلاق. میتوانستم
در خیابان بخوابم. میگویید نمیشود؛ یکنفر سرش به سنگ خورده! من نمیگذارم. من اراده دارم و شخصیت.
تا پایهٔ هفتم شاگرد ممتاز بودم. باید معاملات اوراق بهادار و امور بانکی
را بیاموزم. آدمی خواستن را نباید
رها کند. کسیکه شخصیت دارد،
خطر نمیکند، قیمت سهام بالا میرفت
و کمی سود کردم. من فقط برای
چیزهایی پیشپاافتاده فرومایهام نه
برای چیزهای مهم. گیریم محاسباتم
اشتباه باشد، مهم نیست،
ادامه میدهم. ایده خام برای من
هنوز زود است.
۳. علاوهبر انزواطلبی، قدرت را هم میخواهم. وحشت یا حیرت نکنيد.
شعور من در دوازدهسالگی با نفرت
از همنوعان پا گرفت. غم خود را
به نزدیکترین دوستانم نمیتوانستم
بگويم. من عبوس، بدگمان، محتاط،
خاموش و عیبجو هستم. میپرسیدم
نکند تقصیر از من است، برای رهایی
از این تردید، به گوشهگیری روی
آوردم. در همنشینی با دیگران چیزی بهدست نمیآوردم. دوست دارم از
اتاقی که پر از آدم است، خارج شوم.
هیچ دلیلی نمیبینم به مردم لطف کنم، مردم آنچنان موجودات والایی
نیستند که خود را برای ایشان به
دردسر بیندازم. اگر کسی با من
رک و بیپرده بود، هرچه در دل
داشتم بیرون میریختم. همه را
دوست داشتم اما مرا فریب داده،
مسخره و ترکم کردند.
وقتی از خانهٔ درگاچف خارج شدم،
فهمیدم با ستودن وی خود را خوار
کردم. اما آدمی که تا این حد منصف
و بزرگوار است، سزاوار ستایش است. واسین را کم دوست داشتم، احساسی
تلخ به کرافت دارم. اگر همکلاسیهایم باهوش یا نیرومند بودند، از آنها
دوری میجستم؛ روحیهام بدینگونه
بود. اگر کسی بهچهرهٔ من نگاه میکرد، میخندید به چه چیزی میاندیشم.
آری من تشنهٔ قدرت و عزلت بودم.
در بستر، زندگی را در طرحی دیگر از
نو میآفریدم. با آن ایدهٔ ملهم،
رؤیاهایم به دنیای معقول واقعیت
وارد شدند. همهچیز در یک هدف
متمرکز شد. قدرت، حتم دارم
میخندید، نکتهٔ اصلی ایدهٔ من،
این است که پول نخستین
وسیلهای است که بینواترین آدم
ممکن است با آن به والاترین
مکان برسد.
...جوانخام
ادامه دارد
📚📖
💎🛡دسترسی ویژه به کانالهای علمی آموزشی🛡💎
🎓🌈برای داشتن مجموعه کانالهای پروکسی و فیلترشکن رایگان و متصل در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎓🌈
جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات 👇
@HHo_bb
📚🎧 #کتاب_صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلیَن فلیَن
کتابخوان ایوب_آقاخانی
داستان کتاب
دخترِ مفقوده
یک زوج را به تصویر
میکشد, زن و شوهری که
زندگی مشترک برایشان
یکنواخت شده و هر کدام
مسیری را در این ستیز پیش
گرفتهاند..
روز گمشدن ؛
هروقت یاد همسرم
میافتم قبل از هرچیز
به سرش فکر میکنم
همهچیز از شکل سر
شروع میشود ...
مغز یک دانه ذرت یا
مثلآ سنگوارهای در
بستر رودخانه...
بههرحال منکه او را
از سرش شناختم ...
قسمت اول
...🎧📚
.
مطالعه 📖 قسمت ۲۳
این بار برای گریز از وحشت ملال.
کار، دلهره، جانکندن، گرفتاری،
سرنوشت همهٔ انسانها در طول
زندگیشان است .. پس اگر همهٔ
اشتیاقها بهمحض سربرآوردن،
برآورده شوند مردم چگونه
زندگیشان را پر کنند و وقت
بگذرانند؟
فصل ۲۸.
فرض کنید نژاد انسان به آرمانشهر
برده شود جایی که همهچیز خوب
است .. هرکس معشوقش را
مییافت ... آنوقت مردم از ملال
میمردند یا همدیگر را خفه میکردند..
●● پس زندگی انسان چیست؟
آرتور میگوید برای انسان از همه
بدتر است زیرا هرچه هوش بالاتر
باشد، شدت رنج نیز بالاتر است.
پس آیا کسی هست که هرگز شاد
بوده باشد؟ آرتور اینجور فکر نمیکند.
در اصل انسان هرگز شاد نیست،
بلکه همهٔ عمرش را به پیکار برای
شادی میگذراند.
بهندرت بههدفش میرسد... فرق
نمیکند شاد باشیم یا فلکزده چون
زندگی اکنون نیز درحال ازدسترفتن
است. ●● زندگی عبارت است از
یک سرازیری مصیبتبار گریزناپذیر
که نه تنها بیرحم و ظالمانه است،
بلکه اتکاناپذیر و غیرقابلاطمینان
نیز هست.
همچون گوسفندانی هستیم زیر نگاه
قصاب، درحال جستوخیز ...
سرنوشت برایمان چه در چنته دارد.
این قسمت از کتاب من رو یادِ این
تکه از کتابِ
جهان و تاملات فیلسوف
انداخت که شوپنهاور مینویسد؛
با کسب اجازه باید بگویم که
فلسفهٔ من ناراحتکننده است،
زیرا حقیقت را میگویم و حقیقت
تلخ است. مردم بیشتر ترجیح
میدهند که خیال کنند که هرچه
خدا آفریده خوب است،
بسیار خب، بروید سراغ کشیشان و
فیلسوفان را راحت بگذاريد!
■ آیا این برداشتهای بدبینانهٔ
آرتور او را به ورطهٔ نومیدی کشاند؟
یا برعکس؟ یعنی ناشادی و
بداقبالیاش موجب شد به این
نتیجه برسد که زندگی انسان امری
چنان تأسفبار است که بهتر بود
حادث نمیشد؟ با آگاهی از
چنین معمایی یادآوری کرد که
هیجان این قدرت را دارد که ادراک
را گنگ، مبهم و مخدوش کند؛ شاد
که باشی دنیا چهرهای پرلبخند و
وقتی اندوهگین باشی، چهرهٔ دنیا،
تیره، گرفته و محزون مینماید ...
فصل ۲۹.
من برای خود ننوشتهام ...
آثارم را برای اندیشمندانی برجای
گذاشتهام که در طول تاریخ همچون استثناهای نادری سر بر خواهند آورد.
آنان نیز احساسی مانند من خواهند
داشت یا همچون کشتیبان یک کشتی شکسته در جزیرهای متروک، ردپای
رفیق رنجوری که پیش از آنها بر
جزیره گام نهاده، پیش از همهٔ
طوطیها و میمونهایی که بر
شاخسار درختاناند،
مایهٔ تسلایشان خواهد بود.
ص ۳۲۵
درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
ادامه دارد
...📚📖
🎧🎼 سیاوش قمیشی
ک جنگیدنُ باختن
بهتره
از اینکه نشستُ
فقط غصه خورد ...
ما از نورُ بارونُ آیینهایم
نباید به تاریکی
عادت کنیم
نباید از هیچ آدمی تو جهان
با چشمای بسته
اطاعت کنيم ..
📚🌒
برآوردِ ما
از میزانیکه میدانیم
بسیار خوشبینانه است و این
حاکی از آن است که ما
نادانتر از آنیم که فکر میکنیم.
متن از کتابِ pdf 👉 اینجا
توهم آگاهی
👤 استیو اسلومن
.
[ #روانشناسی ]
ادامه علت موفقیت روش تجربی؛
روش به ظاهر نادرست و تمرین
حمله خجالت این است که بهجای
فرار و اجتناب از هراسهای خود
با آنها روبرو میشوید:
با اجتناب از موقعیتهای
دلهرهآمیز مسائل خود را تشدید
میکنید. ( فرار نکنيد با آنها
نجنگید بگذارید بدترین اتفاق
بيفتد میبینید که پیشبینیهای
شما وجود خارجی ندارد )
گاهی توهمات بقدری واقعبینانه
بهنظر میرسد که شما را میترساند. □□روانشناسان
این پدیده را غرقهسازی میگویند.
بدانید این حمله اوج میگیرد اما
ادامه پیدا نمیکند و از بین میرود.
در همینجا مراجعه کنید به قسمت
قبل ●● به شما خاطر نشان میکنم
فوبیا طبق تعریف به ترسهای
غیرمنطقی اطلاق میشود. ●●
سه ستون درست کنید ؛
سمت راست زمان، ستون میانی؛
شدت نگرانی از صفر تا صد و
سمت چپ؛ افکار ترسناک.
ببینید اين اضطراب دوام ندارد.
خصوصیات ژنتیکی، ترس از تنهایی،
مدرسه، تلویزیون،عوامل فرهنگی و خانواده... دلایل هرچه باشند،
استرس و تنش،انسان را فرسوده
میکند. بعضیها مایل نيستند با
هراسهای خود مواجه شوند اگر
شدت واهمه فراتر رفت، شجاعت
بهخرج دهید تا از بین برود.
شما بهسمت کسیکه با او احساس
امنیت میکنید میروید؛ حالا یکبار
هم بهتنهایی اقدام کنید ●●
شما در تمام موقعیتها گرفتار
پیشگویی، خطای شناختی، اندیشهٔ اتوماتیک هستید. واکنش منطقی
را بنویس. ○○ اگر این توصیهها
را نمیپسندید؛ بهجای اينکه تلاش
کنید، زندگی را بهکام خود تلخ
میکنید که؛ نگران بودن بهتر است!
با احساس خطر از خود مراقبت
میکنم. توجه داشته باشید
اضطراب و نگرانی به عملکرد شما
آسیب میزند و بهجایی نمیرسید.
تصمیم بگيريد؛ راهحل آن استفاده
از تحلیل سود و زیان است؛
فواید و زیانها در برابر
تغییر مقاومت را بسنجید.
از حالبد به حالخوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچهداغی
قسمت قبل 👉
( همیشه آنچه را که میتوانی
کنترل کنی، اصلاح کن؛
بقیه را رها کن )
...📚🍃🌺
شَرم بادَت
که عجب
عِیشِ حرامی داری ...
رضاقلیخان هدایت
📚🎧 ۱۹۸۴
قسمت دهم و پایانی.
مسافرت به خارج
شهر بدون اينکه شخص
توجه اشخاص را جلب کند
کار آسانی نبود گاه مأمورین
که در ایستگاههای راهآهن
دیده میشدند جلوی
افراد حزبی را میگرفتند
و سؤالات گوناگون و
عجیبی از آنها میکردند
اما وینستن با آنها روبرو
نشد و با احتیاط به
پشتسر خود نگاه کرد
و مطمئن شد کسی در
تعقیبش نیست. ...
جورج اورول
قسمت نهم 👉
■ تست هواپیمای جنگی F4
توسط محمد رضا شاه
محمدرضا پهلوی پس از پرواز با
جنگنده بمبافکن اف 4 فانتوم
خریداری شده در محل کارخانه
مک دانل داگلاس مورد استقبال
رئیس کارخانه قرار گرفت.
ملک حسین پادشاه اردن در
دی ماه ۱۳۵۷ در کاخ نیاوران
خطاب به محمدرضا پهلوی:
نرو، زیر پای مردم خاورمیانه
نفت نیست، بشکههای باروت است!
بروی خاورمیانه رفتنیست!
شاه به او پاسخ داد:
قیمت این رفتن را مردمی
خواهند پرداخت که نمیدانستند
برقراری صلح در منطقهای با
میلیاردها دلار منابع طبیعی و
انرژی کار هر حکومتی نیست!
من در مقابل مردم خود
نخواهم ایستاد.
سلطنت بر روی جنازههای
مردم کشورم خواست من نیست.
🔱 مصاحبه با شاه
مارگارت لاینگ 👉
@ktabdansh
📚📖
...
کریلف گوش کرد و چیزی نگفت،
انگار روسی نمیدانست.
وقتی آبوگین دوباره به پاپچینکی و
پدر همسرش اشاره کرد و بار دیگر
در تاریکی دنبال دستان دکتر گشت،
دکتر سرش را تکان داد و درحالیکه
هر کلمه به زحمت از دهانش خارج
میشد با ناامیدی گفت: عذرخواهی
میکنم، من نمیتوانم بیایم...
پسرم، پنج دقیقه پیش مرد !
آبوگین زیر لب گفت:
غیرممکن است! و یک قدم به عقب
برداشت: خدای من، چه لحظهٔ بدی
آمدم ! چه روز شومی، چه تصادفی،
انگار عمدی در کار بوده.
آبوگین دستگیره درد را گرفت و
سرش را پایین انداخت. ظاهرآ
مردد بود و نمیدانست چه کند،
از آنجا برود یا به التماس کردن ادامه
دهد. آبوگین آستین کریلف را محکم
گرفت و گفت:
گوش کنید، من شرایط شما را خوب
درک میکنم. خدا گواه است از اینکه
در چنین لحظهای به شما فشار
میآورم شرمسارم، اما چه کنم؟
خودتان تصور کنید کجا میتوانم
بروم. میدانید هیچ دکتر دیگری
اینجا نیست. محضرضای خدا بیایید.
من برای خودم نمیگویم، من که
بیمار نیستم.
بعد سکوت شد. کریلف پشتش را به
آبوگین کرد، یک لحظه بیحرکت
ایستاد و آرام بهسمت اتاق پذیرایی
رفت. با گامهای مردد و لرزان اتاق
پذیرایی را وارسی کرد و به کتاب
قطوری که روی میز بود نگاهی
انداخت. در آن لحظه، هیچ هدف و
آرزویی نداشت. به هیچچیز فکر
نمیکرد و به احتمال زیاد بهیاد
نمیآورد غریبهای دم در ورودی
ایستاده.
تاریک روشن و سکوت اتاق پذیرایی
بهتزدگیاش را بیشتر میکرد.
درحالیکه از اتاق پذیرایی به اتاق
مطالعه میرفت، پای راستش را بیش
از حد لازم بلند کرد و با دست دنبال
چارچوب در گشت. در سرتاسر بدنش
حس سردرگمی موج میزد، انگار
در خانهٔ کس دیگری بود یا اینکه
برای اولین بار در زندگیاش مست
کرده بود و حالا با حیرت تسلیم این
حس جدید شده بود. از کتابخانه
در تاریکی دیوارهای اتاق مطالعه،
پرتوی نور پهنی عبور کرد. این
نور با بوی تهوعآور و سنگین کربولیک
واتر همراه شده بود که از درِ
بازماندهٔ اتاق خواب میآمد. دکتر
در یک صندلی کوتاه پشت میزش
فرو رفت، یک دقیقه به کتابهایش
که پرتوی نوری از آنها میگذشت
خیره شد، بعد از جا بلند شد و به
اتاق خواب رفت.
آنجا در اتاق، سکوت مرگباری
حکمفرما بود. همهچیز با کوچکترین
جزئیات نشانگر درماندگی و طوفانی
بود که از آنجا گذشته بود. اما
حالا دیگر همهچیز به آرامش رسیده
بود. شمعی روی یک چهارپاره، در
میان تعدادی بطری، جعبه و ظرف
شیشهای، میسوخت و چراغ بزرگ
روی میز در سراسر اتاق نور
میپاشید. روی تخت زیر پنجره،
پسری با چشمان باز و نگاهی متعجب
دراز کشیده بود. حرکت نمیکرد،
اما انگار چشمان بازش هر لحظه
تاریکتر میشدند و توی سرش فرو
میرفتند. مادرش کنار تخت زانو
زده بود، بازوانش روی بدن پسرش
بود و سرش را توی روتختی فرو
کرده بود. او نیز مثل فرزندش تکان
نمیخورد، اما انحنای بدن و بازوانش
اثری از لرزش زنده بودن به چشم
میخورد با همهٔ وجود مقابل تخت
تکیه داده بود و حریصانه خود را
تا آنجا که میتوانست به تخت
چسبانده بود، انگار از برهم زدن
حالت آرام و راحتی که بالاخره در
این بدنِ ازپاافتاده یافته بود وحشت
داشت. روتختی، قالیچه، ظروف
شیشهای، قطرات آب روی زمین،
قلممو و قاشقهای کوچکی که
اینطرف و آنطرف افتاده بودند،
شیشهی سفید آبلیمو، حتی هوا،
هوای سنگین و خفقانآور، همهوهمه،
حاکی از سکوت بودند و بهنظر
میرسید به آرامش رسیده باشند.
داستانهای کوتاه
□ دشمنها
قسمت ۲
نویسنده آنتون چخوف
ترجمه فروزان صاعدی
ادامه دارد
...📚💫
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
قسمت دوم و سوم
سکوت. مجتمع ما
بهشکل آزاردهندهای
ساکت بود.
ماشین را که متوقف
کردم کارل هم بهجلوی
پلهها آمد.
قسمت اول و دوم 👉اینجا
یکسال مانده به انقلاب،
دکترایم را گرفتم و به ایران آمدم.
استخدام دانشگاه بودم و مشغول
تدریس شدم،
آخر سال ۵۶ وقتی حقوقم را گرفتم
با قیمت ارز نزدیک به ۷ تومان
حدود ۳ هزار دلار خریداری کردم
و به امریکا رفتم تا کارهای مربوط
به مدرکم را انجام دهم.
استاد من در امریکا با تعجب از من
پرسید چطور توانستی بعد از این
مدت کوتاه برگردی؟
گفتم با حقوق و مزایای شب عید
استادیاریام !
با کنایه از من پرسید
شما در خانهٔتان چاه نفت دارید؟
گفتم نه استاد، چاه نفت که در
خانه نمیشود.
گفت تو دکترای اقتصادی گرفتی
اما متوجه نیستی که یک چاه نفت
در خانه داری.
استادم ادامه داد؛
این ارزی که به این قیمت به تو
دادهاند که با یک ماه حقوق و
پاداش بتوانی به امریکا بیایی و
برگردی یعنی یک چاه بزرگ نفت
در خانه داری و بدون آنکه متوجهاش
باشی داری از آن استفاده میکنی.
من که استاد تو هستم در کشوری
با سرانه درآمد حدود ۱۰ برابر
کشور شما زندگی میکنم اگر قصد
چنین سفری داشته باشم باید
حداقل پنج سال پسانداز کنم.
سالها طول کشید تا به حرف استاد
پی بردم ...
✍ دکتر محمدعلی بهکیش
متولد ۱۳۲۳
دکترای اقتصاد از دانشگاه
بلومینگتون امریکا
دبیرکل اتاق بازرگانی
ایران، ايتاليا.
حسین پناهی چه زیبا گفت:
ما تماشاچیانی هستیم که
پشت درهای بسته ماندهایم ...!
دیر آمدیم ؛ خیلی دیر ..!
پس بهناچار حدس میزنیم،
شرط میبندیم و شک میکنیم ...
و آنسوتر در صحنهٔ اصلی
بازی بهگونهای دیگر در جریان است ...
از کتابِ مجموعهٔ چیزی شبیه زندگی
نه کسی را
به صداقت یارید...
نه کسی را به صراحت
دشمن میدارید...
از کدامین فرقهاید؟
_احمدشاملو
.
دست از سر خدا بردارید؛
اگر قرار بود کاری کند
تاریخ لبریز از جنایت نبود.
بهعقلِ خودتان رجوع کنید..
چارلز داروینЧитать полностью…
🎥 تاحالا شده
توی یک بحث و گفتگو ،
استدلالهای منطقی جوابگو نباشند؟
در چنین شرایطی بهجای بلند کردن
صدامون باید چکار کنیم؟
استدلالها زمانی قانعکنندهتر هستند
که بر اساس شناخت خوبی از
مخاطب باشند؛ اعتقادات، افراد
مورد اعتماد و ارزشها...
TED Ed زبان فارسی
کسیکه راز شکیبایی را بداند،
راه درست بهموقع پیش پایش
باز میشود. / ص ۱۰۶۷
وقتی اطمینان نداری کار درست
کدام است، عزیزم...
اندکی ساکت ماند و سپس با
لحنی شمرده ادامه داد:
کاری نکن. / ص ۱۰۶۸
|| جنگ و صلح؛ نشر نیلوفر؛
ترجمه سروش حبیبی |
@ktabdansh 📚📖
تو با او رفتیُ رفت
آنچه با من نور و شادی بود ...
کنون
من در پناهِ بادهام
غم در پناهِ من ..
مهدی اخوانثالث
📚🌖
...💭
اگر مدام به دیگران
پاسخ مثبت دهید و
اولویتهای آنها
را به اولویتهای خودتان
ترجیح بدهید،
زمان و انرژی لازم را برای
توجه بهخود نخواهید داشت و
بهتدریج تندخو، بدبین و بیچاره
خواهید شد ..
|| هنر نه گفتن: دیمون زاهاریادس |
📚 کتاب دانش
.
همانطور که میدانیم انسان
محل تجمع انبوهی از تناقضهاست،
با اینکه حقیقتی آرمانی داریم
هیچ بهرهای از حقیقت نداریم.
تمایل به سعادت داریم ولی
نمیتوانیم به آن برسیم.
آدمی موجود مهیبی است.
آشفته، متناقض و
شگفتانگیز...
قاضی همهچیز است ... !
_آنتونی کنی _
به آنان بگویید؛
به فرزندانِ خود
شعر، هنر، موسیقی، عشق وانسانیت
بیاموزند، تا برای
لقمه نانی چرک،
آدمی را نکشند ... !
@ktabdansh 📚📖
.
دکتر کنار همسرش ایستاد،
دستهایش را در جیبهای شلوارش
فرو برد و سرش را به یک سمت
خم کرد و نگاهش را به پسرش
دوخت. حالتی از بیتفاوتی در
چهرهاش موج میزد و تنها از
قطراتی که بر روی ریشش میدرخشید
میشد فهمید گریه کرده است.
در آن اتاق، از هراس مشمئزکنندهای
که هنگام حرف زدن تصور میشود
خبری نبود. در بهتزدگی، در حالت
نشستن مادر و در بیتفاوتی چهرهٔ
دکتر، چیزی بود که انسان را
جلب میکرد و بر قلبش چنگ
میانداخت، زیبایی ساده و تا حدی
شرحناپذیر غم انسانی که مدت
درازی نه میتوان درکش کرد، نه
توضیحش داد و بهنظر میرسد
تنها موسیقی است که میتواند آن
غم را توصیف کند.
در آن سکوت تلخ، زیبایی را هم
میشد حس کرد.
کریلف و همسرش ساکت بودند،
اشک هم نمیریختند، انگار علاوهبر
تلخی این فقدان، از تراژدی موقعیت
خود آگاه بودند.
درست همانگونه که جوانیشان
گذشته بود، حالا با رفتن این پسر،
حق آنها برای داشتن فرزند برای
همیشه به جاودانگی پیوسته بود.
دکتر چهلوچهارساله بود.
موهایش خاکستری شده بود و بیشتر
شبیه پیرمردان بهنظر میرسید.
همسر رنگپریده و رنجورش
سیوچهارساله بود. آندره نه فقط
تنها فرزندشان بلکه آخرین فرزندشان
بود. دکتر در مقایسه با همسرش،
از آن دست آدمهایی بود که هنگام
ناراحتی روحی دنبال حرکتاند.
او بعد از اینکه پنج دقیقه بالای
سر همسرش ایستاد راه افتاد.
پای راستش را بیش از حد معمول
بلند کرد از اتاق خواب به اتاق
کوچکی رفت که یک کاناپه بزرگ
نیمی از آن را اشغال کرده بود.
از آنجا بهسمت آشپزخانه رفت.
بعد از چرخی در اطراف اجاق و
میز آشپزخانه، بهسمت پایین
خم شد و از یک در کوچک وارد
راهرو شد.
آنجا بود که دوباره چشمش به
شالگردن سفید و چهرهٔ رنگپریده
افتاد.
آبوگین درحالیکه بهسمت در
میرفت، آهی کشید و گفت:
بالاخره آمدید. لطفا بیائید برویم.
دکتر جا خورد، نگاهی به او کرد و
همهچیز را بهخاطر آورد.
او که سرحالتر شده بود گفت:
مگر همین الان نگفتم نمیتوانم
بیایم؟ عجیب است!
آبوگین دستش را روی شالگردنش
گذاشت و ملتمسانه گفت:
دکتر، قلب من از سنگ نیست.
شرایط شما را کاملا درک میکنم...
احساس شما را میفهمم. اما شما
را برای خودم نمیخواهم، همسرم
دارد میمیرد. اگر فریادش را
شنیده بودید، اگر صورتش را دیده
بودید، اصرار مرا میفهمیدید.
خدای من، فکر کردم رفتهاید آماده
شوید. دکتر وقت را تلف نکنید.
برویم، التماس میکنم.
کریلف قدمی بهسوی اتاق پذیرایی
برداشت و با تمام قدرت گفت:
من نمیتوانم همراه شما بیایم.
داستانهای کوتاه
□ دشمنها
قسمت ۳
نوشتهٔ آنتون چخوف
ترجمه فروزان صاعدی
ادامه دارد
...📚✨
.
قسمت ۱۰
ایوانایلیچ میدید که دارد میمیرد
و احساس درماندگی دست از سرش
برنمیداشت. این حال را اصلا
نمیفهمید.
در کتاب منطق کیتسهوتر *
خوانده بود: کایوس، انسان فانی است.
آدم بودن کایوس و فانی بودنش
حرفی نبود، اما او که کایوس نبود!
او خاص بود و حسابش از همه جدا.
او برای پدرمادرش و ... خاص بود.
کایوس عزیزکردهٔ همه بود؟
کایوس باید میمرد اما من
وانیا ایوانایلیچ با این احساسها
و اندیشهها... باید بمیرم؟
چطور؟ هیچ سردرنمیآورم؟
سعی کرد افکاری را که سالمتر باشد
جایگزین کند... به این امید که در
آنها تکیهگاهی بیابد. اما عجیب
اينکه این افکار، مرگ را در پشت
خود پنهان میکردند... کدر میکردند
یا نابود میساختند... با خود میگفت
همّ خود را صرف کار اداری میکنم.
... به دادگاه میرفت، سر صحبت
را با دوستان باز میکرد... با دو
دست فروخشکیدهاش به دستههای
کرسی قضاوتش که از جنس بلوط
بود، تکیه میداد و با قائممقام خود
پچپچ میکرد... اما ناگهان درمیان
دادرسی، درد پهلو... شروع میشد.
با تمرکز میکوشید بر آن چیره
شود... و آن را از خود براند...
از وحشت خشک میشد، برق زندگی
از چشمانش میرفت؛
آیا براستی آن است که حقیقت دارد؟
همکارانش میدیدند که این قاضی
زبردست گیج میشود... و او
میکوشید جلسهٔ دادرسی را به
پایان برساند...
با یقینی دردناک که نمیتواند
قضاوت کند و دیگر در پناه کار
نیست تا از درد نجاتش دهد،
به خانه میآمد ... از همه بدتر
آن ( مرگ ) میکوشید ایوانایلیچ را
وادار کند که به او نگاه کند و
سخت رنج ببرد.
ایوانایلیچ حفاظهایی برای دلداری
میجست اما اندک زمانی مثل
این بود که آن، از سپرها میگذشت
و دیگر هیچچیز نبود که او بتواند
خود را پشت آن از او پنهان کند...
در همان تالار پذیرایی که از نردبان
افتاده بود، این آراستگی بهنظرش
مضحک و تلخ آمد ...
میز زخمی شده بود، لبهٔ آلبوم نفیس،
برگشته بود ... و از بگومگوها با
زن و دخترش راضی بود زیرا
باعث میشد از آن فارغ شود.
آن از پشت حفاظها ظاهر میشد
اما او هنوز امیدوار بود که دوباره
پنهان شود. توجهش اسیر درد
پهلویش بود و آن، اندرون او را
میمکید و میجوید و او دیگر
نمیتوانست آن را از یاد ببرد.
فایدهی این کارها چه بود؟
حقیقت این است که من بالای این
پرده ضمن حمله به دژ دشمن به
خاک افتادهام. چه وحشتناک،
چه احمقانه، چطور چنین چیزی
ممکن است؟ ولی جز این هم نیست.
ص ۶۸
{{ وقتی کتابِ مرگ ایوانایلیچ را
میخوانیم این پرسشها را کمتر
بهزبان میآوریم. راستی چرا
اینها را دوست نداریم. چرا
گذشتهٔ خوب را بهخاطر نیاوریم.
ما آدمهای معمولی عمر را چه
میکنیم؟
تولستوی وضعی را توصیف میکند
که مرگ ایلیچ را عظمت و
حقارت آدمی روایت میکند.
چنانکه افلاطون در کتاب فیدون،
عظمت سقراط را در آیینه مرگش
نشان داده. نیستانگاری در ادبیات
روس، نسبتی با علم و آزادی دارد.
نیچه هم نیستانگاری را از
داستایوفسکی آموخته. در کتابِ
آناکارنینا نیز این نیستانگاری
دیده میشود. آنا هرچه بهمرگ
نزدیکتر میشود بینشی بیشتر
پیدا میکند. تولستوی در
مرگ ایوانایلیچ گزارش واقعی
زندگی مردی بهنام ایوانایلیچ
مچینکوف قاضی دادگاه شهر
تولاو که بر اثر سرطان درگذشت
را که از زندگی بیحاصلش،
نارضایتی دارد، روایت میکند.
ایوانایلیچ واقعی برادر مچینکوف
فکر میکرده شخصیت برادرش
بسیار والاتر از نوشتههای تولستوی
بوده. || این تحقیق اختصاصی
برای دوستداران مطالعه
ادامه دارد }}
|| مرگ ایوانایلیچ
لئو تولستوی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه
ادامه دارد |
...📚📖
══ ❤️ ══ ❥
🛑 فــانــوس
◉ Fanoos7277
🛑 آکادمی هیپنوتیـزم ڪوانتومـی
◉ Quantum•Hypnosis
▪️▪️
#فیلم_سینمایی ۱۹۸۴
📽 (1984 Nineteen Eight Four )
داستان در شهر ایراستریپ یک
که قبلا لندن بوده و اکنون
پایتخت یکی از سه ابرقدرت جهان
یعنی اوشیناست " اتفاق میافتد.
وینستن اسمیت( جان هرت )
پس از شکنجههای شدید و روانی
سرانجام میآموزد که تنها به
برادر بزرگ عشق بورزد. ...
<< نمایش یک حکومت دیکتاتوری
و روشهایی که مردم را به
دیکتاتور وفادار میسازد. >>
بر اساس رمان ۱۹۸۴ جورج اورول
کارگردان ;
Michael Redford
ستارگان ;
John Hurt, Richard Burton ,
Suzanna Hamilton...
کشور انگلستان
زبان انگلیسی
زیرنویس فارسی
t.me/ktabdansh
@filmmmmryam. فیلم کلاپ
.
...
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۵.
اروکسی ماخوس اینطور ادامه داد:
هنر من که علم طب است نشان
میدهد عشق نه تنها در روح انسان
بلکه در تمام هستی گسترده است.
بیماری و سلامتی بهم شباهت ندارد؛ خواهش نفسانی سالم و خواهش
نفس بیمار دوگونهاند؛
خویشتن را تسلیم انسانهای
دون پایه یا در اختیار فرد خوب
گذاشتن دوچیز است. ■
شرافت مخصوص اعضا سالم بدن
است. طبیب ماهر آنکه عشق را در
آنجا که نیست ايجاد کند و از آنجا
که هست بیرون نتواند کرد.
دانش و هنر و فرهنگ و
موسیقی هماهنگ ساختن عناصر،
اساس کار است. هراکلیتوس گفته
همانند هماهنگی در کمان و چنگ.
هماهنگی مرکب، اتحاد فن موسیقی.
.. زیر و بم دوچیز متضاد یعنی
همبستگی و اتحاد. ایجاد وحدت
عشق و دوستی پدید میآورد..
در دست هنرمندی ورزیده و ماهر.
باید عشق افراد شریف را نگهداشت،
عشق آسمانی شادی بخشیدن به
مردمان و عشق تنی و بدنی که
نباید بههرزگی و بیبندوباری رسد.
همانند علم طب که از لذتها بهره
برد و تفریط نکرد.
تغییر فصول، سرما و گرما و
رطوبت، برف و باران،نباتات که
نظم پدید میآورد. اگر مردمان
به عشق زمینی روی آورند رذالت
و پستی عاید شود. قدرت عشق
رو به نیکی دارد و به حق پرستی
و عدالت میگراید ...
اریستو فانس
سخنان را پی گرفت:
هنوز نوع بشر معنی توانایی
و قدرت عشق را ندانسته.
شفاترین دردهاست. نخست سابقهٔ
طبیعت بشری؛
بشریت در آغاز سه نوع بوده؛
نر، ماده و سومی که هم خاصیت
مردی و زنی را مشترک دارا بوده.
انسان شکلی گرد داشت و چهار
دست و چهار پا بوده دوچهره
همانند طبیعت مردانه از خورشید
و طبیعت زنانه از زمین و حرکتشان دایرهوار. قدرتشان بیپایان و
مغرور به خود و بر آن شدند تا
به خدایان یورش برند...
حکایاتی که هومر دربارهٔ افیالتس
و اتوس روایت میکند مربوط
به همان انسانهاست ...
زئوس و دیگر خدایان در آسمان
مشورت کرده تا بیندیشند
چگونه از عهدهٔ این انسانها
برآیند زیرا گستاخی آنان را
برنمیتافتند... پس زئوس
( خدای خدایان یونان ... )
چنین گفت:
هم نوع بشر زنده بماند و
هم ضعیف شود آنها را دونیم
کنيم تا روی دو پا راه روند،
سپس اپولن را فرمان داد تا
هریک از نیمهها را گرفته یک
سر بر روی گردن گذارد و زخمها
را بهبود دهد ... چون عملیات
پایان یافت هریک از آن دو نیمهٔ
دور مانده از اصل خویش روزگار
وصل خویش را باز میجست
اما میسر نمیشد و پیاپی از
بینوایی میمردند . تا آنکه
زئوس چارهای اندیشید...
این مطالب ادامهدار است
ترجمه محمدعلی فروغی
[ خشمِ افلاطون، بیشتر متوجهٔ
کسانی است که با رضایتمندیِ
خفتباری در آلودگیِ جهالت
غلتمیزنند، تا دروغگویانِ عمدی.
هانا آرنت ]
...📚📖
نیست بازآمدن از فکرُ خیالِ تو مرا
با رفیقانِ موافق،
سفرِ دور خوش است ..
صائب
.
⏪ چرا مردم اجازه میدهند
دیکتاتورهای جانی و دیوانه آنان
را تا مرز جنون و کشتن بکِشانند؟
⏪ آیا هدایت رشد روان انسان در
جهتی که توان مقابله با جنون و
نفرت و نابودی را داشته باشد
امکانپذیر است؟
📨 پاسخ فروید به آلبرت اینشتین ;
بهطورکلی تضاد میان انسانها و
حیوانات با توسل به قدرت و خشونت
خاتمه پیدا میکند، در انسانها چون
اختلاف عقیده هم وجود دارد این
تضاد به بالاترین حد از انتزاع میرسد.
... با پیدایش اسلحه و استراتژی جنگ،
برتری فکری جای زور را گرفت. ...
کشتن دشمن سبب ارضای یکی از
غرایز انسانیست و شیوههای توسل
به زور به نفع حاکمیت است. ...
اختلاف میان قبایل، ملتها و ...
با جنگ خاتمه یافته است.
📨 جلوگیری از وقوع جنگ زمانی
ممکن است که انسانها برای جایگزینی
قدرت مرکزی و رعایت احکام آن در
هريک از موارد اختلاف به توافق
اصولی برسند.
آقای انیشتین شما از سهولت بسیج
مشتاقانه انسانها برای جنگ حیرت
کرده و از غریزهٔ نفرت و نابودی
نام بردهاید.
ما روانشناسان این غریزه را بررسی
کردهایم.
📌 غرایز انسانی به دوگونهاند ;
۱- غرایزی که دارای صیانت و وحدتاند.
۲- غرایزی که خواهان نابودی و مرگ
و تخریباند.
بهنظر میرسد هیچیک از این غرایز
به تنهایی فعالیت نمیکنند.
... با عشق، مالکیت و پرخاشگری
تشدید میشود. در تخریب یا مرگ،
ویرانگری فعال است.
امیدی به محو تمایلات پرخاشگرانه
نمیتوان یافت. بلشویکها اميدوارند
بتوانند از طریق رفع اختلاف طبقاتی،
پرخاشگری را بردارند، این امید واهی
و خیالیست، چون بلشویکها به
پیروان خود نمیآموزند از کینهتوزی
و دشمنی دستبردارند.
هدف ما محو تمایلات پرخاشگرانه
نیست؛ بلکه هدایت آن برای عدم
بروز جنگ است.
📎 اکثر مردم استقلال و ثبات
عقیده ندارند و به مرجعی نیازمندند
که برای ایشان قادر به اتخاذ تصمیم
باشند.
📎 باید از بین روشنفکران و دارای استقلال، افراد شجاع تربیت نمود
برای هدایت آنان.
📎 نمیتوان تمام جنگها را در
اساس محکوم کرد. تا زمانیکه
قدرتهایی وجود دارند که بیرحمانه
آمادهی نابودی دیگرانند، دیگران
نیز باید خود را برای جنگ مسلح
کنند. از ویژگیهای روانشناختی
تکامل فرهنگی، دو ویژگی از اهمیت
زیادی برخوردارند یکی قدرتیابی
عقل که بر زندگی غریزی غلبه نموده
و دیگری درونی شدن تمایلات
پرخاشگرانه با همهٔ پیامدهای سودمند
و تمام عواقب خطرناکش.
📎تا کی باید انتظار داشت تا مردم
دنیا صلحطلب شوند؟ نمیدانم.
تنها امید من به نگرش و دیگری
ترس موجه از تأثیرات و پیامدهای
جنگ است. هرچیزیکه به تکامل
فرهنگی یاری رساند. مانند کتاب و ...
و آن را تقویت و تسریع کند، بیگمان
کاربردی مثبت علیه جنگ دارد.
دوستدار شما زیگموند فروید
متن از کتابِ pdf
📚چرا جنگ
نوشتهٔ
آلبرت انیشتین و زیگموند فروید 👉
بهعقیدهٔ فروید هرچه در جامعهای
سرکوب شدیدتر باشد،
مازاد پرخاشجویی برضد این سرکوب
نیز گستردهتر خواهد بود...
|| انسانهای بزرگ همیشه با
مخالفتِ خشنِ افکار متوسط
مواجه میشوند. |
|| فقط دو راه برای زندگی کردن
وجود دارد; یکی این است که
هیچچیزی معجزه نیست.
راه دیگر این است که انگار
همهچیز معجزه است.
|| احترامِ کورکورانه به قدرت،
بزرگترین دشمن حقیقت است.
انیشتین |
📚 کتاب دانش
...📚