ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

.

این حرف تأثیر بیشتری بر کریلف
گذاشت تا صحبت از انسانیت یا
شغل پراهمیت پزشکی.
لحظه‌ای فکر کرد و با صدایی شبیه
ناله گفت: بسیار خب، برویم!
با سرعت و گام‌های مطمئن به
اتاق مطالعه‌اش رفت و فراک پوشید
و بازگشت. آبوگین که خیالش راحت
شده بود، دور و بر دکتر بی‌قراری
می‌کرد و همان‌طور که در پوشیدن
بارانی به او کمک می‌کرد، پاهایش
را به زمین می‌کشید. بعد دنبال او
از خانه بیرون آمد.
بیرون هوا تاریک بود اما از ورودی
خانه روشن‌تر بود‌. قد بلند و پشت
خمیده و ریش بلند و نازک و بینی
عقابی دکتر در تاریکی به‌وضوح
دیده می‌شد. سر بزرگ آبوگین و کلاه
کوچک بچه مدرسه‌ای‌ها ، که به‌زور
سرش را می‌پوشاند حالا به‌همراه
صورت رنگ‌پریده‌اش بیشتر نمایان
بودند و شالش که تنها از جلو سفید
نشان می‌داد از پشت زیر موهای
بلندش پنهان شده بود.
آبوگین همان‌طور که به دکتر کمک
می‌کرد سوار درشکه شود، من‌من
کنان گفت: می‌دانم چقدر باید
سپاسگزار این بزرگواری شما باشم.
باید هرچه سریع‌تر خودمان را به
آنجا برسانیم. لوکا' لطفا تا آنجا که
می‌توانی، تندتر برو. همسفر خوبی
داریم.
درشکه‌چی به‌سرعت حرکت کرد.
ابتدا ردیفی از ساختمان‌های تاریک
که گرداگرد حیاط بیمارستان
امتداد يافته بودند که کم‌رتگ‌تر از
اطراف به‌نظر می‌رسید. سپس
درشکه وارد سایهٔ متراکمی شد که
بوی رطوبت و قارچ می‌داد و در
آن صدای خش‌خش درخت‌ها به
گوش می‌رسید. کلاغ‌ها که از صدای
چرخ‌های درشکه بیدار شده‌ بودند
در میان شاخ‌و‌برگ تکانی خوردند
و صداهای غم‌انگیز کش‌داری
درآوردند، انگار می‌دانستند پسر
دکتر مرده و همسر آبوگین بیمار است.
بعد از آن درختان جدا از هم و
بوته‌ها پدیدار شد. برکه‌ای که روی
آن سایه‌های سیاهی خوابيده بودند
با نور تیره‌ای روشن شد و درشکه
روی زمین همواری پیش رفت.
کریلف و آبوگین تقریبآ در تمام راه
ساکت بودند. تنها یک‌بار آبوگین
آه عمیقی کشید و زیر لب گفت:
شرایط دردناکی است. وقتی با
خطر ازدست‌دادن نزدیکان‌مان
روبرو می‌شویم، بیشتر دوستشان
داریم. وقتی درشکه به‌آرامی از
کنار رودخانه می‌گذشت، کریلف
ناگهان تکانی خورد ، انگار پاشیده
شدن آب به اطراف ترسانده باشدش
و خودش را چندبار تکان داد.

داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
آنتون چخوف
ترجمه فروزان صاعدی
قسمت ۵
ادامه دارد

...📚✨

Читать полностью…

کتاب دانش

...
خلاصه که این دزدان بیابانی و
این جانوران وحشی ، ایران و
ایرانیان را گرسنه و بی‌سامان
کردند.
درد بی‌درمان اینکه هنوز ما دست
از بندگی و تقلید ایشان و اطاعت
آئین و کیش آنان برنداشته‌ و
چنگ‌زدن به امامت و خلافت را
مایهٔ سعادت و نیکبختی و ابواب
رفاه و ترقی خویش پنداشته‌ایم.

ولتر می‌نویسد من عجب دارم از
مردم دنیا که در هر مسئله‌ به
کمال فطانت و نهایت عقل و
دقت، کوشش خویش را به‌کار
می‌برند و موشکافی می‌نمایند
جز در مسئلهٔ دین که نه‌تنها پا
روی عقل خود گذارده بلکه سفیه
و دیوانه می‌شوند و چيزهايی را
باور می‌کنند که هیچ طفل نادانی
باور نمی‌کند و حرف‌هایی می‌زنند
که ابدا هیچ احمق و ابلهی نمی‌زند.

کتابِ سه‌مکتوب
اثر میرزا آقاخان کرمانی؛ تحت‌تأثیر
اندیشه‌های میرزا فتحعلی آخوندزاده
ویرایش بهرام چوبینه

➖➖➖

چون مار ارقم است
جهان‌گاه آزمون
کاندر درون کشنده و
بیرون‌منقش است.
🔹 خاقانی 🔹

@ktabdansh
📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

📌برترین کانالهای Vip درتلگرام

👈🏻 ادبیات 👉🏻

👈🏻 قانون جذب 👉🏻

👈🏻 آموزش زبان👉🏻

👈🏻علمی👉🏻

👈🏻 موسیقی👉🏻

👈🏻 حقوقی 👉🏻

👈🏻 روانشناسی 👉🏻

👈🏻 درمانی 👉🏻

👈🏻موفقیت👉🏻


پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻


داستان‌زندگیت روخودت بنویس


🔺مسیرموفقیت‌رابا ما طی‌کنید🔻

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی

دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتاب‌خوان ایوب آقاخانی
قسمت دوم و سوم

سکوت. مجتمع ما
به‌شکل آزاردهنده‌ای
ساکت بود.
ماشین را که متوقف
کردم کارل هم به‌جلوی
پله‌ها آمد.

قسمت اول و دوم 👉اینجا

Читать полностью…

کتاب دانش

یک‌سال مانده به انقلاب،
دکترایم را گرفتم و به ایران آمدم.
استخدام دانشگاه بودم و مشغول
تدریس شدم،
آخر سال ۵۶ وقتی حقوقم را گرفتم
با قیمت ارز نزدیک به ۷ تومان
حدود ۳ هزار دلار خریداری کردم
و به امریکا رفتم تا کارهای مربوط
به مدرکم را انجام دهم.

استاد من در امریکا با تعجب از من
پرسید چطور توانستی بعد از این
مدت کوتاه برگردی؟
گفتم با حقوق و مزایای شب عید
استادیاری‌ام !
با کنایه از من پرسید
شما در خانهٔ‌تان چاه نفت دارید؟
گفتم نه استاد، چاه نفت که در
خانه نمی‌شود.
گفت تو دکترای اقتصادی گرفتی
اما متوجه نیستی که یک چاه نفت
در خانه داری.

استادم ادامه داد؛
این ارزی که به این قیمت به تو
داده‌اند که با یک ماه حقوق و
پاداش بتوانی به امریکا بیایی و
برگردی یعنی یک چاه بزرگ نفت
در خانه داری و بدون آنکه متوجه‌اش
باشی داری از آن استفاده میکنی.
من که استاد تو هستم در کشوری
با سرانه درآمد حدود ۱۰ برابر
کشور شما زندگی می‌کنم اگر قصد
چنین سفری داشته باشم باید
حداقل پنج سال پس‌انداز کنم.

سال‌ها طول کشید تا به حرف استاد
پی بردم ...

✍ دکتر محمدعلی بهکیش
متولد ۱۳۲۳
دکترای اقتصاد از دانشگاه
بلومینگتون امریکا
دبیرکل اتاق بازرگانی
ایران، ايتاليا.

حسین پناهی چه زیبا گفت:
ما تماشاچیانی هستیم که
پشت درهای بسته مانده‌ایم ...!
دیر آمدیم ؛ خیلی دیر ..!
پس به‌ناچار حدس می‌زنیم،
شرط می‌بندیم و شک می‌کنیم ...
و آن‌سوتر در صحنهٔ اصلی
بازی به‌گونه‌ای دیگر در جریان است ...

از کتابِ مجموعهٔ چیزی شبیه زندگی


📚 کتاب دانش

Читать полностью…

کتاب دانش

نه کسی را
به صداقت یارید...
نه کسی را به صراحت
دشمن می‌دارید...

از کدامین فرقه‌اید؟

_احمدشاملو

Читать полностью…

کتاب دانش

.
دست از سر خدا بردارید؛
اگر قرار بود کاری کند
تاریخ لبریز از جنایت نبود.
به‌عقلِ خودتان رجوع کنید..

چارلز داروین

Читать полностью…

کتاب دانش

🎥 تاحالا شده

توی یک بحث و گفتگو ،
استدلال‌های منطقی جواب‌گو نباشند؟

در چنین شرایطی به‌جای بلند کردن
صدامون باید چکار کنیم؟

استدلال‌ها زمانی قانع‌کننده‌تر هستند
که بر اساس شناخت خوبی از
مخاطب باشند؛ اعتقادات، افراد
مورد اعتماد و ارزش‌ها...

TED Ed زبان فارسی


کسی‌که راز شکیبایی را بداند،
راه درست به‌موقع پیش پایش
باز می‌شود. / ص ۱۰۶۷
وقتی اطمینان نداری کار درست
کدام است، عزیزم...
اندکی ساکت ماند و سپس با
لحنی شمرده ادامه داد:
کاری نکن. / ص ۱۰۶۸

|| جنگ و صلح؛ نشر نیلوفر؛
ترجمه سروش حبیبی |

@ktabdansh 📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

تو با او رفتیُ رفت
آنچه با من نور و شادی بود ...
کنون
من در پناهِ باده‌ام
غم در پناهِ من ..

مهدی اخوان‌ثالث

📚🌖

Читать полностью…

کتاب دانش

...💭

اگر مدام به دیگران
پاسخ مثبت دهید و
اولویت‌های آن‌ها
را به اولویت‌های خودتان
ترجیح بدهید
،
زمان و انرژی لازم را برای
توجه به‌خود نخواهید داشت و

به‌تدریج تندخو، بدبین و بیچاره
خواهید شد
..

|| هنر نه گفتن: دیمون زاهاریادس |


📚 کتاب دانش

Читать полностью…

کتاب دانش

.
همان‌طور که می‌دانیم انسان
محل تجمع انبوهی از تناقض‌هاست،
با اینکه حقیقتی آرمانی داریم
هیچ بهره‌ای از حقیقت نداریم.
تمایل به سعادت داریم ولی
نمی‌توانیم به آن برسیم.
آدمی موجود مهیبی است.
آشفته، متناقض و
شگفت‌انگیز...
قاضی همه‌چیز است ... !
_آنتونی کنی _


به آنان بگویید؛

به فرزندانِ خود

شعر، هنر، موسیقی، عشق وانسانیت
بیاموزند، تا برای
لقمه نانی چرک،
آدمی را نکشند ...
!

@ktabdansh 📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

.

دکتر کنار همسرش ایستاد،
دست‌هایش را در جیب‌های شلوارش
فرو برد و سرش را به یک سمت
خم کرد و نگاهش را به پسرش
دوخت. حالتی از بی‌تفاوتی در
چهره‌اش موج می‌زد و تنها از
قطراتی که بر روی ریشش می‌درخشید
می‌شد فهمید گریه کرده است.
در آن اتاق، از هراس مشمئزکننده‌ای
که هنگام حرف زدن تصور می‌شود
خبری نبود. در بهت‌زدگی، در حالت
نشستن مادر و در بی‌تفاوتی چهرهٔ
دکتر، چیزی بود که انسان را
جلب می‌کرد و بر قلبش چنگ
می‌انداخت، زیبایی ساده و تا حدی
شرح‌ناپذیر غم انسانی که مدت
درازی نه می‌توان درکش کرد، نه
توضیحش داد و به‌نظر می‌رسد
تنها موسیقی است که می‌تواند آن
غم را توصیف کند.
در آن سکوت تلخ، زیبایی را هم
می‌شد حس کرد.
کریلف و همسرش ساکت بودند،
اشک هم نمی‌ریختند، انگار علاوه‌بر
تلخی این فقدان، از تراژدی موقعیت
خود آگاه بودند.
درست همان‌گونه که جوانی‌شان
گذشته بود، حالا با رفتن این پسر،
حق آنها برای داشتن فرزند برای
همیشه به جاودانگی پیوسته بود.

دکتر چهل‌و‌چهار‌ساله بود.
موهایش خاکستری شده بود و بیشتر
شبیه پیرمردان به‌نظر می‌رسید.
همسر رنگ‌پریده و رنجورش
سی‌و‌چهارساله بود. آندره نه‌ فقط
تنها فرزندشان بلکه آخرین فرزندشان
بود. دکتر در مقایسه با همسرش،
از آن دست آدم‌هایی بود که هنگام
ناراحتی روحی دنبال حرکت‌اند.
او بعد از اینکه پنج دقیقه بالای
سر همسرش ایستاد راه افتاد.
پای راستش را بیش از حد معمول
بلند کرد از اتاق خواب به اتاق
کوچکی رفت که یک کاناپه بزرگ
نیمی از آن را اشغال کرده بود.
از آنجا به‌سمت آشپزخانه رفت.
بعد از چرخی در اطراف اجاق و
میز آشپزخانه، به‌سمت پایین
خم شد و از یک در کوچک وارد
راهرو شد.
آنجا بود که دوباره چشمش به
شال‌گردن سفید و چهرهٔ رنگ‌پریده
افتاد.
آبوگین درحالی‌که به‌سمت در
می‌رفت، آهی کشید و گفت:
بالاخره آمدید. لطفا بیائید برویم.
دکتر جا خورد، نگاهی به او کرد و
همه‌چیز را به‌خاطر آورد.
او که سرحال‌تر شده بود گفت:
مگر همین الان نگفتم نمی‌توانم
بیایم؟ عجیب است!
آبوگین دستش را روی شال‌گردنش
گذاشت و ملتمسانه گفت:
دکتر، قلب من از سنگ نیست.
شرایط شما را کاملا درک می‌کنم...
احساس شما را می‌فهمم. اما شما
را برای خودم نمی‌خواهم، همسرم
دارد می‌میرد. اگر فریادش را
شنیده بودید، اگر صورتش را دیده
بودید، اصرار مرا می‌فهمیدید.
خدای من، فکر کردم رفته‌اید آماده
شوید. دکتر وقت را تلف نکنید.
برویم، التماس می‌کنم.
کریلف قدمی به‌سوی اتاق پذیرایی
برداشت و با تمام قدرت گفت:
من نمی‌توانم همراه شما بیایم.

داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
قسمت ۳
نوشتهٔ آنتون چخوف
ترجمه فروزان صاعدی
ادامه دارد

...📚✨

Читать полностью…

کتاب دانش

.
قسمت ۱۰

ایوان‌ایلیچ می‌دید که دارد می‌میرد
و احساس درماندگی دست از سرش
برنمی‌داشت. این حال را اصلا
نمی‌فهمید.
در کتاب منطق کیتسه‌وتر *
خوانده بود: کایوس، انسان فانی است.
آدم بودن کایوس و فانی بودنش
حرفی نبود، اما او که کایوس نبود!
او خاص بود و حسابش از همه جدا.
او برای پدر‌مادرش و ... خاص بود.
کایوس عزیزکردهٔ همه بود؟
کایوس باید می‌مرد اما من
وانیا ایوان‌ایلیچ با این احساس‌ها
و اندیشه‌ها... باید بمیرم؟
چطور؟ هیچ سردرنمی‌آورم؟
سعی کرد افکاری را که سالم‌تر باشد
جایگزین کند... به این امید که در
آن‌ها تکیه‌گاهی بیابد. اما عجیب
اينکه این افکار، مرگ را در پشت
خود پنهان می‌کردند... کدر می‌کردند
یا نابود می‌ساختند... با خود می‌گفت
همّ خود را صرف کار اداری می‌کنم.
... به دادگاه می‌رفت، سر صحبت
را با دوستان باز می‌کرد... با دو
دست فروخشکیده‌اش به دسته‌های
کرسی قضاوتش که از جنس بلوط
بود، تکیه می‌داد و با قائم‌مقام خود
پچ‌پچ می‌کرد... اما ناگهان درمیان
دادرسی، درد پهلو... شروع می‌شد.
با تمرکز می‌کوشید بر آن چیره
شود... و آن را از خود براند...
از وحشت خشک می‌شد، برق زندگی
از چشمانش می‌رفت؛
آیا براستی آن است که حقیقت دارد؟
همکارانش می‌دیدند که این قاضی
زبردست گیج می‌شود... و او
می‌کوشید جلسهٔ دادرسی را به
پایان برساند...
با یقینی دردناک که نمی‌تواند
قضاوت کند و دیگر در پناه کار
نیست تا از درد نجاتش دهد،
به خانه می‌آمد ..‌. از همه بدتر
آن ( مرگ ) می‌کوشید ایوان‌ایلیچ را
وادار کند که به او نگاه کند و
سخت رنج ببرد.
ایوان‌ایلیچ حفاظ‌هایی برای دلداری
می‌جست اما اندک زمانی مثل
این بود که آن، از سپرها می‌گذشت
و دیگر هیچ‌چیز نبود که او بتواند
خود را پشت آن از او پنهان کند...
در همان تالار پذیرایی که از نردبان
افتاده بود، این آراستگی به‌نظرش
مضحک و تلخ آمد ..‌.
میز زخمی شده بود، لبهٔ آلبوم نفیس،
برگشته بود ... و از بگومگوها با
زن و دخترش راضی بود زیرا
باعث می‌شد از آن فارغ شود.
آن از پشت حفاظ‌ها ظاهر می‌شد
اما او هنوز امیدوار بود که دوباره
پنهان شود. توجهش اسیر درد
پهلویش بود و آن، اندرون او را
می‌مکید و می‌جوید و او دیگر
نمی‌توانست آن را از یاد ببرد.
فایده‌ی این کارها چه بود؟
حقیقت این است که من بالای این
پرده ضمن حمله به دژ دشمن به
خاک افتاده‌ام. چه وحشتناک،
چه احمقانه‌، چطور چنین چیزی
ممکن است؟ ولی جز این هم نیست.
ص ۶۸

{{ وقتی کتابِ مرگ ایوان‌ایلیچ را
می‌خوانیم این پرسش‌ها را کمتر
به‌زبان می‌آوریم. راستی چرا
این‌ها را دوست نداریم. چرا
گذشتهٔ خوب را به‌خاطر نیاوریم.
ما آدم‌های معمولی عمر را چه
می‌کنیم؟
تولستوی وضعی را توصیف می‌کند
که مرگ ایلیچ را عظمت و
حقارت آدمی روایت می‌کند.
چنان‌که افلاطون در کتاب فیدون،
عظمت سقراط را در آیینه مرگش
نشان داده. نیست‌انگاری در ادبیات
روس، نسبتی با علم و آزادی دارد.
نیچه هم نیست‌انگاری را از
داستایوفسکی آموخته. در کتابِ
آناکارنینا نیز این نیست‌انگاری
دیده می‌شود. آنا هرچه به‌مرگ
نزدیک‌تر می‌شود بینشی بیشتر
پیدا می‌کند
. تولستوی در
مرگ ایوان‌ایلیچ گزارش واقعی
زندگی مردی‌ به‌نام ایوان‌ایلیچ
مچینکوف قاضی دادگاه‌ شهر
تولاو که بر اثر سرطان درگذشت
را که از زندگی بی‌حاصلش،
نارضایتی دارد، روایت می‌کند.
ایوان‌ایلیچ واقعی برادر مچینکوف
فکر می‌کرده شخصیت برادرش
بسیار والاتر از نوشته‌های تولستوی
بوده. || این تحقیق اختصاصی
برای دوستداران مطالعه
ادامه دارد
}}

|| مرگ ایوان‌ایلیچ
لئو تولستوی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه
ادامه دارد |

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

══ ❤️ ══ ❥
🛑 فــانــوس
Fanoos7277
🛑
آکادمی هیپنوتیـزم ڪوانتومـی
Quantum•Hypnosis
▪️▪️

Читать полностью…

کتاب دانش

#فیلم_سینمایی ۱۹۸۴

📽 (1984 Nineteen Eight Four )

داستان در شهر ایراستریپ یک
که قبلا لندن بوده و اکنون
پایتخت یکی از سه ابرقدرت جهان
یعنی اوشیناست " اتفاق می‌افتد.
وینستن اسمیت( جان هرت )
پس از شکنجه‌های شدید و روانی
سرانجام می‌آموزد که تنها به
برادر بزرگ عشق بورزد. ...
<< نمایش یک حکومت دیکتاتوری
و روش‌هایی که مردم را به
دیکتاتور وفادار می‌سازد. >>
بر اساس رمان ۱۹۸۴ جورج اورول

کارگردان ;
Michael Redford
ستارگان ;
John Hurt, Richard Burton ,
Suzanna Hamilton...

کشور انگلستان
زبان انگلیسی
زیرنویس فارسی

t.me/ktabdansh
@filmmmmryam. فیلم کلاپ

Читать полностью…

کتاب دانش

.

#مطالعه 📖 #زوربای_یونانی
ترجمه محمود مصاحب
انتشارات نگاه
قسمت پایانی؛

در این فکر بودم که ما عجب
زندگی اسرارآمیز و حیرت‌انگیزی
داریم.‌ افراد بشر بایکدیگر برخورد
می‌کنند و بعد چون برگهای
درختی که دست‌خوش باد پائیزی
شده باشند از هم جدا می‌شوند.
انسان بیهوده می‌کوشد تا مگر
تصویری از سیما، اندام یا حرکات
کسی را که دوست دارد برای
همیشه در ذهن و وجود خویش
محفوظ بدارد، ولی چند سالی
که گذشت حتی به‌خاطر نمی‌آورد
که چشم محبوبش آبی بوده
یا سیاه؟ چرا روح آدمی از هوا
ساخته شده باید از فولاد باشد.‌
یا می‌بایست گریه کنیم یا مست
و خراب شویم.
ارباب جدائی ما برای همیشه
خواهد بود. مغز انسان به مثابه
دکانداری است آن‌قدر دریافتم،
آن‌قدر پرداختم، نفعم، ضررم.
هیچگاه همه‌چیز را به خطر
نمی‌اندازد حرامزاده سخت به
زنجیر بسته است. اگر زنجیر
گسسته شود کار مغز بیچاره
ساخته است.
تو خوب می‌فهمی ارباب، به‌همین‌علت، هيچگاه در آسایش نخواهی بود.
احساس کردم در درونم کلیهٔ
رشته‌هایی که مرا به شهامت و
امید پیوند می‌داد بتدریج می‌پوسید
و متلاشی می‌شد. زوربا برخاست
رو به ساحل رفت هیچگاه او را ندیدم‌.
راه افتادم... به صراحت و سادگی
ضربهٔ شمشیری از هم جدا شدیم.
دریغا که انسان حتی به روح خود
اعتماد و اطمینان ندارد‌.
پنج سال گذشت... کارت‌هایی از
زوربا در رومانی و سیبریه دریافت
می‌کردم؛ ازدواج کرده بود. زمین
دهان می‌گشود و دوستی‌ها و روابط شخصی را به‌کام خود فرو می‌کشید.
زمان قحطی در آلمان بود... زوربا
نوشت: یک سنگ سبز زیبا یافتم،
زود بیا. ولی نرفتم. سایهٔ زوربا
همواره در اطرافم پرسه می‌زد،
عشق نیرومندتر از مرگ است.
شبی که در خواب عمیقی فرورفته
بودم، زوربا را دیدم، حس کردم
قلبم‌ دارد می‌ریزد... حس کردم
زوربا درحال مرگ است...‌ یک هفته
مقاومت کردم، کاغذ برداشتم و
نوشتم، تصویری زنده و تا سرحد
امکان مشابه او.
پس از چند هفته تاریخ زندگی
زوربا را به‌پایان رساندم. در تراس،
خورشید درحال غروب بود.
دخترکی روستایی نامه‌ای به‌دستم
داد... از دهکده‌ای نزدیک سیبریه
بود... آموزگار مدرسه نوشته بود:
آلکسیس زوربا ساعت شش‌بعدازظهر
چشم از جهان فروبست...
آموزگار توجه کن؛ اگر کشیشی
آمد تا از من اعتراف بگیرد، یا
مرا تقديس کند و شعائر مذهبی
را به‌جای آورد، به او بگوئید که
فورا از این‌جا خارج شود و مرا
نفرین کند. من در زندگی‌ام
به‌اندازهٔ کوه‌ها معصیت و گناه
کرده‌ام ولی هنوز هم این کار را
کافی نمی‌دانم. مردانی نظیر من
باید لااقل هزاران سال عمر کنند. شب‌بخیر. این آخرین سخنانش بود
.
پایان.

نیکوس کازانتزاکیس
۱۸ فوریه ۱۸۸۳ جزیرهٔ کرت؛
تحت اشغال دولت عثمانی.
شاعر، نویسنده، خبرنگار،
نمایندهٔ سازمان ملل در یونسکو ...
با یک رأی کمتر از کامو به
جایزهٔ نوبل ادبیات نرسید
این کتاب ( ۴۶۰صفحه در ۲۲ قسمت)
به‌صورت خلاصه‌نویسی
در کانال کتاب دانش
ارائه و تقدیم شد.
کتاب بعدی به‌انتخاب و
مشارکت شما خواهد بود.
دیگر آثار 👉 اينجا

" جوانی یعنی ویران‌کردنِ دنیا و
درانداختنِ طرحی نو. کازانتزاکیس "


📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽

/channel/addlist/N_TYyQllqqhiZGY0

Читать полностью…

کتاب دانش

راستی چه‌می‌کنید؟
نان هنوز هست؟
جاان هنوز هست؟

روی شانه‌هایتان که ساحل من است
از غرور صخره‌ها نشان هنوز هست؟

چشم‌هایتان که بی‌دریغ می‌گریست
مثل آفتاب مهربان هنوز هست؟

من‌که فکر می‌کنم فریب خورده‌ایم
چاره چیست ؛
در من این گمان هنوز هست .. !!


...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

.

قسمت ۱۳ 📖 #رمان

ژاک در ردیف اول، صورتش پر
از اشک بود... آقای برنار
ازجا‌برخاست ... و گفت: بیا این
کتاب مال تو.‌.. همان نسخه‌ای که
در کلاس می‌خواند. ... یک‌بار که
ژاک به سوال، خوب جواب داده
بود آقای برنار او را عزیزدردانه
خطاب کرد؛ بله من به کورمری
علاقه دارم، به همهٔ بچه‌هایی که
پدر خود را در جنگ ازدست‌داده‌‌اند
علاقه دارم. من هم در جنگ بودم ...‌
زمین سبز جایی بود که بچه‌ها
برای حفظ برتری دعوای تن‌به‌تن
می‌کردند؛ خواه فحش داده باشند
یا تهمت‌زده باشند. حتی
شجاع‌ترین آنها از دلهره نمی‌توانست
حواس خود را جمع کند...
ژاک و مونزو پا به زمین سبز
گذاشتند، هواداران پیشاپیش آنها... ضربه‌های پی‌در‌پی ژاک و ضربه‌ای
جانانه به چشم، مونزو روی زمین
افتاد.. نعره‌ای چون نعره
سرخپوستان از هواداران ...
ژاک فاتح شد ... ناگهان
صورت شکست‌خوردهٔ کسی‌که
او را کتک زده بود اندوه تلخی
بر دلش فشرد. اینجا بود که
فهمید جنگ خوب نیست. چون شکست‌دادن هر انسانی همان‌قدر
تلخ است که شکست خوردن از او
.
در کلاس درس مونزو غایب بود
و ژاک یک‌چشمش را بست،
(شکلک چهره‌اش را درآورد ..)
و آقای برنار سر بزنگاه او را دید و
تنبیه بدنی شد... دو روز بعد هم
مدیر او را خواست؛ کاشکی خریت
نکرده باشی.. ژاک که دید او زنده
است، دلش آرام شد... مدیر طاس
مدرسه گفت: یک‌هفته باید در زنگ
تفریح روبه‌دیوار بایستی...
ژاک روبه‌دیوار بود، ... آقای برنار
خندید ؛ فقط تو تنبیه نشدی،
هردویتان تنبیه شدید. راستی
پشه‌چی چه مشت محکمی داری..‌

حالا ژاک دیگر چهل‌ساله بود و
کوچولو خطاب نمی‌شد.
جنگ دوم جهانی او را از یادش
نبرده بود. آقای برنار درگیر
جنگ شده بود، مخالف هیتلر بود...
پانزده‌سال بود که ژاک به‌دیدن او
می‌رفت تا او بتواند به‌سوی کشفیات
بزرگتر برود. آقای برنار به ژاک، پیر
و فلوری گفته بود شماها بهترین
شاگردان من هستید. تصمیم
گرفته‌ام شماها را برای گرفتن
بورس... معرفی کنم. /ص ۱۲۶

در دنیا فقط دو قدرت وجود دارد:
سرنیزه و اندیشه، سرانجام سرنیزه
مغلوب اندیشه می‌شود. پس به
اندیشه معتقد باشیم. حتی اگر
قدرت برای فریفتن ما، نقاب عقیده
یا رفاه به چهره خود بزند. ناله‌و‌زاری
دوای درد اندیشه نیست، کافی است
در راه نجات آن بکوشیم.
[ کتابِ فلسفهٔ پوچی؛ آلبر کامو]

📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر

ادامه دارد

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

.
[ #روانشناسی ]

فهرست سود و زیان را مقایسه کنید؛
تحلیل آن عزم و تصمیم و تعهد
شما را افزایش می‌دهد
.
اغلب ما درطول روز خیال‌پردازی‌
می‌کنیم؛ صحنه‌های خوشایند را
تصور می‌کنید یا ترسناک؟
تمرین سادهٔ آرامش اضطراب را
از بین می‌برد!
پرت کردن حواس، انواع گوناگون
دارد.
ذهن؛ سرگرمی‌های معمایی،
جسم؛ ورزش و یا انجام کارهای
سازنده؛ مانند منظم‌کردن امور
عقب‌مانده. " نمی‌توانم حواسم را
جمع کنم یا حوصله ندارم" توجیه
است. اضطراب شما را افزایش
می‌دهد. پذیرش احساسات منفی
به کاهش‌ اضطراب کمک می‌کند:
کسی نمی‌تواند در تمام لحظات، شاد،
باشد، وقتی احساس شکست‌خورده‌ها
را دارید، عزت‌نفس خود را
ازدست‌می‌‌دهید.
روش خیال‌ترسیده را تکرار کنید.
بعضی‌ها طلاق می‌گیرند، درآمد
محدودی دارند، استعداد کمی
دارند، چاق هستند، نقص دارند،
اما مسئله این است که
چه‌کسی غیرمنطقی است؟؟
و مهم‌تر این که؛ با تحقیر دیگران
هراسی به‌دل راه ندهیم.
این‌ها را بپذیریم تا تبدیل
به نیرویی مثبت شوند.
اما اگر انکار کنید اسباب دردسر
می‌شود. بپرسید این باور برای من
چه فواید و زیان‌هایی دارد؟
هنگام ناراحتی انرژی خود را صرف
برخورد با مسئلهٔ مزاحم کنید.
رمز درمان موفق، کامل شدن نیست.
مشکلات جدی‌تر به زمان بیشتری
نیاز دارد. بله، حق با شماست،
مشکلی در کار شما وجود دارد؛
منتها شما نمی‌دانید چگونه
با آن برخورد کنید.
معتقدم هرچه بیشتر پافشاری کنید، نبردهای شما شیرین‌ترین پیروزی
می‌شود.
اضطراب شما به رؤیا شبیه است :
مسائل مواقعی به‌صورت نمادی تغییر
شکل می‌دهند به‌طوری‌که شناسایی
آن‌ها دشوار می‌شود، راه‌حل، البته
برخورد با مسئله‌ای است که از آن
اجتناب‌ می‌کنید و این مستلزم‌ ابراز احساسات شماست.
در فصل بعد لمس مشکل
را می‌آموزیم."
قسمت قبل 👉

از حال‌بد به‌حال خوب
دکتر #دیوید_برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی

انسانی‌که حقيقتآ قدرتمند است
نیازی به تعریف دیگران ندارد.
همچنان‌که شیر از تحسین گوسفندان
بی‌نیاز است. _ ورنان هاوارد


📚🍃🌾

Читать полностью…

کتاب دانش

.
🔖 #داستان_های_کوتاه

آبوگین او را دنبال کرد و آستینش
را گرفت.
شما عزادارید، می‌فهمم. اما من
برای دندان‌درد یا مشاوره پیش
شما نیامدم. از شما می‌خواهم
جان انسانی را نجات‌دهید و
مانند گداها به التماس کردن ادامه
داد: زندگی یک آدم از هر غم‌و‌غصهٔ
خانوادگی مهم‌تر است. بلند شوید،
به‌خاطر انسانیت، از شما خواهش
می‌کنم شجاع باشید، خواهش
می‌کنم جرئت داشته باشید.
کریلف با اوقات‌تلخی گفت: انسانیت
که یک‌طرفه نمی‌شود آقا. به‌خاطر
انسانیت از شما می‌خواهم مرا
به‌حال خودم بگذارید. واقعآ
عجیب است، من به‌سختی
می‌توانم بایستم و آن‌وقت تو از
انسانیت با من حرف می‌زنی!
من الان آمادگی هیچ کاری را
ندارم، هیچ‌چیزی نمی‌تواند
مرابه‌رفتن متقاعد کند و نمی‌توانم
همسرم را تنها بگذارم. نه، نه.
کریلف دستانش را از چنگ او
درآورد و خودش را عقب‌کشید و
با لحن تهدیدآمیزی ادامه داد:
این کار را از من نخواهید، مرا
ببخشید، اما طبق بند هشت قانون
مدنی، هیچ‌کس نمی‌تواند مرا وادار به
رفتن کند، شما حق دارید یقه‌ی مرا
بگیرید و با خود ببرید، اگر می‌خواهید
مرا ببرید اما من آمادگی انجام هیچ
کاری را ندارم. حتی نمی‌توانم حرف
بزنم. عفوم کنید.
آبوگین دوباره آستین دکتر را گرفت
و گفت: لازم نیست با این لحن با
من صحبت کنید دکتر! من اهمیتی
به بند هشت قانون نمی‌دهم! من
هیچ حقی ندارم که شما را برخلاف
خواسته‌تان مجبور به انجام کاری
بکنم. اگر خواستيد بیائید و اگرهم
نخواستید خدا شما را ببخشد.
اما من از ارادهٔ شما تقاضا نمی‌کنم،
من از عواطف شما درخواست دارم،
زن جوانی درحال مرگ است. شما
که از مرگ پسرتان سخن می‌گویید
اگر نگرانی را نفهمید، پس چه‌کسی
می‌فهمد؟ لحن صدای آبوگین از
دلواپسی به لرزه افتاد. لرزش بدن
و لحن صدایش متقاعدکننده‌تر از
کلماتش بود. آبوگین راست می‌گفت،
اما هرچه می‌گفت به‌وضوح با
آب‌و‌تاب همراه بود و بی‌روح و
ساختگی و دور از پیرایه‌های ادبی
مناسب بود حتی نسبت به فضای
خانهٔ دکتر و زنی که او هم تا حدودی
در آستانهٔ مرگ بود، بی‌حرمتی
محسوب می‌شد. خودش این موضوع
را فهمید و بااین‌که می‌ترسید دکتر
درکش نکند، نهایت تلاش خود را
کرد تا نرمی و لطافت را به‌صدایش
بازگرداند، طوری‌که اگر کلماتش
نتوانستند دکتر را متقاعد کنند،
صداقتی که در صدایش موج می‌زد
دکتر را راضی کند.

معمولا در چنین مواقعی هرقدر
عباراتی خوب و دلنشین ابراز شود،
در تأثیر آن تفاوتی نمی‌کند و نمی‌توان
کسانی را که بسیار شاد یا غمگین‌اند
را متأثر کرد. عشاق هنگام سکوت،
یکدیگر را بهتر درک می‌کنند و
یک سخنرانی پرشور و مهیج در
گورستان تنها بر افراد غریبه تأثیر
دارد، درحالی‌که برای اطرافیان
فرد از دنیا رفته، بی‌معنی و بی‌اهمیت
جلوه می‌کند.
کریلف ساکت ماند. زمانی‌که آبوگین
دربارهٔ شغل پراهمیت پزشکی و
ازخودگذشتگی و نظایر آن حرف
می‌زد، دکتر با ابروان درهم‌کشیده
پرسید: خیلی از اینجا دور است؟
_ نزدیک هشت یا نه مايل، من
اسب‌های خوبی دارم دکتر! قول
می‌دهم یک‌ساعته شما را ببرم و
بیاورم. فقط یک‌ساعت.


داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
قسمت ۴
نوشتهٔ آنتون چخوف
ادامه دارد

...📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

.
...
#مطالعه 📖 #رمان

📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت
۶.

دربارهٔ ورسیلوف؛ در دانشگاه تحصیل
کرده و به‌علت ازدواج با مادموازل فاناریوتوف از ارتش کناره‌گیری کرد.
در هیچ عملیات جنگی شرکت نکرد.
پس از مرگ همسرش مدتی را در
روستا گذراند؛ ماجرای سر و سرش
با مادرم... با مادرم به خارج رفت‌...
بعد دوران صمیمیت وی با شاهزاده سوکولسکی فراهم شد... یا ثروتمند
بود یا در نداری کامل.
حالا می‌خواهم دربارهٔ نقشه‌ام بگويم.
فصل پنجم؛ ۱.
نقشهٔ من این است: من باید مثل
جیمز روتشیلد پاریسی، ثروتمند
شوم... سرسختی و پشتکار.
می‌گویید ساده است،درست می‌گویید.
در روزنامه خواندم گدایی در کشتی
ولگا مرد که سه‌هزار روبل لای
پیراهنش بود. ناشیانه‌ترین گونهٔ
اندوختن اگر با استقامت و پشتکار
همراه باشد، يقينا به کامیابی
می‌انجامد. این‌گونه پس‌انداز کردن
با گدایی یعنی فقط نان خالی خوردن.
در دنیا، قدرت اراده و قدرت خواهش
وجود دارد. حالا من قادر به
ریاضت‌کشی هستم؟
لازم بود ماری ایوانونا را بفریبم.
یک‌سال فقط نان و چای خوردم.
خرسند بودم که توانایی روزه‌داری
را دارم. فقط نیمی از پنج روبل را
در ماه خرج می‌کردم. پس از دوسال
به‌غیر از پول‌های دیگر، مبلغ هفتادوپنج‌روبل داشتم.
۲. در حراجی هفت روبل و نود
کوپک هم سود کردم... تا ماجرای
ورسیلوف پیش آمد...
با پنهان کردن یکصد روبل به پترزبورگ آمدم... فقط دو دست لباس داشتم...
پنج شش بار برس می‌زدم تا نو
بمانند. انزواجویی پایهٔ کار من بود.
از مردم کناره‌گیری کردم. رباخواری
شغل آن روس‌هایی است که نه
شعور دارند نه اخلاق. میتوانستم
در خیابان بخوابم. می‌گویید نمی‌شود؛ یک‌نفر سرش به سنگ خورده! من نمی‌گذارم. من اراده دارم و شخصیت.
تا پایهٔ هفتم شاگرد ممتاز بودم. باید معاملات اوراق بهادار و امور بانکی
را بیاموزم. آدمی خواستن را نباید
رها کند. کسی‌که شخصیت دارد،
خطر نمی‌کند، قیمت سهام بالا می‌رفت
و کمی سود کردم. من فقط برای
چیزهایی پیش‌پا‌افتاده فرومایه‌ام نه
برای چیزهای مهم. گیریم محاسباتم
اشتباه باشد، مهم نیست،
ادامه می‌دهم. ایده‌ خام برای من
هنوز زود است.
۳. علاوه‌بر انزواطلبی، قدرت را هم می‌خواهم. وحشت یا حیرت نکنيد.
شعور من در دوازده‌سالگی با نفرت
از هم‌نوعان پا گرفت. غم خود را
به نزدیک‌ترین دوستانم نمی‌توانستم
بگويم.‌ من عبوس، بدگمان، محتاط،
خاموش و عیب‌جو هستم. می‌پرسیدم
نکند تقصیر از من است، برای رهایی
از این تردید، به گوشه‌گیری روی
آوردم. در همنشینی با دیگران چیزی به‌دست نمی‌آوردم. دوست دارم از
اتاقی که پر از آدم است، خارج شوم.
هیچ دلیلی نمی‌بینم به مردم لطف کنم، مردم آنچنان موجودات والایی
نیستند که خود را برای ایشان به
دردسر بیندازم
. اگر کسی با من
رک و بی‌پرده بود، هرچه‌ در دل
داشتم بیرون می‌ریختم. همه را
دوست داشتم اما مرا فریب داده،
مسخره و ترکم کردند
.
وقتی از خانهٔ درگاچف خارج شدم،
فهمیدم با ستودن وی خود را خوار
کردم. اما آدمی که تا این حد منصف
و بزرگوار است، سزاوار ستایش است. واسین را کم دوست داشتم، احساسی
تلخ به کرافت دارم. اگر همکلاسی‌هایم باهوش یا نیرومند بودند، از آن‌ها
دوری می‌جستم؛ روحیه‌ام بدین‌گونه
بود. اگر کسی به‌چهرهٔ من نگاه می‌کرد، می‌‌خندید به چه چیزی می‌اندیشم.
آری من تشنهٔ قدرت و عزلت بودم.
در بستر، زندگی را در طرحی دیگر از
نو می‌آفریدم. با آن ایدهٔ ملهم،
رؤیاهایم به دنیای معقول واقعیت
وارد شدند. همه‌چیز در یک هدف
متمرکز شد. قدرت، حتم دارم
می‌خندید، نکتهٔ اصلی ایدهٔ من،
این است که پول نخستین
وسیله‌ای است
که بی‌نواترین آدم
ممکن است با آن به والاترین
مکان برسد
.
...جوان‌خام

ادامه دارد

📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

💎🛡دسترسی ویژه به کانالهای علمی آموزشی🛡💎

🎓🌈برای داشتن مجموعه کانالهای پروکسی و فیلترشکن رایگان و متصل در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎓🌈

جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات 👇

@HHo_bb

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 #کتاب_صوتی

دختر مفقود شده
اثر گیلیَن فلیَن
کتاب‌خوان ایوب_آقاخانی

داستان کتاب
دخترِ مفقوده
یک زوج را به تصویر
می‌کشد, زن و شوهری که
زندگی مشترک برایشان
یکنواخت شده و هر کدام
مسیری را در این ستیز پیش
گرفته‌اند..

روز گم‌شدن ؛
هروقت یاد همسرم
می‌افتم قبل از هرچیز
به سرش فکر می‌کنم
همه‌چیز از شکل سر
شروع می‌شود ...
مغز یک دانه ذرت یا
مثلآ سنگواره‌ای در
بستر رودخانه...
به‌هرحال من‌که او را
از سرش شناختم ...

قسمت اول

...🎧📚

Читать полностью…

کتاب دانش

.
مطالعه 📖 قسمت ۲۳

این بار برای گریز از وحشت ملال.
کار، دلهره، جان‌کندن، گرفتاری،
سرنوشت همهٔ انسان‌ها در طول
زندگی‌شان است .. پس اگر همهٔ
اشتیاق‌ها به‌محض سربرآوردن،
برآورده شوند مردم چگونه
زندگی‌شان را پر کنند و وقت
بگذرانند؟
فصل ۲۸.
فرض کنید نژاد انسان به آرمان‌شهر
برده شود جایی که همه‌چیز خوب
است ..‌ هرکس معشوقش را
می‌یافت ... آن‌وقت مردم از ملال
می‌مردند یا همدیگر را خفه می‌کردند..
●● پس زندگی انسان چیست؟
آرتور می‌گوید برای انسان از همه
بدتر است زیرا هرچه هوش بالاتر
باشد، شدت رنج نیز بالاتر است.
پس آیا کسی هست که هرگز شاد
بوده باشد؟ آرتور این‌جور فکر نمی‌کند.
در اصل انسان هرگز شاد نیست،
بلکه همهٔ عمرش را به پیکار برای
شادی می‌گذراند.
به‌ندرت به‌هدفش می‌رسد... فرق
نمی‌کند شاد باشیم یا فلک‌زده چون
زندگی اکنون نیز درحال ازدست‌رفتن
است. ●● زندگی عبارت است از
یک سرازیری مصیبت‌بار گریز‌ناپذیر
که نه تنها بی‌رحم و ظالمانه است،
بلکه اتکاناپذیر و غیرقابل‌اطمینان
نیز هست.
همچون گوسفندانی هستیم زیر نگاه
قصاب، درحال جست‌و‌خیز ...
سرنوشت برایمان چه در چنته دارد.

این قسمت از کتاب من رو یادِ این
تکه از کتابِ
جهان و تاملات فیلسوف
انداخت که شوپنهاور می‌نویسد؛
با کسب اجازه باید بگویم که
فلسفهٔ من ناراحت‌کننده است،
زیرا حقیقت را میگویم و حقیقت
تلخ است. مردم بیشتر ترجیح
می‌دهند که خیال کنند که هرچه
خدا آفریده خوب است،
بسیار خب، بروید سراغ کشیشان و
فیلسوفان را راحت بگذاريد!

■ آیا این برداشت‌های بدبینانهٔ
آرتور او را به ورطهٔ نومیدی کشاند؟
یا برعکس؟ یعنی ناشادی و
بداقبالی‌اش موجب شد به این
نتیجه برسد که زندگی انسان امری
چنان تأسف‌بار است که بهتر بود
حادث نمی‌شد؟ با آگاهی از
چنین معمایی یادآوری کرد که
هیجان این قدرت را دارد که ادراک
را گنگ، مبهم و مخدوش کند؛ شاد
که باشی دنیا چهره‌ای پر‌لبخند و
وقتی اندوهگین باشی، چهرهٔ دنیا،
تیره، گرفته و محزون می‌نماید ...

فصل ۲۹.

من برای خود ننوشته‌ام ...
آثارم را برای اندیشمندانی برجای
گذاشته‌ام که در طول تاریخ همچون استثناهای نادری سر بر خواهند آورد.
آنان نیز احساسی مانند من خواهند
داشت یا همچون کشتیبان یک کشتی شکسته در جزیره‌ای متروک، ردپای
رفیق رنجوری که پیش از آنها بر
جزیره گام نهاده، پیش از همهٔ
طوطی‌ها و میمون‌هایی که بر
شاخسار درختان‌اند،
مایهٔ تسلایشان خواهد بود.
ص ۳۲۵

درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
ادامه دارد

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

🎧🎼 سیاوش قمیشی

ک جنگیدنُ باختن
بهتره
از این‌که نشستُ
فقط غصه خورد
...

ما از نورُ بارونُ آیینه‌ایم
نباید به تاریکی
عادت کنیم
نباید از هیچ آدمی تو جهان
با چشمای بسته
اطاعت کنيم ..


📚🌒

Читать полностью…

کتاب دانش

برآوردِ ما
از میزانی‌که می‌دانیم
بسیار خوش‌بینانه است و این
حاکی از آن است که ما
نادان‌تر از آنیم که فکر می‌کنیم.

متن از کتابِ pdf 👉 اینجا
توهم آگاهی
👤 استیو اسلومن

Читать полностью…

کتاب دانش

.
[ #روانشناسی ]

ادامه علت موفقیت روش تجربی؛

روش به ظاهر نادرست و تمرین
حمله خجالت این است که به‌جای
فرار و اجتناب از هراس‌های خود
با آن‌ها روبرو می‌شوید:
با اجتناب از موقعیت‌های
دلهره‌آمیز مسائل خود را تشدید
می‌کنید. ( فرار نکنيد با آن‌ها
نجنگید بگذارید بدترین اتفاق
بيفتد می‌بینید که پیش‌بینی‌های
شما وجود خارجی ندارد )
گاهی توهمات بقدری واقع‌بینانه
به‌نظر می‌رسد که شما را می‌ترساند. □□روانشناسان
این پدیده را غرقه‌سازی می‌گویند.
بدانید این حمله اوج می‌گیرد اما
ادامه پیدا نمی‌کند و از بین می‌رود.
در همین‌جا مراجعه کنید به قسمت
قبل ●● به شما خاطر نشان می‌کنم
فوبیا طبق تعریف به ترس‌های
غیرمنطقی اطلاق می‌شود. ●●
سه ستون درست کنید ؛
سمت راست زمان، ستون میانی؛
شدت نگرانی از صفر تا صد و
سمت چپ؛ افکار ترسناک.
ببینید اين اضطراب دوام ندارد.
خصوصیات ژنتیکی، ترس از تنهایی،
مدرسه، تلویزیون،عوامل فرهنگی و خانواده... دلایل هرچه باشند،
استرس و تنش،انسان را فرسوده
می‌کند. بعضی‌ها مایل نيستند با
هراس‌های خود مواجه شوند اگر
شدت واهمه فراتر رفت، شجاعت
به‌خرج دهید تا از بین برود.
شما به‌سمت کسی‌که با او احساس
امنیت می‌کنید می‌روید؛ حالا یک‌بار
هم به‌تنهایی اقدام کنید ●●
شما در تمام موقعیت‌ها گرفتار
پیشگویی، خطای شناختی، اندیشهٔ اتوماتیک هستید. واکنش منطقی
را بنویس. ○○ اگر این توصیه‌ها
را نمی‌پسندید؛ به‌جای اينکه تلاش
کنید، زندگی را به‌کام خود تلخ
می‌کنید که؛ نگران بودن بهتر است!
با احساس خطر از خود مراقبت
می‌کنم. توجه داشته باشید
اضطراب و نگرانی به عملکرد شما
آسیب می‌زند و به‌جایی نمی‌رسید.
تصمیم بگيريد؛ راه‌حل آن استفاده
از تحلیل سود و زیان است؛
فواید و زیان‌ها در برابر
تغییر مقاومت را بسنجید.

از حال‌بد به حال‌خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی
قسمت قبل 👉

( همیشه آن‌چه را که می‌توانی
کنترل کنی، اصلاح کن؛
بقیه را رها کن )


...📚🍃🌺

Читать полностью…

کتاب دانش

شَرم بادَت
که عجب
عِیشِ حرامی داری ...


رضاقلی‌خان هدایت

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 ۱۹۸۴

قسمت دهم و پایانی.
مسافرت به خارج
شهر بدون اينکه شخص
توجه اشخاص را جلب کند
کار آسانی نبود گاه مأمورین
که در ایستگاه‌های راه‌آهن
دیده می‌شدند جلوی
افراد حزبی را می‌گرفتند
و سؤالات گوناگون و
عجیبی از آنها می‌کردند
اما وینستن با آنها روبرو
نشد و با احتیاط به
پشت‌سر خود نگاه کرد
و مطمئن شد کسی در
تعقیبش نیست. ...
جورج اورول

قسمت نهم 👉

Читать полностью…
Subscribe to a channel