1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
نمیدانم اصلا انسان
هستیم یا نه
ماهایی که مثل هم
با تلویزیون سینما و
اینترنت بزرگ شديم
وقتی بهما خیانت میشود
میدانیم چه باید بگوییم
وقتی عشق ما در ما
میمیرد میدانیم چه
باید بگوییم
همهٔ ما مثل یک فیلمنامه
از قبل تعيين شده
هستیم
زمانهٔ سختی شده
برای انسان بودن
انسان واقعی بودن
.
کتابِ تشبه بهمسیح،
توماس آکمپیس میگه؛
بخواهيد یا نخواهید،
رنجی خواهدبود که باید
آن را تاب آورید.
کتابِ در باب حکمت زندگی،
آرتور شوپنهاور میگه؛
کسیکه بهمحض دیدن متراکمشدن
ابرها یا چندپاره ابر در افق،
بههممیريزد، نومید میگردد
و شکوه میکند، روحی جبون دارد.
پس شعار ما باید این باشد
از مصائب مگریز، بلکه با جرأت
بیشتر به مقابله با آنها بپرداز.
.
.
از صبحِ پردهسوز خدایا
نگاهدار
این رازها که ما بهدل شب
سپردهایم
عبید زاکانی || رسالهٔ دلگشا
.
در نهایت بهخودت بازمیگردی
و میفهمی کسی بهتر از خودت
تو را درک نمیکند ...
.
.
رسانههای اجتماعی، منابع سرشار
از هرگونه اطلاعاتاند، چه درست
چه اشتباه. کتابها امکانات هستند.
وقتی هیچ امکانی ندارید، راهی را
بهشما نشان میدهند.
ادبیات، فصل مشترک تجربیات
آدمی بوده و هست و این امکان
را میدهد که فراتر از ذهنمان باشیم.
کورت ونهگات میگوید:
خواندن و نوشتن مفیدترین
شکلهای تمرکز و مراقبهاند.
جین وایس در کتابِ قمار نوشتن
از میلان کوندرا ص ۲۱۲ نقل میکند:
ما جایی کمتر و کمتر برای تفکر،
برای فکرکردن واقعی، درنظر
میگیریم. بیفکریِ رسانههای
جمعی را جایگزین تفکر میکنیم.
در اطلاعات گیر افتادهایم و دیگر
تلاشی برای سؤالپرسیدن نمیکنیم.
درنگ و تأمل چيزهايی است که
در جامعهٔ مدرن دیگر جایی برای
آنها نیست.
📚 کتاب دانش
کسیکه نیازی را میبیند و
منتظر میماند تا از او درخواست
کمک شود، همانقدر نامهربان
است که این درخواست را
رد کرده باشد. دانته
بسیارانی نالان، پشت درهای دوزخ
میلولیدند ،
دانته از ویرژیل میپرسد
کیستند اینان و اینجا پشت
درهای دوزخ چه میکنند؟
ویرژیل پاسخش داد و بگفت که
اینان در جهان خاکی نه نیکی
کردهاند و نه بدی و در اندیشهٔ
خود بوده و در خودخواهی
زیستند. و نه خدا اینان را میخواهد
و نه دوزخ.
و در دنبالهٔ سخنش گفت
اینان ارج و ارزش ندارند که
دربارهٔشان درنگ کنیم.
تنها بنگر و بگذر !
دوزخ/ دانته آلیگیری
ترجمه خسرو یزدانی ⤵️
سهگانهٔ دوزخ برزخ بهشت 👉
چرا باید کمدی الهی دانته را خواند
کمدی الهی دانته بهروایت تصویر
...📚
#فیلم_کوتاه
زندگی مرگ The Life Of Death
کارگردان مارسین دابینیس
محصول 2015
ابلیس مرگ در شهر گشت و گذاری
میزند و حاصلش فضای طنز
تلخی را پدید میآورد.
@ktabdansh
📚📖
گناهِ یک مرد،
صرفا او را جسورتر میکند،
اما گناهِ یک زن،
او را رسوا.
کتابِ اعترافات فرنی لنگتون
سارا کالینز
..
.
[ #روانشناسی ]
📌 لمس مشکل
واقعیت این است که روبروشدن
با مشکلِ مسئلهٔساز اغلب به از بین
بردن ناراحتی منجر میشود. ○◇
الگویی که توسط خانواده یا...
اعتقاد دارند که حرفهای بدی را
نزنید یا همیشه شاد باشید؛ افتضاح
است. نتیجه؟ در موقع ناراحتی اصلا
نمیدانید چه بکنید. شما حق دارید
عصبانی باشید. گاهی دوست نداریم
احساس خود را با دیگران درمیان
بگذاریم. مثلا همسر شما بهتنهایی
مسافرت کند، حسادت میکنید یا...
📎پس احساس خود را
سرکوب نکنید. چگونه؟ مهارت
برقراری ارتباط را شروع کنید.
مطرح کردن احساس خشم و
دلخوری، سبب تهدید نیست، بلکه
اسباب نزدیکیست. 📌
علت ناراحتی من چیست؟
لزومی به احاطه بر تمامی آنها
ندارید. برخورد با ترس، اثرات
درمانی دارد بهشرطیکه وقت و
حوصله داشتهباشید.
📌 غلبه بر ترس؛
۱- باور خفهشدن، ازدستدادن کنترل؛
یا حملهٔ قلبی، پس حملهٔ قلبی را
در عمل آزمون کنید.
۲- روش بهظاهر نادرست؛ بهجای فرار
از اضطراب، آن را بهمبالغه بگیرید.
۳- تمرین حملهٔ خجالت؛ بهعمد کار خندهداری انجام دهید.
۴- غرقهسازی کنید؛ بگذارید همهٔ
نشانههای ترس شما را بگیرد. یا
بهتدریج در معرض ترس قرار بگیرید.
۵- پرتکردن حواس؛ با پرداختن بهکار شدید ذهنی؛ مطالعه، جدول حلکردن...
یا سرگرمی مورد علاقه، پذیرش، با
نوشتن انتقاد از خود، عامل اضطراب
را از خود دور کنید.
۶- برگهٔ روزانهٔ روحیهسنجی: مسبب نگرانی، خطاهای شناختی، تحلیل
سود و زیان، فهرست فواید و
زیانها، همه را بنویسید و مهمتر
از همه: بهجای پیشبینی شکست،
بهخود تلقین کنید
که اوضاع عالی است.
۷- لمس مشکل: زندگی خود را مرور
کنید. شجاعت روبرو شدن آشکار
با مشکل،
حال شما را بهتر میکند :)
حالا بگوئید کسیکه از رانندگی در
بزرگراه میترسد و دچار هراس
میشود چکار باید بکند؟
کسیکه تمرکز خود را هنگام
درسخواندن یا کارکردن از دست
میدهد چی؟
فصل بعد یاد میگیریم.
قسمت قبل 👉
سورن کییرکگور میگه:
جرئتکردن یعنی از دستدادن
تعادل برای لحظهای،
اما جرئتنکردن یعنی
ازدستدادن خود برای همیشه.
از حالبد بهحال خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچهداغی
...📚🌿🌾
.
دکتر با صدایی که از آن ناامیدی
احساس میشد گفت: گوش کنید،
من باید بروم. بعدا خودم خواهم
آمد. باید دستیارم را نزد همسرم
بفرستم. او تنهاست.
آبوگین حرفی نزد. درشکه لمبر
میخورد. صدای سنگریزههای زیر
چرخها شنیده میشد. درشکه
مسیرش را بهسمت حاشیه شنی
ادامه میداد. کریلف با بیقراری
جابهجا شد و در نهایت ناامیدی به
اطرافش نگاه کرد.
پشت سرشان میشد جاده را که
با نور ستارگان روشن شده بود
و بیدهای اطراف رودخانه را که
در تاریکی فرورفته بودند، دید.
سمت راستشان دشتی به پهنا و
بیکرانی آسمان قرار داشت. این
طرف و آن طرف در فواصل مختلف،
احتمالا در گودالهای زغالسنگ،
نورهای ضعیفی بهچشم میخورد.
سمت چپ و به موازات جاده، از
تپهای که با بوتههای کوجک پوشيده
بود گذشتند. بر فراز تپه، نیمهٔ ماه،
بزرگ و قرمز، بیحرکت ایستاده بود.
مه کمی از آن را پوشانده بود و
ابرهای کوچکی احاطهاش کرده بودند.
انگار از همهطرف مراقب بودند
جایی نرود. در همهجای طبیعت
میشد حس نومیدی و درد را حس
کرد. انگار، زمین در اتاقی تاریک
نشسته و تقلا میکند.
در خاطرات بهار و زمستان سیر
میکرد و بیتفاوت در انتظار
زمستانی که در راه بود بهسر میبرد.
از هرطرف که نگاه میکردی، با
طبیعی تاریک و بیانتها روبرو بودی
که به گودالی سرد میمانست که
نه کریلف، نه آبوگین و نه نیمهٔ ماه
قرمز راه فراری از آن نداشتند.
هرچه درشکه به مقصد نزدیکتر
میشد، آبوگین بیتابتر میشد.
جابهجا میشد، در جای خود
میایستاد و از روی شانهٔ
درشکهچی بهجلو نگاه میکرد.
وقتی در نهایت درشکه قبل از در
ورودی که کاملآ با پردهٔ کتان راهراه
پوشیده شده بود متوقف شد،
آبوگین، نفسگرفته، سرش را بالا برد
و به پنجرههای روشن طبقهٔ دوم
نگاه کرد. همراه دکتر بهسمت راهرو
میرفت و دستهایش را از شدت
نگرانی بههم میمالید. گفت: اگر
اتفاقی افتاده باشد؛ دیگر به
زندگیم ادامه نمیدهم. اما خبری از
شلوغی نیست. پس حتما وضع
مساعد است. و به صدای سکوت
گوش داد. هیچ صدایی، چه
صدای پا، چه صدای حرف زدن،
در راهرو شنیده نمیشد و با وجود پنجرههای روشن، بهنظر میرسید
اهل خانه در خواب باشند.
داستانهای کوتاه
□ دشمنها
آنتون چخوف
قسمت ۶
ادامه دارد
...📚💫
.
مطالعه 📖 قسمت ۲۴
ادامهٔ فصل ۲۹.
جولیوس جلسه را خشک و رسمی
آغاز کرد؛ چیزی را از دوستان
صمیمیم پنهان نمیکنم.... آوردن
فیلیپ به این گروه! ... حس میکنم نگرانیهایی در مورد بیماریم
وجود داره... ده سال پیش که
همسرم مرد، هيچوقت مطمئن نیستم
از وحشت اون حادثه خلاص شده
باشم... با افراد زیادی رابطه داشتم
... که کنار کشیدند... چشمانداز
درمان بهمثابهی توالی برانگیختن
هیجان و بهدنبالش یکپارچگی و
درک متقابل. نظرات گروه
دربارهٔ فیلیپ و خشم پَم از او...
جولیوس با اعتقاد یک مبلغ مذهبی
باور داشت که هرچه اعضای
بیشتری در تعامل و همفکری
شرکت کنند، گروه مؤثرتر خواهد
بود. اندیشید گروه را به کدام سو
هدایت کند. خودافشاگری هر
رواندرمانگری دو جور پیامد
داشت؛ اول آنچه خودش از این
افشاگری به آن میرسید و دوم
الگویی که در این زمینه برای گروه
فراهم میآورد.
پیش از تشخیص ملانوم... کلید
ماجرا همینجاست. حکم مرگ برای
همهٔ ما صادر شده... وقتی موضوع
مهمی هست که دربارش حرف زده
نمیشه، دربارهٔ هیچ موضوع مهم
دیگهای هم نمیشه حرف زد.
کار من اینه که موانع رو بردارم...
فقط یکراه وجود داره که ناراحتم
کنین، و اون اینه که ازم
فاصله بگیرین. مردم تمایل دارن
از کنار قضیه رد بشن.
فیلیپ گفت: شاید مردم میترسن
با یه مصیبتزده روبرو شن؟
پم گفت: مدام دنبال دلداریهایی
هستم که بهت بدم. نابوکف زندگی
رو جرقهای میان دو گودال تاریک
همسان توصیف کرده بود، پیش از
تولد و تاریکی پس از مرگ.
و چقدر عجیبه که ما برای دومی
اینقدر نگرانیم وبه اولی اینقدر
بیتوجه.
فیلیپ گفت: شاید نابوکف
( نویسندهٔ روس، کتاب لولیتا )
این نکته رو از شوپنهاور کشرفته
که گفته: بعد از مرگ همانی میشویم
که پیش از تولد بودهایم.
پم فریاد زد: مشاور شدنت، چه
شوخی وحشتناکیه!
فیلیپ پاراگراف سوم رسالهٔ
شوپنهاور با عنوان ملاحظات
افزوده بر آموزههای بیپایگی را
اینطور خواند:
انسان با شگفتی تمام، پس از
هزاران هزار سال نیستی، ناگهان
خود را مییابد؛
برای مدتی زندگی میکند؛ و
پس از آن دوباره، دورهای
بههمان اندازه طولانی از راه
میرسد که دیگر نباید باشد.
گیل گفت: ارابههای بزرگ توپ
بهحرکت دراومدهاند!
فیلیپ اضافه کرد: شوپنهاور روزش
را با خواندن آثار اپیکتتوس فیلسوف
رومی قرن دوم میلادی و اوپانیشادها
یکی از متون کهن و مقدس هندوها به
پایان میبُرد.
ص ۳۴۰
درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
■ ادامه دارد
...📚📖
کتابِ آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
* نوشتهٔ ؛ اسلاونکا دراکولیچ:
یک رمان تاریخی سیاسی،
شما را به اندیشیدن و پرسیدن
سؤالات متعدد وادار میکند. خواب
شما را مختل میکند ...
کتابِ تصویر دوریان گری
* نوشتهٔ اسکار وایلد:
سبک گوتیک ( وحشت و عاشقانه )
یک رمان فلسفی، اخلاقی ...
کتابِ چرا مسیحی نیستم
* نوشتهٔ برتراند راسل
دیدگاه آزاداندیش، تلفیق دین و
سیاست. شک، تردید و عصیان ...
کتابِ نان و شراب
* نوشتهٔ اینیاتسیو سیلونه
شاهکار قرن بیستم. آزادی
سیاسی و جامعه. خرافات ...
چهار کتابِ متفاوت، تاثیرگذار
و پرمحتوا.
سبک متفاوت مطالعه؛
خلاصهنویسی بهطوریکه
با داستان و تکههای مهم کتاب
همراه هستید.
لطفا در نظرسنجی شرکت بفرمایید.
چون زیبا میخوانید؛
زیبا میاندیشید. ♡
متشکرم که در نظرسنجی شرکت
میکنید.
📚📖 کتاب دانش
.
✨
با حسرتِ دیدار چه شبها که
سحر شد
این عمرِ منّ توست که بیهوده
هدر شد
هرگاه نسیمی بهسَرِ زلفِ تو پیچید
خاکسترِ افروختهام زیرُ زِبَر شد
تا آمدم از وعدهٔ دیدار بپرسم
لبهای تو محدود به اما و اگر شد
از چشم تو افتادم و دیدم که
بهجُز من
هر قطره که از چشم تو افتاد
گوهر شد
در کوزهٔ خشکیده نَمی
راه ندارد
بیچاره نگاهی که بهامیدِ تو
تَر شد ..
🖊#حسین_دهلوی
📕 آشفتگی
@ktabdansh
✨🌖
💬
💢 من بهآن خدایی
که زندگیِ یک زنی را بهباد میدهد
تا روحِ مردی را رستگار کند،
ایمان ندارم...
📖 زندگی کوتاه است
🖊 یوستین گردر
برعکس این قضیه هم وجود داره ...
.
همیشه وقتی آدمها
دارند دروغ میگویند قیافهای جدی
بهخود میگیرند.
همیشه دلایل کمی برای حقیقت
وجود داره اما برای دروغگفتن
تا دلت بخواد دلیل هست.
دلیل اینکه کسی دروغ میگوید
تقریبا همیشه جالبتر از
خود دروغ است.
آدمها پیش از آنکه دروغ بگویند
حقیقت را ناقص میگویند.
گیجکنندهترین اقدامیکه علیه خویش
میتوانیم بکنيم این است که
بکوشیم قلبمان را بهچیزی
قانع کنیم ، که مغزمان میداند
. .. یک دروغ بزرگ است.
...📚🍀
...
ستمگر اگر همکارانی درمیان
ستمدیدگان نداشت ،
هرگر نمیتوانست پیروز شود.
✍ سیمون دوبوار
در یک نظام استبدادی،
حافظه، دشمن شماره یک است.
حاکم میخواهد گذشته را
چنان بازنویسی کند که گویی
همیشه حق با او بوده است.
پس بهیاد آوردن، خود یک
عمل انقلابی است...
✍ چسواو میوُش
📚 کتاب دانش
💬
.
قسمت ۱۴ 📖 #رمان
این دیگر چه حکایتیست؟
در چه سنی دیپلم میگیرید؟
ژاک گفت: ششسال دیگر.
مادربزرگ گفت: تو که میدانی
ما پول نداریم... ما خیلی فقیر
هستیم. ژاک احساس کرد از
دوستانش فقیرتر است. دلش
گرفت... آقای برنار همراه ژاک
به خانه آمد... کاترین کورمری
دستپاچه شد... آقای برنار به ژاک
گفت برو ببین من در کوچه هستم
یا نه؟! ژاک رفت...
خودتان به ژاک درس اضافی
میدهید. ما نمیتوانیم بهشما پول
بدهیم... یکساعتی گذشت...آقای
برنار گفت: خب درست شد.
تا یکماه تمام وادارشان کرد که
کارهم بکنند... مادربزرگ مرگ
اطرافیانش را دیده بود و به آن
خو کرده بود، دامادش در جنگ...
برای الجزایر مرگ آزمايشي بود
که در آن شجاعت از خود نشان
میدادند و آن را فضیلت اصلی
میدانستند. اگر فرسودگی فقر
را بهحساب نیاوریم، دین جایی
نداشت. دین عبارت بود از کشیش
که زیر جلبکی شراب عشاء ربانی
دعا میکند... همهٔ ایمان کاترین
کورمری محبتش بود. زندگی
مرموز و خیرهکننده بود. دین برای
الجزایریها بخشی از زندگی
اجتماعی بود. پس ژاک اولین
عشاء ربانی را سال دوم یا سوم
دبیرستان گذراند.
در کلیسای سنشارل، کشیش که
مردی تنومند با بینی بزرگ بود،
لبخندی زد. مادربزرگ میخواست
مراسم برپا شود، اما کشیش قبول
نکرد. با درسهای دبیرستان، درس
دین امکان نداشت... این بود که ژاک
درسهای امتحانات و شرعیات را
یکجا خواند... خدا چیست؟ و این
سؤال در ذهنش تکرار میشد...
روز اعتراف به او گفته بودند افکار
گناهآلود نداشتی؟ جواب داده بود
چرا پدر. نمیدانست فکر چگونه
گناهآلود میشود. مثل این حرفهای
زشتی که با همکلاسیهایش به ذهنش میرسد؟ بههر جانکندنی بود تا روز
مراسم جلوی این افکار را گرفت.
به او کتاب دعا و تسبیح دادند...
هر کدام از بچهها شمعی در دست
داشتند. ژاک برای نخستین بار
احساس کرد چه نیرو و قابلیت
بیکرانی برای پیروزی و زندگی
کردن دارد. مدرسهای که امتحانات
در آن برگزار میشد در طرف دیگر
شهر بود که به برکت مهاجران
اسپانیایی، پرجمعیت... بود. بچهها
هول و هراس خود را در زیر ظاهر
بیقید پنهان میکردند. شصتتایی
شاگرد دور معلم خود جمع شده
بودند... اسامی خوانده شد و امتحان
دادند... آقای برنار به ژاک گفت:
مرحبا پشهچی قبول شدی... تو
حالا به من احتیاج نداری.
معلمهایی خواهی داشت که
سوادشان از من بیشتر است...
در خانهٔ فقیرانه کورمری حالا پر از
زن شده بود... معلم برای آخرینبار
برای او دستتکانداد... او را تنها
گذاشت... بدون کمک او باید
بزرگ میشد... ص ۱۴۰
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
ادامه دارد
فردا قسمت اول کتاب
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید.
سپاسگزار از شما دوستان ارزشمند
...📚📖
┄┅═༅≼💜≽༅═┅┄
🟡 قلب شیشه ای
⦿ @GhalbShishei78
🟡 حقیقت درون
⦿ @fanaeshragh
❖❖
.
دکتر و آبوگین که تا آن لحظه
در تاریکی بودند، میتوانستند
بهوضوح همدیگر را ببینند.
دکتر قدی بلند و پشتی خمیده
داشت. لباسهای نامرتبی
به تن کرده بود و قیافهٔ خوبی
نداشت. بینی عقابی و چشمهای
بیتفاوت و بیحال، حالت ناخوشایند،
خشن، عصبی و غیر دوستانه لباسی
که مانند سیاهپوستان کلفت بود،
موهای آشفته و شقیقههای گود،
خاکستری زودهنگام ریش بلند و
باریکش که از داخل آن چانهاش
پیدا بود، تهرنگ، خاکستری کمرنگ
پوستش و رفتار بیتوجه و بیقید و
خشونت موجود در آن، همه و همه
نشانگر سالهای فقر و بداقبالی و
خستگی او از زندگی و آدمها بود.
با نگاه کردن به چهره سردش،
بهسختی میشد تصور کرد این مرد
زن دارد یا حتی برای مرگ کودکش
گریسته است.
اما آبوگین شکل کاملاً متفاوتی
داشت. او مردی زیبا و تنومند
خوشبنیه، با سری بزرگ و صورتی
کشیده و شیرین بود و به جدیدترین
سبک روز لباس پوشیده بود.
در درشکه، از دکمههای انداختهٔ
کت و موهای بلندش پیدا بود
متعلق به خانوادهای متشخص و
اشرافی است. هنگام راه رفتن،
سرش را صاف نگه میداشت و
سینهاش را جلو میداد و با صدای
ملایم بین و بم و زیر سخنمیگفت.
و سایهای از وقاری زنانه در رفتارش
دیده میشد. بهویژه وقتی
شالگردنش را برمیداشت و
موهایش را مرتب کرد. حتی
رنگپریدگی و ترس کودکانهای که
هنگام درآوردن کتش و نگاهش به
پلهها داشت، نه از وقار او میکاست
و نه چیزی از ملایمت و اعتمادبهنفسی
که هیبتش را شکل داده بود کم
میکرد. در حالی که از پلهها بالا
میرفت، گفت: «نه، نه کسی هست
و نه صدایی میآید، اثری از
شلوغی نیست. هرچه خدا بخواهد
همان میشود.»
او دکتر را از راهرو به سمت یک
اتاق پذیرایی وسیع که یک پیانوی
سیاه بزرگ و شمعدانی سفیدی در
آن قرار داشت هدایت کرد.
از آنجا، هر دو به یک اتاق پذیرایی
بسیار کوچک، دنج و نیمهتاریک
رفتند که نوری دلپذیر و ملایم
روشنش کرده بود.
«خب، بفرمایید دکتر، من همین الان بازمیگردم، بروم نگاهی بیندازم و به
آنها خبر بدهم شما اینجایید.»
کریلف تنها ماند.
آراستگی اتاق پذیرایی، نور دلپذیر
و ملایم و حضور در خانهٔ یک
غریبه که بیشتر شخصیت یک
ماجراجو داشت، بهوضوح تأثیری
بر او نداشت.
روی یک صندلی نشست و به دستانش
که با کربولیک سوخته بود نگاه کرد.
او تنها یک نگاه گذرا به آبژور قرمز
و روشن کرد و جعبه ویلن سلی را
دید و در حالی که در جهتی که
ساعت تیکتاک میکرد نگاهی
میانداخت متوجه یک گرگ پرشده
از کاه شد. که نگاهی به براقی و
ملایمت خود آبوگین داشت.
همهجا آرام بود. جایی دورتر، در یکی
از اتاقهای مجاور، کسی آه بلندی
کشید.
صدای جیرینگجیرینگ در شیشهای،
شاید هم در گنجه، بلند شد و دوباره همهچیز آرام شد.
بعد از پنج دقیقه انتظار، کریلف
دست از وارسی دستانش کشید و
چشمهایش را به سمت در اتاقی
دوخت که آبوگین در آن ناپدید
شده بود.
آبوگین در آستانه در ایستاده بود،
اما آن آدمی نبود که رفته بود.
ظرافت و ملایمت چهرهاش ناپدید
شده بود. چهره، دستها و رفتارش
منقلب شده بود و چیزی بین ترس
و درد جسمی و عذابآوری در او
شکل گرفته بود.
بینی، لبها، سیبیل و همه اعضای
صورتش بهوضوح میلرزیدند.
انگار ممکن بود از صورتش
جدا شوند...
داستانهای کوتاه
□ دشمنها
آنتون چخوف
قسمت ۷
ادامه دارد
...📚✨
.
#مطالعه 📖 #رمان
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۷.
شما فکر میکنید من پول و قدرت
را برای سرکوبگری و انتقامجویی میخواهم؟...
من آن را برای آگاهی میخواهم.
این است تعریف من از آزادی،
در تمام دنیا!
افراد عامی در پی پول میدوند،
اما هوشمندان، کنجکاوانه بهسوی
عجایب میروند.. مغرور، خموش
و بیتفاوت نسبت به همهچیز...
من کتابِ شوالیه پوشکین را
خواندهام، حالا همان ایدهها را
دارم... من برای سودای هر چیز
بزرگ، شوق دارم... اگر ثروتمند
باشم، میگذارم اجتماع ثروتم را
تقسیم کند...
مردم حکم خواهند کرد: تعصب، خیالپردازیهای آدمهای
بیاهمیت، پیروزی ابتذال و
بیمایگی!
بله شما شکسپیر و کوپرنيک و
پوشکیناید، من بیصلاحیت
و نامشروع...
آقایان، درود برکسیکه آرمانی
زیبا دارد، حتی اگر اشتباه باشد.
من خام و جانیفتادهام. باید مرا
سرزنش کرد نه ایده را...
۴. مردم کوچه و بازار آن را یکسان میفهمند. ابتذال از میان نمیرود،
زیرا درک آسان و سریع هرچیز دلیل
ابتذال و پیشپاافتادگی آن است...
اگر در ذهن آدمی چیزی ریشه بگیرد
که دائمی و مقاومتناپذیر باشد و
انسان کاملا جذب آن گردد، آن چیز
انسان را چنانکه گویی از دنیا رها
میکند و هر اتفاقی روی دهد،
بهجز اتفاقات بزرگ، از چشمرس
او میگریزد...
فصل ششم.
۱. ورسیلوف در خانه نبود،
تاتیانا پاولونا کنار مادرم نشسته بود.
آنان صحبتشان را قطع کردند.
یک دانه شن کافی است تا
خلقوخوی خوب مرا بههم بزند.
ما سه اتاق داشتیم ( توصیف ... )
تصویری از حضرت مریم و شمایل مخملین .. ورسیلوف ساعتها
در اتاق نشیمن بیکار و بیعار
مینشست...من در اتاق زیرشیروانی
زندگی میکردم... من معمولا ساکت
و عبوس وارد میشدم و به هيچکس
سلام نمیکردم. شامم را هم به اتاقم میفرستادند.. گفتم شببخیر.
ناتالیا پاولونا گفت: این پسر احمق تو
هنوز سلام نمیکند... من مادر تعمیدی
توأم... چهرهٔ مادرم را دوست داشتم،
نه اندوهگین بود نه عبوس. چشمانی درشت، گونههای لاغر... در پی هیچ موضوعی وحشتزده نمیشد... به
لیزا خواهرم گفتم واسین را دیدم.
احوالت را پرسید. ساده گفت: بله
عالیجناب را پارسال در لوگا،
دیدم. لیزا شباهت کمی به ورسیلوف
داشت. صورت ککمکی، اندام باریک
و بلند و زیبا...
گفتم او را به اسم خطاب کن. اگر
ورسیلوف بشنود، تو را نهی میکند..
ناتالیا پاولونا گفت: خودش نادان
است به ما درس اخلاق میدهد...
پنجاه روبل از حقوقم را به مادرم دادم....هیجانزده گفت: نمیدانم آن را بردارم یا نه؟
گفتم: اگر مرا عضوی از خانواده
میدانید چرا که نه. نتیجهٔ دادگاه
آندری پتروویچ با سوکولسکی
امروز اعلام میشود...
' رأی داده شده؟ چطور؟
صدای پایش را از راهرو شنیدم.
خودش دارد میآید.. شاید بگوید..
لیزا دستم را فشرد: برادر،
محضرضایخدا، در برابر
آندری پتروویچ صبور باش..
...جوانخام
ادامه دارد
📚📖
☑️🔻دسترسی ویژه به کانالهای علمی آموزشی☑️🔺
🟢 برای داشتن مجموعه کانالهای پروکسی و فیلترشکن رایگان و متصل در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🟢
جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات 👇
@HHo_bb
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
قسمت ششم و هفتم
اگر پلیس با کسیکه
مرا میشناخت
صحبت میکرد زود
متوجه میشد که من
اساسا بهندرت به ساحل
میروم و هرگز قهوهام
را برای لذت بردن از
صبح به آنجا نمیبرم
پوست سفیدم نشان
میدهد زیاد زیر
آفتاب نبودم
قسمت پنجم و ششم 👉
.
قسمت ۱۱
دوباره تنها شد. دوباره با آن '
خلوت کرد و نمیدانست باید چه
کند. هفت.
نمیدانست چطور ظرف سهماه
کار به اینجا کشید. عاقبت طوری
شد که همهٔ اطرافیانش میدانستند
که تنها احساسی که در دل دیگران
بیدار میکند این است که رفتنی
است و عاقبت جا را خالی کند و
بهعذاب خود پایان دهد. خوابش
کمتر شد. به او تریاک و مورفین
دادند... افسردگی گنگ، بار خاطرش
را سبک میکرد. غذاهای مخصوص
در دهانش پیوسته بیمزهتر میشد... گراسیم پيشخدمت جوانِ همیشه
پاکیزه، لگنش را بیرون میبرد.
ایلیچ گفت: گراسیم مرا ببخش،
چارهای ندارم...
' چه حرف ها میزنید ارباب، شما
مریضاید... ایوانایلیچ یکبار از
دیدن رانهای لاغر خود وحشت کرد..
گراسیم او را به کاناپه رساند.
پاهایش را روی بالش گذاشت.
ایوانایلیچ بیش از همه از دروغ
اطرافیان ناراحت بود که او را بیمار
عادی میدانند نه محتضری درحال
مرگ. جرئت نداشت فریاد بزند بس
کنید. دست از این دریوریها بردارید. میدید که
هيچکس غم او را نمیخورَد
زیرا هيچکس نمیخواهد
حتی حال او را درک کند.
فقط گراسیم، حقیقت حال او را
میفهمید... گفت: عاقبت همه یکروز میمیریم. تلخترین رنج ایوانایلیچ
اين بود که هيچکس آنجور که
میخواست غم او را نمیخورد.
گاهی بعد از رنجی طولانی دلش
میخواست کسی برایش مثل طفل
بیماری غمخواری کند. ناز و نوازشش
کند، ببوسدش، دلداریاش بدهد یا
برایش اشک بریزد. ... ایوانایلیچ دلشمیخواست گریهکند.
بههمینخاطر غمخواری گراسیم
باعث دلخوشیاش بود.
تا اینکه همکارش شِبک به
ديدنش آمد ... ایوانایلیچ
بهعوض اینکه گریه کند و نوازش
بخواهد حالتی جدی و سخت و
حاکی از ژرفاندیشی بهخود گرفت...
اظهارنظر دربارهٔ حکم دادگاه استیناف...
{{ تولستوی بهجای فلسفهبافی،
داستان را به پرتگاه مقابله برده.
در این کتاب با رگههایی از اگزیستانسیالیسم مواجهیم:
( هستیگرایی ) مردی که در
زندگی دنبال معنایی وجودمحور
بوده و پوچی دنیا از حقیقت را
درک کرده. همونجا که خوندیم توی
بازی با دوستاش بازی رو فراموش
ميکرد: میخواهد از مواجهه با
حقیقت فرار کند.
تولستوی از نقش پزشک نیز غافل
نمیشود. ایلیچ سختی بیماری را
دروغ میداند.
شلیک به روح: هیچ ندای درونی در
من نیست. و حالا گلایه از خدا. }}
|| مرگ ایوانایلیچ
_لئو تولستوی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه
ادامه دارد |
...📚📖
<< دنیا جای عُشاق نیستُ
هیچوقت هم نمیشود ..
📓جنوب_بدون_شمال.
بوکوفسکی >>
🔹🔹🔹
سیاستمدار کسی است که
میتواند بگويد فردا، هفتهٔ آینده،
ماه آینده و سال آینده
چه اتفاقی خواهد افتاد ...
و سپس توضیح دهد چرا
هیچکدام اتفاق نیفتاد!
[ چرچیل ]
@ktabdansh 📚
.
ساتوشی ناکاماتو میگوید:
وقتی که انسان
قابلِ اعتماد نیست،
اخلاق، حرفِ مفت است .
▪️بنابراین:
💠 وقتی نامَت
پیش از حضورت
اثر بگذارد؛
معامله تقریبا تمام است.
💠اعتبار ؛
بزرگترین اَهرُمِ توست.
📚کتاب دانش
...📚🌿🍀
══ 🔻 ══ ❥
🛑 فــانــوس
◉ Fanoos7277
🛑 سڪــوت ذهن
◉ SiLence•of•mind2
▪️▪️
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلیَن فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
قسمت پنجم و ششم
زنگ خانه بهصدا درآمد.
خیلی عادی انگار که
پیتزا آورده باشند
به سمت در رفتم
دو کارآگاه درحالی
وارد شدند که در
پایان ساعات شیفتشان
قرار داشتند و سطح
هوشیاریشان به
پایینترین حد رسیده بود
قسمت سوم و چهارم 👉
...
.
نخستین فیلسوف اخلاق در غرب و
ابداع واژهٔ فلسفه را به سقراط
نسبت میدهند.
شوپنهاور نوشته:
افلاطون قدسیست،
و کانت حیرتانگیز.
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۶.
پس زئوس چارهای انديشيد؛
آنان از بینوایی در آغوش هم
میمردند پس ... راهی برای تداوم
نسل انسان انديشيد. ...
دونیمهٔ نر و ماده باهم سبب تلذد
و بهرهمندی یکدیگر شوند... با
این پیوند است که ما میخواهیم
زخم جدایی را شفاداده و تحمل
دوری را پذیرا نمیشویم... اگر
علتش را بپرسید نمیتوان پاسخ
داد! چیزی ماورای روح و جان است.
پس هریک از ما نیمهٔ انسانی دیگر
است. ما از ازل چنین بودهایم و این
را عشق مینامیم. يقينا رسیدن به
این سعادت در روزگار ما نایاب
است. هرچند که پوزانیاس و
آگاتون طبیعت مردانه داشته باشند،
( همينجا رجوع کنید به مستند
سقراط، گویا آن زمان کارهای
ناپسند ... رواج داشته در شروع
کتاب هم به این مسئله اشاره کردم )
آروکسی ماخوس گفت: سقراط و
آگاتون در هنر عشق استادند و
زبردست.
آگاتون گفت: سقراط میخواهد
مرا مضطرب و محسور گرداند،
تا دستوپای خود را موقع
سخنرانی گم کنم و هرچه میدانم
فراموش کنم.
سقراط: آگاتون تو در صحنهٔ نمایش،
در برابر انبوه جمعیت، کوچکترین
اضطرابی نداشتی، حال در این جمع
کوچک چنینی؟
آگاتون گفت: در حضور این نخبگان
و اهل فضل و کمال اینگونه است!
فدروس صحبت آنان را قطع کرد:
آگاتون، اگر به سؤالات سقراط
جواب بدهی، او بدون کوچکترین
توجهی به ما به گفتوگو ادامه
خواهد داد. اما اول ستایش
خداوند عشق را دنبال کنید و
سپس بحث آزاد کنید.
آگاتون گفت: فدروس حق با توست
اما هیچکدام از معرفت ذات پروردگار
سخن نگفتند... میگویم که خدای
عشق، زیباتر از خدایان دیگر است.
و جوانی او پاینده و ابدی است.
عشق را با پیری دشمن است و پیری
را پیش عشق جایی نیست.
اگر اروس ( خدای عشق ) در آن
زمان در میان دیگر خدایان بود، به
زنجیر کردن و بریدن اعضا
نمیپرداخت. چنانکه هومر در
ستایش او برآید که ؛ پاهای او لطیف
و نازک است هرگز آن را بر روی زمین نمیگذارد.
مستند سقراط اینجا 👉
بیش از ۶۰ مستند متفاوت در
کانال موجود هست، با
#مستند #ویدئو_مستند
بالای صفحه جستجو کنید.
' زینت انسان سهچیز است:
علم، محبت، آزادی. افلاطون '
اين مطالب ادامهدار است
ترجمه محمدعلی فروغی
...📚📖
عشق اصلا به چهکاری میآد؟
سادهست؛
تقسیم کردنِ زجرِ زیستن.
📓 هرچهباداباد؛ استیو تولتز