ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

من آدمِ برگشت به
صمیمیت‌های ازدست‌رفته نیستم.
از چشم افتاده را
میلِ دیدار دوباره نیست.

خانم فروغ فرخزاد.

Читать полностью…

کتاب دانش

.
حکومت
آن‌طور که حالا به چشممان می‌آید
دیگر چیزی ماورائی نیست
بر فراز سر ما.

تمام ضعف‌های زمینی را داراست
و هیچ ارتباطی با
خداوند ن‌َد‌ارد.

عصیان ✍ یوزف رُت

Читать полностью…

کتاب دانش

🎥 چطور چهار ساعت بخوابیم
اما به اندازهٔ هشت ساعت
سرحال باشیم؟!

یک سال می‌شود چند سال....
و چند سال می‌شود یک عمر....
و به‌یاد می‌آوریم که بال‌ها برای
نمایش نیست، برای برخاستن‌اند
و اعتماد به پرواز فقط زمانی
معنا دارد که سقوط را حس
کرده باشیم....
و زندگی جریان پیچیده‌ای‌ست از
امید و ناامیدی، شکست و پیروزی...
شادی و اندوه... و باید با پذیرش
واقعیت، در مسیر آن حرکت کرد...
تنها یک چیز وجود دارد که
نباید آن را هدر بدهی و آن
خودِ زندگی‌ست.

🍀📚 کتاب دانش
.

Читать полностью…

کتاب دانش

📌برترین کانالهای Vip درتلگرام

👈🏻 ادبیات 👉🏻

👈🏻 قانون جذب 👉🏻


👈🏻 آموزش زبان👉🏻

👈🏻علمی👉🏻

👈🏻 موسیقی👉🏻

👈🏻 حقوقی 👉🏻

👈🏻 روانشناسی 👉🏻

👈🏻 درمانی 👉🏻

👈🏻موفقیت👉🏻


پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻



سفر به درونت را آغاز کن


🔺مسیرموفقیت‌رابا ما طی‌کنید🔻

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی
دختر مفقود شده
گلین فلین
کتاب‌خوان ایوب آقاخانی

بامن چشم‌در‌چشم شد و
سرش را کج کرد

چقدر به این لحظه و به
این صحنه احتیاج داشتم
اینکه کسی مرا بیشتر
ناامید کند...
همیشه غول‌های
بی‌شاخ‌و‌دمی میان این
قاتلین هستند که در
چنين مواقعی علاقه‌مندند
و مواظب امثال آنها باید
بود

قسمت قبل 👉

Читать полностью…

کتاب دانش

.
شازده‌کوچولو گفت

حرف همو نمی‌فهمیم

روباه گفت

فقط دوتا دشمن می‌تونن
خوب حرف همو بفهمن وگرنه
دوستیا پر از سوءتفاهمه...

_اگزوپری
.

Читать полностью…

کتاب دانش

دورُ برَم پر از آدم‌های پست است
که مجبورم آرزوهایم را
به اندازهٔ آن‌ها پایین بياورم..

آرتور میلر ؛ 📓 مرگ فروشنده

📚 کتاب دانش

Читать полностью…

کتاب دانش

.
مگر می‌شود از روی کلمه‌ها
نیت واقعی کسی را فهمید.
برایش مثل روز روشن بود که
پیش‌داوری‌ کردن از روی
احساسات آدم‌ها،
از پیش‌پا‌افتاده‌ترین و راحت‌ترین
حرف‌های ممکن است.

📗 و شام بود و صبح بود.
✍ هاینریش بل
📄 صفحهٔ ۲۰۰ - طاقچه

Читать полностью…

کتاب دانش

══ 💜 ══ ❥
🟪 در بــاب ِحــضــورِ دل
Hozuredel963
        ◉
Hozuredel963
▪️▪️

Читать полностью…

کتاب دانش

بخش‌هایی از فیلم
قرمز، سفید، آبی.
سه‌گانهٔ فراموش‌نشدنی
کریشتوف کیشلوفسکی


آنها خانواده‌ام بودند
و عشقم به آنها
مثلِ لنگری پاگیرم کرده بود
..

‌|| مکایا بی‌گالت
📓 شب‌بخیر غریبه |

📚🌖

Читать полностью…

کتاب دانش

...
ستمگر اگر همکارانی درمیان
ستم‌دیدگان نداشت ،
هرگر نمی‌توانست پیروز شود.

✍ سیمون دوبوار


در یک نظام استبدادی،
حافظه، دشمن شماره‌ یک است.
حاکم می‌خواهد گذشته را
چنان بازنویسی کند که گویی
همیشه حق با او بوده است.
پس به‌یاد آوردن، خود یک
عمل انقلابی است...
✍ چسواو میوُش

📚 کتاب دانش

💬

Читать полностью…

کتاب دانش

.
قسمت ۱۴ 📖 #رمان

این دیگر چه حکایتی‌ست؟
در چه سنی دیپلم می‌گیرید؟
ژاک گفت: شش‌سال دیگر.
مادربزرگ گفت: تو که می‌دانی
ما پول نداریم... ما خیلی فقیر
هستیم. ژاک احساس کرد از
دوستانش فقیرتر است. دلش
گرفت... آقای برنار همراه ژاک
به خانه آمد... کاترین کورمری
دستپاچه شد... آقای برنار به ژاک
گفت برو ببین من در کوچه هستم
یا نه؟! ژاک رفت...
خودتان به ژاک درس اضافی
می‌دهید. ما نمی‌توانیم به‌شما پول
بدهیم... یک‌ساعتی گذشت...آقای
برنار گفت: خب درست شد.
تا یک‌ماه تمام وادارشان کرد که
کارهم بکنند... مادربزرگ مرگ
اطرافیانش را دیده بود و به آن
خو کرده بود، دامادش در جنگ...
برای الجزایر مرگ آزمايشي بود
که در آن شجاعت از خود نشان
می‌دادند و آن را فضیلت اصلی
می‌دانستند. اگر فرسودگی فقر
را به‌حساب نیاوریم، دین جایی
نداشت. دین عبارت بود از کشیش
که زیر جلبکی شراب عشاء ربانی
دعا می‌کند... همهٔ ایمان کاترین
کورمری محبتش بود. زندگی
مرموز و خیره‌کننده بود. دین برای
الجزایری‌ها بخشی از زندگی
اجتماعی بود. پس ژاک اولین
عشاء ربانی را سال دوم یا سوم
دبیرستان گذراند.
در کلیسای سن‌شارل، کشیش که
مردی تنومند با بینی بزرگ بود،
لبخندی زد. مادربزرگ می‌خواست
مراسم برپا شود، اما کشیش قبول
نکرد. با درس‌های دبیرستان، درس
دین امکان نداشت... این بود که ژاک
درس‌های امتحانات و شرعیات را
یکجا خواند... خدا چیست؟ و این
سؤال در ذهنش تکرار می‌شد...
روز اعتراف به او گفته بودند افکار
گناه‌آلود نداشتی؟ جواب داده بود
چرا پدر. نمی‌دانست فکر چگونه
گناه‌آلود می‌شود. مثل این حرف‌های
زشتی که با همکلاسی‌هایش به ذهنش می‌رسد؟ به‌هر جان‌کندنی بود تا روز
مراسم جلوی این افکار را گرفت.
به او کتاب دعا و تسبیح دادند...
هر کدام از بچه‌ها شمعی در دست
داشتند. ژاک برای نخستین بار
احساس کرد چه نیرو و قابلیت
بی‌کرانی برای پیروزی و زندگی
کردن دارد. مدرسه‌ای که امتحانات
در آن برگزار می‌شد در طرف دیگر
شهر بود که به برکت مهاجران
اسپانیایی، پرجمعیت... بود. بچه‌ها
هول و هراس خود را در زیر ظاهر
بی‌قید پنهان می‌کردند. شصت‌تایی
شاگرد دور معلم خود جمع شده
بودند... اسامی خوانده‌ شد و امتحان
دادند... آقای برنار به ژاک گفت:
مرحبا پشه‌چی قبول شدی... تو
حالا به من احتیاج نداری.
معلم‌هایی خواهی داشت که
سوادشان از من بیشتر است...
در خانهٔ فقیرانه کورمری حالا پر از
زن شده بود... معلم برای آخرین‌بار
برای او دست‌تکان‌داد... او را تنها
گذاشت... بدون کمک او باید
بزرگ می‌شد... ص ۱۴۰

📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر

ادامه دارد

فردا قسمت اول کتاب‌‌
آزارشان به‌مورچه هم نمی‌رسید.
سپاسگزار از شما دوستان ارزشمند

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

┄┅═༅≼💜≽༅═┅┄

🟡 قلب شیشه ای
⦿
@GhalbShishei78
🟡 حقیقت درون
⦿
@fanaeshragh

❖❖

Читать полностью…

کتاب دانش

.

دکتر و آبوگین که تا آن لحظه
در تاریکی بودند، می‌توانستند
به‌وضوح همدیگر را ببینند.
دکتر قدی بلند و پشتی خمیده
داشت. لباس‌های نامرتبی
به تن کرده بود و قیافهٔ خوبی
نداشت. بینی عقابی و چشم‌های
بی‌تفاوت و بی‌حال، حالت ناخوشایند،
خشن، عصبی و غیر دوستانه لباسی
که مانند سیاه‌پوستان کلفت بود،
موهای آشفته و شقیقه‌های گود،
خاکستری زودهنگام ریش بلند و
باریکش که از داخل آن چانه‌اش
پیدا بود، ته‌رنگ، خاکستری کمرنگ
پوستش و رفتار بی‌توجه و بی‌قید و
خشونت موجود در آن، همه و همه
نشانگر سال‌های فقر و بداقبالی و
خستگی او از زندگی و آدم‌ها بود.
با نگاه کردن به چهره سردش،
به‌سختی می‌شد تصور کرد این مرد
زن دارد یا حتی برای مرگ کودکش
گریسته است.
اما آبوگین شکل کاملاً متفاوتی
داشت. او مردی زیبا و تنومند
خوش‌بنیه، با سری بزرگ و صورتی
کشیده و شیرین بود و به جدیدترین
سبک روز لباس پوشیده بود.
در درشکه، از دکمه‌های انداختهٔ
کت و موهای بلندش پیدا بود
متعلق به خانواده‌ای متشخص و
اشرافی است. هنگام راه رفتن،
سرش را صاف نگه می‌داشت و
سینه‌اش را جلو می‌داد و با صدای
ملایم بین و بم و زیر سخنمی‌گفت.
و سایه‌ای از وقاری زنانه در رفتارش
دیده می‌شد. به‌ویژه وقتی
شال‌گردنش را برمی‌داشت و
موهایش را مرتب کرد. حتی
رنگ‌پریدگی و ترس کودکانه‌ای که
هنگام درآوردن کتش و نگاهش به
پله‌ها داشت، نه از وقار او می‌کاست
و نه چیزی از ملایمت و اعتمادبه‌نفسی
که هیبتش را شکل داده بود کم
می‌کرد. در حالی که از پله‌ها بالا
می‌رفت، گفت: «نه، نه کسی هست
و نه صدایی می‌آید، اثری از
شلوغی نیست. هرچه خدا بخواهد
همان می‌شود.»
او دکتر را از راهرو به سمت یک
اتاق پذیرایی وسیع که یک پیانوی
سیاه بزرگ و شمعدانی سفیدی در
آن قرار داشت هدایت کرد.
از آن‌جا، هر دو به یک اتاق پذیرایی
بسیار کوچک، دنج و نیمه‌تاریک
رفتند که نوری دلپذیر و ملایم
روشنش کرده بود.
«خب، بفرمایید دکتر، من همین الان بازمی‌گردم، بروم نگاهی بیندازم و به
آن‌ها خبر بدهم شما این‌جایید.»
کریلف تنها ماند.
آراستگی اتاق پذیرایی، نور دلپذیر
و ملایم و حضور در خانهٔ یک‌
غریبه که بیشتر شخصیت یک
ماجراجو داشت، به‌وضوح تأثیری
بر او نداشت.
روی یک صندلی نشست و به دستانش
که با کربولیک سوخته بود نگاه کرد.
او تنها یک نگاه گذرا به آبژور قرمز
و روشن کرد و جعبه ویلن سلی را
دید و در حالی که در جهتی که
ساعت تیک‌تاک می‌کرد نگاهی
می‌انداخت متوجه یک گرگ پرشده
از کاه شد. که نگاهی به براقی و
ملایمت خود آبوگین داشت.
همه‌جا آرام بود. جایی دورتر، در یکی
از اتاق‌های مجاور، کسی آه بلندی
کشید.
صدای جیرینگ‌جیرینگ در شیشه‌ای،
شاید هم در گنجه، بلند شد و دوباره همه‌چیز آرام شد.
بعد از پنج دقیقه انتظار، کریلف
دست از وارسی دستانش کشید و
چشم‌هایش را به سمت در اتاقی
دوخت که آبوگین در آن ناپدید
شده بود.
آبوگین در آستانه در ایستاده بود،
اما آن آدمی نبود که رفته بود.
ظرافت و ملایمت چهره‌اش ناپدید
شده بود. چهره، دست‌ها و رفتارش
منقلب شده بود و چیزی بین ترس
و درد جسمی و عذاب‌آوری در او
شکل گرفته بود.
بینی، لب‌ها، سیبیل و همه اعضای
صورتش به‌وضوح می‌لرزیدند.
انگار ممکن بود از صورتش
جدا شوند...

داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
آنتون چخوف
قسمت ۷
ادامه دارد

...📚✨

Читать полностью…

کتاب دانش

.

#مطالعه 📖 #رمان
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۷.

شما فکر می‌کنید من پول و قدرت
را برای سرکوبگری و انتقام‌جویی می‌خواهم؟...
من آن را برای آگاهی می‌خواهم.
این است تعریف من از آزادی،
در تمام دنیا!
افراد عامی در پی پول می‌دوند،
اما هوشمندان، کنجکاوانه به‌سوی
عجایب می‌روند.. مغرور، خموش
و بی‌تفاوت
نسبت به همه‌چیز...
من کتابِ شوالیه پوشکین را
خوانده‌ام، حالا همان ایده‌ها را
دارم... من برای سودای هر چیز
بزرگ، شوق دارم... اگر ثروتمند
باشم، می‌گذارم اجتماع ثروتم را
تقسیم کند...
مردم حکم خواهند کرد: تعصب، خیال‌پردازی‌‌های آدم‌های
بی‌اهمیت، پیروزی ابتذال و
بی‌مایگی
!
بله شما شکسپیر و کوپرنيک و
پوشکین‌اید، من بی‌صلاحیت
و نامشروع...‌
آقایان، درود برکسی‌که آرمانی
زیبا دارد، حتی اگر اشتباه باشد
.
من خام و جانیفتاده‌ام. باید مرا
سرزنش کرد نه ایده‌ را...
۴. مردم کوچه‌ و بازار آن را یکسان می‌فهمند. ابتذال از میان نمی‌رود،
زیرا درک آسان و سریع هرچیز دلیل
ابتذال و پیش‌پا‌افتادگی آن است
...
اگر در ذهن آدمی چیزی ریشه بگیرد
که دائمی و مقاومت‌ناپذیر باشد و
انسان کاملا جذب آن گردد، آن چیز
انسان را چنان‌که گویی از دنیا رها
می‌کند و هر اتفاقی روی دهد،
به‌جز اتفاقات بزرگ، از چشم‌رس
او می‌گریزد...
فصل ششم.
۱. ورسیلوف در خانه نبود،
تاتیانا پاولونا کنار مادرم نشسته بود.‌
آنان صحبت‌شان را قطع کردند.
یک دانه شن کافی است تا
خلق‌و‌خوی خوب مرا به‌هم بزند.
ما سه اتاق داشتیم ( توصیف ... )
تصویری از حضرت مریم و شمایل مخملین .. ورسیلوف ساعت‌ها
در اتاق نشیمن بیکار و بیعار
می‌نشست...من در اتاق زیر‌شیروانی
زندگی می‌کردم... من معمولا ساکت
و عبوس وارد می‌شدم و به هيچکس
سلام نمی‌کردم. شامم را هم به اتاقم می‌فرستادند..‌ گفتم شب‌بخیر.
ناتالیا پاولونا گفت: این پسر احمق تو
هنوز سلام نمی‌کند... من مادر تعمیدی
توأم... چهرهٔ مادرم را دوست داشتم،
نه اندوهگین بود نه عبوس. چشمانی درشت، گونه‌های لاغر... در پی هیچ موضوعی وحشت‌زده نمی‌شد..‌. به
لیزا خواهرم گفتم واسین را دیدم.
احوالت را پرسید. ساده گفت: بله
عالیجناب را پارسال در لوگا،
دیدم. لیزا شباهت کمی به ورسیلوف
داشت. صورت کک‌مکی، اندام باریک
و بلند و زیبا...
گفتم او را به اسم خطاب کن. اگر
ورسیلوف بشنود، تو را نهی می‌کند..
ناتالیا پاولونا گفت: خودش نادان
است به ما درس اخلاق می‌دهد...
پنجاه‌ روبل از حقوقم را به مادرم دادم....هیجان‌زده گفت: نمی‌دانم آن را بردارم یا نه؟
گفتم: اگر مرا عضوی از خانواده‌
می‌دانید چرا که نه. نتیجهٔ دادگاه
آندری پتروویچ با سوکولسکی
امروز اعلام می‌شود...
' رأی داده شده؟ چطور؟
صدای پایش را از راهرو شنیدم.
خودش دارد می‌آید.. شاید بگوید..
لیزا دستم را فشرد: برادر،
محض‌رضای‌خدا، در برابر
آندری پتروویچ صبور باش..
...جوان‌خام

ادامه دارد

📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

.

آبوگین با لحنی محزون گفت:
اگر دیگر دوستم نداشتی و دلباخته
دیگری شدی، خب می‌گفتی!
چرا با نیرنگ، چرا با این حقهٔ کثیف و
مسخره؟ هدفت چه بود؟
چگونه می‌توانی رفتارت را توجیه
کنی؟ مگر من با تو چه کردم؟
گوش کنید دکتر...
آبوگین به‌سمت کریلف رفت و با
گرمی گفت: شما ناخواسته شاهد
بدبختی من بوديد. قصد ندارم حقیقت
را از شما پنهان کنم، قسم خوردم
اگر زنی را دوست داشته‌ام، او را با
اخلاص تمام، مانند یک برده،
دوست داشته‌ام. من همه‌چیزم را
قربانی او کردم، با خانواده‌ام قطع
رابطه کردم، کارم و موسیقی را
ترک کردم، من او را سر چیزهایی
بخشیدم که حاضر نیستم به‌خاطرشان
مادر و خواهرم را ببخشم.
هرگز نگاه چپ به او نکردم.
هرگز در هیچ موردی نظرش را
نادیده نگرفتم.
چرا فریبم داد؟ نمی‌خواهم دوستم
داشته باشد، اما چرا به‌طرز
نفرت‌انگیزی دورویی کرد؟ اگر مرا
دوست نداشت، چرا راحت و صادقانه
به‌من نگفت؟ او که نظر مرا در این
باره می‌دانست....
آبوگین با چشمانی اشک‌بار و بدنی
لرزان، با صداقت تمام، اسرار دلش
را برای دکتر بازگو می‌کرد. با
حرارت سخن می‌گفت و درحالی‌که
دو دستش را روی قلبش فشار می‌داد
از راز زندگی خصوصی‌اش بدون
کمترین درنگی پرده برمی‌داشت.
حتی به‌نظر می‌رسید از اینکه
رازهایش را فاش می‌کند خوشحال
است. اگر یکی دو ساعت این‌طور
حرف می‌زد و درد دل می‌کرد،
بی‌شک حالش بهتر می‌شد، چه‌کسی
می‌داند، احتمالا همان‌طور که اغلب
پیش می‌آید، بدون گلایه،
با مشکلش کنار می‌آمد، بدون اينکه
دست به اقدام بی‌موردی بزند.
اما آن‌چه رخ داد کاملا متفاوت بود.
وقتی آبوگین حرف می‌زد، چهرهٔ
دکتر که خشمگین شده بود به‌طرز
محسوسی تغییر کرد.
بی‌تفاوتی و بهت در چهره‌اش به‌تدریج
جای خود را به حالتی از آزردگی
خاطر، اوقات‌تلخی و خشم داد.
اعضای صورتش، تند و خشن و
ناخوشایندتر از همیشه شدند.
وقتی آبوگین عکس زن جوانش را
که صورتی زیبا، سرد و بی‌حالت،
مانند راهبه‌ها، داشت جلوی چشمان
او گرفت و پرسید می‌شود تصور کرد
کسی با این چهره قادر به دورویی
باشد؟
دکتر ناگهان برافروخت و با چشمانی
که برق می‌زد بی‌ادب و بی‌نزاکت
گفت: چرا این‌ها را به‌من می‌گویی؟
علاقه‌ای به شنیدن ندارم‌!
هیچ علاقه‌ای ندارم.
فریاد زد و مشتش را روی میز کوبید:
من نمی‌خواهم رازهای مبتذل تو
را بشنوم.
گور پدر شما و رازهایتان !
چطور جرأت می‌کنی چنین مزخرفاتی
را به‌من بگویی؟
فکر نمی‌کنی تابه‌حال به‌اندازهٔ کافی
به‌من توهین شده؟
خیال کرده‌ای من نوکر پدرت هستم
و می‌توانی بی‌هیچ مانعی به‌من
اهانت کنی؟
آبوگین تلوتلو خورد و از مقابل
کریلف عقب رفت و با تعجب به او
خیره شد.
دکتر درحالی‌که ریش‌هایش می‌لرزید
ادامه داد:
چرا مرا به اینجا آوردی؟ از روی
هوی‌و‌هوس ازدواج کرده‌ای و بعد هم
این نمایش مسخره را راه انداخته‌ای،
چرا مرا وارد این بازی کردی؟!

داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
آنتون چخوف
قسمت ۹.
ادامه دارد

...📚🌟

Читать полностью…

کتاب دانش

..

.
قسمت دوم ;

او در نقش‌های فردی و اجتماعی
دچار دوگانگی شده است، در
خانواده و حرفه؛ تا جایی که دیگر
نمی‌تواند درون خود هیچ ارتباطی
بین این دو بیابد. هنگامی‌که
حرفه‌اش او را به قتل انسان‌ها
وامی‌دارد، خود را قاتل نمی‌داند
زیرا این کار را نه از روی میل شخصی
بلکه در راستای وظیفهٔ خود انجام
داده است. از بس دل‌نازک بود،
آزارش به‌مورچه هم نمی‌رسید.
هانا آرنت.

در یوگوسلاوی مردمانی از شش
ملیت و سه مذهب بودند و به سه
زبان مختلف سخن می‌گفتند.
کروات، صرب، اسلوونیایی، مقدونی،
مونته‌نگرویی، مسلمان...
این داستان پایان خوشی ندارد.
یوگوسلاوی بین سال‌های ۱۹۹۱ تا
۱۹۹۵ درگیر جنگ شد...
طی جنگ جهانی دوم صدهاهزار نفر،
جان باختند. مرگ آنان هنوز مصیبت
به‌شمار می‌رفت ... پی بردیم برای
آغاز جنگ نیازی به دشمن خارجی
نیست...
بلای جنگ یک‌شبه بر ما نازل نشد..
اواخر دههٔ هشتاد، نظام کمونیسم
زیر پرچم اتحاد جماهیر شوروی،
فروپاشید. خلاء سیاسی با احزاب
ملی‌گرا پر شد و در کرواسی و
بوسنی از طریق انتخابات به قدرت
رسیدند.
** حزب کمونيست به رهبری
اسلوبودان میلوشویچ *
به بهانه‌ی حمایت از صرب‌ها،
قریب ده‌هزار‌تن جان باختند...
فصل ۱.
چرا دیوان لاهه؟
پس از پایان جنگ در کرواسی،
مردی جوان، از دوستان دخترم،
در خانهٔ ما اقامت گزید...
شب‌ها چراغ اتاقش را خاموش
نمی‌کرد... پرسیدم. گفت: احتمال دارد
از خواب بیدار شود و نداند کجاست..
درحال‌حاضر این مرد ازدواج کرده
و دختر دارد...
وارلام شالاموف * در کتاب
قصه‌های کولیما می‌نویسد:
انسان با فراموش کردن زنده می‌ماند.
پدرم هرگز از چهارسالی که در جنگ
جهانی دوم به‌عنوان پارتیزان تحت
فرماندهی * یوسیپ بروز تیتو
جنگیده بود سخنی نمی‌گفت.
مادربزرگم پس از اشغال یک دهکده
در کروات وارد خانه‌ای شد که بوی
گوشت سوخته می‌داد؛ در اجاق را
باز کرده و درون آن نوزادی را که
مانند یک بچه خوک بریان کرده بودند،
دیده بود.
می‌توانستم آن صحنه را تجسم کنم.
با گذشت زمان، ترس او، از آنِ من
شد. ...
* اسلوبودان میلوشویچ:
رئیس‌جمهور جمهوری فدرال
یوگوسلاوی.

* وارلام شالاموف ؛ نویسنده و
از بازماندگان اردوگاه‌های کار اجباری.
* پارتیزان: یک گروه مسلح کوچک
که به مبارزه می‌پردازند.
* یوسیپ بروز تیتو: رهبر
اتحادیه جماهیر شوروی.

✍ #اسلاونکا_دراکولیچ
زادهٔ ۴ جولای ۱۹۴۹،
رشتهٔ ادبیات تطبیقی و جامعه‌شناسی.
رمان‌نویس، روزنامه‌نگار اهل کرواسی. نویسندهٔ کتاب‌های تاریخی و سیاسی...

📚 آزارشان به‌مورچه‌هم‌نمی‌رسید

مترجم نازیلا محبی.
نشر ستاک.
ادامه‌هم‌داره ...

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

💯 برای دسترسی راحت تر، کاربردی‌ترین کانال‌ها رو براتون لیست کردیم.
/channel/addlist/R0oWyj9G1QcxNzU0


💢جوین شو تا دیر نشده 💢

Читать полностью…

کتاب دانش


@filmmmmryam 🎥

بدون عشق،
موسیقی وجود ندارد
بدون موسیقی،
رؤیایی در کار نخواهد بود
و بدون رؤیا، افسانه‌ای در
کار نیست
و بدون افسانه‌ها،
از شجاعت خبری نیست
و بدون شجاعت، هیچ کس
قادر نیست بار غم را به دوش بکشد
..

فردریک_بکمن

👈 فیلم کلاپ 👉

Читать полностью…

کتاب دانش

.
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۶.


از نیکوترین صفات خدای عشق
این است که در علاقه‌اش نسبت
به خدایان و بشر آزار نمی‌رساند.
اگر رنج ببرد از دست زور و ظلم
نیست، چه زورگویی را در نزد او
راهی نیست. از رفتار قساوت‌گونه
به‌شدت بیزار است. تسلط بر خود
یعنی تسلط بر امیال و لذت‌ها.
ارس( خدای جنگ ) حریف خداوند
عشق نیست. عشق بر همهٔ هنرها
قدرت‌‌خلاقه دارد. اپولون علم طب
و تیراندازی و پیشگویی و نویسندگی
را از عشق آموخت.
اوست افتخار عقول و دافع شرور...‌
سخنان آگاتون به‌پایان رسید.
سقراط گفت: آگاتون با نطق
شگفت‌انگیز مرا در تنگنا قرار
می‌دهد. ... دلم می‌خواهد از اینجا
بگریزم. او مرا یاد گرگیاس
( سخنور معروف سوفسطایی )
انداخت. من نیز در هنر عشق
صاحب‌نظرم و حال آنکه در حقیقت
چیزی نمی‌دانم و بس نادانم... بیش
از این بر خود مغرور بودم‌ و
می‌پنداشتم می‌توانم سخن بگويم.
به گمانم برای وصف چیزی باید
ابتدا همهٔ خوبی‌هایی را که بر ذهن
خطور می‌کند به آن شیء نسبت داد
،
" خواه درست باشد خواه نادرست...
شما بيان داشتيد که خدای عشق
این‌طور است و آن‌طور، او چنین
است و چنان... منتها فقط و فقط
درنظر آن دسته از افرادی که او را نمی‌شناسند. زیرا آنان که او را
می‌شناسند سخنان مبالغه‌آمیز شما
را نخواهند پذیرفت... آثار گوناگونی
را به او نسبت دادید... تظاهر به
ستایش خدای عشق، بدون اينکه از
روی حقیقت او را ستایش کرد...
من وعده داده‌ بودم‌ چون نوبت من
رسید، من نیز چون شما عشق را
ستایش کنم بنابراین وعده‌ای زبانی
بود نه قلبی‌. من از آن وعده صرف‌نظر می‌کنم، اما حاضرم حقیقت را بر شما
آشکار سازم. لیکن به راه و روش
خودم نه به سبک و سیاق شما.
من اگر بخواهم مانند شما نطق کنم،
خودم را مورد مضحکه قرار داده‌ام.
فدروس اندیشه کن، آیا حاضری
حقايق را دربارهٔ عشق بشنوی؟
اریستودموس حکایت کرد که؛
فدروس و دیگران از سقراط
خواهش کردند به روش
همیشگی خود صحبت کند...

این ضیافت ادامه‌دار است
ترجمه محمد‌علی فروغی

در کتابِ ۴۲ اندیشهٔ ناب
نوشتهٔ مارک ورنون / ص ۶۹
به نقل از چسترون نوشته:

سفر، ذهن را وسعت می‌بخشد؛
اما باید ذهنی هم داشته باشید.

/ ص ۱۰۸ هم متن جالب توجهی بود:

سقراط از دکه‌ای بالا رفت، به
تماشای تمام اجناس مغازهٔ
روبرویش ایستاد، دستانش را در
برابر آن فراوانی‌ از هم گشود و
فریاد کشید: خداوندا چه‌کسی
فکر می‌کرد این همه‌چیز در جهان
باشد که من نخواهم.!!


چگونه سقراط می‌تواند ما
را از هرگونه اعتیاد نجات دهد و
سه توصيهٔ سقراط را هم
اینجا ببینید 👉

...📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

.

[ #روانشناسی ]
ادامه؛
۱- با روشن، خاموش کردن رادیو،
نگاه کردن به آینه‌ها، خط عوض کردن،
حفظ سرعت. کاستن سرعت؛ ترس
را متوقف می‌کنید.
۲- با راه‌رفتن در اتاق، خواندن جمله‌ای
از روزنامه، جمع کردن اعداد،
گفتگو با یک دوست؛ میتوان اضطراب
را کنترل کرد..
گرازش روحیهٔ روزانه :
احساسات و شدت را از یک تا سه
امتیاز دهید.
افکار اتوماتیک ستون اول.
خطای شناختی ستون‌ دوم.
واکنش‌های منطقی ستون سوم.
نتیجه را یادداشت کنید ؛ بهتر نشدم،
کمی بهتر شدم، خیلی بهتر شدم‌.
فصل ۱۳.
در مسئله ترس از مرگ می‌خوانیم
یکی از مشکلات شما تفکر هیچ یا
همه‌چیز ( با مسائل مطلق برخورد
می‌کنید ) است. همهٔ رؤیاهایتان به
تحقق نرسیده؛ همیشه دلم میخواست
کارهای زیادی انجام دهم... می‌خواستم ...
اگر به اندازهٔ کافی سرگرم باشید،
شایسته زندگی کنید، ترس معنی‌ ندارد..
هر روز به‌شدت برق و باد می‌گذرد
و به این نتیجه می‌رسیم که زندگی
چقدر ارزشمند است، مورد قبول همه
بودن، نقاب اجتماعی، به اضطراب
می‌انجامد. ** به من کمک کنید تا
عزت‌نفس بهتری پیدا کنم با
** به من کمک کنید تا تبدیل به
نقابی که بر چهره دارم، شوم،
متفاوت است.
تحت‌تأثیر [ کمال‌گرایی احساسی ]
اغلب اوقات به اشتباه فکر می‌کنیم
که اشخاص تنها جنبه‌های مثبت را
می‌پسندند و با دانستن نقطه‌ضعف
از ما دور می‌شوند. می‌ترسیم به
آنها شدت ناراحتی‌مان را بگوئیم.

ماکیاولی دائم تکرار می‌کند
مگذار فرصت ازدست‌برود .
.

قسمت قبل 👉

از حال‌بد به حال‌خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچه‌داغی


...📚🌾

Читать полностью…

کتاب دانش

.

آبوگین گام سنگینی به‌سمت
اتاق پذیرایی برداشت.
به‌جلو خم شده بود، ناله می‌کرد و
مشت‌هایش را تکان می‌داد.
فریاد زد: مرا فریب داده و با
تأکید بیشتر بر لغت فریب گفت:
فریبم داد. رفت خودش را به
بیماری زد و مرا نزد دکتر فرستاد
تا با آن پاپچینسکی احمق فرار
کند. ! خدای من!
آبوگین گام سنگینی به‌سمت دکتر
برداشت. مشت‌های نرمش را
به‌جلوی صورتش گرفته بود.
مشت‌هایش را تکان داد و با صدایی
شبیه ناله گفت: رفته، فریبم داده،
اما چرا این‌طوری؟ خدای من!
چه نیازی به این حقهٔ کثیف و
شیطانی بود؟ این یک نمایش
اهریمنی و تهوع‌آور بود، مگر من
با او چه کرده بودم که فرار کرد؟


اشک از چشمانش سرازير شد.
روی یک‌پا چرخید و شروع کرد به
قدم زدن از بالا تا پایین اتاق پذیرایی.
حالا با آن کت و شلوار تنگ مد
روزش که پاهایش را به‌طرز بدی
لاغر نشان می‌داد، با سر بزرگ و
یال بلندش، کاملا شبیه شیر
شده بود. ذره‌ای کنجکاوی در
صورت بی‌تفاوت دکتر شکل گرفت.
بلند شد و به آبوگین نگاه کرد.
دکتر گفت: ببخشید، بیمار کجاست؟
آبوگین فریاد زد: بیمار! بیمار!
در حال گریه و خنده همچنان
مشت‌هایش را تاب می‌داد:
او بیمار نبود، نفرین‌شده و فرومایه
و فاسد بود. حتی شیطان هم
نمی‌تواند چیزی نفرت‌انگیزتر از
آن تصور کند. مرا بیرون فرستاد
تا با آن لودهٔ دلقک کودن، آن
نوکر ، فرار کند. آه خدا، کاش
مرده بود. نمی‌توانم تحمل کنم!
نمی‌توانم تحمل کنم! نمی‌توانم
بفهمم!
دکتر خودش را در صندلی بالا
کشید، پلک زد و چشمانش پر از
اشک شد. ریش کم‌پشتش همراه
با چانه‌اش می‌لرزید.
دکتر درحالی‌که مستقیم و کنجکاو
به او می‌نگریست گفت: می‌توانم
بپرسم معنی این حرف‌ها چیست؟
فرزندم مرده، زنم غصه‌دار است و
در آن خانه تنهاست. خودم هم
به‌سختی می‌توانم روی پایم بایستم.
سه شب است نخوابیدم و آن وقت
مجبورم در اینجا در یک نمایش
زننده نقش ایفا کنم‌. من نمی‌توانم...
نمی‌توانم بفهمم...
آبوگین یک مشتش را باز کرد،
کاغذ مچاله‌شده‌ای روی زمین
پرت کرد و پایش را رویش گذاشت،
انگار می‌خواست حشره‌ای را له کند.
با دندان‌های قفل شده گفت:
من هم ندیدم‌، هم نفهمیدم. یکی
از مشت‌هایش را جلوی صورتش
تکان داد، انگار کسی قصد داشت
به او حمله کند: نفهمیدم چرا هر
روز به دیدن ما می‌آمد. نفهمیدم
چرا امروز با کالسکه روبسته آمده
بود! من این‌ها را ندیدم. چطور
این‌قدر ابله بودم؟
دکتر غرولند‌کنان گفت: من
نمی‌فهمم... معنی این حر‌ف‌ها
چیست؟ چرا به شخصیت یک انسان
بی‌حرمتی می‌کنید؟ چرا درد
انسانی را به سخره می‌گیرید؟
باورکردنی نیست ‌. تا به‌حال در
زندگی‌ام چنین چیزی ندیده بودم!
دکتر گیج و بهت‌زده مانند مردی که
تازه متوجه شده باشد به تلخی
مسخره‌اش کرده باشند، شانه‌هایش
را بالا انداخت و بدون اينکه بداند
باید چه کند یا چه بگوید با
بیچارگی در صندلی فرو رفت...

داستان‌های کوتاه
□ دشمن‌ها
قسمت ۸
ادامه دارد

...📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

قسمت اول;
از آن دسته کتاب‌هایی نیست که
شما را سرگرم کند یا واقعیت را
فراموش کنید.‌ کتاب دربارهٔ آدم
بدها، مجرمان قتل، تجاوز،
صدور فرمان کشتار جمعی‌ست.
در ژوئیه ۱۹۹۵ فجیع‌ترین کشتار
اروپا بعد از جنگ جهانی دوم توسط
راتکو ملادیچ، رادوان کاراجیچ در
بوسنی صورت گرفت.
جنايتکاران حوزهٔ بالکان‌، اوکراین
سوریه افغانستان چه‌کسانی
هستند؟ پس از سقوط کمونیسم
در سال ۱۹۸۹ سرمایه‌داری جامعه
را طبقاتی و فسادی کرد.
وعده‌های زندگی آسان و تغییرات
سیاسی و.. سبب فقدان هویت و سرخوردگی پوپولیست؛ 'مردم'
شده است. ماشین تبلیغات ملی‌گرایان
با بهره‌گیری از رسانه‌ها زبان‌به
تفرقه، بدبینی و نفرت شده‌اند.
تبلیغات جناح‌راست میگوید
مهاجران و پناهندگان نه‌تنها مسلمان
هستند بلکه علاوه‌بر جنایتکار می‌توانند
متجاوز و تروریست باشند. خواه
مذهبی باشند یا‌نه در یک هویت
مذهبی خلاصه شده‌اند.
انسان‌ها در بدی‌کردن و نیکوکاری
استعداد دارند. اگر شما تحت
شرایطی خاص تصمیمات غیراخلاقی
بگيريد، چه می‌کنید؟ چه‌کسی تضمین
میکند در این موقعیت قرار نگيريم؟

مقدمهٔ کتاب
آزارشان به‌مورچه هم نمی‌رسید
اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی


...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

دوستان به‌چه درد می‌خورند؟

یک خطای کوچک، ممکن است باعث
شود مشکلی به‌بار آید که یک عمر
حل نشود.
ارسطو در فصول هشتم و نهم از کتاب
اخلاق نیکوماخوسی سه نوع دوستی
را معرفی می‌کند؛ در نوعی از دوستی،
طرفین دنبال تفریح و سرگرمی
هستند. درواقع هدف اصلی آن‌ها
از بودن در کنار هم، لذت بردن است.
نوع دوم دوستی، نوعی آشنایی
سودجویانه است. یعنی طرفین
فقط زمانی از هم لذت می‌برند که
سودی عایدشان شود.
نوع سوم، دوستی حقیقی است.
او دقیقا مثل شما نیست، اما شما
هوایش را دارید. غم یک دوست
حقیقی غم شماست. شادی او شادی
شماست. این نوع دوستی به‌شدت
نیرومند است. به‌برکت وجود او از
دایره نگرانی خود رها می‌شوید.
در کنار هم، باهوش‌تر، مقاوم‌تر و
منصف‌تر می‌شوید. در خصوصیات
خوب همدیگر سهیم هستید و
باهم مشکلات را از دوش یکدیگر
برمی‌دارید.
رومن رولان:
کسانی‌که همدیگر را دوست دارند
بی‌آن‌که متوجه باشند، به قالب
و اندازهٔ همدیگر درمی‌آیند.

متن از کتابِ متفکران بزرگ.
آلن دوباتن.

@ktabdansh 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتاب‌خوان ایوب آقاخانی

نمی‌دانم اصلا انسان
هستیم یا نه
ماهایی که مثل هم
با تلویزیون سینما و
اینترنت بزرگ شديم
وقتی به‌ما خیانت می‌شود
می‌دانیم چه باید بگوییم
وقتی عشق ما در ما
می‌میرد می‌دانیم چه
باید بگوییم
همهٔ ما مثل یک فیلمنامه
از قبل تعيين شده
هستیم
زمانهٔ سختی شده
برای انسان بودن

انسان واقعی بودن


قسمت قبل 👉

Читать полностью…

کتاب دانش

.
کتابِ تشبه به‌مسیح،
توماس آکمپیس می‌گه؛

بخواهيد یا نخواهید،
رنجی خواهدبود که باید
آن را تاب آورید.

کتابِ در باب حکمت زندگی،
آرتور شوپنهاور می‌گه؛
کسی‌که به‌محض دیدن متراکم‌شدن
ابرها یا چندپاره ابر در افق،
به‌هم‌می‌‌ريزد، نومید می‌گردد
و شکوه می‌کند، روحی جبون دارد.

پس شعار ما باید این باشد

از مصائب مگریز، بلکه با جرأت
بیشتر به مقابله با آن‌ها بپرداز.
.

Читать полностью…

کتاب دانش

.
از صبحِ پرده‌سوز خدایا
نگاهدار
این رازها که ما به‌دل شب
سپرده‌ایم

ملک‌الشعرا مولانا میرزا محمدعلی
صائب تبریزی
زادهٔ اصفهان یا به روایتی تبریز
از شاعران پر‌آوازهٔ عهد صفویه
که لقب شاه سبک هندی را به او
نسبت داده‌اند.

📚🍃

معرکه‌گیری با پسر خود ماجرا
می‌کرد که:
تو هیچ‌کاری نمی‌کنی و عمر در
بطالت به‌سر می‌بری.
چندبار به‌تو بگویم معلق زدن بیاموز،
سگ ز چنبر رهانیدن و رسن‌بازی
تعلم کن تا از عمر خود برخوردار
شوی.
اگر از من نمی‌شنوی به‌خدا تو را
در مدرسه اندازم تا آن علم
مرده‌ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند
شوی و تا زنده باشی در فلاکت
و اِدبار بمانی و یک‌جو از هیچ‌جا
حاصل نتوانی کرد.

عبید زاکانی || رسالهٔ دلگشا


📚🍃

Читать полностью…

کتاب دانش

.
در نهایت به‌خودت بازمی‌گردی
و می‌فهمی کسی بهتر از خودت
تو را درک نمی‌کند ...

.

Читать полностью…

کتاب دانش

.
رسانه‌های اجتماعی، منابع سرشار
از هرگونه اطلاعات‌اند، چه درست
چه اشتباه. کتاب‌ها امکانات هستند.
وقتی هیچ امکانی ندارید، راهی را
به‌شما نشان می‌دهند.
ادبیات، فصل مشترک تجربیات
آدمی بوده و هست و این امکان
را می‌دهد که فراتر از ذهنمان باشیم.

کورت ونه‌گات می‌گوید:
خواندن و نوشتن مفیدترین
شکل‌های تمرکز و مراقبه‌اند.

جین وایس در کتابِ قمار نوشتن
از میلان کوندرا ص ۲۱۲ نقل می‌کند:

ما جایی کمتر و کمتر برای تفکر،
برای فکر‌کردن واقعی، درنظر
می‌گیریم. بی‌فکریِ رسانه‌های
جمعی را جایگزین تفکر می‌کنیم.
در اطلاعات گیر افتاده‌ایم و دیگر
تلاشی برای سؤال‌پرسیدن نمی‌کنیم.
درنگ و تأمل چيزهايی است که
در جامعهٔ مدرن دیگر جایی برای
آن‌ها نیست.

📚 کتاب دانش

Читать полностью…

کتاب دانش

کسی‌که نیازی را می‌بیند و
منتظر می‌ماند تا از او درخواست
کمک شود، همان‌قدر نامهربان
است که این درخواست را
رد کرده باشد. دانته


بسیارانی نالان، پشت درهای دوزخ
می‌لولیدند ،
دانته از ویرژیل می‌پرسد
کیستند اینان و اینجا پشت
درهای دوزخ چه می‌کنند؟
ویرژیل پاسخش داد و بگفت که
اینان در جهان خاکی نه نیکی
کرده‌اند و نه بدی و در اندیشهٔ
خود بوده و در خودخواهی
زیستند. و نه خدا اینان را می‌خواهد
و نه دوزخ.
و در دنبالهٔ سخنش گفت
اینان ارج و ارزش ندارند که
دربارهٔ‌شان درنگ کنیم.
تنها بنگر و بگذر !

دوزخ/ دانته آلیگیری
ترجمه خسرو یزدانی ⤵️
سه‌گانهٔ دوزخ برزخ بهشت 👉

چرا باید کمدی الهی دانته را خواند
کمدی الهی دانته به‌روایت تصویر

...📚

Читать полностью…
Subscribe to a channel