1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
...
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۱۶
از مکالمه و لحن شما
لذت بردم.
«شما از کاترینا نیکولایونا
خصمانه حرف میزدید»
گفتم «او دروغ بزرگی گفته
که با آندری پتروویچ دشمن
است... به شاهزاده سرگی
قول ازدواج داده... و زده
زیر حرفش... ناسکوچین "
گفت قصد ازدواج با
بورینگ " را دارد...»
«ناسکوچین در خانهٔ
شاهزاده سرگی بود؟ »
« بله. گویا ازدواج، شایعهای
است. حقیقت ندارد.... من
شاهزاده سرگی را دوست دارم.
اشتباهات او دلیل بر سادگی
اوست.»
او میدانست چرا او را
میستایم. ... گفتم
« زمانیکه نزد شما مینشینم
زبانم به پلیدگویی وا
نمیشود... شما چیزی
خواهرانه از خود نشان دادید.»
لیزا آستینم را کشید...
۴- گفت « دختر بدجنسی
است... میخواهد اطلاعات
جمع کند...»
محض رضای خدا!
«پس من بدجنسم. آکاردی
عزیز دست از قمار بردار...»
من قرض بالا آوردم... بعدا
آن را ترک میکنم. لیزا مرا
به پشت پرده هل داد...
صدای شاهزاده سرگی بود...
بیرون رفتیم... لیزا شاید آمده
از تو خواستگاری کند...
من او را دوست دارم... ما
وقتی خوشحال هستیم
آدمهای خوشخلقی هستیم
.... ستبلکوف با یک سفته
او را در دست دارد... توی
درشکه پریدم...چرا مثل
موشکور نابینا بودم.
فصل چهارم.
۱- با آنا ناتالیا پاولونا قرار
ملاقات داشتم... خانه نبود
... کاترینا نیکولایونا کنار
پنجره نشسته بود...
پرسیدم «خیال دارید با
بارون بورینگ ازدواج کنید.
از ناسکوچین شنيدم»
لبخند میزد و میلرزید...
«قبل از ترک مسکو دربارهٔ
شما سخن گفتم... حالت
چهرهٔتان کودکانه و
خوشحالت است...
چشمانتان سیاه نه، بلکه
روشن است...زیبا، زیرک و
تیزهوش... لبخند شما
بهشت من است... متانت و
آرامش شما... محبوب!
کاترینا نیکولاونا آخماکوف
گیسوان درخشان و بدن نرم
و سفید... »
خواست مرا متوقف کند...
«نباید از این چیزها بگوئید...
من از شما میترسم...»
کاترینا نیکولایونا من جاسوس
شما هستم یا نه؟ ...
۲- دوماه پیش همینجا پشت
پرده با ناتالیانا پاولونا
دربارهٔ آن نامه صحبت
میکردید... نامهٔ شما به
آندریونکوف... همان نامه،
درست است؟...
«شما آن نامه را دیدهاید؟»
بله، در خانهٔ کرافت. آن را
پاره کرد. چون احتمالا
میدانست میمیرد...
نفس عمیقی کشید.
خدا را شکر....
«نامهٔ موردنظر نزد من بود
و هرگز بهدست کرافت
نرسید. اما خیال داشتم آن
را بسوزانم. خجالت کشیدم
بگویم نامه نزد من بوده.»
شما بههمینخاطر بهمن احترام
میگذاشتید. تا بهمن دستپیدا
کنید. من دشمن شما بودم اما
شما را درستکار میپنداشتم...
دورویی و دورنگی شما از
خشم بود...عصبانی نیستم...
کاملآ طبیعی است. چرا مرا
زیاد تحویل میگرفتید؟
برای این بود که آن نامه را از
من بگیرید... ؟
طوری صحبت کردم که انگار
از یک بلندی بهزیر افتاده
بودم. ... به سخنانم گوش
میداد بدون اینکه درک کند؛
تا حدودی شرمگین بود.
با صدای آهسته و بمی گفت
«مرا ببخشید، من بد کردم.»
فریاد زدم به همین سادگی!...
«من از این فریبکاری منزجر
شدم... این کار پر دردسر...
از شما میترسیم، بهشما
اعتماد نداشتم.»
گفتم بله، بله، من آدم قابل
تحقیری بودم!
شما نمیدانید من در
چه ژرفایی فروغلتیدهام.
...جوانخام
ادامه دارد
...📚
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
بهترین تیتر مطبوعات
این بود عشق سراغ
اندی هاردی میآید
نام فیلمی با شرکت
میکیرونی محصول
۱۹۳۸ برایش پیغام
کوتاه فرستادم
برای همهچیز متأسفم
جوابی به من نداد
آفرین به او ...
قسمت قبل
● پایان ●
..
📖
قسمت ۴
اتکینز معتقد است وقتی
شرایط طبیعی مناسب
ایجاد شود، تکامل چیزهای
پیچیده- اجتنابناپذیر است.
حداقل شرایط طبیعی
چیست... از دید یک
فیزیکدان خالق باید
بینهایت تنبل باشد؛
« ذرات بنیادی یا هیچاند
یا بسیار ساده. »
اتکینز چون رشتهاش فیزک
است تئوری تکامل
زیستشناسی را مسلم فرض
میکند. مسلم کردن حقايق
را ساده میکند...
توصیف من از چیز پیچیده
یعنی: « ازنظر نامحتملها،
تشخیص آنچه قبلآ بوده،
ممکن نیست....»
کار پردهٔ عنبیه این است که
مدام روزنهٔ ورود نور را
تنظیم کند...
بخشی از« سریعترین و حساسترین
مجموعهٔ عدسیها ، تنظیم
تمرکز با تغییر ماهیچهها. ..
اولین چیزی که سر راه نور
است، گرهی از سلولهای
نوری و مغز است. سلولهای
گرهی، پردازش اطلاعات قبل
از فرستادن به مغز را برعهده
دارند... یادتان باشد همهٔ این
پیچیدگیها در هر شبکیه
۱۲۵ میلیونبار و در کل بدن
۱۰۰ تریلیون بار تکرار میشود..
.
- سَراسرِ وجودِ خویش را
وقفِ او کردم.
+ او چهکرد؟
- اَز یاد بُرد.
...
📖 #مطالعه گروهی
یک رسالهٔ تاریخی سیاسی
چرا لوئی فرانسه لمباردی
رو از دست داد
«برای اینکه به هیچیک از
دستورات فوق که برای
نگاهداری ممالک متصرفی
بهکار میبرند عمل نکرد.»
من با دآمبوز " که در
نانت " بود صحبت کردم
گفت اهل ایطالیا نمیفهمند
اگرهم میفهمیدن راضی
نمیشدند کلیسا قدرت و
عظمتدار شود. سبب بزرگی
کلیسا و دخالت اسپانیول در
ایطالیا همان فرانسه بود.
[ پس بدانیم ک هرکس سبب
قدرت و عظمت دیگری شود
کار خود را ساخته است.
بدانیم روابط با چنین
شخصی باید از روی حیله
و تزویر باشد یا از طریق
زور و قدرت حس عدم
اعتماد را در اون شخص
بیدار کند. ]
فصل چهارم
در باب مملکت داریوش
مملکت داریوش به تصرف
اسکندر مقدونی درآمد؛ چرا
سکنه بر علیه جانشینان
اسکندر یاغی نشدند؟
اسکندر کبیر ممالک آسیا روبهتزده شدین! جواب میدم؛
طی چند سال تصرف کرد و
قبل از فتح کامل، وفات کرد.
... جانشینان اسکندر
میتوانستند اين ممالک را
نگهدارن؛ موانع آنها،
جاهطلبی و حسادت بین
خودشون بود...
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
میخوای برگردی به
وجود ضعیف و بازنده
خودت حتی اگه
الان هم بخوای دیگه
نمیتونی این کارو کنی
فکر میکنی بتونی زندگیتو
رو همچین گذشتهای
بنا کنی واقعآ میخوام
بدونم تصور خودت از
زندگی آیندت چیه
برای او آسان بود که
در نوشتههایش مرا
روانی خطاب کند
میخواست از شر من
خلاص شود
قسمت قبل 👉
...
مطالعه 📖 ادبیات کلاسیک
باریتعالی ادامه فرمود:
غسلتعمید مشکلاتی ایجاد
میکند: بهنام آب، ابن و
روحالقدس به زبان لاتین
غلط است.
نباید از زبان افلاطون
نارساتر و از بیان سیسرون
کمتر باشد. ...
سنگال گفت پروردگارا!
مرغان دریایی صحیح غسل
تعمید یافتهاند یا نه؟ البته
جواب مثبت است.
( همه متحدالقول بودند )
سنکورنهی گفت ... این با
آداب کلیسا سازگار نیست،
اونا فهم ندارن. شعور ندارن.
عقل ندارن، این عمل خنثی
هست.
باریتعالی فرمود: بله.
اشکال همينه.
سنتاوگوستن گفت
بندازینشون جهنم.
- روح ندارن که!
- عجب داستان دلخراشی!...
- سنمائل عجب پیرمرد
خرفی است...
پروردگار فرمود: اون بیچاره
علم لدنی نداره، تقریبآ کور
و کره! گناه داره...
سنگرهگورا گفت بارلها
بهشون عمر جاودان عطا
فرما...
- روح جاودان میخوان
چکار؟ بلد نیستن ستایش
کنن. ...
- پروردگارا در آتش جهنم
بسوزونشون...
باریتعالی فرمود: با حکمت
و دانش ما سازگار نیست...
رحمت ما افزون است...
... خلاصه مشاجره شد ...
تصمیمگرفتند با مادام
سنت کاترین دالکساندری
مشورت کنن. که فلسفهٔ
افلاطون رو بلد بود و از
انجیل هم اطلاع کافی داشت
... لباس حریر و حمایل مریم و
... چشم همه بهش بود...
فصل هفتم
انجمنی در بهشت ( دنباله )
سنت کاترین: « بارالها فقط
بگم که جانوران عجیبی
هستند که هم اتساناند
هم حیوان؛ نصف پری، نصف
مار. بالاتنه زن، دم ماهی..
فکر کنید کیرون ( از دودمان
زئوس ) به تربیت آشیل "
پهلوان یونانی پرداخت...
داشتن چند عضو انسانی ...
برای درک سعادت کافی است
... به مرغان قطبی سر و تن
انسانی و روح جاودان، لیکن
حقیر عطا فرمائید و حله
همهچی » همه تشویق کردند
... سنت آنتوان فریاد زد
«خداوندا، الحذر، الحذر،
چنین کاری مکن! ... اینگونه
حیوانات موذی در دنیا
موجود است و اسمشون
زن بالدار است... من اگه
بخوام از اینها صحبت کنم
عمر جاویدانم کافی نخواهد
بود... ویرژیل هم توی کتابش
اشاره داشته»
حق سبحان تعالی فرمود:
عجبا، « زن مادر » و « زن
ماهی و زن بالدار چیه؟ »
صحبت از مرغان قطبی است.
شیخالرئیس آن پنجاهمشاجرات آخوندی در گرفت..
فیلسوف گفت پروردگارا چه
نیکو فرمودین. به اون
مرغان یه نیمتنه انسانی و
روح عطا فرمائید که جنجال
تموم شه ...
📚 جزیره_پنگوئنهاЧитать полностью…
✍ آناتول_فرانس
ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۵.
══ 🔻 ══ ❥
🛑 قدرت های درونی را بشناسیم !
◉ Gognus•Kimiagar
⚘️⚘️
.
2- آکانا پاسخ داد
« چرا نتوانم؟ من چندان
تجربهٔ سفر دارم که میتوانم
از پیش بگویم چه زمان به
درازا میکشد تا بهجایی
برسم؛ و با آسودگی خاطر به
تو قول میدهم در روز
معینی اینجا باشم. بگو
ببینم روز جشن چویو' چه
روزی است؟» هاسهبه گفت:
« آن جشن در روز نهمین از
نهمین ماه سال است. در آن
هنگام گلهای داوودی به
شکوفه مینشینند و
میتوانیم باهم به تماشای
آنها برویم. چه روز
بهیادماندنی خواهد شد!
پس قول میدهی که در
نهمین روز از نهمین ماه خود
را به اینجا برسانی؟» آکانا
تکرار کرد: « در نهمین روز از
نهمین ماه! » آنگاه با روی
خندان آنان را بدرود گفت
و با گامهای بلند و استوار
دهکدهٔ کاتو در استان
هاریما را پشت سر گذاشت؛
هاسهبه و مادرش با چشمانی
اشکبار دور شدن او را نظاره
کردند. میگویند:
« خورشید و ماه هرگز از
فروشدن و برآمدن
بازنمیایستد.»
ماهها به تندی از پی هم
گذشتند و پائیز از راه رسید،
فصل شکفتن گلهای داوودی.
در پگاه نهمین روز از ماه نهم،
هاسهبه برای استقبال از
برادر خواندهاش آماده گشت.
جشنی برپا کرد، خوردنیها و
نوشیدنیها خرید، خانه را
آراست و در گلدانها گلهای
داوودی از رنگهای گوناگون
نهاد. مادرش که شاهد کارهای
او بود گفت: « پسرم، استان
ایزومو بیش از یکصد فرسنگ
از اینجا دور است و راه آن
نیز کوهستانی و گذار از آن
دشوار؛ نمیتوان یقین داشت
که آکانا همین امروز بتواند
خود را به اینجا برساند.
بهتر نیست پیش از اینهمه
تدارک، منتظر رسیدنش شوی؟»
هاسهبه پاسخ داد: « مادر!
آکانا قول داده که همین امروز
اینجا باشد و نمیتواند
پیمانشکنی کند! اگر بیاید و
ببیند که ما پیش از رسیدنش
جشنی فراهم نکردهایم،
خواهد دانست که در درستی
سخنش تردید روا داشتهایم و
آنگاه شرمسار خواهيم شد.
روز دلانگیزی بود، در آسمان
ابری نبود و هوا چنان آرام
بود که گویی جهان، هزاران
فرسنگ پهنتر و گستردهتر از
روزهای دیگر شده است. در
بامداد آن روز، رهگذران
بسیار از آن ده گذشتند و
شماری از آنان سامورایی
بودند؛ هاسهبه به تکتک آنان
مینگریست و چندبار پنداشت
آکاناست که نزدیک میآید.
زنگهای معبد از رسیدن
نيمروز خبر داد ولی از آکانا
خبری نشد. پس از نیمروز
نیز هاسهبه پیوسته چشم به
بازگشت برادرش داشت.
آفتاب فرونشست و باز هم
آکانا پدیدار نگشت. با اینهمه،
هاسهبه همچنان بر در دروازه
ماند و به جاده چشم دوخت.
🇯🇵 ادبیات ژاپن
داستانهای کوتاه
پیمانی که نگهداشته شد
از مجموعه داستانهای
( پیمانی که شکسته شد )
👤 لافکادیو هرن
ترجمه: امیرعباس خسروی
نشر #مرکز
✍ ادامه دارد...
.
دروس خارج از فقه
محدود کردن سوختگیری
کمکردن سهمیه و ...
گران کردن اینترنت
اینطوری ک خوشون مصرف
گیگ رو محاسبه میکنن ...
نحوهٔ برگزار امتحانات ...
برخورد با نوع پوشش ...
تورم ...
دستور حمله ...
و ...
چطور دوام میاریم ؟!
📸 هرمزگان
دهسال طول میکشد
تا
یکشبه، موفق شوید.
👤محمدحسن شهسواری
_ حرکت در مه
@ktabdansh 📚🌾
.
جنگ خیام با خرافات و
موهومات محیط خودش
در سرتاسر ترانههای او
آشکار است و تمام زهرخندهای
او شامل حال زهاد و الهیون و
فقها میشود و بهقدری با
استادی و زبردستی دماغ
آنها را میمالاند که نظیرش
دیده نشده...
این قافلهٔ عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غمِ فردای حریفان
چه خوری
پیشآر پیاله را که شب
میگذرد
- ترانههای خیام
- صادق هدایت
.
قسمت ۳۲
ترک اتاق، ذهن فیلیپ را از
لجن پاک نکرد. در تقلا برای
رسیدن به آرامش، بهخود
دستور داد:
مقاومت نکن،« باید در برابر هر نابخردی،
ذهنت را پاک کن، جز تماشای
افکارت کاری نکن... چهرهٔ
پم ' با همهٔ جزئیاتش را
میدید... اشتیاق او را
دربرگرفته... به عضله
تونی' فکر کرد؛ ملوان زبل
که اسفناج را میبلعید
( همون کارتونِ ) ... قدم زد،
زندگیاش بر بنیانهای
دروغین استوار بود.
... ( صحبت از رابطهٔ احساسی« زندگی من حالم رو بههم
پم و فیلیپ... ) جولیوس از
فیلیپ پرسید چطور قدم نهایی
برای تغییر رو برداشتی؟
یک انتقامِ شیرین 🙃
اگر کسی به شما بدی کرده،
به او یک شکلات بدهید.
او به شما بدی میکند،
شما به او شکلات میدهید.
و این تا زمانی که او به
دیابت قندی مبتلا نشود
ادامه پیدا میکند...
◇ فیانا رانفسکایا
📚🍃🌺
• ممکن است توانايي
شما را به اوج برساند،
• اما این سرشت و شخصیت
است که شما را در اوج
نگهمیدارد.
🌱🌱🌱
• بهترین نوع جاهطلبی،
به رشد شخصیت و توانایی
مربوط است، نه موقعیت و
قدرت که بهراحتی ازدست
میروند.
• شما هرجا که بروید،
شخصیتتان را باخود
همراه دارید و این بهشما
امکان میدهد تا در برابر
ناملایمات پیروز شوید. 🌱
_ جردن پترسونЧитать полностью…
..
- من، ایستادن، راهرفتن وَ
دویدن را بلد بودم.
+ او چهکرد؟!
- بامن اَز پریدن سخنگفت
وَ رفت.
...
✍ هرچیزی که دوستداریم،
یک روز همچون
برگهای پائیزی
ناپدید میشوند.
پس باید آگاه باشیم،
نگذارید لذت آنها
باعث شود، بهحدی
دوستشان داشته باشید
که فقدانشان آرامش
ذهنیتان را برهم بزند.
[ 📔 قطار فلسفه
/ - اریک واینر
صفحهٔ ۳۹۴ - طاقچه ]
انگیزشی:👇🏻
《و اعتماد به خدا،محکمترین امید من است♥️ 》
🦋🌱با چنلای این فولدر ارتعاش و فرکانس زندگیت رو تغییر بده و به اطلاعاتت بیافزا🌱🦋
✿✧✿✧✿✧✿✧✿✧✿✧✿✧✿✧✿
👇🏽بهترین چنلای تلگرام در یک نگاه،جوین شو تا لیست پاک نشده👇🏽
...
3- پس از نیمروز نیز
هاسهبه پیوسته چشم به
بازگشت برادرش داشت.
آفتاب فرونشست و بازهم
آکانا پدیدار نگشت.
با اینهمه، هاسهبه همچنان
بر در دروازه ماند و به جاده
چشمدوخت. در آن شب
مادرش نزدش رفت و گفت:
« پسرم، میگویند رأی آدمیان
چنان دگرگون میشود که
آسمان خزان. ولی گلهای
داوودی تو فردا نیز تازه
خواهد بود. بهتر نیست
امشب بخوابی و فردا منتظر
آمدنش شوی؟»
هاسهبه گفت: «مادر، تو برو
و آسوده بخواب، من هنوز هم
از آمدن آکانا نااميد نشدهام.»
مادرش به خانه برگشت و
هاسهبه همچنان در دروازه
ماند. آسمان شب همچون
روز آرام و بیابر بود .ستارههای
بیشمار در آسمان
میدرخشیدند و شب را
روشن میکردند. دهکده در
خواب بود؛ -' سکوت شب
را تنها آوای جویبار کوچکی
میشکست و پارسهای
گاهوبیگاه سگهای دهقانان
که از دوردستها برمیخاست.
هاسهبه بازهم منتظر ماند، تا
زمانیکه ماه در پشت تپهها
فرو رفت. و در این هنگام،
نخستین بار در آمدن دوستش
تردید کرد. ولی درست
زمانیکه میخواست به خانه
برگردد، در دور و در راه، مرد
بلندبالایی را دید که نزدیک
میآمد- بسیار سبک و بسیار
تند؛ و لحظهای دیگر توانست
آکانا را بازشناسد.
هاسهبه از شادی فریادی
کشید و بهسوی آکانا شتابید؛
« آکانا خوش آمدی! من از
بامداد تا کنون چشم به راهت
بودهام!... ولی به هر روی تو
به قولت عمل کردی... برادر
بیچارهام، بیگمان بسیار
خستهای. - بیا که همهچیز
برای پذیرایی از تو آماده
است.»
آکانا را به خانه برد و در صدر
مجلس نشاند چراغ را که با
سوی کم پرتو افشانی
میکرد افروختهتر کرد و
افزود: «مادر امشب کمی
خسته شده بود و پیش از
این به بستر خواب رفته است؛
ولی هم اکنون میروم و او را
بیدار میکنم.» آکانا به نشانهٔ
مخالف سر جنباند و
ناخرسندی نشان داد.
هاسهبه گفت: « هرگونه که
تو بخواهی برادر.» و خوراک
گرم و باده در برابر مرد از
سفر برگشته گذاشت. آکانا
به خوردنیها و نوشیدنیها
دست نزد و همچنان خاموش
و بیجنبش بر جای ماند.
سپس با آوایی نرم - پنداری
که از بیدار شدن مادر هراس
داشته باشد- گفت: «اکنون
باید به تو بگویم که چه شد
که چنین دیر به اینجا رسیدم.
زمانیکه به ایزومو رسیدم،
دریافتم که مردم آنجا،
مهربانی فرمانروای پیشین
آنجا، اِنیا " را از یاد بردهاند
و خدمت سونههیسا " ،
فرمانروای غاصب، که دژ
توندا ' را به چنگ آورده،
پذیرفتهاند. در آنجا به دیدار
یکی از خویشاوندانم به نام
آکانا تانجی رفتم. هرچند که
میدانستم او به خدمت
سونههیسا درآمده است و
همچون یکی از بندگان او درون
آن دژ بهسر میبرد. او مرا
برانگیخت که خود را با
سونههیسا آشنا گردانم.»
🇯🇵 ادبیات #ژاپن
#لافکادیون_هرن
ترجمه امیرعباس خسروی
از مجموعه داستانهای
داستانهای کوتاه
( پیمانی که شکسته شد )
• پیمانی که نگهداشته شد.
نشر #مرکز
✍ ادامه دارد...
...📚💫
.
ستارههای سُربی،
فانوسکهای خاموش،
منُ هُجومِ گریه،
از یادِ تو ... فراموش.
اردلان سرافراز
《 بهتر است به خاطرِ
کسیکه هستی
موردِ نفرت باشی تا اینکه
برای کسی که نیستی
دوست داشته شوی
👤#آندره_ژید. 》
ما عاشق عشقیم که
در موم رسیدیم
چون شمع به پروانهٔ
مظلوم رسیدیم
یک حملهٔ مردانهٔ مستانه
بکردیم
تا علم بدادیم و به
معلوم رسیدیم
🍃🌺
رازِ دل اگر به کلام شود،
دیگر حرمتی برایش
نمیماند، حکیم،
جز این است؟
چشمها نوری دارند که
فقط با دیدنشان
میشود فهمید
در پسشان چه میگذرد.
" آدمِ هوشیار با یک
تیر نمیرود شکار..."
رابعه و بکتاش،
عاشقانهای منظوم
براساس الهینامه
شیخ فریدالدین
عطار نیشابوری.
#رابعه نخستین
زن شاعر پارسی.
#حکایت #عطار
@ktabdansh 📚🌺🍃
📚✍
▫️برای اعتراف نزد
کشیش رفته و کشیش
به او گفته بود خداوند
همهچیز را میخواند
و میبیند.
▫️کدام خدا؟ آن خدایی که
مخلوق فکر ماست و ما
فکر میکنیم با پرستیدن او
رستگار میشویم؟
چه رستگاریای از این بالاتر
که آدمی خویش را بشناسد.
خداشناسی یعنی خودستائی
اما خویشتنشناسی اصل
وجود انسانی است.
▫️اگر بندگان آن خدا
خودِ حقیقی خود را بشناسند
به کمالمطلوب میرسند،
زیرا خودشناسی یکی از
راههای رستگاری است
نه خداشناسی که ما را به
خودستائی بکشاند.
« این است راه خودستائی:
تمام مردم همیناند،
خدا را میستایند،
در مقابل فرماندهان
تعظیم میکنند،
به همه دروغ میگویند،
حیله و تزویر میفروشند،
چون خود را ناشناختهاند
و به موجودیت انسان
پی نبردهاند. »
|| ژان_پل_سارتر
آخرین مهلت |
..
.
#مطالعه 📖 قسمت نهم ;
ازنظر گوران، انسانها شبیه
ماهی بودند، همدیگر را
میگرفتند و میخوردند و
او نمیخواست خورده شود...
رئیس باشگاه ماهیگیری یکی
از شاهدان دفاع بود....او
شهادت داد که « یلیسیچ مردی
آرام است و مطمئنا
آزارش بهمورچه هم نمیرسید.»
گوران یلیسیچ، مادرش؛
شاغل بود و در خیابانی بزرگ
شد که صربها و مسلمانان
کنارهم زندگی میکردند...
او هرگز توهینی دربارهٔ کسی
بر زبان نیاورد. توجهی به
تفکر صربها نداشت
نه دادستان و نه وکیل مدافعدو روانپزشک گزارش دادند
نمیتوانستند کوچکترین
دلیلی دربارهٔ اینکه چگونه او
تبدیل به یک قاتل شد ارائه
دهند. یلیسیچ ۲۳ ساله
بوده. هیچچیز او ذاتی
خشن را بروز نمیداد...
در دادگاه، کاملآ خونسرد
نشسته بود...
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
تکه هایی از یک🫂 رویا
♦️مسیرموفقیترابا ما طیکنید♦️
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
با خودم تکرار کردم
خوب رفتار کن
خوب رفتار کن
اگر کار احمقانهای
کنید من هم میرم
سراغ همون
همیشه برای نقشهٔ
پشتیبانت یه پشتیبان
داشته باش
فرض کنید او دروغ
گفته و به هیچکدام
از حرفهایی که زده
اعتقاد ندارد
پس من پدرش را
درمیآورم
قسمت قبل
◽️ کاپیتالیسم
◽️سوسیالیسم
◽️کمونیسم
قرار ملاقات میگذارند.
کاپیتالیسم و کمونیسم
بهموقع میرسند ولی
سوسیالیسم دیر میکند.
پس از مدتی سروکلهٔ سوسیالیسم
هم پیدا میشود و میگوید:
سلام ببخشید
در صف گوشت بودم.
کاپیتالیسم میپرسد:
صف دیگر چیست؟
کمونیسم میپرسد:
گوشت دیگر چیست؟
📚 « من به آن میخندم ص ۶۲ »
_ #میخائیل_میلنیچینکو ↪️
تاریخنگار و پژوهشگر
فولکلور روسی،
مجموعهای طنز که به نقد
رهبران سیاسی میپردازد.
« دانستن این سه مفهوم
کاپیتالیسم، سوسیالیسم،
کمونیسم 👉 »
.
5- نگهبانان دختر همچنان
در برابر بازی ناتمامشان در
خواب بودن. از فریاد
سرورشان از جا پریدند و
وحشتزده به آن صحنهٔ
فجیع و هولناک خیره ماندند...
سر معلوم نبود کجاست- زخم
نشان میداد که سر« بریده »
نشده بلکه « کنده » شده بود.
ردی از خون از تخت دختر تا
گوشهٔ راهروی بیرونی کشیده
شده بود؛ جاییکه درِ رو به
باغ قرار داشت اما در از هم
شکافته بود. هر سه مرد ردّ
خون را به درون باغ دنبال
کردند، بر روی علفها،
بر روی خاک، در امتداد کنارهٔ
زنبق-،پوشيدهٔ برکه، در زیر
سایههای سنگین درختان سدر
و خیزران. و به ناگاه در یک
لحظه خود را رودروی
موجودی کابوس مانند
يافتند، کالبد زن جوانی که
زمانی دراز به خاک سپرده
شده بود و اینک در برابر
گور خویش ایستاده بود، در
یک دست زنگی بهدست داشت
و در دست دیگر کلهای را
بهچنگ گرفته بود که از آن
خون میچکید... هر سه مرد
لحظهای بر جا خشکشان زد
و سپس یکی از مردان
جنگجو، دعایی بودایی بر زبان
راند، شمشیر از نیام بیرون
کشید و ضربهای بر آن پیکر
نواخت. کالبد زن آناً از هم
پاشید و بر خاک فروریخت،
تکههای پوسیدهٔ کفن،
استخوانها و موها و ناقوس
کوچکی که با سروصدای
بسیار به روی زمین غلتید.
اما پنجهٔ بیگوشت دست
راست زن هرچند از مچ جدا
شده بود، همچنان سر دخترک
را بهچنگ گرفته بود و هنوز
آن را در چنگ میفشرد،
همچون چنگالهای خرچنگی
که میوهٔ فروچکیده از درختی
را خرد میکنند.
[ به دوستی که این داستان
را برایم روایت کرد گفتم:
« داستان ناخوشایندی بود.
انتقام مرده - اگر هیچ چنین
چیزی را بتوان پذیرفت- باید
از مرد گرفته میشد. » آن
دوست گفت: « مردها چنین
میپندارند، ولی زنها احساس
دیگری دارند... » حق با
او بود. ]
🇯🇵 #ادبیات_ژاپن
نویسنده #لافکادیو_هرن
امیرعباس خسروی
نشر #مرکز
از مجموعه داستانهای کوتاه
( پیمانی که شکسته شد )
پایان.
از همین مجموعه ؛
( پیمانی که نگهداشته شد )
1- من پیش از پایان پائیز
بازخواهم گشت. این سخنی
بود که « آکانا سویِمون »
چند صد سال پیش، هنگام
وداع با برادرخواندهاش
« هاسهبه سامون » بر زبان
راند. آن هنگام بهار بود و آنجا
دهکدهای کاتو نام، در استان
هاریما. آکانا از ساموراییهای
استان ایزومو ' بود و
میخواست به دیدن زادگاهش
برود. هاسهبه گفت: « زادگاه
تو ایزومو بسیار دور از
اینجاست و از این رو شاید
برایت دشوار باشد که بتوانی
در روز معینی به اینجا
بازگردی. ولی چه خوب بود
اگر میدانستیم درست در چه
روزی به اینجا میرسی. در آن
صورت میتوانستیم از پیش،
جشنی برای خوشامدگوییات
برپا کنیم و در دروازهٔ ده
به پیشوازت بیاییم. »
✍ ادامه دارد...