ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

...

داستان شب

📚 #مالون_می‌میرد
✍ #ساموئل_بکت

۱- به‌زودی می‌میرم و
همه‌چیز تمام می‌شود.
شاید ماه آیند، یعنی آوریل
یا مه. چون هنوز اول سال
است. این را نشانه‌ها به‌من
می‌گویند. شاید اشتباه
می‌کنم. عید عروج که نه،
اما بعید نیست با آخرین
نفس‌هایم تا عید تجلی هم
دوام بیاورم. اما فکر نکنم.
این را احساسم به‌من می‌گوید.
چند روزی است که این
احساس را دارم و باور دارم.
نه دیگر به این طعمه‌ها نوک
نمی‌زنم. دیگر به ظرافت و
قشنگی نیازی ندارم. اما بهتر
که به مرگ تن بدهم،
بی‌سر‌و‌صدا، بی سراسیمگی.
مشکل فقط درد احتضار است.
باید مراقب این دردها باشم.
از وقتی به اینجا آمده‌ام
کمتر به این دردها فکر
می‌کنم. باید مراقب این
غلیان‌های عاطفی باشم.
با گریه‌ها و خنده‌های
بی‌صدا بدون مبالغه. باید
طبیعی باشم. دیگر نه داغ
خواهم بود و نه سرد، باید
ولرم باشم. شاهد مردنم
نخواهم بود و این همه‌چیز
را خراب می‌کند. مگر شاهد
زندگی کردنم بوده‌ام؟
تابه‌حال شکوه و شکایتی
کرده‌ام؟ چرا باید شاد باشم؟
دیگر به سؤالی جواب نمی‌دهم.
در این دورهٔ انتظار
داستان‌هایی تعریف می‌کنم؛
نه زیبا نه زشت، همهٔ این
داستان‌ها عاری از حیات
خواهد بود. درست مثل خود
داستان‌گو. قبل از هرچیز
اجازه دهید بگویم هیچ‌کس
را نمی‌بخشم. امیدوارم
روزگار همهٔ آن‌ها سیاه شود
و در دل آتش و یخ دوزخ
بیفتند و در نسل‌های پست
و نفرت‌انگیز آینده از
بدنام‌ترین آنها محسوب شوند.
برای امشب کافی‌ست.
حالا مسئله بازی است.
هيچوقت بازی بلد نبودم،
تا این لحظه. حسرت بازی
کردن داشتم، اما می‌دانم
محال است. برای آدم‌ها و
اشیا چیزی خوش‌تر از بازی
کردن نیست، حتی حیوانات.
اولش همه‌چیز خوب پيش
می‌رفت، همه به سراغ من
می‌آمدند، اما هنوز چیزی
نگذشته، متوجه شدم تنها
مانده‌ام در قعر تاریکی.
به همین دلیل از تلاش کردن
برای بازی دست برداشتم و
به بهتی توأم با بی‌اعتنایی
به عزلت پناه بردم. از این
به‌بعد اوضاع فرق می‌کند.
بازی می‌کنم. شاید مثل
گذشته مطرود بمانم.
داشتن توان لازم برای چنین
طرحی امیدبخش است.
در طول شب بایست به
جدول زمانیم فکر کنم.
چهار داستان تعریف کنم.
یکی در مورد یک مرد و یکی
در مورد یک زن ، یک شیء
و یک حیوان احتمالا یک پرنده.
شاید مرد و زن را در یک
داستان بياورم. مرد و زن
تفاوت چندانی باهم ندارند.
اگر داستانم را تمام نکنم،
اهمیتی ندارد. شاید هم
فهرستی درست کنم.
هر اتفاقی بیفتد، این کاری
است که بی‌تردید باید
انجامش دهم.
آرزویم این است که واضح
حرف بزنم. بدون وسواس.
مرگ ناگهانی هم احتمالش
هست.‌ بهتر نیست از
داشته‌هایم حرف بزنم؟
منطق اینطور حکم می‌کند،
اما منطق من چندان نفوذی
بر من ندارد. یعنی می‌توانم
تصور مردنم را بدون به‌جا
گذاشتن آن فهرست بپذیرم؟
طفره رفتن‌های همیشگی‌ام.
همیشه گفته‌ام هنوز زود است.
پس اول داستان‌هایم و بعد
اگر همه‌چیز خوب پيش
برود، فهرستم. اول داستان
زن و مرد و حیوان و شیء
احتمالا سنگ. بعد به مسئلهٔ
داشته‌هایم می‌پردازم. اگر
زنده ماندم، اقدامات ضروری
را انجام می‌دهم. عادت
نداشتم مقصدم را بدانم.
اما می‌دانستم که در نهایت
به آنجا می‌رسم. جادهٔ طولانی
و بن‌بست، به‌هرحال جایی
به پایان می‌رسد. خدای من!

ادامه را
در قسمت دوم می‌خوانیم ...

...📚📖💫

Читать полностью…

کتاب دانش

...

زیباترین و درعین‌حال
اندوهگین‌ترین توصیف؛

تیره‌ترین رنگِ ممکن را بخر،
بزرگ‌ترین قلم‌مو را بردار
وَ با خطی پهن و پر‌رنگ،
زندگی‌ام را به دو قسمتِ
دیروز و امروز تقسیم کن.

عصای موسی را بردار
وَ جریان زمان را
مثل جریان سیلابی بشکاف.

عمقِ زمان را بخشکان.

تنها آن‌وقت است که می‌توانی
حالِ امروزم را بفهمی ..


لیانید آندری‌‌یف
کتابِ یادداشت‌های شیطان
ترجمهٔ حميدرضا آتش بر‌آب

Читать полностью…

کتاب دانش

🎲♟دسترسی ویژه به کانالهای علمی🎲♟

🫟♦️برای داشتن این مجموعه در مدت🫟♦️

محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎭🎓

جهت هماهنگی در لیست🫱🏼‍🫲🏼
@HHo_bb

Читать полностью…

کتاب دانش

.

پیر شدن
در جایی‌که تفریحی
در کار نباشد،
اصلا لطفی ندارد .

کتابِ سفر به انتهای شب
لویی فردینان سلین

Читать полностью…

کتاب دانش

ناهماهنگی شناختی چیست؟

چرا گفتن اشتباه کردم سخت است؟

یک تهدید برای بقا
یا یک فرصت برای
یادگیری ؟

@ktabdansh 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

مطالعهٔ گروهی

یک رسالهٔ تاریخی سیاسی

وقتی تمام اعمال
دوک را می‌سنجم خطایی
مشاهده نمی‌کنم. او از
مقامی ساده به ارجمندی
رسیده بود... طوری‌که همه
در روابط با او صلاح و
منافع خود را بدانند...

تنها انتخاب بد او
پاپ جولیوس دوم بود ؛
می‌توانست از انتخاب
مخالفین خود جلوگیری کند
...
« هرگاه کسی تصور کند
که به‌وسیلهٔ انعام و احسان
فوق‌العاده صدمات و
خطاهای قدیم فراموش
می‌شوند، خود را
گول زده است
. »
و همین انتخاب پاپ
سبب‌ سقوط او شد.‌

فصل هشتم
در باب کسانی‌که از راه
جنایت به مقام شهریاری
می‌رسند

دوطریق برای مقام شهریاری
طریق اول
« آگاتوکلس سیسیلی » هم
عادی بود هم از پست‌ترین‌ و
فاسد بود که به مقام پادشاهی
« سیراکوس » رسید. ...
دارای فکری قوی و بدن
نیرومند بود... پس از
سربازی، به مقام سرداری
رسید... در یک روز اعضای
مجلس سنا و مردم را دعوت
کرد و به قشون تحت‌فرمان
خود دستور داد همه را به
قتل رساندند... حاکم
بلامانع شهر شد. جزیرهٔ
سیسیلی را نیز به‌دست
آورد...‌ ببینید
« نه بخت و اقبال مساعد
داشت نه موافقت و
همراهی بلکه فقط از راه
سربازی خود را پادشاه
کرد » « ارتکاب اعمال
زشت، کشتن هموطنان،
عاری از رحم و مروت بود
... » ظلم‌های بی‌حد او
مانع از آن است که ما او
را در ردیف مردان بزرگ
به‌شمار آوریم.
...
در عصر ما الکساندر
ششم، یک طفل برجای
گذاشت... او را نزد
پااولو ویتالی از سرداران
نامی فرستادند...‌ چون
دارای هوش و ذکاوت
سرشار و عزمی راسخ بود
... به مقام سرداری رسید
... و « جیووانی فگلیانی »
( دائی‌اش ) هیچ کوتاهی
نکرد... در منزلش او را راه
داد و ... همین‌که غذا
خوردند، سواران او همه را
از جمله دائی‌اش به قتل
رساند...
« الیورتو » سوار اسب شد
و مردم را وحشت‌زده کرد...
همه را وادار به اطاعت کرد.
... مالک شهر شد و حکمرانی
برقرار کرد ... و در آخر
سزار بورجیا او را به دار
آویخت.
« سؤال این است چطور
اینان با ظلم و خونریزی
نتوانستند در مملکتشان
در امان زندگی کنند بدون
توطئه یا خیانت »
مسئله این است؛
« ظلم به نیت خوب یا بد »
( اگر اجازه بدهید چیزهای
بد را نیز خوب بنامیم )
چیزهایی که فقط یک‌بار
برای استحکام سلطنت
اعمال می‌شود و بعدها
تکرار نمی‌شه؛ مگر برای
خیر و صلاح توده‌ها. لکن
جنایاتی که برای نیات سوء
اعمال می‌شه به مرور زمان
فزونی می‌یابد.
" این درس را بیاموزیم که
در هنگام فتح، فاتح باید
صدمات را پیش‌بینی کند
و یک ضربت کافی باشد و
افکار را راحت کند. اگر
مدام شمشیر بکشد،
سکنه هرگز اعتماد نخواهند
داشت؛ پس یک‌بار باید
ظلم و فشار و سختی باشد
و ملاطفت و ملایمت
شروع شود، آن مصائب
جبران خواهد شد.
« یک پادشاه عاقل حکمرانی
خود را با ملت خود با تدبیر
عمل نماید که بعدها مجبور
نشود سیاست یا رفتار خود
را مکرر تغییر دهد, که
ناچار به زور و خشونت
نشود »

📚 شهریار II principe
👤 نیکولو ماکیاولی
مترجم محمود محمود
انتشارات نگاه

پایان قسمت ۷

Читать полностью…

کتاب دانش

◽️◽️◽️

وَ قابل تفکر است
این جمله از

✍ اومبرتو اکو
از کتاب آونگ فوکو

حتی یک قورباغهٔ درختی‌
هم اگر زیاد نگاهش کنيد
می‌تواند شما را شیفته کند
...

🔔 بیندیشیم دل‌بستهٔ
چه هستیم.

Читать полностью…

کتاب دانش

.

تا چند فریبِ خَلق
با نامِ مسلمانی

سَر بَر سَرِ سجاده
مِی خوردنِ پنهانی

تو سنگِ سیَه بوسی
من چشم سیاهی را

مقصود یکی باشد
بیگانه چه می‌دانی

ضایع چه‌کنی شب را
لب ذاکر و دل غافل

تو ره به خدا بردن
مستانه چه می‌دانی

روزی‌که فرو ریزیم
بنیاد تعصب را

دیگر نه تو می‌مانی
نه ظلم و پریشانی


هما میرافشار

Читать полностью…

کتاب دانش

وُجدانِ مُعَذب،
می‌تواند
دوستی را
مَسموم کند..

آونگ فوکو ✍ اومبرتو اکو
نشر روزنه

Читать полностью…

کتاب دانش

...

دریاس را در آغوش گرفت
... ژنرال را کشته‌اند...
الیاس گوش کن، باید قوی
باشی. مادرمان مرده ...
رنگ الیاس تغییر کرد...
متحیر و گیج نگاه کرد...
دیگر آن مرد درهم‌شکستهٔ
لحظهٔ پیش نبود...

« چه اندوهی است و
چه دل شکستن دیگری را
که باید تحمل کنیم...
چه بگویم... زن بدبختی بود
... خوددار و سرسخت ... »
صدای هردو غریب و
سرد بود ...
« نمی‌توانم جنازه را رها
کنم. رهبر و پیشوای ما
برای ما جان داد. » ...
چه می‌گویی الیاس؟
مادرمان در سردخانه است...
همه‌اش دروغ است.
من اشک‌زاده را دیدم...
«جنازه‌اش داخل است بیا
ببین» ... رفتند داخل...
« برادرم آمده است با
شهیدمان خداحافظی کند
... » او را ببین. برایش
دعا کن ... خم شد. اشک‌زاد
بود. چشمش پر از ترس
شد ...
« عجیب است برای
خاکسپاری مادرمان
نمی‌آیی. »
« در چنین لحظاتی باید
به برادران انقلابی‌مان پشت
کنم؟... اشک‌زاد شهید شده
... همه مشکلات دارند...
اگر به این بهانه‌ها، سنگر را
خالی کنیم و اتحاد را
ضعیف کنیم، چه‌جور آدمی
هستیم؟ ... چیزی که به
زندگی‌مان معنا می‌دهد،
باهم بودن است. ... »
دریاس گفت من می‌روم
... فکری به سرت افتاده و
آن را اشغال کرده، من
نمی‌فهمم...
« نمی‌توانم... جنازۀ مقدس
مادرمان را دفن کنم. به من
حق بده... این سرنوشت
من است. انسان انقلابی
مال خودش نیست »...
۷
جز مادرش، یازده نفر دیگر
در سردخانه بودند... در
سردخانه با مردی به اسم
استاد مردان، که برادرش
مرده بود آشنا شد ... گفت
« من معلم زبان و دینی‌ام.
مردم اصلا دین برایشان
مهم نیست. این شهر
مشکلات بزرگی دارد، مردم
دنبال چیزی‌اند که بپرستندش.
خدا به‌تنهایی برایشان کافی
نیست. ... اگر خدا برایشان
کافی بود، دنبال عبادت
دیگری نمی‌رفتند... خدا
برای تمام انسان‌هاست.
تمام مخلوقات. می‌فهمی...
افسوس صحبت‌مان با
مراسم احترام به مرده‌ها
جور در نمی‌آید... »‌...
جنازه را در وانت گذاشتند...
« مردم اینجا دنبال زنده‌ها
نمی‌روند، هیچ‌وقت پی
زنده‌ها نمی‌روند. »
دریاس گفت « چرا این
مردم رهبران را به خدای
خود تبدیل می‌کنند؟ »
« سؤال عجیبی می‌پرسی.
برای مردم خدا مهم نیست.
چون برایشان کافی نیست.
به‌خاطر همین به‌دنبال
جانشین‌هایش هستند. ...
همیشه همین‌طور بوده.
قبلآ شیخ و امام‌ها را
می‌پرسیدند. حالا تغییر
کرده. من معلمم. می‌گویم
مردم مملکت ما باید چیزی
داشته باشند که بپرستند.
نه، نه، باید کسی باشد که
سجده‌اش کنند و او
نجاتشان بدهد ...
خودت بهش فکر کن ... »
در مسجد کسی نبود...
همه به مراسم رفته بودند
... همراه استاد مردان
مرده‌ها را شستند و خاک
کردند.‌.. دریاس نمی‌دانست
ژنرال با چه مراسم باشکوهی
کنار رود اروان به خاک
سپرده شد... پرسید
« استاد مردان، اشک‌زاد
کیست؟ کمکم کن او را
بشناسم...‌» پاسخ داد
« به چیزی دست نزن که
ایمان و خوشبختی مردم
به آن وابسته است... ولش
کن. نزدیکش نشو...
به‌خاطر خدا چنین
چیزی از من نپرس »

📚 دریاس و جسدها
✍ بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچه‌ای
نشر ثالث ص ۱۰۳

مطالعه گروهی 📖
قسمت نهم

ادامه‌داره

Читать полностью…

کتاب دانش

...
در موردِ حرفِ مفتِ مردم ...
بهترین کار؛
نشنیده گرفتنشان است!

از همین کتاب
خانوادهٔ پاسکال دوآرته

Читать полностью…

کتاب دانش

══ ❤️ ══ ❥

🛑 دانـش ریڪی • انرژی‌درمانـی
◉
Reiki•Knowledge
▪️▪️

Читать полностью…

کتاب دانش

انسان‌ها
همیشه
به قدرت
اهمیت داده‌اند تا
به حقیقت ...

یووال هراری

Читать полностью…

کتاب دانش

➖➖➖
- من،
مُنکرِ وُجودِ
خداوند نیستم.

+ پس منکر چه هستی؟

- اِدِعاهای بَشَر ...

|| خانوادهٔ موسکات
آیزاک باشویس سینگر

Читать полностью…

کتاب دانش

تمام ادیان

بهانه‌ای برای ستمگران
بوده‌اند تا با نام یک
ارادهٔ الهی،
دست‌های خود را
به خون بی‌گناهان
آلوده کنند.



👤 ژان میله

وصیت‌نامه



@ktabdansh 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

Patriotism
Is loyalty to
Your nation, not to Your
Government.
Be a good citizen,
Not a blind slave.

میهن‌پرستی،
وفاداری به ملته،
شهروندی خوب باش،
نه برده‌ای کور.

Читать полностью…

کتاب دانش

...

مطالعه گروهی 📖 قسمت ۷

برای بیشتر زیست‌شناسان
توضیح این نمونه‌ها کار
مشکلی نیست.
ما نمی‌خواهیم هوش
آدم‌ها را بسنجیم.
از ذهنمان داستان نسازیم.
حیرت بشر از دستگاه‌های
پیچیدهٔ طبیعی، به‌گونه‌ای
که اسقف « جی.بی‌نت » از
تار عنکبوت؛ غیرممکن است
که شک کنید که نه
اجدادشان، معمار باشند و
نه تغییرات تصادفی آن را
به‌وجود آورده است.
« ابدا غيرممکن نیست‌ »
اسقف دوباره می‌گوید
« چشم، چگونه می‌تواند
تکامل یابد »
« این کار استدلال نیست
بلکه اثبات ناباوری خود است»
دو چیز را بگویم؛
« ۱؛ ما درک گستره‌ی زمانی
نداریم؛ صدسال برای عمر ما
طولانی است، چشم، فسیل
نمی‌شود، ما نمی‌دانیم چقدر
طول کشیده تا به کمال برسد،
یا راه‌رفتن انسان روی دو پا!! »
«۲؛ دومین عامل ناباوری ما از
فرضیهٔ احتمالات به‌صورت
شَمی استفاده می‌کند؛ کوکو
پرنده‌ای که تخمش را در
لانهٔ دیگران می‌گذارد »
« توالی هریک از این
وضعیت‌ها برای موفقیت
کل لازم است، خلقت باید
هم‌زمان صورت گرفته باشد »
سنجش آماری میزان
نامحتمل بودن یک پیشنهاد،
راه مناسبی است برای ارزیابی
کردن باورپذیری آن.
۱- انتخاب طبیعی درست
خلاف اتفاقی بودن آن است
و ۲- لزومی ندارد که همهٔ
کارِ کامل شده در یک زمان
حادث شده باشد.

فصل ۳
انباشته شدن تغییرات کوچک

خوش‌ساخت بودن جانداران
یعنی چگونه به‌وجود آمده‌اند؟
پاسخ داروین « با تغییرات
تدریجی بوجود آمده‌اند،
از چیزهای ساده ؛ حاصل
تصادف... انباشت گام‌به‌گام
حاصل اتفاق نیست؛ بقای
غیرتصادفی آن را هدایت
می‌کند »
در یک ساحل قدم می‌زنید؛
سنگ‌ریزه‌ها... گویا تنظیم
شده‌اند؛ موج‌ها آن‌ها را به
اطراف پرتاب می‌کنند، این
نظم زاييدهٔ هیچ فکری نیست.
« دنیا پر از چنین نظام‌هایی
است که به‌طور خودکار
چیزی نظم‌دار به‌وجود
می‌آورد. ساده‌ترین سیستمی
که به‌نظر می‌رسد یک چاله
است. » اگر به‌طور تصادفی
چیزی در چاله بیندازید،
نیرویی بنابه معیاری آن را
دسته‌بندی می‌کند. در
منظومه‌ی شمسی سیاره‌ها
و ... به‌دور خورشید می‌گردند
و در مدار خود باقی می‌مانند.
یک مدار خاص، که جسم را
نگه‌می‌دارد... هر سیاره
سرعتی دارد.
«آیا این هدایت معجزه است؟
خیر، یک غربال دیگر طبیعت
است. سرعت مناسب آن‌ها
هم نوع دیگر غربال است »
قفل را یادتان هست؟ شانس
محض باز کردن آن را؟
ساخت هموگلوبین یعنی
چهار رشته از ۱۴۶ اسید آمینه
که در جانداران بیست نوع
اسید آمینه وجود دارد و
آیزاک آسیموف آن را عدد
هموگلوبین نامیده.
عددی که ما دنبالش هستیم؛
یک با ۱۹۰ تا صفر است!!
« یعنی احتمال تصادفی
ساخته شدن هموگلوبین،
یک بر روی این عدد است!! »
غربال کردن لازم است اما
این همهٔ داستان نیست،
چیز دیگری لازم است.
انتخاب تک مرحله‌ای و
انتخاب انباشتی.
در قسمت بعد می‌خوانیم.

ساعت‌ساز نابینا
ریچارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
و خانم شهلا باقری
انتشارات مازیار

ادامه در قسمت
۸

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

دوستان برای داستان‌های شبانه
کتاب مالون می‌میرد
از ساموئل بکت
برای فردا شب انتخاب کردم
به‌صورت سریالی
امیدوارم دوست داشته باشید

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
روزبه معین

حتی خندهٔ
مصنوعی هم بی‌فایده
نیست
ترس از اینکه من‌هم
فردا روز دیوانه بشم
و به ترک روی دیوار
بخندم باعث شد
عزم بیشتری برای
فرار کردن جزم
کنم اون بیرون
جهنم منه و متأسفانه
زندگی در جریانه و
نمیشه کاری کرد

قسمت قبل

Читать полностью…

کتاب دانش

📚💭

قسمتی از کتابِ
مرگ تصادفی یک آنارشیست
نوشتهٔ #داریو_فو
انتشاراتِ قطره

✍ مردم طالب حقیقتن
و رسوایی بهشون
عرضه می‌شه!
مردم کار می‌خوان،
خونه می‌خوان،
بهداشت می‌خوان،
این نظام اقتصادی نمی‌تونه
اینا رو برآورده کنه.
بنابراین قبل از این‌که
مردم این نظام رو
با اردنگی بندازه بیرون
و دنبال نظام بهتری بگردن،
بهشون اصلاحات عرضه می‌شه!!

Читать полностью…

کتاب دانش

◽️
آدم‌ها عوض نمی‌شن،
فقط در مخفی کردنِ خودِ
حقیقی‌شون، واردتر می‌شن.

کتابِ در یک جنگل تاریک تاریک
نویسنده روث ور
انتشارات نون

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🍃🌺

🔔 به‌خاطر بسپاریم ؛

هرچه که مردم
از زندگی شخصی،
توان مالی،
جزئیات کاری،
عادات روزانه،
علایق،
دایرهٔ دوستان،
نحوهٔ خوش‌گذراندن و
حتی ارتباطات شما کمتر
بدانند، زندگی با آرامش‌تری
خواهید داشت.

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

قصهٔ شب

زایر برآشفت و گفت
چرا بلند نمی‌خوانی.
گفتم کتاب سختی است.
فهمش زحمت دارد. اسم‌ها
و لغت‌های مشکل دارد.
گفت « پس تو بخوان و بعد
به زبان خودم برایم بگو »
کتابی که آن شب می‌خواندم
خلاصه‌ای از کتاب
« تک مردان پلو تارک »
بود که وزارت معارف آن
روز منتشر ساخته بود.
من قصهٔ « آنتوان و کلئوپاترا »
را می‌خواندم و چون پایان
یافت، زایر چون مستنطق‌ها
آماده بود که قصه را به زبان
خودش بازگو کنم. منم بدم
نیامد، قصه‌پردازی کنم.
وراجی در خمیره من است.
خوشم می‌آید به یک
قصه‌ای لفت و لعاب بدهم و
لذا شروع کردم:
« زایر جان، یک دختری بود
که مثل پنجهٔ آفتاب بود،
گردنش بلند بود، پیشانی‌اش
مثل سنگ مرمر می‌درخشید.
چشم‌های درشت و سیاه داشت
که جادوگری می‌کرد. رنگش
زیتونی بود و اهل مصر بود
و ملکه‌ی آنجا بود و اسمش
کلئوپاترا بود »
زایر که اسم رقیه و سکینه
و زینت زیاد شنیده بود، اول
از اسم کلئوپاترا رو ترش کرد
اما بعدها آن‌همه وصف که از
سر و گردنش کردم، قند در
دلش آب شد و گفت
« بقیه‌اش را بگو » گفتم
« سرداری بود رومی و بلند
بالا و سینه ستبر، و زوبین
به‌دست می‌گرفت و سپر
ده‌منی در دست دیگرش
داشت. یکی از سلطان‌های
روم بود که آمده بود مصر را
بگیرد، اسمش آنتوان بود »
زایر گفت آن‌وقت چطور شد.
گفتم « به‌جای آن‌که مصر
را بگیرد، خودش در تله افتاد.
در تلهٔ عشق »
زایر قاه قاه خندید و من
دنبال کردم
« بله. در تلهٔ عشق افتاد و
سخت هم افتاد. بطوریکه تاج
و تختش از یاد برفت و
به‌جای جنگ با مصریان،
صلح کرد. سردار رومی
خنجرش شکست و زانویش
خم شد. مرد دلیر روم، که
زوبین را به قوت مرگ به
سینه‌ها می‌کوفت و سپر
ده‌منی به مچ می‌گرفت، زانو
زد و شقایق روی کلئوپاترا
را می‌چید و به همهٔ
افتخارات خود در روم
پشت‌پا زد. رفیقانش نوشتند
و گفتند دست‌بردار. »
زایر گفت « دست برداشت؟ »
گفتم نه زایر. کار بالا گرفت.
نصیحت هیچ‌کس را نشنید.
از صبح تا شام با عشق و
معشوقه می‌سوخت و
می‌گداخت. آخر رومی‌ها
به‌صدا درآمدند. آدم
فرستادند. تهدید کردند،
اما زنجیر عشق، محکم‌تر
می‌شد، تا آن‌که یارانش آهنگ
جنگ کردند و آمدند تا کارش
را یکسره سازند. عشق
دیوانه‌اش کرده بود. با
دوستانش به جنگ ایستاد،
شکست خورد و تیر خورد،
خون چون فواره از بدنش
بیرون می‌جست. با این حال،
حرفش جز کلئوپاترا چیزی
نبود. می‌گفت « مرا به
معشوقم برسانید » و نعش
خون‌آلودش را به معشوق
رساندند.
زایر گفت آن زن چه کرد؟
گفتم زایر مجال بده، توی
حرفم ندو.
« معشوقه غوغا کرد. گریبان
چاک کرد و خون تازهٔ سردار
رومی را بر سر و رو می‌ریخت
و خاک بر سر می‌کرد تا دمی
که سردار رومی جان سپرد »
زایر با دقت و آرام گوش
می‌داد. آن‌گاه گفتم حالا
بپرس آن زن چه کرد؟
می‌دانی چه کرد؟
« بعد از مرگ سردار رومی،
خادمی را صدا کرد و سبد
انجیری که همیشه آماده بود
و در آن ماری زهرناک چمبره
زده بود و چون سبد انجیر
را آوردند، دخترک با مار
بازی کرد و خشم مار را
برانگیخت و در آن دقیقه که
مار، نفیر زنان آمادهٔ حمله
بود، بازوان مرمرین را به
دهان مار داد و مار گزید و
دخترک هم جان سپرد »
زایر خاموش شد. نی
قلیان را به زمین گذاشت.
چشم‌هایش که با شنیدن
افسانه نرم شده بود،
نرم‌تر شد. آن‌گاه بلند شد
و حلهٔ دشتستانی‌اش را
چون شنل سرداران روم، از
دوش برگرفت و به کناری
انداخت و گفت
« روزی از مردی در دشتی
پرسیدم؛ اسب‌های زیبا و
خوش‌اندام، با یال و گردن
قشنگ، چه شدند؟ مرد دشتی
گفت؛ سوارانِ مرد بر آن‌ها
نشستند و تاخت کردند و
در بیابان‌ها گم شدند.
حالا فهمیدم که زنی را نیز
به ترک گرفته بودند. »
زایر رفت و خوابید.
پایان.

دو پشته بر الاغ
از مجموعه داستان‌های کوتاه
( شلوارهای وصله‌دار )
به‌قلم رسول پرویزی

...📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

زندگی‌ای که نداشته‌ایم...
و این باور که زندگی‌ای
متفاوت و بهتر را
ازدست‌داده‌ایم،
مُدام همهٔ‌مان را می‌آزارد..

کتاب؛ مُردن
نوشتهٔ؛ کری تیلر
ترجمهٔ میعاد بانکی
نشر سخن

Читать полностью…

کتاب دانش

یادمه از دوران کودکی

هر چیزی که بین بقیه عام بود

منو به وجد نمی‌آورد و من برعکسش رو انجام میدادم

عروسکی که دوستام داشتن رو نمیخواستم.

الان گسترده تر شده

هرچی انسان ها آزاد و بی خیال میشن

من چارچوب هام بیشتر میشه

ی مدت هرکی دیر سین میکرد باکلاس بود

من کسری از ثانیه جواب بقیه رو میدادم.

به مرور شاید نفهمی، اما بعد ی مدت میفهمی بین

این همه عام، چقدر خاصی!

Читать полностью…

کتاب دانش

آرامشِ روح،
مثلِ برکتِ خداوند است،
گرانبهاترین برکتی است
که فقرا و پریشان‌ها می‌توانند
به آن امید داشته باشند.

کتابِ خانوادهٔ پاسکال دوآرته
نوشتهٔ کامیلو خوسه سلا
از نشر ماهی

@ktabdansh

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
روزبه معین

مربی شطرنج‌مون
همیشه می‌گفت
وقتی که تنهایی اگه
میخای فقط خودتُ
سرگرم کنی برو
سراغ تخته نرد
یا منچ و با شانست
بازی کن
اما اگه میخای
از خودت
چیزی یاد بگیری
کمی خودت به
چالش بکش
باخودت شطرنج
بازی کن تو نه
صاحب مهره
سفیدی نه سیاه

قسمت قبل

Читать полностью…

کتاب دانش

✍ پیتر لودویگ برگر

افراد متعصب،
به‌ندرت بذله‌گو هستند.
در واقع آنها طنز را تهدیدی
برای یقین‌های خودشان
می‌دانند.
طنز عموما از یک سو
قطعیت را به سخره می‌گیرد
و از سوی دیگر پشتیبان
کسی است که با افراد
متعصب، مخالف‌اند.
برای همین است که
بازار جوک عمدتا در شرایط
سرکوب سیاسی
گرم می‌شود.

اتحاد جماهیر شوروی و
اقمارش بستری مناسب
برای انبوه جوک‌هایی بودند
که رژیم‌های مختلف کمونیست
را به سخره می‌گرفتند و
هم حامی مخالفین این
رژیم‌ها بودند.

📚 اعتقاد بدون تعصب
- پیتر لودویگ برگر

Читать полностью…

کتاب دانش

...


مطالعه 📖 قسمت ۱۹

📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
ترجمه عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه


۲ در اين اواخر به تالار
قمار زرسچکیوف می‌رفتم.
شاهزاده سرگی مرا با آنجا
آشنا کرده بود... مثل آدم‌های
وحشی جنگلی دور خودم
می‌چرخیدم... با جوانکی
هم خوشُ‌بش کردم که
بعدها اهمیتی به‌من نداد!
صاحب قمارخانه سروانی
بازنشسته بود. در جمعی
بودم که نمی‌دانستم چطور
رفتار کنم.
" می‌دانید که من برای
هیچ‌گونه اجتماعی آفریده
نشده‌ام. "
انگار در معرض نگاه‌های
بی‌شماری قرار گرفته‌ام.
بلدنبودم چگونه وقار خود
را حفظ کنم: همه‌چیز، مردم،
قمار، وجود خودم در میان
آنها، نفرت‌انگیز بود...
اما هر صبح می‌گفتم وقتی
ببرم، دست از قمار
برمی‌دارم!
به‌خاطر قمار، قمار می‌کردم!
هیجان، لذت... ولی پول ایدهٔ
من نبود! اندیشه‌ام؛
« انسان اگر از قدرت ارادهٔ
کافی برخوردار باشد می‌تواند
یقین داشته باشد که میلیونر
می‌شود، پس نشان بده..‌.
انسان ناگزیر از سنگدلی و
بی‌رحمی اقبال کور چيره
می‌شود و می‌برد... »
« هرچند ممکن است بی‌مقدار
جلوه کنم، اما قدرت عظیم‌
من می‌توانست نظر همه را
دگرگون کند..‌. »
« من ستم دیده‌ام، شرف من
سلاح و تسلی‌خاطرم بود.. »
« کنار میز قمار چه موجود
رقت‌انگیزی شدم! به همین
سبب نمی‌شد قمار را رها کنم! »

۳ ... بازی را با اندک مبلغی
آغاز کردم... از سیصد روبل،
ده یا پانزده روبل باختم...
سمت چپم یک آدم
زشت‌رو بود... ناگهان بیست
روبل بردم. این موجود نکبت
یکی از اسکناس‌ها را برداشت.
دعوا شد... با دشنام برخاستم
... عجب حماقتی! یک نقشه
کشیدم...
« اگر ببرم، شانس آورده‌ام.
اگر ببازم، چه بهتر »
داو ( نوبت بازی )
خودم را ریختم...
دندان‌هایم را می‌فشردم.
... یکصدُ چهل
سلطانی به‌من دادند.
هفت شانس دیگر دارم.
شرط بستم روی صفر...
سی به یک بود که صفر بیاید؛
می‌خواستم جلب توجه کنم... »
چرخ رولت به گردش درآمد..
روی صفر ایستاد.
فریاد همگان به آسمان رفت
... سرم گیج می‌رفت و پاهایم
سست شده بود. میل داشتم
کار بزرگتری بکنم... چند
هزار دیگری ببرم. شاهزاده
سرگی و دارزان آمدند...
سرهنگی که او را برده بودم
از شدت خشم فریاد زد
« ... حضرت آقا پولتان را
بردارید... آن را بشمارید... »
بانکم برده بود، کافی است!
با دست‌های لرزان سکه‌های
طلا و اسکناس‌ها را جمع
کردم... شاهزاده سرگی و
دارزان از پلکان پایین
می‌رفتند؛ سرگی تمام
پول‌هایش را باخته بود...
گفتم «با شما می‌آیم »
سوار سورتمه شدند، بدون
اندک توجهی به من رفتند! ...
روی برف‌ها غلتیدم... خیال
کردم به‌من خنديدند...
سوار اولین سورتمه شدم...
۴ رسیدم. شاهزاده سرگی،
تنها، عصبی، رنگ‌پریده در
کتابخانه‌اش قدم می‌زد.
گفت « باز هم شما! »
آمدم با شما تصفیه حساب
کنم، جناب! به چه جرأت با
من اینطور رفتار می‌کنید؟
پول‌ها را روی میز ریختم...

« بشمارید سه‌هزارتا
بدهکارم...»
« اصراری به دریافت ندارم ...
چه مرگت شده که قرضت را
می‌خواهی پس بدهی؟...
مرده‌شوی خودت را ببرد با
این قلمبه‌گویی‌ها و ادا
اطوار‌هایت را... دلم
می‌خواست از شر شما دونفر
راحت شوم؛ تو و
ورسیلوف‌ات. خوشحالم
زمانش رسیده رابطه‌ام را با
تو قطع کنم. ورسیلوف مرا
اغوا کرد ... شما آدم‌های
غیر شرافتمندی هستید... »
...جوان‌خام

ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

تصویر : غروب خورشید
ده‌ترکمن سرخه‌حصار

هوا
دچار
غم است
وَ
انسان
دچار
تحمل...

Читать полностью…
Subscribe to a channel