1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
🧿✔️دسترسی ویژه به خبرهای داغ✔️🧿
☑️برای داشتن این مجموعه در مدت ☑️محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🔻
جهت هماهنگی در لیست🫱🏼🫲🏼
@HHo_bb
...
داستان شب
📚 مالون میمیرد
✍ ساموئل بکت
۳ روز آخر را، همین چند
روز بیش از سیهزار و اندی
روز زندگی گذشتهام برایم
خاطرهساز بوده. عکس این
حالت تعجبآور نمیبود اگر
کار نوشتن فهرستم به پایان
برسد و باز با مرگم روبرو
نشوم آنوقت شروع میکنم
به نوشتن خاطراتم. مضحک
است، شوخی کردم. اموالم
همه در یک گوشه است، کپهای
کوچک. تختم کنار پنجره است.
بام خانهها و سقف آسمان را
میبینم و اگر کمی سرک
بکشم، یکنظر خیابان را هم
میبینم. بهمن نزدیکند. اما
واقعا نزدیکند؟ نمیدانم. دریا
را نمیبینم اما هنگام بالا آمدن
آب صدايش را میشنوم. به
یکی از خانهها دید دارم.
اتفاقات عجیبی در آنجا رخ
میدهد. چه شبهایی
بدون ماه صبح خواهد شد.
نحوهٔ انجام کار بهاینترتیب
است: در نیمهباز میشود،
دستی ظرف غذا را روی میزی
قرار میدهد، ظرف غذای
دیروز را برمیدارد. این کار
را هر روز برایم انجام میدهند.
میز چرخدار است. روی
تخت برهنهام، برحسب
فصول ملحفهها را کم یا
زیاد میکنند، هرگز گرمم
نمیشود. هرگز سردم
نمیشود. مسئلهٔ مهم
خوردن و دفع کردن است.
اوایل زنی میآمد، جویای
احوالم میشد. نیمی از
حرفها بهحتم خیال و
تخیلند. یک چوبدستی برایم
آورد. چه دین بزرگی به این
چوبدستها دارم. او پیرزن
است، اسمش را خوبی
بگذاریم. بهخوبی از من
نگهداری میکند. نمیدانم
چهمدت است اینجا هستم.
قبل از اینکه از این اتاق
سردر بیاورم نیز پیر بودهام.
خودم را هشتاد و اندی ساله
میدانم. از آخرین باری که
سنم را حساب کردهام قرنها
میگذرد. سال تولدم را
نمیدانم. آیا چیزی برای
گفتن باقی مانده است؟
بدنم عملا توان انجام هیچ
کاری را ندارد. اما آدمی
نیستم که اهل حسرت خوردن
باشم. نالههای تختخواب
بخشی از زندگیام شده
است. دلم نمیخواهد چیزی
از این نالهها کم شود. بهپشت
دراز میکشم، اما گونهام
همیشه روی بالش است.
حس شنوایی و حس
بیناییام خیلی ضعیفاند.
حواسم بهخودم معطوف شده.
خودم. تاریک و خاموش و
کپکزده. از رنجهایم هیچ
نخواهم گفت. کز کرده و قوز
شده در اعماق این رنج و
دردها هیچچیز را احساس
نمیکنم. همانجا خواهم مرد.
اندیشهام در تقلاست.
شرایطم همین است که گفتم.
اسم آن مرد ساپوسکات است.
دوستانش صدایش میزنند
ساپو. کدام دوستان؟ نمیدانم.
چند کلامی هم در مورد پسر.
پسری استثنایی بود. درسش
خوب نبود. هیچ فایدهای در
درس نمیدید. درحالیکه سر
کلاسها حاضر میشد که
ذهنش جایی دیگر بود، از
ماحصل کار خوشش میآمد،
اما از نحوهٔ آموزش آنها نه.
بزرگترین فرزند والدینی فقیر
و ناخوشاحوال بود. پدرش
فروشنده بود، در یک فروشگاه.
همیشه به همسرش میگفت
« من کاری برای شبها و
شنبهها پيدا میکنم و
یکشنبهها » همسرش
میگفت « اما اگر بیشتر
کار کنی، مریض میشوی »
و آقای ساپوسکات میپذیرفت.
زندگی خانوادهٔ پوسکات پر بود
از اصول بدیهی. قیمت
سبزیجات و کود. آقای
ساپوسکات میگفت « فکر
کن، چقدر پول ویزیت دکتر
پسانداز میشود و
صورتحساب دکتر » این
بدیهی بود که سرانجام خانه
آهسته آهسته خالی میشد
و آن دو تنهای تنها میشدند،
با خاطرههایشان. آن موقع
برای نقل مکان فرصت کافی
پيدا میکردند. آقای
ساپوسکات مستعمری بگیر
میشد، خانم ساپوسکات هم
از پا میافتاد. آنوقت در
خارج از شهر کلبهای میخریدند
و میتوانستند گاری گاری کود
بخرند و فرزندانشان قدردانشان
بودند و به دادشان میرسیدند.
انگار خانوادهٔ ساپوسکات با
تصور عجز و ناتوانی خود در
آینده توان و انگيزهٔ زندگی
مییافت. حالا به وضعیت
نخستین فرزندش فکر میکند.
او چند ساله است؟ همسرش
به او اطلاع میداد. اما خانم
ساپوسکات همیشه اشتباه
میکرد. انگار این مسئله هم
چیزی بود مثل افزایش قیمت
گوشت گاو و گوسفند. ساپو
به چهرهٔ پدرش نگاه میکرد،
مغموم، مبهوت، باعشق، ناامید،
با اعتمادبهنفس. گاهی از
اینکه پسرش برای مفید
واقع شدن، شور و شوقی
نشان نمیداد، ابراز تأسف و
ندامت میکرد. ( ادامه دارد )
...📚💫
...
مطالعه 📖 قسمت ۲۰
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
ترجمه عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
با سهقدم کشیده خود را
بهمن رساند.
« از من پول میگرفتی و
نمیدانستی خواهرت از من
بچهدار شده؟ » جیغ کشیدم،
چه! چه!... بیهوش شدم... گفت
رنگم مثل گچ شده بوده...
صورتم را پوشاندم. گریستم.
... بهپا خاستم...
فصل ۷
۱ ... لیزا در اتاق من نشسته
بود... « لیزا، تو را خورشید
میدانستم. تو مرا فریب دادی،
ما از محترمین نیستیم، او
شاهزاده است... » اثری از
نگرانی در او نبود.
« تو خیلی پریشان حالی... »
« او فکر کرده من خبر داشتم...
و از شرف و آبرو حرف زدم...
خود را گناهکار نمیدانی؟ به
برادر ابلهت میخندی. او
شریف اما عبوس و بدگمان
است... »
« او دنبال من است... با او
ازدواج میکنم. او مرا فرستاده
تا بگویم بهتو احتیاج دارد... »
۲ فکر کردم همه همینطوراند...
حالا همهچیز را تعریف میکنم
... ماجرای شاهزاده و لیزا را
برای ورسیلوف تعریف کردم...
« پسر جان از من چه برمیآید؟
من در وجدان دیگران دخالت
کردهام، نامناسب و نابجاست...
آنا آندریونا هم با شاهزاده
نیکولای ایوانوویچ پیر ازدواج
میکند... ننگ و رسوایی هم
نیست... »
۳ شاهزاده سرگی واقعا
ناخوش بود. بههرحال او و
لیزا در فریبدادن من موفق
بودند... اظهار داشت با لیزا
ازدواج میکند...
« آکاردی ماکاروویچ هردوی ما،
من و شما به یک نفرین روسی
یکسانی گرفتار آمدیم؛ شما
نمیدانید چهکار کنید و من
هم نمیدانم چهکار کنم. اگر هر
فرد روسی پا را از مسیر عادی
فراتر بگذارد به سرگیجه
میافتد. خارج از مسیر، مقام،
درآمد؟ من به آن مسیر رانده
شدم. شما از عمق سقوط من
آگاه نيستيد... من یک مجرم
هستم. من در جعل سهام
راهآهن دست داشتهام! در
پاریس بودم که ستبلکوف را
همراه مردی که جعل اسناد
میکرد دیدم... بهمن پول داد
و حالا شریک جرمم. دو سند
بهخط من در اختیار دارد...
باید دههزارتای دیگر هم بدهم
تا مرا لو ندهند. »
« از شاهزاده نیکولای ایوانیچ
قرض کنید... روی زمین کار
کنید، در زندگی ایمان داشته
باشید »
« حالا مثل یک نوکر از او
چیزی بخواهم؟ نه، بگذار
آخرین امید از میان برود! »
فصل ۸
۱ سراسر شب خواب قمار
میدیدم... به خانهٔ ستبلکوف
رفتم... میخواست شاهزاده
سرگی را ترغیب کنم از
نیکولای ایوانیچ پول قرض کند.
.. بهمن وعدهٔ پول داد. ...
پیشنهاد کرد او را به درگاچف
معرفی کنم... گفتم دربارهاش
فکر میکنم... ۲ شاهزاده پیر
نیکولای ایوانیچ گویی از
دیدنم حیرت کرده بود؛ گویی
دارد اندیشه میکند. صريحا
گفتم همهچیز را میدانم.
نیرو گرفت... « پسرجان
ممنونم. زندگی با دوستان
بهشت است... دلم میخواهد
همه را ببخشم. نمیدانم چرا
زندگی اینقدر کوتاه است،
آدم نباید کسالتآور باشد.
شعر پوشکین است. اگر کسی
حوصلهاش سر نرفته باید
اجازه یابد بیشتر زندگی کند »
...جوانخام
ادامه دارد
══ ⭕️ ══ ❥
♦️ آمـوزشهای رایـگــان متافیـزیــک
◉ ManMHastam
🔺🔺
کتاب صوتی
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
روزبه معین
تلاش کردم از ماشین
بالا برم پشت ماشین
دوتا دیگ بود
سعی کردم آرومتر
نفس بکشم و صدایی
در نیارم باید نقشه
رو تغییر میدادم
سعی کردم آینده و
هر اتفاقی که ممکنه
رخ بده رو حدس
بزنم انگار یبار هم
که شده شانس بامن
یار بود
قسمت قبل
.
دروس خارج از فقه
در این روزگار سخت،
که ما آدمهای عادی،
نقشی در ایجاد اکثر مشکلات
جامعه و کشور نداریم، بهترین
کار، این هست که تلاش کنیم
و هرگز ناامید نباشیم و
بهخاطر این اتفاقات
شرمنده و دلواپس نباشیم.
ما داریم کار میکنیم و
اونا دارن بحران تولید میکنن
اونا هیچوقت نخواستن
بفهمن. منافعشون در نفهمیدنه
و ایجاد شرایط بدتر ...
کنارهم باشید و بههم
کمک کنید.
🌼🍀🌼🍀
اگر مورد لازم برای
موفق شدن تنها اطلاعات
بیشتر بود هرکسی با
اینترنت پرسرعت
الان در قصر زندگی میکرد.
- دارن هاردی
باید به غیرممکنها باور
داشته باشی باید ترس را
از خودت دور کنی و به
انجام کارهایی که زیاد راحت
نیستند عادت کنی باید
باورهای دستوپاگیر
و قدیمی را رها کنی.
- جین سیسرو
اين هفته
آرامش سلامتی برکت
همراهتان ♡
کتاب دانش
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻
جایی میان کلمات🥰
🔷مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔷
بیار جامُ
بپیما به شیخُ
گَر نگرفت بِگو
بِنوش ک تاکش
زِ مالِ اوقاف است.. 👌
وصال شیرازی
نیچه
« ارزش شور و احساسات
بهتر از زهد و ریا است.
صادق بودن حتی در شر
بهتر از گمراه شدن در
اصول اخلاقی سنت است.
انسان آزاده میتواند
خوب یا بد باشد،
اما انسان غیر آزاده
ننگِ طبیعت است... »
« تعصب؛
قدرتمندترین نیروی ارادی
است که اکثر
انسانهای احمق
از آن برخوردار هستند
زیرا تعصب، این قدرت را
دارد که نظام احساسی و
فکری آنها را هیپنوتیزم کند... »
▫️▫️▫️
تفکر فعالانه یعنی به
دیدهها و شنیدهها
اکتفا نکنیم، تحقیق کنيم،
بپرسیم. " تعصب، تمام
حقیقت را میپوشاند و
میل به استدلال رو از بین
میبره.
این جملهٔ معروف رو شنیدین
که میگه؛ عقیده میتونه
عقیدهٔ من باشه ولی حقیقت
حقیقت من نیست.
🌀 وقتی دو یا چندنفر با
عقیدههای متفاوت باهم
گفتگو میکنند چیزی مثل
گوش کردن و تحلیل به
میون میاد و نتیجه
رو هرکسی با معیار
عقلش میسنجه.
اما گفتگو با
متعصبین آخرش میشه
بحث و جنجال!! چرا؟
چون اصرار داره فقط
چیزیکه اون میگه درسته!
🌀 این گروه خطرناک که
به باور خود چسبیدهاند؛
متعصبین❕
من فکر میکنم
تفکر پادزهر تعصب است.
شما هم اینچنین تجربیاتی
دارید؟
کتاب دانش
گمان میکنم که انسانها
به دوگونه تقسیم میشوند؛
آنانی که از گذشته گریزانند
آنانی که به گذشته گریزان..
سنان اًنطون
گر زِ دَرون شکستهای،
فاش مکن که خستهای ...
خانم سیمین بهبهانی
📚🔖
« زندگی؟! »
« میشناسمش. آنقدری که
بهاش بها دادهاند
نمیارزد. / » ص ۷۷
" خندهدار است که آدمها
نیاز دارند به اینکه دیگران
را متهم به تباهکردن
زندگیشان
کنند, درحالیکه
خودشان بهتنهایی بدونِ
کمکِ هیچکسِ دیگری
خیلی خوب از عهدهاش
برمیآیند. / ص ۱۰۹
« آرایش دشمن 📔 »
" #املی_نوتومب "
[ نشر چشمه ]
کتاب صوتی
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
یاد خدمت سربازیم
افتادم اون موقع
فرماندهی داشتم
که بیخود و
بیجهت من رو
تنبیه میکرد با
این کار احساس
وجود میکرد
قسمت قبلی
...
قسمت دوازدهم
مطالعه 📖
کرستیچ میتوانست
مخالفت، یا سرپیچی کند
اما بزدل بود. زمانیکه
کشتارها شروع شد، دیرتر
از آن بود که کاری بکند...
در کمال بیطرفی فکر کنیم
احتمالا چهکاری از او برمیآمد.
«جامعهٔ کمونیستی، مانند
جامعهٔ ملیگرایی که جایگزین
آن شد، جامعهای معتقد به
اصالت جمع است؛ چیزی
نظیر مسؤلیت فردی وجود
ندارد زیرا اصالت فرد وجود
ندارد » سقوط سربرنیتسا و
کشتار جمعی با زمینهسازی
روانی ممکن بود. نابودی
یهودیان با گامهای کوچک
شروع شد. کشتن مسلمان
و هفتهزار اعدام...
براساس رهنمودهای
رئیسجمهوری صربسکا،
رادوان کاراژیچ " انجام شد.
یک نجاتیافته میگوید
« صفهای کشتهشدگان را
دیدم، فکر کردم خواهم مرد
و هيچکس نخواهد فهمید »
کرستیچ از سخنان او
مضطرب شده بود.
کرستیچ را با واقعیت
اعمالش روبرو ساخت...
« کرستیچ صدور فرمان
برای این جنایات را انکار
میکرد؛ حتی منکر آگاهی
از وقوع آنها نیز بود. »
بارها به سؤالات دادستان با پ
نمیدانم پاسخ داد. اما کرستیچ
« نخست، مستلزم صدور،
مخابره و ابلاغ دستورات،
کشتار و دفن و دستگیری
و تأمین سوخت وسایل
نقلیه و تجهیزات، سازماندهی
جوخههای مرگ بود » او
در دادگاه علنا دروغ گفت.
میخواست تمام تقصیرها
را گردن ملادیچ بندازد...
مدتی طول کشید تا
غربیها دریابند در زندگی
پساکمونیست در دروغ
غرق میشوید.
کرستیچ فکر کرد میتواند
دادستان را بفریبد. اما
« در جنگ، هیچکس تماشاچی
نبود » در محاکمه اش، او
شرافتمندیاش را از دست
داده بود.
فصل ۸
یک روز از زندگی
دِراژن اِردموویچ
دراژن اردموویچ؛ مادری
کروات و پدری صرب. در
کشتار جمعی مسلمان متهم
شد... بارها اظهار پشیمانی
کرد. مجبور به شلیک شده.
امروز او آزاد است؛
تحتالحفظ است.
فرماندهشان در مورد
مأموریت چیزی نگفته بود
... در مزرعهٔ پرورش خوک
پیاده شدند... تا حدی
مضطرب سیگاری آتش زد.
هیچگاه سرباز بودن را
دوست نمیداشت...
مافوقش پی برد او
بیانگیزه است... در سال
۱۹۹۰ بهعنوان پلیس انتظامی
در بلگراد خدمت کرد...
ازدواج کرد و سعی کرد از
جنگ دور بماند... خواست
از کشور خارج شود، اما
نتوانست... در یونیفورمش
نبود!! ... اتوبوسی داشت
بهسمت آنها میآمد...
مردی ظاهر شد... قدبلند
و لاغر... دستهایش را از
پشت بسته بودند. و چند
مرد مسلمان دیگر...
فرمانده گفت
« قرار است بهدست واحد
ما اعدام شوند» دراژن به
زندانیان نگاه کرد. حالت
تهوع داشت... نه! چنین
کاری نمیکرد! به فرمانده
گفت « نمیخواهم این کار
را انجام بدهم »
« چه؟! بلند بگو تا همه بشنوند »
« رفقا،.. نمیخواهم.. دارید
چکار میکنید »
فرمانده « گویکوویچ وقیحانه
او را نگاه کرد »
« برو سمت زندانیان بايست
تا به تو شلیک کنیم »
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
✍ اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
ادامههمداره
همینُ بس؛
از تاجِ باج خواهِ فریدون
حذر کنید
از کاسهٔ گداییِ وارون
حذر کنید.
صائب تبریزی
.
بزرگترین اشتباهی که
میتوانیم انجام دهیم
این است؛
به آدمها طولانیتر از
آنچه که لیاقتش را دارند،
اجازه دهیم
در زندگیمان بمانند ...
ژوزه ساراماگو
📓 همهٔ نامها
🗞📖
✍ عبید زاکانی
سگ گلهای بمرد،
چون صاحبش آن را خیلی
دوست داشت، او را در
یکی از مقابر مسلمین
دفن کرد!
خبر به قاضی شهر رسید
و دستور داد او را احضار
کنند و بسوزانند، زیرا
سگ خود را در قبرستان
مسلمانان بهخاک سپرده
است. وقتی او را دستگیر
کردند و نزد قاضی آوردند
گفت؛
ای قاضی، این سگ وصیتی
کرده که میخواهم بهشما
عرض کنم تا بر ذمهٔ من
چیزی باقی نماند!
قاضی پرسید:
وصیت سگ چیست؟
مرد گفت؛ هنگامیکه سگ
در حال موت بود به او اشاره
کردم که همهٔ این گوسفندان
از آن تو است، پس وصیت
کن که آنها را به چهکسی
بدهم و سگ به خانهٔ شما
که قاضی شهر هستید
اشاره کرد!
اینک گلهٔ گوسفندان حاضر
و در اختیار شما است!
قاضی با تأثر و تأسف گفت؛
علت فوت مرحوم سگ چه
بود؟ آیا به چیز دیگری
وصیت نکرد؟ خداوند به
نعمات اخروی بر او منت نهد
و تو نیز به سلامت برو،
چنانچه آن مرحوم وصایای
دیگری داشت ما را آگاه
گردان تا بدان عمل کنیم !!
حکایات عبید زاکانی
...📚🍃🌺
.
نیاز داريم تا کمکمان کنند
که دوستداشتنِ خودمان
را بدون شرمساری،
دوستداشتن دیگران
را بدون دستور،
دوستداشتن خداوند
را بدون ترس،
تمرین کنیم.
جنگجوی عشق
گلنن دویل ملتن
.
میل به دانستن،
طبیعت ِ انسانهای خوب است.
لئوناردو داوینچی
.
ادبیات کلاسیک معاصر
کتاب چهارم فصل اول
در آن هنگام که کشور
پنگوئن در جهل و بربریت بود
کشیش اوژید اوکوپیس " به
تحصیل ادبیات، فیزیک و
کیمیا مشغول بود. ... در
همان زمان کاتولیکها بر
اصلاحطلبان فائق آمدند و
مدعی بودند مذهب را از
اعمال خرافاتی پاک خواهند
کرد. مورخ کاپیتو "
مسخ مرغان قطبی را انکار
کرد و قرن فلاسفه نیز
نوشت « قوم پنگوئن معلوم
نیست از کجا آمده است و
نژادشان مخلوط شده » پس
از یکدوره انقلابات خونین،
حکومت جمهوری " اعلام شد.
تمام ناقوسها به گلوله تبدیل
شد ...
فصل دوم
ملت غالب املاک را از
چنگ روحانیون درآوردند و
در جنگ با دشمنان خارجی و
داخلی نیروی نظامی تدارک
کردند ولی همان نیرو
سبب سقوط خود او گردید.
... بالاخره قوم پنگوئن موفق
شد تا حکوتی عامه تشکیل
دهد؛ حکومت جمهوری که
از یکدسته سرمایهدار که
عقاید خود را بهوسیلهٔ جراید
منتشر میکردند و زمام اختیار
نمایندگان مجلس و
رئیسجمهور را در دست
داشتند... بهبهانهٔ
میهن پرستی با دول صنعتی
بزرگ سلاحهای مخرب ساختند.
.. پروفسور اوبنوبیل « جنگ
یک نوع وحشیگری است...
کشورهای دموکراسی طالب
صلحاند... » دانشمند پنگوئن
به شهرهای عظیم صنعتی رفت
... وارد مجلس شد و از
نمایندگان شنید « جنگهای
صنعتی لازم است و بر تولید
ما میافزاید، جنگ مس، زغال
و پنبه، هشتمیلیون دلار » با
خود گفت « اکنون جنون و
شرارت بشر علاجپذیر نیست
عاقلی باید بمب را منفجر کند
وجدان عمومی اصلا وجود
ندارد »
کتاب پنجم
جمهوری پنگوئن مخالفینی
پیدا کرد... چه یهودی چه
مسیحی فقر و بدبختی را
تقویت کردند... کشیشی بهنام
آرگاریک" در مکتب خود درس
اخلاق و شرعیات میداد...
اندیشههای سیاسی نیز داشت.
از نقشههای شیطانی او این
بود که بنیان جمهوری را برکند.
زیرا حکومت جمهوری با جمعیت
کشیشان و انجمن مؤمنین در
نبرد بود. به پدر روحانی
کورنموز " گفت « ما قادریم
ملت پنگوئن را نجات دهیم...
ما میتوانیم مخفیانه همهجا
نفوذ کنیم بزرگترین
فرماندهان جنگ در اختیار
منند » کورنموز گفت « بهتر
نیست این جمهوری کثیف را
بهحال خود بگذاریم. شاید
بهجای آنکه نابودش کنیم
قویترش کنید... بیجهت
خود را به مهلکه نیندازیم. توده
را برعلیه ما خواهد کرد... و
توده باور میکند « اصل
مذهبی ما این است؛ وجود
کمال مطلوب است » بگو
در کدام کشور میتوانیم
نذورات و شراب مقدس
بفروشیم؟ چهکسی با زمزمهٔ
خفیف و یک جنباندن لب بهما
طلا میدهد؟ اگر چهل سال
گناه گناهکاران را بفروشم و
ببخشم اینقدر گیرم نخواهد
آمد. من از دولت امتیاز یک
خط آهن گرفتهام. جمهوری
برخلاف تصور شما چندان
هم با ما بد نیست » این
بهترین و بدترین خصیصهٔ
کشیشان بود. آرگاریک با
کشتی سنمائل سفر کرد.
👤 آناتول فرانس
📚 جزیرهٔ پنگوئنها
ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۹
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
/channel/addlist/50W9rSlBBZ84NTU0
زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
Psycho
#روانی
یک ملودرام روانشناختی
محصول 1960
اقتباسی از رمان روانی
نوشتهٔ رابرت بلاک
کارگردان آلفرد هیچکاک
آنتونی پرکینز
ورا مایلز
جان گوین
دیالوگ
نورمن بیتس وجود ندارد،
از اول هم فقط نیمی از
وجودش نورمن بیتس
بود و حالا نیمهٔ دیگر بر
آن غلبه کرده است...
دوبله فارسی
@ktabdansh
" تروخیو "
بعد از مکث کوتاهی
گفت من وقتی باید بکُشم
دستم نمیلرزد. گاهیاوقات
حکومتکردن وادارت میکند
دستت را بهخون آلوده کنی.
من برای این مملکت دستم را
بهخون آلوده کردهام. اما
آدم باشرفی هستم. قدر
آدمهای وفادار را میدانم.
نمیدهم بکشندشان *
ص ۱۴۴
... باور نمیکردم او بهدوستِ
قدیمی خودش نارو بزند.
خبدیگر سیاست یعنی همین،
آدم روی جنازهٔ دیگران
جلو میرود. / ص ۳۱۶
📎 داستان پایان یک حکومت
و تولد دموکراسی را روایت
میکند. " رافائل تروخیو "
دیکتاتوری فاسد که مردم
کشورش به او لقب بُز را
دادهاند و توطئهای که بر
علیه او درحال شکلگیری
است.
وَ این جملهٔ زیبا از کتاب
... بدترین چیز
آشکار کردنِ ناامیدی،
جلوی زیردستهاست.
با دلی خونین باید
لبِ خندان داشتهباشی.
ص ۳۱۷
[ ماریو بارگاس یوسا
|| سور بُز |
ترجمهٔ عبدالله کوثری
نشر علم ]
⏪ این کتاب و دیگر آثار
یوسا را اینجا بخوانید ⏩
وقتی ذهن آدم بیمار
باشد نمیتوان گفت
که او جنایتکار است
👤 #رابرت_بلاک
در کتابِ #روانی به
شرایط انسانی که دچار
گسستگی شخصیت شده
میپردازد.
#آلفرد_هیچکاک در
سراسر جهان، شاهکاری
هنری را از این کتاب به
فیلم تبدیل کرد.
فضای پر تنش، فیلمبرداری
چشمگیر، موسیقی ماندگار
و بازیهای نمادین.
معیارهای تازهای در زمینهٔ
خشونت و رفتارهای انحرافی
را نمایش داده است.
در سال ۱۹۹۲ میلادی
کتابخانهٔ کنگرهٔ ایلات متحده
اعلام کرد این فیلم ازنظر
فرهنگی، تاریخی و
زیباییشناختی قابل توجه
است.
#اسلاوی_ژیژک، فیلسوف
و منتقد میگوید در یک
طرف متل معماری افقی
مدرن و طرف دیگر خانهٔ
عمودی مادر، به شیوهٔ
معماری گوتیک ساخته
شده و نورمن تا ابد میان
این دو جهان درحال دویدن
است. سکانس سه دقیقهای
قتل در حمام از چنان ویژگی
برخوردار است که در
دانشگاههای سینمایی
تدریس میشود.
در جایگاه ۱۰۰ فیلم برتر
رتبهٔ ۱۸ را دارد.
تو میتونی همهٔ
کتابهای دنیا رو
بخونی و هنوز
همونی باشی که هستی
فیلم سینمایی روانی
فردا در
کانال کتاب دانش
.
داستان شب
📚 #مالون_میمیرد
✍ #ساموئل_بکت
۲ مهم نیست، فعلا وقت بازی
است. خو کردن به این تصویر
برایم دشوار شده. خزش همان
مه قدیمی. حالا وضعیت برعکس
شده. مسیر خوبی روی نقشه
مشخص شده که دیگر امیدی
به رسیدن به پایان آن نیست.
اما من امیدهای بزرگی دارم.
وقت میخرم یا آن را از
دست میدهم؟ زیباییشناسی
طرف من است. دستکم نوعی
خاص از زیباییشناسی. برای
سخن گفتن از داشتههایم باید
اشتیاقی دوباره در درونم زنده
شود. زمان باقیمانده تقسیم بر
پنج میشود. اگر تلاش کنم
فکر کردن را از سر بگيرم، از
مرگم مسئلهای بغرنج میسازم.
اما من محتاطم. برگردیم سر
مسئلهٔ پنج. شرایط موجود،
سه داستان، فهرست. کل این
اتاق مال من است. چرا
صاحبان قدرت باید
برخوردشان را با من عوض
کرده باشند؟ باید سادهترین
توضیح را بپذيرم. چراغی
پرنور ضروری نیست،
" برای زندگی کردن در غرابت
و شگفتی، شمعی قلمی کافی
است، بهشرط آنکه صادقانه
بسوزد. " اینجا اتاق بیمارستان
یا دیوانهخانه نیست، این را
احساس میکنم. هرگز چیز
مشکوکی نشنیدهام. همیشه
صداهایی عادی از تنش و
غوغای مردم عادی شنیدهام.
هنگام بلند شدن از بستر،
آمدن، رفتن، گریستن و خندیدن
و گاه هیچ، مطلقا هیچ صدایی.
از پنجره که بیرون را تماشا
میکنم برایم روشن میشود
درآسایشگاه نیستم. اینجا
فقط یک اتاق معمولی ساده
است. یادم نیست چطور وارد
این مکان شدم. شاید با یک
آمبولانس. یکروز بهخود
آمدم و دیدم اینجا هستم.
روی تخت. حالا هیچ رد و
نشانی در ذهنم باقی نمانده.
اما کیست که دچار چنین
فراموشیهایی نشده. بعد
از مستی معمولآ پیش میآید.
آخرین باری که چیزی در ذهنم
مانده چیست؟ کار را پیش از
لحظهٔ ورودم آغاز کنم. بدون
شک در حال راه رفتن بودم،
یادم هست زمانی روحیه و
خلق و خویی خاص داشتم.
روزگار جوانیم.
آن زمان درست نمیفهمیدم
اطرافم چه خبر است. در
حالتی مثل اغما زندگی کردهام.
از دست دادن آگاهیم هرگز
برایم خسران نبوده. حال پیش
از انتقام گرفتن باید به زمان
حال ثبات و استواری بخشم.
احساس میکنم فرصت
بهتدریج تمام میشود،
احساسی که اگر در بهشت یا
دوزخ بودم بهحتم تجربهاش
نمیکردم. اگر پیش از اینها
کسی برایم پیشگویی کرده
بود که در آینده روزی مثل
امروز زنده و صاحب حیات
احساس خواهم کرد، به او
لبخند میزدم. شاید کسی
متوجه نمیشد اما خودم
میدانستم که لبخند به
لب دارم. تصور مردن بدون
بهجا گذاشتن آن فهرست را
بپذیرم؟ در سرتاسر زندگیام
این محاسبه را به تعویق
انداخته و گفتهام هنوز زود
است، هنوز زود است. سرتاسر
زندگیام در رؤیای فرارسیدن
لحظهای بودهام که عاقبت
پاک و منزه، آنطور که در خور
لحظهٔ پیش از نابودی باشد،
آن جمعبندی نهایی را انجام
دهم. ( ادامه دارد )
...📚✨
...
📌 دربارهٔ این حادثه چه میدانیم
آتشسوزی در غروب پانزدهم
رمضان رخ داد. برای دفن
جانباختگان چه مناسبتی بود!!
مردم خشمگین شدند...
دستهایی پنهان در بین مردم,
حکومت شاه را عامل میدانست.
.. صدها جوان آبادانی با پرچم و
لباسهای سیاه... درگيری هم
روی داد... یک آتشسوزی دیگر
هم روی داد! " بازار جمشیدآباد"
گویا بهمنظور زهرچشم گرفتن
از معترضین ... استاندار
خوزستان؛ « ... هیچکس
مسبب نیست.. از مردم
تقاضا دارم اگر مدرکی
دارند به مقامات بدهند... »
تهران- خبرگزاری فرانسه؛
" چهکسی دست به این
جنایت زده "
بخش ۳ زمینهٔ سیاسی ناآرام
یکسال پيش از این حادثه،
نیروهای سیاسی مخالف شاه
را به سه گروه لیبرال، چپ
و مذهبی تقسیم کنيد.
نویسندگان مجوز چاپ داشتند
ولی سیاستمداران لیبرال
سالها خانهنشین بودند...
بیانههایی میدادند که
خواستار آزادی بودند...
نیروهای سیاسی مذهبی،
فعالیتشان محدود شده بود
... آیتالله خمینی در عراق،
نسبت به وضعیت موجود
بدبین بود؛ " دولت آلتی
بیش نیست " سپس تغییر
روش داد « ملایان را در امور
کشور دخالت داد... » پانزده
سال قبل خمینی شورشی
را برعلیه اصلاحات شاه،
رهبری کرد... اقشار مختلف
مردم و روشنفکران آن را
حمایت نکردند...
اگر شعارش این بود که
" اسلام در خطر است "
اینبار از شعار لیبرالها
استفاده کرد... میگفت
" اصلاحات ارضی یعنی
بازار درست کردن برای
خارجیها "
« یعنی یک دیدگاه چپگرایانه »
خمینی شاه را با چنگیزخان
مقایسه کرد... در روزنامههای
کثیرالانتشار، به سفارش
شخص شاه نوشته شد ...
« روحانیون برجسته حاضر
به همکاری نشدند و یک مرد
بیاعتقاد و سرسپرده استعمار
که سابقهاش مجهول است
به هر قیمتی خود را وارد
سیاست میکند، عامل
واقعهٔ پانزده خرداد، خمینی
معروف به سید هندی... در
استعمار انگلیس... »
یکروز پس از انتشار این
مقاله، طلاب قم اعتراض
کردند... خشونت شد ...
کشته و زخمی ... خمینی
مردم را تشویق به جنبش
بیشتر کرد...
« واقعیت این است که تا
قبل از این اعتراضات هیچ
تقابلی میان دولت و ملت
نبود؛ اگرچه ارتشی قوی در
برابر برخورد با تجاوز خارجی
داشتیم اما دربرابر مردم، اعلام
آمادگی نبود ... و مردم به
راحتی تحتتأثیر قرار گرفتند..»
اما « یکهتازی شاه و طرد
مخالفان سبب شکاف شد »
ترفند نیروهای چپ و مذهبی
این بود که مرگ طبیعی هر
شخصیت مخالف را بهدست
حکومت نسبت میدادند.
" صمد بهرنگی " که در هنگام
آبتنی در رودخانه غرق شد
را قتل ناميدند که بعدها رد
شد... یا شهید شدن پسر
بزرگ خمینی در راه مبارزه
با حکومت، " آیتالله حاج
آقا مصطفی ". خمینی گفت
«... از تسليت همه تشکر
میکنم... دعا میکنم و توفیق
هرچه بیشتر همه را در
خدمت به اسلام که کفیل
نجات بشریت از
عقبماندگیهاست از
خداوند متعال میطلبم »
پس از آن روزگار که
اسلامیون به اهداف خود
رسیدند لقب شهید را از روی
پسر خمینی برداشتند.
یک سایت وابسته به حکومت
اسلامی با امضای سيد احمد
خمینی نوشت که دیگر از
واژهٔ شهید استفاده نکنند.
بر مبنای
روزنامه اطلاعات ۱
شهریور ۱۳۵۷
نمایندگان آیتالله
شریعتمداری روزنامه
اطلاعات ۵ شهریور ۱۳۵۷
مخالفت با نام شهید
تاریخ ایرانی تهران
۲۵ خرداد ۱۳۹۲
مصاحبه با حسین موسوی
تبریزی تاریخ ایرانی ۵
شهریور ۱۳۹۱ و ...
📌 فاجعهٔ سینما رکس آبادان
📌 نویسنده مجید احمدیان
در ادامهٔ این فاجعهٔ تلخ ...
➖ یک نکته:
ما کنشهای دیگران را
رفتارباورانه تفسیر میکنیم،
از بیرون و عینی.
اما کنشهای خودمان را
پدیدارشناسانه،
از درون اگاهیمان میفهمیم.
این معضل بشر است.
برای همین ما برای فهم رفتار
خودمان،چنین گشوده و
فراخدلیم، اما برای فهم
دیگران چنین بسته و
تنگنظر.
📓 تصرف عدوانی
✒️ #لنا_آندرشون
انتشارات مرکز
ترجمه سعید مقدم
موضوع؛ سرسپردگی و
از خودگذشتگی افراطی
از کتابهایی هست که
کمتر به آنها توجه شده
اما بسیار پرمحتوا.
کتابی در حیطهی روانشناسی،
نیست اما تأثیری شگرف
در احساسات شما بهجا
میگذاره که به
خواندن میارزد. 🌱
...
همهٔ آن چيزهايی که
اندوختم،
عشقها و
آرزوها و
باورها ...
همه در دعایی آمیختند:
طاقت بیاور
طاقت بیاور !!
• دعا
• فیودار تیوتچف
• شعر روس
ترجمهٔ حمیدرضا آتش برآب
📚🪴
من فقط یکبار زندگی میکنم
و فکر میکنی آن را هدررر
میدهم تا
به تو ثابت کنم
آدم خوبی هستم؟
خیرررر. من شیطاانم.
دورررر بمان ..
هُنرِ برقراریِ ارتباط ؛
تیچ نات هان
کتاب دانش