1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
...
مطالعه گروهی 📖 قسمت ۲۱
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
کاترینا نیکولایونا گفت
شما را راه ندهم. چگونه آمدی؟
« ساده »
« سادگی، پسر جان، در واقع
عمیقترین حیلهگریهاست »
فریاد کشیدم سوءتفاهم شده
... با شتاب از پلهها سرازیر
شدم... کاترینا نیکولایونا و
بورینگ سوار کالسکه شدند ...
۳ ... تاتیانا پاولوونا گفت
« با اردنگی بیرونت کردند... »
نامهای با خط ورسیلوف؛
" خانم عزیز... سعی نکنید
پسر بچهای را بیهوده اغفال
کنید. دست از او بردارید...
من به رفاه او علاقهمندم... "
فریاد زدم راجع به من
مینویسد!... این زن حالا چه
فکری میکند...
« این چیزها را مردانی
مینویسند که از شدت خشم
نابینا شدهاند. حسد و کینه »
« چه نفرتی ... چه خیانتی... »
۴ ... بارون ( سرهنگ روسی )
و ورسیلوف روبروی میز
نشسته بودند...
« صبح بخیر پسر جان.
بارون این همان پسر است...
بنشین » بارون به نامه
اشاره کرد؛ " سخنان شما،
عاری از احترام است.
" ورسیلوف گفت " به حقیقت
نزدیک است " بارون گفت
« شما حتی معذرت هم
نمیخواهید. باید جوابگو
باشید »... بارون گفت
« بذلهگو بودن با زیرک بودن
بسیار تفاوت دارد، گویی
نامهٔ شما از تيمارستان آمده
بود... شما رانده شدهاید...
اگر دوباره دست به چنین
اعمالی بزنید شما را از شهر
بیرون خواهند کرد... »
از اتاق خارج شد... ورسیلوف
کلاهش را برداشت ... و رفت.
... مادرم آمد پایین... گفتم
« بیا از اینجا برویم... همهاش
تقصیر او بود... »
« ... چطور او را ترک کنم ... »
۵ بیهدف راه میرفتم...
چهچیزی برای من سودمند
است... به خانهٔ شاهزاده
سرگی، در گوشهای تاریک
خزیدم... افکار در سرم
جولان میدادند... سرگی
گفت " ... سعی میکنیم
دههزار تا ببریم. "
« بله! بیا برويم. همهچیز
همین است، پول همهچیز
است! » ...
۶ برای شاهزاده سرگی
قمار میکنم و با پول وی.
جزئیات سالن قمار را تا این
اندازه نفرتانگیز، ناهنجار و
کسالتبار ندیده بودم.
آن اندوه و بدبختی بر
قلبم چنگ میانداخت.
اما چرا نرفتم... محتاط و
بردبار بودم و خسیس.
بیش از یک ساعت بازی
کردیم... شاهزاده سرگی،
رنگپریده، پولهایش را
باخته بود...بردن را آغاز کردم.
... زرسچکیوف یکصد روبل
را برداشت... فریاد زدم؛
« این مرد دزد است... »
غوغایی بهپا شد... ناگهان
چهارصد روبل ناپدید شده
بود... زرسچکیوف به محل
گمشدن اشاره کر. ... من
آفرودوف را نشان دادم؛
" او دزد است... صدایی گفت
شاهزاده دالگورکی را
شاهزاده سوکولسکی اینجا
آورده... " بدترین حادثه بود "
... او مرا انکار کرد! ...
دستهایم را گرفتند...
« او را بگردید... » فریاد زدم
بازی رولت غدقن است.
همهتان را لو میدهم...
در خروجی باز شد.
فصل نهم ۱
ساعت یک بود در خیابان،
شبی وحشتناک... زندگی
پایان یافته، دیگر زندگی
کردن محال است. " اکنون
هیچ عملی نمیتواند نظرم
را بهسوی خود جلب کند؛
انگار همهچیز از کرهٔ دیگر
آمده " اینجا کلیسای اسحاق
قدیس است... انگار هر چیز
از من دور شده. همهچیز با
یک ضربه نابود شده است،
مگر یک چیز: اینکه من برای
همیشه دزد هستم » آیا
کینهای در دلم خانه کرده بود؟
نمیدانم. اگر از کودکی ظلمی
بهمن میشد یا بدترین
توهینها، من تسلیم میشدم...
« خب، مرا تحقیر کردید،
نگاه کنید، لذت ببرید »
همکلاسیهایم بهمن
میخندیدند. من لذت
میبردم « اینها میخواهند
غلامزاده باشم، پس من
غلامزاده هستم » سالهای
متمادی توانستم این نفرت
آرام و این کینهتوزی را پنهانی
ادامه دهم ص ۴۵۸
... جوانخام
ادامه دارد
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
لیستی از برترین کانال های تلگرام که محتوای پولی رو به صورت رایگان در اختیار شما عزیزان قرار میدن 💬❤️
جویین شین و لذت ببرین 💎↙️↙️
/channel/addlist/RhDkpFi2PmA1MzNk
🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩
📚🎧
تو همونی هستی که
گفتی اگه به کسی
علاقهمند بشم خودم
پا پیش ميزارم
شبهای زیادی گذشت
اما دیگه حسی رو که
اون شب رؤیایی به
اون داشتم رو تجربه
نکردم حسی متفاوت
انگار با کسیکه هزار
سال میشناختیش
روبرو شدی
دوست دارم به اون
شب برگردم و
اینبار شجاع باشم
چون خوب فهمیدم که
خیلی وقتا دیدار
دوبارهای در کار نیست
روزبه معین
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
قسمت قبل
...
📌حادثهٔ آتشسوزی سینما رکس
حالا دیگر بدبینی به مردم
منتقل شد. تظاهرات با رهبری
ملایان شروع شد.
" قولهای اشتهابرانگیز
به مردم." در جنوب کشور
وضع متفاوتی بود ؛
« رشد صنعت نفت در
آبادان، تجارت کشتیرانی »
بهسبب رونق اقتصادی ۱۴
سینما در آبادان بود. مردم
جنوب شاد بودند، سرزنده.
در چنین اتمسفری، نیروی
مذهبی، مجال رشد نداشت.
... یکهفته پس از
آتشسوزی سینما رکس آبادان،
بندرعباس دچار ناآرامی شد...
بدون همراهی شرکت نفت
در اعتصابات، اتفاقی
نمیافتاد... خمینی گفته
بود شرکت نفت اعتصاب
کند. " تولید و صدور نفت
متوقف شد؛ سراسر
خوزستان... ادارهٔ امور مختل
شد...
شاه متهم اصلی
همهٔ گروهها شاه را عامل
جنایت سینما رکس
شمردند. شریعتی، گلپایگانی،
مرعشی. در روزنامهها
نوشتند « هیچ مسلمانی
دست به چنین جنایتی
نمیزند » آیتالله محمد
مفتح و خمینی، در مسجد
قبای تهران سخنرانی کردند.
۱۱۰ ملا هم بیانیهشون رو
امضا کردن.
« دولت جمشید آموزگار
استعفای خود را به شاه
ابلاغ کرد » ... تشکیل
کمیتهٔ حقیقتیاب؛ روشن
شدن قضیه... ولی خبری نشد.
ملایان معتقد بودند دستگاه
قضایی را به آنان بسپرند.
اینکه پلیس جلوی ورود به
سینما را گرفته به شایعات
دامن زد... مذهبیون کلا با
سینما و روابط بین زن و مرد
مخالف بودند. حتی
لیبرالهای جبههٔ ملی گفتند
مذهبیون در این جنایت
نقشی ندارند. حزب توده
میکوشید اسلامگرایان را
تبرئه کند... * یکی دیگر از
عوامل گناهکار بودن
حکومت شاه، " نمایش
* فیلم گوزنها بود که
سیاسی تلقی شد و در
توقیف بود که اصلاح شد
... ( داستان را میدانید )
حزب توده پرسشی را مطرح
کرد « چه دلیلی دارد جز
عاملان رژیم که محتوای
فیلم را میدانند دست به
این کار زده باشند » دستانی
قدرتمند پشت صحنه وجود
داشت تا مردم روایت را بپذیرند.
وکیل دادگستری محمد سیفزاده ؛
« نامه به حقوق بشر؛ ما پنج
نفر به سینما رفته بودیم...
ناگهان فیلمی از شاه و فرح
پخش شد ... ظاهرا صحنه
مستهجن! و آتشسوزی... »
یعنی مخالفان، آپاراتچی را
مجبور کردند و پلیس هم همه
را میسوزاند تا کسی چیزی
تعریف نکند... سیفزاده
میخواسته این مطالب رو
به دادگستری بده اما منعش
کردند... مردم میگن یه
سرگردی اومده و گفته کار
رژیم بوده.
« تقارن حادثه با کودتای ۲۸
مرداد چی بوده، تصادفی یا
حسابشده... »
شاه هم سرتیپ رزمی رو
بهش ارتقای درجه داده و
اون رو برای آتش زدن مأمور
کرده... " برگها همه به
زیان حکومت شاه "
برخورد ضعیف شاه
اکنون جنبشهای نیروهای
مذهبی آشکار بود و اتهام به
کمونیست و مارکسیست هم
رنگ میباخت... خمینی
تظاهرات را آرام میدانست
اما بانکها، فروشگاه کوروش...
صدمه میدید...و تلویزیون از
نشان دادن این رخدادها
خودداری میکرد... رادیو
بیبیسی هم پخش نمیکرد
و درمورد خمینی میگفت.
* حکومت بهطور شگفتآور
خطر اسلامیون را جدی
نگرفت. درحالیکه خمینی
صراحتا میگفت « خواستار
سرنگونی و جایگزینی
حکومت اسلامیست » پس
از مقالهٔ رشیدی مطلق در
روزنامهٔ اطلاعات، شاه
ترسید و عقبنشینی کرد.
* « ... من بر حفظ مذهب
و استقلال و تمامیت ارضی
قسم خوردم. من مسلمان
معتقدم ... » حالت
آشتیجویانه با آخوندها؛
« رویارویی با مصدق و
... » دولت شریف امامی
بر سر کار آمد... بستن
مشروبفروشیها و ...
تبدیل تقویم به هجری...
دو روز بعد از نخستوزیری
شریف امامی فردی در مرز
عراق دستگیر شد و اقرار کرد
سینما رکس را آتش زده...
« حکومت عراق از سوی
شیعیان تندرو باعث اقرار
شدند... » مردم چیز زیادی
نمیدانستند.
« اثبات جرم حسین
تکبعلیزاده چندان سخت
نبود اما گسیختگی کشور
کار را پیچیده میکرد »
📍پ.ن در قسمت قبل راجع
به صمد بهرنگی؛ گویا کشته
شدن او را که به ساواک نسبت
دادهاند جلال آل احمد شایع
کرده بود.
براساس
ناآرامی در بندرعباس
روزنامه اطلاعات ۶ شهریور ۵۷
دستهای جنایتکار ساواک
نشریهی نوید تهران ۱۳۵۷
متن اعلامیه روحانیون ۲۰
آبان ۱۳۹۲
خمینی صحیفه نور جلد ۲
/ ۹۲ ... نقد فیلم گوزنها
۲۲ مرداد ۹۱ و ...
📌فاجعهٔ سینما رکس آبادان
📌نویسنده مجید احمدیان
در ادامهٔ این فاجعهٔ تلخ ...
• فیلم سینمایی
• دوازده مرد خشمگین
• کارگردان سیدنی لومت
• محصول ۱۹۵۷
• بازیگران مارتین بالسام،
جک کلاگمن،
هیئت منصفه شماره ۲
با بازی جان فیدلر
مردی ترسو که از
دیگران پیروی میکند
هیئت منصفه شماره ۳
با بازی لیجی. کاب.
با کینهای عمیق
هیئت منصفه شماره ۱۰
با بازی اد بیگلی؛
مردی متعصب با
طغیانهای فزاینده
کشمکش میان دو نیروی متضاد...
زیرنویس فارسی
/channel/filmmmmryam
@ktabdansh
...
داستان شب 📝
۵ اما حالا وقتش رسیده
که کمی استراحت کنم،
دستکم برای حفظ سلامتیم.
حال از مسائل جزئی
وحشتزدهام.
جملات کوتاهی را که
بهنظر بسیار تعدیل شده و
ملایم میآیند خوب
میشناسم. بهمحض اینکه
به آنها میدان بدهی، کل
گفتار را آلوده و تباه میکنند.
هیچچیز واقعیتر از هیچ
نیست. این جملات تا وقتی
که انسان را به گودال نکشند
پایان نخواهند گرفت.
ساپو هم از درک اینکه چگونه
موجودی است و چگونه
میخواهد زندگی کند مآیوس
میشد و دست از تلاش میکشید
و در عوض، مغلوب و
درهمشکسته زندگی میکرد.
کور، در جهانی دیوانهوار، در
میان بیگانهها. آقای
ساپوسکات میگفت باید
بیشتر بازی کند. ما پیر
میشویم، پیر میشویم. به
من گفتند که او قهرمان
خوبی میشود.
خانم ساپوسکات میگفت
« تمام وقتش صرف
درسخواندن میشه »
« شاید بهتر بود
میگذاشتیمش سر یه کاری »
این بچهٔ صبور و منطقی که
سالهاست تلاش میکند
برای شناخت خود شعاعی از
نور بر وجودش بتاباند، در
حسرت کوجکترین کورسوها،
بیگانه با تمامی لذتهای
تاریکی، بههیچوجه شبیه
من نیست. میخواهم پیش
از سقوط اخر در درون کالبد
باشم. همیشه احساساتی بودم.
بله. حال ذهنم آسوده و آرام
است، میدانم بازی را
بردهام، همیشه آخرین بازی
است که اهمیت دارد. من
حتی چیره شدن آرزویی
عجیب را بر وجودم احساس
میکنم، آرزوی این که بدانم
چه کنم و چرا. حال در
آستانه نیست شدن، به هستی
و موجودیتی دیگر میرسم.
چه جالب! تعطیلات تابستانی.
صبحها بهشکل خصوصی
درس میخواند. عصرها از
خانه خارج میشد، کتاب
به بغل، به بهانه اینکه در
هوای آزاد بهتر درس
میخواند. بهمحض اینکه
از دیدرس مردم خارج
میشد، کتابهایش را زیر
تکه سنگی میگذاشت و
در اراضی شهر میگشت.
روزهای طولانی و آفتابی.
اغلب، مزارع را تا
دوردستها طی میکرد.
خوابم برد. اما نمیخواهم
بخوابم. در جدول زمانی من
فرصتی برای خوابیدن در
نظر نگرفته شده است. اغما
برای آدمهای زنده است.
زندهها. همیشه تحملشان
خارج از حد توانم بود،
رفتوآمدشان را تماشا
میکردم و بعد انها را
میکشتم. یا جایشان را
میگرفتم. یا میگریختم.
ساپو روی یکپا میایستد
بیحرکت. زندگی کن و
ابداع کن. من سعی کردهام؛
و به تنهایی، پنهانی و در خفا،
نقش دلقک را بازی کردهام،
تنها، ساعتهای متمادی.
اغلب ایستاده، نالان. درست
است ناله. خودم را در آستانهٔ
پیروزی میدیدم، شکست،
درحال شادی، غم و سوگ. یا
گاهی اشک میریختم.
بزرگترها پیام میگشتند،
کتکم میزدند، دنبالم میکردند،
تا دوباره مرا به میدان بازی
بفرستند. همانطور که عدهای
سفلیسی بهدنیا میآیند، من
جدی زاده شدم. تلاش
میکردم جدی نباشم. اما
با هربار تلاش دوباره دیوانه
میشدم. من به حریم امن
سایهها میگریختم. به دامان
کسیکه نه میتوانست زندگی
کند و نه از دیدن زندگی
دیگران رنج میبرد. متهم
کردن واژهها هیچ فایدهای
ندارد، واژهها از معانی که
بهذهن متبادر میکنند،
بیارزشتر نیست. بازگشت
به قلب تاریکی، به هیچی،
به شور، بهسوی او *
( گویا او، به راوی اشاره دارد )
که در انتظارم بوده نیازمندش
بودم که مرا در آغوش کشید،
همو که اغلب موجب رنجَش
شده و بهندرت راضیاش
کردهام. بازهم دارم خودم
را فراموش میکنم. من
در قید و بند خودم نیستم.
نگران کس دیگری هستم
که در اعماق و زیر پوستهٔ
وجودم، سعی دارم
غبطهاش را بخورم. ماجرایی
احمقانهاش را تعریف کنم.
چه پایانی.
بازار. ناکافی بودن مبادلات
میان بخشهای روستایی
و شهری از نظر جوان ممتاز
دور نمانده بود. دهقانانها.
در مزرعه جمع میشدند و
به نظارهٔ رفتنش میایستادند.
اغلب میایستاد، این پا و
اون پا میکرد و بعد
دوباره ناگهان به راه
میافتاد. مسیری جدید.
مجموعهای از تصاویر که میشود
از میانشان انتخاب کرد.
کمی در لوازم جستوجو
کردهام، جورشان کرده و
بهسمت خودم کشاندهام تا
نگاهشان کنم. این تصور که
هنوز تکتکشان را میشناسم،
بدون آنکه نگاهشان کنم.
میخواهم وقتی روز بزرگ
فرارسید، در موقعیتی باشم
که بیهیچ کموکاست آنچه
باعث بهجا ماندن این اموال
شده بود بیان کنم. بهگمانم
این نوعی وسواس
مرضگونه است.
( ادامه دارد )
📚 مالون میمیرد
✍ ساموئل بکت
...📚💫
...
مطالعه گروهی 📖
قسمت ۸
در انتخاب تکمرحلهای
سنگریزه فقط یکبار
دستهبندی میشود. در
انتخاب انباشتی، این کار
تکرار میشود؛ حاصل
انتخاب یک نسل، نقطهٔ
شروع انتخاب نسل بعد
است. عمدهترین انتخاب
انباشتی جاندارانند. گاهی
ابرها بر اثر وزش باد، شکل
آشنایی پیدا میکنند.
* شما هم دیدهاید؟ یک
انتخاب تکمرحلهای است.
یعنی فقط یک تصادف آن
را ساخته. شباهت حیوانات
با ماههای تولد؛ عقرب، شیر...
نمیدانم اولین بار چهکسی
گفت اگر به میمونی اجازه
دهیم به ماشین تحریر ضربه
بزند، ممکن است کل آثار
شکسپیر را بهوجود بیاورد.
حالا کل آثار نه، فقط یک جمله.
( شبیه راسو است ) را بنویسد.
نوشتن این جمله چقدر طول
میکشد. ۲۸ ضربه. دختر من
نقش میمون را بازی میکند!
و ادامه میدهد. باید تمام
حالات ممکن را پیدا کنیم.
۲۷ دکمه. اِم یک در ۲۷ است.
... حدودا دههزار میلیون
میلیون میلیون... پس به
این زودیها نمیشود.
حالا انتخاب انباشتی چطور
است. تأثیرش خیلی خیلی
بیشتر است. کامپیوتر
جملههای بیمعنی
جهشیافته را که فرزند
جملهٔ اصلیاند بررسی
میکند. یک جمله برندهٔ نسل
بعد است. بعد از ده نسل،
یک جملهٔ دیگر و بههمین
ترتیب... ۳۰ ، ۴۰ و ...
* بنابراین تفاوت بین انتخاب
انباشتی و انتخاب تکمرحلهای
بسیار زیاد است *
در واقع این اتفاق روی
سیاره ما رخ داده.
« ما حاصل انباشتیم.
از جدیدترین محصولاتش! »
در رشتهٔ نجوم
« باور داروینیسم » ساختار
جانداران را تصادف یا روند
انتخابات تکمرحلهای توجیه
میکنند. در نسخهٔ داروین
کمی شانس وجود دارد ولی
عنصر اصلی انتخاب انباشتی
است که ذاتا غیر تصادفی است.
« در صورتی میشود از
انتخاب انباشتی در مورد
ابرها صحبت کرد که بقا و
امکان تکثیر هر ابر خاص به
شکل آن بستگی داشته
باشد » نمونهٔ میمون شکسپیر
مفید ولی اشکال دارد.
« تکامل طبیعی برنامهٔ
درازمدت ندارد اما غرور
انسان تمایل دارد که بگوید
خودش هدف نهایی خلقت
است » اگر به گام زدن در
راه کمال توجه کنيم؛ نتیجه
حاصل جمع انتخابهای
کوچک و کوتاه مدت بوده است.
« ساعتساز » یعنی انتخاب
انباشتی طبیعت، هدف
خاصی را نشانه نگرفته و
آیندهنگر نیست.
« در زندگی واقعی، از
رشد نطفه، شکل هر
موجود مشخص میشود...
تفاوتها و تکامل بر اثر
تغییرات ( در ژنهای
کنترلکننده ) در نمونهٔ
کامپیوتری هم چیزی معادل
رشد نطفه و جهش باید
داشته باشیم. من به کامپیوتر
دادم و نوشتم ( برنامه ) »
در کتابهای علم کامپیوتر
برنامهریزی مطرح شده.
مثلآ رشد یک درخت.
چون رشد درخت یک
قاعدهٔ ساده دارد.
در قسمت بعد میخوانیم.
📚ساعتساز نابینا
✍ #ریچارد_داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
و خانم شهلا باقری
انتشارات مازیار
با خودم فکر کردم
شاید بتونم کسی رو
بیارم تا نقش زن
نمایش رو بازی کنه
کاش اون روزها
تموم نمیشد
چون زمان تکرار
شدنی نیست دیگه
هیچوقت یه جوون
بیست ساله نمیشم
فقط میتونم آرزو
کنم خواب اون روزا
رو ببینم
قهوه سرد آقای نویسنده
روزبه معین
قسمت قبل
...
یک رسالهٔ تاریخی سیاسی
فصل نهم
سلطنتهای انتخابی
اینکه سکنه یکی از
معروفترين اهالی را از
طریق مسالمتآميز و بهمیل
خودشان به پادشاهی
انتخاب کنند « سلطنت
کشوری » یعنی انتخاب تودهٔ
مردم. مردم میل ندارند با
فشار نجبا و اعیان، تحت
اوامر باشند. بنابراین سه
دسته بهوجود میآید:
" سلطنت - آزادی -
خودمختاری. پیدایش
سلطنت یا بهوسیلهی مردم
است یا اشراف؛ البته
موفقیت نصیب آنکس
است که نفوذ بیشتری دارد.
اما اگر اعیان نتوانند مقابل
توده باشند سعی میکنند
یکی از خودشان را معروف
کنند که پادشاه بشه. اگر
مردم نتوانند مقابل اعیان
بایستند، یکنفر را مقابل
اشراف، به شهریاری میرسانند.
اما شخص از اعیان که برنده
شود، آنان خود را همدوش
شاه میدانند. شاه هم
نمیتونه اونا رو اداره کنه.
اما برنده از بین توده خیالش
راحته... خواهش اعیان رو
هم قبول نمیکنه. چیزیکه
شاه باید بترسه نارضایتی
توده هست چون ممکنه
علیهش شورش کنند. اشراف
هم که مالاندیشند و تزویر
هم بلدن. پادشاه باید با ملت
خود کنار بیاد چون بلده که
از امتیاز اشراف کم کنه و
اشکالی نداره.
* بهتر روشن کنم ؛
« باید تشخیص داد رفتار
اعیان با شاه توأم هست یا
برعلیهش. علاقه نشون
میدن یا نفرت یا از احترام
به شاه دریغ میکنند.
در مواقع سخت کنارش
هستن یا نه. جاهطلباند،
یا ... » بنابراین شاه باید
با اونا مثل دشمن برخورد
کنه. * اما انتخابی توده ؛
توده فقط میخواهند
بهشون ظلم نشه.
پس پادشاهانی که
« مماشات و رفتار نیک
دارند، احساسات مردم،
حافظ آنهاست » بودن کنار
مردم یعنی " پناهی برای
شهریار "
« نبیس » پادشاه اسپارت،
بهشدت مورد حملهٔ یونان
و روم بود. وقتی خطر نزدیک
شد، ملت تماما هواخواه او
و همراهش بودند.
* یک مثال قدیمی ؛
« کسیکه به تودهٔ مردم
تکیه میکند مانند آن است
که خانهٔ خود را روی زمین
باتلاق بنا نموده است »
* این مثال دربارهٔ اشخاص
عادی صحت دارد. اما
شهریار لایق درمقابل
پیشآمدها خود را نمیبازد
و از طرف ملت خیانت
نمیبیند. " مگر بخواهد
سلطنت مطلقه " کند.
این شهریار در روزهای
عادی به اشخاص اعتماد
مینماید اما همینکه خطر
نزدیک شد و اغتشاش
شروع شد و روز امتحان
فرارسید، آنوقت همه کنار
میروند...
فصل دهم
چگونه میتوان قوهٔ ممالک
سلطنتی را سنجید
آیا پادشاه قوای کافی دارد
که در موقع خطر بهتنهایی
مقاومت کند یا محتاج
کمک دیگران است.
* میگویم ؛
« شهریارانی قادرند
بهتنهایی مقاومت کنند که
با مردان خود یا با
سرمایهای که در اختیار
دارند بتوانند یک قشون
منظم در میدان جنگ
حاضر کنند و " شهریارانی
همیشه محتاجاند که در
سنگر پناه بگیرند و
دفاع کنند » این قبیل
شهریاران * طبقهٔ دوم *
آذوقه جمع میکنند برج
را محکم میکنند و توجهی
به اطراف ندارند و رابطهٔ
حسنه هم دارند.
در شهرهای آلمان آزادی
کامل است زیرا سنگربندی
محکم، خندقهای عمیق
و برج و باروهای مستحکم
و انبارهای مواد غذایی و
مشروب و سوخت و سکنه
هم خوب نگهداری میشود.
اینها حکم روح و شریان
برای آلمان دارد. * بنابراین
اگر چنین دشمنی پیدا
شود، تهاجم او نتیجهٔ
خوبی ندارد.
ممکن است بگویید دشمن،
مزارع سکنه در خارج از
شهر را آتش زده و توده،
محبت خود را از شاه بیرون
کنند. * میگویم ؛
یک شهریار لایق بر مشکلات
فائق آمده و به رعایای خود
امیدواری میدهد و
میگوید عمر روزهای بد
پایان میگیرد.
📚 #شهریار
✍ #نیکولو_ماکیاولی
مترجم دکتر محمود محمود
انتشارات نگاه
پایان قسمت ۸
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻
دنیای ایده و ترفندها😇
🔷مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔷
...
داستان شب
📚 #مالون_میمیرد
✍ #ساموئل_بکت
۴ اساسأ گفتگویی در کار نبود.
وقتی پسرشان علامتی میداد،
با غم از خودشان میپرسیدند
آیا این نشانهٔ ناکامی افکار برتر
در برابر زبان شفاهی نیست.
آقای ساپوسکات میگفت
« دستکم وضع سلامتیش
خوبه » همسرش میگفت
« اما نه اینقدرها »
« اما هیچ بیماری مشخصی
نداره »
ترجیحا او را در ذهن خود
پزشک مجسم میکردند.
خانم ساپوسکات میگفت
« وقتی پیر بشیم ازمون
نگهداری میکنه » شاید
دوباره دارم از خودم حر
میزنم. این راهُرسم بازی
کردن نیست. بهزودی فراموش
خواهم کرد که اصل و ریشهٔ
ساپو کجاست یا چه امیدی
در دل دارد. شاید بهتر باشد
بهسراغ داستان دوم بروم.
یا حتی سوم، داستان سنگ.
نه، فقط باید محتاط باشم.
پیش از عمل کردن فکر کنم
و بهخود آنطور که هستم
نگاه کنم. باید چشمانم را باز
کنم، به تودهی کوچک اموال
و داشتههایم نگاه کنم، به
روح ازدسترفته و تباهشدهام
رو کنم، غم و رنجهایم را
پشتسر بگذارم. به دور از
جهانی که مرا به بیرون میتفد.
میتوانم ادامه دهم.
« ساپو هیچ دوستی نداشت؛
نه، نمیشود اینطور گفت.
ساپو با دوستان کوچکش
میانهٔ خوبی داشت. هرچند
آنها دوستش نداشتند. »
« آدم کودن بهندرت تنها
میماند » مشتزن و
کشتیگیر خوبی بود. یکروز
که از انبوه سؤالها به ستوه
آمده بود، فریاد زد و گفت
« مگر نگفتم نمیدانم! » او با
فلسفهای خاص به این
ناملایمات تن میداد.
نخستینبار که معلمی با
چوبدست تهدیدش کرد،
ساپو آن را قاپید و به بیرون
انداخت. اما ساپو اخراج نشد.
باید کشف کنم که چرا ساپو
اخراج نشد. نمیخواهم در
تاریکی و ابهام باشید.
من میدانم تاریکی چیست،
رفته رفته پر رنگتر میشود،
متراکم میشود و همهچیز را
در خود غرق میکند. سعی
میکنم میان او و این تساهل
غيرقابل درک فاصلهای امن
ایجاد کنم. باید ترتيبی
بدهم زندگیاش آنگونه باشد
که استحقاقش را داشته.
در چهارهسالگی پسری تپل
بود با گونههایی سرخ و
درخشان. عجیبترین
ویژگیاش سر بزرگش بود و
موهایی سفت و سخت که
هراسناک بهنظر میرسید و
همین باعث میشد از ناکامی
در فرو کردن مطالب در این
سر، ناراحت شود.
به لطف همین جمجمهٔ بزرگ
بود که پدرش میگفت
« یکی از همین روزها همه را
حیرتزده خواهد کرد » ساپو
عاشق طبیعت بود. این
وحشتناک است. شيفتهٔ
حیوانات و گیاهان بود و با
اشتیاق به آسمان چشم
میدوخت. نگاهش چون
قطره باران روی آنها میبارید.
پرندهها را باهم قاطی میکرد،
محصولهای مختلف را
تشخیص نمیداد. گل
داوودی و مینا را تمیز نمیداد.
گاهی آگاهی از این تودههای
غریب، وسوسهاش میکرد و
نجوای این جمله که تو
« سادهلوحی ».
سوپم را تمام کردهام و میز
را به سرجایش هول دادهام.
پشت همین پنجرهٔ دومی،
چراغ روشن شده است. یک آن
رفتوآمد آن زن را ديدم.
بعد پرده را کشید. مرد خانه
هنوز نیامده. از پاهایم
خواستهام حرکاتی بکنند. در
آن گسترهٔ کوتاه زمان با آنها
زندگی کردهام، آکنده از شور
و حادثه. برای سگهای پیر
سرانجام زمانی میرسد که
صدای سوت صاحبشان را
میشنوند و دیگر نمیتوانند
جستزنان پی او بروند.
پس در لانهشان میمانند،
حال آنکه زنجیر نشدهاند و
به صدای گامها گوش میدهند.
مرد هم غمگین است بهزودی
اوضاع بهتر خواهد شد.
میخواهم کمی میان اموالم
جستجو کنم. بعد سرم را
زیر پتوها خواهم کرد. طمأنینه
و خویشتنداری ساپو ماهیت
چندان خوشایندی نداشت.
در میانهٔ آشوب و پریشانی
در مدرسه و خانه، مردم در
میمانند که او با این
وضعیت، ساعتهای متمادی
به چه فکر میکند. پدرش
میگفت « در شانزدهسالگی
خود من هم همینطور بودم »
اما ازنظر معلمانش نشانهٔ
خنگی و خرفتی بود. اما
در حقیقت رؤیاهایش بیش
از دخترها، به خودش و
زندگیاش در آینده مربوط
میشد. ( ادامه دارد )
...📚💫
همیشه حق با اکثریت نیست!
اکثریت گاهی با قاطعیت
حکم به چیزی میدهد که
خلاف حقیقت است و
حتی در سیاهی کامل
اکثریت، یک نور و یک تردید
میتواند همهچیز را
تغییر دهد.
سکانسی از فیلم
دوازده مرد خشمگین
شاهکار سینمای جهان
در ستایش تردید است،
در ستایش گفتگو که
چگونه میشود با
تردید در یقین اکثریت،
حقیقت را آشکار کرد.
همهٔ فیلم در یک اتاق
میگذرد و یکی از
عجیبترین و مهمترین
فیلمهای تاریخ سینما
است. اعلام اعدام یک
جوان با حکم ۱۱ نفر و
تردید ۱ نفر از
هیئت منصفهٔ ۱۲ نفره!!
فیلم سینمایی
دوازده مرد خشمگین
همین جمعه از کانال
کتاب دانش
💭
فقط کافی است در برابرِ
آدمهای خوبِ دورُ بَرت
مدارا و عقبنشینی را
کنار بگذاری و
یکروز
روی حقوقِ خودت
پافشاری کنی آنگاه
خواهی فهمید با چه
هیولاهایی زندگی میکنی.
مهدی میر گلوی بیات
کتاب صوتی.
✍ روزبه معین.
دفترچه تلفن من
پر از اسمهای جور
واجوره اما وقتی
دنبال کسی میگردم
که باهاش چند کلمه
بتونم حرف بزنم
میبینم که بهطور
مفتضحانهای
هیچکس رو ندارم
و اون اعدادی که
جلوی اسمها نوشته
شده مثل اعدادی که
روی چک بیمحل
نوشته شده بیارزش
و مسخره هستند
قهوهٔ سرد آقای نویسنده
قسمت قبل
...
قسمت سیزدهم
مطالعه گروهی 📖
گیج شده بود. حالا برای
گفتن نه خیلی دیر شده بود.
قلبش میتپید. خشکش زد.
او بزدلی خود را ثابت کرده
بود. فرمانده به او نگاه
نمیکرد. دراژن به انتهای
جوخه رفت. باید زندانی را
میکشت. باید بهدقت نشانه
میگرفت. پشتسر هم
تیراندازی کرد. « لعنت بر
شما خونآشامها »
کشتارحس میکرد
شصت انسان در پانزده
دقیقه. دوباره اتوبوسی
خالی شد... انصاف نبود همه
را اعدام کنند... از بیعدالتی
هم فراتر بود. بوی تعفن
فضای قصابی را بهخاطرش
میآورد. مردانی بزرگ که
برای زندگیشان التماس
میکردند. سعی میکرد
به زندانیان نگاه نکند
دربارهشان فکر نکند.
حساب کرد حدود هفتاد بار
شلیک کرده. دشت پوشیده
از اجساد بود.
. او مسؤلمحاکمهٔ قصاب
سیاستهایی بود که منجر
به بیش از ۲۰۰هزار کشته شد.
... من بین دو مأمور نشسته
بودم. موهای خاکستری،
پوست رنگپریده. خشمگین
بودم.
درحالیکه
مقام و ثروت در جامعه
موجب جلب احترام
میگردد،
تواناییهای ذهن در بهترین
حالت نادیده گرفته میشوند
و معمولا به منزلهٔ چیزی به
آن مینگرند که صاحب آن
بهطور غیرمجاز بهدست
آورده است و میخواهد با
آن فخر بفروشد!!
آدمی هرچند رفتار
فروتنانه داشته باشد،
بازهم دیگران بهسختی
میتوانند با برتری و
قابلیتهای ذهنیاش، کنار
بیایند. از این رو نشان دادن
برتری قطعی خود بهکسی،
آن هم در برابر دیگران،
بزرگترین گستاخی بهشمار
میرود. دیگری به انتقامجویی
ترغیب میگردد و در جستجوی
موقعیت مناسبی خواهد بود
که با اهانت، انتقام خود را
بگیرد و بدین وسیله از حوزهٔ
عقل به حوزهٔ اراده وارد
میشود؛ حیطهای که همه
در آن یکساناند .
چنانکه " سعدی "
در گلستان میگوید
بِدان که
نادان از محاصبت دانا
بیشتر در رنج است تا
دانا از مصاحبت نادان.
آرتور شوپنهاور
در باب حکمت زندگی 💥
آدم بهتره
رو خودش حساب کنه
تا دیگران.
هیچوقت یه پشیز از کسی
نخواستم.
من واسه نجاتدادن خودم،
هیچوقت
سراغ همسایه نرفتم.
👤 مارسل امه
📓 دیوار گذر
📏 مجموعه داستانهای کوتاه
نشر ماهی
🌾🕊
توی زندگی هر آدمی
موقعی میرسه که
اون آدم مجبوره قلبش
رو بزاره کف دستش و
برای بهدست آوردن یه
چیزی زورشو بزنه،
حتی با دونستن اینکه
بخت بهدست آوردن
اون چیز براش یک در
میلیونه، بازهم باید
بختشو آزمایش کنه.
وگرنه اصلا
واس چی زندهس؟!
( مارتین مک دونا )
🍃 داستان واقعی
چیزی دربارهٔ تغییر است،
نه سرگرمی 🍃
📚🌱🕊
☀️🌙
... خورشید؟ ...
پس خورشید کو؟ ...
همیشه شب، شبهای ترسناک
... سایهٔ درختها را بهدیوار
نگاه کن ... ماه بالا آمده ...
جغد ناله میکشد ...
درها را باز کنید ...
بشکنید ... دیوار را خراب کنید
... اینجا زندان است. زندان.
توی چهار دیوار..
خفه شدم. بس است ...
نه من کسی را ندارم ...
تار بزنیم ...
تار را بیاور اینجا توی ایوان.
تف ... تف به این زندگی ...
- شبهای ورامین
- صادق هدایت
کسی را که
دلی وفادار دارد،
ممکن است
زبانی جسور باشد...
⚔ 🧌 ارباب حلقهها
📓 جلد دوم از کتاب سوم
🥷 جیآرآر تالکین
🖨 نشر روزنه
" l changed myself
to be axcepted by
everyon. "
( Franz kafka )
" Be yourself,
even if the world refuses
to accept you."
( Feyodor Dostoevsky )
" من خودم را تغییر دادم
تا مورد پذیرش همه
قرار بگیرم. "
( فرانتس کافکا )
✨❤️
" خودِ واقعیات باش،
حتی اگر دنیا از پذیرشِ
تو سر باز بزند. "
( داستایوفسکی )
از جاهلها و ابلهها
متنفرم،
از فخرفروشها و متظاهرها،
از منزجرها،
از حقیرها و
پستفطرتها و کوتهفکرها.
از بیخاصیتهای حقیری که
از حقارت و بیخاصیتیشان
شرم ندارند. [ ... ]
من عاشق صداقت و آزادی
و بخششم.
عاشق ساختنم،
عاشق انجام دادنم.
عاشق هرچیزی که
ایستا نیست.
راکد نیست،
تقلید نمیکند،
روحش نمرده.
کلکسیونر 📔
جان فاولز 🖊
انتشارات چشمه
پیمان خاکسار 🔁
چرا امروز
بیرون زدنم از خانه
اینقدر طول میکشد؟
چیست که حتی در همین
خانه هم آشفتهام میکند؟
هر قدر از روزم میگذرد،
کمتر در خودم میبینم
که بلند شوم و به کارهایم
برسم ؛ واکنشی نشان دهم،
تکانی بخورم،
خودم را جمع و جور کنم.
- پاتوقها جومپا لاهیری
🔰
فشار برای نرمال بودن،
در موقعیتی که نرمال نیست،
میتواند خودش آسیبزا باشد.
گاهی سالمترین واکنش،
ناتوان بودن است.
💢
اکثریت غالب انسانها
باورهایشان را آزادانه
برنگزیدهاند و باورهایشان
نتیجهٔ شستشوی مغزی و
شرطیسازی اجتماعی است.
آنها دربارهٔ اندیشهٔشان تأمل
نمیکنند و ذهنشان فرآوردهٔ
عاملهای اجتماعی و شخصی
است؛ عاملهایی که هیچگاه
آنها را ناشناختهاند،
مهار نکردهاند و حتی به
آنها نپرداختهاند.
باورهای شخصی این افراد
غالبا ریشه در
پیشداوریهایشان دارد.
💢
کلیشهها، تصویرهای
کاریکاتوری از امور،
سادهسازیهای بیش از اندازه،
وهمها، توهمها،
اگر سرنخ انگیزههای آنها را
بگیریم و دنبال کنیم به
دلبستگیها و ترسهای
نامعقول،حسادتهای شخصی،
سادهلوحی میرسیم که
بخشی از هویت آنها شده.
💢
آنها جهان را با عینک
قوممحوری و ملیگرایی
میبینند و تصوری کلیشهای
از فرهنگهای دیگر دارند.
💢
اگر کسی باورهایشان را به
پرسش بگیرد، احساس میکنند
به آنها حملهٔ شخصی شده.
احساس میکنند به آنها
توهین شده. حتی باور
نادرست را.
" داری پیشداوری میکنی "
به شما حمله میکنند.
💢
اگر نقدشان کنید،
رنجیدهخاطر میشوند.
آنها تأیید میخواهند.
میخواهند تملقشان را
بگویند. درک چندانی از
جزئیات و تمایزات باریک
یا نکتههای ظریف ندارند؛
یا اگر داشته باشند هم
بسیار اندک است.
👤 ریچارد پل
[ مغالطههای پر کاربرد ]
مترجم مهدی خسروانی
...
مطالعه گروهی 📖
قسمت دهم
۸ الیاس و دیگران
پاسبان گور اشکزاد شدند.
وفاداری به اشکزاد باید
معنای انقلابی داشته باشد.
سینفر که هنوز به قیام
عقیده داشتند. باید دلیل
مرگ مشخص شود.
« ژنرال مطمئن بود کشته
میشود، نکند نومید شوید »
نامهٔ اشکزاد؛
« من یک جسم دارم، که
میمیرد. اما دو روح دارم.
روحتان از من جدا نیست.
مثل شبحی بیقرار
میچرخم تا قدرت و پرچم
شما را ببینم... » همگی
احساس گیجی میکردند...
الیاس به مزار مادر رفت...
درهم شکسته شیون گرد...
به چاهی افتاده بود که
منطقی به زندگی نمیاندیشید.
« قدرت بعضی احکام و
عقايد، قویتر از عقل است »
« انسان عروسک دست
غرایز نیست، بلکه عروسک
دست اندیشههایش است »
دریاس حس کرد راهشان
ازهم جداست... نگاه دریاس
برادرانه نبود، غریبه بود...
« گور چیز عجیبی است،
هیچچیز روی زمین مثل
گور مجذوبکننده نیست.
هیچ انسانی نیست که به
هرجا فرار کند سرانجام به
درون آن نیفتد »
دریاس غریبهای در شهر بود...
شهری غرق در خرافه...
حس کرد بزرگترین اشتباهش
این است که تاریخ خوانده.
« آدمها هیچوقت بهخاطر
وجود یا عدم وجود خدا
بهجان هم نیفتادند،
بهخاطر نام خداها میجنگند.
آدمها مشکلی ندارند که خم
شوند و سجده کنند،
مشکلشان این است که
بهسوی چهکسی پیشانی بر
زمین بسایند »
سيد برهان در اداره به او
هشدار داد؛ نمیشود گفت
اهل اینجایید. ژنرال دستور
دادند استخدامت کنیم.
این راز را محفوظ بدارید.
خیلی پیگیر مسائل نباش.
توجه دیگران را جلب نکن.
اگر هشیار و دقیق نباشد
به دردسر میافتد چرا؟
۹ باران شدیدی میبارید.
نگهبان شبح سیاهی دید...
فریاد زد؛ تو کی هستی؟...
هی... با توأم... نگهبان بهطرف
او رفت... « خدای بزرگ، پناه
بر تو » ترسید. منقبض شد.
خودش بود « ژنرال بلال »
شبح ناپدید شد... چگونه
داستان را تعریف کند...
دو نگهبان دیگر هم او را
ديده بودند. یک آشفتگی
ذهنی یا خیالبافی... اما
دوباره ديده شد در محلات
دیگر... شبح مردی چون ژنرال،
بیبندوبار نیست، بیدلیل
نمیچرخد ... جمع شدند.
« نکند حیله باشد... » الیاس
تلاش کرد آرام بماند.
« ایناهاش »... در تاریکی
چهرهاش ديده نمیشد.
« خودت را نشان بده، که
هستی? ... » کلاهش را
برداشت. خودش بود! سه
مرد آشفته زهرترک شدند.
با نفسی سرد دچار اندوه
و بلاتکلیفی و آسمانی تاریک،
بیرمق, بیتفاوتی پیاپی
ستارهها. ظهوری ناگهانی،
کوتاه و عجیب. ص ۱۲۵
📚 دریاس و جسدها
✍ بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچهای
نشر ثالث
ادامهداره
دل ما همیشه شکستهست
فرزند.
اما
امیدواری هيچوقت از
جیبِ چپِ پیراهنمان
کم نشد..
ناظم حکمت
☂ چند نکتهٔ روانشناسی
آنچه در مورد دیگران
میگویید بر درک مردم
از شما تأثیر میگذارد؛
اگر چیزهای ناپسند
بگویید دوستانتان آن
را به شخصیت شما
ربط میدهند.
☂ بلوغ روانی یعنی؛
نیازی ندارم خود را
توضیح دهم.
در جمع بیشتر گوش
میدهم. بهراحتی
قضاوت نمیکنم.
☂ بدانیم هیچ رویکرد
درمانی و هیچ مذهب و
هیچ تمرینی وجود ندارد
که ذهن را از تولید افکار
منفی بازدارد. تفکر مثبت
افکار منفی رو از بین
نمیبره بلکه ما میتوانیم
مانع بروز بیشتر آنها شویم.
همانطور که در شرایط
سخت دوستی را
میخواهیم که کمکمان
کند، داشتن امید و باور
به شرایط بهتر هم همین
است.
آنانی که خودِ واقعیشان
هستند، مرزبندی دارند،
از تنهایی نمیترسند و
دوستان کمتری دارند.🌪
در کتابِ
۴۸ قانون قدرت ؛
وقتی بیش از حد در
دسترس باشید، آن
هالهٔ اقتداری که دورِ
خود ایجاد کردهاید محو
میشود.
بازی را بچرخانید.
کمتر دیده شوید تا
حضورتان ارزشمندتر شود.
رابرت گرین
۴۸ قانون قدرت
@ktabdansh 📚