-
شعرها، یادداشتها و مقالات ادبی محمدعلی حسنلو ارتباط با ادمین: @mhasanloo1365
دکلمهی شعری از کتاب #سوالها
(( Reflection ))
رفتاری که داشتند
وَ تناسبی که زندگی
برمیداشت وُ قطعهقطعه بر لبانشان میکاشت
نتیجهای نداشت جز:
تنافری که آواها
میساختند وُ ریخته شدند
در جایی که رنگِ صدا
در ظرافتِ حنجره پنهان میشد
صورت: با قطعات فلزی وُ زنگزده
گلو: با صدایی سنگین وُ سنگ شده
آدم؟ صدا نزنید اعضایم را!
اعصابم: خاموشی دو تکه چشم است در ضلعی از صورت
وَ چالهها، گودیها وُ گودافتادگیها نیز
باید گفت که شرایط
محلی برای خلاصی از خصلتهایت نمیگذارد!
از این حروف که بگذرم
قسمتی از دهان را من میگیرد
قسمتی دیگر را ولی
آزاد میگذارم برای:
شنیدن، شنیده شدن
دیدن، دیده شدن
ریختن، از ریخت افتادن
وَ بعد
تکههایی که میدانی هجاهای تواَند
بازمیگردند وُ تناسب
با تو نسبت مییابد.
_ _ _ _ _ _ _ _ _
پانوشت: سوالها چهارمین کتاب شعر من است که در سال ۱۳۹۵ توسط انتشارات نصیرا منتشر شد.
#محمدعلی_حسنلو
#سوالها
@mali_pendulum
📝 شعرها و یادداشتهایی از فروردین ۱۴۰۵ 📝
بهار در هنگامهی باران میبارد. خنکیِ هوا اختیار حیاط را در دست گرفته است. پنجره را که باز میکنم بیرونِ در اتاق منتشر میشود. قطرهای به درون میآید وُ حبابهایش تکثیر میگردد. گویی من نیز باید متکثر وُ پراکنده شوم. لای ذرات بغلتم وُ بغلتم وُ بجویم.
۴ فروردین ۱۴۰۵
تنم در پیشوازِ نوروز، نو شده است. روزگارم؟ نه!
۴ فروردین ۱۴۰۵
شکایتِ تنم، شکایت من است
وَ شکایتِ ذهنم، رویاهایی که بعید شدهاند
قلبم اما، خالی از هر شکایت
شکایتنامهای بیصداست.
۵ فروردین ۱۴۰۵
اسیریم همه! زیرِ یوغ وضعیتی بیعتستان که هر چیزی را بهزور حُقته میکند و بهزور قصد ستاندنش را دارد. چگونه تحمل کنیم این زیستِ خِفتبار و همواره در فشار را بر شانههایمان که هر روز کمتحملتر و خستهتر میشوند.
۱۰ فروردین ۱۴۰۵
در خواب تو را میبینم
وَ بازمیگردم
از لبانی که از آنِ من نبود.
۱۰ فروردین ۱۴۰۵
نزدیک شدن به چهل سالگی
وَ رویایی که در قلبم نمیگنجد.
۱۱ فروردین ۱۴۰۵
جهانی تازه میخواهد قلبم
شروعی هماهنگ پس از استمرارِ بیتوازنی در تنم
آنقدر که بتوانم
وزنم را با آهنگ نامیرای زمین
موسیقی ببخشم وُ گره بزنم.
۱۱ فروردین ۱۴۰۵
جنگ، جنگ، جنگ
جنگی که هوا را از ما ربوده است وُ
زمین را در زیر پاهامان سست کرده.
۱۷ فروردین ۱۴۰۵
زیستن در میانِ دستهی احمقها! هر روز عمیقتر و بدتر از قبل.
۲۰ فروردین ۱۴۰۵
فکر کردن به کارهایی که میشد انجام بدهم و ندادم. جرات! آنچیزی که برای انجامشان نداشتم.
۲۱ فروردین ۱۴۰۵
حالِ ناخوشم را تو خوش باش ای کلمهی نارسیده و در راه.
۲۱ فروردین ۱۴۰۵
بیش از چهل روز بیاینترنت. فرو رفته و غرق شده در استبدادی مطلق.
عمرمان بر باد! هر لحظه از زندگیمان بر باد!
جوانیمان بر باد! همهچیزمان بر باد!
۲۳ فروردین ۱۴۰۵
شب از میان پوستم در حال عبور است وُ زخمهایم فرصتِ یادآوری خود را میجویند. من از تهی سرریز شدهام. حفرهها محاصرهام کردهاند. هر حفره سوراخیست که لحظهای از زندگیام را در زمانی سپری شده سفت و منقبض نگه داشته است. به هرکدام که سر میزنم زمانهای رنگارنگ در برابرم قد میکشد و عضلاتِ ذهنم را شل میکند. لذت وُ رنج را همزمان تجربه میکنم.
۲۸ فروردین ۱۴۰۵
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
همین باعث شد روز پنجشنبه ۲۸ اسفند دربهدر برایش دنبال دامپزشکی معتمد بگردم که بتوانم نجاتش بدهم که عاقبت موفق شدم و دامپزشک خوبی بیابم و جراحیاش کند. هم زنده ماند، هم عقیم شد و هم حالا دیگر صاحب اختیار من و اتاقم شده است. اتاقی که دیگر خانهی خودش است. هر گاه دلش بخواهد میرود و میآید. در شناسنامهای هم که برایش گرفتم نام او را هدیه گذاشتم، هدیهای از جانب کائنات و هستی اما از آنجا که از تابستان گذشته او را پیشول صدا میزدم همچنان همین اسم بر دهانم مانده است. در این سه ماه سختیها و رنجها و غمها بیش از اندازه بود اما پیشول مثل یک دوست خوب ناگهان سر رسید و در بهبود حال و حوصله و روانم موثر بود. حالا هم که این متن را مینویسم از شکار یک مارمولک در حیاط برگشته و در بغلم نشسته و جهان را تماشا میکند. قدرت این را دارد که با مسائل زندگیاش طوری برخورد کند که انگار اولینبار است که با آنها روبهرو شده است. میتواند ساعتها خودش را با یک پاککن یا خودکار سرگرم کند. با یک موش کاموایی ور برود یا یک توپ کَنفی را مدام بالا و پایین کند. احتمالا لازم است این چیزها را از دوستم یاد بگیرم.
یاد بگیرم مانند او هر بار جهان را بهگونهای نگاه کنم که انگار اولینبارم است.
۶ خرداد ۱۴۰۵
پانوشت: امیدوارم حالِ تمامی دوستانم و خوانندگان گرامی خوب باشد. دلتنگِ نوشتن در اینجا بودم. بهزودی برخی نوشتهها و یادداشتهای قابل انتشارم را در اینجا منتشر خواهم کرد.
@mali_pendulum
صدها چو من حریص به ناکامیِ تمام
در زیرِ خاکِ تیرهی او بدل شد به خاک
صد سینه همچو سینهی من گشت چاکچاک
افسوس! درد او نپذیرفت التیام!
از عمرِ رفتهاش نه نشانی بود نه نام
بنیادِ زندگیش سرازیر گشته پاک
هر لحظهاش پر از غمِ صدگونه بیم و باک
هر ساعتی زِ صولتِ مرگ آیدش پیام
در ساحلِ خراب و نگونسارِ تلخرود
زالی نشسته بود که این ناله میسرود
زالی خمیدهقد، مو سفید، رخ چو موم...
کیست این مریض محتضر، ای پیرِ پُر مِحن
- پرسیدمش ز که فال بدش میزنی چو بوم ... ؟
آهی کشید سرد و شنیدم: وطن، وطن!
آهِ دردمندانهی رفعت در پایان شعر ناشی از وطندوستی اوست. نشان از مهر و شفقتی که در درونِ خود نسبت به وطن دارد. دوست داشتنی که البته تن به پرستشِ بیچون و چرای وطن نداده است. تنِ شاعر از تنِ وطن جدا نیست. رفعت از روی میلِ قلبی و دوست داشتن وطن است که اینچنین دردمند است. دردی مشترک که صدها انسان دیگر را به یاد او میآورد. شاید او نیز میدانست که عشق به وطن میتواند زیباترین عشق باشد. از همین روست که او در شعر دیگری با عنوان (( تجدد در ادبیات )) میگوید: (( ایران، تو آن بهشتِ قشنگی در آسیا )). ژول میشله نیز دربارهی عشق به میهن میگوید: (( عشقِ به میهن عشقِ عشقهاست. زیرا که عشقی را که ما نسبت به والدین و بستگانِ خود احساس میکنیم و وامداریم گسترش میدهد و اعتلا میبخشد. ))
اکنون من نیز مدتی است که احساس میکنم در حال گسترشم. ابعاد وجودم هم میتواند به بلای آوار شده بر سرِ قربانیان بیندیشد و هم برای جباریت جلادان تاسف بخورد. عشقی که سرزمینِ خود را دوست دارد و بدان عشق میورزد و در نهایت آنرا تکهای از جهانِ هستی میداند. ما همه پارههایی از وطنِ خویشیم همانگونه که وطن نیز پارهای از جهان است و پارهای از ماست. دور یا نزدیک فرق نمیکند، مهاجر و غیر مهاجر، تبعیدی و غیر تبعیدی، در همهی ما این عشق همچون موجودی خفته و دارای حیات وجود دارد. موجودی که وقتی از ذهنهای به خواب رفتهی ملتی برخیزد میتواند شعاری زاینده شود که چند روز پیش بر یکی از دیوارهای شهر با رنگ قرمز نوشته شده بود و برقِ چشمان مرا دزدید و زمزمهی خلوتم شد: (( وطن، مادر است. ))
آری، وطن مادر است. مادری زاینده که اکنون رافت و بخشندگی میطلبد تا توان این را بیابد که به مردمانش امکانِ زایشِ دوباره بدهد.
۲۰ آذر ۱۴۰۱
منابع:
۱- برای عشق به میهن، مائوریتسیو ویرولی، ترجمهی مهدی نصرالهزاده، نشر بیدگل، چاپ دوم، ۱۴۰۰
۲- آثار و اشعاری از میرزا تقی خان رفعت، رضا همراز، انتشارات قالانیورد، چاپ اول، ۱۳۹۸
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
کتاب (( برای عشق به میهن)) را چهار سال پیش خواندم. کتابی که آن زمان نیز مرا بیشتر به وطندوستی سوق داد تا وطنپرستی و هنوز نیز عقیدهام بهنظر میرسد که همان است. البته تا جایی که در خاطر دارم خود مفهوم وطنپرستی نیز انواعی دارد که در کتاب به آن اشاره شده بود. احوالات این روزها مرا دوباره وسوسه کرد امروز که کمی خلوتترم کتاب را از کتابخانه بردارم و ورقی بزنم. بعضی از صفحات کتاب از خطکشیها و پانوشتهایم پُر است. تعدادی را در اینجا منتشر میکنم. امیدوارم که اهل کتاب به سراغ تهیهاش بروند و بخوانند:
وطنپرستی طبیعی نوعی دلبستگی به خاک مادری به مثابهی جایی از برای حافظه و یاد است.
عشق به میهن در گروی رشد و آزادی سیاسی است. میهن آنجاست که آزادی سیاسی وجود داشته باشد.
انسان تحت استبداد انسانِ بدون کشور است.
فرد فقط بهعنوان شهروند یک جمهوری آزاد است که میتواند بهعنوان یک موجود انسانی در کاملترین معنای کلمه زندگی کند.
هر ملتی لازم است که الگوی یکتایی از آزادی و روش زندگی را با توجه به ریشههای فرهنگی خود بسازد. قیاس ملتها صحیح نیست. هر ملتی تاریخِ مختص به خودش را دارد.
مردمانی که به لحاظ سیاسی ناآزاد هستند، باید هویت ملی را با دفاع از زبان و تاریخ ملی و بازیابی و احیای آن، بسازند، تازه پس از آن است که مبارزهی سیاسی شایسته برای آزادی میتواند آغاز گردد.
عشق به میهن، عشقِ عشقهاست. نیرویی وحدتبخش که افراد و گروهها را وامیدارد تا خودشان را با تنوارهی بزرگتر ملت یکی و اینهمان کنند.
حیات فکری مردمان را نمیتوان از تاریخ مدنی و سیاسی آنها جدا کرد.
به عقیدهی بولینگ بروک یک شاهِ وطنپرست قدرتمندترین همهی اصلاحگران است. تحت حاکمیت او مردم نه فقط بدکرداری نخواهند کرد، بلکه یاد میگیرند که نیککردار باشند، یک شاهِ وطنپرست جدید، یک مردم جدید، یک جمهورِ جدید خلق میکند.
خاطرات و مکانها و ریشههای مشترک نمیتوانند جای خالی جمهوری را در قلب یک وطنپرست بگیرند.
جمهوری برای آنکه از جانب شهروندانش دوست داشته شود نباید تبعیض و امتیازهای ویژه را تحمل کند و باید اجازه دهد که شهروندان در حیات عمومی مشارکت کنند.
عشق حقیقی به میهن عشق به قانون اساسی و نظام سیاسیای است که به واسطهی آن مردم آزاد و مستقل هستند.
آزادی نه یک ایده بلکه یک احساس است، آنرا باید در عمل تجربه کرد، نه آنکه با کلمات تبیین نمود.
📝 شعرهایی از نیمهی دوم دیماه پُرالتهابمان 📝
ای وطن پریشان
آوازهخوانِ روزهای سخت
در هنگامِ مرگ
ما را به یاد بیاور وُ بپوشان
از نغمههای جوانان
آنگاه که چیزی نمانده است وُ زندگی
گلولهای از پیِ گلوله است
ما را با سایهای از رویاهایمان
در حجمِ نامحدود کفنهامان به یاد آور.
۲۱ دی ۱۴۰۴
خوابیدهام
وَ تو میآیی
با وعدهی آزادی
در روزهای نامعلومی از تقویم
برای من که هنوز
هیچ تصویری از درخششِ دوبارهی روز
ندارم.
۲۱ دی ۱۴۰۴
مگر چه میخواستیم
جز آزادی بیحدِّ روزها
که اکنون جنازههای ورم کرده را
کیسه به کیسه میشمردم
مگر چه میخواستیم
ما که وطن را در قدمهای اشغالگران از دست داده بودیم
نان وُ مسکن وُ غذا را
پول وُ منابع وُ باغها را
رودخانههایی که بیآب بودند وُ دریاچههایی که بینام وُ جنگلهایی که بیهوا
مگر چه میخواستیم
در لابهلای کلمات
در جنونی که حروف را کنارِ هم مینشاند وُ
طرحی یکپارچه از میهن میشد
ما که میهن نداشتیم
مگر چه میخواستیم.
۲۲ دی ۱۴۰۴
نوبت به نوبت
آنها ما را کَسر میکنند
آزادی قطع میگردد وُ
در جستوجوی آب وُ غذا
چشمهایمان از هم فاصله میگیرند
چهچیز داریم ما
که اینچنین رنجور وُ بیاختیار
روزها را از پیِ هم میگذرانیم
ما که رویایی از آبادی
بر دیوارهای خانهمان نقش بسته بود
دلخوش به سایههای باقی مانده از گذشته
خواندیم وُ خواندیم وُ خواندیم هر جا که تاریخ را میشد خواند وُ گریست
ما خواندههای خود را پرتاب کردیم وُ در خیمهای که کلمات افراشته بودند فردای دیگری دیدیم
اکنون که روزها در ماشینی شکسته میبَرَدمان
با اندوهی قدیمی وُ نگاهی پراکنده
چیزی در سفرهی خونینمان نمانده است
جز شرافتی که در خیابان پنهانش نکردیم.
۲۳ دی ۱۴۰۴
در استخوانهایم
دردی که رهایم نمیکند
عصیانی که تنم را گرفته
از تنفر اعضایم نمیکاهد
ژنهای من از استبداد لبریزند
بیگاه وُ ناگهان
هر که دوستم دارد، گویی که چنگ بر صورتم میزند
جنگی را آغاز میکند
که نخستین کلمهاش را میدانم
آخرین کلمهاش اما
از آنِ دشمنیست که تسخیرم کرده است.
۲۶ دی ۱۴۰۴
دردم از فریاد گذشته است
مشترک وُ بیانتها
از تو میخواهم
نامِ دیگری برایش بسازی.
۲۷ دی ۱۴۰۴
قتلعام هزاران صدا
در کوچه پسکوچههای شهر
جویی از خون
میانِ ما وُ آنها
فاصلهای
پُرناشدنی.
۲۹ دی ۱۴۰۴
پانوشت: پس از سه هفته عدم دسترسی به اینترنت زندهام و همچنان سعی میکنم کلمه را به یاد داشته باشم.
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
📝 دور از تصور 📝
در فاصلهی بین دو مرگ
ضربههای زیادی بر پوستش نشست
نه اینکه شوالیه باشد
یا قهرمانی با شمشیرِ چوبی
او در بین دو مرگ
مرگش را از دست داده بود.
برای بسیاری از هموطنان ما زندگی بیاندازه تلخ و غیرقابل تحمل شده است. آنها نیز مانند بسیاری از ما انسانهایی معمولی با رویاهایی کوچک و بزرگند که گویی مرگ در برابر دیدگانشان رنگ باخته و هراسی از آن در دلشان نیست. در واقع این روانِ جمعی خستهی ماست که گاهی اینچنین لحظه را در مولکولها و ذراتش فشرده میکند و قابی بیاندازه تاریخی میسازد. او اگرچه خسته، اندوهگین و سرافکنده است اما اعتراضش از روی دوست داشتن زندگی، امید و مطالبهی حق است. باید گفت هر جنبشی نمادها و شمایل متعلق به خودش را میسازد و با خود میآورد. شاید این عکس نیز از این دست است. مقاومت در برابر خشونت، زورگویی و استبداد حتی اگر ما را به موجوداتی منفرد، منزوی و تنها تبدیل کرده باشند و بعد از آن پاسداشت آزادی در هر عقیده و وضعیتی که باشیم.
پانوشت: شعر بالا را از کتاب #تعمیر_با_جراحتهای_اضافه انتخاب کردهام که دوازده سال پیش یعنی در سال ۱۳۹۲ نوشتهام.
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
📝 دکلمهی شعری از کتاب #تعمیر_با_جراحتهای_اضافه 📝
(( رقص در خود ))
حرفِ دوست داشتن
وَ قرار وُ مرگ است
این درخت از تو تهی شده
از مدادرنگیهایی که رنگش میکنند
برگهایی که سرگرمِ موهای پاییزند
و ریشههایی که پیری
جوانیِشان را تازه کرده
خسته است
از خیابان
بینظمیِ کفشها مانده وُ
از ما
پلی که ارتعاش قلبها را بالا و پایین میکند
این ضربان خسته
چهقدر شبیهِ پرندهایست
که صبح خودش را در لباسها پنهان کرد
با تو
قراری برای نرسیدن گذاشت
و شب
مردگانی در چشمهایش خوابیدند
که دوست داشتن را
در ملافهای سپید پنهان کردند
حرف از سکوت وُ
چشم وُ
نشستن غبار است.
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
شنبهها با شعر
اشعار منتخب
به کوشش دبیر شعر: سمیه جلالی
شعری از محمدعلی حسنلو
خسخسِ عمیقی در حیاط
حواسِ گُلها
و کودکِ بازیگوشِ همسایه را
پرت کرده.
پیراهنِ باد
لای شاخههای خرمالو
گیر کرده.
۲ مرداد ۱۳۸۷
(( شهابهای عجول ))
از شکایت پُر است
حال و هوای شعرهایم
وَ صدایم
صدای تنهاییِ پلنگیست
در قلبِ درختانِ از قالب تُهی
من در میانِ وجدانهای زنگزده
کلمات معصوم را میپرستم
تا به بلوغِ یک انسان برسم
و تکههای سرگردانِ نامم را
در عبور شهابهای عجول زنده نگه دارم.
۳۱ مرداد ۱۳۸۷
آبروی دریاها در من است
نورِ قلبِ ماهیان
من
صدفی تشنهام
مُراوریدی چشمانتظار
تنها
برای نوشتنِ نامِ تو
بر پیراهنِ خاک
جوهرِ خودکارم را دوست دارم.
شهریور ۱۳۸۷
(( سفر یک پرنده ))
من
شنلِ سفید و روشنِ جهانم
پایانِ لبخندِ یک برگ
سفرِ پُر از بالِ یک پرنده
زیرا که روحِ درختان را شنیدهام
وَ جسمِ زمین
در من
شکوفههای خود را گُم کرده.
من
تمامِ هجومِ یک رودم
گلوی سرخ خورشید
که به آسمانها
و آبها فکر میکنم
آه
جریانِ رگهایم قطع میشوند
خورشید دشنهاش را در من گُم کرده
و ستارهگان
چه نزدیک و غریبند
وقتی که دستِ مرا ول میکنند.
اما
من دوست دارم پاهایم را در فرشهای کودکیام گُم کنم
انگشتانم را روی چهرهی سیبها بکشم
و پابهپای وزنِ پروازِ گنجشکی
عاشق شوم
چه کسی؟
چه کسی نامِ مرا میداند؟
و میتواند مرا
خرجِ روزها
خرج طعمِ خاک نکند!
آخِر
پنجرهی قفلشدهی یک قلبم من
باید نامم را از زخم دیوارها عبور دهم
و با روحم
تک و تنها بنشینم
و صدای پای حروفم را
در رخم انگشتانِ تاکها و پیچکها بشنوم.
_ ۲۷ شهریور ۱۴۰۴ _
🔗لینک شعر در سایت خانه جهانی ماهگرفتگان
🔗لینک ارتباط با دبیر شعر فصلنامه ماهگرفتگی
#محمدعلی_حسنلو
#اشعار_منتخب_در_سایت
#سمیه_جلالی
#شنبه_های_شعر
#فصلنامه_مطالعاتی_انتقادی_ماه_گرفتگی
#خانه_جهانی_ماه_گرفتگان
📝 هفت شعر و یادداشت از شهریور ۱۴۰۴ 📝
شب با صدایی که آشناست میخوانَدَم. انگشتانم را به سمتِ خود میکشد. وادارم میکند که بخوانم. خواندنی نه چندان بلند که کسی توانِ گوش دادنش را داشته باشد. با صدایی که خودم نیز نمیشنوم، میخوانم. میپرسی در کجا؟ درونِ قلبم که لانهی ذهنِ مشغول و مضطرب من است. فرمانِ تمام لحظات زندگیام را به او دادهام که هم بیندیشد و هم عاطفه به خرج دهد. چنان میخوانَد که دوست دارم سر بر لبانِ زمزمهگرش بگذارم و در شبی و ساعتی نامعلوم به خواب بروم. بیدار که شوم همچنان بخواند وُ بخواند وُ بخوانَدَم به آواهای نامحدودِ درونش. میخواهم صدایی شوم که تاری نامعلوم او را نواخته است. انگشتانی نامعلوم نتهایش را چیده وُ چیدمان اندامهای درون وُ اعضای بیرون بدنش را سازمانبندی کرده است. مرا سامان ببخش ای قلب اهل فکر. رویاهایم را زنده نگه دار ای قلبِ دوراندیش. نوازشم کن که محتاجِ زرهِ امنیتبخش تارهای تو هستم. در عاطفهای که نمیشناسم، بنوازم که نازِ نوازشِ تو طبعِ نازم را رها میکند.
۵ شهریور ۱۴۰۴
رها در حزنی ناتمام
پهلو به پهلوی تمنایی بیکران
زمان، میخوانَدَم
در زمانهای که عقربهی تیکتاکهایش
تعلیق من است وُ
آوازهای بیحدِّ درونم
آغازیست که میبَرَدم
به صلحی که پرندهای بینشان میآوَرد
این جهان، جهان من است
و هر جهان دیگری که کام از زبانم میگیرد
جهانِ تازهی من
در نشانیهایی که در خود یافتهام
از این بیشتر
آیا میتوان
سهم قلب را
از رویا بافت؟
۶ شهریور ۱۴۰۴
در این زمانه که همهچیز میلِ به ویرانی دارد. من نیز ویرانم. گویی که زیبایی ستودنیِ انسان در تجربهی ویرانیست. در زخم برداشتن. در اجتناب نکردنِ از جراحت. ویرانی، این تجربهی گریزناپذیر.
۹ شهریور ۱۴۰۴
شب از نیمه گذشته است.
سرشارِ از درون خود، صدایم میزند.
سرگردان در او و نفسهایش اکنون منم که از عبور گامهای او شادکامم. دست بر آسمان میبرم تا بچینمش. از رویای چیدنش بازمیگردم و به خواب میروم.
در خواب شاید، شاید بتوانم.
۱۰ شهریور ۱۴۰۴
از درونم
خانهای برای ستارهگان بساز
من آن شبم
که زنبیلش بیکران وُ
ابعادش نامتناهیست
بتراشم
تا زمان در تنم
از معنا رها شود
همهچیز در همهچیز سفر کُند
بیآنکه بدانم
بیآنکه تخیلم
قوت تشخیص بیابد.
۱۰ شهریور ۱۴۰۴
امروز آئورای کارلوس فوئنتس را خواندم. داستانی بسیار کوتاه با درونمایهای نامریی و شبحوار. انگار اصلا نخواندهایش. ولی در واقعیت خواندهای و دیالوگهایش مثل یک شبح در گوشهایت پچپچ میکنند. زندهاند وُ مردهاند. هستند و نیستند.
۱۷ شهریور ۱۴۰۴
شعر در من تصویر دیگری یافته است. تصویری که هنوز خودم نیز بهطور کامل از جزئیات و محتوایش آگاهی ندارم. اما در این گفته شکی ندارم. تغییراتی در من رخ داده که اجتنابناپذیر بوده است. هنوز فرصت کافی نیافتهام که این تغییرات را بررسی کنم. شاید هم تنبل شدهام. دقیق نمیدانم.
۲۰ شهریور ۱۴۰۴
#یادداشت
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
http://cherouu.ir/نقد-نسرین-فرقانی-برکتاب-تیرنامه-اثر-مح/
پنج سال پیش بود که در چنین روزهایی مجموعه شعر #تیر_نامه را بهصورت الکترونیکی منتشر کردم. اخیرا خانم نسرین فرقانی نقد و تحلیلی را دربارهی تیر شمارهی ۱۲ از این کتاب نوشتهاند که امروز به همت سایت ادبی چرو منتشر شد.
ضمن تشکر از ایشان، دوستان و خوانندگان گرامی را به خواندن این نقد که نسخهی الکترونیکی آن در سایت قابل دانلود است دعوت میکنم.
_ _ _ _ _ _ _ _
http://cherouu.ir/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%86%d8%b3%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%81%d8%b1%d9%82%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%aa%db%8c%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%85%d8%ad/
کلاهم برای باران
کفشم برای زمین
آستینم برای پاک کردن
انگشتانم برای نوشتن
با این چهار خسته
نامِ تو را
نه میجویم
نه مینویسم
چرا که تو
فانوسِ خون وُ
شهابِ رگهای من.
شهریور ۱۳۸۷
بسامد و تکرار کلماتی مانند باد، ماه، شهاب، باران و . . . در بعضی شعرها بسیار بیشتر است:
بههم ریخته شهر را
سوارِ اسبِ چوبینش
بادِ بیقرار.
۲۳ شهریور ۱۳۸۷
یا شعر زیر که در دفترم عنوان (( آفتابگردان )) را دارد:
آفتابگردانِ سربهزیر باغچه
برای ماه
قیافه گرفته
خورشید
کجای جهان پنهان شده؟
۱ مرداد ۱۳۸۷
و همچنین شعر زیر که عنوان (( تیغِ آسمان )) را برایش انتخاب کرده بودم:
تیغِ آسمان
زیرِ لبِ خورشید
آوازِ غمگینِ پرندهای
کنارِ بالشم
برگها
سطرها
ستارهها
همه رنگ میبازند
وقتی که پهن میکند
رختخوابش را
ماه
در خانهی عنکبوت.
۲۸ شهریور ۱۳۸۷
و از همه جالبتر اعترافی شاعرانه به زخمهایی که کلماتم را قوت و قدرت میبخشیدند:
(( تیغ ))
قلب من
تیغی دارد
وقتی که بشکند
زخم میکند
تمام کلماتم را.
۹ شهریور ۱۳۸۷
و انگشتانِ شاعری که زیرِ نور ماه بریده شده بودند:
(( چاقو ))
چاقو
کنارِ پنجره
در نگاهِ خیرهی ماه گم شده
صبح
گنجشکهای قرمز
نوک میزدند
صورتِ دنیا را
شاعری
انگشتهایش را بُریده بود.
۲۰ شهریور ۱۳۸۷
و حتی اعترافاتی نوستالژیک که ناگهان سر از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی نیز در میآوردند:
هیاهوی صدا
مُشتهای بسته وُ
گودالهای کوچکِ خاک
تهِ کوچه
انگار
خبریست
شبیهِ تیلههای چینیِ پسربچهها!
۱ مرداد ۱۳۸۷
بعضی شعرهای کوتاه که بیشتر هدفشان انتقال پیامی خاص در سطرهای پایانی است هنوز زنده و موثرند. انگار در جایی از زمان برای همیشه نقش بسته و ماندهاند:
عطر باغچه
نگاهِ بلند شاخه
من احساس میکنم
زندگی
صدای زارِ زنبوریست
کنارِ بالهای زردِ
یاسی شکسته!
۵ مرداد ۱۳۸۷
و همچنین طرحهای کوتاهی از این دست که هر سه در ۲۵ مرداد ۱۳۸۷ نوشته شدهاند و خواننده را به یاد هایکو نیز میاندازند:
(( یک ))
استراحت میکند
در درکِ خسته وُ گرم یک بیابان
مارمولکِ بیحوصلهی آفتابخورده.
(( دو ))
نامش
سیاه بود
ابرِ بیتاب وُ دلتنگی که هر شب میبارید.
(( سه ))
دریا
شبیهِ جهانِ خستهی ماست
ماهیِ عاشق
کتارِ کوسهی مست.
و یا کوتاهتر از اینها:
در گلویم
مرغابیِ سرکشی خانه کرده.
یا طرحِ کوتاه زیر که در ۱۱ مرداد ۱۳۸۷ نوشته شده است:
نظم ظهر را بههم زده
کلاغ وقتنشناس
روی آنتن همسایه.
ماهِ شهریور و بادهایش نیز در یکی از شعرها حضور دارند:
ای ابرِ شهریوری
طعمهی بخارهای در گلو مانده
قطرهقطره ترانه کن نامت را
برگها خواب دیدهاند
درختها از سر شب بیدارند
تو که بیایی
پوستِ شب
پیراهنِ روشنِ صبح
بیقرارِ بغضهایت میشوند
تا خاموشیِ غرورِ شعلهها راهی نمانده.
و رویاهایی که در روزهای پایانیِ شهریور همچنان شاعر را رها میکنند و باز صدا میزنند:
پا شدم
رویاهایم را رها کردم
کلمهای سرمستِ طبعِ من بود
تکهای از حروفش را شنیدم
که در قابِ شکستهام آرامآرام گُم شد
همیشه همینطور است
اختیارِ همهچیز از دستم میرود
شاید همین کلمه دستم را میگرفت
و میتوانستم که دیگر در نور نامش
سایهای برایت دستوپا کنم.
پس از انتشار این شعرها که همه مربوط به سه سالِ نخست شعرنویسیهای من هستند تعدادی از دوستانم پیشنهاد دادند که در آینده همه را در قالب یک نسخهی الکترونیکی ( پیدیاف ) در کانال قرار بدهم. بعضی نیز گفتند بهتر است قسمت کامنتهای پستها را فعال کنم تا زمینهی گفتوگو و اظهارنظر دربارهشان فراهم شود. در این پست قسمتِ کامنتها را فعال کردم. از ابراز نظر دوستان و خوانندگان گرامی سپاسگزارم. دو قسمت دیگر از این ماجرا مانده که مربوط به شعرهای فصل پاییز و زمستان ۱۳۸۷ است. بررسی شعرهای مربوط به سال ۱۳۸۸ و پس از آن که بعدها منجر به انتشار دو کتاب الکترونیکی #یک_دقیقه_سکوت و #گنجشکی_با_حنجرهی_زخمی شد میماند برای زمانی که نمیدانم کی فرا خواهد رسید. پایان حرفهایم را به انتشار چند شعر دیگر از تابستان ۸۷ اختصاص میدهم:
(( دربارهی شعر و شاعریام ))
_ قسمت پنجم _
تعداد شعرهایی که در تیر ماه ۸۷ نوشتهام نسبت به مرداد و شهریور کمتر است. با اینحال یکی دو شعر در میان آنها وجود دارد که مرا بیشتر به خود جذب میکنند. یکیشان شعر کوتاهی به نام (( شهاب )) است. شعری مرگاندیشانه که مرگ را رهاییبخش میداند:
شهابی
دست آسمان را ول کرد
فردا صبح
کسی از ما
دیگر
اندوهِ
گنجشک وُ
پرواز وُ
آسمان را نمیخورد.
تیر ۱۳۸۷
و شعر زیر که به وضوح سودای شکستنِ زنجیرها و رها نمودن کلمات را در سر دارد:
(( صدای زنجیر شدهی یک کلمه ))
سهم من گریه بود
سهم تو
صداقت را صدا زدن
سهم من
افتادن بود
سهم تو
درختهای بریده را شمردن
سهم من
رفتن بود
فراموش کردن نور بود
سهم تو
دل دادن به چراغی کور بود
دیگر
در زنجیرِ هر آسمانی که صدا را به اوج ببرم
بغضم
نه نمیگوید.
تیر ۱۳۸۷
از تمامِ پنجرههای جهان
نگاهت میکنم
و در تمام شعرهایم
خلاصهات.
هر واژه که بوی دستِ تو را دهد
بر دوش گذاشته
و تمامیِ مهربانیِ عظیمِ هستی را
در لبانت جستوجو میکنم
باور کن
من به امداد شعر و کلمه
امیدوارم
و تمام ستارگان جهان را
تا آمدنت بیدار نگه میدارم
و کینهی سیاهِ شب را
از ذهنهایمان دور میکنم!
دور!
دور!
اردیبهشت ۱۳۸۷
اکثر شعرهای نوشته شده در اردیبهشت و خرداد لبریز از عشق و تمناهایی شاعرانهاند. زبان صادق آنها افشاکنندهی وقایعی هستند که درونشان رخ داده است:
باد
روسری تو را بُرد
تو
دلِ مرا
من
قلبِ منتظرِ بهترین شعر را.
کاشکی
نه باد بود
نه من
نه چشمِ پُر رنگِ واژهای
که هر شب نگاهم میکند.
کاشکی
سوارِ آخرین شعری که میدوید
و کودکانه
تمامِ معنای نامت را زمزمه میکرد
شاعری میشدم
که دل از نگاه وُ
خواهشِ مغرورِ زمین کنده بود
و تمامِ زبانهای راستگو را
به ستایشِ صدای پُرتلنگرت میخواندم!
کاشکی.
۲۶ خرداد ۱۳۸۷
عشق و دلتنگیهای بیامان آن. عشق در قامتی که لبان آدمی را وادار به گفتوگو با همهچیز وُ همهکس میکند. رافتی به آدمی میبخشد که دوست دارد آنرا تا ابد همراهِ خود نگه دارد.
(( رفتن ))
میروم
به شهری که خورشید
نازِ چشمان تو باشد
شب
سرودِ موهای تو بر زمین باشد
و شاعر
شاعرِ دلتنگ
گفتوگوی بیپروای لبانِ تو
با زبانِ عشق باشد؟
خرداد ۱۳۸۷
عشق قدرت ایجاد جوانه و سرسبزی در هر زمینی را دارد و احتمالا شاعران نیز سخت به این مساله آگاهند:
(( بیتو ))
از اول
نامی نداشتم
و
هنوز هم!
بیتو
ای عشق
نامِ خود را
بر طراوت کدام شاخهی سربهزیر و
سبز بیاویزم؟!
۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
وزشهای بیامانِ عشق در درونِ ما این فرصت را برایمان فراهم میکند که صادق و شفاف باشیم. احتمالا همین مساله باعث شده بود که من آن سالها عنوانِ وبلاگم را (( سپیدهای بیریای من )) گذاشته بودم. عنوانی که در شعر زیر به آن اشاره شده است:
(( سستی اینهمه تردید! ))
من از سستیِ اینهمه تردید
به تو پناه میآورم
و از دهانِ واژهها
هر هجای لبت را میبوسم
تو را
برای رنگ باختن
در برابرِ دنیای بُهتزدهی انسانها
نمیخواهم
نه!
این افکارِ بیهوده
شبیهِ سپیدهای صادقِ من نیست
نه
من نمیتوانم
که تن به جنگِ خوابهای حریصِ دنیا بدهم
نمیخواهم
که شعرم را فدای جدالی بیمنظور کنم
واژههایم را بگیر
انگشتهایم را در دفترم بکار
هنوز
سرانگشتانِ تو
معنای عظیمِ کوه را
برای قدمهای پُر از قافیهام
به سنگریزه بدل میکنند.
اردیبهشت ۱۳۸۷
در میان ِشعرهای بهار ۸۷ شعرهای انگشتشماری نیز وجود دارند که سعی در اجتماعی شدن دارند. هر چند چنگی به دل نمیزنند:
البته
خیلی هم سخت نیست
تو به پا کسی
لغاتِ سادهی دفترِ مشقهایمان را تبعید نکند
من
خودم
شعری شبیهِ دستهای مردم
مینویسم!
۳ خرداد ۱۳۸۷
یا این شعر که در وبلاگم نیز منتشر کرده بودم:
(( دربارهی شعر و شاعریام ))
_ قسمت چهارم _
(( حضور ))
نه ابر هوای بازی داشت
نه باد دلِ وزیدن
نه شاخه شوق رقصیدن
تنها
من بودم
که در بیتابیِ بارشِ برف بر زمین
همپای گلوی ناتوانِ پرندگان
حضورت را
آرزو میکردم.
فروردین ۱۳۸۷
نخستین شعری که در سال ۱۳۸۷ نوشتهام این شعر است که برایش عنوان حضور را انتخاب کرده بودم. با مرور دفترهای سال ۸۷ متوجه شدم که در آن سال بسیار پُرنویس بودهام. آنقدر که برای نوشتن دربارهشان تصمیم گرفتم به شکل فصل به فصل بررسیشان کنم. این اندازه شعر نوشتن برایم شگفتانگیز است. اتفاقی که در محتوای شعرها نیز خود را بروز داده است:
(( سه شعر از اردیبهشت ۱۴۰۵ ))
آواز زندهی ما
در آفتابِ بیسودِ روزها
تکاپو وُ تکاپو
از چهرهها به چهرهها
درونمان رویایی، نمیشناسدمان
پیدرپی میدویم پیِ بیراههها
طوری که عاقبت
سنگی از صداهامان بیرون نمیافتد وُ
پاهایمان اُفتان، قلبهامان خیزان
دریاچهای از خونمردگی میگذرد وُ ما
در تاختِ زودگذرِ رگهامان
جا میمانیم.
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
در او زمان
جا مانده بود وُ همهچیز از مکان میگریخت
رویای بیصدای ما را
دوایی برای او نبود
افسوس
کلمهای ناچار در توضیحش بود وُ
همهچیزِ او
همهچیزِ ما نبود
اکنون که رفته است
همهچیزمان یکیست.
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
ای سرزمین نامتقارن وُ ناهموار
مناسب برای تنم نبودی
وطن بودی وُ وَتن نبودی
هر ذره از تو که فرو میریزد
مایی میریزد وُ مایِ دیگری نمیآید
صدایی مدام میگوید: جهان وطنیست که مرز ندارد
وَتن آنجاست که صدایت را بشنوند
صدای دیگرم میتازد، بلند وُ بیپروا
ای فریبکارِ غرقِ کتاب
نظریات انحرافی نباف
وَ من، که همچنان با تو ناهموار میشوم
ای سرزمین نامناسب وُ ناپایدار.
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
📝📝شعرهایی از اسفند ۱۴۰۴ 📝📝
گُلی که بر زبان داشتم
اکنون بر مزاری جوان پرپر شده است.
۳ اسفند ۱۴۰۴
بارانی سرخ میبارد
از آسمانی اندوهگین
یادی در چشمم خانه میکند
بادی در خاطرهام
و قطره اشکی
که دیگر نیست.
۵ اسفند ۱۴۰۴
دستی به آسمان رفت وُ
دستِ دیگرم را ربود
دستِ دیگرم
عاری از ماهیچههای لازم.
۷ اسفند ۱۴۰۴
خمیازههای من
طعمِ رویاهای تو را داشت.
۸ اسفند ۱۴۰۴
ای تن مغلوب
بخواب
و خوابِ رویاها را
در رویا بباف.
۸ اسفند ۱۴۰۴
تنِ من
تنی محدود
در وضعیتی پُرهیاهوست
دائم رفتنم
پیوسته آمدنم
جابهجا شدنم
از کجا به ناکجا
دیگر
نمیتوانم
معنایی از دست رفته شدهام
مات وُ کدر
بر زمینهی تارِ زمانه.
۹ اسفند ۱۴۰۴
جانِ ما
جان نحیفِ ما
در میهنی متلاطم.
۱۲ اسفند ۱۴۰۵
شب را به روز میسپاریم
وَ روز را
به انتظاری که هنوز نیافتهایم
در گلویمان
گُلهایی از امید
شاید که آزادی
دمی به حقیقتمان سر بزند
آنروز
که نکبتِ آیههای وحشت را
در لابهلای عصرهایمان نبینیم
رقص بر کلماتمان بنشیند وُ
کمان حنجرهمان با دفی در دست بخوانَد
وَ ما، راویان قصهی روشنی وُ نور
در امتداد فردا باشیم.
۱۳ اسفند ۱۴۰۴
بارانی از مرگ
ببارد وُ
بِبَرد شما را
از ذهنهای خونین جراحتدیدهمان.
بارانی از گلوله
از لولههای ملتهبِ هواپیماها
پرواز وُ پرواز وُ پرواز
بر آسمانی
که وهمِ دهانتان
توحشِ ذهنهاتان را
بیاعتبار گردانَد.
۱۶ اسفند ۱۴۰۴
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
در حدود سه ماه است که مانند بسیاری از مردم دسترسی به اینترنت بینالمللی نداشتم. روزهای سخت و طاقتفرسایی بر همهمان گذشته است. برخی هنوز زندهایم و با پوستکلفتی ادامه میدهیم. امید که همچنان بتوانیم مقاومت خود را حفظ کنیم. در این روزها گاهی در نیمههای شب نوشتهام و نتوانستهام که در جایی منتشر کنم، گاهی به سکوت و کمحرفی پناه بردهام، گاهی کتابی ورق زدهام و خواندهام، ورزش هم تا حدی جزو زندگی روزمرهام بوده است. از کار هم نگویم که هر از گاهی مرا به مرز خستهگی شدید کشانده است. عزیزانی را هم که هنوز زندان هستند نباید فراموش کنم بهخصوص یکی از دوستان نزدیکم که هنوز در انتظار آزادیاش هستم و دورادور از خانوادهاش پیگیر امورش.
من اما در کنار این فراز و نشیبهای آغشته به جنگ دوست جدیدی نیز پیدا کردهام. دوستی که البته از تابستان سال گذشته به خانهمان رفتوآمد داشت. این دوست مبارکقدم چند روز مانده به آغاز سال جدید حامله شد و دو بچه هم سقط کرد. یکی از بچهها را خودش بیرون آورد دیگری اما در رَحمش مانده بود و خطر عفونت و مرگش در صورت ماندن نوزاد نارس بسیار زیاد بود.
📝 داشتن عشقی مشفقانه به وطن. عشقی که بخشنده باشد و در عین آنکه اهلِ نقد و انتقاد از سنتهایِ رایجِ پیشین است بر جراحتهای نشسته بر پیکرِ وطن التیام ببخشد. عشقی که از دیوار کشیدن به دورِ وطن و به انحصار در آوردنِ آن و پرستش کورکورانه بپرهیزد. عشقی که دردمند باشد و اندوهش نیز عشقآفرین باشد. عشقی که تنِ خود را با تنِ وطن یکپارچه کند و سرنوشتِ فردی خود را از او جدا نبیند. جوزپه ماتزینی میگوید: (( حیاتِ فکری مردمان را نمیتوان از تاریخِ مدنی و سیاسی آنها جدا کرد. )) به اینترتیب میتوان گفت تاریخ با جزییاتش در تنِ ما ادامه دارد. نفس دارد و وجود بیقرارِ ما با او تنیده شده است. تاریخی که بر عمر رفتهی وطن گذشته است و میتواند چهرهی خمیده و سفیدموی خود را اینگونه در شعرِ شاعری چون تقی رفعت بیش از صد سال پیش به تصویر بکشد:
Читать полностью…
📝 چند شعر و یادداشت از نیمهی اول بهمن ۱۴۰۴ 📝
نخستین شبِ ظلمانی بهمن سپری شد. در تاریکی و وحشت. بیم و ترس.
۱ بهمن ۱۴۰۴
پیش از آنکه از یاد ببرم
مرا در چشمانت بخوان
چنانکه شبی بلند از من خروج کند
آدمی از کُشتارِ آدمی منصرف گردد
و چشمان تو
آخرین مقاومت من در آخرین ثانیههای عمر باشد
پیش از آنکه از یاد ببرم
مرا در چشمانت به یاد بیاور.
۳ بهمن ۱۴۰۴
باد میوزد
سرمای قلههای بهمنی سرد را میآورد
بر زبانم
هر نام که مینشیند طعمِ خون دارد
من انسانی آوارهام
در خیابانهایی خونین که هنوز از دژخیمانِ شب نگریختهاند
قدمها را به خاطر میآوَرَم
همراهِ پاهای دوانِ مردم میدوم
شعاری بر دیوار میشوم وُ در بیداری
کسی مانعِ فرار پاهایم میشود و زیرِ گوشم میگوید:
از یاد نبری چشمانم را
که چگونه آماجِ تیرها شد.
۳ بهمن ۱۴۰۴
از این روزها خواهیم گذشت. با خون تلمبار شده بر دهانهامان. بهخاطرش خواهیم آورد وُ غم حافظهمان را خواهد بلعید. اتمهای تاریخ در جزئیاتی درونی شده تکههایی از ما را در شکمهاشان دفن خواهند کرد. وَ قلبهامان با میراثی از خون وُ حقیقت کلماتشان را نگاه خواهند داشت.
۶ بهمن ۱۴۰۴
گلی که در گلویم خفته بود
از قتلعامی فجیع بازگشته
بر چهرهاش که دست میکشم، نمیشناسم
زمانی را که در چشمهایش سرخ شده وُ منجمد
نگاهم میکند.
۱۱ بهمن ۱۴۰۴
مرا در انتشارِ گلولهبندانِ گلها
به خون بسپار
به خیابان
که آزادیِ کلمات را در سینه دارد.
۱۱ بهمن ۱۴۰۴
نامت
عبور کرده از من
و نامی خونین را
بر روانِ زبانم انداخته.
۱۲ بهمن ۱۴۰۴
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum
📝 سه شعر کوتاه و چهار شبانهی کوتاه در نیمهی اول دی ماه ۱۴۰۴ 📝
در قلههای دور
تنی برفی و زنی برفی
کلمهای را صدا میزند
جایی که چشمها
بیخبر از رویاهای پایینترند وُ
باد
سوار بر ارابهای برفی میرود
در زمزمهی مردی که از دور
به دور میرود.
۷ دی ۱۴۰۴
سنگین
از وزنی که از آنِ من نیست
تنی را بر زبان حمل میکنم
که هیچ کلمهاش
از آنِ من نیست.
۸ دی ۱۴۰۴
در رویای بیزبانی گُم شدهام
وَ پیوسته
زبانم را میجویم.
۸ دی ۱۴۰۴
(( شبانه ۱ ))
از خود بیرون میآیم
پرچمی از نامت را در میان کلمات میکارم
و تو را آبادان میخواهم
ای وطن
که در چشمانت، جوانانی جان دادهاند
وَ رویای بیقرار آزادی
همچنان، در تنشان
مینالد وُ بیسرانجام
آواز قدیمش را میجوید
تو را، به شکلِ جدیدی میخوانم
در امیدی که به لبانم گره زدهای.
۱۳ دی ۱۴۰۴
(( شبانه ۲ ))
نامت عشق
نامت صدا
نامت میهن
آنگاه که قلبم را
در آوازِ خیابانهای تو
در شبانههای اعتراض
از یاد میبرم.
۱۴ دی ۱۴۰۴
(( شبانه ۳ ))
برای ساختن تو
یک قلب کافیست
در کوچههایی که از قلبهای ما
لبریز است.
۱۴ دی ۱۴۰۴
(( شبانه ۴ ))
میخواهم برخیزم
وَ نامت را
بر زبانم تکرار کنم.
۱۴ دی ۱۴۰۴
#شعر_امروز
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
انتشار دو شعر از من در سایت ادبی پیادهرو. با تشکر از گردانندگان این سایت.
(( تامل ))
دستی که حمل میکنی
ممکن است کفبینی حیات باشد وُ پوستت
با چند مایع قرمز وُ کوچک
پیشبینی صحنههایی
که تنها، تنها مالِ تواَند
زندگی: با چهرهای دَرهَم
ابروهایی بَرهَم وُ
فرسودگیِ آرامِ مویرگها
غلط اگر ببینی، غلطها با تو رشد میکنند
وَ جسمت خیال خواهد کرد
حضورِ ظریف وُ لطیفش
تمام نخواهد شد
زمان اما، ستایشگرِ اماهاست
خوابی را که دیده بودی
وَ دستی را که تفسیر کرده بودی
معترضانه پرت میکند
نگفته بودم:
سقفِ آرزوهایت را تنظیم کن
از رفتارهای خون
من اعتراض را بیشتر
وَ پوسیدگی را البته، بیشتر از بیشتر
همراهِ پاهایم حمل کردهام.
_ دوستان و خوانندگان گرامی را به خواندن شعر دوم در سایت دعوت میکنم. _
https://piadero.ir/post/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D9%86%D9%84%D9%88-2
(( شش شعر از مهر ۱۴۰۴ ))
ای قربانیِ درون
اندوهگین برای توام.
۲ مهر ۱۴۰۴
پاییز استخوانسوز
با برگهای بیشمار
مرا نیز بریزان
که سرد از، آهِ توام!
۱۰ مهر ۱۴۰۴
تنم پاییز است
رطوبتِ خیابانهایم
نمیداند کدام برگ را بپذیرد.
۱۷ مهر ۱۴۰۴
ای جهان صداها و توطئهها
ای جهان تباه در ذهنهای خستهی ما
هوا را که میبری، تنِ ما را نیز با خود ببر.
۱۷ مهر ۱۴۰۴
کلمهای که به سراغم نیامدهای
اکنون کلمهای دیگری شدهای
چون آرزویی نامعلوم
فرو رفتهای در فرازهای ذهن
یادم میآوری وُ
یادت میآورم
وَ بادی بیسو
از میانمان میگذرد
میپرسی: کدام شاعر؟ در کدام جادو وُ کلمه؟
وَ جوابت میآید: در کلمهای که خلق نشده است!
۱۷ مهر ۱۴۰۴
شرایط مرا بلعیده است وُ تنم
از اجابتِ بیوقفهی او
دست نمیکشد وُ گویی
لباسهایم را ترک کرده است
بیتاریخ وُ نامعلوم
در احتمالی از روزی نامحدود
رهگذری در زیر پوستش دویده است وُ
گمان مرا
از انبوهِ او لبریز کرده است
شرایط از شرایط آویزان است وُ گردنم
دیگر از هماهنگی نمیگوید.
این، آغاز تبعیدِ من در لباسهایم است
آغازی که وقفه بر لبانم می زند وُ
دامیست که حدودم را حد میزند.
۲۳ مهر ۱۴۰۴
https://www.instagram.com/p/DRU70qhjWTt/?igsh=aWZqMXU3cG4zcDZl
انتشار تعدادی از شعرهای قدیمی من در سایت خانه جهانی ماهگرفتگان.
با تشکر از مسئولان این سایت.
📝 پنج یادداشت از مرداد ۱۴۰۴ 📝
از میانِ آفتابهای گرم تابستان و پرتو نورهایی که بر زمین میتابند برخیز قلبِ من.
۲ مرداد ۱۴۰۴
فکر میکنم که هیچچیز نمیمانَد. از اینرو میل به جاودانگی نیز برایم باطل شده است. آنچه که برایم مسلَّم است مسالهی نوشتن است. نمیتوانم ننویسم. حتی اگر بیهوده و بهدرد نخور باشد. گویا خودِ بیهودگی را نیز چارهای نیست جز اینکه اینطور نمایش بدهیم. نوشتنِ بیانتظار ( اگر واقعا آدم راست گفته و فهمیده باشد ) بهترین و رهاترین نوعِ نوشتن است. خودمانیتر است. انگار همهی کلمات را باید در دریای بیکران فضای مجازی رها کرد و رفت. اینکه چه خواهد شد در دسترس من نیست. این نوع رهاشدگی حتی از رهایی قایقی که سرگردان در دلِ آبها میچرخد نیز عجیبتر است. برای قایق اگر جان سالم بهدر ببرد شاید ساحلی وجود داشته باشد اما در این دریا گویی ساحلی منتظرِ ما نیست. محکومیم به کُشتنِ انتظار و پذیرش اینکه نمایشی چنین با انتهای نامعلوم را از کلماتی آکنده کنیم که از تظاهر و انکار بپرهیزند. نمایش را باید با تمام لذت و رنجی که با خود میآوَرَد به کمک تمام چیزهایی که در دسترس است و میتوانیم اختیار کنیم به روی صحنهی زندگیمان ببریم. جایی برای پشیمانیای که ممکن است در آینده یقهمان را بچسبد نباید گذاشت.
۵ مرداد ۱۴۰۴
روزها را با کمحرفی سپری میکنم. خیلی کم مینویسم. فرصتی کنم کتابی میخوانم. این هم یک دوره است که سپری خواهد شد. فکر میکنم پس از آن جنگ دلهرهآور هوایی طبیعی است. اما حالم به نسبت خوب است. روحیهام را حفظ کردهام. بازخواهم گشت و دوباره همان خواهم شد.
۲۸ مرداد ۱۴۰۴
مرا با خودت ببر ای خواب. میخواهم رویا باشم.
۲۹ مرداد ۱۴۰۴
شب، رویای تن من است که بر پوستم جستوجوی بیانتهای طبیعت را زمزمه میکند. من در او میخوابم و او در اعماق من میخوانَد.
۳۰ مرداد ۱۴۰۴_ ساعت دو بامداد
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
خسخسِ عمیقی در حیاط
حواسِ گُلها
و کودکِ بازیگوشِ همسایه را
پرت کرده.
پیراهنِ باد
لای شاخههای خرمالو
گیر کرده.
۲ مرداد ۱۳۸۷
(( شهابهای عجول ))
از شکایت پُر است
حال و هوای شعرهایم
وَ صدایم
صدای تنهاییِ پلنگیست
در قلبِ درختانِ از قالب تُهی
من در میانِ وجدانهای زنگزده
کلمات معصوم را میپرستم
تا به بلوغِ یک انسان برسم
و تکههای سرگردانِ نامم را
در عبور شهابهای عجول زنده نگه دارم.
۳۱ مرداد ۱۳۸۷
آبروی دریاها در من است
نورِ قلبِ ماهیان
من
صدفی تشنهام
مُراوریدی چشمانتظار
تنها
برای نوشتنِ نامِ تو
بر پیراهنِ خاک
جوهرِ خودکارم را دوست دارم.
شهریور ۱۳۸۷
(( سفر یک پرنده ))
من
شنلِ سفید و روشنِ جهانم
پایانِ لبخندِ یک برگ
سفرِ پُر از بالِ یک پرنده
زیرا که روحِ درختان را شنیدهام
وَ جسمِ زمین
در من
شکوفههای خود را گُم کرده.
من
تمامِ هجومِ یک رودم
گلوی سرخ خورشید
که به آسمانها
و آبها فکر میکنم
آه
جریانِ رگهایم قطع میشوند
خورشید دشنهاش را در من گُم کرده
و ستارهگان
چه نزدیک و غریبند
وقتی که دستِ مرا ول میکنند.
اما
من دوست دارم پاهایم را در فرشهای کودکیام گُم کنم
انگشتانم را روی چهرهی سیبها بکشم
و پابهپای وزنِ پروازِ گنجشکی
عاشق شوم
چه کسی؟
چه کسی نامِ مرا میداند؟
و میتواند مرا
خرجِ روزها
خرج طعمِ خاک نکند!
آخِر
پنجرهی قفلشدهی یک قلبم من
باید نامم را از زخم دیوارها عبور دهم
و با روحم
تک و تنها بنشینم
و صدای پای حروفم را
در زخم انگشتانِ تاکها و پیچکها بشنوم.
شهریور ۱۳۸۷
_نوشته شده در ۲۷ شهریور ۱۴۰۴ _
#یادداشت
#شعر_امروز
#محمدعلی_حسنلو
@mali_pendulum
گرایش به شعر گفتار در یکی دو شعر بسیار پر رنگ است. گرایشی که البته پابرجا نبود و بهسرعت از من فاصله گرفت. اما هر چه بود تجربهی خوبی بود:
(( حرفهای گفته نشده ))
روزها را میشمرم
شاید به این امید که
کسی شبیهِ پیراهن قول وُ قسم
بیاید
تا ما بیاجازه
در شادیِ بیحدِّ باران بدویم
دل به عطر خاک دهیم وُ
از دستهای درختی که دوستش داشتیم بالا برویم
به جایی بلندتر از نگاهِ تمام آنتنها وُ پشتبامها
تا شاید تمامِ حرفهای گفته نشده را
آسوده از پلکهای دمدمیمزاج روزگار
سهمِ مرور تنهاییِ بینام وُ نشانمان کنیم.
تیر ۱۳۸۷
رفتهرفته گسستگی روایی در شعرها کمتر شده است، نوشتن سیاهمشقهای بسیار ثمربخش شده و اینرا میتوان از زبانِ روانی که در حالِ شکلگیری است متوجه شد. مانند شعر زیر که در ۱۷ مرداد ۱۳۸۷ نوشته شده است:
(( دریا ))
میشنوم که کودکان
قلّکهایشان را خالی کرده
در دلِ رویا ریختهاند
میشنوم که انسانها
قلبشان را فشرده
در هوای بختشان باختهاند
میشنوم که شاعران
برای رنگِ بیرمقِ مردم
شعرهای بیشوق
بدون ذرهای شادی سرودهاند.
آخ
دریا
دریا
دریا
میخواهم لبانِ تو باشم
کلمهای پریده از گلو
برای ستایشِ چشمانِ بیدروغت.
یا شعر زیر که خبر از شکلگیری زبانی ساده و رها برای نوشتن شعرهایی بلندتر را در سالهای بعد میدهد. آنروزها نمیدانستم که این تجربهها در آینده کاری خواهند کرد که ذهنم در هنگام سرودن انسجام روایی اثر را بهطور ناخوآگاه حفظ کند:
(( حالِ ما همین است که هست! ))
آسمان
قدِّ زمین را متر میکند
میبارد
و قلبش را چنگ میزند
زمین
نامِ خود را در احساسات ما گم کرده
انگشتش
بیحس شده
سرما را در گلو ریخته
وَ استخواندردش
نان را از سفرهی کوچکِ ما میگیرد.
ما
سر خَم میکنیم وُ تمام روزها
میدویم
و در اتوبوسها
نامِ همدیگر را با فحش صدا میزنیم
خوب
حالِ ما همین است که هست
گربهی معصوممان
دست و پایش مثل همیشه میلرزد
وَ دهانش
طعمِ دروغِ میوهای نرسیده را
در شاخههای بینام
با گیلاسهای خرداد
اشتباه گرفته.
۲ شهریور ۱۳۸۷
و همچنین شعر زیر که فرمِ نوشتاریِ آن مانندِ شعر قبلی است و از نظر محتوی اما رنگ و بوی دیگری دارد:
(( صدای برگم ))
صدای پایکوبی و
ترانهی خاکم
سلاحِ نومیدی را
میشکنم
نامِ مرگ را
بر پارچهای سفید مینویسم
وَ قلبم را
با نفسِ کبریتی
گرم میکنم.
شکوفهی زمینم من
عاشقی برای رسیدن
و درختی
در بهانهی قد کشیدن.
بگذار
تمامِ رودها را در دهانم بریزم
وَ بنویسم
لبخندِ خشکِ دردها را
کنارِ نامِ سرخوشِ بادی مست
که سرمست
میشکند
تمامِ شُکوهِ سردردها را.
۲ شهریور ۱۳۸۷
صحبت از شعرها یا شاعران مورد علاقه در متنِ شعر نیز از آنزمان در بعضی شعرهایم وجود داشت. خوب بهخاطر دارم که آنزمان با چه شور و حالی دو بار افسانهی نیما را بدون وقفه خواندم و وقتی تمام شد دیگر نفسی برایم نمانده بود. شعری که شاید روزی دکلمهی آنرا با صدای خودم منتشر کنم. در شعر زیر نیز از این موضوع حرف زدهام:
قناریِ کوچک
هیاهوی سرزده
صدایت را میشنوم
و انگشتانم را در گلوی تو گم میکنم
بگذار
ترانهها
بارانها
ابرهای صمیمی را برایت بیاورم
من که محتاج تو
و نیازمندِ قطراتم
بگذار
گوزنِ خوشبخت دشتها باشم
از خودم
از سطرها
بیرون بیایم وُ ناممان را
از درههای دشوار عبور دهم
من که افسانهی بیقرارِ نیما شدهام
بگذار
کمی
بیشتر از بیشتر کنارت بمانم.
شهریور ۸۷
بعضی شعرها چنان تصویرکنندهی زندگی هستند که با خواندنشان باورم نمیشود در ۲۲ سالگی آنها را نوشته باشم. انگار برای همین حالاست. تصویری از صبح جمعه در حیاطِ خانهمان:
صبح
ریخته
بر سرِ خانه
بوی ملایم آفتاب
نمنمِ صدای پای جمعه
بر حافظهی حیاط
زنِ همسایه
سکوتِ پرده را بههم میزند
نور میپاشد
وَ مورچهای
دانهاش را دوباره برمیدارد
آه
من امروز
احساسِ دیگری دارم.
شهریور ۱۳۸۷
و شعر زیر که با زبانی ساده و تصاویری گویا از آنروزهای من حرف میزند. یادم میآید که برای مدتی کلاهی قهوهای رنگ و کج بر سر میگذاشتم:
(( هوای لجباز ))
نعشهای خسته
گرفتارِ ابهام خسیسِ زمان
راه میروند
روی آسفالتهای سردِ خیابان
اما
تو
برو
برو
روی سنگهای نگران
پا نگذار
شادیِ این سفر
به آلوده شدن
نمیارزد
بر تمامِ کتابهای جهان
پیغام کوچکی بنویس
و
برو
برو
گَلآویزی با این هوای لجباز
به باز کردن پنجره
نمیارزد
تو
برو
برو
شاید
شاید که خندههای غمگینِ شعر
زیبایت کند.
فروردین ۱۳۸۷
نظم و انسجامی که آنروزها همراه با ذوق و شوقی تکرار نشدنی در دفترهای شعرم داشتم در خلوت لبخندی عمیق رو لبهایم مینشانَد. در انتهای هر دفتر شعرهایی را که برای سایتهای ادبی جهت انتشار میفرستادم مشخص کردهام. سایتهایی که بعضی از آنها هنوز فعالند و بعضی برای همیشه بسته شدند. اینها بخشی از شناسنامهی ادبی من هستند. شناسنامهای که اگرچه از آن عبور کردهام اما وقتی میخوانم و مرورش میکنم گویی نجواهایی مخفی شده از گذشته را در جهان تودرتوی ذهنم از نو میشنوم. در پایان این قسمت چند شعر از بهار ۸۷ را منتشر میکنم.
شعری ندارم
حرفی هم
از واژهها بپرسید
با من
دردِ دلی دارند؟
فروردین ۱۳۸۷
راههای دور
پاهای خسته
قلبهای حسابی بیرمق
میآیم
میآیم و در سفرهات
کلمه میپاشم
کسی چه میداند؟
روزی
سادهتر از این حرفها
عشق درو میکنیم.
۱ خرداد ۱۳۸۷
(( باغ غمگین ))
گاهی چون جنبشِ باران
در تنِ یک درخت میدوم
و گاهی
چون نعشی که خدایش
خنده را به او نداده
دل شکسته
گلویم را از تگرگ جاری میبینم
آه
من چه آفریدهی خستهای هستم
و چه
بلبلِ امیدواری
که هنوز قهرِ تو را
با بار وُ برگ باغ غمگینِ شعرهایم
باور نکردهام.
۲۸ خرداد ۱۳۸۷
(( عاشقانه ))
تمام دنیا را که
جمع کنم
بوسهای میشود
روی گونههایت
واژهها را کنار بزن
کمی فکر کن
دارم
کمکم
عاشقت میشوم.
فروردین ۱۳۸۷
(( صعودی بلند ))
آنجا که فریاد
نعرهنعره سکوت میکند
و آسمان
ماهماه
از دلِ تاریکی
دل به رنگِ خورشید میدهد
بیپروای هیچ گفتنی
یا حتی
در اندوه هیچ شنفتنی
من
بارها
از چشمانِ رو به صعودِ تو
تمامِ هستی را بیپروا نگاه میکنم.
کاشکی
کاشکی
نور میشدم
برای چشمانت
باد
برای موهایت
و شعری
جاری در قفلِ لبانت.
کاشکی.
کاشکی
اینهمه حرف
نقلِ هر کوچهی بیسامان نمیشد.
من
رو به سوی هر گُلی
که خمیازهی شکفتن را میکشد
هنوز
به صعودی بلند وُ بلند
فکر میکنم.
خرداد ۱۳۸۷
(( خمیازهی رودی در درون من! ))
در نرمترین خمیازهی رودی
متولد شدی
در من
جریان یافتی
و شکل گرفتی
حالا
دریاییام
جولانی از نسیم و توفان
گهوارهی پُر نیازی
که با نفسِ گلوی هر پرنده
تکان میخورَد
و در گرمترین رویا
بوسه
بر وفاداریِ سرانگشتانت میزند
آه
قلبم را به شکوهِ هیجان و شعر
مهمان کن
زیبایی که جهان را تسخیر میکنی
و شعر را
کودکی
بیتاب
بیقرار
بیخواب!
۱ خرداد ۱۳۸۷
_ نوشته شده در ۲۰ شهریور ۱۴۰۴ _
#محمدعلی_حسنلو
#یادداشت
@mali_pendulum
از بس
که هوا
زیادی گرفته بود
شاعر
زیادی
شاعر شده بود
بیهوا
تمام احساساتِ ابرها را
شعر کرده بود
و بیخبر
در قمارِ بیثمر واژهها
قافیه را
سخت
باخته بود!
فروردین ۱۳۸۷
تلاش برای رهایی از قافیه و ایجاد نوعی آهنگ درونی که با تکیه بر تقطیعِ سطرها و استفاده از کلمات همآوا انجام شده است در بسیاری از شعرها به چشم میخورد:
رنگِ آسمان
پریده
بادبادک
ترسیده
کودک
بیصبر
به سویی دویده
نجاتم بده
شعر
از سرانگشتانم
سر
به بیراهه برده!
۱۵ فروردین ۱۳۸۷
اکنون که در حدود ۱۷ سال است که با آنروزها که تقریبا ۲۲ سال داشتم فاصله گرفتهام میتوانم بگویم آن سر به بیراهه گذاشتنها عصیانی بود که کمکم داشت در من شکل میگرفت تا شعرهایم را رفتهرفته به سمتی ببرد که قلمِ فردیِ من در آنها ظاهر و هویدا شود. از طرفی عنوانِ شاعر داشت برایم وضعیتی متمایز و حتی قُدسی نیز مییافت:
(( زیبایی ))
بچه که بودم
شاعرها
زیبا نبودند
حالا
مثلِ همهی لغات است زیبایی
من
چند پله بالاترم!
۱۵ فروردین ۱۳۸۷
شاعری که آرزوها در سر داشت و به بالهایش با تردید نگاه میکرد:
آرزو
هر چند که زیبا بود
ولی
بالها
فقط بال بودند.
۱۲ فروردین ۱۳۸۷
یا این شعر که احتمالا خطاب به روزگار و اجبارهای مادِی اوست:
تکههای نانت را
بردار
و
ببر
شعرهای من
بال میخواهند!
۱۰ فروردین ۱۳۸۷
این شعرهای کوتاه در واقع مانیفستی شاعرانه بودند که داشتند آجرهای ساختمان شاعر درونِ مرا میچیدند. من نیز در عالم خود به آنها دل داده بودم:
جنگ کردم
ساختم
باختم
فریاد کشیدم
و در قهرِ خود
با دنیا
مردی شدم.
۲۲ فروردین ۱۳۸۷
و در واقع همین شکلگیری و ساختن درون است که کاری کرده بود که خار را گل ببینم و گلوله را بلبل. نگاه تازه به طرزی ساده و صمیمی و شفاف داشت شکل میگرفت:
هر خار
گُلی میشود
و هر گلوله
بلبلی
اگر تو
سرانگشتِ شعر مرا
بوسیده باشی!
۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
آنروزها استادِ ادبیاتی در دانشگاه داشتم که بسیار مرا و شعرهایم را تحویل میگرفت. دفترهای شعرم از نقدها و یادداشتهای ایشان پُر است. نقدهایی که بسیار راهگشا بود و امیدوارکننده. هنوز در خاطرم است که به من میگفت بیست سالگی تو از بیست سالگی بسیاری از شاعران گذشته جلوتر است. من هم که از این تعاریف ذوقزده میشدم گمان میکردم شاعری روی دست من نه زاده شده و نه زاده خواهد شد 😁 عجب روزهایی بود. یکی از شعرهای دفترم تقدیم به آن استاد عزیز است. سالهاست از او بیخبرم امیدوارم هر جا که هست سلامت و شاد باشد که بسیار کمکم کرده است.
آنروز
هنوز
نشکسته بودم
سنگها را
تو
میشمردی
فرسنگها را
من
آهی بودم
قافیهای خسته
نفس که کشیدی
غنچهای شدم
شعری
چشم به فردا.
۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
رد پای کودکی و جزئیات آن تاثیر بسیاری بر شعرهای آن سالهایم گذاشته است. چه در شیوهی نگارش و چه در محتوی خود را به رخ میکشد:
(( چشمک به ستارهها ))
اینروزها
چشمک به ستارهها میزنم
که شعرهایم را
ستارهباران از نامِ تو کنم
فرقی نمیکند
هر جا که تو
نفسی به گلها میدهی
شعر
اختیار از کف میدهد
و کودکانه
هورایی برای کشفِ عظیمش میکشد.
اردیبهشت ۱۳۸۷
و همین مساله با صمیمیتی کودکانه باعثِ شکلگیریِ چنین عاشقانهای شده است:
و شعر زیر که دوباره بدون عنوان است و در روزهای پایانی اسفند ۱۳۸۶ نوشته شده است:
احساسِ بودن
یاس تازهای به من داده است.
اتاق
باور سراشیبیِ گنگی شده
که سر تا پای هر عبوری را
تا
تهِ
تهِ
فکری بی سر و ته
فرو میبَرد.
من
در انزوای خندهآور اتاق
دچار بهتی بیرمق
شبیهِ اُنس پیروزی وُ مرگ
آلوده به فرسنگها دیوار و صخره
شدهام.
نه
نگو
تفسیر نکن
بیخیال از انتهای پُرتپشِ آنسو
سرت را
از تیررس تمام تپانچهها بدزد
دیگر
خاطره شده است
انتشارِ شببو
بر زخمهای تن شب!
اسفند ۱۳۸۶
در میان شعرهای بلندتر که اغلب انسجام کافی ندارند بندها و سطرهایی درخشان و خاص به چشم میخورَند. مانند نمونههای زیر:
چه کسی میگوید که واژهها زبان ندارند
من
خودم
هر صبح میشنوم
صدای کوچشان را
پچپچِ آرامشان را.
یا:
روی آنتن پشتِ بام خانهتان
قُمریِ کوچکی که بیقافیه گاهگاه میخوانَد
منم.
یا بند زیر از شعری بلند که اشارهای مستقیم به شعری از فروغ دارد:
نه!
باور نمیکنم!
کفِ هر حادثهای تیغی دارد
من هنوز اثرِ زخمهای فبلی را دارم!
چه سودی دارد
حیاتِ دههزارسالهی یک عاج
وقتی
حیاط خانهی ما تنهاست.
موضوعی که رفتهرفته در بسیاری از شعرهای آن سالهای من به چشم میخورَد توجه به تقطیعِ سطرهاست. اگرچه این تقطیعها غالبا سلیقهای است اما زمینهساز حرکت من به سمتِ شعرهایی کاملا نثرگونه در سالهای بعدی شدند. زبانِ شعرها عموما ساده و صمیمی هستند و گمان میکنم درکشان برای بسیاری از خوانندگان راحت باشد. خواندن این شعرها و نوشتن دربارهشان به خودم نیز کمک میکند تا با عمیقتر شدن بهتر شاعرِ درونم را بشناسم. در پایان چند شعر دیگر را نیز از آن سالها منتشر میکنم.
(( روزها! ))
دل
به فهمِ پاییز دچار شده است
گفتم
شاید شعری بنویسم
بدون هیچ لغتی
تنها توانستم
سهبار اسمت را زمزمه کنم
و دیگر
هیچ!
آبان ۱۳۸۶
(( دست خطِ من ))
شاید
تنها قسمت زندهی کودکیام
دستخطّم باشد
که هنوز
ساده وُ درشتِ درشت
مثلِ مارمولکیست
که زیرِ آفتاب راه میرود.
۹ آذر ۱۳۸۶
(( بدون عنوان ))
نفس نفس میزند
برگی روی درخت
دفترم
گلایه شعری میکند
من
طاقتم بریده است
چرا که ناسروده خاکستر شد
قلبی که به آب و آفتاب سپرده بودم.
آبان ۱۳۸۶
(( بدون عنوان ))
هنوز از تمنای روییدن
خلاص نشدهام
دنیا با تیکِ تاکِ قلبش
چه لبخندِ تبعیدکنندهای میزند
وقتی که پوستِ تنم
سرخ از ترحم آفتاب باشد
وَ پدر از فردا
برگهبرگهی عمرش را
سیرابِ از ناسزا کند
آیا برای شکفتنِ شعری
به طعم واقعیت وُ
به روانی یک غزل از سعدی
دلیلی مانده است؟
نه، دیگر
این شهوتِ هوسآور هیچ واژهای نیست
بعد از آرامش مسلسل
قلبِ زخمخوردهی من
اکراهِ کدام آینه را بپذیرد؟
مگر
در بسترِ تلخِ شب
لانهای میتوان یافت
که مالامالِ کودکانِ کبوتر نباشد!
نه
من این مرگ را
به واژههای بیزبان نمیسپارم
سزاوارانه
کنارِ بالِ خونین کبوتران میمیرم!
بهمن ۱۳۸۶
(( بدون عنوان ))
آفتاب
یک دو سه کُنان
تا صد
میدود
کفشدوزکها
خوابِ فرارِ اسفند را
میبینند
بهار
چشم از پشتِ ابرها
بیرون کرده
درختِ گیلاس
به عطرِ گرمای خرداد
فکر میکند
ولی
شعرِ من
به رُکودِ رامِ فصلها
کاری ندارد!
۲۹ اسفند ۱۳۸۶
_ نوشته شده در ۳۱ مرداد ۱۴۰۴ _
#محمدعلی_حسنلو
#شعر_امروز
@mali_pendulum