کانال فلسفه وهنر مارزوک
اوراقسازی یک فرهنگ ـ
همین کاری که امروز میکنیم ـ به معنی آچارکشی آن با ارزشهایش و داشتن رفتارِ قطعات یدکی با آن است.
[این خود] علتی ندارد جز اینکه سیستم از نظم خارج شده. این تفاوت بین سلطه و هژمونی مهم است.
همین تفاوت تعیینکنندهٔ اشکال مقاومتِ مناسب برای هر بخش و راه متفاوتی است که از طریقش بتوان موقعیت حال حاضر را تکامل داد. آدم به هژمونی و سلطه به طرز واحد واکنش نشان نمیدهد؛ استراتژیها نباید با هم اشتباه گرفته شوند.
در تفاوت با این هژمونی، انجام کارِ منفی، انجام کارِ تفکر انتقادی، رفتن سراغ روابط نیروها و استفاده از آن علیه سرکوب یا استفاده از سوژگی افراطی علیه بیگانهسازی به تمام معنا [و عملاً] کهنه شده است.
دیگر مشخص است به لطف بالا پایین شدنهای خِرَدِ شکگرایانه یا نیرنگهای تاریخ، این سازوکارِ تازهٔ هژمونیک (که دیگر حتی شامل هژمونی سرمایه هم نیست) توانسته امرِ منفی را در خود غرق کند، [توانسته] منفی بودن به معنای دوباره به دست گرفتنِ قوهٔ ابتکار را در خود حل کند. فردِ بیگانه شده، فرد سرکوب شده و مستعمره شده، گرفتار یک سَندروم وسیع استکهلمْ همسو با سیستمی میشود که آنها را به گروگان گرفته. این افراد حالا به معنای دقیق کلمه «الحاق شدهاند/annexed»؛ زندانیان «پیوند/nexus» هستند، زندانیان شبکه، شبکهای که خوب یا بد آنها را بهم متصل میکند.
قدرت دست به تاراج تمام استراتژیهای نمود میزند: پارودی، کنایه و خود به سخره کردن ـ «چپ» را فقط با شبحی از حقیقت تنها میگذارد.
شعار مشهور بانک ملی پاریس (BNP) در دههٔ 1970 به یاد آدم میافتد: «پولِ شما، سود ماست!»
این شعار چکیدهٔ ننگِ سرمایه هست؛ بهتر از هر تحلیل انتقادیای این ننگ را به نمایش میگذارد.
نفیِ سرمایه و تمام سازوکار بانکها مسئلهای جدید نیست، حملهٔ بیشرمانه که از دهان خود بانکدار در آمده؛ حقیقت از دهان شیطان به کلام آمده.
این از قدرتی سلطهگر میآید و در آن واحد مصونیت تمام و کمال دارد. این جریان حتی میتواند «جرم» خود را در روز روشن اعلام کند.
کسبوکار مذهبی در همین اواخر به شکلی مشابهه از دهان مدیر شبکهٔ یک فرانسه یعنی پاتریک لو له در آمد: «بیایم واقع بین باشیم: کار شبکهٔ یک این است که به شرکت کوکاکولا در فروش محصولات کمک کند. کارش این است که کمپین تبلیغاتی را به خوبی پیش ببرد، باید بتوانیم به اذهان بینندگان دسترسی داشته باشیم. هدفِ برنامهها این است که [ذهن] آنها را حاضر و آماده کند، این کار را با برنامههای سرگرم کننده و آرام کردن آنها ما بین دو پیام بازرگانی انجام میدهیم. ما به کوکاکولا زمانِ اذهان آرامش یافتهٔ [بینندگان] را میفروشیم... هیچچیز سختتر از آماده کردن ذهن مخاطبان نیست.»
ما میبایست به این اجازهٔ ورود بینظیر و بدبینی حرفهای احترام بگذاریم. شعار Poste Telecomشهادت میدهد که: «پول جنسیت ندارد ولی توانایی تولید مثل دارد.» [این شعار] بین همه جا افتاده. به همین دلیل هم میتواند منکوب شوند، تمام آدمهای خوشفکر همین کار را هم میکنند. ولی معضل واقعی این نیست. حتی آنهایی که نظر شوکه کنندهٔ مدیر شبکهٔ یک فرانسه را منکوب میکنند، از این همه بیحیایی به شگفت میآیند. آیا این بیفکریِ بیشرمانه خود نشان از یک آزادی بزرگتر نیست؟ آزادیای که فرای مناظرههای کارشکنانهٔ انتقادی میرود؟ ولی سوال این است: حقیقت چطور میتواند با این گفتمان «متکبرانه» از زمین بلند شود؟ گفتمانی که دست بالاتر را به مدد کوتاه کردن مدارِ هر نقدی میگیرد؟
بدبینی فنسالارانه فی نفسه رسواییآور نیست بلکه در مسیر باعث در هم شکستن قاعدهٔ بنیادین بازی سیاسی و اجتماعی ما میشود: برای بعضی فساد به همراه دارد و برای بعضی اعتراض به شَر. اگر آدم فاسد هیچ احترامی برای این قاعده قائل نباشد و دست خود را بدون نشان دادن هیچ ریاکاریای برای ما رو کند، آنوقت سازوکارِ آیینی تقبیح کسی بهم میریزد. مزیتِ گفتن حقیقت را از چنگ ما در میرود ـ حتی این مزیت در مقابل سرمایهداری که توسط خود سرمایه ماسک از صورتش افتاده هم چنین میشود.
در واقع مدیر شبکهٔ یک تنها قدرتی که داشتیم را هم با خود برد. او تقبیح کردن را از ما دزدید. رسوایی واقعی همین است. در غیر این چطور میتوانید وقتی او یک راز گشوده را هویدا کرد، خشم عمومی را توضیح بدهید؟
او عوض اینکه به تقبیح شر از جایگاه امر خیر (جایگاه ابدی اخلاقی) بپردازد، دست به بروز شر از جایگاه شر زد. بهترین راه برای گفتنش همین بود ولی همچنان ناپسند بود. حقیقت میبایست در سمت خیر باشد. در سمت شر ما نمیتوانیم شاهد عقلانیت باشیم. ولی تمام کسانی که از خود به مدد تکبر (لو پن)، بدبینی (لو لی)، هرزهنگاری (ابو غریب)، دروغگویی شیدایی (ماری اِل.) پیشی گرفتهاند، با سواستفاده از سیستم، دست به آشکارسازی حقیقتِ سیستم زدهاند.
/channel/marzockacademy
جریان آزاد اطلاعات در عصر رسانه 2
صنعت ، بسته بندی ، هنر ،
آخرین جمله پست قبلی این بود که نحوه ی عرضه خبر یا محتوا بسیار مهم است ،
صرف نظر از این که خبر یا محتوا چیست، شکل ارائه مهم است ،
در گذشته وقتی بازار پر پا می شد اجناس فله ای در مغازه ها به مشتری عرضه می شد اما با تولید صنعتی کالا صنعت دیگری ذیل آن تعریف شد تحت عنوان صنعت بسته بندی ،
که حاکی از نگاه زیبایی شناسنامه به کالا و نحوه عرضه آن بود ،
صنعت بسته بندی به صنعتی سازی ایده خلاقانه و هنر رسیده و سه عنصر نوشتاری ، شنیداری و دیداری هنر را به خدمت گرفت ،
همین صنعت بسته بندی زیبایی شناسانه در رسانه به عنوان اصول بنیادین عرضه محتوا و خبر پذیرفته شد ،
بنابراین خود داده ، خبر و محتوا شکل کالایی به خود گرفتند ،
حقیقت عریان یا داده به ما هو داده در چنین عصری نه به وجود می آید و نه عرضه می شود ،
اعتبار سنجی زیبایی در این صنعت به ذائقه مخاطب یا مشتری وابسته است البته در این صنعت ذائقه مخاطب به خودش یا به خدا واگذار نمی شود بلکه ذائقه هم صنعتی سازی می شود یعنی دستکاری در میل و ذائقه مخاطب یکی از کار هایی است که هنر صنعت رسانه با آن سر و کار دارد تا داده را در هیئتی عرضه کند که خود می خواهد به ذائقه ای عرضه کند که خود تولید کرده ،
همه ی این فرایند های باز تولید داده یا محتوا قصد و غایت اش سلب قدرت مطابقت و کشف حقیقت عریان از سوی مخاطب است ،
چرا حقیقت عریان تابوست ؟ آیا حقیقت عریان زیبا نیست ؟
چه نهاد هایی از حقیقت عریان سود نمی برند ؟
گفتیم که خود داده ، خبر یا محتوا شکل کالایی به خود گرفتند و در ذیل کالا شدگی داده و محتوا ده ها صنعت پول ساز شکل گرفت تا چرخه اطلاعات به چرخه تولید پول بدل شود ،
جایی که بوی پول می آید نهاد های مالی دورش جمع می شوند و از آنجا که این صنعت کالایی تحت عنوان خبر و محتوا تولید می کند بنابراین قدرت سیاسی نیز از مشتریان ثابت او محسوب می شوند تا اتفاق را به هیچ اتفاق بدل کنند ،یا هیچ اتفاق را به اتفاق ،
ادامه دارد....
Azizi
/channel/marzockacademy
در گذشته، تحریف (distortion) معمولاً به معنای انحراف از واقعیت یا حقیقت در نظر گرفته میشد و بار منفی داشت. اما در عصر رسانه به ویژه با ظهور رسانههای دیجیتال و شبکههای اجتماعی تحریف به شکلی هنری مفهومی، و حتی کاربردی درآمده است. این پدیده نه تنها در تولید محتوا (تصاویر، ویدئوها، متون) بلکه در درک و تعامل ما با واقعیت نیز نقشآفرین شده است.ودیب فیک گرچه کاربرد ان نگرانکننده است اما از نظر زیبایی شناسی میتواند ویدیو وتصویر های واقعی از افراد ویا رویدادهای غیر واقعی بسازد وارزشهای بین حقیقت ودروغ واصالت وتقلید به چالش بکشد ژان بوردیو مفهوم فرا واقعییت را مطرح کرده که تصاویر وشبیه سازی آنقدر واقعی بنظر میرسند که خود جایگزین واقعیت اصلی میشوند.
/channel/marzockacademy
کهکشانها کو زمینم ؟
زمین کو وطنم ؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم ؟
مادر کو کبوترانم ؟
معنای این همه سکوت چیست ؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان ؟
کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم
کاش...
حسین پناهی
دکلمه فریده مارزوک
@marzockacademy
-سرمایهگذاری در زیرساختهای آبی (تصفیهخانهها، شبکههای نوین آبیاری).
-حمایت از تحقیقات و توسعه فناوریهای نوین آب.
همکاریهای منطقهای و بینالمللی:
مذاکره و همکاری با کشورهای همسایه برای مدیریت مشترک حوضههای آبریز مرزی.
4. فرهنگسازی و مشارکت مردمی:
- افزایش آگاهی عمومی درباره بحران آب و اهمیت صرفهجویی.
-مشارکت دادن مردم و سازمانهای مردمنهاد در فرآیندهای تصمیمگیری و اجرای پروژههای آبی.
نجات ایران از بحران آب یک ماراتن طولانی و دشوار است که نیازمند اراده سیاسی قوی، برنامهریزی علمی، سرمایهگذاری کافی و مهمتر از همه، تغییر نگرش و رفتار آحاد جامعه است. اگر این اقدامات به طور جدی و هماهنگ انجام نشوند، آیندهای بدون آب، کابوسی واقعی برای ایران خواهد بود.
/channel/marzockacademy
وقتی همه خوابیم!
محمدسعید حنایی کاشانی
چگونه ممکن است مردم کشوری یک روز برخیزند و ببینند «حکومت»شان میگوید دیگر «آب» نیست، یا بگویند دو هفته دیگر یا یک ماه یا دو ماه دیگر آب نیست؟ یا یکباره دیگر «برق» و «گاز» نیست، یا دیگر «پول» نیست و «پول»شان کاغذپارهای بیش نیست و همهچیز آهستهآهسته دارد فرو میریزد و زمین زیر پایشان خالی میشود، استادان و آموزگاران و نویسندگان و هنرمندان و پزشکان و مهندسان و سرمایهداران و ورزشکاران نامدار همه یا بیشینهٔ آنها رفتهاند و کشور خالی از هر آدمی شده است که بتواند چیزی بگوید یا بیندیشد یا کاری کند که به درد کشور بخورد؟
آیا همهٔ اینها یک شبه اتفاق افتاد یا اتفاق میافتد؟ وظیفهٔ دولتها یا حکومتها و نظامها چیست؟ پاسداری از «زندگی» و «ماندگاری» مردم و کشورشان یا پُرکردن جیب خودشان یا خرج کردن منابع کشور به دلخواه خودشان؟ چه کسی باید «آیندهنگر» باشد؟ چه کسی باید پیش از وقوع در پی چاره باشد؟ «دولت»، «نظام» یا «رعیت»، «پدر» خانواده یا کودکان؟
آیا میتوان دو هفته یا یک ماه قبل از «ته کشیدن» چیزی به فکر «جبران» آن بود؟ یا آیا همیشه میباید منتظر معجزهای در آخرین لحظه بود؟ کشور و خانواده را با «کار» و «پیشبینی» و «اندوخته» اداره میکنند یا با «معجزه»؟
چرا برخی «دولت»ها یا «حکومت»ها به «آینده» و «زندگی» مردمشان نمیاندیشند و تنها در فکر «ماندگاری» خودشان در مقام کنونی یا مقامی بالاتر تا هنگام مرگاند؟ آیا اگر کسی تا آخر عمرش توانست مقامی دولتی را «اشغال» کند «هنر» کرده است؟ آیا افراد باید در کارهای دولتی حتی تا پس از سن بازنشستگی شاغل باشند؟ یا «سیاست» بازنشستگی ندارد؟
چرا در «زدن» و «کشتن» و «حمله کردن» و «زندان کردن» پیشدستی و پیشگیری میکنند، اما در پیشگیری از «تورم» و «بیکاری» و «فقر» و «بیماری» و «مهاجرت» ناتواناند؟ چرا بالادستان بازنشستگی ندارند؟ چرا آنها را نمیتوان همچون دیگر کارمندان به دلیل ناتوانی و ناکارآمدی اخراج یا برکنار کرد؟ چرا مربی فوتبالی اگر چند تا بازی ببازد فوری اخراج میشود، اما عدهای به نام «دولت» و «حکومت» اگر تمام هست و نیست ملتی را هم به باد دهند باز میگویند هنوز «جان»تان مانده است آنرا هم بدهید؟
چه کسی کشور را «اشغال» کرد؟ چه کسی «قدرت» را غصب کرد؟ چه کسی «نظارت» مردم را کنار زد؟ چگونه میشود تمامی مغزها و سرمایههای کشوری را در طی پنجاه سال کوچ داد، کدام اشغالگری با مردم کشوری میتواند چنین کند، سرمایههایی هزارانساله را به باد دهد و در یک کلام کشوری را چنان «بخورد» و «بفروشد» و «به باد دهد» که دیگر چیزی از آن باقی نماند! چنین «طاعون» یا «مرگ سیاهی» چگونه بر کشوری میتازد؟
اقوام و ملتها و کشورها نیز میمیرند، همانگونه که بسیاری از اقوام و ملتها و کشورهای گذشته از روی زمین ناپدید شدند و تنها نامی از آنها در تاریخ باقی ماند. یکی از همکاران دانشگاهی «آخوندزاده» و «آخوندمسلک» و به قولی از «محارم» و «صاحب سهم در نظام» سالها پیش اندرزم میداد که «زیادی جوش نزنم و داد نزنم، و برای خودم دردسر درست نکنم و زندان نخرم، این کشور چند هزار سال است که با همهٔ فراز و فرودهایش مانده است و باز هم خواهد ماند!» سخنی بود که بارها از قول این و آن در روزنامههای به اصطلاح «اصلاحطلب» خوانده بودم و برخی دیگر از «روشنفکران» یا «روزنامهنگاران» خوشخیال نیز همین «خیالِ خوش» را داده بودند: ایران همیشه باقی است، فرقی نمیکند چه کسی بر آن حکومت کند: اسکندر، عرب، ترک، مغول، روس یا انگلیس! همه میآیند «غارت» میکنند و میکشند و بعد «ایرانی» میشوند! فرهنگ ایرانی پیروز است و همه را شبیه خودش میکند! پس، در آینده «ایران» باز هم خواهد ماند!
اما شنیدن این سخن از زبان کسی که فلسفه خوانده است و ادعای دانستن «فلسفهٔ تحلیلی» هم دارد شگفتآور بود! چگونه میتوان از «بودن چیزی در گذشته» «و جان به در بردنش از بسیاری فجایع و بلایا» نتیجه گرفت قطعاً «در آینده باز هم خواهد ماند و خواهد بود!» آیا خدا یا تاریخ (آنچه تاکنون بر دیگر کشورها و ملتها در مقام روندی طبیعی گذشته است) چنین ضمانتی به کسی داده است؟ شاید این یکی با همهٔ نمونههای پیشین متفاوت باشد، کسی چه میداند، شاید «واقعاً دیگر پایان کار این کشور» باشد!
@DubiumChannel
/channel/marzockacademy
(آی آدمها )
آی آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانید،
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید،
آن زمان که مست هستند
از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند...
در چه هنگامی بگویم؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان.
آی آدمها که در ساحل بساط دلگشا دارید،
نان به سفره جامه تان بر تن،
یک نفر در آب می خواهد شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد،
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده،
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون.
می کند زین آب ها بیرون
گاه سر، گه پا، آی آدمها!
او ز راه مرگ این کهنه جهان را باز می پاید،
می زند فریاد و اُمید کمک دارد.
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش؛
پخش می گردد چنان مستی بجای اُفتاده. بس مدهوش
می رود، نعره زنان این بانگ باز از دور می آید،
آی آدمها!
و صدای باد هر دم دلگزاتر؛
در صدای باد بانگ او رها تر،
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها،
آی آدمها!
/channel/marzockacademy
🎁برای مدت کوتاهی میتونید بدون هزینه به این مجموعه VIP دسترسی داشته باشید.
✅برای ورود، متن رو لمس کنید، یا از طریق کلیدهای پست قبل وارد شوید. 😞
🔻 آکادمیِ فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...
🔹 درسگفتار :سوگ ، آغازی برای التیام
🔸 غلامرضا موذن
دکترای روانشناسی
🕒 زمان: چهارشنبه ۲۲مرداد ماه،۱۴۰۴
ساعت ۲۲ بوقت تهران
❣️ از همراهی شما سپاسگزاریم...
🔗 لینک حضور:
/channel/+RgpoTxExbs0yOTA0
کانالِ آکادمی
@marzockacademy
اینستاگرام
http://www.instagram.com/marzockacademy
تبارشناسی فوکویی :
روش تبارشناسی متدلوژی پرداختن فوکو به موضوعات تحلیلی در دوره دوم حیات فکریاش محسوب میشود.
هوراث تفاوت میان دوره تبارشناسی با دوره اول کارهای فکری فوکو ( دیرینه شناسی ) را بدین گونه بر میشمارد :
“یک، بایگانیشناس : (دیرینه شناس) صرفا در پی توصیف بیطرفانه گفتمانهاست، اما تبارشناس آسیبشناسی میکند و سعی میکند برای مشکلاتی که جوامع معاصر با آنها مواجهاند از طریق بررسی شکلگیری و ظهور تاریخی این مشکلات راهحل ارائه کند.
دو، بایگانی شناس : (دیرینه شناس) ارزشهای حقیقت، دانش و معنا را به تعویق میاندازد، در مقابل تبارشناس پی میبرد که امتناع کردن از این پرسشها ناممکن است و پاسخ به این پرسشها ارزش حقیقت، دانش و معنا را در قدرت جستوجو میکند.
و در نهایت اینکه بایگانی شناس : (دیرینه شناس) به مطالعه گفتمانها به مثابه کردارهایی خودبنیاد و قاعدهمند میپردازد، ولی تبارشناس تاریخی را تولید میکند که میتواند چگونگی ساخت دانش، گفتمان و قلمروهای اشیاء را توجیه کند، و این کار لزوما به تعاملات پیچیده میان کردارهای گفتمانی و غیرگفتمانی میانجامد. بنابراین، تبارشناسی صریحا مرتبط با مرکزیت قدرت و سلطه در ساخت گفتمانها ، هویتها و نهادهاست”. ( هوارث به نقل از سلطانی، ۱۳۸۲ : ۴۷و۴۶ ).
هستیشناسی نظریه گفتمان
هستیشناسی به مباحثی میپردازد که حول ماهیت واقعیت گسترش مییابند. به عبارت دیگر هستیشناسی به ماهیت و دانش واقعیت و قلمرو آن میپردازد. در علوم اجتماعی مباحثی از قبیل اینکه، موضوع علوم اجتماعی چیست؟ جامعه یا فرد چیست؟ ساختارها و آگاهی اجتماعی چیستند و چگونه ممکن میشوند، مباحث هستیشناسانه محسوب میشوند ( بنتون،۲۳:۱۳۸۴ و دلانتی، ۱۳۸۴ و تریگ،۱۳۸۴ ).
نظریه گفتمان لاکلاو و موفه بر نوعی “هستیشناسی ضدذاتگرایانه” مبتنی است. این هستیشناسی مخالف این دیدگاه است که یک مرکز مستقل وجود دارد که به جامعه سامان میبخشد و هویت را تعریف و تعیین میکند و خود مشمول فرایند ساختیابی نمیشود. هدف اصلی نظریه گفتمان تحلیل نحوه برساخته شدن اشکال گفتمانی است.
/channel/marzockacademy
ریشههای فلسفی نظریه گفتمان
تئوری گفتمان متاثر از چند جریان فلسفی مهم است که در تقابل با سنتهای نظریای هستند که به دسترسی بیواسطه به چیزها و پدیدهها آنگونه که هستند باور دارند ( از قبیل پوزیتیویسم )؛ و متاثر از مکاتبی است که برجستهترین آنها عبارتند از : ساختگرایی سوسوری، نقد پساساختگرایانه بارت، فوکو، دریدا و لاکان ( لاکلا، ریشههای فلسفی تئوری گفتمان ).
ساختارگرایی، دستاوردها و پیامدهای آن
مهمترین پیامد اصول ساختارگرایی این است که زبان فرم است نه جوهر. هر واژهای با دیگر واژگان فقط از طریق قواعد روابط همنشینی و جانشینی در ارتباط و پیوند است و این روابط از محتوای موجود و “مادی” آنها مستقل است.
به نظر لاکلائو زبانشناسی سوسوری دو ضعف بنیادین دارد :
1ـ باور سوسور به اینکه زبانشناسی گفتمان که وی آن را هر واحد زبانشناختی بزرگتر از جمله تعریف میکند امکانپذیر نیست، زیرا بعد مادی زبان که همان کاربردهای فردی یا پارول است قابل تحلیل ساختمند نیست. بدین وسیله امکان فراتر از سطح زبانشناسی به سطح عامتر نشانهشناسی ( علم نشانهها در جامعه ) نیست ( لاکلا، ریشههای فلسفی تئوری گفتمان ).
2ـ سوسور رابطه جزمگرایانهای میان دال و مدلول قائل است که بدین معناست که فقط یک مفهوم در ارتباط با یک دال قرار میگیرد.
اولین طلایه ظهور پساساختگرایی در اینجا حمله آن به کلیت است، که ساختگرایی با ایجاد نظامی خودکفا و بسته در پی خلق وتئوریزه کردن آن است .
دیوید هوارث سه نقد معطوف به برداشت ساختگرایی سوسوری از معنا را عنوان میدارد که به خوبی بیانگر این حمله تئوریک از سوی پساساختگرایی است :
1ـ اگر چه سوسور استدلال میکند و باور دارد که هویت نشانهها حاصل نظام تفاوتها در درون دستگاه زبان است. اما وی درباره هویت خود این دستگاه توضیحی نمیدهد و بنابراین حدود ساخت زبانی ناشناس باقی میماند
/channel/marzockacademy
«روانکاوی و علم ، تمایز یک گفتمان»
🎙رضا احمدی
/channel/marzockacademy
http://www.instagram.com/marzockacademy
🔻 آکادمیِ فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...
🔹 درسگفتار :سوگ ، آغازی برای التیام
🔸 غلامرضا موذن
دکترای روانشناسی
🕒 زمان: چهارشنبه ۲۲مرداد ماه،۱۴۰۴
ساعت ۲۲ بوقت تهران
❣️ از همراهی شما سپاسگزاریم...
🔗 لینک حضور:
/channel/+RgpoTxExbs0yOTA0
کانالِ آکادمی
@marzockacademy
اینستاگرام
http://www.instagram.com/marzockacademy
جناب عزیزی عزیز
علاوه بر نکته مهمی که اشاره کردید
مشکل اساسی در ساختار اموزش نهفته است ان اینکه در نظام اموزشی ایران بصورت رسمی و غیر رسمی ان با «مشکل گفتگو» مواجهیم بحران در انتقال اطلاعات به جای خرد است
البته می توان به ساختار توتالیترِ اموزش رسمی اشاره کرد که "آموزش به مثابه ایدئولوژی" خط مشی ان است ولی نباید از فرهنگ عمومی در امر اموزشی غفلت ورزیم
اگر دقت کرده باشیم گفتگوهای ما سوال محور نیست بیشتر چیستان محور است !! یعنی چیستانی طرح می شود هرکس به گمان خود پاسخ را حدس می زنند …
حتی وقتی طراح چیستان پاسخ را در اختیارمان می گذارد مجاز به بازاندیشی، نقد یا گفتوگو دربارهی محتوا پاسخ نیستیم .
مثلا ایا در شناخت شاعری چون سعدی چند نفرمان تحلیل زمینهی تاریخی قرن ۷ هجری (فروپاشی خلافت عباسی، هجوم مغولان) را دقیق مطالعه کردیم و تاثیر ان واقعه تاریخی را بر جهانبینی سعدی درک می کنیم
در فرهنگ باربری ما به تعبیر من که از فرهنگ بارور فرسنگها دور است مخاطب به مثابه «ظرف خالی» نمود دارد هدف، پرکردن ذهن مخاطب با «دادههای استانداردشده» است
تا مادامی که ساختار آموزشی به آغوش جامعهی مدنی بر حساب طرح سوال برای حل مسئله بازگردانده نشود
هماره جسارت پرسش را خواهیم کُشت در نهایت جامعهای میشود که جسارت تغییر ندارد.»
علی غلامی
/channel/marzockacademy
زندان ساختگی دانشگاه استنفورد
در سال ۱۹۷۱، یکی از جنجالی ترین و تأثیرگذارترین آزمایشهای روانشناسی در تاریخ علم توسط دکتر فیلیپ زیمباردو، روانشناس معروف، در دانشگاه استنفورد انجام شد. این آزمایش که به "زندان ساختگی استنفورد" معروف است، نه تنها مرزهای اخلاقی پژوهشهای علمی را زیر سؤال برد، بلکه نگاهی عمیق به ذات انسان و قدرت موقعیتها در تغییر رفتارهای فردی ارائه داد.
چه اتفاقی در زندان ساختگی استنفورد افتاد؟
دکتر زیمباردو و تیمش تصمیم گرفتند تا تأثیر محیط زندان بر رفتار انسان را بررسی کنند. آنها یک زندان ساختگی در زیرزمین دانشکده روانشناسی دانشگاه استنفورد ایجاد کردند و ۲۴ دانشجوی سالم و عادی را به دو گروه تقسیم کردند: زندانیان و زندانبانان. این دانشجویان به ظاهر عادی، تنها در عرض چند روز به افرادی کاملاً متفاوت تبدیل شدند.
زندانبانان شروع به اعمال قدرت و خشونت کردند، در حالی که زندانیان به سرعت احساس درماندگی و افسردگی را تجربه کردند. خشونت و تحقیر به حدی افزایش یافت که آزمایش پس از تنها ۶ روز متوقف شد، در حالی که قرار بود دو هفته ادامه یابد. این تغییرات رفتاری آنقدر سریع و شدید بود که حتی خود زیمباردو نیز تحت تأثیر قرار گرفت و متوجه شد که چگونه نقشها میتوانند افراد را به سمت رفتارهای غیراخلاقی سوق دهند.
چرا این آزمایش تا این حد مهم است؟
این آزمایش نشان داد که چگونه موقعیتها و نقشهای اجتماعی میتوانند بر رفتار افراد تأثیر بگذارند، حتی اگر این رفتارها با ارزشها و اخلاقیات شخصی آنها در تضاد باشند. زندانبانان که افراد معمولی بودند، تحت تأثیر قدرت نقش خود قرار گرفتند و به سرعت به سمت خشونت و تحقیر دیگران گرایش پیدا کردند. از سوی دیگر، زندانیان نیز به سرعت دچار احساس بی پناهی و تسلیم شدند.
این آزمایش به ما یادآوری میکند که انسانها در شرایط خاص ممکن است به گونه ای رفتار کنند که هرگز تصور نمیکردند. این موضوع نه تنها در زندان، بلکه در سازمانها، جوامع و حتی در زندگی روزمره ما نیز صدق میکند. قدرت موقعیتها و نقشها میتواند حتی بهترین افراد را به سمت رفتارهای غیراخلاقی سوق دهد.
#امید_شجاعی
@ShojaeiOnline
/channel/marzockacademy
از سلطه به هژمونی
✍ژان بودریار
برای اینکه متوجه باشیم جهانیسازی و نیروی مخالف جهانی چطور عمل میکند باید بتوانیم تفاوت دقیقی بین بحث سلطه و هژمونی قائل شویم.
میشود گفت هژمونی مرحلهٔ نهایی سلطه و آخرین ایستگاهش است.
سلطه از خصوصیتِ رابطهٔ ارباب/بنده بهره میبرد؛
این خود همچنان رابطهای دو طرفه است. بالقوه میتواند باعث بیگانهسازی شود؛ رابطهای که از یک طرف نیرو وارد میکند و از طرف دیگر به کشمکش میانجامد. رابطهای با تاریخی پرخشونت:
سرکوب و رهایی.
سلطهگر و سلطهشونده وجود دارد ـ این خود رابطهای نمادین باقی میماند. همهچیز با رهایی بنده و درونیسازی ارباب [در بنده] به مدد رهایی او عوض میشود.
هژمونی از همینجا شروع میشود، از همین محوشدنِ دوگانه. نبودِ سلطهٔ شخصی و پرتعارضی برای رسیدن به یک واقعیتِ یکپارچه ـ واقعیتِ شبکهها، [واقعیتِ] امر مجاز و مبادلهٔ همهجانبه: [در نبودِ] سلطهگر و سلطهشونده.
مسلماً میشود گفت هژمونی باعث میشود سلطه پایان پذیرد.
ما کارگران را رها کردیم، نظم جهانی را درونی ساختیم و عملیاتی برایش در نظر گرفتهایم که باعث شده بیشتر از بندگان، گروگانش باشیم.
اجماع نظر، خواه داوطلبانه خواه غیرش، جانشین بردگی سنتی شده. بردگی سنتیای که همچنان متعلق به حیطهٔ نمادینِ سطلهگری است.
«هژمون/HEGEMON» یعنی یکی فرماند بدهد، اُرد بدهد، رهبری کند و مدیریت (و این فرد کسی نباشد که دست به سلطه و استثمار میزند). این موضوع ما را به معنای دقیق واژهٔ «سایبرنتیک/ cybernetic» برمیگرداند. (Kubernetike که اینجا به معنای هنرِ مدیریت/art of governing است).
هژمونی قدرت جهان برعکس سلطه، دیگر چیزی دوگانه، [یعنی] شکلِ واقعی یا شخصی سلطه نیست بلکه سلطهٔ شبکهها، محاسبه و مبادلهای یکپارچه است.
سلطه را میشود از بیرون برانداز کرد. هژمونی را فقط میشود از درون سروته یا معکوس کرد.
اینها دو الگوی متفاوت و تقریباً معکوس هم هستند:
الگوی انقلاب، تخطی کردن، براندازی کرد (برای سلطه) و الگوی وارونهسازی، رجعتدادن/reversion، انحلال خودکار (برای هژمونی).
اینها تقریباً حالتی منحصر به فرد نسبت به هم دارند چرا که سازوکارهای انقلاب، [و] ضدسلطهپذیری، بنا به گواه تاریخ میتواند برای هژمونی نقش نیرویی محرک یا امری بُرداری داشته باشد.
میتوانیم هژمونی را با مغز مقایسه کنیم؛ یعنی درست معادلِ بیولوژیکی هژمونی. درست به مانند مغز که کارش به انقیاد در آوردن تمام عملکردهای [بدن] هست، کامپیوتر مرکزی فرض میگیرد به قدرتِ جهانی هژمونیکی چنگ زده و از این رو در خدمتِ یک تصویر موقعیت امروزی از سیاست است.
خصوصیت دیگری که باعث تفاوت بین هژمونی با سلطهٔ رُک و راست است، از یک رخداد بنیادین ریشه میگیرد: وانمودهها/ simulacra و وانمود/simulation. هژمونی در میانهٔ یک بالمساکهٔ کُلی عملیات خود را پیش میبرد و خود را وابسطهٔ استفادهٔ افراطی از هر نشانه و هرزگی میداند. تا جایی پیش میرود که ارزشهای خودش را به سخره میگیرد و به مدد بدبینیاش شروع میکند به چالش کشیدن هر چیزی بهجز خودش در جهان («کارنوالسازی [میکند]»). سلطهٔ کلاسیک و تاریخی با خود نظامی از ارزشهای مثبت ارائه میداد؛ هم ازشان دفاع میکرد هم آنها را بروز میداد.
هژمونی معاصر اما ذوب کردن نمادین هر ارزش را ممکن میداند.
اصطلاحات «وانمودهها»، «وانمود» و «مجاز» خلاصهای از همین ذوب کردن است. ذوب کردنی که هر معنیای در نشانهٔ معنایی خودش از بین میرود و کثرتِ نشانهها باعث سخره کردن واقعیتی میشود که امروز دیگر دستیافتنی نیست. این همان بالماسکهای است که خودِ سلطه را میبلعد. قدرت تنها پارودی نشانههای قدرت است ـ درست همانطور که جنگ فقط پارودی نشانههای جنگ است ـ این شامل تکنولوژی هم میشود. بالماسکهٔ جنگ، بالماسکهٔ قدرت. از این رو میتوانیم از هژمونی بالمساکه صحبت کنیم و [البته از] بالماسکهٔ هژمونی. تمام معناها در خودِ نشانه از بین میرود و فراوانی نشانهها مشغول پارودی کردنِ واقعیتی میشود که حالا دیگر قابل کشف نیست.
سلطه و هژمونی با ذوب شدن واقعیت از هم مجزا میشود. با فورانهای بسیار سریع، فورانی که حاصلِ قاعدهٔ اخیر جهانی است: قاعدهٔ وانمود، قاعدهٔ جهانی که امر مجاز آن را فرا گرفته. جهانیسازی هژمونیِ قدرتِ جهانی است و فقط در چهارچوبِ امر مجاز و شبکهها میتواند رخ دهد ـ با هژمونیای که از نشانههای تهی از ماهیتِ خود است.
کلِ بالماسکهٔ غرب وابسته به [توانِ] اوراقسازیِ واقعیت به مدد نشانههاست یا به مدد [اوراقسازیِ] خودِ فرهنگ [به دست خویش]. من اینجا از واژهٔ «اوراقسازی/cannibalize» به معنای اوراقسازی یک ماشیناستفاده میکنم؛ یعنی استفاده از قطعات ماشین به صورت جداگانه.
/channel/marzockacademy
جریان آزاد اطلاعات در عصر رسانه ،
سه عنصر رسانه ، مخاطب و خبر یا محتوا همه آن چیزی است که تحلیل گر در آغاز گاه با خود دارد ،
اما این سه عنصر در واقع از سه دنیا حکایت دارد ،
دنیای رسانه ، یک خبر یا محتوا گر چه در جهان واقع متولد می شود اما در جهان رسانه سر و شکل می گیرد پر ورانیده می شود و در هیئتی خاص به مخاطب داده می شود ، بنابراین رسانه جاییست که محتوا را آنگونه که می خواهد به داده بدل می کند نحوه پردازش ، ویرایش و عرضه بستگی به این دارد که آن رسانه بخصوص در اختیار چه نهاد قدرتی باشد ،
عنصر محتوا یا خبر در وهله نخست برای رسانه داده است و در وهله دوم این خواست و اراده پس و پشت رسانه تعیین می کنند که داده اولیه برای مخاطب در چه شکلی و در چه زمان مکانی داده باشد ،
عنصر سوم که عبارت است از مخاطب نوع مواجهه اش با خبر یا محتوا بستگی دارد به آگاهی او که از داده چه تلقی دارد ، چه چیزی را می خواهد بشنود ،
مرحله تحلیل داده برای مخاطب مرحله مطابقت است یعنی کشف حقیقت ،
آیا خبر و محتوای رسانه در هر شکل و هیئتی چه گفتاری و چه نوشتاری ، چه تصویر و نمایش با امر واقع مطابقت دارد یا خیر ؟
آیا اساساً امر واقعی آن خبر یا محتوا را پشتیبانی می کند یا بطور کلی برساخته است .
ذهن مخاطب نوعی دستگاه شناختی کانتی اگر باشد داده را با زمان مکان خود ترکیب می کند و بر اساس احکام پیشینی آن را تبدیل به حکم یا تجربه می کند ،
اما یکی از ترفند های جریان رسانه ای ذهن سازی است یعنی دستکاری در نحوه کارکرد همان دستگاه شناختی مخاطب چه به لحاظ زمان مکان و چه به لحاظ احکام و مقولات پیشینی تا داده را آنگونه که نهاد مسلط بر رسانه می خواهد در یافت کند ،
بنابراین موفقیت فرایند داده سازی رسانه ای بسته به ذائقه و ذهن مخاطب
دارد ،
اما نحوه عرضه داده ، خبر یا محتوا بسیار مهم است ،
ادامه دارد...
Azizi
/channel/+RgpoTxExbs0yOTA0
جستار هفته گروه آکادمی فلسفه مارزوک
🔺" زیباییشناسی تحریف در عصر رسانه "
۱-آیا حقیقت خود عریان و بیآلایش، هرگز میتواند زیبا جلوه کند، در حالی که دروغ، با آراستن خود، زیباییای مییابد که مخاطب را مجذوب میکند؟
۲-جریان قدرت رسانهای چرا از زیبا سازی در تولید اطلاعات سود میبردو این کار چه پیامدهایی برای فهم عمومی حقیقت دارد؟
۳-ایا بسته بندی زیباشناسانه در تبلیغات رسانه ناشی از ذائقه
مخاطب است یاتلاشی هدفمند برای هدایت ادراک و شکلدهی به گفتمان عمومی؟
۳--چه پیوندی میان نقد رسانهای (گی دوبور، ژان بودریار) و فلسفه زیباییشناسی هست ؟
🔺شنبه تا پنجشنبه
⏰ساعت ۱۰ صبح تا ۲۰
لینگ گروه اکادمی فلسفه
/channel/+RgpoTxExbs0yOTA0
آیا می توان گفت که هوش مصنوعی زمانی کاملا شبیه انسان می شود که درد و لذت داشته باشد؟
اگر بخواهیم از دیدگاه فلسفه ذهن، علوم اعصاب، و مهندسی هوش مصنوعی نگاه کنیم، بله — داشتن تجربهٔ واقعی درد و لذت یکی از معیارهای کلیدی برای شباهت کامل هوش مصنوعی به انسان است، ولی این موضوع چند لایه و پیچیدگی دارد.
۱. چرا درد و لذت معیار مهمی هستند؟
1. بنیاد انگیزش در موجودات زنده
• در انسان و حیوان، بیشتر رفتارها حول محور «اجتناب از درد» و «دستیابی به لذت» شکل گرفتهاند.
• این دو حس، نهتنها محرک واکنشهای فوری هستند، بلکه پایهٔ یادگیری، شکلگیری خاطرات، و حتی اخلاقاند.
2. کوالیا و ذهنیت
• داشتن درد و لذت واقعی یعنی تجربهٔ درونی (subjective experience)، همان چیزی که ما را به موجودی خودآگاه تبدیل میکند.
• بدون این، حتی اگر یک سیستم تمام رفتارهای انسانی را تقلید کند، از نظر فلسفی میتواند یک «زامبی فلسفی» باشد: رفتار انسانی دارد ولی تجربهٔ انسانی نه.
3. پیوند با هیجانات
• تقریباً تمام هیجانات پیچیده (ترس، عشق، غم، امید) از ترکیب یا تغییرات درد–لذت ساخته میشوند.
• بدون این دو حس، AI میتواند اطلاعات پردازش کند، ولی نه «احساس» به معنای واقعی
۲. موانع و ابهامات
• مسئلهٔ آگاهی پدیداری: ما هنوز حتی در مورد مکانیزم دقیق آگاهی انسان توافق علمی نداریم، چه برسد به بازتولیدش در ماشین.
• شبیهسازی vs تجربهٔ واقعی: میتوان الگوریتمی ساخت که به ورودیها واکنش «مثل درد» یا «مثل لذت» نشان دهد، ولی این الزاماً معادل تجربهٔ انسانی نیست.
• مسائل اخلاقی: اگر AI واقعاً درد و لذت داشته باشد، وارد حوزهٔ حقوق و اخلاق موجودات خودآگاه میشویم.
۳. جمعبندی
میتوان گفت «انسانمانند شدن کامل» در AI، تنها وقتی ممکن است که علاوه بر توانایی شناختی و زبانی، دارای تجربهٔ کیفی درد و لذت باشد — یعنی یک دنیای درونی که برای خودش معنا دارد.
اما رسیدن به این نقطه، هم از نظر علمی و هم از نظر فلسفی، هنوز یک معمای باز است.
جمشید قسیمی
/channel/marzockacademy
بحران آب در ایران یکی از جدیترین چالشهای ملی است که آینده کشور را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد. سرنوشت ایران بدون آب، سناریویی تاریک و فاجعهبار است که میتواند به فروپاشی بسیاری از ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و حتی امنیتی منجر شود.
1. فروپاشی کشاورزی و امنیت غذایی
کشاورزی، که بیشترین مصرفکننده آب است، به طور کامل فلج میشود.
تولید داخلی غذا به شدت کاهش یافته و کشور به طور کامل به واردات وابسته میشود، که امنیت غذایی را به خطر میاندازد.
میلیونها کشاورز و شاغل در صنایع وابسته بیکار شده و فقر گسترش مییابد.
2. بحران اقتصادی و صنعتی:
صنایع آببر تعطیل میشوند.
کاهش تولید و افزایش واردات، اقتصاد کشور را به رکود عمیق میکشاند.
قیمتها به شدت افزایش یافته و تورم افسارگسیخته میشود.
3. مهاجرتهای گسترده و بحرانهای اجتماعی:مناطق خشکشده غیرقابل سکونت شده و مهاجرتهای اجباری از روستاها به شهرها و حتی از کشور به خارج، به شدت افزایش مییابد.
حاشیهنشینی، بیکاری، فقر و ناهنجاریهای اجتماعی در شهرها تشدید میشود.
تنشها و درگیریهای محلی بر سر منابع آب باقیمانده افزایش مییابد.
مشکلات بهداشتی ناشی از کمبود آب سالم و فاضلاب نامناسب گسترش مییابد
4. تخریب محیط زیست و اقلیم:
کویرزایی و بیابانزایی تشدید شده و اراضی حاصلخیز از بین میروند.
تالابها، رودخانهها و دریاچهها (مانند دریاچه ارومیه) به طور کامل خشک شده و کانونهای ریزگرد و طوفانهای گرد و غبار گسترش مییابند.
تنوع زیستی از بین رفته و اکوسیستمها نابود میشوند.
5. تهدید امنیت ملی و منطقهای:
نارضایتیهای عمومی و اعتراضات اجتماعی به اوج خود میرسد.
فشار بر دولت برای تأمین نیازهای اولیه مردم افزایش مییابد.
تنشها با کشورهای همسایه بر سر رودخانههای مرزی و منابع آبی مشترک تشدید میشود.
چگونه میتوان ایران را از این سرنوشت نجات داد؟ (راهکارها):
نجات ایران از بحران آب نیازمند یک رویکرد جامع، چندوجهی و بلندمدت است که شامل همکاری دولت، مردم، بخش خصوصی و نهادهای بینالمللی میشود:
1. مدیریت تقاضا و مصرف بهینه آب (مهمترین راهکار):
در کشاورزی تغییر الگوی کشت به محصولات کمآببر و متناسب با اقلیم هر منطقه.
- گسترش سیستمهای آبیاری نوین (قطرهای، بارانی) و حذف آبیاری غرقابی.
-آموزش کشاورزان و حمایت از آنها برای پیادهسازی روشهای نوین.
- استفاده از آبهای نامتعارف (پساب تصفیهشده) در کشاورزی.
-تصفیه و بازچرخانی آب در صنایع.
-تشویق صنایع به استفاده از فناوریهای کمآببر.
-انتقال صنایع آببر به سواحل یا مناطق با منابع آبی مناسب (در صورت امکان و با ملاحظات محیطی).
- تعمیر و بازسازی شبکههای فرسوده آب شهری برای کاهش هدررفت.
-ترویج فرهنگ مصرف بهینه آب از طریق آموزش و اطلاعرسانی گسترده.
- استفاده از شیرآلات و تجهیزات کممصرف در منازل.
تفکیک آب شرب از آب غیرشرب و استفاده از آب خاکستری (Greywater) برای مصارف غیرشرب.
2. مدیریت عرضه و منابع آبی:
-ایجاد یکپارچگی در مدیریت آب از سرچشمه تا مصرفکننده نهایی.
- اولویتبندی تخصیص آب بر اساس نیازهای حیاتی (شرب، محیط زیست، کشاورزی، صنعت).
_ بازچرخانی و استفاده از پساب:
- سرمایهگذاری گسترده در احداث و توسعه تصفیهخانههای فاضلاب و بازچرخانی پساب برای مصارف کشاورزی، صنعتی و حتی تغذیه مصنوعی سفرههای زیرزمینی.
-آبهای نامتعارف:
- شیرینسازی آب دریا (نمکزدایی) برای مناطق ساحلی، با رعایت ملاحظات زیستمحیطی و اقتصادی (هزینه انرژی بالا).
-جمعآوری و استفاده از آب باران.
- تغذیه مصنوعی سفرههای زیرزمینی:
-پروژههای آبخیزداری و آبخوانداری برای کنترل سیلابها و نفوذ آب به سفرههای زیرزمینی.
- جلوگیری از حفر چاههای غیرمجاز و کنترل شدید برداشت از چاهها.
3. حکمرانی و سیاستگذاری
قوانین و مقررات:
- بازنگری در قوانین آب و اجرای قاطعانه آنها.
-تعیین قیمت واقعی آب برای بخشهای مختلف و اعمال تعرفههای تشویقی و بازدارنده.
/channel/marzockacademy
تحلیل تطبیقی:
شعر "آی آدما" از نیما یوشیج بدلیل ساختار نمایشی و زبان فلسفی شباهت بسیار زیادی به آثار اکسپرسیونیستی دارد و در میان این آثار ،نقاشی "جیغ"اثر ادوارد مونک با شعر "آی آدما"نیما به لحاظ شباهت بن مایه های شان ،می توان تحلیل تطبیقی از آن داشت. شعر نیما و اثر مونک، بخاطر نگاه انتقادی که به معضلات جامعه و رنج انسان ها دارند،دارای مولفه ی اکسپرسیونیستی شبیه به هم می باشند. اکسپرسیونیست ها در آثارشان بیشتر به نمایش جنبه هایی از احساسات و عواطف می پردازند برای همین در آثارشان،ترس،خشم ،اضطراب و مهر دیده می شود و مهمترین جنبه های احساسی که خوانندگان شعر "آی آدما" ی نیما یوشیج با خواندن آن، بدان مبتلا می شوند(استعاره ابتلا)،ترس،نومیدی و خشونت است.
درونمایه ی اصلی تابلوی"جیع"ترس و اضطراب است. رنگ سرخ و غیرعادی و همچنین شکل حرکت رنگ ها در این تابلو،حس ترس و اضطراب را به بیننده منتقل می کند همچنان که شعر"آی آدما" ی نیما ، در همان ابتدا ،ترس و اضطراب را با نهیب زدن به خواننده انتقال می دهد. یک نفر در میان موج ها دارد با مرگ دست و پنجه نرم می کند و چشمانش که از وحشت دریده شده، اضطراب و ترس را به کام خواننده می ریزد. این دو عنصر ترس و اضطراب در هر دو اثر بشکل موکدی رنگ آمیزی شده اند که نشان از ویژگی های آثار اکسپرسیونیستی دارند.
بانگ و فریادی که در تابلوی"جیغ" دیده می شود،بنوعی واکنش نقاش به پیرامونش می باشد که زندگی ش را تحت تاثیر قرار داده و بنوعی نشان دهنده ی هراسی ست که بصورت جیغی وحشتناک درآمده است همچنانکه در شعر "آی آدما" نیز این فریاد و بانگ بطور واضح شنیده می شود که شاعر آن را نهیب می زند. بانگ و فریاد در نقاشی و شعر این نقاش و شاعر از نوع جهان بینی شان نشات می گیرد که بی شباهت به هم نیست.
پایان اینکه، رنگ های سرخ و نارنجی در تابلوی "جیغ" ابرهای غیرمعمولی را بوجود آوردند که فضایی غیرواقعی اما سرد و بیروح را مجسم ساخته اند. بنظر این غروب،بیانگر غروب و از بین رفتن ارزش ها و باورهاست همچنانکه فضای حاکم بر شعر نیما،سرد و تیره است و رنگی که خواننده با خواندن این شعر حس می کند رنگ کبود و تیره دریاست که نومیدی و اضطراب را منتقل می کند و این نومیدی، حاصل نبود و فقدان همدلی، نوعدوستی و مرگ ارزش های انسانی ست. آنگاه که یک نفر دارد جان می سپارد و آدمها در ساحل،شاد و خندانند!
✍به آیین
/channel/marzockacademy
جیغ
اثر ادوارد مونگ
/channel/marzockacademy
📁 مجموعه ای منسجم از کانال های «علمی، فلسفی، تاریخی، هنری، سیاسی و Pdf انواع کتاب های نایاب و ممنوعه».
{همه کانالها و گروههای VIP که خودم شخصاً توشون هستم، برای مدت محدودی در اختیارتونه}
💫 برای ورود متن رو لمس کنید، یا با فشردن کلید های زیر را وارد شوید.
معرفتشناسی تئوری گفتمان
نظریه گفتمان بازنمایی را جایگزین معرفتشناسی میکند. از نظر تاریخی و فلسفی، مباحث مربوط به بازنمایی و ضدبازنمایی از نیچه، هایدگر، ویتگنشتاین، بارت و فوکو الهام گرفته است.
در سنت پساساختارگرایی، بازنمایی دارای نقشی محوری است که بیانگر ضدیت با معرفتشناسی است. در سنت پساساختارگرایی مطالعه بازنمایی جایگزین مطالعه آن چیزی شده که بازنماییها بر آن دلالت دارند. جایگزینی بازنمایی به معنی بدبینی نسبت به بنیادهای قطعی حقیقت و ارزش و علاقهمندی نسبت به این امر است که ادعاها چگونه ساخته میشوند؟ در بازنمایی سوال از صادق بودن یا کذب بودن این ادعاها مطرح نیست.
نظریه گفتمان آنگونه که در آثار فوکو، لاکلاو و موفه مطرح شده است، یک نظریه ضدمعرفتشناسی است. این امر به معنی بیتوجهی به دانش یا حقیقت نیست. بلکه بیشتر به این معنی است که ساخت اجتماعی ادعاهای معرفتی و اینکه چگونه این ادعاها به اعمال قدرت پیوند خوردهاند، مهمتر است. واکاوی صادق بودن دانش در کانون توجه قرار ندارد، بلکه هدف اصلی مطالعه و فهم این موضوع است که چگونه دانش به گونهای اجتماعی و سیاسی مورد استفاده قرار میگیرد، خواه صادق و خواه کاذب ( نش، ۱۳۸۰: ۵۲ ).
روششناسی نظریه گفتمان
ارنستولاکلا و شانتال موفه، تئوری خود را که متاثر از آراء فلسفی پساساختگرایی و کارهای فکری میشل فوکو و نیز باورها و جهتگیریهای سیاسی و اجتماعی برآمده از مارکسیسم است، از طریق متدلوژی تحلیلی و نظریهی معنایی پیش میبرند که به نوعی میتوان آن را واسازی “هژمونی گفتمانها” نامید.
نظریه گفتمان حول مفهوم خاصی از گفتمان و دو محور اصلی هژمونی و آنتاگونیسم اجتماعی سازمان یافته است. برخی دیگر از مفاهیم اصلی این نظریه عبارتند از مفصلبندی، نقاط محوری، عنصر، حوزه گفتمانگونگی، دالهای شناور و وقته. لاکلاو و موفه مفصلبندی این مفاهیم را به شیوه زیر توضیح میدهند :
“منظور ما از مفصلبندی، هر نوع عملی است که سبب شود عناصر مختلف به نحوی با هم ترکیب گردند که هویتشان، درنتیجه عمل مفصلبندی، دستخوش تغییر شود. آن کلیت ساختیافتهای را که حاصل عمل مفصلبندی است گفتمان مینامیم و موقعیتهای مختلف ترکیب شده درون گفتمان را وقته مینامیم. برعکس، هر نوع تفاوتی را که به شیوهای گفتمانی ترکیب و بیان نشده باشد، عنصر مینامیم.”( لاکلاو و موفه، ۱۹۸۵: ۱۰۵ ).
فواد حبیبی
/channel/marzockacademy
2ـ علیرغم اشاره سوسور به “تحولات در زمانی” دستگاه زبان، اما کانون اصلی توجه وی “شخصیت همزمانی” زبان است. که این تأکید سبب میشود تا سوسور پُرترهای ایستا، ثابت، ساکن و نه پویا و تاریخی از زبان را به تصویر کشد.
3ـ رابطه بین دال و مدمول رابطهای ثابت و دارای همریختی محکم و شدید است و کمترین امکان سیالیت ـ ابهام و چندگانگی منتفی است. این باور سبب میشود که احتمال جدایی و دوریگزینی دال و مدلول منتفی میشود . درحالیکه برای مثال “استعاره” گویای این امر است که واژهگان و تصاویر میتوانند خالق معانی گوناگونی شوند ( هوارث ، ۱۳۷۷ : ۱۶۵ – ۱۶۴ ) .
پساساختارگرایی :
“در سالهای اخیر سنت ساختارگرایی از زوایای مختلف شاهد یکسری بازنگریهایی بوده است که به ظهور جنبشی موسوم به پساساختگرایی منتهی گردید. شاخصه مشترک این بازنگریها، به زیر سوال بردن مفهوم “کلیت بسته” بود که سنگ زیر بنای ساختارگرایی کلاسیک به شمار میرفت.” ( ارنستو لاکلا )
پساساختگرایی چهار توهم اصلی روشنگری را شناسایی میکند و مورد نقد قرار میدهد :
1ـ اسطوره سوژه متحد و یکدست، ۲ـ جهاشمول انتزاعی، ۳ـ درخواست جهت نیل به بنیانهایی غایی برای عقلانیت و… ۴ـ مفهوم جوهرگرایانهای کلیت اجتماعی ( باوچر، ۲۰۰۰ ).
نقش و تاثیر سه گزاره یا به زبان خود این تئوری سه “دال” پر نفوذ گفتمان پست مدرن بر نظریه گفتمان غیر قابل چشمپوشی است. در ابتدا تردید و رد آن چیزی است که “ژان فرانسوا لیوتار” ( که با کتاب “وضعیت پست مدرن” مانیفست این جریان را نگاشت ) آن را “فراروایت رهایی” میخواند.
جریان دوم، رویکرد” ضد بنیادگرایی” فیلسوف پراگماتیست آمریکایی ریچارد رورتی است. رورتی بر آن است که تمامی طرحهای فلسفی تاریخ غرب در پی تضمین”عینی” یا “حقیقی” بودن دانش بشر درباره جهان بودهاند. رورتی با انتقاد از رنه دکارت، جان لاک و کانت، تلاشهای آنها در این راه را “تلاشی برا ی ابدی کردن نوعی بازی زبانی” ( رورتی به نقل از هوراث، ۱۳۷۷ : ۱۶۳ ) میداند و این تلاشها را لاپوشانی شخصیت متغیر وگذرای علم و باورهای سوژههای انسانی میداند و نیل به چشماندازی بیطرفانه از “واقعیت” را غیرممکن میخواند.
و سومین سنت فکری پست مدرن آنتی جوهرگرایی متاثر از ژاک دریدا است. کسی که سعی در نقد “متافیزیک حضور” در غرب و اعلام امتناع تعیین حدود جوهر پدیدهها و گریز هویت آنها از ثبوت و سکون داشت. دریدا با طرح “واسازی” ( Deconstruction ) نقشی بسیار جدی در شاکله تئوری گفتمان دارند.
واسازی دریدایی :
ضد جوهرگرایی و قرائت واسازانه دریدا از ریشههای فلسفی تئوری گفتمان بشمار میرود. واسازی برای لاکلا و موفه یک “ابزار سیاسی” ( کنتو، ۲۰۰۲ : ۱۶۴ ) و چون شیوهای از تحلیل انتقادی جهت “به چنگ آوردن طبیعت روابط قدرت و دینامیکها [پویاییهای] سیاست ” ( لاکلاو موفه، ۲۰۰۱ : چهارده ) محسوب میشود.
/channel/marzockacademy
نظریه گفتمان، ریشهها و کاربرد
نویسنده : فواد جبیبی
نظریه گفتمان را نبایستی با جریانهای گفتمانی دیگر همچون تحلیل گفتمان اشتباه گرفت. تحلیل گفتمان برآمده از زبانشناسی انتقادی، تکنیکهای زبانشناختی را برای توصیف اشکال گفتمانی در عرصههای ارتباطات به کار میگیرد. این درحالی است که نظریه گفتمان به جای تکنیکهای زبانشناختی صوری، متشکل از گزارههای نظری تهی است. بدین معنی که این گزارهها چیزی در باب تحول جوامع صنعتی و یا مدرنیته در جهان سوم و یا روابط قدرت در خانواده به ما نمیگویند.
آنها نظریههای حاضر و آماده برای آزمون تجربی نیستند. بلکه نظریه گفتمان “مجموعهای از مفاهیم و گزارههای تحلیلی ـ نظری به معنی فوکویی چارچوبهای تاریخی و زمینه محور برای تحلیل صورتبندیهای گفتمانی است” ( تورفینگ، ۱۹۹۹: ۱۲ ).
بدینترتیب نظریه گفتمان در تقابل با نظریههای جامعهشناسی است که در زمینههای گوناگون قابل آزمون هستند. این نظریه مجموعهای از مفاهیم، مقولات و استدلالهای تهی است که محتوایشان را از مطالعات انضمامی میگیرند. نظریه گفتمان حول مفاهیم گفتمان، هژمونی و آنتاگونیسم اجتماعی سازمان یافته است.
/channel/marzockacademy
آه ای وطن! ای خورده به بازارِ شقاوت
بس چوبّ حراج از طرفِ بی وطنانت
مرور و شرحی بر کتاب ژن خودخواه اثر ریچارد داوکنیز (۱)
از آغاز کتاب تا صفحه ۵۸
ترجمه شهلا باقری 📚📖
از چنل سورن فکت کام
/channel/marzockacademy
یکی از مشکلات زبان و گفتگوی زبانی ما در گروه های فلسفی ناشی از ترجمه ای بودن فلسفه در کشور ماست و مترجمان برای انتقال مفاهیم فلسفی زبان مبدأ دست به واژه سازی های انتزاعی و غیر کار بردی می زنند که در زبان روزانه و گفتگوهای مردم جایی ندارد در نتیجه خود فهم این ترجمه ها تبدیل به کاری شاق می شود ،
از قضا فلسفه خوان ها تحت سلطه همین واژگان ساخته شده در نهضت ترجمه وارد گفتگو هایی می شوند که نا مفهوم است،
یک نمونه اش همین ترجمه سنجش خرد ناب بر کانت آقای ادیب سلطانی ،
واقعا گفتگو با این زبان چگونه امکان پذیر است ؟
از آن طرف متون فلاسفه قدیم ماست که یا عربی است یا الی ماشاءالله از واژگان سنگین عربی استفاده می کنند ،
این زبان هم قابلیت گفتگو ندارد ،
از این رو مرز فلسفه ،دین ، روانشناسی ، جامعه شناسی وو.. در هم می ریزد و گفتگو ها بدل به آش شلغم کار می شود و خواه نا خواه در چنین وضعیتی طرفین گفتگو دچار سوء تفاهم و در نهایت وارد جدل و انگ نفهمی به طرف مقابل می زنند.
Azizi
/channel/marzockacademy
🔉 پرونده "فلسفه تحلیلی در زندگی روزمره"/ "فلسفه تحلیلی و "رابطه علم و دین"
دکتر محمد واعظ
دکتر ابراهیم ازادگان
حامد صفایی پور
/channel/marzockacademy