naghd_com | Unsorted

Telegram-канал naghd_com - نقد

3636

نقد اقتصاد سیاسی- نقد بتوارگی- نقد ایدئولوژی بهترین، انقلابی‌ترین و نبوغ‌آمیزترین نظریه، بدون پیوند اندام‌وار با نبض، متن و کنشگران یک جنبش اجتماعی و سیاسیِ واقعی، به‌طور بلاواسطه، هیچ هوده‌ای ندارد. www.naghd.com Naghd.site@gmail.com

Subscribe to a channel

نقد

▫️ایده‌آلیسم و زیست‌گرایی در نظریه بازتولید اجتماعی
▫️نقدی ماتریالیستی

جول گویکوئتسیا
ترجمه‌ی: فرزانه راجی

اکتبر 2026

مقدمه مترجم: کتاب «مارکسیسم و ستم بر زنان: پیش به‌سوی نظریه ای واحد» اثر لیز فوگل، نقطه عطفی در فمینیسم مارکسیستی است. فوگل با بازخوانی ماتریالیستی از نقش زنان در بازتولید اجتماعی کوشید ستم جنسیتی را در دل تحلیل طبقاتی و اقتصادی سرمایه‌داری قرار دهد بی‌آنکه به زیست‌گرایی یاذات‌گرایی دچار شود. نظریه ی واحد او، راهی برای پیوند میان تولید اقتصادی و بازتولیداجتماعی گشود و تأثیر عمیقی بر نسل‌های بعدی نظریه‌پردازان فمینیست گذاشت.
🔸 مقاله‌ی حاضر، با حفظ وفاداری به سنت ماتریالیستی فوگل، از زاویه‌ای فلسفی و سیاسی به محدودیت‌های نظریه واحد می‌نگرد.نویسنده، جول گویکوئتسیا  (دانشگاه کشورباسک، اسپانیا)،  با طرح پرسش‌هایی درباره‌ی منشأ سلطه‌ی مردان، تقسیم جنسیتی کار و نقش نهادهای سیاسی در تثبیت این ساختارها تلاش می‌کند نظریه‌ی بازتولید اجتماعی را تعمیق بخشد. این مقاله نه در رد فوگل، بلکه تلاش برای گفت‌وگویی انتقادی با اوست - گفت‌وگویی که می‌تواند افق‌های تازه‌ای برای تحلیل جنسیت، قدرت و بازتولید اجتماعی بگشاید.

🔸 استدلال خواهم کرد که «اصل دسترسی محدود» در مورد مقوله‌هایی چون «کار»، «تولید»، «استثمار» و «طبقه» به‌صراحت از سوی نظریه‌پردازان بازتولید اجتماعی بیان نمی‌شود، اما همین پیش‌فرض است که آنان را به حذف «استثمار» از آنچه زنان به‌مثابه‌ی «زن» انجام می‌دهند - یعنی کار یا فعالیت بی‌مزد– سوق می‌دهد و این سلطه را «ستم» می‌نامند. از منظر نظریه‌ی بازتولید اجتماعی،«استثمار» به «کار مولد» مربوط می‌شود و کار یا فعالیت بی‌مزد زنان ارزش افزوده تولید نمی‌کند، بلکه به تولید آن کمک می‌کند؛ بنابراین زنان از نظر مادی «استثمار» نمی‌شوند، بلکه از نظر فرهنگی «مورد ستم» قرار می‌گیرند.


🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:


https://wp.me/p9vUft-5Sk


#جول_گویکوئتسیا #فرزانه_راجی
#بازتولید_اجتماعی #کار‌ #ارزش #ذات‌گرایی #فمینیسم

@naghd_com

Читать полностью…

نقد

🔹 نوشته‌های دریافتی 🔹
 
▫️ سیاست و رقابت در تبعید
▫️ معرفی کتاب «آسیب‌شناسی احزاب و گروه‌های سیاسی معاصر ایران»

نصرالله نجات‌بخش
 
سپتامبر 2026
 
🔸 کتاب «آسیب‌شناسی احزاب و گروه‌های سیاسی معاصر ایران؛ سیاست و رقابت در تبعید» از پرسشی ظاهراً ساده اما عمیقاً تاریخی آغاز می‌کند: چرا جامعه‌ای که بیش از یک قرن برای آزادی، استقلال، عدالت، حکومت قانون و مشارکت سیاسی مبارزه کرده و صدها حزب، سازمان، جبهه، شورا، انجمن و ائتلاف در آن پدید آمده‌اند، هنوز نتوانسته است نهادهای سیاسی پایدار، فراگیر، قابل اعتماد و مؤثر در استقرار دموکراسی ایجاد کند؟
 
🔸 اما مهم‌ترین نتیجه کتاب شاید در آخرین صفحات آن نهفته باشد: آسیب‌شناسی احزاب، در نهایت آسیب‌شناسی فرهنگ سیاسی است. استبداد فقط در کاخ‌ها و حکومت‌ها زاده نمی‌شود؛ ممکن است در حزب، سازمان، شورا، گروه سیاسی و حتی در رفتار روزمره مخالفان استبداد نیز بازتولید شود. از همین رو، تغییر نام حکومت، تغییر رهبران یا افزایش تعداد احزاب به ‌تنهایی تضمین‌کننده دموکراسی نیست. جامعه‌ای که نتواند قانون، نقد، مدارا، مسئولیت‌پذیری، مشارکت و نهاد را در فرهنگ سیاسی خود درونی کند، ممکن است با تغییر چهره‌ها، بارِ دیگر همان مناسبات قدرت را بازسازی کند. از این منظر، کتاب صرفاً گزارشی درباره گذشته نیست. هشدار آن متوجه آینده نیز می‌باشد: اگر مخالفان استبداد نتوانند پیش از رسیدن به قدرت، دموکراسی را در مناسبات درونی خود تمرین کنند، چه تضمینی وجود دارد که فردای تغییر، همان فرهنگ استبدادی با نام‌ها، نمادها و رهبرانی تازه بازتولید نشود؟
 
🔸 اگر بخواهیم پیام این پژوهش را در چند سطر فشرده کنیم، شاید بتوان گفت تاریخ سیاسی معاصر ایران، بیش از آن‌که از کمبود آرمان و فداکاری رنج برده باشد، از کمبود نهادهای پایدار و فرهنگ هم‌کاری دموکراتیک آسیب دیده است. از مشروطه تا امروز، نسل‌هایی پی‌درپی برای آزادی، عدالت، استقلال، حکومت قانون و مشارکت شهروندان مبارزه کرده‌اند و صدها حزب، سازمان، جبهه، انجمن و ائتلاف پدید آورده‌اند؛ اما بسیاری از این تشکل‌ها پیش از آن‌که به نهادهایی ریشه‌دار و مورد اعتماد تبدیل شوند، درگیر انشعاب، رقابت‌های فرساینده، شخصیت‌‌محوری یا فروپاشی شده‌اند. مطالعه خود نیز این پرسش را برجسته می‌کند که چرا این حجم از تجربه سیاسی هنوز به تداوم نهادی متناسب با آن منجر نشده است.

 
🔹 متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:
 

https://wp.me/p9vUft-5Rz
 

 
#تاریخ_سیاسی #نصرالله_نجات‌بخش
#آسیب‌شناسی #تبعید #رقابت #احزاب

@naghd_com

Читать полностью…

نقد

▫️ سیر تکوین طرح‌های سرمایه از ۱۸۵۷ تا ۱۸۶۷
 
علی رها
 
سپتامبر 2026
 
🔸فرایند نگارش کتاب سرمایه ثمره‌ی یک عمر تلاش پی‌گیر است که به گفته‌ی خودِ مارکس انگیزه‌ی آن از سال ۱۸۴۴ آغاز شده بود. مارکس در ۲۲ فوریه ۱۸۵۷ در نامه‌ای به فردیناند لاسال نقد اقتصاد سیاسی را «نتیجه‌ی ۱۵ سال پژوهش» اعلام می‌کند. از آن تاریخ تا زمان انتشار نخستین ویرایش جلد نخست سرمایه (سپتامبر۱۸۶۷)، زندگی مارکس و کار انتشار دست‌خوش تحولات گوناگون و پرپیچ‌و‌خمی می‌شود. طی این فرایند، هم‌گام با پالایش افکار و قوام‌یابی نظری، خطوط اصلی «کتاب اقتصاد» به مرور شکل می‌گیرد که مارکس از رئوس طرح اولیه‌ی آن برای نخستین‌بار در اوایل سال ۱۸۵۸ بازنمایی می‌کند. طرح‌واره‌ی بالا نشان می‌دهد که افق نظری مارکس تا چه حد گسترده و همه‌جانبه است به‌طوری که گردآوری و سازماندهی آن نیازمند سال‌ها تلاش بود. در آخرین نامه‌ای که در این سال در دسترس است (۲ فوریه ۱۸۶۰)، مارکس ابراز امیدواری می‌کند که «مشغول کار روی سرمایه هستم که چنان‌چه با جدیت دنبال کنم، تا ۶ هفته‌ی دیگر تمام خواهد شد.»
 

🔸مارکس در ماه اوت ۱۸۶۱ کار منظم بر روی نقد اقتصاد سیاسی را با جدیت شروع می‌کند. این دست‌نوشته‌های عظیم که حدوداً به ۱۵۰۰ صفحه گسترش یافتند، شامل ۲۳ دفتر یادداشت است. «سهمی بر نقد اقتصادی سیاسی»، عنوانی است که مارکس برای آن‌ها برگزیده بود و ۲ دفتر اول را «فصل سوم؛ سرمایه‌ی عام» نامیده بود. تردیدی نیست که انگیزه‌ی اصلی مارکس، حتی تا اواخر سال ۱۸۶۲، کماکان تکمیل کردن همان «فصل سوم» نقد بود. او در نامه‌ای به تاریخ ۲۸ دسامبر ۶۲ به کوگلمان می‌نویسد: «اکنون پاره‌ی دوم بالاخره تمام شده است، به‌جز پاکنویس و تمیزکاری آن برای انتشار. این ادامه‌ی پاره‌ی اول است ولی به‌طور جداگانه تحت عنوان سرمایه، که نقد اقتصاد سیاسی صرفاً زیرعنوان آن است. در واقع صرفاً به موضوعی که فصل سوم پاره‌ی اول باشد، یعنی، 'سرمایه‌ی عام'، مرتبط است.»


🔸سرانجام در ۱۴ سپتامبر ۱۸۶۷، جلد اول سرمایه در ۱۰۰۰ نسخه از چاپ خارج می‌شود. همان‌طور که مارکس پیش‌تر به انگلس گفته بود، روزی که این کتاب منتشر شود «تا ابد خواهم نوشید، چه بهتر که تو هم روز بعدش بیایی این‌جا و باهم کار را فیصله دهیم.» اما کار روی سرمایه ابدا با انتشار ویراست اول به پایان نمی‌رسد و مارکس تا آخر عمر (۱۸۸۳) از دست «این کتاب لعنتی» خلاص نمی‌شود.

 
🔹 متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

 
https://wp.me/p9vUft-5QE
 

 
#سرمایه #کارل_مارکس #انگلس #نقد_اقتصاد_سیاسی
#علی_رها
 
@naghd_com

Читать полностью…

نقد

▫️غزه از چشم تاریخ

▫️گفتگوی هانو هاون‌اشتاین با  انزو تراورسو

ترجمه‌: کمال خسروی

سپتامبر 2026

🔸 صفحات بسیاری از کتاب من به آلمان اختصاص یافته است و من این صفحات را با نوعی خشم و عصبانیت و نوعی سرخوردگی نوشتم. من اهل ایتالیا هستم، یعنی کشوری که هرگز به‌طور واقعی با جنایات استعماریِ رژیم فاشیستی در آفریقا و در دهه‌ی ۱۹۳۰ تسویه‌حساب و تعیین‌تکلیف نکرده است. کشوری که در آن فاشیسم در سپهر سیاسی عمومی اعاده‌ی حیثیت شده است؛ آن‌هم در قواره‌ی نخست‌وزیر پسافاشیست آن. آلمان نزد من الگوی مثبتی از سیاستِ یادآوری بود. من همواره پرداختن به تاریخ را و مقابله با تأثیری که میراث ناسیونال‌سوسیالیسم بر آگاهی ملی داشت، تحسین کرده‌ام. آلمان با یادآوردِ هولوکاستْ هویت خویش را از کشوری قومی ـ نژادی [اِتنیک] به جامعه و جماعتی سیاسی متبدل کرد. اما امروز، به‌ویژه بعد از ۷ اکتبر، این یادآوریْ تحت سلطه‌ی حمایت بی‌قیدوشرط از اسرائیل قرار گرفته است. این‌که امروز بسیاری از شهروندان رگ‌وریشه‌هایی پسااستعماری دارند، پی‌آمد مثبتی از سیاست یادآوری در آلمان است. اما این حمایت بی‌قیدوشرط از اسرائیل بارِ گناه هولوکاست را جابجا و منتقل می‌کند و از فلسطینی‌ها و خارجیانِ دیگر طلب می‌کند که بارِ تاریخ آلمان را به‌دوش بکشند. این رفتاری غیرقابل پذیرش است. در عین‌حال، متناقض [پارادُکس] نیز هست. آلمان از انسان‌هایی که زیر بارِ خلق‌کشی رنج می‌برند، می‌خواهد که از اسرائیل حمایت بی‌قیدوشرط کنند. این خواسته، اگر دامنه‌ای چنین تراژیک نمی‌داشت، در واقع فقط مضحک می‌بود.


🔸 تاریخ‌نگار کبیر اریک هابسباوم زمانی گفته بود که تاریخ‌نگاران تاریخ را برای همه می‌نویسند، نه برای آن‌که نماینده و سخن‌گوی امر معینی باشند. من تاریخ را در دفاع از امر فلسطین یا حافظه‌ی یهودی هولوکاست یا مدعاهای پسااستعماری نمی‌نویسم. هدف من این است که نقد کنم و روشنایی بیافرینم. پرداختن به هولوکاست و تاریخ ضدیهودی‌گری ما را ناگزیر می‌کند که امروز با دیدی انتقادی به واقعیت غزه بنگریم. به‌علاوه، بر این باورم که روشنفکرانْ متعهد و مسئول‌اند با موضوعاتی که در آثارشان طرح می‌شود، درگیر شوند. موضوعِ ویران‌کردن غزه نیازمند توجه، نقد و کنش است. هر رویکرد دیگری خیانت است به تاریخ و به بشریت. من با این سخن ادوارد سعید مطلقاًموافقم که روشنفکران در سپهر عمومی نباید دربرابر واقعیت بی‌تفاوت بمانند. به‌ویژه زمانی‌که واقعیتْ موضوعاتی را مورد پرسش قرار می‌دهد که آن‌ها با آن سروکار دارند.


🔸من اگر تاریخ‌نگار انقلاب فرانسه یا جنبش اصلاح دین [رفرماسیون] آلمان می‌بودم، آن‌چه در غزه می‌گذرد مرا متأثر می‌کرد. اما شاید این ضرورت را احساس نمی‌کردم که باید جُستار حاضر را درباره‌ی غزه بنویسم. من در مقام تاریخ‌نگارِ فاشیسم، ناسیونال‌سوسیالیسم و خلق‌کشی خود را موظف می‌دانستم نسبت به غزه واکنش نشان دهم. سکوت‌کردنْ زمینِ زیرپای قوام شخصیت و کارم را خالی می‌نمود و به ارزش‌هایی که مدافع آنم، خیانت می‌کرد. 

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:
 

  https://wp.me/p9vUft-5Q1

                  
#غزه #نسل‌کشی #پسافاشیسم
#انزو_تراورسو #هانو_هاون‌اشتاین #کمال_خسروی

@naghd_com

Читать полностью…

نقد

▫️مارکس و انگلس: متفکران چند‌زبانه

کان کانگال
ترجمه‌: مژگان بدیعی

سپتامبر ۲۰۲۶

🔸 هجدهم برومر لویی بناپارت اثر مارکس در ۱۸۵۲ با این عبارت مشهور آغاز می‌شود که انسان‌ها «تاریخ خود را می‌سازند، اما نه آن‌گونه که می‌خواهند.» او سپس استدلال می‌کند که هر آن‌چه در زمان حال رخ می‌دهد، از گذشته‌‌ای سیاسی و واکنشی به آن گذشته برخاسته است. بازخوانی و تفسیر گذشته برای مقاصد کنونی مستلزم یک زبان است؛ چنین زبانی به‌طور طبیعی داده‌شده نیست، بلکه باید به‌طور اجتماعی برساخته ‌شود. افزون بر این، واژگان و دستور این زبان ریشه در میراث‌های زبانی ایدئولوژی‌های گذشته دارد. مارکس در این زمینه، قیاسی به‌کار می‌گیرد و فراگیری زبان سیاسی را با تسلط بر یک زبان طبیعی مقایسه می‌کند: «کسی که زبانی تازه می‌آموزد، در آغاز آن را همیشه به زبان مادری‌اش برمی‌گرداند؛ اما تنها هنگامی روح آن زبان تازه را جذب می‌کند و می‌تواند آزادانه خود را بیان کند که بدون یادآوری زبان پیشین راه خود را در آن بیابد و در کاربرد زبان جدید، زبان مادری‌اش را از یاد ببرد.»


🔸این سطرها بیان‌گر دلبستگی‌های نظری مارکس و حساسیت‌های فکری او به بافتار هر زبانِ ایدئولوژیک بودند. خودِ مارکس که استاد نثر سیاسی بود، به‌خوبی از  این واقعیت آگاه بود که هر فهمِ درست از جوامع بورژوایی مستلزم توجهی دقیق به این است که امور اجتماعی، اقتصادی و سیاسی چگونه بر پایه‌ی منافع طبقاتی معین، از لحاظ نظری صورت‌بندی، از نظر سیاسی تبلیغ و از نظر زبانی بیان می‌شوند.
هنگامی که مارکس در اواخر دهه‌ی ۱۸۶۰ به فراگیری زبان روسی پرداخت، دغدغه‌ی اصلی‌اش نه نوشتن بلکه خواندن بود. او در نامه‌ی معروف ۱۸۷۷ خود به نشریه‌ی اوتچستونیه زاپیسکی [یادداشت‌های میهن] نوشت: «برای آن‌که بتوانم درباره‌ی تحول اقتصادی روسیه‌ی معاصر داوری آگاهانه‌ای داشته باشم، زبان روسی آموختم و سپس چند سال را صرف مطالعه‌ی مطالب رسمی کردم.» اثر ن. فلروفسکی درباره‌ی طبقه‌ی کارگر روسیه یکی از نخستین عناوین فهرست مطالعاتی او بود. پس از آن، توجهش به اثر نیکلای چرنیشفسکی درباره‌ی جان استوارت میل معطوف شد. مارکس نسخه‌ای از این اثر را در کتابخانه‌ی خود داشت و در پس‌گفتار دومِ جلد نخست سرمایه نیز از چرنیشفسکی ستایش کرد.


🔸ادوارد آولینگ به یاد می‌آورد که خانه‌ی انگلس مملو از رفت‌ و آمد سوسیالیست‌هایی از کشورهای گوناگون بود: «انگلس می‌توانست با همه‌ی آن‌ها به زبان خودشان گفت‌وگو کند. مانند کارل مارکس، او آلمانی، فرانسوی و انگلیسی را به‌کمال صحبت می‌کرد و می‌نوشت؛ با ایتالیایی، اسپانیایی و دانمارکی نیز تقریباً به همان خوبی آشنا بود؛ هم‌چنین روسی، لهستانی و رومانیایی را می‌خواند و می‌توانست با این زبان‌ها نیز سر کند، و چه بگویم از زبان‌های پیش‌پاافتاده‌ای هم‌چون لاتین و یونانی.»
تسلط بر مهارت‌های خواندن، نوشتن، شنیدن یا سخن‌گفتن هرگز برای مارکس و انگلس هدفی فی‌نفسه نبود؛ آن‌ها به زبان‌های گوناگون علاقه‌ای عمیق داشتند، اما این علاقه همیشه در پیوند با هدفی علمی و تعهدی سیاسی معنا پیدا می‌کرد. انترناسیونالیسم سوسیالیستی در گذشته نیازمند چندزبانی بود و هنوز هم هست.

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:


https://wp.me/p9vUft-5OA



#کان_کانگال #مژگان_بدیعی
#مارکس، #انگلس
#آثار_چند_زبانه

@naghd_com

Читать полностью…

نقد

▫️آناتومی میمون یا آناتومی انسان
▫️ ضرورت بازاندیشی فاشیسم در دهشتِ فراگیرِ جنگ


امین حصوری

اوت 2026

🔸در این نوشتار، با بررسی انتقادیِ آرای برخی از فاشیسم‌پژوهانِ معاصر درباره‌ی امکان تکرارپذیریِ فاشیسم، کوشیدم موضوعیت امروزی مقوله‌ی فاشیسم را برجسته کنم. در این راستا، به‌سهم خود، در دفاع از روایتی استدلال آوردم که فاشیسم را - در چارچوب تاریخ‌مندیِ نظام سرمایه‌داری - پدیده‌ای فراتاریخی و لذا تکرارپذیر می‌داند (تکرارپذیر، نه در قالب الگویی ثابت، بلکه در فرم‌ها و چارچوب‌های سیال تاریخی). در عین حال، از خلال واکاوی انتقادی این دیدگاه‌ها کوشیدم نشان دهم که داعیه‌ی فراتاریخی‌بودنِ فاشیسم نه‌فقط نیازمند استدلال‌ها (و فاکت‌ها)یی‌ست که پیونددرونی فاشیسم با پویش تضادمند سرمایه‌داری‌ را عیان کنند (از منطق استعمار و کارکردهای بحران، تا کران‌های تاریخیِ استثمار انسان و طبیعت)، بلکه هم‌چنین مستلزم ارائه‌ی درون‌مایه‌ای فراتاریخی برای فاشیسم است که - هم‌چون رشته‌ای پیونددهنده‌ - خویشاوندی ماهوی تجلیات فاشیسم در مقاطع تاریخی مختلف را توضیح بدهد. 

🔸با نظر به منطق درونی حاکم بر پویش تاریخی سرمایه‌ و کران‌مندی تاریخی‌ سرمایه‌داری، استدلال کردم که مواجهه‌ی سرمایه‌داری متاخر با روند افولِ ناگزیرشْ مستلزم توسل فزاینده و عیان‌ترش به ارزش‌زُدایی سیستماتیک از حیات (انسان‌ و طبیعت) است تا حیات خود را تمدید کند، یا مرگ‌اش را به تعویق بیاندازد؛ فرآیندی که با انسان‌زُدایی سیستماتیک از گروه‌های انسانی‌ و تحمیل فزاینده‌ی اَشکالی از مرگ‌ سیاست همراه می‌شود. بر این اساس، همین «ارزش‌زُدایی سیستماتیک از حیات و انسان‌زُدایی سیستماتیک ازگروه‌های انسانی» را، که همزاد ساختاری مرگ‌سیاست است، به‌منزله‌ی درون‌مایه‌ی فراتاریخیِ فاشیسم معرفی کردم. این ایده متکی بر مشاهده‌ی حرکت‌های اجباری (و هرچه تهاجمی‌تر) سرمایه‌داری متاخر در مواجهه با «بحران وجودی»اش است؛ بحرانی برآمده از تصادم ناگزیرِ سرمایه‌داری با کران‌های تاریخی‌اش. از این منظر، نوشتار حاضر این روایت را پیش می‌گذارد که در حوزه‌ی بازشناسی فاشیسم نیز «آناتومی سرمایه‌داری بالغ‌تر»،‌ کلید فهم فاشیسم کلاسیک (به‌سان یکی از پیکربندی‌های پیشینِ سرمایه‌داری‌)است؛ نه برعکس، آن‌گونه که در رویکردهای مقایسه‌گرا به مقوله‌ی فاشیسم مشهود است. فاشیسم همیشه زیر پوست سرمایه‌داری نفس کشیده است و در اَشکال و درجات مختلفی از مرگ‌سیاست تجلی یافته است. چون در پس وعده‌های پیشرفت و رفاه، بنیان سرمایه‌داری بر ضدیت با انسان و طبیعت بنا شده است.

🔸از میانه‌ی قرن بیستم تاکنون، جریان مسلط دانش/تفکر همواره این انگاره را تکثیر کرده است که فاشیسم صرفاً نام آن دهشتی‌ست که در قالب فاشیسم کلاسیک (در آلمان و ایتالیا و ژاپن) بروز یافت. نفس پافشاری دولت‌ها/قدرت‌ها بر همگانی‌کردن این آموزه‌ی گفتمانیْ تلاشی معطوف به پنهان‌سازی سرشت دهشت‌زای خود سرمایه‌داری بوده است. اما به‌رغم هدف فریب‌کارانه‌ی این ترفند بورژوایی، به‌میانجی نگریستن به فاشیسم کلاسیک دست‌کم می‌توان دید که چهره‌ی حقیقیِ سرمایه‌داری تا چه حد دهشت‌زاست. آن‌چه انکشاف فاشیسم در وضعیت امروزی را پیش می‌راند و – برخلاف فاشیسم کلاسیک - خصلتی عام و فراگیر به آن می‌دهد آن است که نظام سرمایه‌داریِ در روند ناگزیر افولِ تاریخیِ‌اش، اینک به تنگنایی رسیده است که مفرهای بسیار اندکی برای پنهان‌سازی چهره‌ی واقعی‌اش باقی می‌گذارد: چون سرمایه‌داری وارد جنگی بی‌امان با محدودیت‌های ساختاریِ خود شده است؛ و در مسیر پیش‌بردن این جنگِ بی‌سرانجام (به نیت ماندگاری)، ناچار است هرچه بیش‌تر از انسان‌ها و طبیعت مایه بگذارد. در نتیجه، ناچار است در مقیاسی وسیع‌تر و شدیدتر از قبلْ از انسان و حیات ارزش‌زُدایی کند و سازوکارهای مرگ‌سیاست را جاری سازد. در ادامه‌ی این روند، فاشیسم به‌سان چهره‌ی حقیقی سرمایه‌داری پدیدار می‌شود.  

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5Nr

#امین_حصوری
#فاشیسم
#بحران_سرمایه‌داری
#ملت_واحد
#میهن‌پرستی

@naghd_com

Читать полностью…

نقد

▫️جنگ، جهانی‌سازی و بازتولید

سیلویا فدریچی
ترجمه‌ی: فرزانه راجی

اوت 2026

🔸این‌که پیوند میان یک‌پارچگی در اقتصاد جهانی و جنگ‌آوری عموماً تشخیص داده نمی‌شود، بدین خاطر است که جهانی‌سازی امروز، در حالی‌که در ذات خود ادامه‌دهنده‌ی پروژه‌ی استعماری اواخر قرن نوزدهم است، خود را در درجه‌ی نخست به عنوان برنامه‌ای اقتصادی عرضه می‌کند. اولین و آشکارترین سلاح‌های آن، برنامه‌های تعدیل ساختاری، آزادسازی تجارت، خصوصی‌سازی و حقوق مالکیت معنوی هستند. همه‌ی این سیاست‌ها مسئول انتقال عظیم ثروت از جهان سوم به کشورهای متروپل هستند، اما نیازی به فتح سرزمینی ندارند و بدین ترتیب فرض می‌شود که از طریق ابزارهای کاملاً مسالمت‌آمیز عمل می‌کنند.

🔸جنگ نه تنها پیامد تغییر اقتصادی، بلکه وسیله‌ای برای ایجاد آن نیز بوده است. وقتی الگوهای غالب جنگ در آفریقا و شیوه تلاقی جنگ‌ و ستیز با جهانی‌شدن را در نظر می‌گیریم، دو هدف برجسته می‌شوند. نخست، جنگ مردم را از زمین بیرون می‌راند، یعنی تولیدکنندگان را از ابزار تولید جدا می‌کند، که شرطی برای گسترش بازار کار جهانی است. جنگ هم‌چنین زمین را برای استفاده سرمایه‌داری تصرف می‌کند و تولید محصولات نقدی و کشاورزی صادرات‌محور را رونق می‌بخشد. به ویژه در آفریقا، که مالکیت اشتراکی زمین هنوز گسترده است، این هدف اصلی بانک جهانی بوده است، که علت وجودی آن به‌عنوان یک نهاد، سرمایه‌داری کردن کشاورزی بوده است. بنابراین، امروز دیدن میلیون‌ها پناهنده یا قربانی قحطی که از مناطق خود می‌گریزند، بدون آن‌که به رضایتی فکر کنیم که این وضعیت برای کارمندان بانک جهانی و هم‌چنین شرکت‌های کشت و صنعت به ارمغان می‌آورد، دشوار است – شرکت‌هایی که یقیناً دست پیشرفت را در پسِ آن می‌بینند.

🔸سرانجام، باید دریابیم که نمی‌توانیم تنها علیه بمباران‌ها بسیج شویم، و یا خواستار توقف بمباران شویم  و آن را «صلح» بنامیم. ما از سناریوی پس از جنگ در عراق می‌دانیم که تخریب زیرساخت‌های یک کشور، مرگ و میر بیش‌تری نسبت به خود بمب‌ها ایجاد می‌کند. آن‌چه باید بیاموزیم این است که مرگ، گرسنگی، بیماری و ویرانی در حال حاضر واقعیتی روزانه برای بیش‌تر مردم سراسر کره زمین است. فراتر از آن، تعدیل ساختاری - جهانی‌ترین برنامه در جهان سوم امروز، برنامه‌ای که در همه‌ی اشکال خود (از جمله قانون رشد و فرصت آفریقا)، نمایان‌گر چهره‌ی معاصر سرمایه‌داری و استعمار است – همان جنگ است. بنابراین، اگر قرار است جنگ و پروژه‌ی امپریالیستی که در آن تجسم می‌یابد، سرانجام به پایان برسد، برنامه‌ی جنبش ضد جنگ باید شامل حذف تعدیل ساختاری در تمام اشکال مختلف آن باشد.
   
🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5Ms

 
#بازتولید #جنگ #صلح
#سیلویا_فدریچی #فرزانه_راجی


🖋@naghd_com

Читать полностью…

نقد

نوشته‌های دریافتی

▫️جنگ و روابط بین‌الملل: یک تحلیلِ مارکسیستی

اوت 2026

بنو تِشکه
ترجمه‌ی: طه رادمنش


این نوشته پیشنهاد می‌کند که رهایی از شیء‌واره‌سازی‌های نهفته در مدل‌سازی‌های کلان روابط بین‌الملل،چه مارکسیستی و چه غیرمارکسیستی، نیازمند ردِ مفهوم قانون‌شناختی از نظریه است؛ مفهومی که منطق‌ها و قوانین عام — یعنی انتزاع‌های کلی — را مفروض می‌گیرد که روند تاریخ را به‌شکلی فراتر از افراد هدایت می‌کنند؛ خواه این انتزاع‌ها بر الزامات ساختاریِ سرمایه‌داری (یا هرچیز دیگری) استوار باشند. در مقابل، یادآوریِ «امر پیشینیِ» معرفت‌شناختیِ مارکس دربارۀ پراکسیس انسانی که در نوشته‌های فلسفیِ اولیۀ او توسعه و نضج یافته بود — از جمله «تزهایی دربارۀ فوئرباخ»، «گامی در نقد فلسفۀ حق هگل»، «دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴»، و نقد او بر روش بورژواییِ «انتزاع کلی» در کتاب «گروندریسه» — چرخشی به سمت یک چشم‌انداز تاریخ‌گرایانه را پیشنهاد می‌کند. موضع اولیۀ مارکس تحت تأثیر جهان‌وطن‌گرایی لیبرال قرار داشت و بر پایۀ قدرتِ فراملیتی‌سازِ سرمایه‌داری و پیامدهای صلح‌آمیزِ «وابستگی متقابل جهانی» بنا شده بود؛ همان‌طور که در «مانیفست حزب کمونیست» (۱۸۴۸) بر اساس تجارت بین‌الملل ذکر شده است. تجارت نیز به‌نوبۀ خود به‌عنوان مظهر تقسیم بین‌المللی کار در نظر گرفته می‌شد، که توسط توسعۀ به لحاظِ منطقه‌ای ناموزونِ نیروهای تولید هدایت می‌گردید. این فرضیات، در نهایت، دلالت بر یک همگراییِ تاریخی- جهانی به سمت «جهانی برآمده از تصویر خودِ سرمایه‌داری» داشت. در اینجا، سوژۀ کلانِ تاریخ مدرن، سرمایه‌داری بود که به لحاظ جغرافیایی گسترش می‌یافت تا بازار جهانی را به کمال برساند و ابتدا یک بورژوازیِ فراملی، و سپس یک جهان‌شهرِ کمونیستی ایجاد کند. این چشم‌انداز نخستین بار در کتاب «ایدئولوژی آلمانی» ترسیم شد: «روابط ملت‌های مختلف با یکدیگر به میزان توسعۀ نیروهای تولیدی، تقسیم کار و مبادلات داخلیِ هر یک از آن‌ها بستگی دارد.» این مفهوم، تعریف معیار خود را در «مانیفست حزب کمونیست» دریافت کرد و به دست داد. #جنگ،#تحلیل_مارکسیستی، #بِنو تِشکه، #طه_رادمنش، #روابط_بین‌المللی

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:
https://wp.me/p9vUft-5LK

Читать полностью…

نقد

نوشته‌های دریافتی

▫️فراتر از اسلام سیاسی
نقد چارچوب مهرداد وهابی با اتکا به نظریه نیکوس پولانزاس

اوت 2026

امین بزرگیان


مهرداد وهابی از معدود پژوهشگرانی است که کوشیده است تحلیل جمهوری اسلامی را از سطح ایدئولوژی به سطح اقتصاد سیاسی منتقل کند. مفاهیمی مانند «دولت شکارچی»، «سرمایه‌داری سیاسی» و «انفال» در آثار او تلاشی منسجم برای توضیح رابطه میان دولت، خشونت، مالکیت و انباشت سرمایه در جمهوری اسلامی فراهم آورده‌اند. اهمیت این رویکرد در آن است که دولت را نه صرفاً بر پایه باورهای ایدئولوژیک، بلکه از خلال سازوکارهای تصاحب منابع، سازمان‌دهی خشونت و تنظیم مالکیت تحلیل می‌کند و از این طریق از تبیین‌های صرفاً فرهنگی یا الهیاتی فاصله می‌گیرد. فرضیه این مقاله آن است که محدودیت اصلی چارچوب وهابی نه در تحلیل اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، بلکه در نقطه عزیمت آن برای فهم دولت نهفته است. تا زمانی که دولت جمهوری اسلامی همچنان از خلال مفهوم اسلام سیاسی تعریف شود، بسیاری از دگرگونی‌های ساختاری آن ــ از جمله گسترش بوروکراسی تخصصی، تحول در آرایش نهادهای امنیتی و اقتصادی و تغییر نسبت میان ایدئولوژی و تکنیک‌های حکمرانی ــ در قالب تحولاتی درون یک دولت ایدئولوژیک تفسیر خواهند شد.در نتیجه، اسلام سیاسی به‌جای آنکه ابزاری برای توضیح تحول دولت باشد، به پیش‌فرضی تبدیل می‌شود که مشاهده این تحول را محدود می‌کند.
بر این اساس، می‌توان نتیجه گرفت که نظریه وهابی، علی‌رغم سهم مهم آن در تحلیل اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، چارچوبی کافی برای تبیین حکومت جمهوری اسلامی به‌مثابه دولت نیست. این چارچوب بخشی از منطق عملکرد دولت را توضیح می‌دهد، اما در توضیح تحول ساختاری، بازتولید روابط قدرت و پیچیدگی‌های دولت متأخر جمهوری اسلامی با محدودیت‌های نظری مواجه است. اختلاف‌های شدید فکری و رفتاری در بین بلوک‌های قدرت در نهاد دولت، دین‌زدایی از حکمرانی و شاید روشن‌تر از همه، شهامت در برابر ترور و جنگ از سوی اعضای طبقه حاکم را نمی‌توان با اتکای صرف بر چارچوب تحلیلی وهابی توضیح داد و فهمید. از این رو، تحلیل دولت جمهوری اسلامی نیازمند چارچوبی است که در کنار اقتصاد سیاسی، بتواند دولت را به‌مثابه رابطه‌ای اجتماعی، تاریخی و نهادی نیز توضیح دهد؛ امکانی که نظریه دولت پولانزاس بیش از چارچوب وهابی دراختیار پژوهشگر قرار می‌دهد. #امین_بزرگیان#مهرداد_وهابی #اسلام_سیاسی #انفال #دولت
🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:
https://wp.me/p9vUft-5KU

Читать полностью…

نقد

▫️ده درس از ایران درباره‌ی آنتی‌امپریالیسم
ملاحظاتی در مورد جنگ امپریالیستی و سرکوب داخلی، کمپیسم و انترناسیونالیسم از پایین

اوت 2026

کلکتیو روژا

گسترش جنگ‌ها فقط بدن‌ها، سرزمین‌ها، خانه‌ها و امکان‌های زندگی جمعی را تکه‌پاره نمی‌کند؛ به درون سازمان‌ها و کلکتیوهای سیاسی، دوستی‌ها وخانواده‌ها نفوذ می‌کند و گاه حتی افق‌های مشترک مبارزه را نیز چندپاره می‌سازد.در دل این ویرانی، شکاف‌های سیاسی و نظری نیز عمیق‌تر شده‌اند: بر سر معنای امپریالیسم و پیوند آن با بازتولید سرمایه‌ی جهانی، نسبت جنگ خارجی و سرکوب داخلی، امکانهمبستگی میان مبارزات ناهمگون و شرایط شکل‌گیری سیاستی رهایی‌بخش که نه به اردوگاه‌هایقدرت تن دهد و نه مبارزه را تا «زمانی مناسب‌تر» به تعلیق درآورد. پرسش‌های پایه‌ایدرباره‌ی معنای مبارزه‌ی ضدامپریالیستی، سیاست ضدجنگ و همبستگی انترناسیونالیستی به قلب منازعات سیاسی بازگشته‌اند.

دفاع از زیستگاه، و به طور کلی دفاع و حفاظت از زیست جمعی، حق بدیهی مردم است؛ اما فرق است میان این حق با آنچه «دفاع میهنی» نام می‌گیرد واسم رمزی می‌شود برای دفاع از حاکمان جمهوری اسلامی. حق حاکمیت از منظر منافع مردمیعنی حق تعیین سرنوشت، خودآیینی و توان مردمان برای تصمیم‌گیری درباره‌ی شکل زندگی مشترک خویش. هنگامی که حق حاکمیت و حق دفاع از خود از این همبسته‌ی اساسی منتزعشود، به آسانی در زبان امنیت و اقتدا که زبان حقوقی قدرت دولتی است جذب می‌شود، ازمفهوم تهی می‌شود و دفاع از جامعه جای خود را به دفاع از دستگاه سرکوب طبقاتی یعنی ماشین سیاسی و اداری و نظامی حاکم می‌دهد. 

انترناسیونالیسم رهایی‌بخش نیز نه برنامه‌ای کامل و ازپیش‌ساخته،بلکه فرایندی در حال شکل‌گیری است: پیوند میان کسانی که سلطه را در صورت‌هایمتفاوت و درهم‌تنیده‌ی آن به چالش می‌کشند. آنان که زیر بمب، در زندان، در تبعید،در میانه‌ی وضعیت‌های اضطراری و در تقاطع ستم‌ها، تخیل آزادی و برابری را زنده نگهمی‌دارند؛ آنان که با اعتصاب و شورش، دادخواهی و مراقبت، همبستگی و خلق جهان‌های دیگر،رهایی خویش را به «زمانی مناسب‌تر» موکول نمی‌کنند و زیر فشار منطق «الان وقتش نیست»، مبارزه‌ی خود را پشت دروازه‌ی تاریخ به تعلیق درنمی‌آورند.

روژا یک کلکتیو مستقل، چپ و فمینیستی مستقر در پاریس است.روژا پس از زن‌کشی ژینا امینی، و هم‌زمان با آغاز خیزش «ژن، ژیان، ئازادی» درسپتامبر ۲۰۲۲/ مهر۱۴۰۱ متولد شد. این کلکتیو متشکل از فعالان سیاسی از ملیت‌های گوناگون و جغرافیای سیاسی ایران است: کورد، هزاره، فارس و… این کلکتیو نه فقط درنسبت با جنبش‌های اجتماعی در ایران و منطقه خاورمیانه، بلکه هم‌چنین در مبارزاتمحلی در پاریس، هم‌گام با جنبش‌های انترناسیونالیستی، از جمله در حمایت از فلسطین، فعالیت می‌کند. نام «روژا» ملهم از دلالت‌های چندکلمه نزدیک به آن در چند زبان مختلف است: به اسپانیایی، روژا یعنی «قرمز»؛ در کُردی، روژ به معنای «روشنایی» و«روز» است؛ در مازندرانی، روجا به معنای «ستاره صبح» یا «ناهید» است که شب ‌هنگامدرخشان‌ترین جرم آسمانی محسوب می‌شود. این نوشته‌ی چند زبانه از جایگاه دیاسپورا وبیش از همه خطاب به هم‌رزمان و هم‌رنجان جهانی، دیگر فعالان انترناسیونالیست ومردمان در بیرون از ایران نوشته شده، هرچند بخش‌هایی از آن نیز می‌تواند گفت‌وگوییبا فعالان داخل کشور باشد. 

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5JR

# کلکتیو_روژا، # انترناسیونالیسم،#همبستگی، #سرمایه_چهانی، #فلسطین، #کمپیسم

Читать полностью…

نقد

▫️ناارزش‌افزا
تصورهای جنون‌آسا از جهانی رو به فروپاشی
                                                              ژوئیه  2026                                   

فابیو وای
ترجمه‌ی: کمال  خسروی

توضیح مترجم
: نوشته‌ی پیشِ رو، که معرفی کتاب دانشمند ایتالیایی معاصر، فابیو وای، زیر عنوان «ناارزش‌افزا: تصورهای جنون‌آسای جهانی رو به فروپاشی»، از سوی خودِ اوست، نمونه‌ای است سرشت‌نما برای ناکامی این تلاش‌ها. آنتونیو نگری و مایکل هارت در کتاب «انبوه خلق»نوشته بودند: «پس از این‌که شروع می‌کنیم تا از مارکس جلو بزنیم، مادام با این تردید آزاردهنده مواجه می‌شویم که [او] پیش از ما آن‌جا بوده است.» دریغ که این درایت، کم‌تر به‌کار خودِ آن‌ها و بسیاری نظریه‌پردازان معاصرِ دیگر آمده است. اگر نویسنده‌ی «ناارزش‌افزا»، آن‌جایی بود که مارکس پیش از او ایستاده بود و نقد مارکس به «آخرین ساعت سنیور» را می‌دید، ناگزیر نبود ارزش اضافی را «ته‌مانده‌ی بی‌معنای زمان کار» تعریف کند و اگر صدها صفحه نقد مارکس به اسمیت را در کاپیتال(مجلد دوم) و نظریه‌های ارزش اضافی درنظر می‌گرفت، ناگزیر نبود، «مزد» را جزئی از ارزش اضافی به‌شمار آورد.
بر زمانه‌ی ما این تصور تسلط دارد که گویی در حرکتی کُندآهنگ در سراشیبیِ سقوطی کابوس‌وار به ورطه‌ای هستیم که در آن، زندگی دیگر بر پیش‌شرطِ ارزش‌های نمادین مشترک تکیه ندارد و آینده به‌نحوی وقفه‌ناپذیر به گذشته‌ی خویش، همانا به زمانِ حالی تتگناترسانه پرتاب می‌شود. این سقوط همانند حاکمیت جهانی سرمایه، واقعاً برگشت‌ناپذیر است؛ همانا رانش و اضطرارِ تشدید‌شونده به کسب سود که شالوده‌های ارزش‌آفرینی خویش را نابود می‌کند و انسان‌های بی‌شماری را به فلاکت و پریشانی می‌کشاند. سرمایه در مقام نمود آشکار متناقض‌بودگیِ ارزش اضافی دچار ایهام، و بر سر چندراهی است و بین تعین‌های مشخصش (مانند مزد، سود، بهره و رانت)، و آن فضای تهی که منبع پویایی خستگی‌ناپذیر آن است، نوسان می‌کند.برای ایجاد یک انسان‌شناسیِ اجتماعی، باید این پویاییْ هم هسته‌ی سلبی‌اش را همراه آورد و هم آن را در پرده نهان کند و از این‌روست که سرمایه ناگزیر بود کارِ مزدی را در مقام مقوله‌ای اجتماعی اختراع کند. سرمایهْ کارِ مزدی را نخست به‌میانجی اجتماعی‌کردن این کار در سرمایه‌داری امکان‌پذیر ساخت؛ کارِ مزدیْ صورتکِ انسانیِ سرمایه است؛ نشانِ آنْ و شرطِ امکانِ آن است. سرمایه‌داری در مقام گفتمان اجتماعی می‌خواهد به ما بباوراند که کارِ مزدیْ جوهر و شالوده‌ی طبیعی‌شده‌ی زندگی ماست.

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5IL

#کمال_خسروی #فابیو_وای
#بن‌بست_سرمایه‌داری_جهانی #نظریه_ارزش #مارکس

Читать полностью…

نقد

▫️جنسیت و کلیت پیچیده‌ی مفصل‌بندی شده در برابر تقلیل‌گرایی در نظریه‌ی انتقادی

ژوئیه 2026

یولیا دوک 
ترجمه‌ی: کاووس بهزادی



  بحث درباره‌ی این‌که جامعه‌ی بورژوایی را چگونه باید به‌درستی توصیف کرد، فقط یک اختلاف نظری نیست؛ این بحث به کنش سیاسی و مسئله‌ی رهایی نیز گره خورده و از همین‌رو مناقشه‌برانگیز است. چند سال پیش، مباحثات سیاسی شدیدی درباره‌ی سیاست طبقاتیِ «جدید» یا پیونددهنده شکل گرفت (مراجعه کنید به: کاندیاس2017) که هنوز هم ادامه دارد. پرسش اصلی این است که آیا و چگونه مفهوم «طبقه» می‌توانددوباره به محورِ مرجعِ چپِ اجتماعی بدل شود و این انتخاب چه مناسبات سلطه‌‌ای را برجسته یا کم‌رنگ می‌کند. هم‌چنین این اختلاف‌نظر اهمیت دارد که آیا باید ـ بسته به زاویه‌ی نگاه ـ نقدی مشخصاً فمینیستی،ضدنژادپرستانه، یا سرمایه‌داری‌ستیز مطرح شود یا این‌که نقدی مشترک از جامعه‌ی بورژوایی و کنش سیاسیِ شالوده‌ریزی شده بر آن در دستور کار قرار بگیرد.
به این  معنا، با شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، جامعه به‌صورت مجموعه‌ای از حوزه‌های نسبتاً مستقل ـ مانند دولت، حقوق، علم، دین یا خانواده ـ شکل می‌گیرد و در هر مورد در گستره‌ای متفاوت، حوزه‌ها و شیوه‌های عملیِ مستقل و خاصی شکل می‌گیرند. این امر بدین معناست که شکلِ تقسیم‌ کار‌ جامعه، نوعی تمامیت‌یابیِ تاریخیِ معینِ کنش‌های اجتماعی است. در این چارچوب، شیوه‌ای خاص از مواجهه با طبیعت،با بدن، با خودفهمی‌های جسمانی، روانی یا فکریِ افراد، و نیز با اعمال سرکوب، خشونت و هدایت شکل می‌گیرد. زندگیِ انسان‌ها ـ یعنی شیوه‌های همکاری، هم‌زیستی و کارِ مشترک آن‌ها، صرف نیروها، تولید ثروت و در عین‌حال تصاحب آن توسط اقلیت جامعه ـ همان شکلی است که این یک‌پارچه‌سازی در آن تحقق می‌یابد. اما این شکل، هم‌هنگام شکلِ سلطه، فرودستی، سازش، کنش‌های روزمره، سوژه‌مندسازی [فرایندی که طی آن فرد به‌مثابه سوژه شکل می‌گیرد، یعنی هویت‌یابی، دست‌یافتن به آگاهی و ...]، دانش و باورها نیزهست (دمیروویچ 2018: 261). به این معنا طبقه‌ی بورژوا فقط در کارخانه یا بورس شکل نمی‌گیرد و سمت‌گیری‌اش صرفاً بر اساس منطق محاسبه‌ی سود نیست. این طبقه به‌طور مداوم به مسائلی چون زایش و تربیت، ازدواج و خانواده، جنسیت، بدن و قابلیت‌های رهبری نیز پرداخته است (همان‌جا.: 281). از این منظر در نگاه دمیروویچ به سرمایه‌داری و مناسبات سلطه‌ای که در آن عمل می‌کنند ـ برخلاف انتقادی که در آغاز از سویآولنباخر مطرح شد ـ تمرکز صرفاً بر انباشت سرمایه و تقدم آن بر دیگر حوزه‌های اجتماعی نیست. او چنین رویکردی را نوعی تقلیل سرمایه‌داری به اقتصاد و نابرابریِ اقتصادی می‌داند. در مقابل مفهوم «کلیت پیچیده‌ی مفصل‌بندی‌شده» به این معناست که شکل‌های سوژه‌مندسازی، فرودستی، سازش، و نیز خانواده، حقوق و دولت، به‌عنوان کنش‌ها و شیوه‌هایی مشخص، اما در عین حال به‌هم‌پیوسته درک شوند.

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5I8


#جنسیت #کلیت_پیچیده نظریه_انتقادی #یولیا_دوک#کاووس_بهزادی

Читать полностью…

نقد

▫️در جستجوی پاسخی مقدماتی به جنگ

ژوئیه 2026

علی رها


این امر مسلم که در حال حاضر برای مردمی که مدتی است که زیر بمباران‌های هوایی و بدون پناه‌گایی امن در وحشت دائمی به‌سربرده‌اند، الویت بلافصل توقف جنگ، و بازگشت به نوعی امنیت و آسایشی نسبی است، نباید بر هیچ انسان فهیمی پوشیده باشد. بحران انسانی به‌جز تخریب اماکن مسکونی، آوارگی، و تلفات جانی، هم‌چنین شامل تبعات درازمدت روحی و روانی، به‌ویژه برای کودکان و خردسالان است. به نظر می‌رسد که سرنوشت ما را کسانی در دست گرفته‌اند که دغدغه‌ی آن‌ها ابداً سعادت، رفاه و آزادی مردم نیست. این‌که پس از پایان جنگ اولویت رژیم ج.ا. بازسازی مسکن و تأمین معیشت و جلب اعتماد مردم باشد، قابل شک است. نظام حاکم به‌جز بقاء به فکر چیز دیگری نیست. آن‌ها ثابت کرده‌اند که رمز بقاء نه رفاه، آسایش و آزادی مردم و گشایش فضای خفقانی، و یا رفع انسداد سیاسی-اقتصادی، بلکه تقویت بنیه‌ی نظامی و قدرت سرکوب است. با این حال، جوّ رعب و وحشت ناشی از جنگ، تجربه‌ی کشتار جمعی دی ماه را از اذهان حذف نخواهد کرد. برعکس، پس از خاموش شدن شعله‌های جنگ، بی‌شک در مواجهه با بی‌کاری مزمن و فزاینده، تورم افسارگسیخته، و فقر و فلاکت عمومی، اعتراضات اجتماعی جان تازه‌ای خواهد گرفت. اما در بحبوحه‌ی جنگ، شکل‌گیری یک ذهنیت ملی و بعضاً ناسیونالیستی در برابر تجاوز خارجی در بخش وسیعی از اقشار جامعه، طبیعی و قابل فهم است. با این‌که ظهور چنین حسیاتی باعث بهره‌برداری نظام می‌شود، اما لزوماً به معنای حمایت آن‌ها از ج. ا. نیست. وجه مشخصه‌ی ملی‌گرایی، تمرکز بر مصائب خودی - واقعی یا تخیلی - و بی‌تفاوتی به رنج و درد «دیگری» است. تاریخ محکمه‌ی داوری است! خطاهای گذشته را تکرار نکنیم. به یاد بیاوریم که گسترده‌ترین جنبش سوسیالیستی، آن‌هم در یک تشکیلات بین‌المللی، با شروع جنگ جهانی اول، فرو پاشید. آنگاه که ارزش «خاک» از «انسان» فزونی یافت، به‌جای هم‌بستگی، کارگر، کارگر را کُشت! به نابودی خود، به تخریب دگرِ خود، به جنگ، به تجاوز، به جنگ‌افروزی و نظامی‌گری «نه» بگوییم. اما یک«نه» کافی نیست. راه خود را به‌سوی آزادی، به‌سوی آینده، باز کنیم؛ آینده‌ای که سرنوشت ما را با سایر مردمان منطقه و جهان پیوند زده است.  

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5GD


#علی_رها#مارکس #نه_به_جنگ#مبارزه_طبقاتی

Читать полностью…

نقد

▫️آنارشیسم در آلمان

1 ژوئیه 2026

رالف هوف روگر
ترجمه‌ی: کاووس بهزادی

در سال‌های 1880 جدایی سازمانی میان مارکسیسم و آنارشیسم شکل گرفت. در سطح جهانی این جدایی پیش‌تر در سال 1872، در کنگره‌ی لاهه‌ی انترناسیونال اول متحقق شده بود، یعنی با اخراج هواداران باکونین از آن. فقط پس از این مناقشه بود که اصطلاح «آنارشیسم» به‌عنوان نامی برای توصیف نوعی سوسیالیسم ضداقتدارگرا متداول شد.در مرحله‌ی شکل‌گیری آنارشیسم، نوشته‌ها و سخنرانی‌های انقلابی روس، میخائیل باکونین نقش تعیین‌کننده‌ای داشت، هرچند پیش از او نیز متفکرانی مانند پرودون یاموزس از پیشگامان اندیشه‌های آنارشیستی بودند، اما باکونین عموماً به‌عنوان نخستین سازمان‌دهنده و نظریه‌پرداز یک جنبش مشخصاً آنارشیستی شناخته می‌شود.باکونین
، مانند بسیاری از افراد دیگر، وارد بحث‌های هگلی‌های جوان شد وبه نقد دینِ لودویگ فویرباخ علاقه پیدا کرد. در سال 1844 به پاریس رفت و در آن‌جانخستین بحث‌های جدی خود را با کارل مارکس آغاز کرد. در سال انقلابی 1848 نیز درانقلاب‌های فرانسه و آلمان مشارکت داشت.او در بازسازی جنبش کارگری با مارکس همکاری می‌کرد و رابطه‌ی این‌دو برای مدتی آن‌قدر خوب بود که باکونین مانیفست کمونیست را به روسی ترجمه کرد. با این‌حال باشدت گرفتن اختلافات در انجمن بین‌المللی کارگران مسیر مبارزه‌ی آن‌ها از هم جداشد. نوشته‌های او به‌عنوان مبانی یک آنارشیسمِ جمع‌محور شناخته می‌شوند، جریانی کهدر تقابل با آنارشیسم فردگرا، بر همبستگی تأکید می‌کرد.آنارشیسم برای
مارکسیست‌ها نه فقط به‌خاطر اختلافات قدیمی میان مارکس وباکونین مسئله‌ساز بود، بلکه بیش از آن به این دلیل که مبارزه برای به‌دست گرفتن قدرت دولتی، از جمله شرکت در انتخابات را رد می‌کرد. منظور از «مبارزه‌ی طبقاتی سیاسی» دقیقاً همین بود. انترناسیونال سوسیالیستی عمداً مفهوم امر سیاسی را آن‌قدرمحدود تعریف کرد که شکل رایج سازمان‌یابی در آنارکوسندیکالیسم، یعنی جنبش اتحادیه‌ایِ مستقل و دارای کنش سیاسی را کنار می‌گذاشت. به این ترتیب جدایی مسئله‌داری میان سیاست و اقتصاد تثبیت شد و تقسیم کار میان حزب و جنبش اتحادیه‌ای نیز رسمیت یافت.

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5FC


#آنارشیسم #نقش_مارکسیسم #رالف_هوف_روگر #کاووس_بهزادی #اتحادیه‌های_کارگری

Читать полностью…

نقد

▫️ سیاست، دولت و جامعه‌ی مدنی

24 ژوئن 2026

جان شوارتزمانتل
ترجمه‌ی: دلشاد عبادی

این فصل به یکی از اصیل‌ترین تأملاتی می‌پردازد که در دفترهای زندان دفترهای زندان گرامشی یافته می‌شود: اندیشه‌های او درباره‌ی ماهیت سیاست، بسط نظریه‌ای از دولت و نسبت آن با جامعه‌ی مدنی، و تلاشش برای ترسیم شکلی از سیاست انقلابی که متناسب با جوامع پیچیده‌ی مدرن باشد؛ راهبردی که گرامشی نام جنگ موضعی بر آن نهاد.

گرامشی در «دولت و جامعه‌ی مدنی»، در پی آن بود که تعریف سنتی دولت را بسط دهد و آن را در معنایی گسترده‌تر از آن‌چه مارکسیسم کلاسیک، درنظر می‌گرفت، بفهمد. دولت از نظرگرامشی می‌بایست به شیوه‌ای دیگر مفهوم‌پردازی شود؛ شیوه‌ای که پیچیدگی فزاینده‌ی جامعه‌ی مدنی و نحوه‌ی حفظ هژمونی گروه‌های حاکم در جامعه را از طریق سازمان‌های به‌اصطلاح«خصوصی» به‌درستی بازتاب دهد. بنابراین هژمونی، مفهومی که گرامشی بیش از هر چیز باآن شناخته می‌شود، نه صرفاً، و شاید حتی نه عمدتاً، زور قهرآمیز نیست، بلکه وابسته به کسب رضایت از راه‌های غیرقهرآمیز است.

دفترهای زندان به‌درستی یکی از آثار کلاسیک نظریه‌ی سیاسی (و به‌طور کلی نظریه‌ی اجتماعی) تلقی می‌شوند، زیرا شیوه‌های تازه‌ای برای اندیشیدن به سیاست و به شرایط کنش سیاسی در عصر مدرنیته عرضه می‌کنند. گرامشی از مفاهیم سنتی سیاست یعنی دولت و جامعه‌ی مدنی استفاده می‌کند، اما در این بازتعریف مفهومی و کاوش نظریْ این مفاهیم در هیأتی نو ظاهر می‌شوند. این بازتعریف نزد گرامشی از خلال تحلیل جفت دولت/جامعه‌ی مدنی صورت می‌گیرد. گرامشی تعریف دولت را دگرگون می‌کند و آن را از معنای نسبتاً محدودِ دستگاهِ اجبار («تشکیلات مردانِ مسلح») فراتر می‌برد و اصطلاح «دولت» را به مفهومی بسیار گسترده‌تر بدل می‌سازد. دولت اکنون به‌مثابه‌ی مجموعه‌ی کامل نهادهایی فهمیده می‌شود که برای جلب رضایت مردم به یک نظم سیاسی معین عمل می‌کنند.

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5Fd

#احزاب_سیاسی #هژمونی_گروه_اجتماعی #دولت #جان_شوارتز_مانتل #دلشاد_عبادی

Читать полностью…

نقد

🔹نوشته‌های دریافتی🔹

▫️تاریخچه‌ی تفنگ

‌فردریش انگلس
ترجمه‌: امیر حسن‌پور


سپتامبر 2026

📝 این مقاله نخستین بار در اواخر سال ۱۸۶۰ و اوایل ۱۸۶۱ نوشته شده و در اواخر ۱۸۶۰ در نشریه‌ی
The Volunteer Journal, for Lancashire and Cheshire
منتشرشد. تاریخچه‌ی تفنگ یکی از کامل‌ترین نسخه‌های نوشته شده از روزنامه‌نگاری انگلس است که ردپای متد ماتریالیسم تاریخی در آن دیده می‌شود. با توجه به تخصصی بودن زبان نظامی در این مقاله، گاه خسته‌کننده به نظر می‌رسد. انگلس سعی کرده است که تاریخ تکامل و ضرورت استفاده از تفنگ (رایفل) را در اروپا و آمریکای شمالی به‌خوبی بسط دهد.


🔸 در  برخی سپاه‌‌ها، با این‌همه، آزمایش‌ها با گلوله‌های بدون درپوش ادامه یافت و چنین گلوله‌هایی برای خدمت پذیرفته شدند. چنین بود در بلژیک، فرانسه، سوئیس و باواریا. هدفِ اصلیِ همه‌ی این آزمایش‌ها یافتنِ شکلی برای بخشِ تو خالیِ گلوله بود که هم از له‌شدن جلوگیری کند و هم امکانِ انبساط را فراهم آورد. بدین‌سان حفره در بلژیک به شکلِ زنگوله (تیمرهانس)، در فرانسه به شکلِ منشوریِ سه‌وجهی (نسلر) و در دارمشتات با مقطعِ صلیب‌شکل (پلونیس) و جز آن ساخته شد. اما به نظر می‌رسد تقریباً ناممکن باشد که این دو عنصر ــ استحکام و توانِ انبساط ــ را در هیچ دگرگونیِ گلوله‌ی انبساطیِ بدون درپوش با هم گرد آورد، مگر آن‌که کالیبر به‌طرز چشم‌گیری کاهش یابد. پرتابه‌ی تازه‌ی باواریایی (سرگرد پودویلس)، که حفره‌ای استوانه‌ایِ ساده و دیواره‌های بسیار محکم دارد، به نظر می‌رسد تاکنون بهترین  بازخورد را داده باشد، اما تفنگ باواریایی نیز کالیبر کوچکی دارد.
با این ملاحظات، از موضوعی که شاید برای بسیاری از خوانندگان‌مان تا اندازه‌ای خشک و ملال‌آور نموده باشد، دست می‌کشیم. با این‌همه، اهمیتِ آن بسیار بزرگ است. هیچ سربازِ باهوشی نباید از اصولی که سلاحش بر پایه‌ی آن ساخته شده و انتظار می‌رود بر پایه‌ی آن عمل کند، ناآگاه باشد.  

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:


https://wp.me/p9vUft-5RW
                                                              


#فردریش_انگلس #امیر_حسن‌پور
#اسلحه #رایفل #تفنگ‌
#ماتریالیسم_تاریخی

@naghd_com

Читать полностью…

نقد

🔹 نوشته‌های دریافتی 🔹

▫️ طبقه، قربانی «چپ ارتدوکس» موهوم
▫️ نقدی بر «لحظه‌ی پوپولیستی» محمد حبیبی


جعفر ابراهیمی

سپتامبر 2026

🔸 دوست عزیزم، محمد حبیبی، در یادداشتی با عنوان «لحظه‌ی پوپولیستی و وظیفه‌ی چپ دموکراتیک کثرت‌گرا»، با به‌کارگیری منظومه فکری شانتال موف، به کالبدشکافی وضعیت کنونی جامعه ایران پرداخته است. وی در این متن با تکیه بر انبوهی از مفاهیم نظیر «گذار دموکراتیک»، «هژمونی»، «خلأ گفتمانی»، «بسیج احساسات»، «ناجنبش‌ها» و «امر عاطفی»، تلاش می‌کند وظیفه‌ای نو برای چپ ایران صورت‌بندی کند. ادعای مرکزی حبیبی این است که ایران در یک «لحظه‌ی پوپولیستی» به سرمی‌برد؛ وضعیتی که در آن گفتمان‌های سنتی فرسوده شده‌اند و میدانِ اصلی مبارزه، نه نبرد ابزارها و رسانه‌ها، بلکه نبرد گفتمان‌هاست؛ کارزاری که در یک سوی آن «راست افراطی» (با روایت نوستالژیک و منجی‌گرایانه) و در سوی دیگر آن، «چپ دموکراتیک کثرت‌گرا» قرار دارد.

🔸 با این‌حال، تز اصلی حبیبی زمانی که از لایه‌ی انتزاعات تئوریک عبور می‌کند و می‌خواهد بر واقعیتِ عینی و انضمامی سپهر سیاسی ایران منطبق شود، دچار لغزش‌های جدی می‌گردد. پاسخ تفصیلی به تمامی ابعاد یادداشت او نیازمند مقاله‌ای مفصل است؛ اما در این نوشته می‌کوشم صِرفاً بر ادعای اصلی متن و مفروضات بنیادی آن درباره «چپ ایران» و «مفهوم طبقه» درنگ کنم. استدلال من این است که چپِ ارتدوکس و ذاتی‌گرایی که حبیبی به نقد آن می‌نشیند، صرفاً شبحی ساخته‌وپرداخته‌ی وی نیست، بلکه راست افراطی و دستگاه پروپاگاندای حاکمیت همواره کوشیده است چپ را با برچسب ارتدوکس از میدان به‌در کند.

🔸 حبیبی اما از منظر دیگر مبتنی بر تئوری موف می‌کوشد ارتدوکسی را افشا کند که مابه‌ازای عینی در بدنه اصلی چپ امروز ایران ندارد، و جای‌گزین پیشنهادیِ او یعنی «چپ کثرت‌گرا»، دلالتی جز انحلال امر طبقاتی در هویتی مبهم به نام «مردم» ندارد. اگر وظیفه چپ به میانجی‌گری مطالبات گوناگون بدون لنگرگاه طبقاتی تقلیل یابد، مرز این چپ با لیبرالیسم رادیکال یا اصلاح‌طلبی مدرن چیست؟ چپی که دندانِ نقد اقتصاد سیاسی را بکشد تا با کثرت‌گرایی لیبرالی هم‌پوشان شود، دیگر چرا باید عنوان «چپ» را یدک بکشد؟ واقعیت این است که قدرت چپ همواره در این بوده که نشان دهد چگونه ستم‌های جنسیتی، نژادی و محیط‌زیستی در بستری از «بازپروری سرمایه و استثمار مادی» تشدید می‌شوند، نه آن‌که طبقه را صرفاً به‌عنوان یکی از هزاران دانه در تسبیح هویت‌ها بشناسد.


🔹 متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:



https://wp.me/p9vUft-5R0



#جعفر_ابراهیمی
#طبقه #لنگرگاه_طبقاتی #چپ
#نقد_اقتصاد_سیاسی #پوپولیسم

@naghd_com

Читать полностью…

نقد

▫️طبقه در خود و برای خود

مایکل وستر
ترجمه‌ی: کاووس بهزادی

سپتامبر 2026


🔸 اصطلاحات «طبقه در خود»، «طبقه برای خود» و «طبقه در و برای خود» که معمولاً به مارکس نسبت داده می‌شوند، درواقع به‌همین صورت نزد او یافت نمی‌شوند. برای نمونه بوخارین در نظریه‌ی ماتریالیسم تاریخی (۱۹۲۲) مطرح  می‌کند که مارکس در فقر فلسفه این اصطلاحات را به‌کار برده است. اما در آن‌جا و به‌ویژه در بخشی که بوخارین به‌عنوان گواه این موضوع به آن ارجاع می‌کند، مارکس بین «یک طبقه» در برابر سرمایه که در آن توده‌ای از افرادِ فاقدِ مالکیت، به‌گونه‌ای پراکنده کنار هم قرار گرفته‌اند و «طبقه‌ای برای خود» تمایز می‌گذارد؛ طبقه‌ای که این توده از خلال تعارض‌ها، تجربه‌ها و سازمان‌یابی به آن دگرگون می‌شود (...)، موقعیت عینیِ آن توده بر تکوین آگاهیِ مشترکِ آن (شکل‌گیری خودفهمی و هویت جمعی از خلال تجربه و کنش مشترک) تقدم دارد. از این‌رو این دیدگاه که در نگاه نخست متناقض به‌نظر می‌رسد و ای. پی. تامپسون با رقیب نظری خود آلتوسر پیرامون آن هم‌نظر است، یعنی: مبارزه‌ی طبقاتی بر [شکل‌گیریِ] طبقه (به معنای کامل آن) تقدم دارد.


🔸تکوین مفهوم طبقه نزد مارکس و انگلس به شرایطِ تاریخیِ معینی وابسته بود که امکاناتِ نظریه‌پردازی را محدود می‌کردند. تکوین نظری آغازینِ آنان به‌طور عمده معطوف به رویاروییِ طبقاتیِ خاصِ سال‌های ۱۸۴۰ بود که به‌شکلی حاد و «آنتاگونیستی» تشدید شده بود. تامپسون در مقاله‌های نظریِ خود، بر پایه‌ی شواهد تاریخی و تجربی، مفهوم «عرصه‌ی نیروهای اجتماعی» [عرصه‌ای از روابط متقابل، کشاکش و توازن میان نیروهای اجتماعی] را بیش‌ازپیش بسط می‌دهد و باز هم در موازات با بوردیو  آن را با مقوله‌ی امکان تاریخیِ نه‌به‌طور کامل از پیش تعیین‌شده پیوند می‌زند: در تحلیل روابط میان‌جنتری (اشراف محلیِ فاقد عنوان اشرافی) و عوام (توده‌های فرودست و غیرنخبه‌ی جامعه) [در سده‌ی ۱۸]، کم‌تر با رویاروییِ بی‌امانِ آنتاگونیست‌های آشتی‌ناپذیر مواجه می‌شویم و بیش‌تر با یک عرصه‌ی نیروهای اجتماعی. «به آزمایشی در مدرسه فکر می‌کنم [...] که در آن جریان برق، صفحه‌ای پوشیده از براده‌های آهن را مغناطیسی می‌کرد.   

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:



https://wp.me/p9vUft-5Qr


#طبقه #طبقه_درخود #طبقه_برای_خود
#مارکسیسم
#مایکل_وستر #کاووس_بهزادی

@naghd_com

Читать полностью…

نقد

🔹 نوشته‌های دریافتی 🔹

▫️ تأملاتی بر جنگ

سیمون وی
ترجمه‌ی: علی کیا

سپتامبر 2026

🔸 جنگ بار دیگر به مسئله‌ای روزمره تبدیل شده است. ما در انتظار دائمی آن به‌سر می‌بریم. شاید این خطر خیالی باشد، اما ترس از آن واقعی است و خود عاملی مهم به‌شمار می‌آید. تنها واژه‌ای که می‌توان برای آن به‌کار برد «هراس» است؛ نه هراس از کشتار و قتل‌عام فیزیکی، بلکه اضطرابی روانی در برابر مسائلی که جنگ مدرن پیش روی ما می‌گذارد. هیچ‌جا این سرگشتگیِ آمیخته به اضطراب به اندازه‌ی جنبش طبقه‌ی کارگر آشکار نیست. اگر دست به تحلیلی جدی نزنیم، دیر یا زود در معرض این خطر قرار خواهیم گرفت که نه‌ تنها از عمل کردن، بلکه حتی از فهمیدن نیز ناتوان شویم.

🔸 نخستین گام، آن است که از نظریه‌های سنتی‌ای که تاکنون راهنمای ما بوده‌اند، جمع‌بندی و ارزیابی‌ای به‌دست دهیم. تا دوره‌ی پس از جنگ گذشته، جنبش انقلابی، در اشکال گوناگون‌ش، هیچ وجه مشترکی با صلح‌طلبی نداشت. موضع انقلابی در قبال جنگ و صلح همواره از خاطره‌ی سال‌های ۱۷۹۲-۱۷۹۳-۱۷۹۴ الهام گرفته است؛ سال‌هایی که گهواره‌ی گرایش‌های انقلابی در قرن نوزدهم بودند. برخلاف واقعیت تاریخی، جنگ ۱۷۹۳ به‌صورت فورانی پیروزمندانه دیده می‌شد که قرار بود، با قراردادن مردم فرانسه در مقابلِ همه‌ی مستبدان خارجی، هم‌زمان سلطه‌ی دربار و بورژوازیِ بالادست را درهم بشکند و قدرت را به نمایندگان توده‌های زحمتکش واگذار کند. از این باور افسانه‌ای، که سرود مارسیز (سرود ملی فرانسه -م.) آن را تداوم بخشید، این تصور سرچشمه می‌گیرد که جنگ انقلابی، چه دفاعی و چه تهاجمی، نه‌ تنها شکلی مشروع، بلکه یکی از باشکوه‌ترین اشکال مبارزه‌ی توده‌های زحمتکش علیه سرکوب‌گران‌شان است. این اندیشه تا حدود پانزده سال پیش ظاهراً میان همه‌ی مارکسیست‌ها و تقریباً همه‌ی انقلابیون مشترک بود. اما درباره‌ی انواع دیگر جنگ‌ها، سنت سوسیالیستی نه یک نظریه، بلکه چندین نظریه‌ی متناقض با یک‌دیگر ارائه می‌کند که هرگز به‌روشنی با یک‌دیگر مقایسه نشده‌اند.

🔸 اما ناتوانی‌ای که امروز احساس می‌شود ــ ناتوانی‌ای که هرگز نباید آن را دائمی بدانیم ــ ما را از وفادارماندن به خویشتن معاف نمی‌کند و هم‌چنین تسلیم شدن در برابر دشمن را، هر نقابی که بر چهره داشته باشد، توجیه نمی‌کند. خواه این نقاب «فاشیسم» باشد، خواه «دموکراسی» یا «دیکتاتوری پرولتاریا»، دشمن بزرگ ما هم‌چنان «دستگاه» است ــ بوروکراسی، پلیس و ارتش. نه آن دستگاهی که در آن‌سوی مرز یا خطوط نبرد در برابر ما قرار دارد، که بیش از آن‌که دشمن ما باشد دشمن برادران ماست، بلکه آن دستگاهی که خود را محافظ ما می‌نامد و ما را به بردگان خود تبدیل می‌کند. در هر شرایطی، بدترین خیانت همواره این خواهد بود که خود را تابع این «دستگاه» کنیم و در خدمت آن، تمام ارزش‌های انسانی را در خود و در دیگران زیر پا بگذاریم.

🔹 متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:


https://wp.me/p9vUft-5Px



#سیمون_وی #علی_کیا
#جنگ #دستگاه_دولت
#جنبش_انقلابی #مبارزه_طبقاتی

@naghd_com

Читать полностью…

نقد

▫️ استعمار و سیاست صلح: رابطه‌ی سوسیالیسم و انترناسیونالیسم

▫️ (سوسیالیسم و جنبش کارگری – بخش پایانی)
 

رالف هوف روگر
ترجمه‌ی: کاووس بهزادی
 
اوت 2026


🔸 آگوست ببل در ژانویه‌ی ۱۹۰۵ در یکی از سخنرانی‌های خود در مجلس آلمان با قاطعیت علیه جنگ‌های استعماری موضع گرفت، جنایت‌های آلمان را افشا  کرد و نقدی بنیادین از استعمار از منظر سوسیال‌دموکراسی ارائه کرد. افزایش هزینه‌های جنگ استعماری به تشدید بحث‌ها و در پایان سال ۱۹۰۶ به بحران دولتی و انحلال مجلس منجر شد. راست‌ها از این وضعیت برای ضدحمله بهره گرفتند. آنان تبلیغات استعماری را تشدید کردند و سوسیال‌دموکرات‌ها را خائنان به ملت نامیدند. آن‌ها با بهره‌گیری از دشمن قلمدادکردن سوسیال‌دمکرات‌ها، محافظه‌کاران، لیبرال‌های چپ و لیبرال‌های ملی در قالب ائتلافی جدید، موسوم به«بلوک بولو» گرد هم آوردند؛ ائتلافی که نام خود را از صدراعظم آلمان، شاهزاده فونبولو، گرفته بود.
 
🔸 در انتخابات زودهنگامی که در ژانویه ۱۹۰۷ برگزار شد، SPD در برابر گفتمان ملی‌گرایانه و استعماری به موضعی تدافعی رانده شد. این حزب توانست تعداد آرای مطلق خود را نسبت به سال ۱۹۰۳ حدود یک‌چهارم میلیون رأی افزایش دهد، اما سهم نسبی آرای آن از ۳۱٫۷ درصد به ۲۹ درصد کاهش پیدا کرد. هرچند این کاهش فقط ۲.۷ درصد بود، شمار کرسی‌های سوسیال‌دموکرات‌ها در مجلس از ۸۱ به ۴۳ کرسی کاهش پیدا کرد. این کاهش چشم‌گیر کرسی‌ها نتیجه توافق‌های انتخاباتی احزاب عضو بلوک حاکم در چارچوب نظام اکثریتی بود. از طریق معرفی نامزدهای مشترک، راست سیاسی توانست کرسی‌های متعددی را نه‌ فقط از سوسیال‌دموکرات‌ها، بلکه از حزب کاتولیک مرکز به خود اختصاص دهد. سوسیال‌دموکرات‌ها این نتیجه‌ در انتخابات را شکستی سنگین تلقی کردند، هرچند تعداد مطلق رأی‌دهندگان SPD افزایش یافته بود. از آن‌جایی که فراکسیون مجلس جهت‌گیری سیاسی حزب را تعیین می‌کرد، کاهش شدید نمایندگان در مجلس بر تفسیر نتایج سایه افکند.


🔸 پیامد انتخابات ۱۹۰۷ این بود که انترناسیونالیسم در درون سوسیال‌دموکراسی بیش از پیش تحت‌ فشار قرار گرفت. با این‌همه بار دیگر روزنه‌ای از امید شکل گرفت. در روسیه‌ی شوروی، رژیم کهن سرنگون شده بود و فرایندِ ساختنِ جامعه‌ای سوسیالیستی آغاز شده بود. انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ نقطه‌ی آغازِ سلسله‌ای از انقلاب‌های سوسیالیستی شد که کامیابی‌ها و شکست‌های تراژیک‌شان سرنوشتِ سراسر سده‌ی بیستم را رقم زد.


🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:


https://wp.me/p9vUft-5Oi


#رالف_هوف_روگر #کاووس_بهزادی
#سوسیالیسم #انترناسیونالیسم
#جنگ #استعمار
 
@naghd_com

Читать полностью…

نقد

▫️درباره‌ی مسأله‌ی حق تعیین سرنوشت اوکراین

علی رها

اوت 2026

🔸مارکسیست‌های راستین با این‌که اهمیت استقلال سیاسی از روسیه را به روشنی دریافته بودند، و به درستی بر همبستگی بین‌المللی کارگری تاکید داشتند، شدت و حدّت آگاهی ملی را به خوبی تشخیص ندادند. بنابراین نتوانستند آن آگاهی ملی را به وجهی در مبانی نظری خود تلفیق کنند که از توان راهبری برخوردار گردند. مارکسیست‌های معدودی که چنین تلاشی کردند، مانند میخائیلو مارکویک در صربستان، دست آخر با واپس‌گرا‌ترین تجلی ملی‌گرایی، یعنی ناسیونالیسم قومی افراطی میلوسویچ، هم‌سو گردیدند! اوکراین نه فقط از چنین قاعد‌ه‌ای مستثنی نیست بلکه در عین حال ویژگی‌های تاریخی خود را داراست که به آگاهی ملی در کلیه‌ی شهروندان اوکراین - از کارگران گرفته تا رهبران احزاب رسمی -  شدت بخشیده است.

🔸چپ اوکراین به‌رغم جثه‌ی نحیف و عدم برخورداری از یک تشکیلات سیاسیِ سراسری، با تمام توان در جنبش «میدان» شرکت کرد. باتوجه به این‌که میدان حرکتی علیه احزاب رسمی و نیز دولتِ حاکم بود، چپ از چنین فرصتی بهره‌برداری کرد و با شعار خود- سازماندهی از پایین، و تقویت توانمندی مردمی از پایین، وارد میدان شد.

🔸پرسش‌ها فراوان است: چپ چگونه می‌تواند در شرایط جنگی، استقلال عملی و نظری خود را حفظ کند؟ بین تعهدِ به حقِ تعیین سرنوشت ملی و جذب‌شدن در ملی‌گرایی، تفاوت بسیار است. چپ چگونه می‌تواند از درون این جنبش سراسری ملی، درخواست‌های مشخص و معینی را ارائه کند که نهایتا همگانی گردد؟ چپ از همین الان باید بداند که پس از پایان جنگ، چگونه از بازپس دادن سلاح‌هایی که در دست کمیته‌های محلی و شهروندان است خودداری کند و به خودگردانی از پایین تداوم بخشیده و از آن‌جا بین دولت - ملت شکاف ایجادکرده و آن را تشدید کند.

🔸مطمئناً پرسش‌های دیگری نیز می‌توان به این پرسش‌ها افزود. شاید مهم ترین پرسش این است که چپ چگونه می‌تواند در فرایند «کمونیسم-زدایی» کنونی در اوکراین، با تفکیک کامل خود از «کمونیسم»، نه فقط در مبارزات اقتصادی کارگری شرکت کند، بلکه هم‌چنین بدیلی سوسیالیستی را ترویج کند؟ آیا چپ اساسا از چنین چشم‌اندازی برخوردار است‌؟


🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:


https://wp.me/p9vUft-5N3


#چپ_اوکراین #مارکسیسم_راستین #ملی‌گرایی #علی_رها #اتوکراسی #امپریالیسم_آمریکا

@naghd_com

Читать полностью…

نقد

🔹نوشته‌های دریافتی🔹

▫️ غارت به جای سرمایه
▫️نقدی بر اقتصاد سیاسی مهرداد وهابی

محمد دارکش

  اوت 2026

آرای مهرداد وهابی از چند سال پیش در فضای فکری ایران مطرح شد و به‌تدریج مورد توجه قرار گرفت؛ اما در ماه‌های اخیر، به‌واسطه‌ی انتشار نقدهای متعدد، این توجه دوچندان شده است. نگارنده از پیش با آرای او آشنایی داشت و در جریانِ ترجمه‌ی فارسیِ آخرین کتابش، فرصتی برای تدقیق و مواجهه‌ی بی‌واسطه با دستگاه نظری او فراهم شد. اگرچه نگارشِ نقدِ حاضر پیش از شکل‌گیری این موجِ اخیر آغاز شده بود، اما مواجهه با نقدهای تازه منتشرشده، تکمیل و انتشار آن را ضرورت بخشید.

اهمیت کتاب در جابه‌جایی نقطه‌ی دید است. فساد در این تحلیل صرفاً انحراف رفتار چند مقام یا تخلف از قواعد موجود نیست. پرسش درباره‌ی خود قواعد، منشأ حق و موقعیت نهادهایی است که می‌توانند نسبت متفاوتی با قانون و مالکیت داشته باشند. وهابی در تعریف نهاد فراقانونی نیز تفاوت میان «غیرقانونی» و «فراقانونی» را جدی می‌گیرد: موضوع فقط نهادی نیست که قانونی را نقض کند، بلکه قدرتی است که نسبت آن با شمول و اجرای قواعد با دیگر عاملان یکسان نیست. این تمایز برای فهم ساخت جمهوری اسلامی اهمیت دارد و نقد حاضر قصد کنارگذاشتن آن را ندارد.

بحث انفال مسئله را در سطح دیگری تکرار می‌کند. وهابی به‌درستی نشان می‌دهد که انفال را نباید صرفاً مترادف مالکیت عمومی گرفت و منشأ حق و صاحب اختیار بر منابع اهمیت دارد. اما انفال در وهله‌ی نخست صورت حقوقی و سیاسی اختیار بر منابع را توضیح می‌دهد. از آن نمی‌توان بدون واسطه نتیجه گرفت که بانک، معدن، کارخانه یا شرکت تجاری تحت این اختیار از منطق اقتصادی واحدی پیروی می‌کنند. همین فاصله میان صورت حقوقی و رابطه‌ی اقتصادی، در بخش مربوط به تعبیر «سرمایه‌داری سیاسی اسلامی» نیز تعیین‌کننده خواهد بود.

محدودیت دستگاه وهابی، در نهایت، نه در توجه بیش از حد به سیاست، بلکه در نحوه‌ی جای‌گذاری سیاست در توضیح اقتصاد است. قدرت سیاسی، قهر، انفال و نهادهای فراقانونی باید در تحلیل اقتصاد سیاسی ایران حضور داشته باشند. مسئله از جایی آغاز می‌شود که صورت سیاسی تصاحب به منطقی مستقل به نام «غارت» تبدیل شود یا صورت شیعی دولت به صفت نوع سرمایه‌داری انتقال یابد. در هر دو مورد، صورت تاریخی واقعی است؛ خطا زمانی رخ می‌دهد که صورت جای رابطه‌ای را بگیرد که باید توضیح داده شود.


🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:


https://wp.me/p9vUft-5M5


#مهرداد_وهابی
#محمد_دارکش #غارت #نقد_اقتصاد_سیاسی

Читать полностью…

نقد

▫️پیدایش کارگر شناختی
در اندیشه‌ی فرانکو براردی بیفو

اوت 2026

کلکتیو چپ

ترجمه‌ی ساسان صدقی‌نیا

در این نوشته می‌کوشیم تحلیل کارِ شناختی را در اندیشه‌ی فرانکو براردی بیفو ترسیم کنیم، با این هدف که روند تحول آن و نقاط عطف اساسی‌اش را نشان دهیم. بر این باوریم که این بررسی می‌تواند سهمی مهم در تحلیل دگرگونی‌های آنچه «سرمایه‌داری شناختی» نامیده می‌شود، داشته باشد. موضوعی که بحث درباره‌ی آن در وبگاه ما با بررسی سازوکار دانشگاه نولیبرال آغازشده است. شتاب فناوری و اقتصاد، ذهن اجتماعی را در معرض چنان اضافه‌بار شناختی قرار داده است که الگوهای شناختی به‌جامانده از دوران نوسنگی دیگر توان پردازش محرک‌های برخاسته از فضای اطلاعاتی را ندارند. هم‌زمان، ساحت حسی نیز تحت تأثیر تشدیدمداوم برانگیختگی قرار گرفته است؛ روندی که ارگانیسم انسانی را تا مرز ظرفیتش برای پردازش تجربه‌های اروتیک و زیبایی‌شناختی پیش می‌راند. بیفو این وضعیتِ بیش‌برانگیختگی را «نوروماگما» می‌نامد. نوروماگما از درهم‌تنیدگی حوزه‌ی تولید و حوزه‌ی اطلاعات پدید می‌آید و نه‌تنها شیوه‌های تولید را بازتعریف می‌کند، بلکه ذهن اجتماعی را نیز دگرگون ساخته و در نتیجه، اشکال سیاست، هنر و فرهنگ را متحول می‌کند. در نتیجه‌ی چنین تحولاتی،مفهوم سنتی طبقات اجتماعی نیز کهنه و ناکافی می‌شود. ساختار اجتماعی تحت سلطه‌ی مغز جمعی قرار می‌گیرد؛ نظامی از کارکردها و تعاملات شناختی که کار فکری، اطلاعات و ارتباطات را دربر می‌گیرد. بنابراین تمرکز تحلیل از تقسیم‌بندی‌های سنتی طبقاتی ــ که خود دستخوش دگرگونی‌های اساسی شده‌اند ــ به بررسی تعاملات میان این حوزه‌ها منتقل می‌شود. برای مثال، پیدایش شبکه‌ای از کارگران مستقل اهمیت ویژه‌ای دارد؛ افرادی که درون طبقه‌ی متوسط سنتی، ویژگی‌های کار وابسته و کارآفرینی را بایکدیگر ترکیب می‌کنند.

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5Lm
                                                                                         #کارگر_شناختی#برادری_بیفو #ساسان_صدقی_نیا # نوروماگما #علیه_کار #کلکتیو_چپ

Читать полностью…

نقد

▫️تاریخ و آگاهی طبقاتی:
پیش‌گفتار بر ویراستِ صدمین سالگرد (۲۰۲۳)

اوت 2026

میشل لووی
ترجمه‌ی: دلشاد عبادی


تاریخ و آگاهی طبقاتیِ جورج لوکاچ اثری است یگانه.هیچ کتاب دیگری در فلسفه‌ی مارکسیستی چنین تأثیر عمیق و پایداری فراتر از مرزهای اروپای مرکزی و زمینه‌ی تاریخی اوایل دهه‌ی ۱۹۲۰ نداشته است. این کتاب به مرجعی تعیین‌کننده برای بسیاری از اندیشمندان مهم بدل شد نظیر ارنست بلوخ، کارل مانهایم، تئودور و. آدورنو، والتر بنیامین، هربرت مارکوزه، ژان‌پل سارتر، موریس مرلوپونتی، آنری لوفور، لوسین گلدمن، کارل کوسیک، آدولفو سانچس واسکس و روبرتو شوارتس و بسیاری دیگران. و هنوز هم، صد سال پس از انتشارش، با اشتیاق خوانده، مطالعه، بحث و نقد می‌شود.

در زمینه‌ی آگاهی طبقاتی و نظریه‌ی لنینیستی حزب، که بی‌تردید جالب‌ترین بخش جستار است، مشکلی از نوعی دیگر وجود دارد. اگر بحث درباره‌ی این مسائل را در تاریخ و آگاهی طبقاتی با دنباله‌روی و تاکتیک مقایسه کنیم، نمی‌توان از این برداشت گریخت که تفسیر لوکاچ از لنینیسم در متن اخیر رنگ‌وبویی آشکارا اقتدارگرایانه پیدا کرده است. در اثر ۱۹۲۳ او کوششی بدیع برای ادغام برخی بینش‌های رزا لوکزامبورگ در نوعی سنتز میان لوکزامبورگیسم و لنینیسم دیده می‌شود، حال آنکه در مقاله‌ی جدلی او، لوکزامبورگ تنها به‌گونه‌ای نسبتاً ساده‌انگارانه به‌عنوان مرجعی منفی و تجسم خودانگیختگیِ محض ظاهر می‌شود. در تاریخ و آگاهی طبقاتی رابطه‌ی میان «آگاهی منتسب» و آگاهی تجربی به‌صورت فرایندی دیالکتیکی درک می‌شود که در آن طبقه‌ی کارگر، با یاری پیشاهنگ خود، از خلال تجربه‌ی مبارزه به آگاهی طبقاتی منتسب ارتقا می‌یابد. اما در دنباله‌روی و تاکتیک تز کاملاً غیردیالکتیکی کائوتسکی که سوسیالیسم «از بیرون» توسط روشنفکران به طبقه «وارد می‌شود»‌ ــ دیدگاهی مکانیکی که لنین در چه باید کرد؟ (۱۹۰۲) پذیرفت اما پس از ۱۹۰۵ کنار گذاشت ــ به‌عنوان جوهره‌ی «لنینیسم» عرضه می‌شود. لوکاچ در تاریخ و آگاهی طبقاتی تأکید داشت که «شوراهای کارگری غلبه‌ی سیاسی‌ـ اقتصادی بر شیءوارگی هستند»در حالی که دنباله‌روی و تاکتیک شوراها را نادیده می‌گیرد و فقط به حزب ارجاع می‌دهد، تا آنجا که دیکتاتوری پرولتاریا را با«دیکتاتوری یک حزب کمونیست واقعی» یکی می‌گیرد.

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:


https://wp.me/p9vUft-5Kj
                                                                 #جرج_لوکاچ #میشل_لووی #دلشاد_عبادی #تاریخ_و_آگاهی_طبقاتی

Читать полностью…

نقد

نوشته‌های دریافتی

▫️کالبد شکافی ایدئولوژی خشونت
معرفی تحلیلی کتاب «نسل ‌کشی در ایران؛ چهره‌ی  پنهان فاشیسم مذهبی»

ژوئیه 2026

نصرالله نجات‌بخش

کتاب «نسل‌کشی در ایران؛ چهره‌ی  پنهان فاشیسم مذهبی»  به یکی از بنیادی‌ترین و در عین حال مناقشه‌برانگیزترین پرسش‌های تاریخ سیاسی معاصر ایران می‌پردازد : آیا خشونت گسترده، اعدام‌های سیاسیو سرکوب سازمان‌یافته در جمهوری اسلامی صرفاً پیامد تصمیم‌های سیاسی و شرایط بحرانی بوده‌اند، یا ریشه در ساختار فکری و حقوقی نظام دارند؟ نویسنده با بهره‌گیری ازمنابع فقه شیعه، اسناد تاریخی، گزارش‌های نهادهای حقوق بشری و مباحث حقوق بین‌الملل،می‌کوشد نشان دهد که میان برخی مبانی فقه سیاسی، تمرکز قدرت در نظریه‌ی  ولایت مطلقه‌ی فقیه و نهادینه ‌شدن خشونت حکومتی رابطه‌ای ساختاری وجود دارد. مقاله‌ی  حاضر ضمن معرفی ساختار و محتوای کتاب، مهم‌ترین استدلال‌ها، روش پژوهش، نوآوری‌ها و جایگاه آن را در مطالعات مربوط به جمهوری اسلامی، حقوق بشر و حقوق بین‌الملل بررسی می‌کند.

یکی از مهم‌ترین دستاوردهای این مطالعه، تمایز روشنی است که میان خشونت موردی و خشونت ساختاری برقرار می‌کند. نویسنده بر این باور است که خشونت، تا زمانی که به تصمیم‌ها یا رفتارهای مقطعی حکومت محدود باشد، هرچند محکوم،هنوز به ویژگی ذاتی یک نظام سیاسی تبدیل نشده است. نقطه‌ی  عطف زمانی فرا می‌رسد که حذف فیزیکی مخالفان،سرکوب سازمان‌یافته، شکنجه و محروم ‌سازی از حقوق اساسی، در قوانین، نهادهای حکومتی، رویه‌های قضایی و گفتمان رسمی جایگاهی پایدار پیدا کنند. در چنین وضعی، خشونت دیگر واکنشی استثنایی به بحران‌ها نیست، بلکه به یکی از ابزارهای عادی اعمال قدرت بدل می‌شود.

از این رو، جمهوری اسلامی را باید در همین چارچوب تحلیل کرد. مسئله‌ی  اصلی تنها وقوع اعدام‌ها یاسرکوب‌های گسترده نیست، بلکه پرسش اساسی آن است که چگونه این اقدامات توانسته‌اند مشروعیت سیاسی و حقوقی پیدا کنند. پاسخ کتاب بر سه پایه استوار است: انتقال منشأ مشروعیت از اراده‌ی  مردم به مرجعی مقدس وفراتر از نقد؛ تمرکز قدرت در نهادی که خود را مقید به نظارت عمومی یا محدودیت‌های قانونی نمی‌داند؛ و سرانجام، تبدیل مخالف سیاسی به دشمنی که نه یک شهروند صاحب حق، بلکه تهدیدی علیه دین، نظام یا جامعه معرفی می‌شود. هنگامی که این سه عنصر در کناریکدیگر قرار گیرند، حذف مخالف نه به‌عنوان نقض قانون، بلکه به‌صورت اقدامی مشروع وحتی فضیلت‌مند بازنمایی می‌شود.

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:


https://wp.me/p9vUft-5Jd

#نسل‌کشی، #ولایت_مطلقه‌ی _فقیه، فقه_سیاسی_شیعه، فاشیسم_مذهبی،نصرالله_نجات‌بخش

Читать полностью…

نقد

سهمی مقدماتی در نقد خرد ابزاری و هوش مصنوعی
علی رها
ژوییه 2026


در مناقشات کنونیِ نظریه‌پردازان جهان سرمایه‌داری پیرامون هوش مصنوعی و اهمیت سرنوشت‌ساز آن برای جوامع بشری، گرایش غالب چه در نزد اقتدارگرایان و چه اصلاح‌طلبان سوسیال دموکرات، دولت‌گرایی است. دولت اقتدارگرای ترامپ خواستار جذب و ادغام رؤسای شرکت‌های هوش مصنوعی در دولت است و سوسیال دموکراتی مانند برنی سندرز نیز خواهان نظارت مستقیم دولت و حتی سهیم‌شدن دولت در چنان شرکت‌هایی است اما با این ترفند که سهم دولت همسان مشارکت شهروندان در اداره‌ی مسیر حرکت هوش مصنوعی است. از این‌رو، از هر دوسو، با اهدافی متباین، دولت‌گرایی وجه غالب است.
برخلاف انتظار و تصور برخی از حامیان متعصب فناوری‌های فوقِ مدرن، از جمله روباتیکس، هوش مصنوعی، فناوری نانو، و غیره، شرکت‌های عظیم فناوری به هیچ‌وجه نه حاملان «دموکراسی مشارکتی» در محیط کار هستند و نه مدافع تعمیق «دموکراسی لیبرال» در سطح جامعه. کاملاً برعکس. آن‌ها در محیط کاری، اتوکراسی مدیر عاملان را اِعمال کرده و در عرصه‌ی اجتماعی به واپس‌گراترین گرایشات «پسا-دموکراتیک» ماننددونالد ترامپ، دخیل بسته‌اند. در ذهنیت بسیاری از نظریه‌پردازان معاصر جزمی سمج و تاریخی نهادینه شده است که گویا علم و فناوری فی‌نفسه «بی‌طرف» است و صرفاً جنبه‌ای ابزاری دارد. یعنی علم و فناوری به‌خودی‌خود «خنثی» است و از این‌رو می‌تواند در خدمت اهدافی متباین و حتی متناقض درآید؟ اما می‌توان استدلال کرد که نظر به واقعیت انکارناپذیر رقابت‌های نظامی در جهان، فناوری به‌عنوان وسیله‌ی پیشبرد مقاصدی سیاسی به‌کار گرفته شده است. به‌عنوان نمونه، زمانی دانشمندان اتمی چنان مجذوب خودِ فرآیند «عینی» روش‌های تجربی و به‌قدری شیفته‌ی پیشبرد اکتشافات «شیرین» علمی خود شده بودند که نسبت به عواقب کارِ خود و چگونگی بهره‌برداری از نتیجه‌ی کارشان بی‌تفاوت ماندند.

«پوزیتیویسم» و ادراک بی‌واسطه یا بصیرت‌گرایی دینی، دچار عارضه‌ی مشابهی هستند؛ هردوی آن‌ها در تبیین معنای زندگی به مفاهیم و مصادیقی استناد می‌ورزند که نسبت به هستی انسان وجودی بیرونی دارند. مطلق‌گرایی هردوی آن‌ها فرا-انسانی است. مهندسان جزمیات علمی و ریخته‌گران تجریدات دینی، هردو در حراست و حفاظت از نظم موجود هم‌پیمان‌اند. در نیمه‌ی سده‌ی نوزدهم، یعنی در اوان گسترش صنعت ماشینی و علم مدرن، کارل مارکس تعارض بنیادین جامعه معاصر را در ستیزه‌ی آشتی‌ناپذیر علم و صنعت با فلاکت مدرن خلاصه می‌کند. به بیان او انگار همه چیز به‌واسطه‌ی افسون «نیرنگ عقل» به ضد خود آغشته شده است. منابع نوظهور توانمندی نیروهای مولد اجتماع، سرچشمه‌ی مستمندی و نیاز گردیده‌اند: «به‌نظر می‌رسد که نتیجه‌ی کلیه‌ی اختراعات و پیشرفت‌ها، اعطای هستی تعقلی به نیروهای مادی و تبدیل هستی انسانی به نیرویی مادی بوده است.» #هوش_مصنوعی #اتوماسیون #علی_رها #سرمایه‌داری #طبقه_متوسط
https://wp.me/p9vUft-5Iq%D9%87%D9%88

Читать полностью…

نقد

▫️مقدمه‌ی ۱۸۹۵ انگلس و مسئله‌ی تاکتیک‌

ژوئیه 2026

صمد وکیلی


  مقدمه‌ای که فریدریش انگلس در سال ۱۸۹۵ براثر مارکس، «مبارزه‌ی طبقاتی در فرانسه؛ ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۰»، نوشت، یکی از مهم‌ترین و بحث‌برانگیزترین نوشته‌های سال‌های پایانی عمر اوست. اهمیت این متن از آنجا ناشی می‌شود که انگلس در آن به مسئله‌ای بسیار مهم پرداخت: روش انقلاب در شرایط جدیدسرمایه‌داری، دولت مدرن، ارتش‌های سازمان‌یافته، گسترش حق رأی عمومی و رشد احزاب کارگری. خود  انگلس میان استفاده‌ی تاکتیکی از فعالیت قانونی و تبدیل آن به سیاست «قانون‌گرایی به هر قیمت» تفاوت می‌گذاشت. در نامه به لافارگ، انگلس تأکید کرد که این تاکتیک را فقط برای «آلمان امروز» مطرح کرده است وحتی در خود آلمان نیز ممکن است فردا دیگر قابل اجرا نباشد. برای فهم مقدمه‌ی انگلس، نخست باید دید که این متن در چه شرایط مشخصی از مبارزه‌ی طبقاتی در آلمانِ اواخر قرن نوزدهم نوشته شده است. انگلس در سال ۱۸۹۵ کسی است که تجربه‌ای طولانی و پرفرازونشیب از مبارزه‌ی طبقاتی را پشت سر گذاشته است: از انقلاب‌های ۱۸۴۸ تا شکست کمون پاریس، از رشد صنعت بزرگ تا گسترش سوسیال‌دمکراسی آلمان، و از سرکوب‌های دولتی و قانون ضدسوسیالیستی تا استفاده‌ی موفقیت‌آمیز جنبش کارگری از حق رأی عمومی و مبارزه‌ی انتخاباتی. ازاین رو، مقدمه‌ی او صرفاً بازنگری ساده‌ای در گذشته‌ی جنبش کارگری نیست، بلکه تلاشی است برای ارزیابی دوباره‌ی تاکتیک پرولتاریا در شرایطی تازه؛ شرایطی که درآن قیام خیابانی و باریکادی دیگر جایگاه سابق خود را ندارد و در مقابل، سازمان‌یابی حزبی و فعالیت پارلمانی اهمیت بیشتری یافته است.از این رو، مقدمه‌ی ۱۸۹۵ را نباید چرخش انگلس به رفرمیسم یا پارلمانتاریسم دانست. مسئله‌ی اصلی در این متن، تعیین شکل واحدی از مبارزه برای همه‌ی زمان‌ها و همه‌ی کشورها نیست؛ بلکه سنجش تاکتیک با شرایط واقعی مبارزه است. خطای خوانش رفرمیستی دقیقاً در همین‌جا بود: تاکتیکی مشخص و مشروط را از زمینه‌ی تاریخی‌اش جدا کرد و آن را به اصل عمومی گذار تدریجی و قانونی تبدیل نمود. نقد رزا لوکزامبورگ نیز متوجه همین جابه‌جایی بود؛ جابه‌جایی‌ای که از مقدمه‌ی انگلس نه راهنمایی برای تاکتیک انقلابی، بلکه سندی برای محدود کردن مبارزه‌ی طبقاتی به پارلمانتاریسم ساخت. 

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5Hr
                                                                    #انگلس #مسئله_تاکتیک #رزا_لوکزامبورگ #صمد_وکیلی#سوسیال_دموکراسی

Читать полностью…

نقد

نوشته‌های دریافتی

▫️تغییر قدرت یا تغییر مناسبات قدرت؟
چرا تغییر سیاسی بدون سازمان‌یابی اجتماعی به رهایی نمی‌رسد؟

5 ژوئیه 2026

امید سجادی

مسئله اصلی در لحظه‌های بحران تاریخی فقط این نیست که چه کسی قدرت سیاسی را در دست می‌گیرد،بلکه این است که چه روابطی باقی می‌مانند و چه نیروهایی توان تبدیل یک بحران به دگرگونی واقعی را دارند. 
در بسیاری از تجربه‌های تاریخی، جامعه میان دووضعیت گرفتار شده است: از یک سو میل به رهایی از سلطه سیاسی و از سوی دیگر خطرجایگزینی یک شکل قدرت با شکل دیگری از سلطه. یک حکومت می‌تواند سقوط کند، اما اگرساختارهای مالکیت، توزیع ثروت، کنترل نهادی و مناسبات نابرابر اجتماعی تغییر نکنند، نظم پیشین ممکن است در قالبی تازه بازسازی شود.
آزادی نه فقط یک وضعیت حقوقی یا وعده سیاسی، بلکه توانایی یک جامعه برای سازمان‌یابی،تصمیم‌گیری و اثرگذاری بر مناسبات قدرت است. تغییر پایدار زمانی رخ می‌دهد که مردماز موضوع تغییر به نیروی سازنده تغییر تبدیل شوند.
درتجربه تاریخی، فروپاشی حکومت‌های اقتدارگرا نتیجه یک عامل منفرد نیست. تمرکز صرف بر لحظه سقوط، بخش مهم‌تری از مسئله را پنهان می‌کند: چرا پس از سقوط یک حکومت،بسیاری از روابط قدرت همچنان ادامه می‌یابند؟ اقتدارگرایی را نمی‌توان تنها به ویژگی‌های شخصی رهبران یا ساختارهای امنیتی محدود کرد. در بسیاری از موارد،اقتدارگرایی شکل سیاسی نظمی اقتصادی و اجتماعی است؛ نظمی که هنگامی که دیگر قادربه تولید رضایت پایدار نیست، بیشتر به اجبار و سرکوب متکی می‌شود.قدرت فقط از طریق  زور اعمال نمی‌شود؛ بلکه از طریق هژمونی، یعنی تولید رضایت و پذیرش اجتماعی نیز بازتولید می‌شود. زمانی که یک نظم سیاسی مجبور می‌شود بیش از پیش به اجبار متوسل شود، می‌توان آن را نشانه‌ای از بحران در توانایی تولید رضایت دانست.حکومت هنوز ممکن است قدرتمند باشد، اما رابطه آن با جامعه دچار فرسایش شده است.

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5Gj

#قدرت_سیاسی،#سازمان ‌یابی، #امید_سجادی، #بحران_هژمونی

Читать полностью…

نقد

نوشته‌های دریافتی
▫️از آینه تا نمایش

تحلیل مکانیسم‌های گسست از واقعیت در هویت جمعی

28 ژوئن 2026

نریمان امینی


این نوشتار به بررسی پیوندهای میان سه چارچوب نظری متفاوت می‌پردازد: روان‌کاوی ژاک لاکان، روان‌شناسیاجتماعی هنری تاجفل و فلسفه ژان بودریار. پرسش بنیادین این است که چرا در عصرحاضر، مواجهه با یک رویداد واحد، به جای تولید معنای مشترک، منجر به شکل‌گیری روایت‌هایی متضاد و قطبی می‌شود؟ استدلال اصلی این مقاله بر این محور است که پدیده«قبیله‌گرایی مدرن» حاصل تلاقی سه لایه است: لایه روان‌کاوانه (همانندسازی باتصویر خیالی برای گریز از تکه‌تکگی)؛ لایه اجتماعی (انتقال این نیاز به سطح گروهبرای کسب هویت مثبت)؛ و لایه فرهنگی (عملکرد این فرایند در فضای «ابرواقعیت»بودریاری). در نهایت نشان داده می‌شود که این سه لایه در واقع استراتژی‌هایی برایگریز از «امر واقعی» در مفهوم لاکانی هستند؛ حقیقتی گسست‌گونه که هرگونه یکپارچگی خیالی را به چالش می‌کشد.انسان معاص
ر بیش از هر زمان دیگری در معرض تصاویر، روایت‌هاو بازنمایی‌هایی قرار دارد که ادراک او از واقعیت را شکل می‌دهند. او برای فرار ازاضطراب تکه‌تکگی به تصویر خویش پناه می‌برد، برای غلبه بر تنهایی در هویت‌های جمعی ادغام می‌شود، و برای دست‌یابی به معنا به روایت‌های رسانه‌ای اعتماد می‌کند. دراین مسیر، بی‌آن‌که بپندارد، وارد سیستمی می‌شود که از پیش او را بلعیده است.آسیاب‌های بادی
عصر ما دیگر تنها در دشت‌های لامانچا قرارندارند؛ آن‌ها در شبکه‌های اجتماعی، رسانه‌ها، هویت‌های جمعی و جهان ابرواقعیت حضور دارند. و ما هم‌چنان گاه آن‌ها را غول می‌بینیم. شاید نخستین گام برای رهایی،نه نابود کردن آسیاب‌ها، بلکه آگاهی از این باشد که در کجای این میدان ایستاده‌ایم.

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5Fr


#هویت_اجتماعی #ابَر_واقعیت #قبیله‌گرایی #امر_واقعی #نریمان_امینی #روایت‌ها #رسانه‌ها

Читать полностью…

نقد

▫️بازسازی سوسیال‌دموکراسی و برنامه‌ی ارفورت
نیرومندترین حزب‌ها؟

21 ژوئن 2026

رالف هوف روگر
ترجمه‌ی: کاووس بهزادی

لغو «قانون ضدسوسیالیستی» موجب رشد شتابان جنبش سوسیالیستی شد. این جنبش توانست از اتاق‌های پشتی میخانه‌ها خارج شود و دوباره به‌صورت علنی فعالیت کند. با این‌حال سرکوب دولتی به‌طور کامل از بین نرفت. تشکیل پیکت‌های اعتصابی هم‌چنان غیرقانونی بود، گسترش جنبش زنان و جوانان کارگر از طریق قوانین انجمنیِ ارتجاعی محدود می‌شد، و بند 130 قانون کیفری «تحریک به نفرت طبقاتی» را جرم تلقی می‌کرد. هم‌چنین مقررات مربوط به تهمت‌زدن و اهانت به مقام سلطنتی برای ممنوع‌کردن نوشته‌های سوسیالیستی به‌کار گرفته می‌شد. در نتیجه دولت به‌جای رویارویی مستقیم، نوعی جنگ فرسایشی علیه سوسیالیست‌ها در پیش گرفت.در عوض بار
دیگر تلاش شد از طریق رفرم‌های اجتماعی، طبقه‌ی کارگر را دنباله‌روی دولت کنند، مجلسْ «قانون حمایت از کارگران» را تصویب کرد که کار کودکان زیر 13 سال راممنوع می‌کرد و ساعات کار زنان را به 11 و نوجوانان را به 10 ساعت کاهش داد. هم‌چنین یک سال پیش از آن دادگاه‌های صنفی جدیدی برای رسیدگی به اختلافات میان کارگران و کارفرمایان شکل گرفتند. دادگاه‌هایی برای رسیدگی به اختلافات میان کارگران و کارفرمایان ایجاد شدند و بعدها نمایندگان اتحادیه‌ها نیز به‌عنوان اعضای مشورتی به آن‌ها اضافه شدند. با این‌حال این اقدامات اجتماعی محدود و محافظه‌کارانه باقی ماندند و هم‌چنان با ضعف و تنش همراه بودند. این اقدامات نتوانستند رابطه‌ی کارگران با دولت را به‌طور اساسی دگرگون کنند؛ در عوض این رابطه به‌طور فزاینده‌ای با سوسیال‌دموکراسی گره خورد، حزبی که درسال‌های 1890 برای نخستین‌بار به یک حزب توده‌ای تبدیل شد. #برنامه‌_ارفورت #رالف_هوف_روگر #کاووس_بهزادی #گرایش‌های_اتحادیه‌ی_کارگری #سوسیال_دمکراتی #آنارشیسم

🔹متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:

https://wp.me/p9vUft-5EV

Читать полностью…
Subscribe to a channel