3409
مکانی متفاوت برای آدمهای متفاوت 1. @NaderiOmid66 2. @Ali_soltanzadeh 3. @khadem_ar 4. @M_H_Tavassoli 5. @AmiraliEbrahimzadeh 6. @Amin_sbu telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
🖋 یکی از اولین خاطرات من احساس غربت است، خاطرۀ این که آرزو میکردم جای دیگری باشم. اما به مرور زمان به این دیدگاه رسیدهام که به ایدۀ خانه بیش از حد اهمیت داده شده است. احساساتگراییِ زیادی دربارۀ «وطن» وجود دارد که من چندان اهمیتی به آنها نمیدهم. و گشتن در اینجا و آنجا چیزی است که بیش از همه دوست دارم. اما دلیلی که خودم را در نیویورک این قدر خوشحال میبینم این است که نیویورک شهری چندرنگ است. میتوان هر جایی در آن باشی و در عین حال جزئی از آن نباشی. از برخی جنبهها، این را تحسین میکنم.
وقتی سفر میکنم، مخصوصاً وقتی به خاورمیانه، جایی که در آن بزرگ شدهام، باز میگردم، خودم را در حال اندیشیدن به همۀ مقاومتی که برای بازگشت حس میکنم مییابم.
🖋 مثلاً وقتی در 1992 به همراه خانوادهام به بیتالمقدس برگشتیم، آنجا را محلی به کلی متفاوت دیدم. چهل و پنج سال بود که آنجا نرفته بودم و آن مکانی نبود که به یاد داشتم، و البته فلسطین که مدتی از کودکیام را در آن گذرانده بودم تبدیل به اسراییل شده بود. من در کرانۀ باختری [منطقهای که به همراه نوار غزه، فلسطین را تشکیل میدهند] بزرگ نشدهام، و در نتیجه مکانی مثل رامالله [پایتخت بالفعل دولت فلسطین و مرکز اداری تشکیلات خودگردان فلسطین]، جای شگفتانگیزی که دنیل [بَرِنبُیم] نزدیک به یک سال پیش آنجا در کنسرواتوار [هنرستان عالی موسیقی] فلسطین رسیتال [اجرای موسیقی آوازی یا سازی توسط یک نوازنده] اجرا کرد، در واقع برای من مثل خانه نیست. در جایی مثل قاهره، که بیشتر سالهای رشد خودم را در آن گذراندهام بسیار احساس در خانه بودن دارم. قاهره چیزی از جاودانگی در خود دارد. شهری است با پیچیدگیِ حیرتانگیز و گویش خاص آن چیزی است که در نهایت برایم بسیار جذاب است.
📚 بخشی از اظهارات ادوارد سعید در گفتگو با دنیل برنبیم و آرا گوزلیمین، در نیویورک، در مارس 2000 📚
@philosophycafe
🗯 [ما عموماً برای آدمها ملیت قائلیم: یکی ایرانیه، یکی انگلیسیه، یکی مصریه و یکی هم امریکایی. دنیل بَرِنبُیم، پیانیست و رهبر ارکستر، از نظر ملیت، پیشینۀ پیچیدهای داره. اون توی یه خانوادۀ یهودیِ روس که از زمان پدربزرگ و مادربزرگش به آرژانتین مهاجرت کرده بودن متولد شد. بعدش همراه پدر و مادرش به بیتالمقدس مهاجرت کرد و از اون زمان، توی لندن، بیتالمقدس، شیکاگو و برلین سکونت داشت. برای آدمی مثل برنبیم، وطن یا خونه کجاست؟ برنبیم توی متن پایین به این سوال جواب میده:]
🖋 آرا گوزِلیمیَن: خانه برای شما کجاست؟ آیا هرگز احساس میکنید در خانه هستید؟ یا همواره خود را در یک حرکت دائمی میبینید؟
دنیل بَرِنبُیم: آن کلیشۀ بسیار استفاده و سوءاستفادهشدۀ «خانه آنجایی است که در آن موسیقی خلق میکنم» درست است. میگویم «بسیار استفاده و سوءاستفادهشده» چون من و بسیاری از همکارانم در مناسبتهایی که نمیدانستهایم باید دقیقاً چه پاسخی به همین پرسش بدهیم، یا نمیخواستهایم در مکانهایی که بسیار با ما مهماننواز بودهاند اما بااینحال احساسِ در خانه بودن به ما نمیدادهاند گستاخ باشیم، از آن استفاده کردهایم. هر جا بتوانم پیانو بنوازم -به خصوص با یک ساز نسبتاً خوب- یا هر جایی که همراه با ارکسترهایی که آنها را هدایت میکنم، مثلاً ارکسترِ سمفونیک شیکاگو یا ارکسترِ اپرای دولتیِ برلین، سفر میکنم، احساس میکنم در خانهام.
به شکلی خاص، در بیتالمقدس نیز احساسِ در خانه بودن دارم، اما گمان میکنم این احساس کمی غیرواقعی است، ایدهای شاعرانه است که با آن بزرگ شدهام.
🖋 وقتی ده ساله بودم، به اسراییل نقل مکان کردیم و در تلآویو ساکن شدیم، که شهری است بدون تاریخی که بشود از آن سخن گفت؛ شهری بسیار مدرن و نهچندان جالب توجه، اما پُرجنبوجوش و سرشار از زندگی. در حالی که بیتالمقدس نزد مردم گوناگونِ بسیاری معنای همه چیز است و به همین دلیل همواره سیاست در این شهر تا این حد غامض و مسئلهدار بوده است. در دهۀ 1950، اهالیِ تلآویو در بیتالمقدس به دنبال همۀ چیزهایی میگشتند که در شهرِ خودشان پیدا نمیکردند: معنویت و کنجکاویهای فرهنگی و روشنفکرانه. متأسفانه به نظر میرسد امروزه همۀ اینها به خاطر فقدانِ مدارا در برخی از تندروهای بیتالمقدس در حال محو شدن است.
پس منظور من این است که در ایدۀ بیتالمقدس احساسِ در خانه بودن دارم. همینطور در کنار برخی دوستانِ بسیار اندک و نزدیک نیز این احساس را دارم.
📚 بخشی از اظهارات دنیل برنبیم در گفتگو با ادوارد سعید و آرا گوزلیمین، در نیویورک، در مارس 2000 📚
@philosophycafe
💢گزارش تصویری سومین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
⏰۸ دیماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
🔔 سومین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
🕟 دوشنبه ۸ دیماه
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰
📍مکان: مجتمع خدمات فناوری دانشگاه شریف- واحد ۳۰۵
💢 جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام به آیدی تلگرام @SharifSophia مراجعه فرمایید.
🗯 «فاوست» یه فیلم آلمانی صامت و فانتزی هست که فردریش ویلهلم مورنائو اون رو در سال 1926 ساخته. این فیلم هم از سنتهای قدیمیتر افسانۀ فاوست و هم از نسخۀ کلاسیک گوته که در سال 1808 نوشته شد، استفاده میکنه. داستان فیلم از این قراره که مفیستو (یا همون شیطان) با یکی از فرشتههای مقرب شرط میبنده که میتونه روح یه انسان صالح رو فاسد کنه و جوهرۀ الهیای رو که درون اون فرد وجود داره از بین ببره. اگه شیطان این شرط رو برنده بشه، میتونه روی کل زمین مسلط بشه. بعد از این شرطبندی، شیطان طاعون رو به سمت روستایی که فاوست توی اون زندگی میکنه میفرسته. فاوست یه کیمیاگر مسن و مؤمنه که وقتی با بیماری همهگیر طاعون روبهرو میشه، دست به دعا برمیداره تا مرگ و گرسنگی متوقف بشه؛ ولی هیچ اتفاقی نمیافته.
🗯 یکی از ویژگیهای عجیب این فیلم اینه که مورنائو نسخههای مختلفی از این فیلم رو توی همون سال ساخته و منتشر کرده؛ نسخههایی که تفاوتهای جدی با هم دارن. تفاوت نسخهها با هم توی سرعت فیلم، لباس بازیگرها و حتی زاویۀ دوربینه. مثلاً توی بعضی از نسخهها یه خرس هست که به خاطرش واقعاً یه خرس واقعی رو جلوی دوربین آوردن؛ توی بعضی نسخهها یه بازیگر لباس خرس پوشیده و نقش خرس رو بازی کرده و توی بعضی از نسخهها اصلاً خرسی وجود نداره. یه سری از صحنهها هم به طور خاص برای اکران توی آمریکا دوباره فیلمبرداری شده. مثلاً توی نسخۀ اصلی یکی از شخصیتهای داستان به مفیستو نوشیدنی تعارف میکنه و مفیستو به خاطر سوزش معده این تعارف رو رد میکنه؛ مورنائو دوباره این سکانس رو با این تغییر فیلمبرداری کرد که وقتی اون شخصیت به مفیستو نوشیدنی تعارف میکنه، مفیستو به علت الکلیبودن نوشیدنی، اون رو رد میکنه؛ که این سکانس اشارهای طعنهآمیز به ممنوعیت الکل توی امریکا در اون زمان داشت.
🗯 یکی از بحثهایی که بعضی از منتقدها دربارۀ این فیلم توی اون زمان در آلمان به راه انداختن، این بود که وظیفۀ سینما و نسبتش با جامعه چیه؟ آیا سینما متعلق به قشر فرهیختۀ جامعه ست یا دیگه اون زمان و دوره گذشته و الان اثر سینمایی باید بتونه حرفش رو به همۀ افراد جامعه بفهمونه؟ به طور خاص یکی از ویژگیهای این فیلم که باعث این بحث شد، پایانبندی فیلم بود (اگه میخواین که انتهای داستان لو نره، از اینجا به بعد متن رو نخونین). پایانبندی این فیلم به این صورته که همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه و فاوستِ مسن جوون میشه و به همراه معشوق خودش، گرچن، به سمت آسمون پرواز میکنن. چنین پایانی برای همچین فیلمی، عوامانه محسوب میشه؟
🗯 برای بعضی از منتقدهای آلمانی، این اصرار بر «پایان خوش» فیلمها، یه ویژگی آمریکایی بود که با یه ساختار اقتصادی خاص مطابق بود؛ ساختاری که میخواد به هر کسی این «فرصت» رو بده که برای زندگی خودش «مبارزه» کنه؛ به خاطر همین پایان خوش اینطور به مخاطب القا میکنه که «تو هم میتونی، تلاشت رو بکن». پایان افسانۀ قدیمی آلمانی «فاوست» به این صورت بود که فاوست رستگار نمیشد و به قعر جهنم سقوط میکرد. ولی توی نسخههای جدیدتر «فاوست»، یعنی نسخۀ 1776 نوشتۀ لسینگ (نویسنده و فیلسوف آلمانی، عصر روشنگری) و نسخۀ 1808 گوته، فاوست پایان خوشی رو تجربه میکرد که مطابق با ایدۀ «رستگاری گناهکار توبهکار از عذاب ابدی» بود. در نتیجه بعضیها معتقد بودن که پایان خوش فیلم «فاوست» از منظر ادبیات هم قابل توجیه هست.
📢 خود مورنائو هم گویا با پایان خوش فیلم حال نمیکرده و به خاطر همین تا جایی که ممکن بود، این پایان خوش فاوست و گرچن، کوتاه و سریع نشون داده میشه و سکانس عوض میشه؛ هر چند احتمالاً پرواز فاوست و گرچن به سمت آسمون، به معنی مرگ این دو شخصیت هست. اما بعد از این سکانس یه گفتگویی بین مفیستو و یکی از فرشتههای مقرب صورت میگیره و فرشتۀ مقرب برای مفیستو توضیح میده که اون نمیتونه همراه فاوست و گرچن به آسمون بیاد، چون یه کلمهای رو درک نمیکنه. مفیستو میپرسه اون کلمه چیه و فرشته پاسخ میده: «کلمهای که با خوشحالی بالهایش را روی جهان میگستراند، کلمهای که مرهم هر درد و اندوهی بوده، و کفارۀ تمامی گناهان بشر است. کلامی جاودان. نمیدانی آن چیست؟» و بعد کلمۀ «عشق» روی تصویر نمایش داده میشه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«میدرخشه تو سینهم انگار؛ ردپاهای جفای ایام؛ وسوسۀ آدم، مار حوّام؛ مشکل خورده حتی خالقم بام» (همین گوشه / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🖋 آنتوان لوران لاووازیه در سال 1743 در خانوادهای ثروتمند در پاریس به دنیا آمد. پدرش ژان لوران لاووازیه وکیل پارلمان پاریس بود، که در آن زمان بالاترین مرجع قضایی در فرانسه شمرده میشد. ژان آنتوان لاووازیه میخواست تنها پسرش راه او را دنبال کند و در رشتۀ حقوق و وکالت سرگرم فعالیت شود. اما لاووازیۀ جوان فکرهای دیگری در سر داشت. او بر حسب وظیفه در رشتۀ حقوق درس خواند و در سال 1764 مدرک رسمی در این رشته گرفت اما هرگز به شغل وکالت نپرداخت. لاووازیه به جای کار حقوقی، عزم خود را جزم کرد که عضو فرهنگستان علوم شود. فرهنگستان علوم تعداد اعضای ثابتی داشت. جاهای خالی در سطوح پایینتر معمولاً با ارتقای افراد به ردههای بالاتر ایجاد میشد. به همین دلیل بود که چهار سال زمان برد تا لاووازیه عضویت آکادمی را به دست بیاورد. حقوق سالیانۀ یک عضو فرهنگستان علوم بسیار کمتر از آن بود که زندگی متوسطی را بشود با آن اداره کرد. اما لاووازیه خودش پول داشت. این پول در پی مرگ مادرش به او به ارث رسیده بود.
🖋 لاووازیه تصمیم گرفت از این پول برای خرید سهام در مزرعۀ عمومی استفاده کند. مزرعۀ عمومی یک شرکت تجاری بود که به نفع حکومت پادشاهی مالیات جمع میکرد. ... کار او در این زمینه غالباً با علایق و پژوهشهای علمیاش تداخل پیدا میکرد. ... لاووازیه نتایج کارهایش در مبارزه با تجارتِ مالیاتگریزِ توتون و تنباکو را به مافوقش ژان آلکسی پولز دُ شاتِنیول گزارش میداد. ... پولز در سال 1770، پس از مرگ همسرش، دخترش را از مدرسۀ مذهبیای که در آن درس میخواند نزد خود بازگرداند تا به کارهای خانه برسد. ماریآن پیئرت پولز با اینکه سیزده سال داشت، از همه طرف با پیشنهاد ازدواج روبهرو شد. ... [پدر ماریآن به او پیشنهاد داد که لاووازیه گزینۀ مناسبی برای ازدواج است]. این زوج در شانزدهم دسامبر 1771 با هم ازدواج کردند. عروس چهارده ساله بود و داماد دقیقاً دو برابر او سن داشت. این وصلت هم مثل اکثر ازدواجهای قرن هجدهم در درجۀ اول یکجور معامله و وصلتِ تجاری بود و رابطۀ عاشقانۀ آن در مرتبۀ دوم قرار داشت.
📚 از کتاب «هفت ذهن زیبا»، نوشتۀ دَریل کانینگام، ترجمۀ شهابالدین عباسی 📚
@philosophycafe
🔔 دومین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
🕟 دوشنبه ۱ دیماه
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰
📍مکان: مجتمع خدمات فناوری دانشگاه شریف- واحد ۳۰۵
💢 جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام به آیدی تلگرام @SharifSophia مراجعه فرمایید.
🗯 کتابی هست به اسم «ساختن قصۀ برند» که دانلد میلر نوشته و در سال 2017 منتشر شده. این کتاب در ایران با اسم «هر برند یک قصه است»، با ترجمۀ رسول بابایی و توسط نشر اطراف چاپ شد. کتاب روی این ادعا سوار میشه که اگه شما از کلمات اشتباهی برای صحبت دربارۀ محصولتون استفاده کنین، هیچکس اون محصول رو نمیخره. ادعای دومی که کتاب روی اون سوار میشه اینه که بازاریابها و صاحبان کسبوکار برای اینکه بتونن ارتباط مؤثری با مشتریهاشون بگیرن، هزینههای زیادی خرج میکنن که بخش زیادی از این هزینهها در واقع هدر میره و هیچ ارتباط مؤثری رو شکل نمیده. توی دنیایی که پر از صدا و هیاهو هست (هر گوشهای یه کسی داره ویدئو ضبط میکنه از خودش یا یه چیزی مینویسه و غیره)، اینقدر نویز وجود داره که صدای صاحبان کسبوکار به مشتریها یا نمیرسه، یا اگه هم برسه، بلافاصله صدای بعدی جای اون صدا رو میگیره.
🗯 ما نمیتونیم سروصداهای جهان رو قطع و خاموش کنیم، پس باید اون حرفی که میزنیم، دارای یه ساختار و نظامی باشه که وقتی به مشتری میرسه، بتونه تأثیر خودش رو روی مشتری بذاره. میلر توی این کتاب میخواد چنین ساختار و نظامی رو به مخاطب خودش معرفی کنه. اون ساختار و نظام، همون چیزی هست که میلر اسمش رو میذاره «قصه» و قصه رو دارای هفت مؤلفه میدونه: «جان کلام هر قصهای که شنیده یا دیدهایم کموبیش از این قرار است: شخصیت داستان در راه رسیدن به چیزی با مشکل روبهرو میشود. در اوج ناامیدی، یک راهنما به زندگیاش پا میگذارد، نقشهای به او میدهد و او را به اقدام فرامیخواند. آن اقدام مانع از شکست او میشود و در نهایت به موفقیت میرسد. تمام قضیه همین است.»
🗯 میلر چند تا تأکید زیاد توی توصیههاش به بازاریابها داره. یکی از این توصیهها اینه که وقتی تبلیغات رو بر اساس هفت مؤلفۀ بالا چیدیم، نباید کسبوکار رو در نقش قهرمان بذاریم؛ این اشتباهیه که خیلی از کسبوکارها توی تبلیغاتشون انجام میدن. مشتری باید در نقش قهرمان باشه و کسبوکار باید در نقش راهنمایی باشه که قراره وارد زندگی قهرمان بشه. همچنین پیام تبلیغات باید واضح باشه؛ مشتری نباید حس گمگشتگی پیدا کنه. کسبوکارهایی که مشتریهاشون رو وارد یه قصۀ واضح و خوب بکنن، به یاد میمونن، بقیۀ کسبوکارها فراموش میشن. مشکل اکثر تبلیغها و بازاریابیهایی که کارآمد نیستن، از نظر میلر اینه که محتوای اینها پیچیدهست؛ قصه باعث سادگی محتوا میشه.
🗯 چیزی که موقع خوندن این کتاب خیلی به چشمم میومد، این بود که احساس میکردم توی قسمتهای زیادی از کتاب، من به صورت مستقیم و غیرمستقیم دارم با تبلیغات روبهرو میشم. این رو در نظر داشته باشیم که دانلد میلر یه شرکتی داره به اسم «استوریبرند» که کارش بازاریابیه و به کسبوکارها آموزش میدن که چطور باید به روش بهتر بازاریابی کنن. در نتیجه احساس من اینه که کل این کتاب یه بخشی از بازاریابی برای شرکت «استوریبرند» هست. برای من مثل این میمونه که مثلاً یه نفر دربارۀ یه متفکر کتاب بنویسه و توی جاهای مختلف این کتاب، به صورت مستقیم و غیرمستقیم این رو بگه که نویسنده یه مؤسسۀ آموزشی داره و اونجا متفکرهای دیگهای رو هم تدریس میکنه و آدمهایی که اندیشههای اون متفکرها رو یاد گرفتن، الان زندگیهای بهتری دارن.
📢 من نمیخوام ارزش کلی این کتاب رو زیرسوال ببرم. این کتاب زبان واضحی داره و معلومه که داره چی میگه. و احتمالاً آدمهای زیادی در سراسر دنیا از آموزههای این کتاب توی بازاریابیهای خودشون استفاده کردن؛ این رو میتونم از طریق نظرات کاربران توی سایتهایی مثل آمازون ببینم. منتها در نهایت امر، من احساس میکنم با نوعی «نافرهیختگی» توی این کتاب مواجه هستم؛ و این «نافرهیخگی» به طور خاص توی مثالها و وعدههای نویسنده خیلی بروز و ظهور داشت (مثلاً تصور نویسنده دربارۀ قصه و نسبتش با سینما و اون فیلمهایی که مثال میزنه). به خاطر همین من وقتی داشتم این کتاب رو میخوندم، همهش با نوعی تردید و شاید حتی عذاب وجدان طرف بودم که آیا اصلاً خوندن این کتاب (و به اشتراک گذاشتنش با دیگران) کار درستیه یا نه. آیا واقعاً من یک انسان فرهیختهم که بالاتر از سطح این کتاب قرار میگیرم؟ یا من از یه قبیلۀ دیگهم (قبیلۀ علوم انسانی یا دانشگاه یا چنین چیزهایی) که ارزشهام صرفاً متفاوته با ارزشهای قبیلهای که این کتاب بهش تعلق داره؟ ارزشهایی که هیچکدوم بر هم برتری ندارن.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«رقص بارون و نور؛ قصۀ ابر رو میسازه؛ قصۀ کودکیهامه؛ قصۀ دلشکستهها؛ شبِ تاریکمون؛ روشن میشه با ستاره؛ من به دنیا میام دوباره؛ توی آغوش سرد ماه» (آغوش / بهرام نورایی)
@philosophycafe
💢گزارش تصویری اولین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
⏰۲۴ آذرماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
🖋 اولین اشتباه برندها این است که بر آن جنبههایی از محصولشان که به مردم برای بقا و رشد کمک میکند، تمرکز نمیکنند. همۀ قصههای بزرگ دربارۀ بقا هستند؛ بقای فیزیکی، عاطفی، ارتباطی یا معنوی. قصههایی که دربارۀ این موضوعها نباشند توجه مخاطب را جلب نمیکنند. کسی به این قصهها علاقه ندارد. این یعنی اگر محصولات و خدمات شما به بقا، بالیدن، پذیرفتهشدن، یافتن عشق، کسب هویت آرمانی یا پیوند با اجتماعی که از نظر فیزیکی و اجتماعی از افراد دفاع میکند کمک نکند، بعید است موفق شوید چیزی بفروشید. این چیزهایی است که برای مردم اهمیت دارد.
... مغز ما پیوسته اطلاعات را مرتب میکند و روزانه میلیونها دادۀ غیرضروری را دور میریزد. اگر ساعتی را در تالار رقص بزرگی سپری کنیم، مغزمان هرگز به تعداد صندلیهای تالار فکر نخواهد کرد. با این حال، همیشه میدانیم که درهای خروجی کجا قرار دارند. چرا؟ چون مغزمان، برای تضمین بقا، نیازی به دانستن تعداد صندلیهای تالار ندارد، اما دانستن محل خروجیها میتواند موقع آتشسوزی جانمان را نجات دهد.
🖋 ضمیر ناخودآگاه ما همیشه در حال طبقهبندی اطلاعات و ساماندادن به آنهاست و وقتی از قصههای بیربطی از گذشته یا اهداف داخلی شرکت صحبت میکنیم، داریم خودمان را جای صندلیها قرار میدهیم، نه درهای خروجی تالار. ... اما این کار یک مشکل ایجاد میکند. مغز برای پردازش اطلاعات باید کالری بسوزاند و سوزاندن کالری زیاد، خلاف وظیفۀ اصلی مغز است: کمک به بقا و بالیدن.
دومین اشتباه برندها این است که مشتریهایشان را مجبور میکنند برای شناخت محصولاتشان بیش از حد کالری بسوزانند. ولی وقتی افراد مجبور شوند اطلاعات بیربط زیادی را پردازش کنند، کمکم منبع آن اطلاعات بیفایده را نادیده میگیرند تا کالریشان را ذخیره کنند. به عبارت دیگر، در مغز مخاطبهایمان سازوکار بقایی وجود دارد که باعث میشود هر وقت آنها را سردرگم میکنیم، ما را نادیده بگیرند و به حرفمان توجه نکنند.
📚 از کتاب «هر برند یک قصه است»، نوشتۀ دانلد میلر، ترجمۀ رسول بابایی 📚
@philosophycafe
سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
⏰ زمان: دوشنبهها
۲۴ آذرماه ۱۴۰۴
۱ دیماه ۱۴۰۴
۸ دیماه ۱۴۰۴
۱۵ دیماه ۱۴۰۴
۲۲ دیماه ۱۴۰۴
۲۹ دیماه ۱۴۰۴
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰
📍مکان: مجتمع خدمات فناوری دانشگاه شریف- واحد ۳۰۵
💢جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام به آیدی تلگرام @SharifSophia مراجعه فرمایید.
🗞 انجمن علمی دانشجویی فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه تهران
از علاقهمندان دعوت میکند برای نخستین شمارهٔ روزنامهٔ سوفیا، با عنوان ویژهنامهٔ این ماه:
همه چیز درباره ما بدون ما، نوشتهها و تأملات خود را ارسال کنند.
این شماره، همزمان با هفتهٔ زن، از منظری فلسفی به پرسشهایی میپردازد که تجربه، صدا و بدن زنانه را نه سوژهای بیرونی، بلکه بخشی از خودِ میدان اندیشیدن میبیند.
📝پارهای از محورهایی که میخواهیم به آنها بپردازیم:
• فشار زیبایی؛ نقدی اگزیستانسیالیستی بر «زیبا بودن» بهمثابه وظیفه
• زن در اندیشهٔ فلاسفهٔ مسلمان؛ بازخوانی انتقادی
• زنان در تاریخ علم و فراموششدگی نظاممند
• بدنِ زن بهعنوان میدان سیاست
• نقد سیاستگذاری زنان بدون حضور زنان
• محدودیت زن در جوامع علمی: سقف شیشهای یا دیوار نامرئی؟
• بحران زمان برای زنان
• مردسالاری چگونه به مردان هم آسیب میزند؟
📌برای ارسال آثار و دریافت اطلاعات بیشتر، با انجمن در ارتباط باشید.
@philosophy_anjoman
@philosophyisl
🖋 برای اینکه بفهمم چرا بسیاری از بازاریابیها و برندسازیها ناکام میمانند به دوستم مارک هارگو زنگ زدم. ...
در ایوان پشتی خانهام نشستیم و کوهی از سؤال روی سرش خالی کردم. ...
مایک در حالی که پایش را روی میز جلوی مبل دراز میکرد، گفت «دلیلی دارد که بیشتر ابزارهای بازاریابی جواب نمیدهند. بازاریابیشان بیش از حد پیچیده است. مغز نمیداند این اطلاعات را چطور پردازش کند. هر چه ارتباط سادهتر و پیشبینیپذیرتر باشد، درک آن برای مغز راحتتر است. قصه به این کار کمک میکند، چون سازوکاری منطقی دارد. اساساً قصه به همه چیز نظم میدهد و در نتیجه، مغز برای فهمیدن اتفاقات به زحمت نمیافتد.»
مایک در ادامه توضیح داد که وظیفۀ اصلی مغز، از بین میلیونها کاری که خوب انجام میدهد، این است که به بقا و شکوفایی فرد کمک کند. هر کاری که مغز انسان در طول روز انجام میدهد به نوعی به فرد و آدمهای مهم زندگی او کمک میکند تا در زندگی پیشرفت کنند.
🖋 مایک پرسید سلسلهمراتب نیازهای آبراهام مازلو را که در دبیرستان آموختیم یادم هست و یادآوری کرد که وظیفۀ اولیۀ مغز استقرار سیستمی است که در آن بتوانیم بخوریم و بیاشامیم و جسممان را زنده نگه داریم. در اقتصاد مدرن و جهانِاولی ما [آمریکاییها]، این به معنای داشتن شغل و درآمدی قابل اتکا است. در مرحلۀ بعد، توجه مغز معطوف به امنیت میشود که لازمۀ آن داشتن سقفی بالای سر و حس بهروزی و قدرتی است که از ما محافظت کند. پس از تأمین غذا و سرپناه، مغز به فکر روابط میافتد که چیزهای بسیاری را دربر میگیرد: از تولیدمثل و رابطۀ جنسی گرفته تا داشتن رابطهای عاشقانه و پیداکردن دوستانی (قبیلهای) که در مخاطرات اجتماعی کنارمان باشند. ...
مایک کمک کرد بفهمم که بشر بدون اینکه بداند، پیوسته محیط خود (حتی تبلیغات) را در پی اطلاعاتی میکاود که در ارضای نیاز ابتدایی و ریشهدار بقا به او کمک میکند.
📚 از کتاب «هر برند یک قصه است»، نوشتۀ دانلد میلر، ترجمۀ رسول بابایی 📚
@philosophycafe
بیش از نیمی از نوآوریهای علوم کاربردی جهان در دست چین است - زومیت https://share.google/KUbEZiaE5KmzPAI94
Читать полностью…
وقتی برای همه چیز از هوش مصنوعی استفاده میکنید.
@PhilosophyCafe ♨️
❗️❗️ با توجه به تعطیلیِ دانشگاه صنعتی شریف، چهارمین جلسه «اندیشه پیشرفت»، برگزار نخواهد شد.
Читать полностью…
🗯 کتاب مصوری هست به اسم «علم مصور: هفت سفر در مسیر اکتشاف» که دنیل کانینگام نوشته و تصاویرش رو ترسیم کرده که در سال 2017 منتشر شده. این کتاب رو نشر پارسه با عنوان «هفت ذهن زیبا: سیر اکتشافی هفت دانشمند» و با ترجمۀ شهابالدین عباسی در سال 1404 منتشر کرده. وقتی صحبت دانشمندها بشه، عموماً ذهنها میره سمت داروین، نیوتن و اینشتین. ولی دانشمندهای زیادی بودن در طول تاریخ که کارهای مهمی انجام دادن، اما کمتر شناختهشده هستن و یا کمتر مورد ستایش و تقدیر قرار گرفتن. اونها چقدر روی دانش بشر تأثیر گذاشتن؟ زندگیشون چطوری بوده؟ برای چه اهدافی مبارزه میکردن؟ موفقیتها و شکستهاشون چی بوده؟ و کشفهای اونها چه نقشی در تصویر کلی علم به جا گذاشته؟
🗯 کانینگام توی این کتاب هفت تا دانشمند رو انتخاب کرده و زندگیهاشون رو تعریف کرده؛ دانشمندهایی که عموماً نادیده گرفته شدن. این 7 دانشمند عبارتن از: آنتوان لاووازیه، مِری اَنینگ، جورج واشینگتن کاروِر، نیکلا تسلا، آلفرد وگنر، جاسلین بِل برنِل و فرِد هُیل. این هفت دانشمند به خاطر مسائلی از قبیل جنسیت، نژاد، جنون، فقر و حتی ثروت بیش از حد، اونطور که باید به رسمیت شناخته نشدن. کانینگام سعی کرده زندگی شخصی این هفت نفر رو به دستاوردهای علمیشون گره بزنه و این دو تا ماجرا (زندگی شخصی و دستاوردهای علمی) رو در هم تنیده تعریف کنه. مثلاً لاووازیه یکی از کسانی بود که قانون پایستگی جرم (ماده نه از بین میره و نه به وجود میاد) رو کشف کرد. همچنین لاووازیه معتقد بود که عناصر باستان (هوا، آب، آتش و خاک) از اتمهای مجزایی تشکیل شدن که تعداد این اتمها همیشه در جهان ثابته.
🗯 یکی از کارهای مهم لاووازیه این بود که سعی کرد عناصر و مواد شیمیایی رو نامگذاری و طبقهبندی کنه. اون به کمک چند نفر دیگه نظام طبقهبندی جدیدی رو ارائه داد که پیشگام جدول تناوبی عناصر بود. لاووازیه با همۀ این خدمات علمی، در دوران حکومت وحشت فرانسه (بعد از انقلاب 1789)، در سال 1794 توی پاریس اعدام شد. مری اَنینگ 6 سال بعد از اعدام لاووازیه توی انگلستان و در یه خانوادۀ فقیر به دنیا اومد. انینگ شغل خانوادگیشون رو که فروش سنگهای فسیلی به گردشگرها بود، ادامه داد و از این طریق بود که اون آشنایی خوبی با فسیلها پیدا کرد و تبدیل به یه دیرینهشناس خودآموز شد. انینگ هیچ وقت نتونست توی دانشگاه رشتۀ زمینشناسی بخونه (زنها اون زمان توی بریتانیا نمیتونستن توی دانشگاه شرکت کنن، نمیتونستن رأی بدن و یا شغل دولتی داشته باشن)، هیچ وقت هم نتونست رشتۀ دیرینهشناسی بخونه (اون زمان هنوز دیرینهشناسی یه حوزۀ مستقل مطالعاتی محسوب نمیشد). انینگ کل عمرش رو فقیر زندگی کرد.
🗯 جورج واشینگتن کارور سیاهپوست بود و یکی از آخرین امریکاییهایی بود که در دوران بردهداری به دنیا اومد (سال 1865). اون به احتمال زیاد همجنسگرا بود، ولی اطلاعات تاریخی موثقی وجود نداره که این مسئله رو به صورت قطعی تأیید کنه. تسلا احتمالاً بیجنسگرا بود؛ یعنی هیچ گرایش یا میل جنسیای به دیگران نداشت. ما امروز صرفاً بر اساس یه سری از نامهها و مشاهدات شخصی و خاطرات به جامونده میتونیم حدسهایی دربارۀ زندگی شخصی این افراد داشته باشیم. آلفرد وگنر (دانشمند بعدیای که توی این کتاب بهش پرداخته شده)، توی حوزۀ زمینساخت صفحهای فعالیت میکرد و دربارۀ حرکات بزرگمقیاس توی سنگکُره مطالعه داشت. اون مفهوم «پانگهآ» رو مطرح کرد که میگه میلیونها سال قبل همۀ قارهها به هم متصل بودن.
📢 به نظرم زندگی و سرنوشت لاووازیه نکتۀ جالبی داره. چرا یه دانشمند مهم باید توسط انقلابیون و به وسیلۀ گیوتین، سرش از بدنش جدا بشه؟ ژوئیه 1789 معترضهای خشمگین پاریسی برای تصرف مهمّات به زندان باستیل هجوم بردن. لاووازیه به عنوان کمیسر عالی ادارۀ باروت (که یه مقام حکومتی محسوب میشد) تلاش کرد که شورای ملّی رو مجاب کنه که باروتها رو به جای امنتری منتقل کنن و این اتفاق رخ داد. ولی هر چی شتاب انقلاب بیشتر میشد، لاووازیه بیشتر تلاش میکرد که از سیاست فاصله بگیره. اون یه نامۀ سرگشاده توی روزنامۀ لو مونیتر یونیوِرسِل منتشر کرد و نوشت که حقوقهاش رو توی چهار مقام از پنج مقام دولتیای که داره، کاهش داده. بعدش تنها مقامی که برای خودش نگه داشت، سِمتش توی ادارۀ باروت بود. لاووازیه به آیندۀ سیاسی فرانسه خوشبین بود و فکر میکرد جمهوری فرانسه (حکومت بعد از انقلاب)، برجستهترین دانشمند کل فرانسه (یعنی لاووازیه) رو نادیده نمیگیره. لاووازیه در هشتم مه 1794 به همراه 28 نفر دیگه اعدام شد.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«مثل یه آهِ سرگردون، تو کلی گوش بیتفاوت؛ برف روی قلههای البرز، که تاب گرما نیاورد؛ مثل نتیجۀ یه کنکاش، بدون حس و حال کاوش؛ من هیچم» (هیچ / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🖋 دورۀ انقلاب [1789] بود. فرانسه هم وارد عصری پرآشوب شده بود. لاووازیه تا آن زمان خشم ژان پل مارا روزنامهنگار و سیاستمدارِ تندرو را برانگیخته بود. مارا پیش از هر چیز خودش را یک دانشمند میدانست. اولین و بزرگترین جاهطلبیاش این بود که به او مانند نیوتنی دیگر احترام بگذارند. او دوازده کتاب دربارۀ موضوعات متنوعی مانند نورشناسی، فلسفه و الکتریسیته نوشت. با این حال، فرهنگستان از جدیگرفتن نظریههایش امتناع میکرد. مارا خشم و عصبانیت خود را به طور خاص روی لاووازیه متمرکز کرده بود که در مقام نظریهپرداز پیشگام فرهنگستان در زمینۀ احتراق، اهمیتی به پژوهشهای او در زمینۀ آتش، نور و الکتریسیته نمیداد. ... [مارا در یکی از یادداشتهای خصوصیاش آورده:] «من تو را محکوم میکنم، تو ای سردستۀ شیادان، استاد لاووازیه، پسر مردی زمینخوار، نوآموز شیمی و شاگرد نِکِر معاملهگر سهام ژنوی، بازرس بورس، متخصص باروت و شوره، مدیر بانک دیسکانت، منشی پادشاه، عضو فرهنگستان علوم، ... رییس خیانتپیشۀ کمیسیون غذای پاریس، و بزرگترین حقهباز زمانۀ ما».
🖋 مارا در کتابش به نام تحقیق در باب شعلهها، چاپ 1780، ادعا کرد که آتش در فضای بسته خاموش میشود، چون هوا، که قادر نیست بگریزد، فشرده میشود و شعله را خاموش میکند؛ فرضیهای که برای ذهنیت منطقی لاووازیه هیچ معنایی نداشت. ... سرشناسترین اعضای جامعۀ بینالمللی علوم به دیدار لاووازیهها میآمدند. یکی از این افراد جوزف پریستلی انگلیسی بود. پریستلی، مرد روحانی، فیلسوف طبیعی، شیمیدان، مربی، و نظریهپرداز سیاسی بود که به دلیل کشف چندین گاز ناشناختۀ موجود در هوا شهرت داشت. او به لاووازیه راجع به نوع خاصی از هوا گفت که هنگام حرارتدادن کالکسِ سرخِ جیوه (که امروزه آن را به اسم اکسید جیوه میشناسیم) آن را یافت. به گفتۀ پریستلی این هوا خاصیت عجیبی داشت. او تصمیم گرفت یک شمع روشن را در شیشهای محتوی گاز قرار دهد. انتظار داشت شمع خاموش شود، اما برعکس با درخشش بیشتری شعلهور شد. بعد یک مفتول داغ و گداخته در آن قرار داد که مثل آفتاب سرخ شد.
📚 از کتاب «هفت ذهن زیبا»، نوشتۀ دَریل کانینگام، ترجمۀ شهابالدین عباسی 📚
@philosophycafe
🖋 شاید مهمترین اثر ماریآن [همسر آنتوان لاووازیه] ترجمۀ رسالۀ در باب فلوژیستون و ساخت اسیدها اثر ریچارد کِروان باشد. او این اثر را ترجمه کرد و به نقد آن هم پرداخت و پانوشتهایی بر آن افزود و خطاهایی را که در زمینۀ شیمی در سراسر این رساله رخ داده بود، برشمرد. ماریآن دورههایی را در شیمی گذرانده بود و به همین دلیل توانایی بیشتری داشت که به همسرش در آزمایشگاه کمک کند. او در زمینۀ طراحی و نقاشی هم نزد ژاک لویی داوید نقاش نوکلاسیک فرانسوی، شاگردی کرده بود. این مهارتها او را قادر ساخت همۀ تصویرهای مربوط به تجهیزات و آزمایشهای لاووازیه را که در کتابهای منتشرشدۀ او آمدهاند، بکشد. آیا ماریآن دانشمند بود؟ میشود گفت او کاری بیشتر از فعالیتهای مقدماتیای که دانشجویان دورۀ لیسانس انجام میدهند، انجام نداد. و شاید همینطور بوده است. ولی ما لیسانسهها را هم دانشمند تصور میکنیم، پس چرا ماریآن را دانشمند به حساب نیاوریم؟
🖋 پس از سیزده سال زندگی زناشویی [بین ماریآن و لاووازیه]، ماریآن با یکی از همکاران همسرش به نام پیئر ساموئل دونِمور رابطۀ دوستی برقرار کرد. این رابطه چنان با احتیاط و رازپوشی همراه بود که هیچ کس تا پیش از مرگ لاووازیه از آن مطلع نشد. در سال 1775 لاووازیه به سِمت کمیسر عالی ادارۀ سلطنتی باروت و شوره (نیترات پتاسیم) منصوب شد. او و ماریآن سپس به ساختمان جدیدی نقل مکان کردند که در زرّادخانۀ پاریس و در نزدیکی زندان باستیل، برای این اداره بنا شده بود. لاووازیه در آنجا آزمایشگاهی بسیار جدید و مجهز برای خودش ساخت. تحت سرپرستی او پژوهش دربارۀ باروت به یک برنامۀ علمی نظامی تبدیل شد. او مجموعه طرحهایی برای یافتن بهترین روشهای استخراج شوره یا نیترات پتاسیم [که در ساخت باروت از آن استفاده میشد] و تهیۀ شورۀ مصنوعی ابداع کرد. او همچنین میخواست به شناخت دقیقتری از ویژگیهای شیمیایی باروت دست پیدا کند. این برنامهها آنقدر موفق بودند که در 1776 کشور بیش از اندازۀ کافی باروت در اختیار داشت و میتوانست برای انقلابیهای امریکایی باروت ارسال کند.
📚 از کتاب «هفت ذهن زیبا»، نوشتۀ دَریل کانینگام، ترجمۀ شهابالدین عباسی 📚
@philosophycafe
💢گزارش تصویری دومین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
⏰۱ دیماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
جشن پیروزی نور بر تاریکی
✍️مریم روشنبین: عضو شورای علمی اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
ویژهنامۀ پاییزی
🔸در آستانهٔ شب چله (یلدا) و به مناسبت ثبت جهانی جشن دیوالی، لازم دیدم نگاهی تطبیقی به هماهنگیها و همپوشانیهای معنایی و آیینی این دو جشن پاییزی بیندازم. با وجود آنکه پژوهشگران بارها در گفتارهای خود به خویشاوندی عمیق فرهنگی ایران و هند ـ همچون دو خواهر تمدنی ـ اشاره کردهاند، در عمل رویکردهای پژوهشیِ رایج در هر دو حوزه کمتر به این مشابهتها توجه نشان داده است. بسیاری از پژوهشگران هندی شناخت دقیقی از ایران باستان ندارند و در مقابل، پژوهشگران ایرانی اغلب پدیدههای فرهنگی ایران را در قیاس با یونان، روم و بینالنهرین میسنجند و حوزهٔ هند را کمتر وارد گفتوگو میکنند.
🔸نگارنده، افزون بر مطالعات کتابخانهای دربارهٔ فرهنگ هند و نیز بر پایهٔ تجربهٔ همزیستی، متوجه شباهتهایی معنادار میان جشن دیوالی، شب چله (یلدا) و نیز جشن مهم دیگر ایرانی، یعنی مهرگان، شده است.
دیوالی: جشن نور و پیروزی
🔸دیوالی یا «جشن چراغها» از مهمترین جشنهای هندوست و از نظر جایگاه فرهنگی و اجتماعی میتوان آن را همسنگ نوروز در ایران دانست. این جشن پنجروزه با آیینهایی چون روشنکردن چراغ، آتشبازی، دید و بازدید، پذیرایی با شیرینی، کشیدن رنگولی، و خانهتکانی پیش از جشن همراه است. خانهها چراغانی میشوند و هر شهر و روستا با آیینهای محلی خاص خود به پیشواز دیوالی میرود.
🔸در روایتهای کلاسیک، دیوالی یادآور بازگشت رامَه و پیروزی او بر نیروهای شر است؛ پیروزی نور بر تاریکی و پیمانداری بر پیمانشکنی. این جشن در متون کهن با عنوانهایی مرتبط با «چراغ» یاد شده و در گذر زمان دچار تحولاتی آیینی و تفسیری شده است.
از نظر زمانی، دیوالی جشنی پاییزی است که بر پایهٔ تقویم قمری–شمسی باستانی هند (مشابه تقویم)، در میانهٔ ماه کارتیکَه (Kārtika) برابر با آبان برگزار میشود؛ شبی بیماه که در آن، چراغها نماد غلبهٔ نور بر تاریکیاند .
مهرگان و شب چله: پیروزی نور بر تاریکی
🔸با همین چشمانداز، میتوان شباهتهای دیوالی را با جشن مهرگان و شب چله دریافت و حتی فراتر از آن، همانندیهایی میان رفتارهای آیینیِ پیش از دیوالی و آیینهای پاکسازی پیش از نوروز مشاهده کرد.
🔸مهرگان، جشن ستایش ایزد مهر (میترا)، قدمتی پیشاهخامنشی دارد و در منابع گاه بهعنوان جشن پیروزی فریدون بر ضحاک، یعنی غلبهٔ خیر بر شر، تفسیر شده است . همچنین این جشن با فصل برداشت محصول و نظم کیهانی مرتبط دانسته میشود.
🔸شب چله یا یلدا، در اصل به نظام شمارش زمان در «زمستان بزرگ» بازمیگردد؛ این جشن که احتمالاً برای آذر برگزار میشده پایان فصل پاییز و شروع فصل زمستان را نوید میداده است. در دوران اسلامی شاید به دلایل محدودیت مذهبی و برای حفظ جشن به شب چله تغییر نام پیدا کرده و در ارتباط با انقلاب زمستانی قرار گرفته است. نمادهایی که بر خوان شب چله نهاده میشود همگی تأکید ویژه بر رنگ سرخ یا ارغوانی دارد، یادآور نور و روشنی. تأکیدی که در دیگر جشنهای ایرانی به این شدت دیده نمیشود. بهنظر میرسد این جشن جشنی مردمی بوده و ارتباط چندانی با تقویم رسمی آن روزگاران نداشته است. در گذر زمان و بر اثر تحولات زبانی و فرهنگی، نام «یلدا» ـ واژهای سریانی به معنای «زایش» ـ برای این شب رواج یافته است.
جمعبندی
🔸بهنظر میرسد با اندکی درنگ و توجه به این همزمانیها و همپوشانیها شاید بتوان به مشابهتهای بیشتری دربارۀ سنتهای هند و ایران و از خلال آن به سنتهای هندوایرانی و پیشاهندوایرانی دست یافت. به باور نگارنده شباهتهای میان دیوالی، مهرگان و شب چله، شایستهٔ بررسیهای تطبیقی عمیقتر است. و ما را در دریافت تصویری بهتر و روشنتر از گذشتۀ خود یاری میدهد.
اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
@Atusa_thinktank
🖋 در روزگاری زندگی میکنیم که علم آماج حمله است. زمانهای است که متخصصان در حوزههای خود آشکارا مورد تمسخر سیاستمداران قرار میگیرند و واقعیات، ظنّ و گمان انگاشته میشوند. زمانهای است که شواهد و قرائن را نادیده میگیرند چون غرایز شخصی را مهمتر به حساب میآورند. اینترنت و رسانههای خبریِ قدیمیتر انباشته از اطلاعات گمراهکننده یا دروغهای آشکار میشوند. در میان این دریای اطلاعات چگونه بهترین مسیر را برای یافتن حقیقت انتخاب کنیم و با احتیاط پیش برویم؟ ...
تاریخ علم در اروپا و ایالات متحده تا میانۀ قرن بیستم تا اندازۀ زیادی تاریخ دانشمندان سفیدپوست و مرد بوده و به ندرت مجالی برای کسانی با رنگ پوست و جنسیت دیگر وجود داشته است.
🖋 مِری اَنینگ [دیرینهشناس و گردآورندۀ فسیل انگلیسی، سدۀ نوزدهم] و واشینگتن کاروِر [گیاهشناس و آموزگار آمریکایی، سدۀ نوزدهم و بیستم] چهرههایی بارز و برجستهاند به این سبب که استثنا هستند. آنها با دشواری و موانعی روبهرو میشوند که دانشمندان سفیدپوست و مرد و ثروتمندتری مانند آنتوان لاوازیه و آلفرد وگنر [زمینشناس و هواشناس آلمانی، سدۀ بیستم] مجبور نبودند با آنها و دستوپنجه نرم کنند. دانشمندان گروه دوم [لاوازیه و وگنر] آزادی عمل داشتند که تا هر جا دلشان میخواست علایق خود را دنبال کنند و فعالیتهایشان را گسترش دهند.
چه تعداد زنان یا رنگینپوستان درخشانی در طول قرون متمادی در مزارع و کارخانهها پژمردند و راهشان برای کسب علم و آموزش بسته شد؟ بشر به طور کلی، به این سبب از چه میزان پیشرفت محروم شد؟ آیا آهنگ پیشرفتِ علمی، به این علت که بخشهایی از جامعه، به دلیل جنسیت، نژاد یا طبقه اجازه و امکان ترقی نیافتند، کُندتر از آن چیزی بود که میتوانست باشد؟ هرگز نمیتوانیم پاسخ این سؤال را با اطمینان خاطر بدانیم. اما کموبیش یقین است که پیامدهای منفیای برای بشر داشته است. آموزش اکثر مردم در کل به نفع جامعه است.
📚 از کتاب «هفت ذهن زیبا»، نوشتۀ دَریل کانینگام، ترجمۀ شهابالدین عباسی 📚
@philosophycafe
📜 شبهخودخواهی.
اکثر آدمها، هر فکری هم که دربارهی «خودخواهی»شان بکنند و هر حرفی هم که دربارهاش بزنند، در کل زندگیشان هیچ کاری برای منِ خودشان انجام نمیدهند: آنچه میکنند برای شبحِ منشان است؛ شبحی که خودش را در ذهن اطرافیان آنها شکل داده و به آنها منتقل شده است. در نتیجه همهی آنها در مهی از عقاید غیرشخصی و نیمهشخصی و ارزیابیهای بیاساس و گویی شاعرانه سرگرداناند، یعنی شخصی در ذهن شخصی دیگر و آن شخص دیگر هم در ذهن دیگران_دنیای عجیبی از اشباح که در عین حال میداند چهطور عقلانی جلوه کند! این مه عادات و عقاید تقریباً مستقل از آدمهای داخلش وجود دارد و گسترش مییابد، در همین مه است که نتیجهی هولناک داوریهای عام دربارهی «انسان» واقع میشود_همهی این آدمها، که برای خودشان ناشناختهاند، به انتزاع بیروح «انسان» باور دارند، یعنی به یک افسانه. و هر تغییری که داوریهای افراد قدرتمند (مثل شهریاران و فیلسوفان) در این انتزاع ایجاد کند تأثیر خارقالعاده و بهشدت نامتناسبی بر اکثریت انسانها میگذارد_صرفاً چون در بین این اکثریت هیچکس قادر نیست در مقابل آن افسانهی رنگپریدهی عامْ منی واقعی برای خودش برپا کند که برایش دستیافتنی و قابل درک باشد، و به این ترتیب آن افسانه را از میان بردارد.
----------------
📚📚 «سپیدهدم» / نیچه / ترجمه: رضا ولییاری / دفتر دوم پارهی ۱۰۵
----------------
✅ @PhilosophyCafe ✅
🖋 «قصه» قدرتمندترین ابزار برای ساماندهی اطلاعات است و به کمک آن دیگر مردم مجبور نمیشوند کالری زیادی برای طبقهبندی اطلاعات بسوزانند. ... قصه وسیلۀ فهم است. قصه هدفی عالی برای ما تعیین میکند، چالشهای رسیدن به آن را برایمان مشخص میکند و برنامۀ عبور از آن مشکلات را در اختیارمان میگذارد. وقتی اجزای قصۀ مرتبط با برندمان را تعریف میکنیم، نقشهای درست میکنیم که مشتری با کمک آن از محصولات و خدماتمان استفاده میکند. ...
روایتی که از کسبوکار به بیرون (و البته داخل محیط کارتان) ارائه میشود، باید واضح باشد. در قصهها، مخاطب همیشه میداند قهرمان کیست، چه میخواهد، برای رسیدن به خواستههایش باید بر چه کسی غلبه کند، اگر پیروز نشود چه اتفاق غمانگیزی میافتد و اگر پیروز بشود چه اتفاق مسرتبخشی رخ خواهد داد. اگر مخاطب نتواند به این سؤالهای اساسی پاسخ دهد، از سینما بیرون میرود و فیلم هم فروش نمیکند. اگر فیلمنامهنویس از این قواعد تخطی کند، احتمالاً دیگر هیچ وقت کاری گیرش نمیآید.
🖋 این موضوع دربارۀ برندتان هم صدق میکند. مشتریها سؤالهایی دارند که درونشان شعله میکشد و اگر به آنها پاسخ ندهیم، به سراغ برند دیگری میروند. اگر ندانیم مشتری چه میخواهد، این خواسته چه دردی از او دوا میکند و بعد از استفاده از محصولات و خدمات ما زندگیاش چه شکلی میشود، باید بیخیال موفقیت در کارمان شویم. چه موقع نوشتن قصه و چه هنگام فروش محصول، باید پیاممان واضح باشد. همیشه. ... اگر گیجشان کنی، میبازی.
کسبوکار دشمنی درنده و موذی دارد که اگر آن را شناسایی نکنیم و شکست ندهیم، دمار از روزگارمان در میآورد. این دشمن همان همهمه یا نویز است. همهمه بیش از مالیات، رکود، شکایتهای حقوقی، افزایش نرخ بهره و حتی طراحی نامرغوب محصول، ایدهها و محصولات و خدمات را نابود کرده است. منظورم همهمۀ درون شرکت نیست؛ بلکه آن همهمهای است که در جایگاه کسبوکار ایجاد میکنیم.
📚 از کتاب «هر برند یک قصه است»، نوشتۀ دانلد میلر، ترجمۀ رسول بابایی 📚
@philosophycafe
🔸شرح مختصر از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»:
اندیشۀ پیشرفت را در سادهترین تعریف میتوان به این صورت در نظر گرفت: «وضعیت انسان در طول تاریخ و به طور کلی رو به بهبود بوده است.» این باور را که در اروپای سدۀ هجدهم میلادی و با اوجگیری عصر روشنگری شکوفا شد، میتوان یکی از شالودههای اصلی مدرنیته دانست.
اما در مواجهه با این باور، دو رویکرد عامیانه و معروف وجود دارد: رویکرد اول که همدل با این باور است، به پیشرفتهای علمی و تکنولوژیک و دستاوردهای سیاسی مثل دموکراسی اشاره میکند و معتقد است بشریت در طول تاریخ وضع بهتری پیدا کرده است؛ رویکرد دوم به مسائلی مانند جنگهای جهانی، مشکلات زیستمحیطی، اختلافات طبقاتی و بیمعنایی زندگی در عصر مدرن اشاره میکند و معتقد است که زندگی انسان دچار پسرفت شد.
در این دوره و طی ۶ جلسه و با استفاده از اندیشههای تئودور آدورنو، پل فایرابند، هانس بلومنبرگ و ادوارد سعید میخواهم به زوایای مختلف اندیشۀ پیشرفت نگاه کنم و تلاشم این است که از نگاههای عامیانه به تاریخ فاصله بگیرم.
سعی من این است که با استفاده از اندیشههای این چهار نفر، نگاه جدیدی به مقولات روشنگری، علم، سکولاریزاسیون و استعمار بیندازم.
علی سلطانزاده
🗯 به نظرم یکی از اتفاقات نامبارکی که توی عرصۀ پادکست فارسی (شاید به تبعیت از پادکست انگلیسی) داره رخ میده، اینه که حوزۀ پادکست داره تقلیل داده میشه به موضوع توسعۀ فردی (همونی که خیلیها به اشتباه میگن «روانشناسی»). از این موضوع میگذرم که چرا معتقدم چنین پدیدهای تبعات منفی داره. فکر میکنم توی این وضعیت باید به معرفی پادکستهایی پرداخت که خلاف این جریان دارن شنا میکنن. توی این پست میخوام دربارۀ سه قسمت از پادکست «ماجرای مشروطه» (ساختۀ امیر خادم) بنویسم و توصیه کنم به دوستداران تاریخ معاصر ایران که این سه قسمت رو گوش بدن. من قبلاً هم به معرفی یه قسمت از این پادکست پرداخته بودم و به خاطر همین اون حرفهام رو تکرار نمیکنم.
🗯 قسمت دوم «ماجرای مشروطه» دربارۀ باب و جنبش بابیه در ایرانه. چرا فکر میکنم این قسمت مهمه؟ جنبش بابیه مهمترین جنبش ایران در سدۀ پیش از مشروطه بود. در اهمیت تأثیر جنبش بابیه روی شکلگیری انقلاب مشروطه به جملهای از فاطمه صادقی (پژوهشگر علوم سیاسی) اکتفا میکنم که توی گفتگویی گفته بود: «کسی که جنبش بابیه رو نشناسه، در واقع انقلاب مشروطه رو نمیتونه بشناسه» (نقل به مضمون). این رو در نظر داشته باشیم که مشروطه حدود 60 سال بعد از شروع بابیه رخ داد و وقتی به خیلی از چهرههای مهم مشروطه نگاه میکنیم، یا خودشون بابی بودن، و یا با بابیها معاشرت داشتن. و یکی از دلایل مخالفت مشروعهخواهها با جریان مشروطه همین حضور پررنگ بابیها توی انقلاب بود.
🗯 قسمت سوم «ماجرای مشروطه» دربارۀ دو برادره: میرزا حسینعلی نوری و میرزا یحیی. بعدها اولی به «بها» معروف شد و دومی به «صبح ازل». بعد از اینکه باب با تلاشهای امیرکبیر اعدام میشه، مسئلۀ جانشینی باب بین شاگردان درجۀ اول باب پیش میاد و عدهای بها رو به عنوان جانشین به رسمیت میشناسن و عدهای صبح ازل رو. امیر خادم یه جایی توی این قسمت به نقل از لرد کرزن (از چهرههای مهم توی سیاست ایرانپژوهی) نقل میکنه که در سال 1265 (یعنی بیست سال قبل از مشروطه) حدود نیم میلیون نفر در ایران پیرو بها و صبح ازل بودن. کل جمعیت ایران در اون زمان بعید میدونم از 10 میلیون نفر بیشتر بوده باشه. قسمت سه رو باید در ادامۀ قسمت قبل شنید که از دو شاخهشدنِ جنبش بابیه حرف میزنه.
🗯 قسمت پنجم «ماجرای مشروطه» دربارۀ رویهای به اسم «تنظیمات» هست که در دورۀ میرزا حسینخان سپهسالار انجام شد. شنیدنِ این قسمت هم از این جهت خوبه که این تصورِ رایجِ «رضاشاه، پدر ایرانِ مدرن» رو کمی تعدیل کنه و هم از این جهت خوبه که با یکی از مهمترین (و به تعبیر بعضیها «دغلکارترین») روشنفکرهای ایران آشنا میشیم: میرزا ملکمخان. اهمیت ملکمخان از یه جهت دیگه برای من اینه که اون رو میشه به لحاظ عقاید دینی حد وسط دونست؛ جایی بین سیدجمالالدین اسدآبادی و میرزا فتحعلی آخوندزاده. ملکمخان جزو اولین نفراتی بود که تقلید از اروپاییها رو برای ایرانیها تجویز کرد؛ منتها تقلید مدنظر ملکمخان، تقلید «از صفر تا صد» نبود. برای مثال اون به تفاوتهای بین جوامعی مثل روس و اتریش از یه طرف، و انگلیس و فرانسه از طرف دیگه واقف بود و به لحاظ سیاسی، تقلید از روس و اتریش رو به مصلحت میدونست.
📢 مشروطه به نظرم یکی از مهمترین اتفاقات تاریخ معاصر ایرانه که شبیه به یک چهارراه، مسیر ما رو به اتفاقات مختلف وصل میکنه. کمتر از 20 سال بعد از مشروطه، رضاخان با کودتا به قدرت میرسه؛ آیا این رو باید به معنای شکست مشروطه در نظر بگیریم؟ یکی از دلایل حائری یزدی برای تأسیس حوزۀ علمیۀ قم، این بود که بعد از مشروطه دیدگاههای مردم نسبت به روحانیت خیلی منفی شده بود؛ چرا مشروطه دیدگاه عموم جامعۀ ایران رو به روحانیت منفی کرده بود؟ آیا مشروطه یه خیزش از پایین بود، یا یک نبرد بین صاحبان قدرت؟ و از همه مهمتر اینکه چرا فضای ایران در دورۀ منتهی به انقلاب مشروطه، با مثلاً صد سال پیش زمین تا آسمون متفاوته؟ روزنامه هست، بعضی زنها از حق آزادی پوشش حرف میزنن، مدرسههای مدرن دایر شده، حرف از قانون و دموکراسی گفته میشه، تفاسیر جدیدی از اسلام ظهور میکنن و غیره. آیا همۀ این پدیدهها به همین سادگی قابل تبیین هستن که از غرب وارد شدن؟ مدرنیته مثل آب پشت سدّه که فقط کافی بود دریچۀ سد باز شه تا وارد مرزها بشه؟! یا به تبیین جدیتری نیاز هست؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«کدوم اجتماعه که موند مثل سابق؟ دست میکشم رو کلهم، غول بشه ظاهر؛ نور بشه ساطع، تا که چشمات کور بشه کامل؛ مظلوم نبودم، نتونست زور بگه ظالم» (بشنو / بهرام نورایی)
@philosophycafe
ابوصالح حَمْدون بن احمدبن عمارة القصّار نشابوری را دوستی بمرد و بر بالین وی بود چون او فرمان یافت چراغ بکشت گفتند اندرین وقت چراغ زیادة کنند گفت تا اکنون روغن چراغ آن او بود، اکنون نصیب ورثه است.
#رساله_قشیریه(ص۵۰)
#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری
@PhilosophyCafe🕯️
🖋 بیشترِ شرکتها پولهای هنگفتی را صرف بازاریابی میکنند. همه میدانیم هدردادن پولهایی که با عرق جبین به دست آمده، برای روشهای جدید اما بینتیجۀ بازاریابی تا چه حد ناراحتکننده است. وقتی گزارشها را میبینیم، حیرت میکنیم که کجای کار میلنگد، یا حتی بدتر، شک میکنیم که نکند محصولمان آنقدرها هم که تصور میکردیم خوب نباشد. ولی اگر مشکل از محصول نباشد چه؟ اگر مشکل از شیوۀ حرفزدن ما دربارۀ محصول باشد چه؟
مسئله ساده است. گرافیستها و طراحانی که برای طراحی وبسایت و بروشورهایمان استخدام میکنیم مدرک طراحی دارند و فتوشاپ را خوب بلدند، اما چند نفرشان حتی یک کتاب دربارۀ نوشتن متن مناسب برای فروش محصول خواندهاند؟ چند نفرشان میدانند که چطور باید پیام کسبوکارتان را شفاف بگویید تا مخاطبها به آن توجه کنند؟ و بدتر از آن، چنین شرکتهایی فقط به پول شما چشم دارند و اهمیتی نمیدهند که در قبال پرداخت این پول چیزی عاید شما میشود یا نه.
🖋 واقعیت این است که وبسایتهای خوشگل محصولات را نمیفروشند. این کلمات هستند که کالاها را میفروشند. اگر پیاممان را واضح بیان نکنیم، مشتریها به ما توجه نمیکنند.
پرداخت پول به شرکتهای طراح، پیش از روشنکردن پیام، فقط هدردادن پول و آب در هاون کوبیدن است. مشتریان بالقوه فقط صدایی نامفهوم میشنوند.
و اما شفافکردن پیام هم کار راحتی نیست. یکی از مشتریها این کار را مثل خواندن برچسب روی بطری از داخل بطری توصیف میکرد؛ همانقدر مشکل. قابل درک است. ... وقتی کسبوکارها پیامشان را صاف و پوستکنده میگویند، میتوانند وبسایتهایی با کیفیت بسازند و مطالب راهنمای فوقالعاده بنویسند، مشتریان ایمیلهای آنها را باز میکنند و به نامههای فروششان پاسخ میدهند.
📚 از کتاب «هر برند یک قصه است»، نوشتۀ دانلد میلر، ترجمۀ رسول بابایی 📚
@philosophycafe
🗯 «ناسیونالیسم» اسم مقالهای از جورج اورول هست که سال 1945 منتشر شد و امسال نشر پارسه این مقاله رو با ترجمۀ سودابه قیصری به فارسی چاپ کرد. گرگوری کلایز (استاد بازنشستۀ تاریخ توی دانشگاه لندن و نظریهپرداز سیاسی) این مقالۀ اورول رو یه منبع کلیدی برای فهم رمان «1984» میدونه که 4 سال بعدش منتشر شد. توی این مقاله اورول از واژۀ «ناسیونالیسم» برای توصیف یه گرایشی بین آدمها استفاده میکنه؛ گرایشِ تفکر بر حسب «وجهۀ رقابتی». استدلال اورول اینه که این نحوۀ تفکر باعث میشه که آدمها از عقل سلیم دور بشن و واقعیات اجتماعی و سیاسی رو به راحتی نادیده بگیرن. البته اورول خودش هم تذکر میده توی این مقاله که اون داره واژۀ «ناسیونالیسم» رو به معنایی متفاوت با عرف به کار میبره.
🗯 اورول در واقع یه پدیدۀ اجتماعیای رو توی جوامع مختلف مشاهده کرده که بسیار شایع شده و اسمی براش وجود نداره. به خاطر همین کلمۀ «ناسیونالیسم» رو اخذ کرده و روی این گرایش فکری شایع در کشورهای مختلف گذاشته. به سرعت هم مقالۀ اورول به زبانهای مختلف مثل فرانسه، هلندی، ایتالیایی و فنلاندی ترجمه شد و فکر میکنم این نشون میده که گویی این حرفها مخاطب خودش رو خیلی زود توی اروپا پیدا کرد؛ هر چند بعضی از جزئیات این مقاله که عموماً برای مخاطب انگلیسیزبان مناسب بود، توی ترجمههای این مقاله نیومد و حذف شد. این رو در نظر داشته باشیم که این مقاله توی آخرین روزهای جنگ جهانی دوم نوشته شد و زمانی بود که اروپا داشت تأثیرات مخرب جنبشهای سیاسی رو با چشمهای خودش مشاهده میکرد.
🗯 توی فضای فکری اون زمان اروپا و امریکا، نازیسم به عنوان یه مثال شایع و رایج استفاده میشد در توضیح این مطلب که ناسیونالیسم چطور میتونه باعث ویرانی بین گروههای مردم بشه و جهل رو بین اون گروهها تحریک کنه. به نظرم کار اصلیای که اورول توی این مقاله میکنه اینه که نازیسم رو کنار شکلهای دیگۀ ایدئولوژیهای «ناسیونالیستی» (به معنایِ اورولیِ کلمه) میذاره تا یه جمعبندی کلی انجام بده و کارکرد ناسیونالیسم رو زیرسوال ببره. اورول ناسیونالیسم رو از نظر خودش اینطور تعریف میکنه: «خوی یکیپنداشتنِ خود با یک ملت یا واحدی دیگر... و قراردادنِ آن ورای خیر و شر و اینکه وظیفۀ دیگری جز پیشبردنِ منافع آن نداری». اگه این تعریف ناسیونالیسم از اورول رو بپذیریم، صفحات تاریخ پر از انسانهاییه که ناسیونالیست بودن؛ فرقی نمیکنه تاریخ مدرن یا پیشامدرن، غرب یا شرق، توسعهیافته یا توسعهنیافته، چپ یا راست.
🗯 منظور اورول از ناسیونالیسم، وفاداری صرفاً به هویات سیاسی نیست، بلکه شامل هویاتی مثل دین، نژاد، ایدئولوژی یا هر ایدۀ انتزاعی دیگهای هم میشه. خود اورول برای اینکه منظور خودش رو بهتر برسونه، این مثالها رو میزنه که از نظرش ناسیونالیسم شامل این مکاتب هم میشه: کمونیسم، کاتولیکگرایی سیاسی، صهیونیسم، یهودستیزی، تروتسکیسم و صلحگرایی. اورول تذکر میده که منظورش از «ناسیونالیسم» متفاوته با اون چیزی که دیگران تحت عنوان «میهنپرستی» (یا میهندوستی) میدونن. اورول مینویسه: «میهنپرستی ذاتی دفاعی ... دارد. برعکس آن، ناسیونالیسم ذاتاً میل به قدرت دارد». اورول از این جهت از واژۀ «ناسیونالیسم» برای توصیف این گرایش استفاده میکنه که واژۀ بهتری برای نامگذاری این گرایش پیدا نکرده.
📢 جالبترین ویژگی یه ناسیونالیست از نظر من اینه که تشابه بین مجموعهای همسان از واقعیتها رو نادیده میگیره. مثلاً یه محافظهکار بریتانیایی از خودمختاری بریتانیا توی اروپا دفاع میکنه و همزمان بدون اینکه احساس تناقض کنه، با خودمختاری هندوستان مخالفت میکنه. یه روسوفیل (طرفدار روسیه) وقتی آلمانها روسها رو دار زدن، این رو سندی از بربریت و توحش میدونه، ولی وقتی همین کار رو روسها با آلمانها کردن، خیلی پرشور و با حس «حقشون بود» با این پدیده روبهرو میشه. وقتی حکومت مورد تأیید من هزاران نفر رو میکشه، من کوچیکترین انتقادی نمیکنم، چون معتقدم این هزاران نفر باید کشته میشدن تا اون آرمان بزرگ محقق بشه؛ ولی وقتی حکومتی که باهاش مخالفم صد نفر رو بکشه، شروع میکنم داد و بیدادکردن که «چرا طرفدارهای فلان حکومت لال شدن؟».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«من بهت گفتم رشد سهم اونه؛ که همیشه شعورش بچربه به اصولش؛ چون راه خیلی سخته، مقصد هم خیلی دوره» (غیر اینه مگه؟ / بهرام نورایی)
@philosophycafe
⚜️گروه تلگرامی دانش و
اندیشه برگزار میکند ⚜️
⭐️عنوان کنفرانس:
امکان عقلانیت انتقادی از نگاه آدورنو
👤 سخنران:
آقای علی سلطان زاده
دانشجوی دکترای فلسفه ی علم
🗓زمان:
🗓سه شنبه ۱۴۰۴/۹/۱۸
🔜ساعت ۲۱
✨ محل برگزاری:
گروه تلگرامی دانش و اندیشه
🔗لینک حضور در جلسه:
/channel/danesh_va_andishe