post_book | Unsorted

Telegram-канал post_book - پریشان‌خوانی

317

پُست‌بوک؛ پاره‌نوشته‌هایی در باب کتاب و فرهنگ ارتباط با ادمین info@postbook.ir

Subscribe to a channel

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4️⃣3️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/11



🔹هتل نزديک يکی از ايستگاه‌های مترو مرکز شهر است و اين به من اجازه می‌دهد که جاهايی از تهران را که پر از موزه‌هايی هم‌چون موزه جواهرات و کاخ‌ها و گالری‌های هنری و کانون‌های موسيقی است و من آنها را نديده‌ام، بازديد کنم. اما برای فردا، ديدار از آرامگاه شهدا در «بهشت زهرا» را به همه اين مکان‌ها ترجيح می‌دهم. به اتاق معمولی هتلی می‌رسم که لابه‌لای ساختمان‌های مسکونی و تجاری قرار گرفته است. ديگر لباس تميز چندانی ندارم، پس پيش از خواب، بايد کمی از لباس‌هايم را با دست بشويم. بعد از پايان عمليات شست‌وشوی کذايی، به خودم طعنه زدم که «خاطرجمع شدم که چرک لباس‌ها از بين رفته، اما اين‌که واقعاً تميز هم شده باشه يا نه، يک مسأله ديگه‌س!» چيزی که مايه خوشحالی من شد اين بود که هتل WiFi دارد و می‌توانم با جهان خارج ارتباط برقرار کنم و بعضی از برنامه‌های چند روز آينده سفر را بچينم. فائزه کارگردان تلويزيون، برای ميزبانی از من در مشهد، دوستش «حامد» را پيشنهاد کرده بود. خدا را شکر که آخرين روز اقامت در ايران را با برنامه قبلی سپری خواهم کرد؛ بنابراين اکنون فقط بايد نگاهی به نقشه افغانستان بيندازم و چشم‌انداز سفرم را ترسيم کنم. وقتی به سفر افغانستان فکر می‌کنم چهار ستون بدنم می‌لرزد؛ با اين‌که دلم برای برگشتن و رفتن به سراغ خانواده و دوستان و قبل از هر چيز ديدار دخترم «نور» تنگ شده است، اما خرسندم که اين سفر چند هفته ديگر هم در سرزمين باشکوه افغانستان که چيز زيادی از آن نمی‌دانيم، به درازا خواهد کشيد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2️⃣3️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/9

🔹دو ساعت بعد در يکی از استراحتگاه‌های کنار بزرگراه ايستاديم تا محمد کمی خرت و پرت بخرد. به نظر می‌رسد که شمالی‌ها به ترشی‌های خوشمزه شهرت دارند. مغازه پر از انواع متعدد ترشی بود؛ از زيتون و انار گرفته تا بادمجان و چه و چه و بالاخره گمشده خودم را يافتم و يک شيشه تقريباً نيم‌ليتری ترشی سير خريدم تا وعده‌های غذايی آينده را خوشمزه‌تر کنم و روحيه خراب ناشی از درهم‌ريختگی برنامه سفرم را بالا ببرم. از چای مجانی مخصوص مشتريان مغازه هم نوش جان کرديم و به راه خودمان ادامه داديم. چنان چرتم گرفت که وقتی به تهران رسيديم، محمد مرا از خواب بيدار کرد. از اين که مرا مفت و مجانی به تهران آورده و چه در رشت و چه در مسير، من را تنها نگذاشته است، متشکر شدم و وقتی من را سوار يک تاکسی به مقصد فرودگاه کرد، با او خداحافظی کردم.

🔹فرودگاه پر از مسافر و مستقبِل و بدرقه‌کننده بود. به سالن اصلی که دفاتر فروش داخلی شرکت‌های هواپيمايی در آن قرار داشت، رفتم تا تاريخ بليت تهران ـ مشهد با پرواز ايران‌اير را تغيير بدهم و همين امشب عازم مشهد شوم. خانم کارمند در کسری از ثانيه امکان تهيه بليت برای پروازهای امشب، و برای روز بعد را که از چند دقيقه ديگر شروع می‌شود و حتی برای چند روز آينده را منتفی دانست. ضربه ديگری که به من وارد شد اين بود که وقتی خواستم پرواز تبريز ـ مشهد را کنسل کنم و پول آن را بگيرم، به من گفتند که اين کار هم ناممکن است و برای استرداد وجه، فقط بايد به آژانسی مراجعه کنم که بليت را از آن خريده‌ام.

🔹اين ديگر چه شانس بدی است که پيش از برگشت 60 يورو پول بليت مشهد، امشب اصلاً امکان سفر ندارم؛ ولی مهم نيست، ارزش وقت من بيش از اين حرف‌ها است؛ بنابراين اگر بتوانم با شرکت ديگری هم بروم قيد وجه بليت را می‌زنم و می‌روم؛ ديگر بيش از اين تحمل هدر دادن وقت را ندارم. به هر شرکتی که رفتم تا شايد بتوانم يک بليت لحظه آخری بگيرم، ليست انتظار همه‌شان آن قدر پر بود که چيزی نصيب من نشد. يک جوان ايرانی داستان ليست انتظار را اين طوری برای من توضيح داد که عده‌ای دلال بليت‌های سفر را از مدتی قبل می‌خرند و چند ساعت پيش از پرواز آنها را کنسل می‌کنند و با نرخی حدود ده دلار اضافه، آن را به مشتريان ليست انتظار می‌فروشند؛ حتی اين گزينه هم دور و دست‌نيافتنی بود.

🔹در حالی که داشتم به زبان عربی بدشانسی خودم را نفرين می‌کردم، ناگهان همان جوان ايرانی به زبان عربی از من پرسيد: «تو عرب هستی؟ از کجا اومدی؟» خيلی راحت با هم حرف زديم و «احمد» با افتخار به اين که يک عرب اهوازی است، خودش را چنين معرفی کرد که با عنوان مهندس در يکی از شرکت‌های نفتی آبادان کار می‌کند. خيلی دوست داشتم که با وضعيت عرب‌های ايران آشنا شوم، و احمد گوشه‌ای از مشکلات اقليت عرب در جنوب ايران را برايم بازگو کرد و از جمله گفت: پسوند «ستان» در زبان فارسی اشاره به مکان است ـ حکومت رضاخان و جانشين وی يعنی محمدرضا کوشيدند تا اين منطقه را «فارسی‌سازی» کنند و با نابودی هويت عربی، به آن رنگ و بوی فارسی ببخشند. حکومت شاه هم‌چنين سعی کرد تا با هدف آسيب زدن به هويت عربی، نام‌های اين اقليم را تغيير دهد و اين گونه بود که نام «تستر» به «شوشتر»، اسم منطقه تاريخی «سوس» به «شوش» و «خور موسی» به «شاپور» تغيير کرد. اين دگرگونی‌ها حتی به اسامی رودها نيز راه يافت و «زهره» را «هنديجان» خواندند و سرتاسر اين اقليم را «خوزستان» نام دادند. کار تا جايی پيش رفت که در هنگام صدور شناسنامه، انتخاب نام عربی برای نوزادان ممنوع شد و کتابچه‌ای شامل نام‌های ممنوع در اختيار کارمندان ثبت احوال قرار گرفت. حکومت شاه با جلوگيری از آموزش زبان عربی کوشيد تا سلطه خود بر اين منطقه را افزايش دهد. از زمان انقلاب اسلامی و با روی کار آمدن دولت اسلامی، اوضاع تغيير کرده و آموزش زبان عربی به اين اعتبار که زبان قرآن است، از سال پنجم در برنامه درسی آموزش و پرورش قرار گرفته است.

🔹حکايت اين تبعيض، حکايت همان چيزی است که در برخی از کشورهای مترقی و همه کشورهای عقب‌مانده دنيا هم رخ می‌دهد؛ اقليت‌ها در همه جا، البته نسبت به سطح دموکراسی و آزادی و انسانيت حاکم بر هر کشور، از تبعيض دينی و نژادی متفاوت اکثريت رنج می‌برند. در شماری از کشورهای منطقه عربی ما که مصر هم خيلی دور از اين ماجرا نيست، اقليت شيعه از تبعيضی که بر طايفه مذهبی آنها حاکم است، در رنج و سختی هستند، در اروپا اما گاهی از سوی ساکنان اصلی آن سرزمين، نسبت به اقليت مهاجر، تبعيض نژادی صورت می‌گيرد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0️⃣3️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/7

🔹سوار يک تاکسی ديگر شدم و به سوی رشت راه افتادم. هوای قزوين گرم و آفتابی بود و انتظار داشتم که هوای رشت هم با سه ساعت راه به سوی شمال در کرانه دريای قزوين، همين طور باشد. سفر به سوی رشت را با خلاصی از دست راننده قزوين شروع کردم. جاده واقعاً دل‌انگيز بود. کوه‌های باشکوهِ دو طرف سر به فلک کشيده، جاده پيچ در پيچ اما پهن و بسيار ايمن، موانع طبيعی آن قدر زياد که يا بايد از دل ده‌ها تونل گذشت يا از فراز ده‌ها پلی که بين کوه‌ها کشيده‌اند، بزرگراهی دو بانده با ويژگی‌های اروپايی. در مصر با اين‌که غير از چند مورد در منطقه سينا و دريای سرخ، مثل اينجا کوه و تپه چندانی وجود ندارد، که همين امر عاملی مهمی برای راه‌سازی مناسب به شمار می‌رود، اما راه‌های مواصلاتی کشور ما اين قدر مرتب و باکيفيت نيست و متأسفانه جاده‌های ما معمولاً ـ مگر در جاهايی که خدا رحمش آمده باشد ـ زيرسازی و اجرای خوبی ندارد. خيلی از جاده‌های کشورهای آفريقايی که تا به حال ديده‌ام، حتی برای رفت‌وآمد چهارپايان هم مناسب نيست.

🔹خودروهای پليس همه جا برای کنترل سرعت و نظارت بر ايمنی بزرگراه، در آمدوشد هستند. وقتی ديدم که در بعضی از نقاط جاده، ماکت ماشين‌های پليس را گذاشته بودند، تعجب کردم، اين نمونه‌ها را آن قدر زيبا ساخته‌اند که تا به آنها نرسيده‌ايد، نمی‌توانيد واقعی يا قلابی بودن آن را تشخيص دهيد. به همان اندازه که اين حقه هوشمندانه است تا راننده‌ها خودشان را به رعايت مقررات حاکم بر جاده ملزم بدانند، استفاده از دوربين‌های کنترل سرعت در کنار خوروهای پليس ايستاده در حاشيه بزرگراه دور از هوشمندی است. در بزرگراه‌های مصر اين دوربين‌ها در نقاطی نصب شده است که اصلاً ديده نمی‌شود و به همين دليل، شمار بيشتری از رانندگان متخلف به چنگ قانون می‌افتند؛ اين يک رفتار معمول برای پليس راه در همه کشورهايی است که ديده‌ام، اما خنده‌دار است که در اينجا دوربين کنترل سرعت را جلو ماشين پليس مخفی می‌کنند.

🔹تابلوهای تبليغاتی بيشتر از آن‌که تبليغ کالا باشند، عکس شهدا و تصوير رهبر کبير انقلاب يعنی [امام] خمينی و جانشين وی [آيت‌الله] خامنه‌ای و دربردارنده جملاتی از سخنان آنها هستند. آهسته‌آهسته ابرهايی سياه قله‌های کوه‌های پيرامون جاده را می‌پوشانند و خبر از آن می‌دهند که هر چه بالاتر می‌رويم هوا سرد و سردتر می‌شود. اندک‌اندک خورشيد در پس ابرها پنهان می‌شود و آسمان را ابرهايی تيره فرا می‌گيرد. آن‌چه از آن می‌ترسيدم اتفاق می‌افتد و قطره‌ای باران روی ماشين می‌ريزد؛ و اين بدان معنا است که به اجرای نقشه‌ای که برای ادامه مسير کشيده‌ام موفق نخواهم شد؛ چرا که گشت‌وگذار با کوله و دوربين در شرايط بارانی ناممکن است. پرسيدم که آيا امکان دارد وقتی به رشت می‌رسيم باران بند آمده بيايد؟ مسافری که کنار من نشسته بود با انگليسی خوبی پاسخ داد که رشت، از 12 ماه سال 13 ماهَش بارانی است؛ يعنی در طول سال هميشه بارندگی دارد. در طول مسير، به صحبت ادامه داديم و به من گفت که ديدار از ماسوله در اين هوای بارانی از محالات است؛ چون روستايی دورافتاده در دل کوه است و به دليل اين‌که راه آن خاکی است، در هنگام باران معمولاً مسير دسترسی به آن بسته می‌شود. اين جواب حال من را گرفت و پشيمان شدم که چرا پيش از آن‌که برنامه سفر امروز را ببندم، پيش‌بينی‌های هواشناسی را کنترل نکردم. البته در طول اين سفر، هوای ايران، جز در مناطق شمالی که غالباً باران می‌باريد، همواره مناسب بود.

🔹در دامنه يکی از بلندی‌های حاشيه راه، پره‌های سفيدرنگ بزرگی برای توليد برق از انرژی باد نصب شده بود؛ اين پرسش در ذهن من شکل گرفت که چرا ايران که از ثروتمندترين کشورهای نفتی جهان است بايد به احداث اين نيروگاه‌های گران‌قيمت انرژی تجديدپذير روی بياورد؟ در طرف ديگر راه، معادنی بود که مواد استخراج‌شده از آن با استفاده از واگن‌هايی آويزان بر کابل‌هايی ضخيم، مانند تله‌کابين، به کارخانه‌ای در آن طرف راه حمل می‌شد. در بالاترين قسمت کوره بلند اين کارخانه، تصاويری ديده می‌شد که آويختن عکس آنها بر روی کوره يک کارخانه نادرست به نظر می‌رسد.

🔹برای امروز بايد برنامه تازه‌ای بريزم. در بارانی بسيار شديدتر از آن‌چه در طول مسير بود، به رشت رسيديم و چاره‌ای غير از اين ندارم که سوار اتوبوس شوم و مستقيم به تبريز بروم. رشت شهر کوچکی مثل قزوين است، همه کسانی که در خيابان هستند، برای در امان ماندن از بارانی که هميشه انتظار آمدنش را دارند، چتر به دست گرفته‌اند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔖 در اثنای تفکر، بارها و بارها مغولان را نفرين کردم که بسياری از شهرها از جمله سمرقند و توس و نيشابور و ری و حتی بغداد را زير و زبر کردند و با وحشی‌گری‌های افراطی خود در رفتار با دشمنانشان، نشانی از تمدن‌های پيشين بر جا نگذاشتند.
🔻🔻🔻
@post_book

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 7️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/4

🔹آسمان حتی پيش از برآمدن خورشيد روشن بود، و تابلوهای راهنما به‌راحتی راه مارپيچی را که از کنار تپه بالا و پايين می‌رفت و به قله کوه می‌رسيد، نشان می‌داد. سکوت سنگينی بر فضا سايه انداخته بود. در پايان مسير عبور از تپه، تنها آوازی که به گوش می‌رسيد، صدای شرشر آبی بود که از کوه سرازير شده و با گذشتن از لابه‌لای خرسنگ‌های رودخانه به گازرخان می‌رسيد. مسير صعود را با شوق و ذوق فراوان، تازه اينجا شروع کردم و در راه مشخصی افتادم که گاه با پله‌هايی به ارتفاع 20 تا 30 سانت بالا می‌رفت. به دليل عجله‌ای که برای رسيدن به هنگام طلوع خورشيد داشتم، ماهيچه‌های پايم درد گرفته بود. اندکی پس از صعود، درّه‌ای ژرف و پيچ‌درپيچ در افق پيشِ رو نمايان شد که از هر سو با کوه و ابر و پستی و بلندی احاطه شده بود و روستای گازرخان به سان سکونتگاهی بسيار حقير در وسط جنگلی انباشته از درخت ديده می‌شد. تا چشم کار می‌کرد در جای‌جای اين دره پهناور، انبوهی از درختان سرسبز روستاهای کوچکی را در دل خود جای داده بودند.

🔹پيچ‌وخم راه رو به بالا بيشتر شد و نشانه‌هايی از ترميم و بازسازی در بخشی از ديوارهای باقيمانده از قلعه نمايان گرديد. نمی‌دانم خورشيد از کدام سو طلوع می‌کند؛ قلل کوه‌های اطراف همه پوشيده از ابر و مِه است و از رنگ و روی آسمان نمی‌توان چيزی را فهميد. اندکی ايستادم تا نفس‌های به شماره افتاده‌ام را تازه کنم. از پايين مسير صدای دو مرد را شنيدم که به زبان فارسی صحبت می‌کردند و بدون توجه به راه‌پله‌های بلند از راهی که کنار آن بود، با صلابت و آرامی بالا می‌آمدند. قيافه‌شان حاکی از آن بود که به صعود از اين کوه عادت دارند. هر کدام کيسه‌ای در پشت و لباس‌هايی ساده و سبک و ساده بر تن داشتند، به‌آرامی از کنار من گذشتند و خيلی چالاک و بدون آن‌که آثار خستگی در چهره‌شان ديده شود، به راه خود ادامه دادند. وقتی به دنبال آنها افتادم، تازه فهميدم که اين پله‌های بلند بوده که مرا از پا انداخته است. در هر گوشه‌ای که قدم می‌گذارم يکی از رخدادهای داستان الموت در ذهنم شکل می‌گيرد و اکنون به برج‌های بلندی که برای نگهبانی و دفاع از قلعه برافراشته شده است، می‌انديشم. ولايمير بارتول در رمان خود از حادثه‌ای سخن می‌گويد که در ماجرای محاصره قلعه برای يکی از سربازان دشمن رخ داده است. نماينده سپاهی که قلعه را در محاصره داشت، برای گفت‌وگو با حسن صباح و ارائه پيشنهادهايی برای تسليم شدن وی، به قلعه رسيد. شيخ کوهستان به او گفت که فدائيان اندک او هيچ کدام از شرايط را نپذيرفته‌اند و آمادگی دارند که در راه دعوت به آيين خود و دفاع از قلعه از جان بگذرند. آن‌گاه حسن صباح يکی از سربازان را فرمود تا از فراز برج نگهبانی قلعه که مُشرف به ميدان مذاکره ميان طرفين بود، خود را به پايين پرتاب کند، در پی اين دستور، سرباز فرمانبردار از برج بالا رفت و خود را از ارتفاع ده‌ها متری به پايين افکند و در پيش چشم نماينده گروه مذاکره‌کننده بر زمين افتاد. حسن صباح همان ‌جا به سربازی ديگر فرمان داد تا خنجری را در قلب خود فرو کند، و او بی‌درنگ چنين کرد. اين رخدادها وحشت و هراسی در دل نماينده مذاکره‌کننده انداخت و شکست روحيه وی سبب شد تا محاصره قلعه و سپاه فدائيان برداشته شود.

🔹به راه خودم تا بالای قله‌ای که به‌کندی نزديک می‌شد، ادامه دادم، اندک‌اندک پايه ديوارهای پت و پهنی که پيرامون صخره سهمگين و باشکوه کشيده شده بود، نمايان گرديد. قلعه‌ای عجيب دست‌نايافتنی! يکی از تابلوها به من می‌گفت که به ورودیِ پايين قلعه که اتاق‌های سربازان و اصطبل اسب‌ها در آنجا قرار داشت، رسيده‌ام. راه چنان همواره بود که حيوانات هم می‌توانستند از آن بگذرند. پرچم الَموت و پرچم ايران بر فراز کوه در اهتزاز بود و بالاترين نقطه کوه را نشان می‌داد. در حالی که به صعود ادامه می‌دادم، ديدم که آن دو مرد در سايه‌بانی که برای در امان ماندن از باران با سقفی فلزی پوشيده شده است، ايستاده‌اند؛ گويا از کارگران اداره ميراث هستند که کيسه‌های خود را باز کرده و ابزار و ادوات حفاری و کنده‌کاری را بيرون آورده‌اند و آماده کار روزانه خود بر روی يکی از آثار ويران‌شده هستند. سلامی کردم و به راه خود ادامه دادم.

🔹با نزديک شدن به قله کوه و افزايش سرما و سرعت باد، بدنم به لرزه افتاد. با همه شتابی که در بالا آمدن داشتم، باز هم نتوانستم لحظه طلوع را ببينم، فکر کنم يک ساعتی می‌شود که خورشيد بالا آمده باشد، افق آن قدر ابری و مه‌گرفته است که مجالی برای تماشای طلوع نيست.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/3

🔹گفتنی است که مارکوپولو در سال 1254 به دنيا آمده و در سال 1256 همزمان با حمله ويرانگر مغول به ايران و آسيای ميانه، قلعه الموت نيز در آتش سوخته است؛ بدين ترتيب، آيا وی در دو سالگی از اين قلعه بازديد کرده است؟ غربيان نمی‌توانند وجود پيروان از جان گذشته‌ای را تصور کنند که بدون ديدن بهشت و رفتن به آن تحت تأثير حشيش، تنها در پندار خود به شهادت و زندگی در بهشت، ايمان آورده باشند. آنان گمان کرده‌اند که هيچ کس بی آن‌که با چشم خود بهشت را ببيند، دست به اقدام انتحاری نمی‌زند. با توجه به ممنوعيت‌های ناشی از آموزه‌های دينی، چه بسا شرق هم نتواند وجود کسانی را که چنين اقدامات انتحاری را مرتکب می‌شوند در باور خود بگنجاند؛ بنابراين، واقعيت داستان برای هميشه در زير آوارهای اين قلعه بزرگ تاريخی مدفون خواهد ماند. نويسنده رمان «الموت» با الهام فراوان از قصه‌پردازی‌های مارکوپولو و داستان‌هايی که ده‌ها سال پس از پايان افسانه حشاشين به گوش می‌خورده است، جزئيات خيره‌کننده‌ای از اين افسانه را به تصوير می‌کشد.

🔹برخی از منابع تاريخی برای نامگذاری «حشاشين» دلايل ديگری می‌آورند: يا آن را صورتی از واژه «حساسان» منسوب به «حسن صباح» می‌شمارند، يا برگرفته از «عساسان» قلمداد می‌کنند که يکی از اشتقاقات لفظی کلمه «عسس» به معنی شبگرد نگهبان قلعه است، و يا شکلی از «اساسين» به معنای مؤسسين می‌دانند؛ يعنی کسانی که اساس و بنيان نيروی خود را در الموت بنا کرده‌اند. کلمه ‌Assassins به فرهنگ واژگان غربی هم وارد شده است؛ زيرا صليبی‌ها در بيم و هراس از کسانی که شاهان و فرماندهان آنان را می‌کشتند، فدائيان اسماعيلی را «اساسان» ناميدند، ريشه اين کلمه انگليسی به همين تعبير برمی‌گردد که به معنای «تروريست‌های حرفه‌ای» است؛ از همين رو، اسامه بن لادن بنيانگذار شبکه «القاعده» را حسن صباح دوران معاصر می‌دانند که پيروان خود در تشکيلات انتحاری را اين گونه آموزش داده است که کشتن غافلگيرانه بيگناهان و کشته شدن در مسير اين هدف، راهی ميان‌بر به سوی بهشت است؛ و بدين ترتيب، نادانی و روحيه حماسی جوانانی را که هيچ اميدی به آينده ندارند، پلی برای اسطوره‌سازی «القاعده» کرده است. بسياری از تحليلگران، انديشه شکل‌گيری «القاعده» را به گروه فدائيان حسن صباح ارتباط می‌دهند که بی‌ترديد در زيرکی و انديشه‌اش نبوغی ديوانه‌وار داشت و در روزگار خود، برای ترويج آيين و گسترش قلمرو نفوذ افکارش، نقشه سياسی سراسر منطقه را دگرگون کرد.

🔹از تاريخ الَموت و حسن صبّاح و حشّاشين بيش از حد سخن گفتم، اما شما هم اگر اين داستان‌ها را می‌خوانديد، همين قدر شيفته اين مرحله از تاريخ کشورها و خلافت‌های اسلامی می‌شديد؛ من اگر به‌جز قلعه الموت هيچ جای ديگری از ايران را نمی‌ديدم، برايم بس بود.

🔹ارکستر صبحگاهیِ زنگ‌های بيدارباش با آواهای مختلف شروع به نواختن کرد و در فضای خالی اتاق پيچيد. اصرار داشتم که پيش از طلوع آفتاب از خواب برخيزم تا برای تماشای خورشيدی که از پشت قلعه‌ای ايستاده بر فراز کوه برمی‌آيد، وقت کافی داشته باشم. ديشب که به اينجا رسيدم، جز چند چراغی که در کوچه‌های گازرخان می‌درخشيد، تاريکی آن قدر فضای مقابل اتاق را فرا گرفته بود که نمی‌توانستم بلندای قلعه را حدس بزنم. چون فکر کردم که صعود از کوه يک ساعت وقت می‌گيرد، ساعت پنج صبح از خواب برخاستم. دو پتويی که روی خودم انداخته بودم و دو تايی که زير پهن کرده بودم، مرا از سرمای اتاق لخت و عريان نجات نداده بود. بيدار که شدم دنبال دستشويی گشتم تا آماده رفتن بشوم. جای بسيار ابتدايی و ساده‌ای است، اما برای يک شب ماندن من کافی بود. ديشب شام نخورده‌ام، اين وقت صبح هم خبری از صبحانه نيست. گرسنگی به من فشار آورده است، اما چيزی جز يک شير آب به چشمم نخورد که خودم را برای دو سه ساعت آماده نگه دارم. بايد پيش از آمدن به اينجا از بقالی بين راه چيزی برای خوردن تهيه می‌کردم، اما اصلاً به فکرم نرسيده بود که اينجا تا اين اندازه ابتدايی است. چند تا لباس کاملاً ناهمرنگ روی هم پوشيدم و به راه افتادم. مِه بيرون از خانه حاکی از آن بود که هوای بيرون بسيار سردتر از خانه‌ای است که روی اين تپه کوچک پر از درخت قرار دارد. در برابر من توده‌ای از ابر ديده می‌شد که صخره الَموت يا همان آشيانه عقاب از ميان آن بيرون زده بود. در دامنه اين تپه درختچه‌هايی سبز و زرد روييده بود و در لابه‌لای آنها راه کوهستانی شيب‌دار و تندی قرار داشت و هيچ نشانی از قلعه به چشم نمی‌آمد. پيش از اين خوانده بودم که مغولان در عرض يک هفته همه قلعه را به ويرانی و آتش کشيده‌اند؛ شايد برای همين است که از اين فاصله دور هيچ اثری از آن پيدا نيست.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/2

🔹حسن صباح و يارانش برای ترويج مذهب اسماعيلی در ايران، بر راهبرد نظامی تازه‌ای جز آن‌چه در سده‌های ميانه رواج داشت، تکيه داشتند؛ آنان به جای درگير شدن در نبردهای سنتی که به کشته شدن هزاران تن از دو سوی نبرد می‌انجاميد، به ترور شخصيت‌های برجسته دولت‌های دشمن می‌پرداختند و برای اجرای همين برنامه بود که حسن صباح تيمی موسوم به «فدائيان» متشکل از پايبندترين افراد به آيين اسماعيلی را سازماندهی کرد و آنان را «حشاشين» ناميد. اين افراد به شکلی کاملاً حرفه‌ای با هنرهای تغيير چهره و سوارکاری و جنگاوری آشنا می‌شدند و نمايان‌ترين ويژگی آنان آمادگی برای پذيرش شهادت قهرمانانه و هدفمند بود. آنان در سپاه دشمن يا دربار دولت‌های مخالف نفوذ می‌کردند تا در فرصت مناسب بتوانند نقشه ترور مورد نظر را به اجرا در آورند. اين حملات انتحاری معمولاً در فضاهای عمومی و جلو چشم و گوش مردم صورت می‌گرفت تا مايه ايجاد وحشت آنان شود. به‌ندرت اتفاق می‌افتاد که فدائيان يادشده پس از انجام وظيفه بتوانند از صحنه بگريزند و زنده بمانند، و گاه پيش می‌آمد که جلو چشم جمعيت حاضر خود را می‌کشتند تا به دست دشمن نيفتند. پيش از اختراع تفنگ، عمليات ترور تنها در وضعيتی نتيجه می‌داد که فرد در يک قدمی قربانی خود که در ميان شماری از نگهبان و محافظ قرار گرفته بود، ايستاده باشد؛ و با اين ترتيب، فرد مهاجم بدون هيچ ترديدی کشته می‌شد. اين استراتژی را در آن تاريخ، آيا چيزی جز جنون می‌توان ناميد؟!

🔹نامورترين کسی که به دست حشاشين ترور شد، «خواجه نظام الملک» يعنی نخستين کسی بود که دشمنی با آنان را نمايان کرد. پس از وی «سلطان ملک‌شاه» را از پای در آوردند و بارها برای کشتن «صلاح الدين ايوبی» برنامه‌ريزی کردند. آنان هم‌چنين پس از جدايی اسماعيليان نزاری از فاطميان مصر، و شعله‌ور شدن آتش اختلاف ميان آنان، خليفه فاطمی در قاهره يعنی «الآمر باحکام الله» را کشتند، و پس از وی خليفه عباسی «المسترشد» و وزير او را از پای در آوردند و سپس «الراشد» فرزند خليفه را در اصفهان ترور کردند. داود سلطان سلجوقی در تبريز هم از اين مهلکه جان سالم به در نبرد. حشاشين با همکاری صلاح الدين ايوبی در سوريه، توانستند پادشاه بيت‌المقدس کنراد مونتفرات را که در صور به سر می‌برد از ميان بردارند. آنان با تغيير چهره، خود را به شکل راهبان مسيحی در آوردند و با راه يافتن به خلوت وی موفق به کشتن او شدند. حشاشين بذر وحشت را در دل مردم همه سرزمين‌های دور و نزديک پاشيده بودند و همه از آنها می‌هراسيدند و برای نابودی آنان می‌کوشيدند، اما دژنشينی آنان در قلعه‌های سر به فلک کشيده تا ده‌ها سال پس از مرگ حسن صباح ادامه يافت. نامگذاری فدائيان حسن صباح به «حشاشين» ريشه در غرب دارد و به پاره‌ای از افسانه‌هايی در مورد استفاده آنان از حشيش برمی‌گردد. کتاب‌های خاورشناسان پر از داستان‌پردازی‌های رنگارنگ پيرامون اين گروه است؛ مارکوپولو جهانگرد ايتاليايی يکی از کسانی است که در کتاب خود «افسانه بهشت» در توصيف قلعه الَموت چنين می‌گويد:

🔹«در ميان قلعه، باغی بزرگ انباشته از درختان ميوه بود، و کاخ‌هايی و خمره‌هايی لبريز از شراب و شير و عسل و آب، و دخترکانی زيبارو که می‌خواندند و می‌رقصيدند و خنياگری می‌‌کردند، تا شيخ کوهستان (يعنی حسن صباح) به پيروانش بفهماند که در باغ بهشت به سر می‌برند. در آمدن به آن باغ برای همگان ممنوع بود و تنها کسانی رخصت ورود به آن را داشتند که پيوستن آنها به حشاشين به تأييد رسيده بود. شيخ کوهستان نخست آنان را گروه‌گروه وارد می‌کرد و به آنان ماده مخدّر حشيش می‌داد تا به خواب روند؛ آن‌گاه می‌فرمود تا آنان را بردارند و در ميان باغ گذارند و چون بيدار می‌شدند می‌پنداشتند که به بهشت آمده‌اند و با کامجويی از نعمت‌های آن، آتش شهوت خود را فرو می‌نشاندند. پس از آن، بار ديگر با کمک ماده مخدر آنان را به عالم خواب می‌فرستادند و از باغ بيرون می‌بردند تا راهیِ محضر شيخ کوهستان شوند و نزد او سر فرود آورند و شيخ از آنان بپرسد که از کجا آمده‌ايد؟ و بگويند که از بهشت! آن گاه شيخ آنان را برای کشتن افراد مورد نظر خود گسيل دارد و به آنان مژده دهد که اگر در انجام وظيفه خود موفق شوند بار ديگر آنان را به بهشت باز خواهد گرداند و اگر در راه ادای مأموريتی که بر دوش آنان نهاده‌ شده، کشته شوند، فرشتگان به سراغ آنان خواهند آمد تا ايشان را روانه بهشت کنند.»

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔖 برای اطلاع بیشتر از داستان شمشير و سرنوشت آن، می‌توانید به يادداشت‌های قاسم غنی در ماه‌های سفارت ایران در قاهره در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۲۷ با پیشگفتار محمد قائد که نشر کلاغ آن را با عنوان "آدم ما در قاهره" منتشر کرده است، مراجعه کنید.
🔻🔻🔻
@post_book

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🎧 ➖ ماجرای ازدواج شاه و فوزیه و چگونگی برگزاری جشن این وصلت در قاهره و تهران، دستمایه روایت شنیدنی يکی از بخش‌های رادیو اینترنتی "مضمون" است که آن را می‌توانید از تایم ۱/۲۰/۰۰ فایل صوتی پیوستِ فرسته زير بشنوید و در آن علاوه‌ بر مطالب بالا با چند نکته تازه هم مواجه شوید.👇

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 5⃣2⃣

❇️ روز سوم/3

🔹چندتا عکس با هم گرفتيم و پس از خداحافظی با يکديگر آماده رفتن شديم. دختر جذاب مسيحی موخرمايی که عينک زيبايی هم به چشم داشت، ما را سوار ماشين خودش کرد. وقتی از او در باره زندگی مسيحيان در ايران و چگونگی واکنش آنها در برابر دشواری‌های زيستن در قلمرو حکومت اسلامی پرسيدم، با تعجب از اين‌که چرا در باره مسيحی‌ها از او سؤال می‌کنم، گفت: نه نه، من شيعه امامی جعفری هستم. پرسيدم: «پس چرا صليب به گردنت انداخته‌ای؟» باخنده گفت: «اين صليب فقط برای قشنگيه». کمی ناراحت شدم، چون فکر می‌کردم با يکی از اقليت‌های دينی در ايران روبه‌رو هستم، به اين اميد که بتوانم آشنايی بيشتری با زندگی آنان در سايه نظام اسلامی حاکم بر کشور پيدا کنم.

🔹دوست مليکا ما را به ميدانی در نزديکی خانه رساند و مليکا از اين‌که فوراً بايد من را ترک کند و برای ناهار خودن با پدر و مادرش به خانه برود، عذرخواهی کرد. . . . قبل از جدا شدن، مليکا با آنتوان تماس گرفت تا برای ديدن ما، به يکی از باغ‌های عمومی معروف شهر بيايد. او سوار تاکسی شد و فکر و ذهن من درگير حرف‌ها و رفتاری بود که همين چند لحظه پيش، از او شنيدم و ديدم؛ چرا که سايت CS برخلاف تصور اشتباهی که خيلی‌ها دارند، جايی برای قرارهای دوستانه آن‌چنانی نيست. اين افکار را از ذهنم بيرون ريختم و گفته‌های او را حمل بر خوش‌نيتی او کردم.

🔹با کمی تأخير، آنتوان را ديدم که کارهای مربوط به تمديد اقامتش در ايران را تمام کرده و از اين‌که نتوانسته بود به کلاس نقاشی بيايد اظهار ناراحتی کرد. خنده‌ای تحويلش دادم و گفتم: «خوب شد نيومدی آنتوان؛ اگه اومده بودی حتماً دعوا می‌شد؛ چون دخترا برای نقاشی، بدن خوش‌فرم تو رو انتخاب می‌کردن و من رو می‌ذاشتن رو طاقچه».

🔹به طرف ورودی باغ رفتيم، ولی پشت باجه بليت‌فروشی کسی را نديديم و بدون خريد بليت وارد شديم. از اين‌که دفتر باغ باز بود و کسی برای فروش بليت حضور نداشت تعجب کردم. آنتوان توضيح داد که شايد هنوز وقت استراحت‌شان تمام نشده باشد. بهت‌زده پرسيدم: «استراحت؟ يعنی چی که اين جا را رها می‌کنن و به سراغ استراحت می‌رن؟» جواب داد که خواب نيمروز برای ايرانی‌ها واقعاً امر مقدسی است و خيلی از فروشگاه‌ها هم دو سه ساعتی تعطيل می‌کنند. در باغی که از هر سو گسترده بود قدم زديم. باغ را با انبوهی از گل‌های زيبا و درختانی کوتاه و بلند آراسته بودند. برای فرار از گرمای اين ساعت روز، به ساختمان وسط باغ پناه برديم که موزه‌ای برای نمايش چند تابلو و عکس و اشيای قديمی بود؛ عکس‌هايی سياه و سفيد از برخی شاهان و فرمانروايان خاندان قاجار (در اوايل قرن نوزدهم که تازه دوربين عکاسی اختراع شده بود) و تصاويری از مساجد و بناهای قديمی و شخصيت‌های تاريخی (مثل جمال‌الدين افغانی و سلطان محمدعلی شاه قاجار) و چند اسکناس قديمی از دوره حکومت خاندان پهلوی، که عکس‌هايی از آخرين شاه ايران، محمدرضا پهلوی بر روی آن نقش بسته بود. در اين موزه هم‌چنين تمبرهايی رنگی از خاندان شاه و همسرش فرح ديبا و ولی‌عهد را به نمايش گذاشته بودند. خيلی خوشحال بودم که عکسی از شاهزاده فوزيه ديدم که چند سالی همسر شاه بود و ازدواج آنها قصه تاريخی شيرينی دارد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3⃣2⃣

❇️ روز سوم/1

🔸 آموزش نقاشی

🔹صبح خيلی زود از خواب بلندشدم تا روز تازه‌ای را در شيراز شروع کنم. درِ اتاق را که زدم مادربزرگ با لبخند و «سلام سلام» به پيشواز آمد. از لوازم حمامی که دستم بود، منظور مرا فهميد و فوراً راه حمام را نشانم داد. با آپارتمان بزرگی روبه‌رو شدم که اثاث چندانی نداشت، و از ديدن يک هال وسيع، به اندازه چهار تا اتاق، يکه خوردم. به‌جز يک دست مبل شامل يک کاناپه و دو تا صندلی، و چند تا قالیِ بزرگ چيزی در آن نبود. رختخواب مادربزرگ مثل همان بستری بود که من در آن خوابيده و اول گمان کرده بودم که اين مخصوص مهمان‌ها است. پدربزرگ هم که آثار بيماری و پيری در او ديده می‌شد، در گوشه‌ای از آپارتمان و در بستری مشابه خوابيده بود. مساحت منزل و وضعيت خانواده نشان نمی‌داد که به دليل ناداری، اسباب و اثاثيه اندکی دارند، بلکه فهميدم فرهنگ نشستن و خوابيدن روی زمين، از آداب رايج در خانه‌های ايرانی است.

🔹سرانجام يک آب‌گرم لذتبخش حالم را جا آورد. ديشب کمی سبزی برای صبحانه خريده بودم و چون می‌خواهم مستقيماً به کلاس درس نقاشی مليکا برسم، صبحانه را تند خوردم و برگه‌ای را که آدرس مليکا را روی آن نوشته بودم برداشتم و منتظر تاکسی ايستادم.

🔹وضعيت تاکسی‌های ايران با چيزی که در قاهره می‌شناسيم فرق دارد. بيشتر تاکسی‌ها ـ مثل مينی‌بوس‌های قاهره ـ مسير مشخصی را بين خيابان‌های اصلی و ميدان‌های کوچک و بزرگ طی می‌کنند، البته شباهتشان به رفتار آدميزاد بيشتر است. تفاوت ديگر در اين است که اگر در خيابان قدم بزنی، مسافرکش‌های شخصی به تو خيره می‌شوند تا ببينند سوار ماشين آنها می‌شوی يا نه.

🔹چون نمی‌دانم برای رفتن به آدرس منزل مليکا بايد سوار تاکسی کدام خط شوم، از تعبير «دربست» استفاده می‌کنم که واژه‌ای برای فهماندن اين نکته به راننده است که دوست نداريد کس ديگری با شما در تاکسی بنشيند و می‌خواهيد از مسيری جدای از مسير ديگر تاکسی‌ها به مقصد برسيد. اين را آنتوان ياد من داد. از تاکسی‌متر خبری نيست، بنابراين چون توريست هستم بايد برای کرایه با راننده به توافق برسم. ديروز چند تا از اعداد فارسی را به من ياد دادند تا در هنگام سوار شدن در تاکسی از آنها استفاده کنم. وقتی فهميدم يک تا شش را خوب بلد هستم، خودم غافلگير شدم: يک، دو، سه، چهار، پنج، شش. خيلی راحت، اين‌ها همان اعدادی هستند که مصری‌ها وقتی در قهوه‌خانه‌ها تاس می‌ريزند و تخته‌نرد بازی می‌کنند، بر زبان می‌آورند. اولين کسانی که تخته‌نرد را اختراع کردند و به مصری‌ها آموختند، فارسی‌زبان‌ها بودند و مصری‌ها هم به پاس اين هديه ارزشمند، همان نام‌های فارسی اعداد تاس را حفظ کردند.

🔹در مسير، نگاهم به بيلبوردها و تابلو مغازه‌ها است. وجود اين همه واژه عربی در زبان فارسی تو را شگفت‌زده می‌کند. از اين‌که در خيابان‌های ايران می‌توانی نوشته‌ها را با الفبای عربی بخوانی ولی معنايش را نمی‌فهمی، گيج می‌شوی. ايرانی‌ها در هنگام فتح کشورشان به دست مسلمانان، حروف فارسی را به الفبای عربی بدل کردند و با افزودن چند حرف به آن، زبانشان را از نابودی نجات دادند. اولين چيزی که کنجکاوی من را برانگيخت تا چند حرف افزوده به الفبا را بشناسم، خواندن تبليغ شرکت پژو بود. ديروز به من ياد داده بودند که اين چند حرف را چطوری تلفظ کنم. در زبان فارسی، تلفظ بعضی از حروف عربی هم با ما عرب‌ها تفاوت دارد.

🔹مليکا را با همان لبخند نمايان و لباس‌های نامتعارف ديدم و با هم روانه مناطق مرفّه‌نشين غرب شيراز شديم. خانه‌های ويلايی با حياط و ديوارهای بلند خيلی زود به چشم آمد و سرو کله خودروهای مدل‌بالا پيدا شد. البته منظورم از مدل‌بالا آن تعبير آشنا نيست؛ چون هنوز حتی يک ماشين مرسدس بنز يا BMW جديد نديده‌ام.

🔹آنتوان به دليل تمديد جواز اقامت در ايران، عذرخواهی کرد و نيامد؛ بنابراين، من و مليکا به منزل دوستش رفتيم؛ خانه‌ای با يک ورودی بزرگ که صاحبش يکی از اتاق‌های آن را برای آموزش مجهز کرده بود. تدريس هنرهای زيبا برقرار است، اما به دليل نظارت بر روش‌های آموزشی، اعم از خصوصی و عمومی، تصويرسازی از افراد ممنوعيت دارد و اين امر هنرجوها را واداشته است که در خانه به آموزش خصوصی بپردازند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔖 ترجمه ديگر غزلیات حافظ به همت ابراهیم امین الشواربی صورت گرفته که با نام اغانی شيراز یا ترانه‌های شيراز انتشار يافته است.
شواربی که از قضا او هم اهل مصر است، همه غزل‌های حافظ را به عربی برگرانده، اما ترجمه‌اش بر خلاف دکتر صاوی، بعضا موزون نیست.
مقدمه دکتر طه حسین و پیشگفتار مفصل نويسنده در باره حافظ و شعرش و ترجمه‌های آن، از ویژگی‌های این اثر است.
🔻🔻🔻
@post_book

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 2⃣2⃣

❇️ روز دوم/8

🔹آنتوان و سميه از ما جدا شدند تا آن يکی به هتلش برود و اين يکی به خانه‌اش. من و مليکا هم به منزل برگشتيم تا چمدانم را بردارم و از آنجا به خانه مادربزرگش بروم. او و مادرش مرا تا خانه مادربزرگ که در محله‌ای نسبتاً نزديک بود همراهی کردند. مادربزرگ در طبقه همکف يک خانه سه‌طبقه که حياطی اختصاصی دارد، زندگی می‌کند. اتاقی که برای اقامت من در نظر گرفته بودند از خانه جدا بود، درِ ورودی آن از حياط باز می‌شد و يک در هم از آن طرف به داخل خانه داشت. در حياط يک سرويس بهداشتی کوچک بود.

🔹مادربزرگ با خنده زيبايی به پيشواز من آمد و با شامی مختصر و اندکی چای ايرانی از من پذيرايی کرد. اتاق هيچ اسباب و اثاثيه‌ای نداشت، يک قالی قرمزرنگ همه کف آن را پوشانده بود و يک تشک ساده، يک بالش و يک پتو برای خوابيدن روی زمين گذاشته بودند. فهميدم که اينجا نه يک اتاق خواب، بلکه مهمان‌خانه‌ای است که باعجله برای من آماده کرده‌اند. به هر حال، از آن اتاق کثيف هتل بهتر است. مليکا و مادر و مادربزرگش به اميد ديدارِ فردا خداحافظی کردند و من سعی کردم خودم را راضی کنم تا بتوانم روی تشکی که ضخامت آن بيشتر از پنج سانت نيست و از زير آن کف اتاق احساس می‌شود، بخوابم. فشار خستگی و کوفتگی بيشتر بود و سرانجام به اميد تماشای دوباره شيراز با همراهی آن دو دختر، بعد از يک روز واقعاً خسته‌کننده به خواب عميقی فرو رفتم.
 
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1⃣2⃣

❇️ روز دوم/7

🔹 ديوان حافظ نامورترين ديوان شاعران است و ايرانی‌ها باور دارند که او از قدرتی جادويی برای راهنمايی و پرده برداشتن از اسرار برخوردار است، و اگر به قدرت ديوان حافظ و شخص خود او ايمان داشته باشيد، نيروی خارق‌العاده‌اش می‌تواند حق مطلب را ادا کند. سخن سميه را قطع کردم و پرسيدم:

«اگر به قدرت فوق‌العاده او باور داشته باشم، چه اتفاقی ميفته؟»

🔹 «وقتی به مشکلی برخورد کنی و دنبال راه‌حل باشی، فقط بايد فکرت را روی آن متمرکز کنی و از حافظ بپرسی. چشمانت را می‌بندی، ديوانش را در دست می‌گيری، و از بين صدها صفحه آن، يک صفحه را به صورت تصادفی باز می‌کنی، پاسخ مورد نظرت را در ابيات صفحه راست، و اگر خيلی روشن نبود، در اشعار صفحه چپ خواهی ديد! اين يک روش معنوی مثل استخاره، برای راهنمايی گرفتن در مورد آينده زندگی شخصیِ افراد است».

🔹 از حرف‌های سميه تعجب کردم و پرسيدم: «آيا خيلی‌ها به اين قدرت فوق‌العاده ديوان حافظ اعتقاد دارند؟»

- «بله، همه ايرانی‌ها و حتی متدينين هم به آن ايمان دارند». به نظر می‌رسد که ماجرای روبه‌رو شدن او با امام علی اين تقدس شگفت‌انگيز را به حافظ و شعر او بخشيده باشد.

🔹 پس از توضيحات سميه، بی‌درنگ تابلو «ايمان مالکی» نقاش ايرانی را به ياد آوردم: تصوير دو دختری که بر بام يک ساختمان قديمی نشسته‌اند و يکی از آنها مشغول خواندن کتاب است. اين تابلو «فال حافظ» نام دارد، يعنی توان فوق‌العاده او برای اطلاع و آگاهی از آينده. الآن به رمز و راز آن تابلو چشم‌نواز نقاشی پی بردم و فهميدم که 99% واقعيت جامعه را بازتاب می‌دهد و تصويری از چيزی است که ميان مردم جريان دارد.

🔹 در چشم‌انداز فضای آکنده از بازديدکنندگان خيره شدم و دختری را ديدم که در کنار سنگ قبر حافظ در زير گنبد نشسته، و با چهره‌ای نگران که حکايت از مشکلی پيچيده دارد و به‌شدت نيازمند کمک حافظ است، ديوانش را به دست گرفته است. آن‌چه نظرم را جلب کرد پوششی بود که نشان می‌داد فردی پايبند به مسائل شرعی است؛ لباسی تيره مثل چادر به تن داشت و با يک روسری، همه موهايش را پوشانده بود و هيچ آرايشی در صورتش ديده نمی‌شد. سعی کردم عکسش را بگيرم، اما واقعاً کار سختی بود. عکس‌برداری از خانم‌ها کار خيلی حساسی است. به او چشم دوختم، مثل کسی به نظر می‌رسيد که در يک حالت روحانی و معنوی مشغول دعا باشد. معلوم می‌شود که در ايران متدينين هم به قدرت غيب‌گويی حافظ باور دارند. شايد من هم بعد از خواندن همه اشعارش به اين توان او ايمان بياورم.

🔹 از اين ديدار روحانی و آموزنده و شگفت‌انگيز بيرون آمديم. يک نسخه ديوان فارسی حافظ را با ترجمه عربی تهيه کردم. مثل ايرانی‌ها برای استفاده از ديوان او، به توانايی حافظ ايمان ندارم، اما شايد يک روز اين کار را تجربه کنم.

🔹 قرار گذاشتيم که فردا گشت و گذار در شيراز را ادامه دهيم. مليکا از من و آنتوان پرسيد که آيا آمادگی داريم فردا صبح در کلاس نقاشی او در خانه يکی از دوستانش شرکت کنيم؟ با تعجب پرسيديم: «چطور شده که کلاس درس به جای آموزشگاه نقاشی، تو خونه برگزار می‌شه؟» با خنده جواب داد: «برای اين‌که نقاشی موجودات زنده حرومه و ما نقاشی آدميزاد را آموزش می‌ديم». گفتيم: «ما که نقاشی بلد نيستيم، چه زنده و چه مرده!» خنده‌های شيرينش بلند شد و گفت: «نه نه، شما برای نقاشی کشيدن نميايين، ميايين که مدل نقاشی ما بشين». به خنده‌های شيطنت‌آمیز آنتوان نگاه کردم و هر دو با هم پرسيديم: «چی؟ مدل؟ يعنی چی؟» گفت: «يعنی شما روبه‌روی ما می‌شينين و ما پنج تا هنرجو، تصوير شما رو نقاشی می‌کنيم». برای شوخی، به شکم کوچک خودم اشاره کردم و گفتم: «اما من يکی، کمکی نمی‌تونم بکنم، شکمم کوچيکه و نمی‌شه اون را کشيد». گفت: «نه نه، هيچ مشکل خاصی نيست، ما به اين جزئيات توجهی نداريم».

🔹من و آنتوان از اين ايده خوشمان آمد؛ اولاً از آنجا که اولين ـ و شايد آخرين ـ تجربه برای هر دوی ما است و ثانياً برای اين‌که نه در جای ديگر بلکه در ايران که اين کار غيرقانونی و ممنوع است آن را انجام می‌دهيم. برای حدود ساعت نه فردا صبح در يکی از ميدان‌های معروف شهر در نزديکی خانه‌شان قرار گذاشتيم. به نظر می‌رسد که در ايران بايد به بيدار شدن در صبح زود عادت کنم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 0⃣2⃣

❇️ روز دوم/6

پس از استراحتی کوتاه، رهسپار بازديد از مهم‌ترين مکان ديدنی شيراز شديم که در نگاه ايرانی‌ها جايگاهی مثل اهرام نزد ما مصری‌ها دارد. آرامگاه شاعر بزرگ، حافظ شيرازی. حافظ در قرن چهاردهم ميلادی به دنيا آمده و درگذشته است. محل دفن او دقيقاً معلوم نيست، ولی گفته می‌شود که در اطراف همين باغی است که بنای آرامگاه او را در بر دارد. بارگاه او گنبدی شش‌ضلعی استوار بر چند ستون از مرمر سفيد است. طرحی ساده اما باشکوه دارد. بدنه داخلی آن پوشيده از نگاره‌هايی فيروزه‌ای است. اين گنبد در ميان بوستانی بزرگ قرار دارد که در دور و بر آن قبرهايی قديمی ديده می‌شود و وسط آن هم آب‌نماهايی بزرگ ساخته‌اند.

🔹 از سال 1450 نامش را در اين مکان جاودانه کرده‌اند و از آن تاريخ بدين سو، اصلاحات و تغييرات و توسعه‌های بسيار زيادی در آن صورت گرفته است. حافظ را از اين رو چنين ناميده‌اند که در خردسالی قرآن کريم را از حفظ داشته، ولی با اين حال، موضوع بيشتر اشعارش عشق و شراب است. از نگاه تاريخی هم، شيراز به بهترين انواع شراب شهرت دارد، تا جايی که دخترها به من گفتند که يکی از بهترين شراب‌های فرانسوی هم نام "شیراز" برای خود برگزيده است.

🔹حافظ را شاعرالشعراء لقب می‌دهند و بسياری از شعردوستان اشعار و سروده‌های او را از بر دارند. سميه برخی از ابيات مشهور او را که از بر داشت، برای ما خواند. در اطراف قبر حافظ افراد بسياری را ديديم که با دست نهادن بر سنگ بزرگ و مرمرین مزار او در زير گنبد، به او تبرک می‌جستند و شعرهايش را زمزمه می‌کردند.

🔹 بر اساس يکی از افسانه‌ها، او در آغاز، موفقيتی برای سرودن شعر به دست نياورده و در يک ماجرای عشقی نيز با شکست روبه‌رو شده، و از اين رو، به خلوت‌گزينی و گوشه‌نشينی رو آورده و چهل شبانه‌روز را با دعا و مناجات سپری کرده است. در آستانه پايان دوران انزوا، امام علی در آنجا به ديدار او آمده و غذايی آسمانی به او داده و غزلسرايی را به او الهام کرده است. سرور ما حضرت علی، آن‌گاه به وی گفته است که او شاعری ارجمند خواهد شد و از عالم غيب مورد تأييد قرار خواهد گرفت. گويا اين دعا به اجابت رسيده و سروده‌های حافظ پس از بازگشت از خلوت‌نشينی، مورد استقبال بی‌همتايی واقع شده است. مردم اشعار او را پسنديدند و آن را حفظ کردند و سينه به سينه بازگو کردند و خواندند و وی را «لسان الغيب» و «ترجمان الاسرار» ناميدند و تا جايی او را ارج نهادند که به تقديس و گراميداشت او پرداختند. اين پيشينه، گويای سخن سميه در باره مقدس شمردن وی به همان اندازه‌ای است که اوليای شايسته خدا در مصر از آن بهره می‌برند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 3️⃣3️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/10

🔹در نگاه تاريخی، از قرن پانزدهم، دولت‌های صفوی و عثمانی استقلال و خودمختاری امارت عرب‌نشين اهواز را به رسميت شناختند، و بدين ترتيب، از 1724 تا 1925 که بار ديگر اين سرزمين به دولت مرکزی فارس (نام قديم ايران) پيوست، دويست سال کعبيان بر آن اقليم حکم می‌راندند. پس از آن نيروهای رضاشاه وارد اهواز شدند و بازمانده اميران کعبیِ آن منطقه يعنی شيخ خزعل کعبی را بازداشت و او را در تهران اعدام کردند. در ماجرای تصرف اهواز، انگليسی‌ها با ايرانی‌ها همکاری زيادی داشتند؛ چرا که آنجا نخستين منطقه از خليج فارس به شمار می‌رفت که در آن نفت کشف شده بود.

🔹در نگاه جغرافيايی و گذشته از اين‌که چه کسی بر اين منطقه فرمان می‌رانده است، اين اقليم با رشته کوه‌های زاگرس از بلندی‌های فارس جدا شده و به عنوان بخشی از منطقه جغرافيايی عرب شناخته می‌شود. بسياری از جهانگردان سال‌های دور پس از بازديد از منطقه يادآور شده‌اند که قبايل عرب، ساکن و مالک اين منطقه بوده‌اند و بدون هيچ مخالفتی، بر راه‌ها حکومت می‌رانده‌اند و بر آبراهه‌ها ماليات می‌بسته‌اند؛ چندان که وقتی انگليسی‌ها خواستند در آبادان (يکی از شهرهای آن منطقه) پالايشگاهی بنا کنند، با فرماندار آن اقليم که حاکم اصلی آن منطقه بود، به مذاکره پرداختند و به توافقی دست يافتند که در قبال پرداخت 650 ليره استرلينگ در سال، اجازه داشته باشند خط نفت را از آنجا عبور دهند و به پالايشگاه آبادان برسانند.

🔹با سردرگمی از او پرسيدم که عرب‌های ساکن آن منطقه، در جنگ عراق با ايران چه احساسی داشتند؟ چون از يک طرف عرب و رنج‌کشيده بودند، و از سوی ديگر اکنون همسايگان عرب عراقی‌شان که در زبان و نژاد و حتی گاه در قبيله با هم اشتراک دارند، خاک آنها را به تصرف خود درآورده‌اند. جوابش اين بود که بعضی‌ها مقاومت کردند و بعضی‌ها با اين موضوع کنار آمدند، و اظهار داشت که در زمان اشغال بخش‌هايی از مناطق مرزی خوزستان، برادرش به مدت دو سال مواد درسی مدارس عراق را بررسی کرده و ديده است که آنها مدعی هستند که اين قسمت از خاک، به عراق تعلق دارد. طبيعی است که خيلی از عرب‌های آن منطقه با در نظر گرفتن مليت ايرانی و ريشه‌های عربی به اين مشکل روحی گرفتار شده باشند. رژيم عراق با استفاده از جمعيت‌شناسی آن منطقه، همان سال 1980 که جنگ شروع شد، در عراق، تشکيلاتی را با شعار «آزادی‌بخشی» راه انداخت تا ـ به زعم خود ـ برای بازپس‌گيری حقوق قانونی آنها که در سال 1925 از آنان سلب شده است، فعاليت کند، ولی ايران حتی نسبت به يک وجب از خاک خوزستان که بيشترين منابع نفت ايران را در خود جای داده است، کوتاه نيامد. از اين ديدار اتفاقی که چشم من را بر روی بسياری از تناقضات مهم فرهنگی و تاريخی اين آب و خاک باز کرد، اظهار خرسندی کردم.

🔹از احمد برای تهيه بليت قطار سريع‌السير يا حتی اتوبوس شبانه تهران ـ مشهد کمک خواستم، اما گفت امشب از اين طريق امکان رفتن به مشهد وجود ندارد، مگر اين‌که با سواری کرايه بروی که 12 ساعت طول می‌کشد و اصلاً کار راحتی نيست. بليت‌های قطار ماهی يک بار عرضه می‌شود و به‌سرعت فروش می‌رود. بنابراين، چاره‌ای نيست جز اين‌که يک شب ديگر را ـ البته اين بار از سر اجبار ـ در تهران بخوابی. ساعت يک بعد از نيمه‌شب است و تنها راهی که برای من مانده، اين است که به هتل بروم. کتاب LP را ورق می‌زنم و يکی از گزينه‌هايی را که نرخ نسبتاً معقولی دارد انتخاب می‌کنم؛ چون بعد از يک روز شلوغ و طولانی فقط می‌خواهم چيزی بپردازم و استراحت کنم.


🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣3️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/8

🔹وقتی در رشت توقف کرديم، دکتر محمد، مسافر صندلی جلو تاکسی، من را به صرف ناهار در يکی از هتل‌های شهر دعوت کرد و من هم با کمال ميل پذيرفتم؛ چون در اين هوای نااميدکننده، خوردن يک غذای اشتها برانگيز، روحيه شکست‌خورده من را اندکی تقويت می‌کند. دو روز است که از اين شهر به آن شهر می‌روم و حمام نکرده‌ام، اما خداوند بر من منت نهاد و با اين بارش سنگين سر تا پای من را شستشو داد. در يکی از ميدان‌های بزرگ شهر، همين که از ماشين پياده شديم، دو نفری دوان‌دوان به نزديک‌ترين رستورانی رفتيم که دکتر محمد می‌شناخت. من مستقيم به سرويس بهداشتی رفتم تا لباس‌های خيس و باران‌خورده را از تن به در آورم. رستوران کوچکی در لابی يک هتل سه ستاره بود. پيشخدمت ليست غذا را آورد، اما محمد برای هر دو ما درخواست غذا داد؛ اشکالی ندارد، به هر حال او می‌خواهد حساب کند. همان غذای هميشه ايرانی يعنی چلوکباب کوبيده را برای ما آوردند. از تکرار اين غذا کمی بدم آمده است، ولی باز هم عيبی ندارد. درخواست ترشی سير دادم، اما نبود. مثل معتادها همه جا دنبال آن هستم.

🔹محمد پزشک ارتش است، يک درمانگاه ترک اعتياد دارد و با سه تن از دوستانش در يک بيمارستان خصوصی کار می‌کند؛ سه شغل مختلف. قدی کوتاه دارد و اندامش کمی توپُر است و هيچ نشانی از يک بدن ورزيده در او ديده نمی‌شود و اصلاً نشان نمی‌دهد که افسر ارتش ايران باشد. کار و زندگی‌اش در تهران است، و به رشت آمده تا ماشين قديمی‌اش را که پارسال مجبور شده است آن را برای خريد يک خانه گرانقيمت در زادگاهش آبادان، به يکی از دوستانش بفروشد، پس بگيرد و همين امشب به تهران برگردد. پس از صرف غذای خوشمزه، درخواست صورتحساب کرد، اما کارت بانکی او قادر به پرداخت نبود. پيشخدمت چند بار آن را در دستگاه کشيد، اما فايده نداشت. محمد که به گفته خودش هيچ پول نقدی همراه نداشت، با دستپاچگی از من خواست که مبلغ فاکتور را پرداخت کنم. بيست هزار تومان دادم و از اين‌که مرا دعوت کرده، تشکر کردم. با خودم خنديدم و گفتم: «اين چه جور دعوتيه که غذا را با سليقه تو بخورم و پولش رو از جيب خودم بدم؟!»

🔹از او خواستم که در تهيه بليت برای آخرين اتوبوس امشب به مقصد تبريز، من را کمک کند؛ با چند تا شرکت تماس گرفت ولی بليتی پيدا نکرد. عحب روز نحسی است امروز! تقاضا کردم که يک بار ديگر هم تلاش کند، اما فايده‌ای نداشت. پيشنهاد کرد به «بندر انزلی» در نزديکی رشت بروم، و تلاش کنم که از آنجا عازم تبريز بشوم. هميشه آرزو داشته‌ام انزلی بزرگ‌ترين بندر ايران در ساحل دريای قزوين را ببينم و مشهورترين خوراک فاخر ايرانی يعنی خاويار را بچشم. دريای قزوين معروف‌ترين منبع خاويار سياه است که از ماهی اوزون‌برون به دست می‌آيد، و اين شهر پايتخت خاوياری است که در ايران هر کيلو دو هزار يورو و در اروپا چندين برابر آن قيمت دارد. پنج کشور پيرامون اين دريا برای صيد اين ماهی که به دليل فعاليت‌های غيرمجاز صيادان، نسل آن رو به انقراض است، توافق خاصی دارند.

🔹حوصله خطر کردن دوباره و رفتن به بندر انزلی برای پيدا کردن اتوبوس به مقصد تبريز را ندارم. از محمد پرسيدم که «آيا تو همين امروز به تهران برمی‌گردی يا شب رو توی رشت می‌خوابی؟» با روی باز جواب داد که «بايد برگردم، چون همين امشب بايد خواهرم رو در تهران ببينم». بنابراين، تصميم گرفتم همه نقشه‌ام را به هم بزنم و به دليل کمبود وقت، از رفتن به تبريز منصرف شوم. اصلاً نمی‌خواهم ريسک کنم؛ چون سفر به افغانستان را هم پيش روی خودم دارم و بايد برای آن هم آماده باشم، پس همين امشب به تهران برمی‌گردم و سعی می‌کنم یک‌راست عازم مشهد شوم. جهت حرکت من به‌يک‌باره از غربی‌ترين شهر ايران به سمت شرقی‌ترين شهر کشور عوض شد. محمد با استقبال از همراهی من در سفر به تهران، اظهار اميدواری کرد که امشب بليت مشهد را پيدا کنم؛ چون وقت تنگ است و فرصت چندانی برای گرفتن بليت مشهد نيست؛ به‌خصوص که روز جمعه را هم در پيش داريم که به صورت معمول مسافر مشهد بيش از حد است.

🔹دوستِ محمد را ديديم و برای تحويل و تحول برخی از اسناد و مدارک قانونی، به خانه‌اش رفتيم. يک کيسه پسته که آن را به‌تازگی از مزرعه‌اش چيده است، به محمد هديه داد. تا به حال اصلاً فکرش را نکرده بودم که پسته چطوری در اين پوست سفت و سخت به عمل می‌آيد؛ الآن اما فهميدم که پسته تازه پوشش نرم ديگری هم با رنگ سبز روشن دارد که روی آن پوست خشَبی قرار گرفته است. با يک کيسه پسته که برای گذران وقت، آن را کنار خودمان جا داده بوديم، به جاده تهران زديم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/6

🔹آثار درد و خستگی در چهره راننده چنان نمايان بود که گويا شب تا صبح را بيدار بوده است. برای خاطر جمعی خودم پرسيدم که آيا کمکی از دست من ساخته است، يا دارويی نياز دارد؟ به درد شديدی که از دندان‌های زردرنگ و نامرتّب خود می‌کشيد اشاره کرد. دندان‌درد از چيزهايی است که واقعاً نمی‌توان آن را تحمل کرد، از کيف دستی‌ام يک قرص مسکّن به او دادم، قرص را گرفت و خورد و گاه با يک دست و گاه دودستی بطری آب را سر می‌کشيد و فرمان ماشين در حال حرکت را رها می‌کرد و وحشت به دل من می‌انداخت. از رانندگی بی‌باکانه و جسورانه او عصبانی شده بودم؛ چون در راه‌های پر از پيچِ اين‌چنينی بايد فرمان را با دو دست، بلکه با دست و پا چسبيد و يک اشتباه ساده به معنای غلتيدن در تَه دره است. بعد از اين‌که از بسته بودن کمربندم مطمئن شدم، فاتحه و دعای سفر را خواندم و منتظر سرنوشت خودم ماندم.

🔹در حال رانندگی، برای بعضی از ماشين‌هايی که از روبه‌رو می‌آمدند دست تکان می‌داد، و بالاخره يک کاميون نارنجی بزرگ را نگه داشت و از راننده‌اش چيزی پرسيد و ماشين را کنار جاده پارک کرد و به طرف او رفت. سعی کردم اعصابم را کنترل کنم؛ لذا پياده شدم تا از چند اسب که کنار يکی از راه‌های فرعی ايستاده بودند، عکاسی کنم. بعد از چندی که ديدم هنوز راننده هنوز برنگشته است، به سمت کاميون رفتم و ديدم که کنار دست راننده کاميون نشسته است. با تعجبی که در چهره‌ام هويدا بود، دليل توقف را پرسيدم و در کاميون را باز کردم تا به راننده خنده‌رو و پا به سن گذاشته‌اش سلام کنم. خودش را کنار کشيد و جايی هم برای نشستن من باز کرد. راننده تاکسی دستش را روی چانه‌اش گذاشته بود و از شدّت درد صورتش را فشار می‌داد، و راننده کاميون هم چند برگ کوچک از گياهی سبزرنگ را در کف دست داشت. وقتی راننده يک تکه زروَرق برداشت و شروع به پيچيدن سيگار برای راننده تاکسی کرد، سعی کردم با خودم بگويم که چشم‌هايم عوضی ديده‌اند. «چه روز سياهی! حشيش اون هم وسط راه؟!» از تصور رانندگی حکيمانه‌اش در چنين مسيری، با سرخوشی حاصل از اين مخدّر طبيعی دچار سرگيجه شدم. راننده کاميون تعارف کرد که يک نخ هم برای من بپيچد، از لطفش تشکر کردم و کوشيدم تا راننده تاکسی را از اين کار خطرناک منصرف کنم؛ چون ادامه مسير نياز به تمرکز بالايی دارد، ولی دندان‌درد او غيرقابل‌تحمل بود. دوتايی‌شان همان جا سيگارشان را کشيدند و من نتوانستم از عکسبرداری از آنها دست بردارم، شايد آخرين عکس اين دوربين باشد و کسی که آن را در کنار جنازه‌ام پيدا کند، دليل سقوط من به تهِ درّه را بفهمد. «خدا کمک کنه تا به‌سلامت برگردم!» گويا در جهان سوم ما، استعمال مواد مخدّر وجه مشترک بين همه رانندگان وسايل نقليه سنگين است؛ چون معمولاً يک طرف حوادث رانندگی در مصر هم حشاشينی هستند که پشت ماشين‌های سنگين نشسته‌اند.

🔹در هر حال، فعلاً جز برگشت با همين راننده ديوانه چاره ديگری ندارم؛ چه می‌دانم؛ شايد اصلاً يک گياه مسکّن طبيعی است، نه حشيشی که عقل از سرش ببرد. با همين چيزها سعی کردم از دلواپسی خودم کم کنم. پس از تشکر از راننده کاميون که سبب فروکش کردن دندان‌درد راننده من شد، به راه خودمان ادامه داديم. توجه من از زيبايی‌های طبيعی دو طرف راه به پیچ‌ها و پستی و بلندی آن جلب شد. پيشنهاد کردم که تا قزوين به جای او رانندگی کنم، ولی خاطرجمعی داد که احساس می‌کند دردش رو به بهبودی است. در ادامه راه همه نگاهم به هشياری راننده بود و از خدا طلب کردم که به‌سلامت به مقصد برسيم. يک بار ديگر برای نوشيدن چای، در همان استراحگاه ديشب ايستاديم و راننده با همان روش آشنای خود، چند استکان سرکشيد تا شايد حالش خوب شود و سفر خود را با خير و خوشی تمام کنيم.

🔹همين که چشم‌انداز شهر قزوين از دور پيدا شد، جاده هم به سرازيری افتاد. خدا را شکر کردم که اين سفر رو به پايان است و به صورت جدی تصميم گرفتم که در قزوين از او به خاطر اين‌که نمی‌توانيم با هم به رشت برويم، عذرخواهی کنم؛ چون واقعاً بيش از اين تحمل رانندگی او را ندارم. گويا فکر من را خوانده است؛ چون همين که به قزوين رسيديم، از اين‌که طبق توافق اوليه نمی‌تواند تا رشت و ماسوله برود، پوزش خواست. اظهار شگفتی و ناراحتی کردم تا شايد بتوانم به دليل وقت گرانبهايی که در نتيجه حقه‌بازی او هدر داده‌ام، جريمه‌اش کنم. برای رفت و برگشت تا گازرخان هشتاد هزار تومان می‌خواست و من با دعوا و مرافعه، شصت هزار تومان دادم و او را با عصبانيت خودش تنها گذاشتم و راهم را کشيدم و رفتم. بيشتر از اين نمی‌توانستم به خاطر حقه‌بازی مجازاتش کنم.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 8️⃣2️⃣1️⃣

❇️ روز هفدهم/5

🔹از اين محروميت، احساس ناکامی می‌کردم، ولی به محض اين‌که به مقصد رسيدم، شادمانی چنان بر من چيره شد که همه چيز را از ياد بردم. داربست‌های کارگران در هر گوشه‌ای برپا بود و تا هنگامی که در ميان قلعه بودم، لحظه به لحظه کارگران بيشتری می‌آمدند تا با کاوش‌های خود بخش‌های پراکنده قلعه را پيدا کنند و به صورت واقعی آن دست يابند؛ زيرا تصويری که از قلعه وجود دارد چيزی جز نمايی خيالی بر اساس اسناد خطی تاريخی نيست. قلعه دارای چندين آب انبار و منبع نگهداری مواد غذايی است که شرايط را برای مقاومت ساکنان در برابر محاصره‌های تحميلی از سوی سپاهيان دشمن فراهم می‌کند. هيچ بازديدکننده‌ای وجود نداشت و تک و تنها بودن کمک خوبی برای انديشيدن و درنگ بيشتر بود. در اثنای تفکر، بارها و بارها مغولان را نفرين کردم که بسياری از شهرها از جمله سمرقند و توس و نيشابور و ری و حتی بغداد را زير و زبر کردند و با وحشی‌گری‌های افراطی خود در رفتار با دشمنانشان، نشانی از تمدن‌های پيشين بر جا نگذاشتند. تا ساعت هشت، يک ساعت را همان بالا ماندم. تا ظهر که قرار است حرکت کنم و برای رسيدن به رشت حدود سه ساعت راه‌های کوهستانی را بپيمايم، زمان زيادی دارم. مسير برگشت را با آرامش پايين آمدم، تا از باقيمانده آثار قلعه عکس بگيرم. در راه بازگشت، کمی در کنار کارگرانی که برای فرار از سرما هيزم آتش کرده بودند، نشستم، تا انگشتانم را که از سرما کبود شده بود، گرم کنم. عوامل نظارت بر آثار تاريخی مانع عکسبرداری از عمليات کاوش شدند و من هم به تقاضای آنان احترام گذاشتم و اندکی از مستندسازی گزارش گوشه و کنار قلعه دست کشيدم و کوشيدم تا باغ‌های پنهانی را که مارکوپولو و ولاديمير بارتول در رمان‌های تخيلی خود ترسيم کرده‌اند، در ذهنم به تصوير در آورم. پشت قلعه شيب تندی است که با کوه‌هايی ديگر احاطه شده و اصلاً وجود باغ‌های کذايی را ناممکن ساخته است. رؤياپردازی نويسنده در توصيف بهشت پنهان و به تصوير کشيدن رودها و دخترکان بسيار بديع و تازه بوده است. رنگ کوه‌های واقع در پشت قلعه از قهوه‌ای تا قرمز متفاوت است و بخش‌هايی از آن با بوته‌ها و درختچه‌های کوهستانی سبز پوشيده شده است. در تمام اين مدت ابرها پراکنده نشدند و از هوايی که به‌زودی سرد و بارانی خواهد شد، خبر می‌دادند.

🔹به ساختمان مهمانپذير برگشتم تا صاحبخانه را برای آماده کردن صبحانه بيدار کنم. بين کره و عسل يا پنير و تخم مرغ مرا مخير کرد و من طبعاً عسل را انتخاب کردم که نياز زيادی به افزايش کالری برای ذخيره انرژی داشتم. در طول عمرم اين قدر کره و عسل نخورده بودم؛ چون از فرط گرسنگی و سرمای امروز صبح به خودم می‌پيچيدم. چای داغ فراوان هم به احساس گرما کمک می‌کرد. صبحانه را که خوردم با راننده تماس گرفتم تا به طرف رشت راه بيفتيم، قول داد که نيم ساعت ديگر خودش را می‌رساند.

🔹راننده به‌موقع رسيد و وسايلم را در ماشينش گذاشتم و گازرخان را به سمت دشتِ پيش رو ترک کرديم. با حرارت از راننده پرسيدم که تا رسيدن به رشت چقدر وقت داريم؟ با زبان فارسی و با لحنی حاکی از خستگی و عصبانيت پاسخ داد که: «بسته است، بسته است!» با داد و بيداد پرسيدم: «يعنی چی که بسته است؟ از ديروز نمی‌دونستی که راه بسته است؟» پس حق با رضا بود که از لابه‌لای کوه‌های آن طرف، راه ماشين‌رو به سمت رشت وجود ندارد. راننده توضيح داد که تا ساعت يک به قزوين می‌رسيم، ساعت چهار در رشت هستيم و ساعت پنج در ماسوله. همه آرزوهای من برای استفاده از وقت امروز صبح نقش بر آب شد. اگر اين را می‌دانستم، اين قدر وقت خودم را برای چرخيدن در روی قلعه الموت هدر نمی‌دادم. خشم خودم را فرو بردم و بارانی از ناسزا به زبان عربی نثار راننده کردم که با اين حقه‌بازی تصميم داشت مسافرهای گازرخان به قزوين را هم با خودش بياورد و من با سادگی و انعطافی که داشتم، حرفش را باور کردم. سر خودم را به تماشای چشم‌اندازهای خيره‌کننده طبيعت دشت و کوه و روستاهای پراکنده در لابه‌لای درختان اين سو و آن سو گرم کردم و راه پر پيچ و تاب و خطرناکی را که در ميان کوه و دشت بالا و پايين می‌رفت در روشنای روز ديدم. راننده در عبور از اين پيچ‌های تند بايد خيلی مواظب باشد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔖 از کارگران اداره میراث در کمرکش کوه الموت
🔻🔻🔻
@post_book

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻🔻🔻
@post_book

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 7⃣2⃣

❇️ روز سوم/5

🔹پس از آن رهسپار ديدار از آرامگاه شاعر پرآوازه و بزرگ شيرازیِ ديگر به نام سعدی شديم. از بدشانسی ما ساعت استراحت بعدازظهر تمام شده بود و اين بار بليت‌فروش پشت باجه حضور داشت. آنتوان از اين‌که اين بار هر دو بليتمان را با قيمت توريست خارجی خريديم، هم خوشحال بود و هم طعنه می‌زد. اين دفعه کسی که فارسی صحبت کند همراه من نبود تا ادعا کنم که خارجی نيستم و خودم را ايرانی جا بزنم. مزار سعدی وسط يک باغ بزرگ با درختان کشيده است. اين باغ از اموال خود سعدی بوده و پس از مرگش در سال 1292 همين جا دفن شده و اين آرامگاه برايش بنا گرديده است.

🔹به نظر می‌رسد که اين مزار از آرامگاه حافظ گسترده‌تر و باشکوه‌تر است. گنبد فيروزه‌ای بزرگ و ايوانی برافراشته بر دوازده ستون از سنگ گرانيت دارد. سنگ قبری از جنس مرمر درون اتاقی زير گنبد فيروزه‌ای قرار دارد که اطراف آن کتيبه‌هايی از نظم و نثر او است. سعدی منظومه معروف به «بوستان» را نوشته که ديوانی در اوج زيبايی، و مشتمل بر داستان‌هايی منظوم است. يک سال بعد از آن، ديوان ديگری را به نام «گلستان» فراهم آورده که بهترين نوشته نثر فارسی، و دربردارنده داستان‌ها، مثل‌ها، حکمت‌ها، و پندهای اخلاقی و اجتماعی بسياری است و می‌توان آن را «شعر منثور» ناميد. در آنجا گشت کوتاهی زديم و چندين عکس گرفتيم و کمی نشستيم تا با يک نوشيدنی خنک، گلويی تازه کنيم؛ چرا که هوا واقعاً گرم است. چون آنتوان می‌خواست سهميه نيکوتين روزانه‌اش را بگيرد، دو تا سيگار آتش کرديم و شربتی مثل گلاب ناب مخلوط با دانه‌هايی خيلی ريز [خاکشير] نوشيديم. روز دوم کاملاً آسوده بودم و هيچ شتابی نداشتم، لذا جاهای ديدنی را با حوصله می‌ديدم. يک ساعت آنجا نشستيم و از سفر و گشت و گذار خود برای هم تعريف کرديم.

🔹آنتوان بيشتر صحبت کرد و در باره سفرش گفت. پيش از ايران به مناطق مختلفی از آسيا رفته است؛ اول به تايلند، لائوس و کامبوج سفر کرده، سپس هند و نپال را ديده، از آنجا تا آذربايجان و گرجستان و سرانجام ارمنستان در شمال غرب ايران را پيموده و از راه زمينی به تبريز رسيده است. داستان‌های زيادی از ماجراجويی‌هايش در اين کشورها را برای من تعريف کرد. او با يک چمدان سبک، يک چادر و يک کيسه‌خواب اين طرف و آن طرف می‌رود تا بتواند هر جايی که خواست بخوابد. گاهی از وسايل نقليه عمومی که همواره کاری خطرناک است استفاده می‌کند، اين روش را Hitch Hiking (HH) «هيچ‌هايک کردن» می‌نامند و به معنی ايستادن در کنار جاده و سوار شدن به هر ماشينی اعم از اتوبوس و کاميون و تراکتور و هر چهارچرخ يا موتورسيکلت يا جنبده‌ای است که در مسير باشد و بتوان مفت و مجانی سوارش شد.

🔹يکی از خطر کردن‌هايش در ارمنستان را اين طوری تعريف کرد که برای تماشای چشم‌اندازهای طبيعی از حاشيه رودخانه‌ای می‌گذشته است تا بتواند به‌راحتی خودش را کنار آب برساند و در آنجا خيمه بزند. در خاک ارمنستان با خودروهای عمومی و خصوصی رفت‌وآمد می‌کرده و افراد زيادی در خانه‌يشان ميزبان او شده‌اند. يک بار خانواده‌ای با کشتن مرغ تازه از او استقبال کردند، اما جز لبخند و اشاره هيچ زبان مشترکی نداشتند که با هم حرف بزنند. آنان چه بسا تحت تأثير همسايگان روس، بيش از حد مشروب می‌نوشند. در اثنای شام می‌بيند که دو دختر هشت‌ساله ميزبان ارمنی بدون اعتراض پدر، از او می‌خواهند که از نوشيدنی‌اش به آنها هم بدهد. آنتوان با خنده ادامه داد که: «تو عمرم مردمی به اين ديوونگی نديده‌ام. بچه‌های دبستانی با خانواده‌شون مشروب می‌خورن، فکرشو بکن که اين‌ها وقتی بزرگ بشن، با چه کسايی چه چيزايی بخورن؟!»

🔹برايم از جزئيات سفرش به ايران از مرز شمال غربی کشور تعريف کرد و نصيحت کرد که خيلی جاها از جمله شهر رشت در شمال ايران با آن طبيعت بارانیِ زيبا و دشت‌ها و کوه‌های سرسبزش را حتماً ببينم. دليل علاقه شديد او به اين شهر را وقتی متوجه شدم که از کسی نام برد که او را در رشت ديده و يک هفته کامل را در خانه‌اش سپری کرده است. وقتی از اين داستان و از شيفتگی به وی و شخصيت و تحصيلات او که مثل خودش رشته میکانيک خوانده است، تعريف می‌کرد، مثل همه فرانسوی‌ها خيلی رمانتيک به نظر می‌رسيد. تصميم داشت در راه زمينی برگشت به ترکيه و در پايان سفری دور و دراز، و پيش از آن‌که به فرانسه برسد، يک بار ديگر راه خانه او را در پيش بگيرد و به ديدار او برود.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

رادیو مضمون | محمدرضا پهلوی؛ آن‌طور که فکر می‌کرد، آنگونه که حکومت می‌کرد (۲)

🎙شطرنج بدون شاه

▫️یک نفر تو دربار داشت تلاش می‌کرد کم‌کم از زیر سایه رضاشاه در بیاد و او محمدرضا بود. رضاخان از روزی که روی تخت نشست، قادر مطلق بود و هر منبع قدرتی غیر از خودش را از بین برد اما آنها به صحنه برگشتند. «سیاست‌بازی» از یک طرف و «مردم‌گرایی» از طرف دیگر، دوباره در ایران روبروی «نظامی‌گری» قرار گرفتند و نزاع و رقابت شروع شده بود. محمدرضا اول باید با نظامی‌ها می‌بست و پایگاه خودش را آنجا محکم می‌کرد؛ اما همین هم کار ساده‌ای نبود. بعد تازه این رقابت شروع می‌شد. در این مسیر، او یک همزاد جاه‌طلب داشت که کارچرخون سیاسی دربار بود و یک رفیق قدیمی که چشم و گوشش بود؛ اشرف پهلوی و حسین فردوست.

🔺نویسنده: میلادجلیل‌زاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

📄 در تنظیم این روایت در پایان هر بخش، به حیاط خلوت متن رفتیم و صدای خانم‌ها و آقایانی که از بستگان و همکاران و صاحب منصبان سال‌های سلطنت بودند را متناسب با متن هر شماره کنار هم چیدیم تا ضمن داستان، صدای اصلی بازیگران و موثرین آن زمان را هم به گوش شما برسانیم.

01:14 بخش اول
20:25 حیاط خلوت متن اول
41:10 بخش دوم
1:01:00 حیاط خلوت متن دوم
1:08:35 بخش سوم
1:31:35 حیاط خلوت متن سوم
1:41:25 بخش چهارم
2:01:35 حیاط خلوت متن چهارم

▫️رادیو مضمون کاری از گروه پادکست‌های «همیشه درمیان» هست که با همکاری روزنامه فرهیختگان آماده می‌شود و به گوش شما می‌رسد.

@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon
@radiomazmoon


تلگرام |روبیکا |لیبسین | اینستاگرام | اپل پادکست | کست باکس | اسپاتیفای | اپلیکیشن شهرزاد | توییتر |

|قصه‎‌های قبلی رادیو مضمون: گجستگان،‌ فلسطین‌ سپس‌ اسرائیل|موسای صدر|بحران حکمرانی، ایران پیش از مشروطه|مسئله هسته‌ای ایران|داستان دیزنی؛فرزند رویای آمریکایی|شریعتی شریعتی است|نیم‌قرن سیاست‌ورزی؛کدام هاشمی| محمدرضا پهلوی؛ آن‌طور که فکر می‌کرد، آنگونه که حکومت کرد(۱)

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 6⃣2⃣

❇️ روز سوم/4

🔹حکومت پهلوی زمانی روی کار آمد که يک افسر ارتش ايران به اسم رضاخان دست به کودتای نظامی زد و تومار طولانی سلطنت‌ قاجار را در هم پيچيد. دوران پهلوی از 1925 و با الگوبرداری از پادشاه کشور همسايه يعنی مصطفی کمال آتاتورک، آغاز شد که آخرين سلطان عثمانی را از اريکه قدرت به زير کشيده بود. ابتدا، رضاخان رژيم ايران را به عنوان جمهوری اعلام کرد، اما همان طور که حسنين هيکل در کتاب خود «مَدافعُ آية‌الله» توضيح داده، آن زمان دوران شکوفايی حکومت‌های سلطنتی در خاورميانه بود، و از همين رو، روحانيون کشور چنين اظهارنظر کردند که نظام جمهوری در برابر سنت‌های ايران رنگ‌ورويی ندارد؛ رضاخان هم نياز به بهانه‌ای بيش از اين نداشت که در همان سال 1925 خود را شاه ايران بخواند و يک سال بعد به دست خودش تاج شاهی را بر سر بگذارد.

🔹شاه جديد ريشه‌ای دهاتی داشت و فردی کاملاً بی‌سواد بود که تازه وقتی افسر شد، خودش به آموزش خواندن و نوشتن پرداخت. همين که پايه‌های تخت شاهی‌اش قوام يافت، می‌بايست به جای آن‌که به محل ولادتش نسبت يابد، محملی برای مشروعيت دادن به سلطنت خود پيدا کند؛ بنابراين به تاريخ پيش از خاندان قاجار برگشت و نام «پهلوی» را برای خودش برگزيد که از نام‌های رايج قبل از اسلام بود. او هم‌چنين نام کشور را از «فارس» به «ايران» که ارتباط بيشتری با گذشته‌های دور داشت تغيير داد.

🔹در واپسين سال‌های دهه سی از قرن نوزدهم، فکر تازه‌ای به ذهن شاه رسيد. پسرش محمد(رضا) به سن ازدواج رسيده بود و چه بهتر از اين‌که با خاندان محمدعلی در مصر، به عنوان ريشه‌دارترين خاندان سلطنتی خاورميانه وصلت کند و با اين کار نشان دهد که خانواده او در ميان شاهان منطقه نيز مقبوليت دارد. (هر چند اين کار با قانون اساسی کشور مبنی بر لزوم ايرانی بودن همسر پادشاه در تضاد بود). بدين سان، در مارس 1938 و با برپايی جشنی باشکوه و افسانه‌ای، بين شاهزاده فوزيه و شاهزاده محمدرضا پهلوی ولی‌عهد ايران ازدواجی سلطنتی صورت گرفت.

🔹ديری نپاييد که آتش جنگ جهانی دوم زبانه کشيد و همه چيز دستخوش دگرگونی شد و بسته به ديدگاه پادشاهان منطقه در باره نبرد ميان آلمان و متفقين، در ميان آنان چنددستگی افتاد؛ زيرا نگاه هر يک به جنگ، با ديگری تفاوت داشت؛ شاهان عراق و اردن و ملک بن سعود روی پيروزی متفقين شرط بسته بودند، در حالی که آرزوی ملک فاروق و رضاشاه اين بود که آلمان پيروز ميدان باشد. با شکست فرانسه، همکاری شاه با آلمان نمايان‌تر شد و به همين دليل، برای وی جای تعجب نبود که نيروهای انگليس و روسيه از جنوب و شمال در کشورش پيش بروند و او را به واگذاری تاج و تخت شاهی به فرزندش محمدرضا وادار کنند. به دنبال اين تحولات بود که رضاشاه به جنوب آفريقا رفت و در همان جا مُرد.

🔹ماجرای تاريخی تبعيد و مرگ رضاشاه را برای اين گفتم که به داستان شگفت‌انگيزی در باره مناسبات ميان دو خاندان سلطنتی ايران و مصر اشاره کنم. رضاشاه وقتی به تبعيد رفت، يک شمشير قديمی و کمياب را که با سنگ‌های گرانبها آذين شده بود، همراه خود داشت. وی پيش‌تر، آن را برای استفاده در روز تاجگذاری، از گنجينه نفيس سلطنتی ايران برداشته بود. پس از مرگ، همسرش آن شمشير را در تابوت گذاشت و درخواست کرد که جنازه او به ايران انتقال يابد، ولی نيروهای اشغالگر انگليس و روسيه تقاضای او را نپذيرفتند و تابوت را به مصر فرستادند تا در آرامگاه شاهان در مسجد الرفاعی به‌امانت نگهداری شود.

🔹با پايان جنگ، امکان انتقال جنازه و دفن آن در ايران فراهم شد و جنازه را از آرامگاه خانوادگی محمدعلی بيرون آوردند و به تهران فرستادند، اما هنگامی که تابوت را گشودند خبری از شمشير نبود. به گمان تاج‌الملوک همسر رضاشاه، تنها تحليل ماجرا اين بود که داستان شمشير به گوش فاروق رسيده و دستور داده است تابوت را باز کنند و چون چشمش به آن افتاده، از آن خوشش آمده و آن را برای خودش برداشته است. «البته شايد هم گورکن مسجد الرفاعی وقتی می‌خواسته برای اون مرحوم تلقين بخونه، شمشير را برای خودش برداشته باشه؛ چرا که نه؟ آخه مگه فاروق گدا بوده؟» در پی اين رويداد، طرفداران شاهزاده فوزيه دنيا را برايش جهنم کردند. موجی از حملات لفظی عليه همشهری ما شاهزاده فوزيه به راه افتاد؛ چرا که بر اساس قانون اساسی، او [با اين‌که همسر شاه بود] ايرانی به شمار نمی‌آمد، وانگهی، نتوانسته بود پسری به دنيا بياورد تا ولی‌عهد تازه‌ای برای شاه جوان باشد، بلکه فقط يک دختر زاييده بود. سال 1948 هنگامی که وی برای گذراندن تعطيلات، به قاهره برگشت، فاروق اعلام کرد که خاندان محمدعلی به اندازه کافی شاهان «نوکيسه» ايرانی را تحمل کرده‌اند و پس از آن دستور داد که فوزيه نبايد به ايران برگردد و بدين گونه طلاق اتفاق افتاد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
@post_book

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 4⃣2⃣

❇️ روز سوم/2

🔹مليکا من را به دوستش الميرا معرفی کرد. وی سيمايی کاملاً ايرانی دارد و خنده‌ای بر پهنای صورتش نشسته است که آن را هرگز از ياد نخواهم برد، خنده‌ای که دندان‌های درخشان و بسيار مرتب او را نمايان می‌کند. معلوم است که واقعاً هنرمند است؛ زيرا برای رنگ‌آميزی اتاقش از ترکيب آبیِ فيروزه‌ای و زرد استفاده کرده، چند تابلو را پشت سر هم به ديوار آويخته، و برگه‌های طراحی و نقاشی‌های ابتدايی را هم روی زمين ريخته است. با چند کلمه انگليسی به من خوش‌آمد گفت و از اين‌که دعوت آنان را پذيرفته‌ام تشکر کرد. من هم از اين‌که اين فرصت را به من داده است که برای اولين بار در زندگی‌ام «مدل» شوم، از او سپاسگزاری کردم.

🔹سه تا دختر ديگر و يک پسر جوان هم که استاد نقاشی بود به ما پيوستند. همه با لباس‌هايی که اروپايی بودنِ خودشان را داد می‌زدند، آماده فراگيری درس نقاشی شدند. قيافه‌هاشان مختلف بود؛ يکی موهايی خرمايی و پرپشت و بلند داشت که آن را بافته و آويخته، و صورتش از کرم‌های آرايشی گل انداخته بود. لب‌های گل‌بهی درشتی داشت و از گردنش صليب نقره‌ای بزرگی آويزان بود. (حجاب در ايران حتی برای غيرمسلمان‌ها و غيرايرانی‌ها هم اجباری است) به‌سختی چشم از او برداشتم. دومی دختری با پوستی صورتی بود که خيلی به مردم اروپای شرقی شباهت داشت، اما آخری جذابيت کمتری داشت و جزئيات خاصی از چهره‌اش به يادم نمی‌آيد.

🔹الميرا به هر کسی که در کلاس بود يک فلاسک چای و قهوه و مقداری بيسکويت و شيرينی داد. من مشغول خوردن قهوه صبحانه شدم و هنرجوها قلم‌ها و تخته‌های نقاشی‌شان را برداشتند و به سخنان مربّی گوش سپردند. استاد يک جوان ايرانی گندمگون با ريشی کوتاه و سبيلی انبوه بود. عينکی به چشم داشت و با کلاهی اروپايی موهای فرفری‌اش را پوشانده بود.

🔹مقابل دخترانی که آماده شروع درس بودند، روی يک چهارپايه نشستم. مدادهای زغالی و برگه‌های بزرگ نقاشی‌شان را در آوردند. از اين سخن مربّی يکه خوردم که گفت: «آيا می‌شه لباستون رو در بيارين تا شروع کنيم؟» با اعتراض، حرفش را قطع کردم و گفتم: «واقعاً در بيارم؟ برای چی؟ مليکا اين رو به من نگفته و قرارمون اين نبوده، اصلاً اين کار رو نمی‌کنم. اون هم در حضور يک مَرد!». مربی گفت: «لازم نيست غير از تی‌شرت بقيه لباس‌هات را هم در بياری، شلوار هم پات باشه». گفتم: «اگر اين جوريه باشه، اشکال نداره، فکر می‌کنم در ساحل دريا نشسته‌ام».

🔹بلوزم را در آوردم و با شلوار جين نشستم و منتظر دستور جناب مربّی شدم. کتاب سفرنامه يک خبرنگار اروپايی در ايران را همراه خودم داشتم تا آن را بخوانم و از دستش خلاص شوم. چمدانم پر بود از کتاب‌هايی که برای رها شدن از شرّ آنها بايد تمامشان می‌کردم. نمی‌توانم آنها را با خودم از اين سر کشور به آن سر بکشانم. بهتر است بعد از برگشت، دوباره نسخه‌ای از آنها را بخرم. از من خواستند روی چهارپايه بنشينم و حالت ثابتی بگيرم و هر بيست دقيقه يک بار وضعيت خودم را عوض کنم: يک بار روی چهارپايه باشم، يک بار روی زمين، يک بار کف دستم را زير چانه بگذارم، يک بار سَرم را به ديوار تکيه بدهم. در حالی که من کتابم را می‌خوانم و دخترها روی کشيدن تصوير پيکر «شهرآشوب» من متمرکز شده‌اند، زمان به‌سرعت سپری می‌شود. خيلی مشتاق بودم که در پايان کلاس درس، نقاشی‌های آنها را ببينم. «اين خط‌خطی‌ها همون تصويريه که طرف رُ دو ساعت معطلش کردين و لباسشو درآوردين و به خاطرش زير پنکه نشوندين تا سينه‌پهلو بکنه؟» وقتی اِتودهای آنها را روی شاسی‌های نقاشی ديدم، اين جمله را البته با خودم گفتم. اما به‌ظاهر خنده‌ای کردم و شاهکار نقاشی‌شان را ستودم. آنها از اين‌که من تمام تلاش خودم را به کار گرفتم تا نقش «مدل» را برای آنها ايفا کنم، تشکر کردند و من هم سپاس خودم را از اين‌که اين فرصت را به من دادند تا گوشه‌ای از چهره پنهان اين کشور را ببينم بر زبان آوردم.

🔹بخش اول درس که به پايان رسيد، لباس‌هايم را پوشيدم. قسمت نهايی شامل نقاشی از پيکر برهنه‌ای بود که من هيچ نقشی در آن نخواهم داشت. رايانه را روشن کردند و با شروع توضيحات مربّی، دخترها چشم‌هايشان را به تصاوير رايانه دوختند و من به چشم‌های دخترهايی خيره شدم که به درس گوش می‌دادند. ايرانی‌ها هم مثل همه آدم‌ها، برای عبور از قوانين راه خودشان را پيدا می‌کنند.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻🔻با ما از طریق ایمیل با نشانی زیر در تماس باشید و نظر خودتان درباره ادامه نشر این سفرنامه را در ميان بگذاريد:

📧 info@postbook.ir

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔖 عمرو بدوی در سفرنامه‌اش نگفته که کدام ترجمه عربی از غزلیات حافظ را خریده است.
از ديوان حافظ ترجمه‌های عربی متعددی وجود دارد. یکی از آنها اثری با عنوان "ديوان العشق" است که مرحوم دکتر صلاح الصاوی آن را فراهم آورده. دکتر صاوی اهل مصر و سال‌ها ساکن ایران بود و در سال ۱۳۷۳ در ارزروم ترکیه درگذشت.
این کتاب شامل چند مقاله درباره حافظ به زبان عربی، يک شعر عربی با عنوان ميخانه سبز درباره حافظ با ترجمه فارسی، و برگردان ۳۰ غزل از آغاز ديوان حافظ است.
🔻یا صبا قولی بلطف للغزال ذی الجمال
🔻انت قد هیَّمتنا بین فیاف و جبال
ترجمه‌ای است از:
🔻صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
🔻که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را
🔻🔻🔻
@post_book

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔹 پس از توضيحات سميه، بی‌درنگ تابلو «ايمان مالکی» نقاش ايرانی را به ياد آوردم: تصوير دو دختری که بر بام يک ساختمان قديمی نشسته‌اند و يکی از آنها مشغول خواندن کتاب است. اين تابلو «فال حافظ» نام دارد، يعنی توان فوق‌العاده او برای اطلاع و آگاهی از آينده. الآن به رمز و راز آن تابلو چشم‌نواز نقاشی پی بردم و فهميدم که 99% واقعيت جامعه را بازتاب می‌دهد و تصويری از چيزی است که ميان مردم جريان دارد.
🔻🔻🔻
@post_book

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔹بارگاه حافظ گنبدی شش‌ضلعی استوار بر چند ستون از مرمر سفيد است. طرحی ساده اما باشکوه دارد. بدنه داخلی آن پوشيده از نگاره‌هايی فيروزه‌ای است. اين گنبد در ميان بوستانی بزرگ قرار دارد که در دور و بر آن قبرهايی قديمی ديده می‌شود و وسط آن هم آب‌نماهايی بزرگ ساخته‌اند.
🔻🔻🔻
@post_book

Читать полностью…

پریشان‌خوانی

🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 9⃣1⃣

❇️روز دوم/5

🔹مليکا دختری است 22 ساله که روان‌شناسی کودک خوانده و عاشق هنر و نقاشی و سينما است. چون از بچگی به نقاشی علاقه داشته الآن هم به کلاس نقاشی و هنر می‌رود. با اين حال، هم در يک دبستان، زبان انگليسی درس می‌دهد و هم با فرهنگ سينما آشنايی خوبی دارد. فيلم‌ها را نه از طريق هنرپيشه‌ها بلکه از رهگذر کارگردان آنها می‌شناسد. قيافه‌اش بيشتر از آن‌که شرقی باشد، اروپايی است، پوستی سفيد و چشمانی درشت دارد. بينی‌اش ايرانی و اندکی کشيده است، مژه‌هايش بلند و گيسوانش که بيشتر آن از زير روسری‌اش ديده می‌شود، سياه است و پرپشت. اين احساس را به تو می‌دهد که در برابر قيد و بندهای جامعه سرکشی دارد. بر ديوارهای اتاقش در خانه، چند تابلو پشت سر هم نصب کرده که بعضی‌شان کپی و بعضی‌شان کار خودش است. بيشتر تابلوها رنگ‌هايی جيغ و جسورانه دارد.

🔹سميه که هم‌سن مليکا يا يک سال بزرگ‌تر از او است، مثل او قدی کوتاه دارد، اما رنگ‌وروی شرقی چهره‌اش نمايان‌تر است. پوستی گندمی و چشمانی درشت و تيره دارد و ابروهايی پرپشت. ادبيات و شعر و ترجمه خوانده و الآن به عنوان مترجم زبان انگليسی در يک شرکت کار می‌کند. شيفته شعر و ادبيات است. با هم در باره مهم‌ترين شاعران ايران و به‌خصوص نام‌آورترين شاعر کشور، يعنی حافظ شيرازی صحبت‌های زيادی کرديم.

🔹آنتوان اما جوانی است با جنسيت و سيمای فرانسوی. پوستی سفيد که زير آفتاب گل انداخته و موهايی کوتاه و قهوه‌ای و چشمانی آبی به رنگ آسمان. قدی بلند دارد و زبان انگليسی را آشکارا به لهجه فرانسوی ادا می‌کند. مهندس مکانيک است و از زمانی که از کار خودش استعفا داده و دنبال کار تازه می‌گردد، دوازده سال است که جهانگرد است. آرزويش اين بوده است که يک سال بيکار باشد تا بتواند به مسافرت برود و دنيايی ديگر به‌جز اروپا را که از آن خسته شده است، کشف کند. پس از سفرهای متعدد در مشرق‌زمين و آسيای ميانه، اکنون به ايران رسيده است.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir

Читать полностью…
Subscribe to a channel