157
مدیر مسئول و سردبیر مجله مستقل توتم 📚Author of 4books of poetry. 📚Author of 3 novel books. 📚 Author 2of story review book. Author of literary articles. totem-mag.com Communication with the manager: @r_molakhah
#مفرهای_رویا
شبیه پنج حرف مومنام
در جمله ای که جایی خواندهام
باید چندبار اعتراف کنم
و با پای چپ ورودم را
به خالی این اتاق علنی کنم
همیشه کلمه ای
در انتهای جمجمه ام مچاله شده
و با این حال
همیشه لای قرنیز ایستاده ام
با حروف غیر مومن همبازی ام
شاید این تقدیر من باشد
لبهای را روی هم تا بزنم
و با نبش قبر کلمه ها را
در روز سوم بیدار کنم
دیروز یک حرف نومید
از هم پاشید
مثل خمیازه ی یک اسب
بوی دشت گرفته ام
و حوصله ام
جایی در خالی یک اتاق
یورتمه می رود
کوله پشتی را از سرایدار پس گرفتم
حالا چهار حرف نجس
در سینه ام دارم
صدای پنجره را به باد
یاد داده ام
شاید حرف تازه ای از در برسد
و مرا با خدای مرموزی
در یک شبه جمله آشتی دهد
پنج بار دیگر
کوله را از پشتام درآورده ام
دستهای کثیف ام
از حرف های بخور نمیر
خالی است....
#رویا_مولاخواه
@molakhahRoya
حالا دیگر، به تمامی از آنِ منی
زیرا که فراموشت کرده ام
#حسین_رسولزاده
"جهان"
یک سوم سرم درد میکند
دو سوم آن را
در جبر جغرافیا
توی بطری خوابانده ام
منتظرم تا بمب ها نقطه ای را
به صرف وعده ای صادق
روی سرم جابهجا کنند
دستهایم پشتیبان اند
برای سوله ای که
دیشب در هوا و فضا منهدم شد
چیزی در آینه به صورتم
نزدیک تر شده
خطهایی پت و پهن
به سمت شیشه ها
و فوجی کلاغ گیج و پلاس
در افق موشکی سانتی مانتال...
باید برای شام ،خرت و پرت ها را
از جعبه ها در بیاورم
و حتی کمی بتادین
برای سبزه ی عید
لای دستمال واژگون کنم
حتی به خاطر اجنه های کمد
لباس هایی تر و تمیز
تن آدم های توی تلوزیون کنم
سرم هنوز
به سور وسات بطریها که فکر میکند
توی جمجمه ام مست میکند
میخواهم خاور میانه/ را
از وسط بردارم
و با پونز همه ی پهپادها را
بچسبانم زیر خط فقر
حتی زیر پوشام را
با یک گیگ موقعیت جغرافیا
عوض کنم
شاید به ثبت احوال بروم
و از لج ام اسمم را
از نقشه جهان در بیاورم بیرون
به صورت دکتر نگاه نمیکنم
اطفای حریق
بی شماری از این قبیل چیزهاست
غده ای در ماتحت جمجمه
و بسیاری مرض هایی که
دکتر از روی عکس حدس میزند
یک هسته ی خرما قورت داده ام
و می گویند مجلس
برای بی شماری قبر
آماده ی شادی های کم درآمد است
یادم میرود سلام کنم
و فروندها جنگنده
جایی را بدون حتی یک بمب
توی سرم ترکاندند
همینجوری حوادث
توی ظرفهای سوپ خوری
وایرال میشوند
#رویا_مولاخواه
@molakhahRoya
در شب سبز شبكهها صدایت زدم
در سحر رودخانه
در آفتاب مرمرها
و در این عطش تاریكی صدایت میزنم؛
" شاسوسا "
این دشت آفتابی را شب كن
تا من راه گمشده را پیدا كنم و
در جاپای خودم خاموش شوم ...
#سهراب_سپهری
@molakhahRoya
مرگِ میل و امکان رهایی؛ خوانشی پدیدارشناختی از فیلم «Song to Song»
https://www.chouk.ir/
رویا مولاخواه
ترانه به ترانه(Song to Song) یک فیلم درام آمریکایی به نویسندگی و کارگردانی ترنس مالیک است.که در سال ۲۰۱۷ به اکران درآمد.، «Song to Song» یا ترانه به ترانه، فیلمی دربارهی عشق نیست، دستکم نه در معنای متعارفی که سینما از عشق ساخته است. فیلم ترنس مالیک، پیش از آنکه داستان چند رابطهی عاطفی و جنسی باشد، مطالعهای است دربارهی میل . دربارهی لحظهای که میل، پس از آنکه تمام مرزها را پشت سر میگذارد، دیگر توان رسیدن به چیزی را ندارد. جهانی که مالیک در آن حرکت میکند، جهانی است که آزادی را با امکانِ بینهایت انتخابها اشتباه گرفته است. جهانی که در آن انسان میتواند هر چیزی را تجربه کند، اما دیگر نمیداند چه چیزی را می خواهد. در "Song to Song" ،فیلم از فی آغاز میشود؛ نه با معرفی یک شخصیت، بلکه با ورود به سیال ذهن او. ذهنی که خطی نیست، کامل نیست و پیوسته در میان خاطره، حس، تصویر و میل حرکت میکند. مالیک از همان ابتدا شخصیت خود را نه از طریق اطلاعات روایی، بلکه از طریق تجربهی زیستهی او معرفی میکند. فی زنی است که در مرکز جهانی از نور، موسیقی، بدن و هیجان قرار گرفته است. او در میان کنسرتها، مهمانیها، رقصها و روابط متعدد، خود را در مسیر رهایی میبیند. او میخواهد آزاد باشد؛ اما آزادیای که میجوید، از همان ابتدا با تناقضی درونی همراه است. هرچه بیشتر خود را در اختیار تجربههای مختلف قرار میدهد، بیشتر از خویشتن فاصله میگیرد.
مالیک آزادی را بهعنوان یک مفهوم انتزاعی بررسی نمیکند . او آن را در بدن یک انسان، در تردیدها، لذتها و احساس گناه او دنبال میکند . فی در جهانی زندگی میکند که میل، دیگر نیرویی برای حرکت به سوی دیگری نیست . میل به تجربهای برای مصرف شدن تبدیل شده است. او با کوک، تهیهکنندهی ثروتمند موسیقی، وارد رابطه میشود؛ مردی که تمام امکانات جهان معاصر را در اختیار دارد. کوک میتواند هر چیزی را بخرد موسیقی، شهرت، خانه، بدنها و تجربهها. اما دقیقاً در همین امکان بیحد، شکست او آغاز میشود.
او به جای آنکه با دیگری مواجه شود، دیگری را تصاحب میکند.
در جهان کوک، هیچ چیز غایب نیست و همین احضار و فقدان غیاب، میل را نابود میکند. میل همیشه از فاصله شکل میگیرد. از آنچه هنوز به دست نیامده، از آنچه مقاومت میکند و به سادگی در اختیار انسان قرار نمیگیرد. اما سرمایه، با تبدیل کردن همه چیز به امر قابل دسترس، فاصله را از میان میبرد. آنچه باقی میماند، نه رضایت، بلکه تکرار است. میل مدام با دسترسی و ارضا ،بدل به بی میلی می.شود . کوک در چرخهای بیپایان از رابطهها گرفتار است، اما هر رابطه تنها جای خالی رابطهی پیشین را تکرار میکند.
میل یکی از بنیادیترین نیروهای حیات انسانی است. و در صورت تخصیص ضرورت به معنای کوشش آگاهانهی هر موجود برای حفظ و افزایش توانِ بودن خویش _کناتوس_ است. انسان بدون میل، دچار انفعال شده از پایداری در جهت توانمندی بقا باز می ماند. در اخلاق اسپینوزا زمانی که انسان در وضعیتی که تحت سلطهی عواطف منفعل قرار بگیرد، میلهای او نه از فهم روشن و توانایی فعال خویش، بلکه از علل بیرونی، تصورات ناکافی، ترسها و نیروهایی که بر او اثر میگذارند، شکل میگیرند.
از این منظر، مسئلهی شخصیتهای «Song to Song» وجود میل نیست؛ بلکه بیگانگی میل از سرچشمهی فعال خود است. فی، کوک و دیگر شخصیتها اسیر میل نیستند . برده میلهایی هستند که جهان سرمایه، شهرت و منطق مصرف در آنها ساخته است. آنها میل دارند. به میل دست می یابند ، و میل در استانه ی ارضا چون فاقد توان و اثر گذاری جهت توانمندی موثر است ، پس از برآورده شدن ،از اثر تهی میگردد. آنها نمیدانند چه چیزی را و چرا میخواهند. آزادی اسپینوزایی نه حذف میل، بلکه گذار از انفعال به فعالیت است؛ یعنی شناختن علل میل و بازگرداندن آن به توانِ زیستن.
رابطهی فی و بی وی دقیقاً در نقطهی مقابل جهان کوک قرار میگیرد. مالیک این رابطه را نه از طریق دیالوگهای بزرگ، بلکه از طریق جزئیات حسی میسازد. لمس دستها، حرکت بدنها، دویدن، غلتیدن، نگاه کردن به اشیا و طبیعت، همه به زبانی بدل میشوند که پیش از کلمات وجود دارد. وقتی فی به گوش بی وی نگاه میکند و میگوید: «میخواهم روحت را ببینم»، مسئله دیگر میل به تصاحب بدن نیست. مسئله میل به دیدن دیگری است. دیگریای که هنوز به شیء تبدیل نشده است. این تفاوت، یکی از مهمترین تفاوتهای سینمای مالیک با سینمایی است که بدن را صرفاً به ابژهی میل تبدیل میکند. در «Song to Song»، بدن همیشه در نسبت با جهان معنا پیدا میکند. بدن در نور، در باد، در آب و در حرکت معنا مییابد.
این دورها به جفت گیری ابرها
تز داده ام
و پرنده مستقیم ترین روایتِ
ازکف رفتن است..
شعر "جنگ" و شعر "فوران"
در مجله ادبی پیاده رو
شهریور ۱۴۰۵
https://piadero.ir/post/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87
@molakhahRoya
بیش از یک ماه میشد که فقط بخش هایی از کتاب های مختلف را رونویسی می کردم،یکی از آنها اسپینوزا بود که به دیوار چسباندم:
"و وقتی در رویا می بیند که نمی خواهد بنویسد، قدرت رویا نوشتن را ندارد، و وقتی در رویا می بیند که می خواهد بنویسد ،قدرت رویای ننوشتن را ندارد."
پل استر
سهگانه نیویورک 📚
شب و من و پل استر.......
#به_وقت_کتاب
@molakhahRoya
ما عاشق بدن ها نمی شویم، بلکه گرفتار عشق یکدیگر می شویم، و اگرچه موجودیت ما در پوست و استخوان محدود است، ولی همه چیز در آن خلاصه نمی شود. همه این را می دانیم، با این حال به محض این که از فهرست خصوصیات ظاهری فراتر می رویم، در می مانیم و واژه ها در سردرگمی و استعاره های مه آلود و بی اساس مچاله می شوند. بعضی ها آن را آتش وجود می نامند. برخی شعله ی درونی یا پرتو درونی وجود و بعضی دیگر آن را گوهر فروزان درون می خوانند. این اصطلاحات همیشه تصاویر نور، گرما و نیرو را تداعی می کنند. آن جوهر زندگی که گاه روح می نامیم، همواره از طریق چشم با دیگران ارتباط می یابد. اصرار شاعران بر این نکته حتما درست است. راز اشتیاق با نگریستن به چشمان محبوب آغاز می شود، چون تنها در آن جاست که می توان لحظه ای به آن چه که او واقعا هست، پی برد..»
شب پیشگویی 📚
پل استر
#به_وقت_کتاب
@molakhahRoya
هیچ حقیقتی نمی تواند غمی را که در فقدان عزیزی احساس می کنیم برطرف کند. تنها کاری که از دستمان برمی آید، دیدن آن تا انتها و آموختن چیزی از آن است، اما چیزی که می آموزیم در رویارویی با غم بعدی که بیهشدار می آید کمکی به ما نخواهد کرد.
#هاروکی_موراکامی
📚جنگل نروژی
#سوگواری
#برادرم
دو سال گذشت.........
@molakhahRoya
آستانهی مرگ؛ پدیدارشناسی تعلیق و انتخاب در «محبوب میلیوندلاری»
رویامولاخواه
«محبوب میلیوندلاری» ساخته کلینت استوود،در ظاهر فیلمی درباره بوکس است، اما بوکس در این فیلم بیشتر از آنکه سوژه ی فیلم باشد، استعارهای برای نسبت انسان با بدن، شکست، اراده و مرگ است. کلینت ایستوود فیلم را از میدان مبارزه به تخت بیمارستان منتقل میکند تا پرسشی بسیار دشوارتر را پیش روی بیننده بگذارد .
وقتی بدن دیگر امکان زیستنِ سابق را ندارد، آیا صرفاً ادامهی حیات زیستی را میتوان زندگی نامید؟
#رویا_مولاخواه
برشی از تحلیل
…
در این شعر، چوب و ابزار نجاری بهمثابه نمادهای فرویدیِ آشنایی و وداع / عشق و شکست ، ظاهر میشوند: «پل چوبی» پلی است میان خودآگاه و ناخودآگاه، جایی که یأس پلکانوار فرو میریزد و اِمدیافِ عاشقانه به سوءتفاهمی چسبیده میماند. سمبادهکشی بر خراشها و سوراخکردن زخمهای الوار با جاذبهای جنسی، عملِ پرخاشگریِ لیبیدویی را آشکار میسازد که در آن چکش و میخْ خشونتِ سرکوبشده را به وجدانِ تختهها منتقل میکنند. حافظهی کوتاهمدت چون صمغِ درختی «کور کدر » شده و پارههای تن و روان سوژه در وزوز حشرهی چوبخوار بلعیده میشوند؛ که این همان تصویرِ فرویدیِ بازگشتِ امرِ سرکوبشده است. شاید «فرایند رزین زیر پوست»، تثبیتِ میل به ابژهی ازدسترفته را نشان میدهد و بوی چسبْ نشانهی پیوندِ ناتمام و ناخوشایند با دیگری است. هرمنوتیکِ متن، لایههای استعاریِ کارگاه نجاری را چون صحنهی تفسیرِ روابطِ خانوادگی میگشاید: «برشهای نامتساوی»، سوژه را دوپاره میسازد و «مجسمهی دال» از خاطرهی «دستی در دست» نشانهی حضورِ غایب است. «پرچکردن فیبرها به لبهی پرسشهای خانوادگی»، عملِ هرمنوتیکیِ معناسازی از پارههای شکسته است. در پایان، سپردنِ کبریتِ روشن بهمثابه هدیهای که میسوزد و میرود، افقِ هرمنوتیکیِ جدایی و بی وفایی را میگشاید: «عطر در حافظهی چوبها میسوزد » و سوژه میانِ برش و چسب، میانِ آشنایی و فقدان، معلق میماند. بدینسان شعر، دیالکتیکِ فرویدیِ خوشی خیالی و رنج واقعی را با هرمنوتیکِ فهمِ خاطرهی چوبین درهم میتند. و شاعر با خلق تصاویری شگرف از واژه های معمولی و معنا بخشیدن عمیق ؛ شعر را با قدرت تأثیرگذاری اینگونه تمام میکند:
«کبریت را مثل هدیه ای روشن
به دست های من
سپردی و رفتی …»
«سعید مهربد؛ تحلیلی کوتاه بر شعری از دکتر رؤیا مولاخواه-شاعری پُرکار و آوانگارد»
#شعر_آوانگارد #نقد_شعر #رؤیا_مولاخواه
تحلیل جناب سعید مهربد
بر شعر "پل چوبی"
@molakhahRoya
Bu gece gel benim ol diyemem
Sana ben aşkımı söyleyemem
@molakhahRoya
در انتظار گودو
ساموئل بکت
ترجمه علی اکبر علیزاد
نشر بیدگل
اما به راستی گودو کیست؟
" در انتظار گودو " نمایشی ابزوردیستی خوانده شده که انتظار بی سرانجام انسانِ مدرن - انسانِ سرگشته - را به نمایش می گذارد. گودو هیچگاه نمی آید و آدمی، سرگشتگی خود را آویخته بر انتظاری بی فرجام از روزی به روز دیگر فرو می ریزد.
هر روز دو نفر پای درختی بی بار و بر، حاضر می شوند و در حضوری گیج و رنگ باخته، غایبی را انتظار می کشند که خواهد آمد وآنها را نجات خواهد داد و او هیچ وقت نمی آید. نمی آید؟
تفسیر غالب آن است که گودو هیچگاه نمی آید. اما برای من این تفسیر قطعی نیست.
دلم می خواهد گمان کنم گودو همان "پوتزو" است که ناگهان در آن مکانِ لخت و بی رمق - که تنها گودو می توانست بیاید - سَر می رسد.
استراگون و ولادیمیر در انتظار گودو، وقت می گذرانند تا بیاید و آنها را نجات دهد ( از چه ! ) اما آن که می آید خود را پوتزو می نامد و انسانی دیگر ( لاکی ) را در سلطه خود گرفته است. می توان تصور کرد او همان گودو است اما "نجات دهنده" نیست بلکه حتا انسانی را در بند دارد.
در پرده دوم، او حتا کور است که حتا قادر به نجات خود نیست.
چنین رویکردی در تئاتر آبزورد بی سابقه نیست. در نمایش "استاد" اثر اوژن یونسکو نیز همگان در انتظار رسیدن استاد هستند. استاد کسی ست که صاحب فکر و دانش است. اما در پایان، کسی که سر می رسد، " سَر " ندارد؛ یعنی همان تنها و مهم ترین مشخصه ای را که یک استاد باید داشته باشد.
انسان مدرن همواره در انتظار کسی ست که خواهد آمد و به سر گشتگی او پایان خواهد داد اما او نمی آید و در این معنا باختگی، هر بار معصومیتی ناگاهان و بی نام و نشان سر می رسد و به آنها نوید می دهد نجات دهنده در راه است :
" پسر: آقای گودو گفت که به شما بگم امشب نمیاد ولی فردا حتما "
انسان سرگشته مدرن دچار فراموشی ست. در سراسر نمایش، همه دچار فراموشی هستند. آنها دائما زمان و مکان، وقایع و هم دیگر را فراموش می کنند.
شاید گودو به راستی نیامده است زیرا او هم فراموش کرده باید بیاید.
شاید گودو همان پوتزو است که آمده اما نجات دهنده نیست.
و شاید اصلا قرار نیست گودو بیاید چون اصلا وجود ندارد...
#حسین_رسول_زاده
از مقاله " سفر با واژه ها "
منتشر در مجله تجربه، دی ماه ۱۳۹۷
@neveshtankhanemanast
لمس در سینمای مالیک، تصاحب نیست؛ نوعی حضور است.بدن راهی برای بازگشت به جهان است، نه وسیلهای برای جدا شدن از آن.اما فی نمیتواند این امکان را حفظ کند. او همچنان در منطق پیشین باقی مانده است . در جهانی که تجربه باید دائماً بیشتر شود، رابطه باید دائماً شدت بیشتری پیدا کند و میل باید همواره چیزی تازه تولید کند. خیانت او به بی وی فقط یک شکست اخلاقی نیست. نشانهی شکاف میان میل و رهایی است. او حتی زمانی که حقیقت را اعتراف میکند، گویی در پی شناخت خودش نیست. کنشی است در جهت واکنش دیگری. در این موقعیت، احساس نیز به تجربهای تبدیل شده که باید آزموده شود.
جملهی فی که خود را «هیولا» مینامد، از همینجا اهمیت پیدا میکند. هیولا بودن برای او به معنای شکستن یک قانون اخلاقی نیست .به معنای از دست دادن وحدت درونی است. او دیگر نمیداند کدام خواستن، واقعاً از خودش آمده است و کدام میل را جهانی ساخته که در آن زندگی میکند. او آزاد است، اما نمیتواند خود را در آزادی پیدا کند.
فرم فیلم نیز همین وضعیت را بازتاب میدهد. مالیک روایت را به شکلی خطی و کلاسیک سازمان نمیدهد. راوی ثابت وجود ندارد. سیال ذهن از فی به بی وی از بی وی به کوک و از کوک به روندا منتقل میشود. شخصیتها گاهی وارد میشوند، لحظاتی از زندگیشان آشکار میشود و سپس بیآنکه داستان کامل شود، رها میشوند. این گسست، ضعف روایت نیست؛ شکل سینمایی همان جهانی است که فیلم دربارهی آن سخن میگوید.
در «Song to Song»، انسانها نیز مانند تصاویر فیلم، قطعهقطعهاند. گذشته و اکنون در هم میلغزند، خاطره و تجربهی لحظهای از یکدیگر جدا نمیشوند و شخصیتها هیچگاه به یک هویت کاملاً تثبیتشده نمیرسند. مالیک به جای آنکه دربارهی ذهن شخصیتها توضیح دهد، ما را در سیال ذهن آنها قرار میدهد. دوربین او مانند آگاهیای است که قرار نیست جهان را مالک شود؛ فقط در آن حرکت میکند.
نور، یکی از عناصر بنیادین سینمای مالیک، در این فیلم نیز نقشی فلسفی دارد. نور طبیعی، فضاها را از درون روشن میکند ، نه مانند نورپردازی کلاسیک که جهان را برای ناظر مرتب و قابل کنترل میسازد. دوربین مالیک نمیخواهد جهان را تسخیر کند .میخواهد در آن حضور داشته باشد. همین است که تصاویر او اغلب شبیه خاطرهاند؛ نه ثبت یک واقعیت بیرونی، بلکه تجربهی زیستهی یک لحظه.
در مقابل این سیالیت، شهر و جهان موسیقی قرار دارند. جهانی از صداهای بلند، جمعیت، نمایش و مصرف.
شهر در «Song to Song» فقط یک مکان نیست. یک وضعیت وجودی است. فضایی که در آن انسان دائماً در معرض تحریک است ، اما کمتر امکان سکون دارد. هر چیزی دعوت به تجربهای تازه است، اما هیچ تجربهای عمق پیدا نمیکند.
مرگ روندا، همسر کوک، نقطهی آشکار شدن این ویرانی است. او در جهانی وارد شده که وعدهی عشق میدهد، اما در نهایت عشق را از میان میبرد. جملهی او که میگوید: «تو عشق را در من کشتی»، شاید خلاصهی تمام تراژدی فیلم باشد. مسئله این نیست که یک رابطه شکست خورده است ، مسئله این است که جهانی ساخته شده که در آن امکان عشق ورزیدن به تدریج فرسوده میشود.
رهایی در پایان فیلم، از مسیر یافتن یک عشق تازه به دست نمیآید. فی و بی وی نه با پیروزی، بلکه با رها کردن بازمیگردند. بی وی جهان موسیقی و منطق رقابت را ترک میکند و به کارگری روی میآورد. فی نیز از چرخهی روابط بیپایان فاصله میگیرد. این بازگشت، شکست نیست؛ خروج از اقتصادی است که حتی میل را نیز به کالا تبدیل کرده بود.
طبیعت در سینمای مالیک همیشه جایگاه بازگشت است، اما نه بازگشت به گذشتهای ساده و از دسترفته. طبیعت امکان رابطهای دیگر با جهان است؛ جهانی که در آن چیزی برای تصاحب وجود ندارد. نور، خاک، آب و باد، انسان را مصرف نمیکنند. در طبیعت، بدن دوباره بدن میشود؛ نه ابزار موفقیت، نه وسیلهی اثبات خویشتن.
آخرین تصاویر فیلم، بازگشت فی و بی وی به همان حرکتهای آغازین را نشان میدهد؛ دویدن، لمس کردن، حرکت در فضا . در اینجا نه فی و نه بی وی به دنبال معنا در بستر روایت نشان داده نمی شوند. در آغاز، حرکت از اضطراب میل میآمد ، در پایان، از آرامش حضور. آنچه تغییر کرده جهان نیست. نسبت انسان با جهان تغییر کرده است.
#رویا_مولاخواه
https://www.chouk.ir/
مرگِ میل و امکان رهایی؛ خوانشی پدیدارشناختی از فیلم «Song to Song»
رویا مولاخواه
در صدونودودومین ماهنامهٔ ادبیات داستانی چوک (شهریورماه ۱۴۰۵)
https://www.chouk.ir/
شاید مسئلهی اصلی فیلم این نباشد که بِر ،نیکی را دوست دارد یا ندارد. مسئله این است که عشق او در چه لحظهای، از خواستنِ دیگری به خواستنِ قدرت بر دیگری، تغییر میکند. او ابتدا میخواهد معشوق باشد؛ سپس میخواهد تنها معشوق باشد؛ بعد میخواهد میل نیکی به او را تضمین کند؛ و در نهایت، بدون آنکه بتواند این تغییر را بهطور کامل ببیند، به جایی میرسد که خودِ میل نیکی موضوع تصرف او شده است.
در این مرحله، دیگری، دیگر سوژه ای نیست که باید شناخته شود، ابژه است که باید تنظیم شود.
و این همان جایی است که بدن نیکی به میدان اصلی فیلم تبدیل میشود. زیرا تصرفِ میل، برخلاف تصرفِ اشیا، تا زمانی که در بدن اتفاق نیفتاده باشد کامل نیست....
برشی از تحلیل
گروتسکِ عشق و پدیدارشناسیِ تصرف در فیلم «وسواس»
#رویا_مولاخواه
#وسواس🎬
@molakhahRoya
#به_وقت_کتاب
کتاب شب پیشگویی رو شروع کردم
عیش خواندن......
دیشب گفتی:" فقط مرا دوست بدار،همه چیز خود به خود درست میشود."
شب پیشگویی 📚
پل استر
@molakhahRoya
ص ۱۰۷
ترجمه منا زنگنه
پل چوبی
زیر پلکان یأس من
عاشقانه ای ام دی اف
با نواری پهن چسبیده است
به سوتفاهمی چوبی...
حالا با سری گرد و مضامینی
شبه براده
در حال گردش ام
در حافظه ای کوتاه مدت....
تو پیچیده ای با دستمال و اسپری
به قسمت های میان سال نرده ها
سمباده میکشی بر خرخره ی خراش
و زخم های الوار را
با جاذبه ای جنسی
سوراخ میکنی
چسبیده ای
به ناخودآگاه چسب یک /دو /سه
و شهوت یک خاطره را
تف میکنی روی مقوا
یک سوم آب دهانت را پاشیده ای
در کاسه ی صبری حوصله سربر
و فیبرها را با قیطانی پهن
به لبه ی پرسش هایی خانوادگی
پرچ میکنی...
در این لحظه ی مخصوص
باید چکش را با حفظ شئونات سوراخ
بکوبم روی خشونت یک میخ
و با صدای فرو رونده در چوب
وجدان تخته ها را بند کنم به هرچیز
من از تدارک یک کلبه
در حافظه جنگل برگشته ام
و حس میکنم
در ملال یک کارگاه نجاری
مدام از وسط
به دو نیمه ی نامتساوی
بریده میشوم
باید دفینه ای را در چال چوب کنده باشی
و مجسمه ای به شکل دال
از خاطره ی دستی در دست من
روی الوار روسی درآورده باشی
باید به خاطر بیاورم
و طوری نامحسوس اره را
روی شنوایی یک تکه چوپ
بالا و پایین ببرم....
حافظه ام شبیه صمغ یک درخت کور
کدر شده
و پارتی از من در وزوز یک حشره
در خواب چوب / خورده میشود
باید به براده های خودم برگردم
و ورق ورق از خودم را
با جراحت چاقو از پوست دربیاورم
مثل فرایند رزین
زیر پوست ام خودت را دوانده بودی
و بینی ام پر بود از بوی چسب
داشتی خودت را تکه تکه
از برش های ام دی اف جدا میکردی
و اعلان هایی پر رنگ
دور زهی از راوبط فامیلی
چیزهایی از تو را
به من میچسباند
من باور کرده بودم
در پیشانی ات خداوند چوبی کوچکی
دارد به انگشتان صنعتی من
رنگ میزند.
می خواستم چیزی را با لبهایم
از صدای خش خش چوب بردارم
بچسبانم به سینه ات....
پرنده ای هنوز
در فواصل کوکی ساعت
بینش یک درخت را به سمت ات گرفته بود
میخواستم سرم را برگردانم
و واپسین نگاه ات را با سنگ
روی سرگردانی لولا ها جلا بدهم
عطرت در حافظه ی چوب ها میسوخت
کبریت را مثل هدیه ای روشن
به دست های من سپردی و رفتی...
#رویا_مولاخواه
@molakhahRoya
نبوغ باران
در درسآمد کوچه
مشق که مینوشت
رفتار کتاب
در سینه ام
خیس میشد...
شبیه لکنت شاخه
در گفتاردرمانی ابر.....
#رویا_مولاخواه
خواندن "سه گانه نیویورک " تمام شد.
هم خوشحالم ،هم غمگین....
برای تاثیر و تاثری که در من برجا گذاشت،کلمات تهیدست اند....
رویا
۱۴۰۵/۵/۲۳
من همه دوست و آشناهام را تو یک خواب آشفته شناختم. مثل اینکه آدم ساعتهای دراز از بیابان خشک و بیآب و علف میگذره به امید اینکه یک نفر دنبالشه. اما همین که برمیگرده که دست اون را بگیره، میبینه که کسی نبود. بعد میلغزه و توی چالهای که تا اون وقت ندیده بود میافته.
فردا📚
#صادق_هدایت
@molakhahRoya
«به درد نميخوری، به درد نميخوری
ديگر ای کفش سياه
که من سفيد پوست و بيچاره
سی سال مانند يک پا در آن زيسته ام
و به دشواری زهرهء عطسه و دم زدن داشته ام
بابا! ناگزير بوده ام ترا بکشم
تو پيش از آن که وقت يابم، جان سپردی
به سنگينی مرمر، کيسهء پر از آن جاودانه بزرگ
تنديسه ترسناک با انگشت پای خاکستري
به بزرگی خوک دريايی سانفراسيسکو
و سری در اقيانوس دمدمی خوی اتلانتيک
جايی که باقلا را سبز روی آبی انبار ميکنند
در آبهای گوارای فراسوی "ناوسيت"
برای بازيافتن [بهبوديت] نيايش ميکردم
وای من!
ترا در زبان جرمنی ميجستم
در آن شهر پولندی
که گردونهء جنگها، جنگها، جنگها
هموارش کرد
ولی آن شهر نامی دارد بر نوک هر زبان
دوست پولندی گکم ميگويد
از آن شهرها فراوان اند
بيشتر از شمار انگشتان دو دست يا دو چندان آن
و به اينگونه، هرگز نميتوانستم بگويم
کجا گذاشتی پايت را، ريشه ات را
هرگز نتوانستم با تو سخن بگويم
زبان در کامم ميچسپيد
در پيچاپيچ دامی از سيم خاردار گير ميکرد
من، من، من
به دشواری ميتوانستم سخن بگويم
می انديشيدم هر جرمن "تو" بود
و زبان [جرمن] زشت
يک انجن، يک انجن
مرا مانند يهودی بيرون پرتاب کرد
به اردوگاههای داخاوو، آشويتس، بلسن
مانند يهودی به سخن آغاز کردم
ميپندارم شايد هم يهودی باشم
برفهای تيرول، شراب زلال وين
بسيار ناب و اصيل نيستند
با نياکان کولی و بخت تيره ام
با يک دسته ورق فال گرفتنهايم
شايد اندکی يهودی باشم
هميشه از تو ترسيده ام
با آن غر زدنهای جرمنانهء گوشخراشت
داردار کردنهايت
[هرجا باشم مرا مييابي]
و آن بروت پيراسته ات
و چشم آريايي: آبی روشن
ای زرهپوش نازي
ای زرهپوش نازي
آي! ترا ميگويم
نه خدا بلکه صليب شکسته اي
چنان سياه که گردون را يارای رخنه کردن در آن نيست
هر زنی يک فاشيست را دوست ميدارد
[چونان] لگدی بر رخسار
دد منش، دل سنگی سنگدلی مانند تو
در عکسی که از تو دارم
کنار تختهء سياه ايستاده ای، بابا!
و زنخت، به جای سم [ستوران]، دو شقه است
ولی اين يکی از پليديت نميکاهد، نه! نه!
تو کم نمی آوری
از آن سياه مردی که دل زيبای خونينم را شکست
ده ساله بودم که ترا زير خاک کردند
در بيست سالگی کوشيدم بميرم
و به سوی تو برگردم، برگردم، برگردم
حتا به استخوانهايت دل بسته بودم
آنها مرا از کيسه بيرون کشيدند
و پاره هايم را باز به هم چسپ زدند
آنگاه دانستم که چه بايد کنم
ترا الگو ساختم:
مردی با نگاه [نگارندهء] "نبرد من" در جامه سياه
و شيفته قين و فانه
و گفتم: کاری ميکنم، آری، ميپذيرم
به اينگونه، سرانجام کارم پايان يافت، بابا
تلفون سياه از ريشه برکشيده شده
و آواها ديگر نميتوانند کرمک وار تا آنسوی سيم نقب زنند
اگر يک مرد را کشته باشم، دو مرد را کشته ام
آن خون آشامی که نام ترا بر خود نهاده بود
و يک سال خون مرا مکيد
اگر ميخواهی راستش را بداني: هفت سال
بابا اکنون ميتوانی دراز بکشي
در دل سياه آماسيده ات چوبکی است
و روستاييان هرگز ترا نميپسنديدند
آنها روی خاکت دست میافشانند و پا ميکوبند
آنها هميشه پوستت را در چرمگری ميشناختند
بابا!
بابا!
حرامزاده!
کارم را کردم.»
سیلویا پلات
مترجم:
صبورالله سياه سنگ.
@molakhahRoya
#مفرهای_رویا
روی تناسب ام دراز میکشم
مثل گلوله ای مشقی
بی اثرم
بالا به پایین ام وصل شده
و پایین ام با دسته ای فلزی
رولت روسی/ بلد است
اگر زودتر بیدار شوم
به تو فکر میکنم
به شلیک فکرمیکنم
آن وقت به غایت /
حقیقی میشوی زیر پوست خودت
حتی بیشتر که بجنبم
میتوانم زیر شفافیت چشمهای تو
تخم ریزی کنم
از اینجا به بعد/
تو پیله میکنی
به مایعی مغزی
و با شرمی جزئی
میعان جمعی از" من " را
میریزی توی بطری
حالا من شبیه عرق
در ساختار عطاری یک دکان تمیز
دم خواهم کشید
و یادم خواهد رفت
چه کسی خون مرا در شیشه کرد...
باز هم به من فکر نکن
از این جا به بعد
خامه های سفت
لبه های شیرین قاشق را
زیر زبان ام/ ترجمه نخواهند کرد
مهم نیست
تفنگ را زیر ماهیچه ای نازک
پهلوی توده ای مریض
پنهان کرده باشی
مرا با سیصد هزار زرنیخ
توی رگ هام
با برنو طاق به طاق میکوبی
به سقف
من همیشه صبر کرده ام
در پیشانیام
و توی پویش نمناک حدقه ها
تمام وقت مرطوبام...
واقعا فرق نمیکند دیگر
توی اورژانس
کله ات مصائب طبی را
فلسفی کند
و یا حتی خدای شمعیِ کوچکی را
روی قبر پارچه ای من فوت کنی
من شنیدم گفتی: بدرود..
آن وقت تا امروز
با دکمه های زیادی باز نمیشوم
به یقهی هم / رسیدیم
من نوشتن را
به خداحافظی در اکران کمد
ترجیح میدهم
#رویا_مولاخواه
@molakhahRoya
ویرایش تابستان ۱۴۰۵