royamolakhah | Unsorted

Telegram-канал royamolakhah - 𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

157

مدیر مسئول و سردبیر مجله مستقل توتم 📚Author of 4books of poetry. 📚Author of 3 novel books. 📚 Author 2of story review book. Author of literary articles. totem-mag.com Communication with the manager: @r_molakhah

Subscribe to a channel

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

/channel/sahra_kalantari/10984

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

بیا
تا نترسم من از شهرهایی که
خاک سیاشان
چراگاه جرثقیل است ...

#سهراب_سپهری

@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

#مفرهای_رویا


کنار انسداد اتوبوس
سمت کیوسک یک تلفن
نشسته ام
با گرمکن و استایل ورزشی

و رزهای مجاور را
لبه کلاه عابرها
پانچ می کنم
توی یک دستم قنداق تفنگ
و توی مشت دیگرم
مخیله ی یک کفشدوزک را
کشیده ام
فرضی را با مداد پشت گوش
گذاشته ام
و نتی مثل وینستون
تمام مدت از دهان من دود می‌شود
پنج عبارت ملوس
از عورت یک گربه
در سرم سقط می شوند
و چیزی شبیه عوعو
در تئاتر ماه و شش پنی
زیر گوش‌ام جاز می‌خواند
هیچ چیزم شبیه ادم نیست
و اقساطی بی ضامن
لبه ی کوتاه دست‌ام را
سفت می‌گیرد
آن سمت میدان از اتوبوس
فارغ می‌شوم
و چانه ام هنوز در ازای یک گره
زیر تیغ روسری است

باد را می‌اندازم جلو
و پاهایم ولوله ی کفش ها را
روی آسفالت می‌کشند
بخش نموری از من
زیر سقف خوابیده
و نیمه ی دومم در وقت اضافه
به خیابان آمده
چیزی را توی دست‌ام
نگه داشته ام
و برای خالی بنجل کیسه ها
جیب می‌دوزم
باید به عقب برگشت
و شیب عمارت را با ارواح سکنه
لغزاند
باید تنهایی را از یخچال برداشت
کیف را از شانه ی خالی.....
و ضمن ادای احترام
بطری را از نگروفیلیا پر کرد

باید آن سمت میدان
بعد از کیوسک...
پیاده شد
و با استایل و کفش ورزشی....
با پاییز خوابید....


#رویا_مولاخواه

@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

نیکی پس‌از تحقق آرزوی بِر، فقط حرف‌های عاشقانه نمی‌زند؛ نگاهش هنگام خوابیدن بِر روی بِر می‌ماند. نمی‌تواند ترکش کند. تمام روز منتظر می‌ماند و در را با چسب می‌بندد. سپس بدنش وارد وضعیتی می‌شود که در آن تعریق، استفراغ، و از دست دادن کنترل دفع، جایگاه مهمی پیدا می‌کنند. این جزئیات اگر فقط برای ایجاد انزجار یا حتی طنز طراحی شده باشند، چیزی بیش از افراط در ژانر body horror نیستند؛ اما در ساختار فیلم، کارکرد دیگری دارند. از اینجا به‌بعد آنچه در سطح میل رخ می‌دهد، به وضعیت جسمانی تبدیل شده است.
بدن نیکی دیگر صرفاً محل بیان میل نیست؛ محل اجرای فرمان است. این تفاوت، مسئلۀ فیلم را از روایتی دربارۀ عشق وسواس‌گونه جدا می‌کند. نیکی فقط بیش از اندازه عاشق نشده است؛ رابطۀ میان خواستن و اراده در او دگرگون شده است. بدنش چیزی را اجرا می‌کند که دیگر نمی‌توان آن را به انتخاب آزادانۀ او نسبت داد؛ ازهمین‌رو، شدت گرفتن رفتارهای عاشقانۀ نیکی به‌معنای افزایش عشق نیست. آنچه افزایش یافته، اجبار است؛ وسواس عملاً سطح میل را به‌شیوه‌ای شدت‌یافته، نه‌فقط در رفتار بلکه در بدن نشان می‌دهد. همین دوگانگی، شخصیت نیکی را از قربانی منفعل به هیولای گروتسک و پیچیده‌ بدل می‌کند. فیلم مسئلۀ مسئولیت را حل نمی‌کند؛ آن را دشوارتر می‌سازد. اگر میلِ انجام یک عمل از سوژه جدا شده باشد، نسبت میان خواستن، اراده و مسئولیت چه می‌شود؟ آیا بدن و رفتار، وقتی سرچشمۀ میل او دیگر در اختیار خودش نیست، برای نسبت دادن یک عمل به انسان کافی‌اند؟
در صحنه‌ای که روح نیکی در خواب از بِر می‌خواهد او را بکشد، این شکاف بین خواستن نیکی و میل او آشکارتر می‌‌شود... .
نیکیِ واقعی درون بدنی گرفتار است که میل دست‌کاری‌شده‌ای را اجرا می‌کند. او از بِر می‌خواهد که او را بکشد؛ زیرا خواهش نیکی با بدن وی در تعارض فیزیکی قرار گرفته است. در این لحظه، مسئله دیگر فقط تصرف در میل نیست؛ جدایی سوژه از بدن خویش است. بدن نیکی همچنان وجود دارد، اما آنچه می‌خواهد الزاماً همان چیزی نیست که نیکی می‌خواهد. او در بدن خود حاضر است و در همان حال، از آنچه بدنش اجرا می‌کند بیگانه شده است. بِر متوجه این تناقض در میل نیکی و آرزوی تحقق‌یافته شده است؛ اما همچنان که شاهد تقلای نیکی برای رهایی از میل تصرف‌شده‌اش است، باز در تصرف نیکی مصر می‌ماند. مسئله این نیست که بِر هیچ احساسی ندارد؛ بلکه این است که احساس او به‌تنهایی نمی‌تواند ماهیت رابطه را تعیین کند. او ممکن است نیکی را بخواهد و حتی برای نجاتش تصمیم به مرگ بگیرد، زیرا آرزو فقط با مرگ بِر شکسته می‌شود؛ اما میل به تصرف و میل به حفظ خویش همچنان در وی حضور دارند. عشق، در اینجا تضمینی برای عبور از منطق قدرت نیست؛ اما وسواس ایدۀ خود را در یک تراژدی عاشقانه محصور نمی‌کند. ترکیب کمدی و وحشت در فیلم، امکان دیگری برای خواندن آن فراهم می‌آورد: آنچه در سطح زبان می‌تواند عاشقانه به‌نظر برسد، وقتی در بدن و رفتار به تحقق کامل برسد، صورتی گروتسک پیدا می‌کند.
مردی نمی‌تواند به زنی بگوید دوستش دارد؛ پس به شیئی جادویی متوسل می‌شود تا زن را عاشق خود کند؛ اما پیش از آنکه امکان عشق صورت پذیرد، تملک و تصرف از ایدۀ طراحی‌شده به حصر بدنی گسسته از میل صاحب آن پیش رفته است. آنچه در فیلم بیمارگونه به نمایش درآمده است، بدنی است که از شدت عشق بیمار و دیوانه شده است. کنترلش را از دست داده و دچار خشونت وسواس‌گونه است. فاصلۀ میان آرزوی بِر و نتیجۀ آن، فقط فاصلۀ میان ایده و پیامد ایده نیست؛ فاصلۀ میان تصویر رمانتیک عشق و مادیت هراس‌آور آن است.
آنچه فیلم را وحشت‌آور می‌کند، صرفاً این نیست که میل انسان می‌تواند عواقبی خشونت‌بار به‌بار آورد؛ بلکه این است که تصرف در میل دیگری می‌تواند خود را در صورت تحقق یک آرزوی عاشقانه پنهان کند. بِر از نیکی چیزی می‌خواهد که در زبان، نشانۀ عشق است: اینکه او را بیش از هرکسِ دیگری بخواهد. اما برای تضمین این خواستن، استقلال او را از میان می‌برد. نتیجه نه فقدان عشق، بلکه صورتی از عشق است که دیگر نمی‌توان آن را از اجبارِ خواستن جدا کرد.
در این معنا، وسواس دربارۀ تحقق آرزویی عاشقانه نیست؛ دربارۀ آن چیزی است که در لحظۀ تحقق، از آرزو باقی می‌ماند.
بِر به نیکی می‌رسد؛ اما این رسیدن به‌معنای مواجهه با او نیست. آنچه در اختیار او قرار می‌گیرد، بدنی است که باید میل او را اجرا کند. دیگری هنوز حضور دارد؛ اما استقلالی که او را به دیگری تبدیل می‌کرد، آسیب دیده است. این تناقض در سراسر فیلم باقی می‌ماند و شاید هراس اصلی فیلم در همین باشد. اینکه میل به تصرف دیگری، وقتی که به نتیجه می‌رسد، نه‌ فقط آزادی او، بلکه امکانِ مواجهه با او را نیز از بین می‌برد.

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

داغ است
هنوز داغ است
خاکستری که از تو
بر روی سینه‌ی من خفته‌ست.
‌
‌
رضا براهنی
خطاب به پروانه‌ها 📚
@molakhahRoya
‌

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

#مفرهای_رویا



دیشب خواب دیدم
پری در سکنات آب
راه می رود
و دمی در افتادن اش
باز می غلتد
دیدم موجی بر موجب وجود اش
ویرانی آب ها را می‌بوسد
و کناره ای بی وقفه
صخره های بلندی را می‌زاید
خواب دیدم  کسی با دو کله ی
گونه گون/گون های صحرا  را
در کوزه های تهی /پر می‌کند
و لامسه ای بی مقدار
پوست عاطفه‌ی مرا
با دستهایی به شدت بسته
می بُرد
خواب دیدم مرده‌هایی بی تقصیر
شبیه بخار از ولوله ‌ی اشیا پا می‌شوند
دور فقرات تردیدم/کوژ می‌کنند
و با وردهایی فلسفی
قبرهایی اندازه‌ی یک انگشتوانه‌ی عمیق
زیر پلک‌های من حفر می‌کنند
خواب دیدم مردی انجیر معابد را
با ترکه‌ی تنبیه
روی پوست خوش‌باوری ام/می کارد
و با چشم‌های یک گیاه بی بر رو
در سادگی مردمک‌ام خیره می‌شود
دیدم زنی با خطوط گندم
روی صحن یک عبارت چپ‌گرد
کبوترها را شبیه ابابیل می‌کند
و با منقار شماتت و زخم
حقارت سخیفی را می پاشد
روی پوست برهنه ام
خواب‌های من دوست‌ام دارند
با خلقیات طفلی...
هر وقت بیدار می‌شوم
برای تسکین همه شان
از زخم‌های سینه ام/
شیر می‌دوشم


#رویا_مولاخواه

@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

اما لحظه ای رسید
لحظه پریدن و رها شدن
میون بیم و امید

لحظه ای که پنجره
بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف
میون چشاش نشست
@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

شرم سنگینی برای من است که باید اعتراف کنم، تعداد آدم‌هایی که می‌توانم با آن‌ها صحبت کنم کم و کمتر می‌شود.

‌‌
لودویگ ویتگنشتاین
نامه به پائول انگلمان

@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

#مفرهای_رویا



کنار دستگاه خودپرداز ایستاده‌ام
و بینش اسکناس را
در وجه چیزهایی که نمی‌خرم
خرد می‌کنم
چیزهایی که قابل داشتن اند
انبوه مردانی که بی‌شمار بودند
در کنش خردکن دستگاه
به دستهای من نگاه می‌کنند
به تماسی که هیچ‌گاه برقرار نشد
آفتاب می‌توانست
سمتی نامتعین بایستد
و با امری مادرزاد
سوراخ‌های تاریک خودپرداز را
در وجه من روشن کند
اما نایستاد
و به دستهای پیوسته فقیرم گفت:
دور تر بایست
من سالهاست چیزی را
به قید ضمانت به خانه می‌برم
و با سپرده ای کم پشت
شعرهایی بی مصرف را بی رویه
به آدم‌های بی مقدار می‌فروشم

آنها که می‌کوشیدند
با فرقه ای کم دخل
در رویه‌ی دکان بایستند
با حرف هایی ولخرج
دستهای پرداخت مرا
از عشق و کلمات
منزجر کردند
پرهیبی از سکنات و حرف‌هایی پر از ربا
آنها که تخیل را
در صندوق‌های حسنه
قرض می دادند
با بهره‌ای کم عمق
فرصت های زیادی را
از من دزدیدند
من اینجا ایستاده ام و ابرهای نبوغ ام را
از دستگاه خودپرداز
در‌می‌آورم بیرون
و برای چیزهایی که دیگر نخواهم داشت
باران خواهم خرید
من گوشه‌های تهیدست‌ام را
به مورچه‌هایی ذیر خط فقر
خورانده ام
و بخش های ناهموارم
به شمارش داشته هایم مشغول اند
مثل زخم هایی که مملو بودند
از جعبه های تروما
و بوسه‌هایی با سفته
که هیچ وقت پرداخت نشد
کنشی از سکه ها
در محتوای جیب ام
سر ریز شده
و خنده هایی ترسناک
به معصوميت عنقریب کیف‌ام
خیره اند
کنار دستگاه به یک زن عابر
شبیه ترم
که چشم‌هایش را در عینک
جا گذاشته است
و هرگاه که کارت ام را
توی دستگاه می‌گذارم
از هلدینگ تا روایت بیت کوین
برایم جستار می‌خواند
می‌خواهم صفری را به این رقم
اضافه کنم
و در آگهی ترحیم اسمم را
با فونت نازنین /تطهیر کنم
دستگاه با آن بزرگی
به صورت عابر من
نگاه می‌کند
چیزهایی را زیر لب تایپ می‌کند
و بی درنگ
کارت‌ام را می‌دزدد....


#رویا_مولاخواه

@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

استرداد سوژه در سیالیت تاریخ
یادداشتی تحلیلی بر رمان «از چشم‌های شما می‌ترسم» نوشته‌ی فرخنده حاجی‌زاده
رویا مولاخواه


«من همیشه با چشم‌هایم شنیده و بی‌شک روزی که کور شوم کر خواهم شد.»
رمان از چشم‌های شما می‌ترسم فرخنده حاجی‌زاده یکی از نمونه‌های شاخص روایت پست‌مدرن در ادبیات معاصر ایران است که با ترکیبی از روایت‌های چندصدایی، شکستن مرز زمان خطی، و ادغام صداهای تاریخی، اسطوره‌ای و روان‌شناختی، تجربه‌ای روایی، پیچیده و چندلایه می‌سازد. در این رمان، راوی و شخصیت‌ها در شبکه‌ای از صداها، تصاویر و خاطرات اسیر می‌شوند و این اسارت، زمینه‌ای برای طرح پرسش‌های بنیادین درباره‌ی هویت زن، خشونت تاریخی، و امکان بازسازی سوژه در دل روایت است.


متن کامل تحلیل در مجله کاغذی سرای سپنج...


این مطلب اختصاصی برای ویژه نامه ی فرخنده حاجی زاده در فصلنامهٔ ماه‌گرفتگان نوشته شده و به صورت الکترونیکی و کاغذی منتشر شده است

@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

باید باهوش باشی و از خود کاملاً مراقبت کنی
زیرا آن‌ها تو را به سوی خود جلب می‌کنند،
سپس کاملاً به تو می‌پردازند و آنگاه
تو را پاره‌پاره می‌کنند
!


#نیچه
حکمت شادان 📚
ترجمه‌ی جمال آل‌احمد، سعید کامران، حامد فولادوند
‌

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

کاج های زیادی بلند
زاغ های زیادی سیاه‌
آسمان به اندازه آبی‌
سنگچین ها، تماشا، تجرد
کوچه باغ فرا رفته تا هیچ‌
ناودان مزین به گنجشک‌
آفتاب صریح‌ خاک خوشنود
چشم تا کار می کرد
هوش پاییز بود.


#سهراب_سپهری

@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

جایی میان قلب هست که هرگز پر نمی‌شود. حتّی در بهترین لحظه‌ها، جایی میان قلب هست که هرگز پر نمی‌شود. ما در همان‌جا انتظار می‌کشیم.

چارلز بوکوفسکی

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

کارخانه




باید پیچیده باشی

در مفصل پیچ‌هایی زنگ زده

و رزوه ات

در شوره‌گاهی قفل با سیم بکسل

بیفتد به دنبال خواب‌هایی جفت

و بحران‌های چهل‌سالگی ات

در خس‌خس زنی عده‌دار /

مدت نگهدارد در مخزن روغن...

باید دست‌نگهداری از قطعات خرد‌شده

و استخوان برداری

از نرمی راشیتیسم

در لولایی حائل لای دری کوتاه....

حالا که مدت‌هاست بر استخوان ات

بلند شده‌ای از کمر

و یاتاقان گرفته‌ای

در دک و دنده و قوز مهره‌ها

باید بریزی از خواب‌های دمر

و در شیون پمپاژ ات

با ناخن‌هایی لاک‌زده مضراب بکشی

روی تسمه‌های پاره ات

باید تا بوق سگ جا شوی توی هلک‌هلک

و با تیکت و اسنپ ترانسفر کنی از رختکن....

چقدر جامانده ای در ورم صندلی‌ها

و یک‌سوم از چاشت را انبار می‌کنی

در کمپوت استفراغ

تا بحث را بالا‌بیاوری  در غیبت بغل دستی ات...

بی شک این من ام

و  هر جمعه تعطیل ام

در کارخانه‌‌ای قد کشیده در زهوار کله‌ام

و فقط می‌توانم به مقدار معینی

در جهتی معکوس

بچرخم با عقربه ی  مانومتر کپسول

و با یک زبان ناشناخته در کاتالوگ

با بازدید کنندگان حرف بزنم

می توانی ببینی چقدر زمینه ات

در ضمائم حافظه ام

از ضایعات دیسک و صفحه پر شده

و انسداد مایع‌ات در شلنگ

دارد در التهاب مفاصل‌ام شره می‌کند

من مسئول بودم تا عمدا

ضایعات را

در حافظه‌ی جنسی بسته‌ها انبار کنم

شاید در این خبط سهوی

گزینه هایی بی‌ربط ردو بدل شده بود

چیزهایی مثل واشر

و بثوراتی به شکل پرچ

در پایانه های اتوبوس....

(همین جا خفه خون می‌شوم)

شاید لازم بود ذیل این درسگفتار

از تهویه‌ی سالن می‌زدی بیرون

اهرم‌ را از فشار درمی‌آوردی

(کلاهک هنوز رو بخش حساس من بود)

حتی بهتر بود مرگی خوشرنگ را

با علائم هشدار می‌غلتاندی در جوش دیگ

وچندین بار بی جهت

این نمودار را در مانیتور سیو می‌کردی

باید می‌توانستی

نقطه‌هایی چپ و چول را

در سجل اشیا ثبت کنی

و ماده‌‌ی حاجب را

بپاشی روی بند بند رابطه

می بینی فروتنی کاذبت

توی زیپ کیپ

دارد حسن نیت انبار را

به ستوه می‌آورد

(دارم بابت  این سرسام /سر از اکراه درمی‌آورم)

باید برچسب انرژی را از سطح A دربیاورم

و کنترل کیفیت  را در سطحی نازل

ببندم به خیک تولید....

باید بپرهیزم از تکنیک آمپاس

و باور کنم که تصویرت  با دستمال گردن

و پودری جاذب زیر شلوار

قطعاتی فلسفی را با دک و پوز

بخارپز می کند در بحث....

حالا با وجدانی راحت

اجزاي بی‌اختیارم را

با المان‌های صادراتی و درجه یک

می بندم به شش‌هام

و هوای مرطوب تجزیه را

از دودکش این کارخانه ی عظیم

می بلعم

ما بی شک در کالبد شیشه ها مستقریم

و هم‌چنان که تخمیر می‌شویم

در نسج این کارخانه‌ی مریض

از هم دور می‌شویم....


#رویا_مولاخواه

@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

شاعر

سروده‌ی رویا مولاخواه


شعر با جمله‌ای آغاز می‌شود که انگار از میان روزمرگی بیرون کشیده شده: «من هر روز پراکنده ام». این پراکندگی نه یک حالت گذراست و نه صرفاً شکایتی از حواس‌پرتی. راوی از همان ابتدا اعلام می‌کند که تجربه‌ی «من بودن» برایش پیوسته گسسته و ناتمام است. لحظه‌هایی که نزیسته، حواس‌هایی که هیچ‌وقت جای خودشان نیستند، و صدای مادر که این بی‌جایی را نام می‌گذارد، همه از همان ابتدا فضایی می‌سازند که در آن هویت نه به‌عنوان یک کل منسجم، بلکه به‌عنوان مجموعه‌ای از تکه‌های ناسازگار تجربه می‌شود.
آنچه این شعر را از گزارش صرف علائم یا اعتراف به اختلال فراتر می‌برد، آگاهی راوی از همین وضعیت است. او پراکندگی‌اش را می‌بیند، با آن حرف می‌زند، گاهی با آن شوخی می‌کند و حتی از دل همان آشفتگی، هویت‌های موقتی می‌سازد. ذائقه‌ی سنتی دور میز می‌نشیند و تکه های بربری را با پنیر پارمزان قاطی می‌کند؛ قسمتی از او همیشه توی ون است و قسمت دیگر پشت فرمان؛ کمی مادهوری است، مقداری مادونا، و گاهی کایلی جنر. این تکه‌ها کنار هم قرار می‌گیرند بدون اینکه ادعا کنند به وحدت رسیده‌اند. شعر صادقانه می‌ماند در چندپارگی.
تصاویر خانگی و دارویی در میانه‌ی شعر، این چندپارگی را جسمانی می‌کنند. ظرف‌های گل‌مرغی جهیزیه روی لبه‌ی ایوان، پنکیک بیرون‌آمده از خاصیت فر، و بعد فلوکستین که «بسته ی کامل من» را در کابینت چپانده. دارو اینجا نه نجات‌دهنده است و نه دشمن؛ بخشی از خود شده که باید پنهان شود. وسواس زیر تخت می‌خزد، با چشم‌های مفلوک و ناخن‌های دراز، و دستش را به سمت اضطراب دراز می‌کند. این شخصیت‌پردازی، اضطراب را از حالت انتزاعی درمی‌آورد و به موجودی زنده و مزاحم تبدیل می‌کند که در فضای خصوصی خانه جا خوش کرده.
یکی از جسورانه‌ترین لحظه‌های شعر، تصویر Mayfield است. دور سر بسته شده، با پرچم بارسلونا، در حالی که انگشت روی استمپ فراموش می‌شود. اهمیت این تصویر فقط در بی‌حرکت کردن سر نیست؛ Mayfield سر را در پوزیشن مشخصی قرار می‌دهد برای عملی که قرار است انجام شود. راوی که پیش‌تر گفته هیچ‌وقت توقف نمی‌کند حتی وقتی باید برگردد، ناگهان سرش را در وضعیت تثبیت‌شده‌ی جراحی قرار می‌دهد. تضاد میان حرکت مداوم و این پوزیشن اجباری، تنش عمیقی می‌سازد بین بی‌قراری درونی و اجبار به ثابت ماندن. زبان اتاق عمل با خودآرایی روزمره و هویت هواداری فوتبال در یک قاب جمع می‌شود و فاصله‌ی میان زندگی حرفه‌ای و زندگی شخصی را از میان برمی‌دارد.
شعر در سطح محتوا مدام از پراکندگی سخن می‌گوید، اما در سطح فرم، کاری دیگر می‌کند. اجزای ناسازگار را کنار هم می‌چیند، ریتمی برایشان می‌سازد و آن‌ها را در یک ساختار زبانی واحد نگه می‌دارد. راوی ممکن است احساس کند خودش را به‌صورت یک کل تجربه نمی‌کند، اما شعرش نشان می‌دهد که قادر است این اجزا را در یک اثر جمع کند. این تناقض، یکی از زنده‌ترین ویژگی‌های متن است. شاعربودن در پایان شعر، دیگر یک هویت قطعی نیست؛ امکانی است برای ساختن معنا. «شاید توانستم یکپارچه شوم با منِ واحدم / آن وقت می‌توانم اذعان کنم دوباره شاعرم...» وحدت هنوز محقق نشده، اما خودِ عمل نوشتن، کوششی برای نزدیک شدن به آن است.
زبان شعر میان محاوره و دقت تصویری، میان اصطلاحات پزشکی و خاطرات خانگی، میان واژه‌های انگلیسی و فارسی در نوسان است. این نوسان مصنوعی نیست؛ بازتاب همان پراکندگی‌ای است که شعر درباره‌اش حرف می‌زند. گاهی مستقیم‌گویی تشخیصی کمی از قدرت استعاری می‌کاهد، اما در مجموع، صداقت و جسارت تصویری متن بر این ضعف جزئی غلبه می‌کند.
«شاعر» شعری است که از تجربه‌ی گسست می‌آید و در عین حال، خودش عملی برای سازمان دادن به آن گسست است. راوی هنوز یکپارچه نشده، اما شعری نوشته که اجزای پراکنده‌اش را در یک قاب نگه داشته. این تنش میان آنچه احساس می‌شود و آنچه ساخته می‌شود، شعر را از سطح اعتراف شخصی فراتر می‌برد و به آن بعد انتقادی و خلاق می‌بخشد.



#سایه_صبور


@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

/channel/simin_babaeii/1776

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

#مفرهای_رویا


برای هرچیزی که شبیه تو بود
و سری گرد با دری آهنی داشت
من می‌توانستم
با انگشت اشاره ام
پوستی مکنده را
با جزییات لیمو
از صمیمیت چسب جدا کنم
و با خطی فزاینده
شامه ی منحرف گردو را
با شرایطی منجمد
به عبور کهنسال یک تروما
در سرم بچسبانم
چیزی مثل قطعیت خرما
در فروشگاه قدیمی خنج و غروب
بوی درخت گرفته بود
و صدای ساردین و تن
انحراف جنسی خطی بود
که گاهی برای من
روی قوطی ها نامه می نوشت
بلوغ ام زیر پنجره نشسته بود
شبیه خوابی با دو دندان شیری

می توانستم جوازم را
توی حافظه ی هر مردی باطل کنم

و توی ساک یک کارتن خواب
بیغوله ها را دم دستی کنم
از خودم بدم می‌آمد
برای همین توی هر عبارتی
که ممنوعه بود
موهایم را از ته تراشیدم
باد در پاچه ی جنازه ام
وول می خورد
چیزی از قبیل من
در پشت نعش کش ها می دوید
و خونی در شماره ی کیسه ها
از اسم من مراقبت می‌کرد
دوست داشتم
دست بجنبانم برای قبور
و خاک را از لباس‌های تو بردارم

دوست داشتم کمی از من را
از فوت شمع های مزار برداشته بودی
و ایمن را از حوادثی در راه...
باید می‌توانستم
سر حوصله
سر جای خودم بمیرم
این چیزها شرط خوبی من بود
که به کار هیچ کدام مان
نمی‌آمد....
..


#رویا_مولاخواه

@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

در سراسر فیلم، طنز و وحشت، شوخی تراژیکی است تا ایدۀ رمانتیک عشق را از پدیدۀ تصرف برای بیننده بازنمایی و به‌شکلی مسئله‌مند سازد.


#رویا_مولاخواه
@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

گروتسکِ عشق و پدیدارشناسیِ تصرف در فیلم «وسواس»
رویا مولاخواه

فیلمِ وسواس ساختۀ کری بارکر، بیش از آنکه دربارۀ تحقق آرزویی عاشقانه باشد، دربارۀ فاجعۀ تحقق کامل آن است.
درخت آرزو در نگاه نخست شیئی جادویی در منطق قصه‌های خیالی به نظر می‌رسد؛ چیزی برای عبور از فاصلۀ میان خواستن و به‌دست‌آوردن. اما بارکر این شیء را در جای دقیق‌تری قرار می‌دهد: میان میل انسانی و ناتوانی از ابراز آن. قدرت درخت از جایی می‌آید که زبان شکست خورده است.
«بر»، شخصیت مرد فیلم، در ابراز میل ناتوان است و برای بیان احساسات خود به نیکی به شیوه‌های نمایشی التجا می‌برد. دیگری، در این نمایش نه در ارتباط خطی قرار گرفته است؛ بلکه آنچه بین بِر و نیکی در ابتدای فیلم به‌ نظر می‌رسد رابطه‌ای اجتماعی است، ظاهراً در یک همکاری شغلی که از سمت بِر دچار لغزش عاطفه‌ای است، سویه‌ای جنسی و ملکی را در خود پنهان دارد.
بِر نمی‌تواند میل خود را به نیکی بیان کند؛ حتی وقتی نیکی مستقیماً از او می‌پرسد آیا دوستش دارد، آن را انکار می‌کند. این انکار را نمی‌توان صرفاً به خجالت یا ناتوانی در بیان احساس فروکاست. گفتنِ «دوستت دارم» مستلزم پذیرفتن امکانی است که بِر نمی‌تواند بر آن مسلط باشد: دیگری در این رابطۀ خطی ممکن است او را نخواهد. اعتراف، میل را در معرض پاسخ قرار می‌دهد و پاسخ، دیگر در اختیار اعتراف‌کننده نیست.
بِر نیکی را با امکان صرفاً دوستی نمی‌خواهد؛ میل بر، بر امکانِ داشتن نیکی تا توهم تصرف میل نیکی پیش رفته است. بر نیکی را می‌خواهد و هم‌چنان خواهان خواسته شدن از سمت نیکی است. هراس خواسته نشدن از سمت نیکی در دل عشق، دچار اضطراب از دست دادن است. امکان از دست دادن آن‌قدر پیش رفته است که از امکان به‌دست آوردن نیز پیشی گرفته است. بِر نمی‌تواند در موقعیت کسی بماند که نمی‌داند آیا خواسته می‌شود یا نه. این ندانستن، خلأیی نیست که الزاماً باید با پاسخ پر شود. دیگری دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از جایی که ارادۀ او به امتداد ارادۀ من تبدیل نمی‌شود. نیکی گذشته، روابط، خواسته‌ها، و جهانی دارد که بِر در آن حضور ندارد. بِر نمی‌تواند به تمامیتِ این جهان دسترسی پیدا کند و نمی‌تواند از پیش بداند که در آن چه جایگاهی دارد. این استقلال، شرط دیگری بودن نیکی است؛ اما برای بِر، همین استقلال به منشأ اضطراب تبدیل می‌شود.
در ابتدای فیلم، بِر برای دانستن همین جایگاه در میل نیکی، مدام در حال بازی کردن نقش‌هایی است که منشأ اضطراب را از پاسخ نیکی بدل به هیجانی عاطفی کرده است .از همین‌ جا ایدۀ درخت آرزو راهی برای حذف این اضطراب است.
اسباب‌بازی کوچک و تقریباً مضحکی که گروتسک عشق را عینی کرده است، قرار است کاری را انجام دهد که بِر از انجامش عاجز است: او را از وضعیت انتظار بیرون بیاورد و پاسخ دیگری را معجزه‌وار پدید آورد.
بِر آرزو می‌کند نیکی «بیش از هرکسِ دیگری در دنیا» عاشق او باشد.
همین «بیش از هر کس دیگری» در فیلم سویۀ برجسته‌تری از خودِ عشق است. بِر صرفاً متقابل شدن میل را نمی‌خواهد؛ انحصار آن را طلب می‌کند. مسئله برای او فقط این نیست که نیکی دوستش داشته باشد، بلکه این است که در میان تمام کسانی که ممکن است موضوع میل نیکی باشند، جایگاهی بی‌رقیب داشته باشد. خواستنِ عشق در این نقطه، به خواستنِ قدرت بر نظام میل دیگری نزدیک می‌شود. این ایده دقیقاً مسئلۀ خوانش فیلم را پیش می‌راند... مسئلۀ دیگر این نیست که بِر عاشق نیکی است یا نه، یا آیا بِر در خواهش خود در خواستن نیکی از ناتوانی زبانی به امکان های خیالی پناه برده است؛ چنین پرسش‌هایی ما را در سطح تشخیص احساس نگه می‌دارند، درحالی‌که فیلم مسئلۀ پیچیده‌تری را پیش می‌کشد: اینکه عشق بِر در چه لحظه‌ای از خواستنِ دیگری به خواستنِ قدرت بَر دیگری لغزش پیدا می‌کند؟
میل به دیگری به‌خودی‌خود، میل به تصرف او نیست؛ اما درون میل عاشقانه امکانی وجود دارد که با اضطرابِ از دست دادن، میل به انتخاب شدن و نیاز به اطمینان گره می‌خورد. این امکان زمانی به مسئله‌ای اخلاقی تبدیل می‌شود که انسان به‌جای پذیرفتن استقلال میل دیگری، بخواهد آن را به نفع خود تغییر دهد. در این وضعیت، مسئله دیگر شدت عشق نیست؛ نسبتِ میل با قدرت است.
بِر از نیکی نمی‌خواهد او را انتخاب کند؛ کاری می‌کند که انتخاب او از پیش انجام شده باشد .اینجا تفاوت میان خواستنِ دیگری و تصرفِ میل او آشکار می‌شود. در حالت اول، دیگری همچنان صاحب ارادۀ خویش است و من در نسبت با اراده‌ای قرار دارم که نمی‌توانم آن را تعیین کنم. در حالت دوم، خودِ این استقلال به مانعی تبدیل می‌شود که باید از میان برود؛ زیرا دیگری، سوژه‌ای نیست که باید شناخته شود؛ به ابژه‌ای بدل می‌گردد که باید تنظیم شود.

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

به احتقان ام بیا
به خس خسی که در مجاری ام
سرفه می‌کند
شاید کبوتری دوبحر
تو عکس سینه ام
محرم شده.....
هر بار نفس می‌کشم
پرنده ی افتاده از قفس
به جمرات دنده هام
برمی‌گردد.....


#رویا_مولاخواه

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

می‌دانم. می‌دانم که دیگر هرگز به چیزی یا کسی برخورد نخواهم کرد که احساس تندی را در من به وجود آورد. می‌دانی، شروع به دوست داشتن کسی کردن، اقدام مهمی است. باید نیرو، کنجکاوی، کوری داشت. حتی لحظه‌ای هست، در آغاز، که باید از پرتگاهی پایین پرید: اگر کسی بهش فکر کند، این کار را نخواهد کرد. می‌دانم که من دیگر هیچ‌وقت نخواهم پرید.

تهوع، ژان پل سارتر

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

نامه های پراکنده/ ابزورد

نامه چهارم


اوه سلام.چقدر از اینکه دوباره توانستم به سمت مغاک برگردم نه برای دیدن اوریدیس،که می دانستم نیست و اوریدیس هیچ وقت نبود که اصلا به یک ورم هم نبود که اوریدیس در مغاک بود یا نه، من برگشتم تا خود مغاک را دوباره تماشا کنم . تماشای تاریکی که یکبار مرا در خودش کشیده و بعد بالا آورده بود.
بچه که بودم دچار سندرم فرار از خواب بودم.وقتی برق ها خاموش می شد روح گریزناک من از تشک و بالش ها کنده می شد .دقیقا با چشم های خودم تنم را که روی تشک جا می ماند می دیدم و از سقف بالاتر می رفتم و این کنده شدن و شناور شدن آن قدر سبکی و سیالیت لذت بخشی را در زیر پوستم می ریخت که هرگز هیچ لذتی زیر دندانم آن قدر مزه نکرده است.چیزی بین مردن و ماندن
شبیه فرو بردن سر در شنای پروانه و بعد بالا آمدن. مثل مردنی نابهنگام از سقوطی آنی. مثل فرو ریختن ولتاژ به مقیاس سی صد ژول برق در بدنت.
پرواز شبیه طیران و تماشای بدنم که در فاصله ای دور از من زیر ملحفه ها سردش می شد و در خودش مچاله بود.تماشای تمام شهر که در سکوت شب زیر قطره های محال زمان در حال سکرات زندگی نشئه بود.
آه ببخشید عزیزم باز دچار لغزش نویسندگی می شوم و شروع می کنم به خزعبلات زیبا نویسی استعارات بلغمی و یادم می رود که تو واقعا یک خواننده ی بالفطره نیستی و از این جهت دوباره به نامه های من برگشتی که من به سمت مغاک برگشتم .نه برای برگرداندن تو .که اصلا یادم نبود تو با آن دک و پوز و یراق و قبا و هل و بل می خواستی با المان های یک غیبت شیک خودت را به مغاک من بیاویزی و ساحت یک تاریکی دبش را در جهان سیال من به خودت ببخشی.
اه بی خیال چرا اینهمه سطر را شبیه نان خشک در کندن این زخم بخیسانم.
ما پذیرفتیم تو نه تاریکی بودی و نقشی در توسعه ی آن داشتی و برای همین من شبیه اوریگامی تو را با آن شمایل فرضی با آن افقی که دیگر برایت قائل نبودم تا کردم و در بخش روشن حافظه ام گذاشتم تا نور بخوری تا رنگ ات زیر باران نور کبره ببندد که زیر نور خشک شوی.
چون تاریکی و مغاک در برابر من عظمت هولناکی داشت که برای فرو دادن تو در آن مغاک بیش از حد بزرگ می نمود که جهان زیرین برای منی که آویخته ام به حسرت تاریکی تا از هرچیز سیاه رنجی متعالی دربیاورم بیش از حد عزیز است که تو را به آنجا بند کنم تا به تاریکی برگردم تا برت گرداندم که دوباره از دست بروی که اوریدیس بشوی که سبکبالی مرا از من بگیری که دوباره حضور مخاطب را از خواب های من بربایی و به خودت اختصاص دهی.
ببین من حتی خودم دیگر نمی توانم به آن قعر قیرگون ورطه های عمیق ام برگردم و روح شبه وارم دیگر هرگز از رختخوابم بلند نمی‌شود و از ساختمان ها عبور نمی کند.
دیگر نمی توانم چیزی را در غیبت چیزهایی که هیچ وقت نبودند بازسازی کنم ‌.نویسنده ی تهیدستی شده ام که مجبورم وقایع نگاری کنم و تاریکی آن قدر به سطح آمده که دیگر هیچ کدام مان را نمی ترساند.....


#رویا_مولاخواه


۱۴۰۵/۸/۴

/channel/namehayeRoyaeii

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

•
📌 #دوره‌_های_پاییز_ته_رنگ
#داستان_در_ته‌_رنگ

«آموزش مبانی داستان‌نویسی مدرن ۱»

با مرداد عباس‌پور
___

📌در دوره‌ی اول قصد داریم با رویکردی تازه‌ و تاحدی ساختارشکنانه سراغ عناصر داستان‌نویسی کلاسیک برویم و مسیر داستان‌نویسی را به‌سمت دو مکتب مهم انتهای قرن بیستم یعنی نئورئالیسم و پست‌مدرنیسم ببریم.

درخلال جلسات همچنین از طنز و انواعش، تلفیق طنز با تراژدی، اندوه با شادی، ضرورت عنصر بازی در داستان، روایت سرد و گزارشگرانه با تأکید بر عنصر فاصله‌گذاری در داستان، حذف رمانتیسیسم و بقایای آن مانند هیجانات، احساسات و جایگزینی حس به‌جای احساس و عاطفه در داستان و درنهایت، عبور از رمانتیسیسم، اگزیستانسیالیسم و اکسپرسیونیسم و رفتن به‌سمت رئالیسم نو و پست‌مدرنیسم صحبت خواهیم کرد.
___

▪️درصورت تمایل، به هنرجویان ازطرف مؤسسه گواهی پایان دوره داده می‌شود.
___

🕛 زمان و شیوه‌ی برگزاری
پنجشنبه‌ها، ساعت ۱۲ تا ۱۴ | حضوری‌مجازی
___

📍مکان برگزاری
مؤسسه‌ی فرهنگی‌هنری ته‌رنگ | تهران، خیابان ویلا.
___

☎️ برای اطلاعات بیشتر به شماره‌‌ی‌ ۰۹۹۱۲۸۲۰۷۹۷ زنگ بزنید یا پیام بدهید. روی تلگرام و بله هم با همین شماره در دسترسیم.
___

آی‌دی تلگرام:
@InstTahrang
‏

کانال تلگرام:‏
t.me/TahrangInst⁩⁩⁩⁩


صفحه‌ی اینستاگرام:
tahrang.inst

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

/channel/khaneye_jahani_mahgereftegan/3861

این مطلب اختصاصی برای ویژه نامه ی فرخنده حاجی زاده در فصلنامهٔ ماه‌گرفتگان نوشته شده و به صورت الکترونیکی و کاغذی منتشر شده است
برای دانلود و تهیه ویژه نامه به ماه‌گرفتگان مراجعه کنید.

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

شماره سی و دوم مجله ادبی هنری اجتماعی مستقل توتم
ویژه‌ی "مردم":
به زودی......

@totemmag

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

..Artık Senin Olmam Diyor

دیگر از آن تو نخواهم بود

Sen Yalancı Bir Sonbahar
تو یک پاییز دروغینی

Ben Sevdalı Koca Çınar
من یک چنار عظیم عاشق

Kaç Mevsim Benden Aldın?
چند فصل از من گرفتی؟

Kaç Sevda Geri Verdin?
چند عشق را باز پس دادی؟

Ruhum Sana Kanmam Diyor
روحم می‌گوید: دیگر گول تو را نخواهم خورد

Hayat Sende Durmam Diyor
زندگی می‌گوید در تو متوقف نمی‌شود

Her Nefeste Son Geliyor
با هر نفس/ پایان می‌آید

Bildiğin Sende Kalsın
دانسته‌هایت را برای خودت نگاهدار

Sen Yalancı Baharsın
تو بهاری دروغینی

Artık Senin Olmam Diyor
دیگر از آن تو نخواهم بود

@molakhahRoya

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

/channel/sahra_kalantari/10962

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

سی سال در حوضی کثیف و کوچک شنا کردن، هر چند بزرگ‌ترین ماهی آن باشی، رمقِ روحت را می‌گیرد.


#شاهرخ_مسکوب

Читать полностью…

𝙍𝙊𝙔𝘼.𝙈𝙊𝙇𝘼𝙆𝙃𝘼𝙃

شاعر




من هر روز پراکنده ام

با لحظاتی که نزیسته‌ام

مادرم می‌گفت:

حواس‌ات هیچ‌وقت
جای خودش نیست

من بعد لوازم را بر فرض مثال

(ظرف‌های گل‌مرغی جهیز مادرم بود)

می‌گذارم لبه‌ی ایوان

و پنکیک را از خاصیت فر

درمیاورم بیرون

من همیشه مقداری از من‌ام

و بسته ی کامل من

در ورق های ده‌تایی

با فلوکستین  می‌چپد توی کابینت

وقتی که نشسته‌ام

وسواس ام می‌خزد زیر تخت

با چشم‌هایی مفلوک و دستش را

با ناخن‌هایی دراز

به سمت اضطرابم تکان می‌دهد

جزیی  ملتهب‌ام و مدام

از بین دو در می‌‌روم بیرون

  من‌با ADHDام هم‌ نظرم

ذائقه ‌ی سنتی ام می‌نشید دور میز

و اسپایس ‌های بربری را

با پنیر‌پارمزان می‌گذارد تو باربیکیو

قسمتی از من همیشه توی ون است

و قسمت غیر مسقیمم را

نشانده ام پشت رل

هیچ‌وقت توقف نمی‌کنم

حتی وقتی که باید برگردم

کمی از من مادهوری  است

و مقداری مادونا

و حتی زمانی که کایلی‌جنرم

همین هفته
از تابستان لفت می‌دهم

با کتانی سفید
و یک وست یقه مخملی

دور سرم می‌فیلد* بسته‌ام
با پرچم بارسلونا

و یادم می‌رود انگشتم را
به استمپ بزنم

دیروز می‌دانستم شاعرم

حالا هر هشت ساعت

به حوصله‌ام استروئید می‌زنم

باید چیزی را از باکس دربیاورم

دوست داشتن ، آو‌کورس

انتخاب  اول من است


با رگه‌هایی از نفرت

شاید توانستم یکپارچه شوم

با منِ واحدم

آن وقت می‌توانم اذعان کنم

دوباره شاعرم...



#رویا_مولاخواه

@molakhahRoya



* می‌فیلد (Mayfield) سیستم تثبیت سر است و هدکلمپ بخشی از آن است که با پین‌ها به جمجمه متصل می‌شود تا سر بیمار را برای جراحی در وضعیت موردنظر ثابت نگه دارد. در جراحی‌های مغز و اعصاب، این ابزار برای پوزیشن‌دهی و تثبیت سر کاربرد دارد.

Читать полностью…
Subscribe to a channel