38670
دغدغه های احدی از رعیت مملکت محروسه ایران ارتباط با ادمین: @sahandiranmehrr
اجرای ویژه ملودی جاودانه «بچههای کوه آلپ» به رهبری استاد مجید انتظامی
از صفحه اینستاگرام
Nation_music
@sahandiranmehr
✔️رئیسعلی و قصه جنوب
✍🏻سهند ایرانمهر
امروز سالگرد شهادت رئیسعلی دلواری است. در دلوار، فاصله خانه تا ساحل آنقدر نیست که دریا را از زندگی روزمره جدا کند. نخلستانها مثل ساحلنشینان خویگر با نسیم و بوی نمک و دلبسته به شیرینی خرما تا نزدیکی آب پیش میروند و ساحل، پیش از آنکه در نقشههای نظامی با مختصات و خطوط دریایی تعریف شود، بخشی از زیست روزمره، معاش و خاطره مردم است. بیش از صد سال پیش، همین نزدیکی خانه و دریا جنوب ایران را در معرض ورود نیروهایی قرار داد که بوشهر و سواحل اطرافش را بهعنوان محل زندگی و فرهنگ مردم ندیدند و آن را بهعنوان نقطهای در محاسبات ژئوپلتیک در چرتکه نظامیگری آوردند.
امروز هم این ساحل چند کیلومتر با یکی از حساسترین آبراههای جهان فاصله دارد. فاصله زمانی میان رئیسعلی دلواری و امروز البته که زیاد است، اما جنوب همچنان در موقعیتی قرار دارد که تصمیمی بیرونی میتواند زندگی محلی را ناگهان به مسئلهای نظامی و بینالمللی تبدیل کند.
رئیسعلی را معمولاً جوانی تنگستانی که در برابر نیروهای بریتانیایی ایستاد و در سال ۱۹۱۵ کشته شد، قاببندی میکنند اما برای فهم او این تصویری کلیشهای است. رئیسعلی زاده خلأ تاریخی نیست او در سالهایی به میدان آمد که مشروطه تجربهای ناتمام بود، دولت مرکزی توان اعمال اقتدار یکسان در سراسر کشور را نداشت، بوشهر بهدلیل تجارت و موقعیت دریاییاش اهمیت ویژهای داشت و خلیج فارس مسیر رفتوآمد کالا، نیرو و نفوذ قدرتهای خارجی بود.
اشغال بوشهر از سوی بریتانیا در اوت ۱۹۱۵ برای بریتانیاییها هزار معنا داشت اما مردم محلی بیآنکه نقشی در این محاسبات داشته باشند فقط ناظران نظمی جبارانه و غیرمعمول بودند که زیست روزانه آنها را با تحمیل هزینه سنگین زیر سایه شوم خود گرفته بود با این همه مقاومت جنوب تنها واکنشی عاطفی به حضور بیگانه نبود. ضعف حکومت مرکزی، تجربه مشروطه، رقابت قدرتهای خارجی و پیوندهای اجتماعی و مذهبی منطقه، همگی در شکلگیری آن نقش داشتند. رئیسعلی در نقطهای ایستاده بود که مسئله حاکمیت برای مردم، مسئلهای مربوط به بندر، زمین، امنیت و اختیار زندگی روزمره بود.
با این مقدمه میخواهم به امروز و حضور آمریکا برسم البته نه با این ادعا که بریتانیا در سال ۱۹۱۵ همان نقشی را داشت که آمریکا امروز دارد یا اینکه تاریخ تکرار شده است. تفاوتها بسیار است با این همه یک چیز تغییر پیدا نکرده و آن اینکه جنوب ایران همچنان جایی است که دریا، تجارت، انرژی، تنگه هرمز، حاکمیت و حضور قدرتهای خارجی به هم میرسند.
در سال ۱۹۱۵، بوشهر برای بریتانیا بخشی از مسیر جنگ و حفاظت از منافع امپراتوری بود و برای مردم بوشهر، بندر و بازار و خانه همچنانکه امروز نیز جزیرهای مانند لارک یا ساحلی مانند کوهستک ممکن است در گزارشهای نظامی نقطهای راهبردی، محل استقرار سامانه یا بخشی از مسیر کشتیرانی دیده شود؛ اما برای ساکنانش محل کار، ماهیگیری، رفتوآمد خانوادگی یا جشن عروسی است بنابراین نقشه جنگی ناتوان از نشان دادن رابطه آدمها با مکان و جریان سیال عاطفه وتعلق میان آن است.
رئیسعلی را اگر فقط با سریال دلیران تنگستان و تفنگ و ساحل به یاد بیاوریم یا الگویی آماده برای قهرمانسازی هنگام بحران به بیراهه رفتهایم اما بازشناسی او و شبکهای از علتها که یکطرف را با احساس تعلق، خاطره، منظومهای از پیوندهای اجتماعی، حس ملی بجامانده از پروژه ناتمام مشروطه در یک سو و نیروی خارجی که بیاعتنا به آن فقط نقشه جنگی را پیش روی خود گذاشته تصویر روشنتری از چرایی برآمدن فردی چون او بدست میآید.
به همین دلیل است که حتی ضعف دولت مرکزی در ادوار تاریخ ایران یا استیلای نظامی و جغرافیایی بیگانه در یکجا به زمین گرم جنوب خورده است و آن شبکهای گسترده از خاطره، عاطفه و فرهنگ است که با جغرافیا و ساحل و نخل گرهخورده است و محصول طبیعی آن ظهور رئیسعلیها بوده است.
این ارتباط نه در رادارها میآید و نه در نقشههای جنگی، این چیزی است که برای فهمیدنش باید در قاب چشم جنوبی بنشینی و همهچیز جنوب را از بوی نمک دریا، تا هوای شرجی، شنهای ساحل، نخلهای خمشده زیر آفتاب، صدای لنجها، رفتوآمد در اسکله و خانههایی که فاصلهشان با دریا چندان نیست، بهعنوان بخشی از معنای این جغرافیا دید.
@sahandiranmehr
✔️بازگشت به وطن و هراس از شکاف در اپوزیسیون!
✍🏻سهند ایرانمهر
بازگشت یک ایرانی که علیه کشورش دست به سلاح نبرده، به خشونت دعوت نکرده و از تجاوز خارجی به ایران حمایت نکرده، در اصل باید امری بدیهی باشد؛ نه امتیازی سیاسی. اگر اندک عقلانیتی هم به کار گرفته شود، هزاران هموطن داخل که سودای ناگزیر مهاجرت دارند نیز میتوانند در خانه بمانند.
اینکه بازگشت بیدردسر معدودی از هموطنان امروز برای بعضیها غیرمنتظره است، نتیجه شرایطی است که میان ایرانی و وطنش فاصله انداخته؛ فاصلهای که اکوسیستم مناسب برای نطفهبستن انواع بحرانها و در نتیجه، رونق کاسبان آن را فراهم کرده است. بنابراین اینکه این نهال نوپا و «همچنان لرزانِ بازگشت» برای عدهای ناخوشایند است، شاید از آن روست که ترجیح میدهند حتی گره کوچکی هم از این کلاف سردرگم «وضعیت ایران» باز نشود. این گرههای تلنبارشده بر روی هم است که عقل را از تقلا معاف میکند، دیگ خشم را خودجوش میجوشاند و خون را دستمایه تجارت و جلب حمایت از این جماعت میکند.
اگر مگس از مزبله گریخت، اینان نیز بهجانهمافتادن را ناخوش میدارند و وصل را بر فصل ترجیح میدهند؛ زیرا در نگاهشان اگر قرار است گرهی باز شود، پیش از آن باید فوت همایونی بخورد و تمثالها بر شانه خشم و ویرانی رقصان شوند و برادر، تیغ به عزم شاهرگ همخون در آستین پنهان کند؛ چون در سیاستی که بر حذف بنا شده، آشتی و بازگشت گاهی از خودِ شکست خطرناکتر است و بستر بحران را بیش از هر زمان دیگری برمیچیند.
مخلص کلام اینکه چندان شگفتزده نشوید اگر میگویند: «این اجازهدادنها برای ایجاد شکاف در اپوزیسیون است!» و حیرت نکنید اگر روزی دور، سایه هما بر ملت افتاد و روزگار تلخ گذشت، این جماعتِ راهگمکرده، سوگوارِ بربادرفتنِ اپوزیسیون شوند و گِل بر سر گیرند!
این بازگشتها البته که خوب است؛ از این خوبتر، وقتی است که همه این اختلافها و حتی گیسوگیسکشیها با خط قرمز «ایران» در داخل ایران باشد. اما بنشینید و ببینید کارد و پنیر در داخل و خارج، با دو سویه بهظاهر متضاد، چگونه در روزهای آتی برای این پتپت لرزان و نوپا، دست پنهان در دستهم زمین را به آسمان خواهند دوخت.
آزادکردن ایران از گرفتاریهایش دیری است برای عدهای به جای تقلا برای تغییر، به تنوری برای دمیدن بیشتر بر آتش درونش تبدیل شده است و اینگونه است که به جای اندیشه حل مسائلش به لاینحل ماندن مشکلاتش میاندیشند و دیدیم که اگر بو ببرند «ترومن پلاس»ی هست که کار را جمع کند برای همانهم هورا میکشند.
@sahandiranmehr
✔️علی کریمی وسه قاب تاملبرانگیز
✍🏻سهند ایرانمهر
قاب اول:
علی کریمی کار به اصطلاح سیاسیاش را با فحاشی شروع کرد، حالا هم همانها که برایش هورا میکشیدند مشغول فحاشی به او هستند.
قاب دوم:
چند روز پیش ویدیویی میدیدم از همانها که مقیم آمریکا هستند و خود را « گارد جاویدان» نامیدهاند، در حال به اصطلاح تمرین نظامی در جنگل، به رخکشیدن سلاحشان و دستانداختن آنهایی که از کتابخوانی و آگاهی حرف میزنند.
قاب سوم:
چندی پیش یکی از این افراد با اشاره به رمانهایم پای نوشتهای از من کامنت گذاشته بود: « برو رمانت را بنویس».
سخن آخر: در رمان اولم «گزارش آخرین تابستان» از زبان شخصیتی در رمان که در گذشته چریک بود و حالا با گذشت چندهه با نگاهی عبرتانگیز دارد از خاطرات آن دورانش میگوید از قول او نوشتم:« ما فکر میکردیم میشود خشونتی که در خیابان بکار گرفتیم را همانجا پشت در خانه بگذاریم و در خانه جور دیگری زندگی کنیم».
ماجرای امروز علی کریمی یکی از نمودهای تحقق وضعیتی است که برای کسی که بجای به رخ کشیدن اسلحه یا تیزی فحشهای آبدارش کمی کتاب و رمان خوانده چیزی عجیب و غیرقابلپیشبینی نیست. گاهی آدم برای فرار از خشونتی که بر او رفته، دقیقاً همان خشونت را به دیگری منتقل میکند. برای فرار از تحقیر، تحقیر میکند. برای اینکه دیگر قربانی نباشد، قربانی میسازد. برای اینکه دیگر زیر دست کسی نباشد، دست خودش را روی دیگری بلند میکند و وقتی که مبتکر این راه شد قربانی همان هم میشود و دیدن این آدمها و تجربه آنهاست که نشان میدهد دانستن و خواندن و درک این روش نافرجام، دیگر یک فضیلت تزئینی نیست، راهی است برای اینکه در این چرخه نیفتید و از وارونهشدن معادله تعجب نکنید.
@sahandiranmehr
🔸️احمد پرسید: باز مشغول کتابت هستید؟ در سر پیری با این امراض متعدد و ضعف شدید و بینوری چشم، چرااز عمر خود میکاهید؟ هرچه تاکنون گفته و نوشتهاید اگر میخواندند و میشنیدند برای بیداری هر خفته و هشیاری کافی بود، میبینید که در دل ایرانی چون «بر سنگ خاره، قطره باران اثر نکرد.» و از اینها عوض قبول و اذعان، اسناد جنون و ضعف ایمان شنیدی؟ این خود ظلمی است که بر خود و بستگان خود میکنید.
🔸️چند روز قبل در مجلسی کتاب هیات شما دست به دست میگشت، یکی جلدش را تعریف میکرد، دیگری خطش را توصیف مینمود، سومی نقشههایش را خیلی میپسندید ، یکی از متنفذین با تنحنح شیوه موروثی عزیز بیجهتان مصدر (صدرنشین) ما گفت: شنیدهام نویسنده این مزخرفات معقول سر و سامان دارد و صاحب چیز است، اما میگویند مخبط است، سخنانش هرچه میگوید و مینویسد اصلاح معایب وطن است، کسی نیست از وی بپرسد که بنده خدا وطن ما با این میوههای بهشتی و عطر نان، که در هیچ جا نیست، چه شده، که اصلاحش لازم باشد؟
🔸️ یکی از حاشیه گفت، من او را ملاقات کردهام، نمیتوان گفت مخبط است، بیچاره ناخوش است و به درد خودپسندی شدیدی مبتلاست، در ایران هیچکس و هیچ طبقهیی را نمیپسندد. از «مرکز» سخن گفتم، گفت بیقانون است و نظم ندارد ، از حکام پرسیدم، گفت ظالمند، جبارند، رشوه خوارند. از میرزاها سخن به میان آوردم، گفت کره میم و دایره نون را خوب میکشند. اما هندسه نمیدانند، علم حساب نخواندهاند، مردهشوی جزر و مد حساب آنها را ببرد. از طلاب پرسیدم، گفت یغما (شاعر غزلسرا) خوب شناخته. از علما سؤال نمودم، گفت آنها که در عتبات هستند، حرص و آز ندارند، از تجملات بینیازند و از خورش بیجای کبك و دراج، قانع به پنیر و پیاز، آنها پدران روحانی ما باشند و چون جانشین ائمه، مفترض الطاعه هستند. اما اکثر آنان که در ایران هستند، ملاکند و محتكرند، آشوب را دوست دارند، غوغای رجاله را میپسندند و صدای نعلین را میپرستند، از سی تا پنجاه هزار تومان دخل املاك سالانه دارند... از تجار پرسیدم، گفت آنها جارند، جز ترویج فروش مال اجانب یا انبار کردن حبوبات از این طبقه فایدهیی به حال ملك و ملت نیست...
🔸️احمد بعد از نقل این اخبار، آهی کشید و گفت: «این عرایض بنده کافیست که شما برای این ملت جاهل هرچه زحمت کشیدهاید ، همه را به باد رفته و به آب شسته و به آتش سوخته پندارید »...
🔸️ من گوش میدادم و از خود احمد بیشتر مأیوس میشدم، که چرا عقیده دیگران را موجب ترك یا اقدام عمل میداند.
✔
مسائل الحیات
میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی
روشنفکر مشروطه
✔️از روزِ دی نظامی تا روزِ دی اقتصادی
✍🏻سهند ایرانمهر
ترامپ تحریمهای تازه آمریکا علیه ایران را به «روز دی اقتصادی» تشبیه کرده است.D-Day به عملیات متفقین در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ اشاره دارد، عملیلتی که سرنوشت جنگ جهانی دوم را با ائتلاف آمریکا و همپیمانانش در سواحل نرماندی فرانسه تغییر داد و اگر بخواهم برای حافظه مخاطب ایرانی زندهاش کنم به فیلم «نجات سرباز رایان» میتوان اشاره کرد.
این تشبیه چند معنای پنهان دارد اول، تلقی ترامپ از ائتلافی بودن آن، دوم، گستردگی و هیبت آن به شکل اقتصادی و سوم، تاثیرگذاری آن بر سرنوشت جنگ. یک نکته زیرکانه دیگر هم در اینجا وجود دارد و آن این است که ترامپ سعی میکند با همانندسازی تاریخی در ذهن متحدان- که این روزها در اینکه اقدامات و اهداف آمریکا نفعی جمعی را در نظر گرفته است به شدت دچار تردید شدهاند- جا بیاندازد که ایران تهدیدی علیه همه آنهاست و آمریکا در این جنگ خیری عمومی را دنبال میکند. تشبیهکردن به روز دی یکواقعیت دیگر را نیز آشکار میکند و نشان میدهد ترامپ در ایده اقدام یکجانبه و عدم نیاز به متحدان و تحقیر آنان کاملا اشتباه میکرده است.
حالا که در مقدمه به فیلم «نجات سرباز رایان» اشاره کردم بد نیست به فیلم «فشار» Pressure هم که چندروز پیش دیدم اشاره کنم. این فیلم درباره اختلاف پیشبینی دو هواشناس درباره وضعیت آبوهوایی قبل از انجام عملیات روز دی بود اما چرا این یادآوری مهم است؟ موفقیت عملیات روز دی ترامپ هم بیارتباط با شناخت اتمسفر امروز جهان نیست.
تحریم میتواند درآمد ارزی را کاهش دهد، تورم ایجاد کند، ارزش پول ملی را تحت فشار قرار دهد، سرمایهگذاری را مختل کند و هزینه تجارت را بالا ببرد. اما هیچ رابطه مکانیکی میان فشار اقتصادی و تسلیم سیاسی وجود ندارد. ایران نیز طی سالهای تحریم، شبکههایی از واسطهها، شرکتهای پوششی، مسیرهای غیررسمی، تهاتر و شرکای تجاری جایگزین ایجاد کرده است. به همین دلیل است که در سخنان ترامپ، فهرستی از «قاچاق نفت، خطوط سوآپ، انتقال پول نقد، صرافیها، ثبت کشتی و شرکتهای پوششی» دیده میشود. واشنگتن میداند که تحریم کشمکش میان فشار و سازگاری است و به همین دلیل ترامپ بیش از تحریم به فکر جلوگیری از شکلگیری یک اقتصاد پیرامونی برای دور زدن تحریمهاست تا فرسودگی اقتصادی را سرعت ببخشد.
نکته مهم اما این است که فرسودگی اقتصادی لزوما به تغییر رفتار سیاسی نمیانجامد؛ گاهی حتی میتواند اقتصاد زیرزمینی، مقاومت نهادی و نزدیکی به قدرتهای غیرغربی را تقویت کند و ممکن است مثل عملیات نظامی قبلی اینبار هم میان شدت عملیات و نتیجه آن فاصله بیفتد زیرا در نرماندی، مسئله فقط تصرف ساحل نبود و حفظ آن و رساندن نیرو و تدارکات هم مهم بود. در جنگ اقتصادی نیز بستن چند مسیر دشوار نیست؛ دشوارتر این است که بتوان همه مسیرها را بست، بدون آنکه هزینه محاصره به متحدان آمریکا، بازار انرژی و در نهایت خود اقتصاد جهانی بازگردد.
آمریکا میتواند هر شرکت یا بانک خارجی را در معرض تحریم ثانویه قرار دهد؛ اما نمیتواند بهسادگی «همه کشورها» را وادار کند که در یک محاصره اقتصادی علیه ایران مشارکت کنند. در بسته تحریمی ۲۴ اوت، آمریکا دهها فرد و نهاد را هدف قرار داد، اما بانکهای بزرگ چینی را تحریم نکرد؛ حالا اما اگر این سخناسکات بسنت که حتی چین هم در صورت نقض تحریم، مجازات میشود درست باشد کار پیچیدهتر میشود چون تحریم چین با تحریم ایران یک جنس نیست. اولی میتواند به جنگ اقتصادی آمریکا و چین تبدیل شود و باز یک اختلاف فاحش با روزی دی رخ داده است چون اگر آن روز متفقین یک دشمن داشتند حالا ترامپ باید از کشورهایی کمک بگیرد که بعضی از آنها خودشان قدرتهای رقیب آمریکا هستند و میدانند که موفقیت این عملیات امکان بکارگیری آن علیه خودشان را هم تقویت میکند و این دیگر جنگی علیه ایران نیست بلکه بنمایه مبارزه بر سر نظم اقتصادی جهان شکل گرفته است.
@sahandiranmehr
گاهی مشکل یک تحلیلگر این نیست که دروغ میگوید؛ مسئله این است که کمکم یاد میگیرد چه چیزی را بگوید تا بیشتر شنیده شود.
شناخت مخاطب، برای ارتباط مؤثر ضروری است؛ اما «مخاطبفهمی» با «مخاطبپسندی» فرق دارد. از جایی به بعد، اگر واکنش مخاطب وارد معیار داوری ما شود، دیگر فقط زبانمان را تغییر ندادهایم؛ خودِ فکرمان وارد مذاکره شده است.
در این قسمت درباره اقتصاد توجه، فشار مخاطب، استقلال فکری و مرز میان داده، تفسیر و آرزوفروشی حرف میزنیم؛ و به یک سؤال مهم میرسیم:
آیا ما مخاطب داریم، یا مخاطب دارد ما را اداره میکند؟
دیدن ویدیو:
https://youtu.be/ZqlAQBseG_A
#تحلیل #رسانه #اقتصاد_توجه #استقلال_فکری #آرزوفروشی #تفکر_انتقادی
✔️آیا آمریکا واقعاً ممکن است علیه ایران از سلاح هستهای استفاده کند؟
✍🏼سهند ایرانمهر
مارجری تیلور گرین، نماینده سابق کنگره آمریکا ادعا کرده است که مقامهای آمریکایی در جلسات راهبردی خود گزینه استفاده از سلاح هستهای علیه ایران را بررسی میکنند، البته میان اینکه یک گزینه در اتاقهای تصمیمگیری بررسی شود و اینکه ترامپ تصمیم گرفته باشد آن را اجرا کند، فاصله زیادی وجود دارد با این همه کارنامه دولت ترامپ نشان میدهد حتی سناریوهای افراطی نیز ممکن است روی میز قرار بگیرند. پرسشی که اکنون مطرح میشود این است که آیا میتوان چنان انسدادی را در راهبرد ترامپ متصور شد که چنین امکانی را فراهم کند؟
اگر آمریکا در این مقطع چنین تصمیمی بگیرد به این معناست که خط قرمزی که از سال ۱۹۴۵ تاکنون به عنوان «تابوی هستهای» معروف شده بود، مشمول اما و اگر شده است. البته که صرف بررسی موضوع به معنای تحقق حتمی آن نیست اما به فرض دور تحقق آن جهان شاهد بازگشت ایده استفاده از بمب اتم در محاسبات کشورهای دارنده این سلاح از کره شمالی تا روسیه، هند، پاکستان و متحدان اروپایی امریکا خواهد بود. روی دیگر این سکه این است که جنگی که به ادعای ممانعت از هستهای شدن ایران به راه افتاده است به آغازی دوباره برای استفاده از آن در گستره وسیعیتری از جهان خواهد انجامید. پیام چنین اقدامی بسیار صریح است: « نداشتن سلاح هستهای به منزله نابودی است».
اگرچه دونالد ترامپ را نمیتوان فقط با چارچوب دکترینهای کلاسیک تحلیل کرد و هیچ سناریویی را نمیتوان به راحتی و قطعی غیرممکن دانست اما مواضع علنی او نشان میدهد که ترجیح میدهد فشار نظامی و اقتصادی را به اهرمی برای دستیابی به توافقی از موضع قدرت تبدیل کند، اگر واشنگتن همچنان از تحریم، فشار اقتصادی، محدودکردن صادرات نفت و کنترل مسیرهای دریایی برای افزایش فشار بر تهران استفاده میکند، میتوان فهمید که هنوز به دنبال ساختن اهرم برای معامله است بنابراین آنچه در صحنه دیده میشود بیشتر با راهبرد «فشار برای اعمال شرایط دلخواه منجر به توافق» منطبق است تا آمادگی برای جنگ هستهای ضمن اینکه ایران هنوز وارد آن مرحله تهدید وجودی که مقدمه واکنش اتمی است، نشده است اما اگر واقعاً بحث استفاده از سلاح هستهای در جلسات راهبردی مطرح شده باشد هرچند فاصله تا آن زیاد باشد، معلوم میشود که دامنه گزینههایی که برای بدترین سناریوها بررسی میشوند، گستردهتر شده است.
@sahandiranmehr
اینجا کانال یوتیوب سهند ایرانمهر است؛ جایی برای مکث، فکر کردن و دوباره نگاه کردن به چیزهایی که هر روز از کنارشان میگذریم.
در این کانال درباره ادبیات، تاریخ، جامعه، سیاست و فرهنگ حرف میزنیم؛ اما با یک تفاوت که گذشته را فقط برای گذشته نمیخوانیم. گاهی برای فهمیدن یک مسئله امروز، باید سراغ متنی رفت که چند قرن پیش نوشته شده است؛ از سعدی، حافظ، بیهقی و فردوسی تا نویسندگان و متفکران جهان معاصر.
تلاش این کانال، پیدا کردن پیوند میان متنهای کلاسیک و مسائل امروز است؛ میان ادبیات و زندگی اجتماعی، تاریخ و سیاست، تجربه انسان گذشته و پرسشهای انسان امروز.
اینجا قرار نیست همیشه جوابهای آماده بگیریم. قرار است بعضی چیزها را دوباره ببینیم، درباره باورهای قطعیمان تردید کنیم و سؤالهای دقیقتری بپرسیم.
اگر به ادبیات، تاریخ، جامعه و ایدههایی که پشت خبرها و اتفاقات روز پنهاناند علاقه دارید، خوش آمدید.
دیدن نخستین ویدیوی کانال:
✔️ورخوفنسکیهای زمانه ما
✍🏻سهند ایرانمهر
بعضیها «قهرمان لحظههای تبآلود»اند؛ یکباره سروکلهشان پیدا میشود، شهرت پیدا میکنند، بر سرزبانها میافتند، ستاره مجالس شور و شراب و شورش میشوند، برق دندانهای تیز و خرناس رعبآورشان انگیزه ویرانی میشود، دمای جامعه را بالا میبرند، پیچیدگی واقعیت را به «ما و آنها» تقلیل میدهند، خشم را فضیلت جا میزنند و دیگران را به کاری هل میدهند که هزینهاش را خودشان نمیدهند.
درست مثل پیتر ورخوفنسکی رمان «شیاطین» داستایفسکی؛ کسی که کارش فقط تند حرف زدن نیست، بلکه التهابسازی و رادیکالکردن دیگران است. بعد هم وقتی خرمن سوخت، خودش از صحنه کنار میرود؛ انگار نه انگار که دستی در آتش داشته است، خطوط خشم چهرهشان را محو میکنند، صدایشان را آرام میکنند و از گوشه صحنه راه خروجی را که برای این روز نشان کرده بودند، میگیرند و البته که قبلش سخنان قصار و گلایهآمیزی برای حسنختام معصومانهشان بر زبان میآورند.
اینها علت نیستند، معلول فضایی هستند که پیشتر آماده شده است؛ فضایی که در آن خشم، از استدلال جلو زده، هیجان جای تحلیل را گرفته و جامعه چنان تشنه یک قهرمان فوری است که هرکس بلندتر فریاد بزند، شجاعتر به نظر میرسد. ورخوفنسکیها از خلا نمیرویند؛ محصول لحظهای هستند که عقل جمعی خسته است، ترس و خشم به هم آمیختهاند و آدمها بیش از آنکه دنبال پاسخ باشند، دنبال کسی میگردند که خشمشان را به جای خودشان فریاد بزند.
ما فقط گرفتار چهرههای تبدار موسمی نیستیم با چرخهای روبهرو هستیم که جامعه در آن، آدمهایی را بالا میآورد که تب را بیشتر میکنند و بعد، وقتی تب به هذیان و هذیان به فاجعه بدل شد، همان جامعه دنبال کسی میگردد که تقصیر را گردن او بیندازد.
شاید به همین دلیل است که ورخوفنسکیها معمولا ماندگار نیستند. آنها محصول بحراناند. با بالا آمدن موج، بالا میآیند و با فروکش کردنش، محو میشوند. اما آنچه میماند، خرمن سوختهای است که دیگر نمیتوان با چند جمله قصار و یک خداحافظی نجیبانه، مسئولیت آتشزدنش را از یاد برد.
روزهای آینده از این ویدیوها بازهم خواهیم داشت.
@sahandiranmehr
👇🏼ادامه مطلب پیشین
بعد هم نسل دیگری بیاید و همان آدم را نه به عنوان کسی که انسان کشته، که به عنوان «مبارز» بشناسد، فاصله میان این دو تصویر گاهی فقط چند دهه است.
ماجرای مجید شریف واقفی ( نام دانشگاه شریف را از او گرفتهاند) هم از همین جنس تلخیها دارد. اختلاف ایدئولوژیک در سازمان مجاهدین خلق به جایی رسید که دیگر بحث و اختلاف کافی نبود و حذف فیزیکی وارد ماجرا شد. شریف واقفی کشته شد و پیکرش سوزانده شد. اینکه این اتفاق در سازمانی رخ داد که خود را درگیر مبارزه برای آیندهای دیگر میدانست، شاید از خود حادثه مهمتر باشد.
خشونت وقتی وارد یک سازمان سیاسی میشود، معمولا به «دیگری» بسنده نمیکند، همانگونه که از زبان به دشنه کوچ میکند، به مرور به خودی میل میکند. اول میگویند برای مزدور و دشمن است. بعد میبینند یکی از خودشان «منحرف» شده. بعد دیگری «خائن» میشود. بعد یکی دیگر «نفوذی» و اینگونه مرزها کمکم جابهجا میشوند و آدمی که دیروز همسنگر بود، امروز میتواند هدف قرار بگیرد.
فدائیان اسلام هم در تاریخ سیاسی ایران نمونه دیگری از همین استفاده از ترور به عنوان ابزار مبارزهاند؛ از قتل احمد کسروی تا ترور عبدالحسین هژیر و حاجعلی رزمآرا. هرکدام داستان و زمینه سیاسی خاص خود را دارند و نمیشود همه را در یک قاب گذاشت، اما یک وجه مشترک در آنها هست اینکه حذف فیزیکی مخالف، در جایی از ذهن عاملان، دیگر یک جنایت صرف نیست؛ مرگ و قتل به هدف و کسبوکار تبدیل میشود.
نسل من که متولد۵۷ هستم در ماجرای قتلهای زنجیرهای این را به وضوح دید و این نیکبختی را داشت که به جای شور نسل قبل و نسل بعدش که تئوریسینهای تاریخ نخوانده یک شبه در فضای مجازی به گروه مرجع تبدیل شوند، کتابها در این باره بخواند و سخنرانیها بشنود تا اینچنین مفتون شعبده خون و خنجر و خشم نشود.
وقتی خشونت ابزار شد خیلی زود «هدف» میشود، و اینجاست که فاجعه آغاز میشود، چون آدم برای خشونت از وجدانش اجازه نمیگیرد؛ از آرمانش اجازه میگیرد. چنین موجودی خودش را اینطور گول میزند که من به خاطر خودم این کار را نمیکنم. برای ملت است، برای ایران است. برای دین است. برای آزادی است. برای انقلاب است. برای آینده است.
هانا آرنت جایی میان قدرت و خشونت فاصله میگذارد که در سیاست خیلی وقتها فراموش میشود. خشونت میتواند آدمها را وادار به سکوت کند، میتواند خیابان را خالی کند، میتواند کسی را از سر راه بردارد؛ اما اینها الزاما قدرت نیست. ترس، اگرچه مؤثر است، جای مشروعیت، رضایت و همراهی را نمیگیرد. شاید به همین دلیل باشد که حکومتها و جنبشها هر دو گاهی به خشونت پناه میبرند و بعد خیال میکنند چیزی به دست آوردهاند.
پوپر هم در «جامعه باز و دشمنان آن» از چیز دیگری میترسید، از آدمهایی که تصور میکنند نسخه نهایی تاریخ را در اختیار دارند. وقتی کسی مطمئن باشد مقصد را میداند، وسوسه عجیبی پیدا میکند که برای رسیدن به آن مقصد، از انسانهای امروز عبور کند. اگر چند نفر هم قربانی شدند، میشود گفت در راه آینده بود غافل از آنکه قضاوت تاریخ بر اساس همین «چند نفر»ی است که زشتی عجوزه آینده را صورت میبندند چون چند نفر میشوند چند ده نفر، چند ده نفر میشوند هزاران نفر و بعد دیگر کسی به یاد نمیآورد اولین نفر دقیقاً به چه بهانهای کشته شد.
برای همین، مسئله حمیدرضا رجبزاده را نباید فقط به یک دعوای سیاسی امروز فروکاست. اگر قتل او همانطور که گزارش شده اتفاق افتاده باشد، یک انسان کشته شده است. همین برای محکومکردنش کافی است. لازم نیست مقتول را قدیس کنیم، لازم نیست با عقایدش موافق باشیم، لازم نیست حتی از عملکرد سیاسیاش دفاع کنیم چون «آدم برای زندهماندن، اول نباید ثابت کند آدم خوبی است».این عبارتم را جدی بگیرید چون این یکی از سادهترین چیزهایی است که در فضای سیاسی اجتماعی ما گم شده است.
اگر روزی کسی به خاطر وابستگیاش به جمهوری اسلامی کشته شود، قتل است. اگر کسی به خاطر مخالفت با جمهوری اسلامی کشته شود، قتل است. اگر سلطنتطلبی کشته شود، قتل است. اگر چپ باشد، مذهبی باشد، ملیگرا باشد، بیطرف باشد یا اصلاً سیاسی نباشد، باز هم قتل است.
اینها گزارههای پیچیدهای نیستند. محک آزمون و دشواریشان جای دیگری است، آنجاست که وقتی طرف مقابل را دوست نداریم، به حق حیاتشان پایبند باشیم. آدم در روزهای آرام خیلی راحت میتواند مخالف خشونت باشد. امتحان واقعی روزی است که جنازه متعلق به کسی باشد که از او بیزاریم و اطرافمان پر باشد از آدمهایی که میگویند «حقش بود». آن لحظه اگر بتوانیم بگوییم «نه، حقش نبود»، تازه معلوم میشود اخلاق برای ما جدی است و این روزها روزهای آزمون جدیت است فارغ از اینکه از کدام جبهه باشی.
ادامه در پست بعدی👇🏼
✔️آیا حمله به عربستان یعنی جنگ با ترکیه و پاکستان؟
✍🏻سهند ایرانمهر
با انتشار خبر پیمان دفاعی سه جانبه میان عربستان، پاکستان و ترکیه ، این عبارت ذیل این خبر در فضای مجازی تکرار شده است: «حمله به یکی از اعضا، حمله به همه اعضا تلقی خواهد شد.» این جمله در نگاه اول بسیار شبیه همان چیزی است که در پیمانهای دفاع جمعی دیده میشود؛ عبارتی که میتواند این تصور را ایجاد کند که اگر فیالمثل فردا موشکی به ریاض اصابت کند، آنکارا و اسلامآباد نیز وارد جنگ خواهند شد.
این نگاه به یک پیمان دفاعی در جهان واقعی مابهازایی ندارد زیرا در روابط بینالملل، تفاوت بزرگی میان «تعهد دفاعی» و «ورود خودکار به جنگ» وجود دارد بدینمعنا که حتی در پیمان ناتو که مشهورترین نمونه دفاع جمعی در جهان است، حمله به یک عضو به معنای آن نیست که همه اعضا بلافاصله وارد جنگ شوند. به عبارت دقیقتر، ماده ۵ پیمان ناتو نیز کشورها را ملزم به واکنش میکند، اما نوع واکنش را به تصمیم هر کشور واگذار میکند.
بنابراین، اگر به فرض عربستان مورد حمله قرار گیرد، این تصور که ترکیه و پاکستان بلافاصله و بهصورت خودکار وارد یک جنگ تمامعیار خواهند شد، برداشت دقیقی نیست این سخن البته به این معنا نیست که این توافق به اصطلاح فرمالیته ونمادین است قدرت اصلی چنین پیمانهایی در همان لحظهای است که هنوز جنگ آغاز نشده است. هدف آن این است که دشمن احتمالی پیش از حمله محاسبه کند که آیا ضربه زدن به یک کشور، فقط یک درگیری دوجانبه خواهد بود یا ممکن است بحران را به سطحی گستردهتر بکشاند.
برای مثال بعد از این پیمان موضع ترکیه و پاکستان پیش از حمله به عربستان هم باید در محاسبه مهاجم محاسبه و تحلیل شود، اینکه آنها به شکل جدی وارد خواهند شد یا نه و همین ابهام، بخشی از قدرت بازدارندگی یک پیمان دفاعی است. به دیگر سخن پیمانهای نظامی لزوما به معنی مشارکت در جنگ نیست بلکه گاهی احتمال وقوع آن را مشمول اما و اگر میکنند.
در نتیجه در میدان واقعیت امضای روی کاغذ لزوما سبب اتحاد واقعی نمیشود اما اگر به هر دلیلی موقع جنگ منافع اعضای یک پیمان در همپوشانی یکدیگر باشند آن توافق کار را برای اتحاد و حضور در میدان آسان میکند.
در واقع، مسئله اصلی این نیست که آیا ترکیه و پاکستان «قانونا مجبور» به جنگ هستند یا نه؛ مسئله این است که آیا طرف مهاجم باور میکند که ممکن است چنین جنگی چندلایه شود.
درست است که ورود آنکارا و اسلامآباد، این توافق را از یک پیوند سنتی میان عربستان و پاکستان فراتر برده و آن را به یک همکاری با ابعاد گستردهتر امنیتی و ژئوپلیتیکی تبدیل کرده است
با این همه نباید دچار اغراق شد زیرا این سه کشور منافع کاملاً همسویی ندارند. عربستان نمیخواهد درگیر هر بحرانی شود که ممکن است برای ترکیه یا پاکستان رخ دهد. پاکستان همچنان مسئله هند را مهمترین نگرانی امنیتی خود میداند. ترکیه نیز عضو ناتو است و سیاست خارجی مستقلی را دنبال میکند که همیشه با اولویتهای ریاض و اسلامآباد منطبق نیست.
بنابراین این توافق به مثابه تولد یک اتحاد نظامی شبیه ناتو نیست و باید دید که در شرایط واقعی، تعریف «حمله»، میزان تعهد اعضا و سازوکار تصمیمگیری چگونه است؟
@sahandiranmehr
دار مکافات
آیا دنیا حساب و کتاب دارد؟
آیا آدمها بالاخره نتیجه کارهایی را که با دیگران میکنند میبینند؟ آیا واقعا دنیا دارمکافات است و از مکافات عمل نباید غافل شد؟
✔️عروسی خون و راهبرد هزینهزا کردن جغرافیا
✍🏻سهند ایرانمهر
در کوهستک سیریک، موشکی به خانهای خورد که در آن مردم برای عروسی دور هم جمع شده بودند و تاکنون نزدیک به پنجاه نفر از جمله زن و کودک کشته و زخمی شدهاند. از هماکنون سخن از عمدی و غیرعمدی بودن این حمله آغاز شده است اما باید پذیرفت، پس از جنایت لامرد و میناب پذیرفتن غیرعمدی بودن ماجرا تن به بلاهت میزند.
سیریک، لامرد و میناب در یک چیز مشترکند و آن این است که در هر سه مورد، با جغرافیایی روبهرو هستیم که برای معادله نظامی ایران و آمریکا اهمیت ویژهای دارد یعنی در جنوب ایران، سواحل مکران و در نهایت جزیی از منظومه تنگه هرمزند.
آمریکا بهصراحت از حمله به رادارها، پدافند هوایی، مراکز ارتباطی و قابلیتهای دریایی ایران سخن گفته است یعنی همان شبکهای که امکان کنترل تنگه هرمز را برای ایران فراهم میکند بنابراین محدوده این شبکه یعنی هدف نظامی برای محدود کردن توان ایران اما اگر در کنار این اهداف نظامی، غیرنظامیان نیز عمداً در معرض حمله قرار گیرند، معنای عملیات تغییر میکند زیرا هزینه انسانی به عنوان کاتالیزور تخریب توان نظامی محاسبه شده است اینجاست که سخنان ترامپ قابل تامل میشود که میگوید:«من موضع فعلیمان را خیلی بیشتر میپسندم، با کنترل تقریباً کامل بر تنگه هرمز و در حالی که اقتصاد آنها کاملاً در حال فروپاشی است، این روند اجتناب ناپذیر است» او در ادامه میپرسد:«مردم ایران چه زمانی قرار است قیام کنند و بجنگند؟». اینجمله یعنی در راهبرد ترامپ سه هدف به یکدیگر وصل شدهاند،فشار نظامی، فشار اقتصادی و فشار سیاسی.
از این منظر، جنایت اخیر حامل این پیام روشن است که آمریکا میخواهد صریحتر از گذشته به ایران نشان دهد فاصله میان «هدف نظامی» و «زندگی غیرنظامی» در جغرافیای جنگ، مانعی در برابر آتش آمریکا و آن خفگی، فقط خفگی اقتصادی نیست؛ خفگی جغرافیایی و تعمیم «عمق و وسعت آسیبپذیری» به مجموعهای متشکل از اهداف نظامی، اقتصادی و انسانی است.
یعنی اگر آمریکا بتواند از فاصله دور، شبکهای را که ایران برای اعمال قدرت در هرمز به آن نیاز دارد، مرتباً هدف بگیرد، دیگر لازم نیست برای از کار انداختن یک قابلیت نظامی، الزاماً خود آن قابلیت را نابود کند بلکه تلاش خواهد کرد محیطی را که آن قابلیت در آن معنا پیدا میکند، ناامن و پرهزینه کند تا حالتی از « تغییر اثرگذار محاسبه» را ایجاد کند.
مزیت این روش، از منظر راهبردی آمریکا، این است که ساحلی که زمانی بخشی از عمق راهبردی ایران در معادله هرمز بود، میتواند به جغرافیایی آسیبپذیر تبدیل شود؛ جغرافیایی که هزینههای نظامی، اقتصادی و انسانی در آن به یکدیگر ضریب میدهند.
در این صورت، آمریکا برای تضعیف قدرت ایران در هرمز لزوماً به کنترل خود تنگه یا اشغال خاک ایران نیاز ندارد؛ کافی است کل فضای ساحلی و حتی تجمعات انسانی غیرنظامی را ناامن و پرهزینه کند، بهگونهای که حتی زندگی در اینمناطق نیز هزینه ایجاد کند. اگر در مرحله نخست هدف، نابودی تجهیزات نظامی و کاهش توان سختافزاری ایران بود، در مرحله بعد میتوان با ناامنکردن جغرافیا، «قابلیت استفاده» از همان تجهیزات را نیز کاهش داد؛ یعنی مسئله فقط این نباشد که ایران چه تعداد رادار، موشک یا مرکز ارتباطی در اختیار دارد، بلکه این باشد که تا چه اندازه میتواند بدون تحمیل هزینه سنگین به محیط پیرامون، از آنها استفاده کند. در چنین نگاهی، قرار است خود جغرافیا به بخشی از میدان فشار ومیدان فشار به تغییر محاسبات منجر شود.
@sahandiranmehr
تحلیلگر یا پیشگو؟
بخشی از اپیزود:
همهشو بگو!
درست دیدن وقایع تاریخی
دیدن ویدیوی کامل در کانال یوتیوب سهند ایرانمهر:
🔗 https://youtu.be/EUYuC5kS7io
@sahandiranmehr_yt
در قسمت سوم خواهیم دید:
تاریخ بیهقی دربارهٔ درست و منصفانه دیدن وقایع چه درسهایی به ما میدهد؟ بیهقی به ما یاد میدهد که پیش از قضاوت، تمام ابعاد صحنه را ببینیم، خبر را از روایتش جدا کنیم و میان واقعیت و برداشت تفاوت قائل شویم. در این اپیزود، بخشی از تاریخ بیهقی را با هم میخوانیم تا پیش از قضاوت بیاموزیم یک روایت تاریخی و شخصیتهای آن را چگونه باید نگریست.
کانال یوتیوب سهند ایرانمهر:
https://youtu.be/EUYuC5kS7io
@sahandiranmehr_yt
راهحلهای مناقشه ایران و آمریکا: از دکترین ملی تا بازتعریف قدرت
سهند ایرانهمر، متخصص روابط بینالملل و سیاست خارجی است؛ اگرچه او را بیشتر با شأن نویسنده ادبی میشناسند. او در این گفتوگو، سابقه مناقشه ایران و آمریکا از عصر پهلوی تا امروز را بررسی میکند تا به پیچیدگیهای این رابطه برسد و نشان دهد که چرا این رابطه فقط در فرایندی تدریجی قابل ساماندهی است.
دیدن گفتوگو
https://youtu.be/G4p9D-CB28A
سهند ایرانمهر معتقد است جنگهای اخیر دو کشور، زمینههایی برای درکهای متفاوت از وضعیت دو کشور نسبت به یکدیگر ایجاد کرده، و علیرغم همه بیاعتمادیها، زمینههایی برای عبور از تنش و حرکت تدریجی به سمت وضعیت مهار مخاصمه و مدیریت رقابت ایجاد شده است. او راهحلهای مختلفی از جمله ارائه #دکترین_ملی تا بازتعریف قدرت را به عنوان راهحلهای مدیریت مناقشه ایران و آمریکا ارائه میکند.
#سهند_ایرانمهر #دکترین_ملی #بازتعریف_قدرت #ایران_و_آمریکا
@Irantalk_sn
در قسمت دوم، این پرسش را مطرح میکنیم که چرا در تاریخ، اهل علم و ادب بارها ستایش شدهاند، اما با وجود این تعریف و تمجیدها، زندگیشان با فقر و فاقه، حاشیهنشینی و بیپناهی گره خورده است؟ در این مسیر به سراغ چهرههای برجسته علم و ادب میرویم تا همان سوال قدیمی علم بهتر است یا ثروت را از زاویه دیگری ببینیم از این زاویه که چرا دانش ارزشمند است، اما لزوماً نان نمیشود؟
کانال یوتیوب سهند ایرانمهر:
https://youtu.be/ObMGnDqHkas
✔️سخنی درباره مراسم رونمایی کتاب
✍🏻سهند ایرانمهر
هر بار که یکی از کتابهایم منتشر میشود و نوبت به مراسم رونمایی میرسد، شور و شعفی در من پدید میآید که در هر نوبت صورتی تازه دارد. گمان میکنم این از آن شادیهای طبیعی آدمی است؛ شادی دیدن چیزی که زمانی فقط در ذهن و خلوت او بوده و حالا از جهان درون بیرون آمده و در دست دیگران قرار گرفته است. حاصل کار که پیش چشم آدم میایستد، هم خستگی گذشته را از یاد میبرد و هم میل به کار بعدی را در او بیدار میکند.
دیشب، به لطف محبت مردم، جمعیت قابل توجهی برای مراسم آمده بود؛ جمعیتی که برای یک برنامه مربوط به کتاب و کتابخوانی، بهگمانم کم نبود. متأسفانه فضای محدود سالن اجازه نداد همه دوستان در همانجا کنار هم باشند و بخشی از حاضران ناچار شدند در سالن کناری، تقریبا جدا از فضای اصلی مراسم، برنامه را دنبال کنند. از این بابت هنوز شرمندهام و کاش میشد میزبان بهتری برای همه آن عزیزان بود.
اما آنچه در طول مراسم، بهویژه هنگام امضای کتاب و بعد از آن، بیش از هر چیز ذهنم را به خود مشغول کرد، چند نکته بود.
نخست اینکه عامدانه بسیاری از دوستان و چهرههای شناختهشده در حوزههای اجتماعی، سیاسی و فکری را دعوت کرده بودم. مقصودم فقط حضور آنها در یک مراسم رونمایی نبود. میخواستم این دیدار، بهانهای باشد برای دیدن یکدیگر؛ برای آنکه دوستانی که شاید ماهها یکدیگر را فقط در قاب تلفن و از پشت صفحههای مجازی دیدهاند، دوباره رودررو بنشینند و با هم حرف بزنند. برای آنکه مخاطبان نیز فرصت کنند با آدمهایی که معمولا آنها را در نوشتهها، سخنرانیها و صفحههای مجازی میبینند، از نزدیک ملاقات کنند.
ما به این فضاهای میانی بیش از آنچه فکر میکنیم نیاز داریم؛ فضاهایی واقعی و انسانی که هنوز زیر فرمان الگوریتمها نیستند. جایی که آدمها با چهره و صدا و نگاه واقعی یکدیگر روبهرو شوند.
قدیمیها میگفتند: «حیا به چشم است.» شاید معنای این سخن را امروز بهتر بفهمیم. وقتی آدم روبهروی آدم دیگری مینشیند، حضور او چیزی به رابطه اضافه میکند که در جهان مجازی به آسانی از دست میرود. لحن، مکث، نگاه، لبخند، سکوت، زبان بدن و حتی شرم و ملاحظه، همه بخشی از گفتوگو میشوند.
در فضای مجازی، بسیاری از این ملاحظات از میان رفتهاند. و یکی از خسارتهای پنهان فضای مجازی در جامعه ما همین است که بخشی از تمرین معاشرت انسانی را از ما گرفته است.
نکته دوم، چیزی بود که در چهره بسیاری از حاضران میدیدم نوعی گشادگی و انبساط، نوعی انرژی مثبت و میل به معاشرت. این حال، البته نه فقط به خاطر من بود و نه حتی صرفا به خاطر کتاب. گمان میکنم مردم ما، با همه تلخیها و گرفتاریهایی که زندگی بر دوششان گذاشته، همچنان تشنه دیدار و گفتوگو و معاشرتاند؛ آن هم معاشرتی که در آن ادب و فرهنگ حضور داشته باشد.
ما گاهی با احکام کلی و قطعی از بیگانگی مردم با کتاب، فرهنگ و اندیشه سخن میگوییم؛ بیآنکه از خود بپرسیم اصلا چه اندازه فرصت و زمینه برای نزدیک شدن مردم به این جهان فراهم کردهایم.
اگر برای مردم امکان دیدار، گفتوگو و مشارکت فرهنگی فراهم شود، آنوقت تصویر دیگری از جامعه خواهیم دید. مردمی که ممکن است از نظر معیشتی در سختترین روزهای خود باشند، مردمی که خسته و دلگیرند و هزار گرفتاری بر دوش دارند، باز هم میآیند، مینشینند، گوش میدهند، گفتوگو میکنند و با علاقه درباره کتاب و فرهنگ سخن میگویند. و چهبسا در همین مجالهای کوچک، سطحی از فهم و شعور اجتماعی را نشان میدهند که با آن تصویرهای کلیشهای از «مردم بیگانه با کتاب و فرهنگ» فاصله بسیار دارد لذا مسئله همیشه این نیست که مردم کتاب و فرهنگ را نمیخواهند؛ مسئله این است که فرصت خواستن و تجربه کردنشان فراهم نشده است.
و نکته سوم، اینکه نباید همه زندگی اجتماعی را در مدار رویارویی و نفرت و دوقطبی و جنگ و دوست و دشمن خلاصه کنیم. انسان فقط موجودی نیست که باید موضع بگیرد؛ موجودی است که میخواهد زندگی کند، ببیند، بشنود، دوست بدارد، بیندیشد و گاهی بیآنکه مجبور باشد کسی را محکوم یا دیگری را تقدیس کند.
از همه مخاطبان عزیزم که هر بار با حضور گرم و محبتشان به من دلگرمی میدهند ممنونم. اگر لذت این دیدارها چیزی بیش از یک مراسم معمولی است، بخش بزرگی از آن را مدیون مهر و عطوفتی هستم که از شما میگیرم.
و سپاس از دوستانی که دعوت مرا پذیرفتند و با حضورشان بر گرمای این جمع افزودند:آقایان محمد فاضلی، فیاض زاهد، محمود فرجامی، محسن برهانی، فرید مدرسی، عباس عبدی، موسی اکرمی، نوید کلهرودی، هادی حیدری، احسان گنجی، پیمان عارف،سراج میردامادی، یاسر میردامادی، سعید شریعتی و سوشیانس شجاعیفر.
@sahandiranmehr
حضور در این مراسم رونمایی کتاب برای همه علاقهمندان آزاد و برای من که توفیق دیدارتان نصیبم میشود، مغتنم است.
@sahandiranmehr
✔️آتلانتیک: راهبرد جدید ترامپ: راهبردِ هیچکاری نکردن
گزارش تحلیلی
👇🏼ادامه مطلب پیشین
ما در سالهای آینده و مادامیکه از غریزه به فهم امر سیاسی و از خودحقپنداری به تکثر و پذیرش یکدیگر منتقل نشدهایم، احتمالا باز هم از این تصاویر خواهیم دید؛ جنازه، خون، خشم، انتقام، آدمهایی که جلوی دوربین حرف میزنند و بعدا معلوم میشود بخشی از روایتشان درست نبوده است. این چرخه فقط با پیدا کردن قاتل تمام نمیشود.باید چیزی در خودمان تغییر کند. اگر از مردم عادی هستیم، بدانیم که «خون به خون شستن محال آمد محال» و اگر از آنهایی هستیم که در «صنعت جلب توجه» در فضای مجازی، زبل بودهایم به یقهسفید خودمان در جنایتی که نامش را عدالت گذاشتهایم، ننازیم.
مراقب باشیم که همهمان باید آن لحظهای را جدی بگیریم که میگوییم یا میشنویم «چون او از آنها بود…» یا « آنها هم همینکار را کردند». بقیه جمله معمولاً خودش میآید:«پس حقش بود.»چرخه مرگبار و بیرحم خشونت که مثل جنگ وقتی پا بگیرد هیچکس را مستثنا نمیکند، همینجا شروع میشود و تیغ یا گلوله فقط آخر ماجرا نیست، ماجرا آتشی است که به جان همه خواهد افتاد از هر فرقه و نحله که باشند.
@sahandiranmehr
✔️خون به خون شستن محال آمد محال
✍🏻سهند ایرانمهر
خشونت را در رد خون میبینند اما تبارش به زبان برمیگردد یعنی قبل از تن پاره پاره، زبان، تیغهدار شده. تیغ زبان، بر گوشت تن نمینشیند بلکه در ذهن، آدمها را دو دسته میکنند؛ «ما» و «آنها» و اول کاری که با آنها میشود «انسانیت زدایی» است. آنها «مستحق مرگند» چرا؟ چون مثل ما فکر نمیکنند.
بچههایشان، پدر و مادرشان و هرچیزی که به آنها ربط پیدا میکند هیچ نیازی به ترحم و اعتنا و شفقتی ندارد که مشمول انسانها میشود. از اینجا به بعد، تحقیر جای مخالفت را و سرانجام، اگر کار بالا بگیرد، کشتن هم میتواند اسم دیگری پیدا کند؛ انتقام، اجرای عدالت،مجازات، ضرورت، انقلاب، و هرچیزی جز قتل.
ماجرای «حمیدرضا رجبزاده» -مداحی که خود من تاکنون اسمش را هم نشنیده بودم- را از همین زاویه باید دید. آنچه تا اینجا منتشر شده، از مفقودشدن او، جستوجوی خانواده و دوستانش و بعد انتشار تصاویری از پیکر مثله شدهاش حکایت دارد. خبرها، اصل قتل را منتشر کردهاند، اما درباره عاملان آن هنوز نمیشود با اطمینان حکم داد. نام سلطنتطلبان در فضای مجازی مطرح شده، نشانههایی در گفتار و رفتار این جماعت و افراطیگریهایشان وجود دارد که ذهن را متوجه آنان کند، ولی میان «در فضای مجازی گفتهاند» و «در تحقیقات ثابت شده» فاصله کمی نیست. همین فاصله را اگر جدی نگیریم، خودمان هم به بخشی از همان فضایی تبدیل میشویم که از آن شکایت داریم.
با این همه، یک چیز در این میان به تحقیقات پلیسی احتیاج ندارد و آن این است که اگر انسانی به دلیل عقیده و وابستگی سیاسیاش ربوده و کشته شده باشد، جنایت است. اینکه مقتول «مداح حکومتی» بوده یا «مخالف حکومت»، چیزی از این حکم کم نمیکند.
این حرف شاید بدیهی به نظر برسد، ولی در روزهای تبآلود جامعه، بدیهیات نخستین چیزهایی هستند که فراموش میشوند از «وطن» تا «انسان». کافی است مقتول را «خودی» ندانیم، بلافاصله ناگهان زبان تغییر میکند. آدمی که تا دیروز انسان بود، میشود مهره حکومت، مزدور، خائن، سرکوبگر، یا «فتنهگر، نفوذی و آشوبگر» و خلاصه هر عنوان دیگری که راه را برای بیاعتنایی به رنج او باز کند.
آلبر کامو در «انسان طاغی» دقیقا از همین نقطه نگران است. او با شورش علیه بیعدالتی مشکلی ندارد؛ مسئلهاش آنجاست که شورش، خودش را از قیدی که به خاطر آن شوریده بود، معاف کند. آدم علیه تحقیر بلند میشود تا بگوید انسان حرمت دارد؛ اما اگر چند قدم جلوتر به این نتیجه برسد که چون هدفش مقدس است، میتواند انسان دیگری را حذف کند، در واقع همان چیزی را که نفی کرده بود، به شکل دیگری بازسازی کرده است.
برای کامو، مسئله فقط کشتن نیست. مسئله لحظهای است که آدم برای کشتن، دلیل اخلاقی پیدا میکند. آن وقت دیگر گلوله فقط گلوله نیست؛ میشود «ضرورت تاریخی». قتل دیگر قتل نیست؛ میشود «مجازات». و آدمی که کشته میشود دیگر یک انسان نیست؛ مانعی است که باید از سر راه برداشته شود.این تغییر کوچک در زبان، گاهی فاصله میان سیاست و جنایت است.
تاریخ معاصر ایران پر است از این راههای شوم رفته و عبرت ناگرفته یکی از آنها «محمد مسعود» است؛ روزنامهنگاری که در «مرد امروز» تقریباً با همه درافتاده بود و زبان تند و گزندهای داشت. در بهمن ۱۳۲۶ ترور شد. سالها روایت غالب، دستکم در بخش مهمی از فضای سیاسی ایران، انگشت اتهام را به سمت دربار میگرفت. بعدها اما با اعترافات خسرو روزبه و دیگر اعضای سازمان نظامی حزب توده، روایت دیگری درباره نقش این جریان در ترور مسعود شکل گرفت.
ماجرا به همینجا ختم نشد. روزبه برای بخشی از چپ ایران از یک چهره نظامی و امنیتی به یک قهرمان بدل شد. و اینجا داستان از سیاست وارد ادبیات میشود؛ اهل ادب علیرغم همه حسناتی که دارند، دیر منطق سرد سیاست را میفهمند و رمانتیک بودن و شعله و شور همیشه در این سرزمین یا هوادار داشته یا لایک و فالوئر. شاملو برای روزبه «خطابه تدفین» را نوشت، کسرایی هم در «آرش کمانگیر»اشارهای ستایشآمیز کرد اما بعدها که معلوم شد روزبه برای نجات انسانیت و عدالت(!) با چه دنائتی این قتل را انجام داده، شاملو آن شعر را پس گرفت.
این بخش ماجرا برای من از خود شعر جالبتر است. چون آدم معمولاً به آسانی از قهرمان خودش دست نمیکشد. قهرمان فقط یک آدم نیست؛ بخشی از تصویری است که ما از خودمان ساختهایم. اگر بپذیریم او آن چیزی نبوده که فکر میکردیم، باید بخشی از خودمان را هم پس بگیریم.
شاید برای همین است که جامعهها در برابر خشونت، فقط با قاتل طرف نیستند؛ گاهی با حافظه خودشان هم طرفاند. ممکن است کسی را که دست به خشونت زده، سالها بعد به شکل دیگری به یاد بیاورند؛ چهرهاش را پاک کنند، انگیزهاش را برجسته کنند و نتیجه کارش را کنار بگذارند.
ادامه پست بعدی👇🏼
✔️دکترین پاول چه راهحلی برای وضع کنونی آمریکا دارد؟
گزارش تحلیلی