باز امشب ، شهرزاد قصه گویم مے شوے ؟
مایه ے آرامش بغض گلویم مے شوے ؟
با طلوع خنده هایت ، در شب رویایے ام
آذرخش شعله هاے آرزویم مے شوے ؟
ساغرے از یک غزل ، دلدادگے آورده ام
لابلاے غمزه ات ، مست سبویم مے شوے ؟
پا نهادم با تو امشب ، بر فراز لحظه ها
در غزلهاے نگاهت ، مهرجویم مے شوے ؟
گاه در تنهایے ام ، در خلوتم ، پا مے نهی؟
خیره بر آن قاب عڪس روبرویم مے شوے ؟
چشمهایم ، پر شده از التهاب خاطرات
گاه با جادوے چشمت ، پیشگویم مے شوے ؟
وای... اینجاها دلم ، تنگ نگاهت مے شود
درغروب لحظه هایم، هاے و هویم مے شوے ؟
مثل اشعار پر از غربت ، پر از عاشق شدن
مے وزم در یاد تو ؟ مشتاق رویم مے شوے ؟
در "خیال " ڪوچه ها پیچیده عطر " یاس " تو
نازنینم ، باز امشب ، قصه گویم مے شوے ؟
#محمد_جوکار
@sherroghazal🌸🍃
زنی...
که ناخودآگاه موهایش را در باد پریشان می کند
نه مست است و نه دیوانه!
فقط
گریستن را در لبخند خلاصه می کند
تا اشک هایش محکم چفت گلویش
باقی بماند...
تا در زمان و مکانی دیگر سبز شود.
زیرا چشم های بی قرار او
ریشه در اصالتی دارد
که شاخه هایش به آفتاب نرسیده
سبز می شود
تا جایی دیگر
سکوتش همان فریادی باشد
که باران را
عاشقانه بسراید
و ابر بی قرار را
بنوازد
تا حنجره اوج بگیرد
مطمین باش آنروز صبح
فرا رسیده
و آزادی
در آغوش تو هویدا خواهد شد.
#طاهره_باقری_اردکانی
پیشکش به زنان سرزمینم
@sherroghazal🌸🍃
بهیاد جنوب اینروزها، که روزهایش از لهیب گرما سوزان است و شبهایش؛ از شدت موشکباران؛ هراسناک
من همان آرتیست فیلمهای نوستالژی
کودک دونده، بیادت مانده هنوز؟
او که از منتهای رنج بیپایانش
سمفونی درد را روی یخ میکوفت
آرزوهایی که در دلش فسیل شدند
زندگی همهاش پیچ در پیچ است همچو
دَلوهای سرگردان و رَسنهای تودرتو
پشت یک گاریِ چوبی فرسوده
انتهای بازار ماهیِ کوت عبدالله
میخوابم!
شاید بَلَمی سر برسد از بهمنشیر
و در امتداد نخلستان، لنگر بیندازد
انتظار دختران هور بسر آمده
آیا دیگر قربانی هیچ خونبسی نخواهند شد؟
و حیما بیهراس به بوبیان میرود؛
با پسر لنجساز کویتی که دوستش دارد
اما قول داده که فصل خرماپزان باز گردد
و در اولین جمله به مادر بگوید؛ حبک یا اُمی
#غلامرضا_علیزاده
@sherroghazal🌸🍃
آرام باش عزیز من،
آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم،
چشمهایمان را میبندیم،
همه جا تاریکی است
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلالو آفتاب را میبینیم
زیر بوتهای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری،
طالع میشود...!
#شمس_لنگرودی
@sherroghazal🌸🍃
خوش آن عاشق، که خوابش برده باشد در پسِ عمری
چو خیزد ناگهان دیده به روی یار بگشاید
#امیر_خسرو_دهلوی
@sherroghazal🌸🍃
از دستان من نیاموختی
که من برای خوشبختی تو
چه قدر ناتوانم
من خواستم با ابیات پراکندهی شعر
تو را خوشبخت کنم
آسمان هم نمیتوانست ما را تسلی دهد
خوشبختی را من همیشه به پایان هفته ،
به پایان ماه و به پایان سال موکول میکردم
هفته پایان مییافت
ماه پایان مییافت
سال پایان مییافت
هنوز در آستانهی در
در کوچه بودیم ،
پیوسته ساعت را نگاه میکردم
که کسی خوشبختی و جامهای نو
به ارمغان بیاورد
روزها چه سنگدل بر ما میگذشت ،
ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه میکردیم
چه فرسوده و پیر شده بودیم
میخواستیم
با دانههای بادام و خاکسترهای سرد که
از شب مانده بود خود را تسلی دهیم
همیشه در هراس بودیم
کسی در خانهی ما را بزند و ما در خواب باشیم ،
چهقدر میتوانستیم بیدار باشیم
یک شب پاییزی ، که بادهای پاییزی
همهی برگهای درختان را بر زمین ریختند
به زیر برگها رفتیم
و برای همیشه خوابیدیم ...
#احمدرضا_احمدی
ساعت ده صبح بود
@sherroghazal🌸🍃
ابرها را،
باد ها را،
کتاب ها را دوست بدار
دردِ شاخهی خشکیده را دریاب
و دردِ ستارهای را که خاموش میشود.
و درد جانوری مجروح را
اما بیش از همه
درد انسانها را دریاب
بگذار طبیعتِ غنی شادمانت کند
بگذار نور و تاریکی شادیات بخشند
بگذار چهار فصل به وجدت آورند
اما بیش از همه
بگذار انسانها شادمانت کنند.
#ناظم_حکمت
@sherroghazal🌸🍃
.
وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومیست
و " دوستت میدارم " رازی ست
که در میان حنجره ام دق میکند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که
ساعت و آیینه و هوا
به تو معتادند..!
#حسین_منزوی
@sherroghazal🌸🍃
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانهای که با شب میرفت
این فال را برای دلم دید
دیریست
مثل ستارهها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پُر کردهام،
ولی
مهلت نمیدهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پَر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم
امّا،
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
#شفیعی_کدکنی
@sherroghazal🌸🍃
ای فکرهای لعنتی ِ احمقانه ام!
این وقت شب،
به من چه که او در خیال کیست؟!
#پدیده_زارع
@sherroghazal🌸🍃
با من بیا
در کشور من کوهی است
در سرزمین من رودخانهای است
با من بیا
و تو ای تنها محبوب من
ای دانهی سرخ و کوچکِ گندم
پیکار ما دشوار است
زندگی دشوار
اما تو با من خواهی آمد
#پابلو_نرودا
مترجم: #احمد_پوری
@sherroghazal🌸🍃
آه ای عزیز دور!
آیا تو در پناه کدامین در ،
یا در پس کدام درخت ایستاده ای؟
آیا به شهر غربت من پا نهاده ای؟
#نادر_نادرپور
@sherroghazal🌸🍃
و عشق ؛
لبخندِ توست ،
از فرسنڪَها دورتر !
آنڪَاه ڪه نڪَاهت
فاصلهها را
در ڪَوشم نجوا میڪرد !
و من تو را خواستم ،
حتی ،
با همین فاصلههای بینمان ....!!
#علیرضااسفندیاری
@sherroghazal🌸🍃
کاش فرشته ای هم بود و آدم ها را هر کجای
زمانه که خسته می شدند ، بر می داشت و
می برد وسطِ کودکی هایشان رها می کرد .
همانجا که اسباب بازی ها کم بود و
دلخوشی ها زیاد ، مشکلات ؛ ساده و
کوچک بود و قلب ها بزرگ...گلدان ها
پر گل بود و خانه ها همیشه بوی
صمیمیت و عشق می دادند .
باید فرشته ای باشد که آدم ها را هر زمان
که کم آوردند ، بردارد و ببرد به یک عصرِ
جمعه ی زمانِ کودکی که بزرگترین اندوه و
فاجعه ی دنیا ، تکالیفِ نانوشته شان بود .
#نرگس_صرافیان_طوفان
@sherroghazal🌸🍃
"جمعه"ها بايد
يك قلم برداشت
آغشته كرد به تمامِ رنگهاى پر از اميد
پر از دوست داشتن
و كشيد روى هفته اى كه براى خودمان
خواسته يا نا خواسته،
"سياه و سفيد" كرديم
"جمعه" ها را بايد رنگى سر كرد
رنگ دوست داشتن
رنگِ اميد...
رنگِ زندگى...
رنگِ خانواده...
پاك كنيد تمامِ آنهايى كه رفتند
و رنگ بپاشيد روى دلتان
كه اگر ذرهاى دلشان با شما بود،
هيچ وقت رفتن را ترجيح نميدادند!
بيخيالِ تمامِ آنهايى كه گوشه ى ذهنتان را اِشغال كردند!!
ما
مسئولِ رفتارِ آدمها نيستيم،
خوبى اگر ميكنيم،
بايد براىِ دلِ خودمان باشد...
حالا يا قدر ميدانند
يا بى لياقتىِ شان را فرياد ميزنند!!
#علی_قاضی_نظام
@sherroghazal🌸🍃
در زیر سایه روشن مهتاب خوابناک
در دامن سکوت شبی خسته و خموش
آهسته گام می گذرد شاعری به راه
مست و رمیدههوش
می ایستد مقابل دیواری آشنا
آنجا که آید از دل هر ذره بوی یار
در تنگنای سینه دل خسته می تپد
مشتاق و بی قرار
از پشت شیشه می نگرد ماه شب نورد
آنجا بر آن نگار که خوابیده مست ناز
در پیشگاه این همه زیبایی و جمال
مَه می برد نماز
دنبال ماهتاب خیال گشاده بال
آهسته می رود به درون اتاق او
من مانده همچنان پس دیوار، محو و مست
از اشتیاق او..
#هوشنگ_ابتهاج
@sherroghazal🌸🍃
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﮐﺎﺑﺎﺭﻩﺍﯼ ﻣﯽﺩﯾﺪﻣﺶ
ﭼﻨﺪ ﺷﺎﺗﯽ ﻫﻢ ﻣﻬﻤﺎﻧﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ.
ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ
ﻭ ﺍﻭ ﺷﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ
ﻭ ﺍﻭ ﻣﺮﺩ
ﻭ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻡ.
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﺭﺗﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ،
- ﻣﺜﻞ ﻣﻦ -
ﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ، ﻣﺎ ﺩﺷﻤﻦ ﺷﺪﯾﻢ.
ﺑﻠﻪ!
ﺟﻨﮓ ﺟﺎﯼ ﻏﺮﯾﺒﯽ ﺳﺖ
ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﯿﮑﺸﯽ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﮐﺎﺑﺎﺭﻩﺍﯼ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﯼﺍﺵ
ﭼﻨﺪ ﺷﺎﺗﯽ ﻫﻢ، ﻣﻬﻤﺎﻧﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ ...
#توماس_هاردی
@sherroghazal🌸🍃
«مسئلهای که دربارهی جنگ وجود داره اینه که فقط زمانی اتفاق میافته که هر دو طرف باور دارن آدمهای خوبی هستن.»
"The Thing About War is, it Only Works if Both Sides Believe they're the Good Guys."
سریال مدافعان( ۲٠۱۷)
@sherroghazal🌸🍃
در زندگی بعدیام
محال است «من» باشم .
خفته در پای تپهای دور
گل وحشی خواهم بود
که پروانهها بر آن میآسایند ،
شاید هم بچیندش
کودکی که نمیداند جنگ چیست .
#سنان_انطون
@sherroghazal🌸🍃
تو گل سرخ منی
تو گل ياسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
- نه؟
از آن پاکتری.
تو بهاری
- نه،
- بهاران از توست.
از تو میگيرد وام،
هر بهار اين همه زيبايی را.
هوس باغ و بهارانم نيست
ای بهين باغ و بهارانم تو!
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنّایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو
و مرگم از توست
#حمید_مصدق
@sherroghazal🌸🍃
دلا دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مَفُروش
رموزِ مصلحتِ مُلک خسروان دانند
گدایِ گوشه نشینی تو حافظا مَخروش
#حافظ
@sherroghazal🌸🍃
با آوازی نیمهکاره در گلو
رها شدم
میان آدمیانی
که معنای نیمهی باقیمانده را نمیفهمند
بعد از این
ادامهی عمرم را
در تاریکی سکوت خواهم کرد
بهاحترام صدایی که زمانی
نیمهی روشنش را خرج عشق کرده بود.
#لیلا_کردبچه
@sherroghazal🌸🍃
.
باید یا رنج نکشیدن را انتخاب کرد یا دوست نداشتن را!
#مارسل_پروست
@sherroghazal🌸🍃
بامدادان که کبوترها برلبِ پنجرهی
بازِ سحر غلغله میآغازند،
جانِ گلرنگ مرا بر سرِ دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر.
آه...بشتاب که هم پروازان،
نگرانِ غمِ هم پروازند..
#هوشنگ_ابتهاج
@sherroghazal🌸🍃
حال ما را چه کسی میفهمد؟!
ما آدم های تنها...
ما آدم های به خود پناه برده را...
#محسن_دعاوی
@sherroghazal🌸🍃
نشانی خانه خویش را گم كرده ایم
لطف بنفشه را می دانیم
اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی كنیم
ما نمی دانیم
شاید در كنار بنفشه
دشنه ای را به خاك سپرده باشند
باید گریست
باید خاموش و تار
به پایان هفته خیره شد
شاید باران
ما
من و تو
چتر را در یك روز بارانی
در یك مغازه كه به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم
گم كردیم
#احمدرضا_احمدی
@sherroghazal🌸🍃
به من مىگفت:
"چشمهاى تو مرا به اين روز انداخت.
اين نگاهِ تو كارِ مرا به اينجا كشانده.
تاب و تحمل نگاههاى تو را نداشتم.
نمىديدى كه چشم بر زمين مىدوختم؟"
به او گفتم:
"در چشمهاى من دقيقتر نگاه كن!
جز تو هيچ چيزى در آن نيست..."
#بزرگ_علوی
@sherroghazal🌸🍃
دهانم حرف بگذار
لقمهای گرم
شبیه به دوستتدارم..!
من سالهاست
یک دلِ سیر
غصهی کسی را
نخوردهام
به علاقه وادارم کن.
مثل آخرین قطرهی باران،
یادم بده قلبِ یک سنگ
کجاست ...
#رسول_ادهمی
@sherroghazal🌸🍃
حتما کسی را در زندگی دوست بدارید...
چیزی را ،حتی !
فرصت بسیار کم است !
همین که چشم هامان را ببندیم
و روی تخت دراز بکشیم،
دیر یا زود خوابمان می برد
و یک روز کمتر عاشق بوده ایم.
اما قرار هم نیست
دلمان را خرجِ بیهوده کنیم...
آدم ها گاهی از نگرانیِ گلدانِ آب نخورده،
سفر را دیرتر می روند !
دلبستگی آدم را بزرگ می کند.
حتما قرار نیست آدم به آدم عاشقی کند
جمعه ، برای کسانی که
دوست داشتن بلد نیستند غمگین است ..!
جمعه را باید چای دم کرد.
تلفن را کشید،پرده را بست
خاموش و کم نور
مست...
رو به روی هم نشست ...!
#صابر_ابر
@sherroghazal🌸🍃
محبوب من !
شما آرامش پس از شنیدن موسیقی بی کلامید...
استشمام بوی خاک نم خورده پس از باران...
شما حس و حال شیرین یک فنجان قهوه تلخ روی تراس
یک کلبه چوبی
وسطِ همیشه سبزهای بهارید !
#محمد_صالح_علاء
@sherroghazal🌸🍃